yaldarta yaldarta

1,726 posts   128,690 followers   469 followings

Yalda Alaei 📖  ‎اینجا با صدای بلند فکر می کنم . ‎#با_یلدا_کتاب_بخونیم ‎📒: فلسفه ترس . Eng Department Director at Côte d'Ivoire Embassy . Learn Eng. at:@YEnglishtube

یکم
.

امروز روز عادی نبود. از درد شکمی شدید ک، برادرم شروع شد. وقتی همه خواب بودند. وقتی خیابون ها خالی بود. از صبح تا شب درگیر اتفاقات بیمارستان و آزمایشگاه بودیم. از رفتار عجیب دکترها بگیر تا ساده ترین امکاناتی که در بیمارستان ها نبود. داشتم فکر می کردم اولین نیاز یک بیمار اینه که اطمینان قلبی داشته باشه که به جایی وارد شده که براش اهمیت قائل هستند. اما روندی که می دیدم، که‌مطمئنا درصد کوچکی از فاجعه است، روندی بود که به آدم این حس رو‌می داد که تو هیچ اهمیتی نداری و هر لحظه بخاطر نادیده گرفته شدن توسط این سیستم ممکنه از دست بری.

برای ما روز عادی نبود اما برای آدم هایی که درگیر بیماری هستند مواجهه با این رفتارها و کم و‌کاستی ها یک روز عادی در زندگی شون در این خاکه
.
دوم
.

هوای مشهد امروز به شدت زیبا بود. عصر بیست دقیقه وقت داشتیم و رفتیم با مجتبا قدم زدیم. داشتم فکر‌ می‌کردم کی ما اینقدر بی مسئولیت شدیم. کم‌و‌کاستی ها به کنار، کی‌یادمون رفت رفتار انسانی با مشتری، بیمار‌ یا مراجع، جزئی بزرگ از مسئولیت ماست. چقدر در قبال بی مسئولیتی ها اعتراض نکردیم که کم کم از کم کاری نترسیدیم؛ چون دلمون‌گرم بود که‌ کسی اعتراضی نخواهد کرد. چقدر از ماست که بر ماست .
سوم
.
و‌ اما زندگی عادی یعنی برادرزاده ات که گوشیت رو برمی داره و سلفی می‌گیره. یعنی صورت ماهش. یعنی لبخندش. یعنی شبی که به خنده ختم‌میشه .
#یلدانوشت

آدم هیچ وقت نمی دونه پنج سال آینده توی کدوم نقطه ایستاده. وقتی توی مصاحبه های شغلی می پرسند برنامه ات برای پنج سال آینده چیه و تو با دقت و ریز به ریز برنامه ات رو بازگو می کنی، صدای خنده ی جهان رو در پشت صحنه می شنوی اگر با دقت گوش کنی. جهانِ همیشه در چرخش. جهانِ همیشه در تغییر
.
حالا امروز، که دارم تو رو توی این قاب ثبت می کنم، اینجا ایستادیم. با پنج سال قبل مون تفاوت های زیادی داریم. زندگی حتی منِ برنامه ریز رو سورپرایز کرده و می کنه
.
دارم فکر می کنم این عالیه که آدم برای سال های پیش رو برنامه ی کلی بریزه اما باید ته ذهنش رو باز بذاره و بذاره جهان به شکل عجیب خودش، تغییرات رو وارد دنیای فکریش کنه. به شکل محیط های جدیدِ کشف نشده، جنگل های نو، خیابان های نا آشنا، آدمهای غریبه ، آدم های جدید ، کتاب های خوانده نشده، کتاب های چند بار خوانده شده، فیلم های ندیده، پیاده روی های نرفته، گفتگوهای پیش نیامده .
🤚 .

سلام جهانِ بزرگ و عجیب
.

#یلدانوشت

آخ اگر آدم می تونست در حین زندگی در دو‌ شهر یا کشور یا قاره ی مختلف، فاصله رو در چشم‌بر هم زدنی برداره. آخ اگر می شد یک شب رو در ماه، چشم‌ روی هم گذاشت و باز کرد و دید که توی شهری، کشوری ، قاره ای دیگه است. کنار آدم هایی که از فرط حجم خاطره باهاشون، نیاز به دیدن شون همیشگیه.
کاش می تونستم هروقت که می خوام ببینم تون خوشگل های من که اینقدر بزرگ شدید و توی قلب من جای مخصوص دارید
.
مشهد- هزار و سیصد و نود و هفت- با برادرزاده ها - جای دو تاشون خالیه البته 😍😍
.

ما باید هر از گاهی یه سری چیزها رو به‌هم یادآوری کنیم. وقتی حال یکی مون اون حال همیشگی نیست، اون یکی وظیفه شه حرف بزنه و اولویت های زندگی مون رو‌ دوباره لیست کنه. شاید اگر یه اپلیکیشنی چیزی بود که وقتی آدمها داشتن بخاطر پول یا نفرت از بقیه یا خشم های سطحی یا استرس های روزمره به خودشون آسیب می رسوندن، نوتیفیکیشن می داد و یادآوری می کرد شما سالم هستید. شما زنده هستید. شما فلانی را دوست دارید. توی قلب شما جای بزرگی به بهمان آدم اختصاص دارد. شما عاشق صدای بارانید. شما در ساز زدن خبره اید، وضع خیلی بهتر‌ می شد
.
ما فراموشکاریم . خوبی رابطه اینه که یکی دیگه هست که وقت فراموشی بشینه کنارت و به یادت بیاره هدف اصلی زندگیت چیه. خوشحالی واقعی واست کجاست. ظرفیت هات چیه. توانایی هات کدوم هان
.
می گم ده سال دیگه کجاییم؟ توی کدوم خونه؟ کدوم شهر؟ چه شکلی هستیم اصلا؟ این عکس رفت که قاب بشه برای یادآوری. یادم بمونه توی این خونه ی کوچیک، بزرگ بزرگ زندگی کردیم. پشت هم ایستادیم . تغییرهای اساسی داشتیم. هی برگشتیم دیدیم اونی که پارسال بودیم یه دنیا فرق داره با اینی که امسالیم و ذوق کردیم. اهمیتِ یادآوری برای ذهن های فراموشکارِمان
.
#یلدانوشت

من می خوام از اولین جمله شروع کنیم. « چرا عشق هرگز به اندازه ی ترس به دلم راه نمی یابد؟» این جمله خیلی مهمه. من فکر می کنم هرجایی ترس وارد بشه حس های بزرگ دیگه نمی تونند وارد بشن. یا جای ترسه یا جای اونها. چون ترس عظمتی به اندازه ی عشق داره
.

در ابتدای کتاب به ما یادآوری میشه که در یکی از امن ترین برهه های زمان داریم زندگی می کنیم اما با این حال ترس لحظه ای به حال خودمون نمی گذاردمون. بعد ارتباط مهم بین ترس و ملال. ملال یعنی تکرارزده شده. یعنی نیازمند به هیجان.
توضیح گویاست. کتاب میگه همیشه اینطور نیست که ترسی که وجود داره گلوی ما رو بگیره. بلکه خیلی وقتها ما خودمون ترس رو به وجود میاریم،بهش پر و بال میدیم و شروع به اشاعه اش می کنیم. چون نیاز به هیجانی داریم که در زندگی ملال آورمون پیدا نمیشه. ارجاع تون میدم به پیام های تلگرامی که این سالها خیلی زیاد به چشم همه مون خوردند. پیام هایی که تیتر خبر فوری و مهم دارند اما در واقع حاوی خبری آنچنان مهم نیستند. پیام هایی که به ما میگن سریعا این خبر را پخش کنید. پیام هایی که در تیترشون زدند نترسید و این خبر را به گوش همه برسانید. خود این تیتر به شدت وحشتناکه. بیشتر اوقات وقتی یکی از این پیام ها رو باز کردم دیدم که یا حاوی شایعه ای به شدت بی معنی هستند و یا حاوی خبری هستند که اصلا وحشتناک و فوری و مهم نیست و همیشه بوده و هست و خواهد بود. در مثال اول پیامی بود که نوشته بود کلم نخرید. خواهشا کلم نخرید. به همه بگویید.خبر رو باز می کنم. عکس یک کلم وسط صفحه است که ماری کارتونی ازش بیرون زده. عکس اینترنتی است. تزئینی است. اما ترس این چیزها حالیش نمی شود. ترس می تواند بی پایه و اساس ترین آمار را تحویل مان بدهد و ما باورش کنیم.خبر: تمامی کلم ها مار زده شده اند. در مثالی دیگر خبر فوری و مهم از حضور دزدانی عجیب در سطح شهر خبر می دهد. کلمه های خبر جوری چیده شده که انگار این باند مافیایی از سیاره ای دیگر وارد شهر شده قصد نابودی ما را دارند. بسیار وحشتناک. آنها با تخم مرغ گوشه ی خیابان ها ایستاده و ماشین ها را هدف می گیرند. هدف این دو پیام چیست؟ کسی که خبر کلم ها را ساخته چه هدفی داشته؟ به نظر من هیچ هدفی نداشته. فقط حوصله اش سر رفته بوده. آنکه خبر را می خواند و برای دوستان و اقوامش می فرستد چه هدفی را دنبال می کند؟ گاهی هیچ. اما گاهی ترس را اشاعه می دهیم چون به ما ابهتی کاذب می دهد. آدم ها با دقت به حرف هایمان گوش می دهند. بخاطر بقا. ما نمی توانیم نسبت به کسی که خبری ترسناک را حمل می کند بی توجه باشیم
#با_یلدا_کتاب_بخونیم #فلسفه_ترس

توی جاده ایم. داریم مادر قلب اتمی گوش می دیم. فیلم رو پاز می کنم بهش میگم امشب گلدن مون نایته. میگه اِ؟ چرا؟ ماه رو بهش نشون می دم میگم ببین طلاییه. میگه آهان. تو تقویم تو اسمش اینه
.
یه جایی توی مستند یک سنگ عجیب، میگه آدمها باهوش هستند و بخاطر همین کارهای بی معنی می کنند. به چیزهای بی معنی معنا می بخشند. اونجا داره یه کارناوال اسپانیایی رو نشون میده که توش آدم ها با ایستادن کنار هم و روی هم برج می سازن
.
توی جاده ایم و فکرهام پاره پاره است. خاصیت جاده است. شبِ ماه طلاییه و صدای من رو از زمین می شنوید🤚
.
#یلدانوشت

این روزها بیشتر از همیشه می خوانم. دارم ایران بین دو انقلاب را می‌خوانم و جامعه شناسی خودمانی و فلسفه ی ترس را. به کتاب ها پناه برده ام چون جنون دارد به قله اش می رسد. در خواندن همان معجزه ی همیشگی جا خوش‌کرده. همان معجزه ای که همیشه در برگشتنم به غار امن ادبیات اتفاق می افتد. تمام چیزهایی که هیاهوی بی خودِ زندگی و جنونِ مسری جامعه به کله ام انداخته بود ، رفت. هی خواندم و دیدم هیچ چیز برای من مهم تر از زندگی کردن نیست. نه کار کردن تا بوق سگ، نه نگرانی برای آینده ی نامعلوم و نه حرص پول زدن. هی باید اما یاد خودم می آوردم. بعد دیدم خستگی دارم که از جنس من نیست. دیدم جنون شهر که مسری است دارد بهم سرایت می کند. نگران خودم شدم و این حس خوبی بود. زدیم به جاده و توی راه حرف زدیم و برنامه های مختلف دیدیم و باز حرف زدیم. چهار ساعت بعد اینجا بودیم. آمدیم که از خودمان مراقبت کرده باشیم
.
چند روز پیش توی دایرکت یکی از نگرانی هاش گفته بود. کمی با هم حرف زدیم . هر دو آرام تر برگشتیم به زندگی‌مان. یکی دیگر هم مقادیری فحش داده بود با او هم وقت داشتم و کمی حرف زدیم. همچنان‌مخالف هم بودیم اما آرام تر برگشتیم سر زندگی مان. گفتگو. این چیزی است که ما این روزها که احتمالا سخت تر هم خواهند شد به آن احتیاج داریم. تاریخ می‌خوانم و تاریخ نشان می دهد ما با هم مهربان نبوده ایم. پشت هم را خالی کرده ایم و دست هم را نگرفته ایم. یک‌جایی سر یک‌دو راهی یا چند راهی این قرن باید شروع کنیم حرف زدن. .

#یلدانوشت

من سالهاست صدا برای خودم ضبط می‌کنم. بعضی شب‌ها وقتی خوابم نمی‌بره، بعضی روزها وقتی توی صفی چیزی بیکار ایستادم، وقتی توی تاکسی نشستم ، وقتی غمگینم، وقتی بیش از اندازه شادم، هندزفری می ذارم توی‌گوشهام و‌ به صداهایی که ضبط کردم گوش میدم. صداها همیشه من رو از زمین جدا می‌کنه و به فضایی دیگه می بره. از تلفیق صداهای یک فصل با تصاویر فصلی دیگر‌لذت می‌برم. این تکه صدا از آنِ اسفند ماهه. برف شروع‌به باریدن کرده بود و ما توی ماشین داشتیم می رفتیم سر کار. تصاویر اما از لحظه های زندگی در شهریور ماه هستند. اسم صدا رو توی‌گوشیم ذخیره کرده بودم: اُپرای زمستانی .
#yaldasvideos #زیستن #صداها

گوش کن :
You will find a better place to stay
بلک فیلد داره می خونه .
صدای آب روی گاز . هم نشینی گوجه ها توی قابلمه
You’ll never need to feel this way again .
صدای پاهاش روی سرامیک ها. حالا رسید به فرش توی هال. صدای مبل. نشسته روی مبل قرمز بزرگ. خودم شکستمش. شب بازی والیبال. ایران لهستان. اینقدر پریدم روی مبل که شکست. صدای تایپ کردن روی کیبورد. صدای قرمزتر شدن گوجه ها .
again again .
حال و هوای خونه خوبه . آشپزخونه هم چراغش روشنه. یه مبل شکسته داریم. یه قاتق گوجه ی در دست عمل. چی از این بهتر ؟
.
#خونه #صداها #یلدانوشت

به به رسیدیم به کتاب خاطرات. توی این مدت خیلی پیام های دلنشینی ازتون گرفتم. ورق بزنید حرف های من رو بخونید . فیلم این داستان هم ساخته شده. من زیر حرف هام از عکس های فیلم استفاده کردم که جذاب تر شه قضیه. صفحه ی آخر هم جلد کتاب اصلی رو گذاشتم واستون و پوستر فیلم رو که اگر اسمش رو خواستید پیدا کنید .
نه تنها حس تون و تحلیل تون رو بگید بلکه حتما جمله ای قسمتی از داستان رو که دوست داشتید رو هم بنویسید. حرف های شما اینجا گنجینه ای میشه واسه آدم هایی که بعدا به ما می‌پیوندند .
دیگه نگم دیگه مرسی از حضورتون ❤️
#با_یلدا_کتاب_بخونیم #کتاب_خاطرات

اول .
حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی از سازگاری و ناسازگاری طبیعت با آدم. حقیقت هایی که هر چقدر کوچک هر چقدر بزرگ باشد فرقی نمی کند، عملا کاری از دست تو‌ بر نمی آید. اما قرار است روی نوع زندگیت تاثیر بگذارد .
دوم .

اتفاق ها نتیجه ی سالها کاشتن هستند. هر آنچه تاریخ کاشته امروز بر آمده. نمی فهمم چرا خودمان را از آنچه کاشته ایم و کاشته شده جدا می‌کنیم. شبیه زن یا مردی هستیم که لحظه ی اخر قبل از امضای طلاق نامه به آسمان خیره شده زیر لب می گوید این حق من نبود. اشکال اول همان به بالا خیره شدن است. باید پایین را نگاه کنیم. خودمان را. وقتی از چیزی عصبانی هستی بزرگترش را ببین. بیگ پیکچر
.
Don’t stand in the eye of the tornado .
سوم .
حقیقت های تلخ را خوب بلدیم. چیزی که به اصرار فراموش می کنیم اینست که در تلخ ترین، شکننده ترین، بی سامان ترین اوضاع، شرایط رشد همچنان وجود دارد. دل به تشعشعات یک فاجعه دادن و بر سر گوری که هنوز مرده ای در ان نیست گریه کردن دم دستی ترین راه است. یک قدم آن طرف ترش اینست که بشینی به اولویت زندگیت فکر کنی. برای من زیستن کنار او و همواره آموختن . پیش نیاز این اولویت ذهن سالم و تن سالم می خواهد. دنبال راهکار باش از هر بلبشویی تاثیر نگیر
.
چهارم
فکر نمی کردم اما خوشبختانه امسال دارد به یکی از آن سالهای پر کتابِ پر از مطالعه تبدیل می شود. این خبر خوشی برای خودم است. وقتی مطالعه می کنم توی زنجیره ی درست می افتم. کتاب خوب هلم می دهد سمت فیلم خوب، فیلم خوب به گفتگوی خوب منجر می شود ، گفتگوی خوب به موسیقی خوب می‌رسد، موسیقی خوب به فکر و خیال درست و حسابی می رسد، از دل اینها آن مدل زیستنی در‌می آید که می خواهم. من فقط در چنین شرایطی خوشحال خوشحالم. وقتی دارم آنطور که باید، زندگی می کنم
.
خیلی حرف زدم ، صبح بخیر 🌿
.
#یلدانوشت

تمام تابستانِ داغ پر از بی برقی و استرس های جمعی و دردهای مشترک، منتظر چنین روزهایی بودیم. منتظر ِ رسیدن پاییز . بله برای من پاییز از اواسط شهریور آغاز می شود. از اولین شبی که خنکی هوا طور دیگری است. سبز نیست. نارنجی است. و دلم به طرز غریبی که دوستش دارم، مشوش است
.
تمام تابستان منتظر رسیدن شب های خنک بوده ایم. قرار است حداقل هفته ای یک بار دویدن در پارک ها را به زندگی اضافه کنیم. آخر شب . وقتی تهران خسته و ساکت است. وقتی زمان آن رسیده که هندزفری توی گوشت باشد و عایده الایوبی بخواند که معاك غنينا و معاك شقينا و حاربنا خوفنا و دعينا ، و تو بدوی و قلبت تند شود و نفهمی تند شدن قلبت از سوز آهنگ است یا از دویدنت
.
تابستان دارد می رود و پاییز همیشه قدم مبارکی داشته. تمام تابستان به رسیدن چنین شب هایی فکر کرده ایم .
#یلدانوشت

Most Popular Instagram Hashtags