yaldarta yaldarta

1,769 posts   135,054 followers   482 followings

Yalda Alaei 📖  Sharing a Personal Story . ‎#با_یلدا_کتاب_بخونیم ‎📖انسان خردمند . Head of Eng department,Côte d'Ivoire Embassy.Teh . اطلاعات در‌ مورد بسته های #زبان🔻

معلمم میگه تنه چهل و پنج درجه. پا از کشاله ی ران حرکت کنه. اون پشت داره موسیقی این دِ مود فور لاو پخش میشه. به معلمم میگم حس چند سال پیش رو دارم که تازه اومده بودم تهران. یکی یکی خیابون ها رو بلد می شدم. اما اون بیگ پیکچر توی ذهنم نبود. می دونستم الان توی نیایشم. الان جردنم یا میرداماد. می دونستم اینجا که ایستادم شریعتیه. اما نمی دونستم ادامه ی شریعتی به کجا می خوره. نمی دونستم نیایش از اینور به کجا‌ وصل میشه از اونور به کجا. قطعه های پازل رو بلد بودم اما هنوز به هم وصلشون نکرده بودم. روزهای اول شناختن یه چیزی، یاد گرفتن یه چیز جدید همیشه همین شکلیه. حس گنگ گم شدن وسط کلی قطعه ی پازل. تنها حس گم شدنی که عمیقا دوسش دارم. دیروز داشتم فکر می کردم همونقدر که عاشق تدریسم، همونقدر ، درست همونقدر عاشق شاگرد بودنم. و‌چقدر نیاز دارم که همیشه کنار جایگاه تیچر بودن، یه شاگرد باشم
.
نمی دونم تا حالا شده حس کنید اهمیت آموختن چیزهای جدید توی زندگی تون چقدر بالاست؟ تا حالا اصلا این حس گم شدنی که میگم رو داشتید؟ این هیجان اولیه ی نشناختن رو حس کردید.. درست مثل شروع یه رابطه ی جدید .. آموختن زیباترین ویژگی زمینی نیست؟ .
#یلدانوشت

خواب می دیدم توی یه ساختمون مدرن که توی آینده است گیر افتادم. آسانسورها عجیب بودن. انواع تکنیک ها رو روشون امتحان می کردم اما نمی فهمیدم چرا پایین نمیرن بالا نمیرن. پله ها شبیه نقاشی های سالوادور دالی بود. همه چیز انتزاعی و عجیب. از هر پله ای می رفتم توی یه پیچ گنگ، می خوردم به دیوار. از این جستجو و کنکاش اما عصبانی نبودم. مثل یک پازل هیجان انگیز بود همه چیز. بعد یه جا وسط خوابم به مجتبا که تنها آدم هم زبون توی اون ساختمون بود گفتم بیا بشینیم جلوی این آسانسور بزرگه فکر کنیم. شاید اصلا قضیه اینه که این آسانسور نیست. کاربریش یه چیز دیگه است شاید. بعد دیگه یادم نمیاد چی شد فقط یادمه توی باغ بزرگی بودیم که پر از انار بود
.
روزهایی که درگیری ذهنی دارم جمله ها رو فرا می خونم و ازشون می خوام خودشون رو توی کله ام تکرار کنند. گاهی به خودم یادآوری می کنم که خطا بود نشستن که رسد بهار دیگر.. گاهی هی تکرار می کنم من حامل زخم های تمام نبردهایی هستم که از آنها طفره رفته‌ام ... و جمله ها از لای کتاب ها به دادم می رسند. نمی دونم هیچ وقت فکر حس کردید بین همه ی رابطه هایی که دارید بیشتر از همه ممکنه به رابطه تون با خودتون کم محلی کنید؟ فکر می کنم آدم خیلی راحت یادش میره اول از همه مسئول خودشه
.
#یلدانوشت

‌🌿
.
حتما می دونید که کارپه دیِم یا همون در لحظه زندگی کن شعار بسیار محبوبی در جهانه. داشتم اون روز فکر می کردم توی روزهای شلوغ وقتی کلی کار ریخته سرم، بیشتر از همه درگیر کارپه دیم میشم. اشتباه نکنید ها نه اینکه بلد باشم در لحظه زندگی کنم. نه فقط درگیرش هستم. یعنی وقتی دارم کارهام رو انجام میدم هی به اون لحظه ای که آرامش محض بدون درگیری ذهنیه و قراره چند ساعت بعد یا آخر شب یا هروقت که کارم تموم شه نصیبم بشه فکر می کنم و بعد فکر می کنم آخ آخ برسم فقط به اون لحظه بعد دیگه کارپه دیِم
.
صبح فاینال های همه ی کلاس های سفارت رو پرونده بندی کردم و یکی یکی فرستادم. پرونده ی حقوقی ترمی که گذشت رو بستم و آماده اش کردم که حقوق اساتید دیر نشه. بعد جلسه ی اسکایپی با یکی از اساتید رو گذاشتم و بعد کلی تماس کاری جواب دادم. دلم هم صد در صد توی اون‌ کارها نبوده. اما تمرکزم اونجا بوده. اون وسط هم مجتبا که از صبح درگیر کارهای سربازیش بوده بهم زنگ زده که فعلا خورده کرمانشاه و من هی به دو ماهی که سخت می بینمش فکر کردم و به موهای نازنینش که بخاطر چیزی عبث باید از بین بره. و خشم و دلتنگی هی اومده توی وجودم و رفته. خلاصه درگیری فکری بالا
.
حالا عصر شده و نور خونه هنوز مست کننده است و رسیدم به لحظه ی شیرین زیستنِ کند و آرام. روی مبل شناورم. اِما هم که یحتمل در عکس پیداش نمی کنید از بس سیاهه، توی مثلث امن زیر پتو و پاهای من خوابیده و وقت مطالعه است
.
🌿 دارم در مورد خیام می خونم. پندار که نیستی، چو‌ هستی خوش باش. با ماست ها ، گوش میدید چی میگه؟
.
#یلدانوشت

من نمی دونم شما صبح ها که بیدار می شید وقتی دارید چای می ذارید به چی فکر می کنید. من به موفقیت های لحظه آخری فکر می کنم. به ایستادن های دقیقه نودی. به اون شمعی که توی تاریکی روشن شده وقتی انتظار داشتی در تاریکی غرق شی. آدم وقتی ناراحتی داره خودش رو دست کم می گیره. چون خاصیت روح غم زده اینه که بهت بگه تو نمی تونی. تو فلانی. تو بهمانی. بعد اونجایی که تلاش می کنه. به سختی روی پای خودش می ایسته و شرایط رو تغییر میده، نیرویی به دست میاد که غیر قابل باوره. و بعد در اندوه بعدی باز تاریخ تکرار میشه. باز توی گوش خودت می خونی تو نمی تونی. تو فلانی. تو بهمانی
.
حالا که دارم چای می ذارم یه صحنه ی خاص هم از دیشب یادم مونده. دوازده شب رسیدیم خونه. توی تاریکی پارکینگ که رسیدیم، کوروش یغمایی رسیده بود به اون تیکه که گرمی دستهای من کم شده دستهاتو بده
دستهای سرد منو گرم بکن باد پاییز سرده. اینقدر موسیقی توی وجودمون رفته بود که نمی شد پارکینگ رو ترک کرد. چند دقیقه همون جا توی تاریکی نشستیم و دستهای هم رو گرفتیم. اونجا وسط تاریکی باز دیدم من فقط یه آرزوی گنده داره و اون هم به خودم مربوط نمیشه. از اون لحظه ها بود اما که می شد توی تاریکی نشست و آرزوی قلبیت رو تکرار کرد
.
من نمی دونم شماها جلوی قوری و کتری و سماور و چای ساز که ایستادید چی از ذهن تون می گذره، ولی من به قدرت دوباره فکر می کنم. به انرژی بقا که توی رگ های همه مون هست و باعث میشه از پس هر تاریکی بر بیاییم اگر قبل از غرق شدن بلند شیم
.
#یلدانوشت

فرقی نمی کنه چقدر قوی باشی، تاثیر محیط و آدمهایی که دورت هستند همیشه و همیشه و همیشه روی زندگیت هست. من از هدر شدن وقتم بیش از هرچیزی در دنیا بدم میاد. شاید واسه همینه که توی رابطه ام قهر نمی کنم. قهر وقت گیره. چسبوندن ناراحتی به تنت و کشوندنش دنبال خودته. نشستن به انتظار معجزه است. مسخره است چون آدم توی ناراحتی نمی تونه زندگی کنه. ولی تاثیری که آدمها چه دوستهام چه اونایی که می بینم و دور و برم هستن روم‌می ذارن گاهی باعث میشه از دست خودم عصبانی شم. باید خدمت تون عرض کنم که راهکاری هم پیدا نکردم غیر از یک‌چیز. یه چیزی هست که عجیب نجاتم میده. هربار حس می کنم سم محیط رو تنم نشسته و دارم به ناراحتی های سطحی فکر می کنم که ارزش فکر کردن ندارند، میرم سراغ سینما و‌ ادبیات. کتاب می خونم یا فیلم های کمد مخصوص ذهنیم رو‌ می بینم. توی اون کمد زندگی دو گانه ی ورونیک هست و آبی و‌ قرمز کیشلوفسکی. املی پولان هست و چند تا فیلم دیگه. توی ماشین در ادامه اش موسیقی گوش‌میدم که می دونم خلسه است واسم. توی کلمه های کتاب ها غرق میشم. و‌ این یه پاکسازی عجیب و غریبه. هیچ چیزی به اندازه ی اینها نمی تونن سم رو از بدنم خارج کنن. یه عمقی توی اینها هست که لازمه احاطه ات کنه. لازمه اونقدر مستش بشی که بفهمی روی سطح خبری نیست. زیستن اونجا توی عمق یه شکل دیگه است. همون‌شکلی که واقعا می‌خواهی باشه
.
این عکس یکی از صحنه های فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکه. آخ از موسیقیش، آخ از صحنه هاش. یه دنیا مدیون این فیلمم. هزاربار بهم یادآوری کرده برگردم اونی باشم که باید باشم
.
#یلدانوشت

آدمیزاد رابطه اش را بخاطر هورمون ها شروع می کند یا عقلش است که فرمانروایی می کند؟ کجای مسیر می‌فهمد آنچه شروع کننده بوده حتما دلیل پایداری رابطه اش نخواهد بود؟ اصلا کی و چطور می فهمد رابطه خود به خود حفظ یا بهتر نمی‌شود بلکه خیلی راحت می‌تواند به باد برود. آدمیزاد برای تلاش کردن، تغییر کردن، تغییر دادن، تعمیر‌کردن چقدر حوصله دارد؟ آدمیزاد چقدر به آینده ی بدون تلاش رابطه اش آگاه است. جایی توی کتاب دِ کورس آو لاو ِ آلن دو‌باتن که توی ایران ترجمه شده سیر عشق گفته بود : .
👇
. ‌ او به این نتیجه می رسد که عشق زمانی دوام می آورد که شخص به جاه طلبی های افسون کننده ی اولیه ی آن توجه نکند، و به این نتیجه می رسد که برای بهبود روابطش باید بر احساساتی که در وهله ی اول او‌ را به سمت آن سوق داده، غلبه کند. باید بیاموزد که عشق تنها شور و‌شوق نیست، بلکه مهارت است
.
☝️
.
اینقدر این قسمت کتاب برای من جالب بوده که همان موقع زیرش خط کشیده ام. دارم به جادو‌ فکر می کنم. به اینکه چقدر می تواند هل دهنده باشد. که یعنی برچسب جادویی بودن چیزی باعث شود ترسهات‌را دور بریزی و جلو بروی. جلوتر اما وسط راه وقتی اولین سوتفاهم ها، دعواهای کوچک، مشکلات، تفاوت های ریشه ای پیدا شدند، جادو همان چیزی است که دوباره سر و کله اش پیدا می شود و آدم معتقد به‌ خودش را حسابی نا امید می کند. دارم به این فکر می کنم که این چند خط از دو باتن چقدر کامل است. که احساسات اولیه ی حکمرانی شده توسط هورمونهایمان لازمه ی شروع است اما بعدتر باید یادمان باشد به آنها غلبه کنیم چون‌برای داشتن یک‌رابطه ی پایدار تلاش لازم است و صبر و خلاقیت. بعد دارم فکر می کنم اولِ رابطه قشنگ تر است یا چند سال بعدش.. از میزان شناختم از او توی ذهنم یک پای چارت می کشم. و رنگ سبز‌ را برایش انتخاب می کنم. می بینم که چطور دایره ام توی این سالها مدام سبزتر شده. برای من معلوم است که زمان حال بسیار مهم تر از ابتداست. جزئیاتی که از او می دانم نقطه ی لذت و امنیت من شده اند. میزان راحتی ام با او بزرگ تر شده. رد شدن از چالش ها و روزهای سخت رشدم داده . معلوم است که نه من آدم چند سال پیشم نه او. و هیچ چیزی از این لذت بخش تر نیست که آدم پای رابطه ای که رشدش می دهد بایستد، و درس بگیرد
.
#یلدانوشت

بهش میگم تو‌ چقدر به خودت اجازه ی اشتباه کردن میدی ؟ میگه خیلی بیشتر از قبل اما باز بعدش خودم رو سرزنش می کنم. دارم به نقطه ی سیاه فرهنگی مون فکر می کنم. فرهنگی که همیشه ازت می خواد قهرمان باشی. یا قهرمان یا در نقطه ی مقابل بازنده. انگار نه انگار که هزار و یک‌نقطه اون وسطه. بین این دو قطب خودساخته
.
خیلی خسته ام و‌ فردا و پس فردا روزهای شلوغ کاریه. برم استراحت کنم. راستی من خیلی بیشتر از قبل به خودم‌اجازه ی اشتباه کردن میدم. اما هنوز کافی نیست. . کافی نیست
.

‌ یه جایی توی کتاب کافه اروپا، راوی تعریف می کنه که توی یه روز سرد، می بینه که عده ی زیادی با گل و کیک و شمع و پرچم راه افتادند به سمت قبر چائوشسکو، دیکتاتور بزرگ رومانیایی. راوی از فرط تعجب باهاشون میره تا قبرستان. حس می کنه وسط یه تئاتر‌ واستاده. به تحلیل راوی، آدم هایی که اومدند همه کسانی هستند که با تبانی های کوچک با حکومت قبلی، خرده‌منافعی داشتند که حالا در حکومتی عادل تر ندارند. موقع خوندن این تیکه فکر می کنم چقدر‌عیب و ایراد در ندیدن تصویر بزرگ هست. چقدر فکر نکردن به جامعه و خودخواه بودن می تونه باعث مشکلات بزرگ بشه. مشکلاتی که یه روزی گردن خود فرد خودخواه رو هم بگیره. و چقدر راحت آدم ها با واقعیت تکان دهنده کنار اومده و حاضر به ستایش فردی میشن که یک جانی تمام عیاره
.
من در حین خوندن خیلی از قسمت های خوب کتاب رو در هایلایت کافه اروپا گذاشتم. شماها هم اگر استوری گذاشتید با هشتگ همخونی مون بذارید که یه جا جمع شه. و یا هایلایت در صفحه تون اختصاص بدید بهش
.
هفته ی دیگه این دو کتاب رو تموم می‌کنیم و یک هفته ی بعد میریم سراغ انسان خردمند. اگر خریدیدش از الان شروع کنید به نظر من. چون پر محتواست و مطمئن باشید جلو بیفتید اتفاق بدی نمی افته که هیچ خیلی هم خوبه. برنامه ی خوانشش رو هفته ی دیگه می ذارم
.
باقی حرف های این چند فصل با شما. کم حرف نداشت واقعا. بگید ببینم از چه فصلی چه نکته ای گرفتید و کجای این فصل ها توی ذهن تون مونده ؟
.
#با_یلدا_کتاب_بخونیم #کافه_اروپا

من نمی دونم شماها چقدر به خونه های قدیمی تون فکر می کنید. خونه هایی که توش بزرگ شدید و بعد به سمت مقصد بعدی ترکش کردید. من از خونه ی قدیمی و آشپزخونه، لباس های پر گل مامان یادمه موقع آشپزی جلوی گاز قرمز. الان پس ذهنم داره بهم اخطار میده که گازِ خونه ی قدیمی قهوه ای بود نه قرمز. ماندگاری رنگ ها سخته وقتی ذهنت خیال پردازه و سریع تصویرسازی می کنه. از لحظه های آشپزی مامان هم قشنگترین بخشش واسم همین شستن برنج بود. صدای ریزش قطره های آب روی سطح برنج ها بهم حس عجیبی می داد
.

وسط کار هی بلند میشم یه گشتی توی این خونه می زنم و از قاب هایی که زندگی جلوی چشمم می ذاره شارژ می شم. دارم فکر می کنم چه خوبه که موهای مجتبا به زیبایی موهای مامانشه. از ثبت این قاب نتونستم بگذرم. باید حک می شد توی کپسول زمانم .

#یلدانوشت

امروز داشتیم توی ماشین لیست فیلم هایی که توی ذهن مون ماندگار هستند رو می گفتیم. از اونجاییکه مدت هاست قول دادم یه لیست بهتون بدم دیدم همین امشب وقتشه. فقط یادتون باشه که سلیقه حرف اول رو می زنه و یه فیلم که توی قلب من جا داره ممکنه برای یه نفر دیگه اصلا جذاب نباشه. اینها فیلم هایی هستند که من ازشون دریافت داشتم یعنی توی هویتم، فکرم، نوع نگاهم به دنیا و احساسم تاثیر ویژه داشتند. از اونجاییکه که خیلی زیاد هستند امشب فقط ده تاش رو می نویسم : ‌ 🎥
زندگی دوگانه ی ورونیک (کیشلوفسکی) ‌ 🎥
‌ سه رنگ (آبی سفید قرمز ) کیشلوفسکی ‌ 🎥
‌ نیویورک دوستت دارم (اپیزودهای کوتاه از چند کارگردان) ‌ 🎥
‌ املی پولان ( پیر ژونه) ‌ 🎥
آندرگراند ( کاستوریتسا) ‌ 🎥
‌ سه گانه بیفور سانرایز/ سانست/ میدنایت ( لینکلتر) ‌ 🎥
‌ تاک تو هِر (آلمادوآر) ‌ 🎥
‌ وایلد تِیلز (زیفرون) ‌ 🎥
‌ سیِرانِوادا ( پوییو) ‌ 🎥
عشاق روی پل ( کاراکس) .
🎥
.
La double vie de Veronique .

Trois couleurs
.
New York I Love You .
Amelie Poulin .
Underground .
Before Sunrise/ Sunset/ Midnight
.
Talk to her .
Wild Tales .
Sieranevada .
Les Amant du pont neuf .
🎥
.
فعلا اینا رو داشته باشید تا بعدا . فیلم های لیست محبوبم بیشتر از ده تاست ♥️
.
#yaldasuggests

توی راه داریم موسیقی فیلم آبی رو گوش میدیم. بهش میگم اولین صحنه ای که از این فیلم میاد توی ذهنت چیه؟ میگه انعکاس لوستر آبی رنگ روی صورت ژولیت بینوش. من میگم لحظه ی شنا کردنش. بعد بهش میگم خیلی عجیبه که آدم ها می دونند فانی هستند اما اینقدر درگیر مال اندوزی می شن که یادشون میره وقت کمه واسه زندگی کردن. بعد میگم به نظرت اولین بار کی آدم ها مست احساس موفقیت و دست آورد شدن؟ میگه احتمالا از اولین شکارها. می رسیم به حرف زدن از لیست شیندلر. بهش میگم داستانش رو دوباره خلاصه میگی؟ داستان فیلم یادمه اما می خوام حرف بزنه. داره رانندگی می کنه می خوام خوابش نگیره. بعد یه جایی وسط های داستان از فکر کردن به اون فیلم بغض می کنم. یه بغض چند ثانیه ای. مختص فکر کردن به جهان آلوده به انسان. بعد می رسیم به سبزی . به ترکیب مست کننده ی رنگ ها. بهش میگم چقدر خوشحالم که می تونم ببینم. و‌ چه عجیبه که همچین چیز بزرگی همیشه توی خاطرم نیست
.
این ترب چقدر قابلیت این رو داره که بشینی و تماشا کنیش
.
#یلدانوشت

یکی از دفترچه های قدیمیم رو پیدا کردم. پونزده شونزده سالگیم. نشستم یه دور نوشته ها که چه عرض کنم غرغرهام رو خوندم. خیلی هیجان انگیز بود دیدن تغییری که از اون موقع تا الان حاصل شده. توی نوشته هام یا قربانی بودم و همه ی آدمها بد و من بیچاره، یا خود سرزنش گر بودم و از دست خودم عصبانی. داستان های عشقی هم که دیگه سر جای خودش. عدم اعتماد به نفس، کمبود روابط اجتماعی، کمبود تجربه، عجول بودن و هورمون ها. این می شد خلاصه ی آنچه در پانزده شانزده سالگی گذشت
.
بعد دیدم چه خوب که همیشه نوشتم. آدمیزاد برای رشد کردن باید دانشمندِ خودش باشه. یعنی وقایع رو ثبت کنه، دیتا جمع کنه و مشاهدات رو بنویسه. حس هاش رو زیر و رو کنه و بعد توی دوره های مختلف بشینه آنالیز کنه چه خبره. بعد یه جایی توی دفتر فکر کردم به اینکه افسردگی راه فرارم بوده. نمی دونم منظورم رو می فهمید یا نه. آدم پر ترس گاهی دست میندازه به افسار افسردگی چون اونجا همه چیز سیاهه و توی سیاهی سکونه. توی سیاهی قدمی بر نمی داری که بخواد تجربه ی جدیدی باشه، خطر نمی کنی. سیاهی یه جورهایی امنه چون دیگه بدتر از اون که نیست
.
خلاصه اینکه اونی که بودید نیستید و اونی که هستید نخواهید بود. ادم همیشه تغییر می کنه و اینکه خبر نداره چه تغییرهایی در انتظارش هستند ته هیجان دنیاست
.
#یلدانوشت

Most Popular Instagram Hashtags