#we___are___together

MOST RECENT

هشتگ های پیج 👇
~~~~~~~~~~~~~~~~~
فن فیک هایی که به طور کامل آپ شده:
#bts_fic_justoneday
#we___are___together
#_bloodslave
#_mentaldisorderr
#_divorce
#_againstart
#nurse_twentieth
#love_perpetuity
وانشات ها:
#bts_fic_one_shot
دقت کنید که بعضی از وانشات ها چند پارته و یه هشتگ دیگه هم داره.
فن آرت هایی که کار خودمونه:
#bts_fic_fanart
و چیزهای فان و غیره:
#btscrazyones

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin

از دید تهیونگ:
صبح زود بیدار شدم و زودتر آماده شدم تا با جیمینو نبینم.. جلوی در مشغول بستن بند کفشم بودم که مامان با دیدنم متعجب گفت: تو اینجایی؟؟ پس جیمین کجاست؟؟
کلافه گفتم: من چه میدونم.. به من چه؟؟
زود خداحافظی کردم و رفتم..
از دید جیمین: بیدار شدم و خیلی آروم لباس هامو پوشیدم تا با تهیونگ روبرو نشم.. در اتاقمو باز کردم که مامان گفت: یااااااااا.. تهیونگ رفت... زودتر برو بهش برسی..
- صبحونه نخورم؟؟
مامان فقط نگام کرد و چیزی نگفت.. رفتم تو آشپزخونه و با حوصله و آروم صبحونمو میخوردم مامان هم زیر چشمی و با طعنه نگام میکرد.. کیفمو برداشتم و خدافظی کردم و رفتم.. تو کوچه با قدم های کوتاه حرکت میکردم که یکی پرید بغلم.. خندیدم و گفتم: یااااااااا.. تهیونگ.. تهیونگ محکمتر بغلم کرد و با کمی مکث ازم جدا شد.. با ذوق نگام کرد و گفت: بلاخره موفق شدیم..
به صورتم اشاره کردم و گفتم: اره ولی درد داشت..
تهیونگ: یااااااااا.. به گوشه ی لبم نگاه کن و خجالت بکش.. خندیدیم دستمو انداختم دور شونش و گفتم: بریم که دیرمون نشه..
تو حیاط دانشگاه یکی از هم دانشگاهی هامون گفت که کارم داره و باهاش برم.. منم از تهیونگ به اجبار جداشدم و رفتم..

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin
Faezeh:
از دید جیمین:
خیلی خوشحال بودم که بابا کلا بیخیال شده.. صبح با صدای ذوق زده ی تهیونگ بیدار شدم.. تهیونگ: جیمیییییییین.. بیدار شو... کلافه دستی به موهام کشیدم .. نشستم رو تخت و گفتم: ساعت چنده؟؟ تهیونگ: هفت.. چشمام گرد شد با اخم گفتم: هفت صبح برای چی منو بیدار کردی؟؟
تهیونگ: امروز که کلاس نداریم پاشو با بچه ها بریم بیرون..
- چی میگی؟؟ باز قاطی کردی؟؟
تهیونگ: یااااااااا.. پاشو.. وگرنه از روش هام برای بیدار کردنت استفاده میکنم..
ترسیدم و زود از رو تخت پاشدم و ایستادم و گفتم: باشه باشه.. ببین بیدارم..
تهیونگ لبخند رضایت بخشی زد که حرصمو درمیاورد.. هنوز یادم نرفته روش هاشو.. تا اومدم چیزی بگم مامان اومد تو اتاق.. یکم خودمونو ناراحت نشون دادیم.. اومد و نشست کنارمون.. سکوت کردیم که مامان گفت: چرا همش دعوا میکنین؟؟ چی شده؟؟ مشکلتون چیه؟؟ به من بگین..
دلم برای مامان میسوخت.. ناراحت بود.. فکر میکرد ما مشکلی داریم.. با همون حسه مادرانش دستی به سرمون کشید و گفت: پدرتون خیلی عصبانی بود.. میگفت عمرا نمیذاره برید آمریکا اما من راضیش کردم.. ناراحت نباشید.. گفت که یه فرصت دیگه بهتون میده.. مامان لبخندی زد و رفت.. بدترین خبر ممکن بود.. شوکه بودیم.. فقط به در خیره شدیم..
از دید نامجون:
برای اینکه حال جیهوپو عوض کنم با بچه ها قرار گذاشتم که بریم بیرون.. میدونستم جیهوپ خیلی زود حالش خوب میشه.. جیهوپ اینجوری نمیموند اما من نمیتونستم بیخیال باشم و کاری نکنم.. تو کافه منتظر شوگا و کوکی بودیم.. بلاخره اومدن.. با دیدن جیمین و تهیونگ یکم مکث کردن.. ساکت نشسته بودیم..
رو به تهیونگ گفتم: کی قراره برید آمریکا؟؟
تهیونگ: به زودی.. نمیدونم..
کوکی: خب یعنی واقعا میرین؟؟
تهیونگ: اره..
شوگا: یعنی.. کاملا مطمئنین که..
جیمین با حرص قاشقِ تو دستشو کوبید رو میز و پاشد رفت بیرون..
تهیونگ هم عصبی گفت: اصلا بدرک.. بریم آمریکا.. مگه براتون مهمه؟؟

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin
از دید جیمین:
من و تهیونگ تو سکوت نشسته بودیم تو اتاق معاونت.. همون استادمون.. یکم گذشت و استاد اومد و نشست پشت میز..
استاد: چرا دعوا میکردید؟؟ سکوت کردیم.. استاد: چون اون دو تا پسر گفتن که تقصیر خودشون بوده و پدرتون گفته بزودی از این دانشگاه میرید کاری بهتون ندارم.. در اتاق با صدا باز شد و بابا اومد تو.. اما هیچکدوممون عکس العملی نشون ندادیم.. استاد ایستاد و گفت: بقیش با پدرتون..
از اتاق رفت بیرون.. بابا داد زد: دعوا کردین؟؟ چرا؟؟
بازم سکوت کردیم..
بابا عصبانی شد و گفت: مگه با شما دوتا نیستم.. " یکم مکث کرد " نکنه تاثیرات اون پسره شوگاست.. از پدرش شنیدم چندبار دعوا کرده.. طاقت نداشتم کسی درباره ی شوگا بد بگه.. پاشدم و گفتم: چه ربطی به شوگا داره.. خودم خواستم زدمش.. بازم میزنمش.. قبل از اینکه منتظر عکس العملی از بابا باشم رفتم..
از دید تهیونگ:
جیمین رفت.. بابا خیلی عصبانی شد.. من نشسته بودم.. دلم میخواست برم و بازم بکهیونو بزنم.. بدون توجه به بابا پاشدم و رفتم سمت در.. بابا آروم صدام زد.. ایستادم اما برنگشتم سمتش..
بابا: اینو به جیمین هم بگو.. اگه یه بار دیگه تکرار بشه از آمریکا خبری نیست..
با شنیدن حرفش دلم میخواست از خوشحالی بالا و پایین بپرم ولی خیلی عادی فقط گفتم: باشه.. بهش میگم..
از در که رفتم بیرون جیمینو دیدم که تکیه داده بود به دیوار.. ایستادم کنارش و با ذوق گفتم: بابا گفت اگه یه بار دیگه تکرارش کنیم نمیذاره بریم آمریکا.. جیمین همونطور که سرش پایین بود گفت: پس باید تکرارش کنیم.. تکیشو از دیوار برداشت و باهم رفتیم تو کلاس.. بچه ها با دیدن ما دست زدن و تشویقمون کردن..
- واااااای شما عالی هستین..
- جیمین مشتت عالی بود.. - یااااااااا.. اونا خیلی وقتا بهمون زور گفتن..
- تهیونگ به منم باید یاد بدی... - آفرین.. آفرین..

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin
از دید شوگا:
شب دوباره هممون تو اتاق جمع شده بودیم اما نه مثل قبل.. همه عصبی و ناراحت بودیم.. هیچکس حرفی نمیزد.. این سکوت لعنتی دیوونه کنندس.. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.. صبح با صدای فریاد های مربی چشمامو باز کردم.. هممون کلافه بودیم.. ایستادیم تو محوطه و مربی با خنده و خوشحال بچه هارو با حرکات ساده ی ورزشی سرگرم کرده بود اما ما هفت نفر ایستاده بودیم پشت سرشون و برعکس همیشه که حرکاتو مسخره میکردیم و میخندیدیم این بار هممون ساکت بودیم و بی حرکت.. مربی: بچه ها امروز ظهر برمیگردم.. خب دیگه آماده شید که برای آخرین بار بریم گردش.. وسایلتونم جمع کنید..
برگشتیم تو اتاق و هرکس مشغول جمع کردن وسایل خودش بود.. کوکی همش نزدیکم بود.. عادتش بود.. وقتایی که ناراحت یا عصبی و کلافه بود از کنار من تکون نمیخورد.. همه آماده شدن و از اتاق رفتن بیرون.. تنها بودیم.. از دیروز حرفی نزده بود.. به کوکی نگاه کردم و خواستم چیزی بگم ولی تا فهمید میخوام حرف بزنم عصبی از اتاق بیرون.. کیفامونو برداشتم و رفتم سمت در و باز کردم..
از دید جیمین:
دستمو گذاشتم رو دستگیره یکم مکث کردم و درو باز کردم که با شوگا روبرو شدم.. فاصلمون خیلی کم بود.. منتظر موندم جیمین بره عقب اما نرفت..عصبی دست کردم تو موهام که بی تفاوت از کنارم رد شدم.. بعد از یه گردش کوچیک سوار ماشین شدیم اما نه مثل قبل.. جیمین و تهیونگ تو یه ماشین دیگه و من و کوکی تو یه ماشین.. جین و نامجون هم کنار ما نشسته بودن.. جیهوپه همیشه شاد و خندون خیلی ساکت و ناراحت نشسته بود.. با آرنجم به پهلوش ضربه زدم و گفتم: چته؟؟ چرا ناراحتی؟؟ یه لحظه نگام کرد و چیزی نگفت.. دوباره از پنجره به بیرون خیره شده بود... رسیدیم خونه.. خسته و داغون رفتیم تو اتاق هامون.. دوش گرفتم اما این بار برعکس همیشه فقط با آب سرد... نشسته بودیم دور میز برعکس همیشه با فاصله از کوکی و ساکت.. نمیدونم چرا ولی با هم حرف نمیزدیم.. بابا نگران نگام کرد و گفت: چیزی شده؟؟
- نه..
بابا: پس چرا ساکتید؟؟
- حرفی واسه گفتن نداریم..
مامان: شوگا.. دعواتون شده؟؟
- نه.. مامان به کوکی نگاه کرد و گفت: پسرم.. چرا نمیخوری؟؟ مگه غذای مورد علاقت نیست؟؟
کوکی: اشتها ندارم.. مامان با ذوق شروع کرد به حرف زدن تا فضارو عوض کنه..
مامان: راستی پسرا.. من برای دو شب دیگه میخوام خانواده ی جیمین و تهیونگو دعوت کنم.. دوستاتون.. اخه پدرشون گفته اونا قراره برن آمریکا.. میخوام یه مهمونی بگیرم.. موافقین؟؟

Faezeh:
#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin

از دید جیمین:
هممون ایستاده بودیم.. مسئولمون هم ایستاد کنارمون و گفت: اسمایی که میگم برین تو اتاق هایی که میگم..
تک تک بچه ها رفتن و بلاخره اسم مارو گفت.. هفتامون تو یه اتاق بودیم اما تو هر اتاق هشت نفر بودن.. آروم میرفتیم تو اتاق که اسم آخرین نفر باعث شد هممون برگردیم سمت در.. کنار هم ایستاده بودیم و زل زده بودیم به کسی که ایستاده بود تو چهارچوب در.. مسئول: نفر آخر اتاق چهارم.. بکهیون.. بکهیون اومد تو و درو پشت سرش بست.. کیفشو پرت کرد رو تخت کنارش و یه قدم اومد جلو.. دستاشو باز کرد و گفت: من آمادم.. شوگا متعجب گفت: آماده ی چی؟؟
بکهیون: بزنینم.. عادت کردم برای کارهای کریس من..
منتظر نموندم که به حرفاش گوش کنم اخه بچه ها درباره ی تخت ها بحث میکردن و منم دلم میخواست تختم کنار تخت شوگا باشه.. با صدای بلند باهم بحث میکردیم و بکهیون ناخودآگاه ساکت شد. تهیونگ: یااااا.. من رو تخت بالایی نمیخوابم..
کوکی: من این تخت..
کیفمو انداختم رو تختِ کنارِ تختِ شوگا و گفتم: این تخت ماله منه برید کنار..
یهو بکهیونو دیدم که با همون ژست اولش زل زده بود به ما.. خندیدم و گفتم: تا کی میخوای اونجا وایسی؟؟
بچه ها اول به من بعدشم به بکهیون نگاه کردن.. بکهیون تک سرفه ای کرد و نشست رو همون تخت کنار در..
شوگا: نگران نباش.. ما اومدیم که از اردو لذت ببریم.. کاری به تو نداریم..
یکم گذشت.. هممون تو سکوت دراز کشیده بودیم که یهو در باز شد و کریس اومد تو اتاق و همونطور که میومد سمت شوگا گفت: اگه بازم دستت به برادر من بخوره میکشمت.. هممون متعجب بهش خیره شده بودیم.. کسی حرفی نزد.. با دیدن ما تو سکوت و آرامش اونم سکوت کرد.. بکهیون یه ببخشید گفت و دست برادرشو گرفت و از اتاق رفت بیرون..
تهیونگ: فکر کرده ماهم مثله خودشیم..
کوکی: فعلا بیخیالشون..
هممون دراز کشیده بودیم.. بکهیونم آروم اومد تو دراز کشید رو تختش دستشم گذاشت رو چشماش.. به شوگا که چشماشو بسته بود و خوابیده بود نگاه کردم.. آرامش چهرش دیوونه کننده بود لبخند زدم و چشمامو بستم و خوابیدم.. صبح شده بود.. همه بیدار شدن اما طبق معمول شوگا هنوز خواب بود.. تا نشستم رو تخت صدای زنگ گوشیمو شنیدم.. بچه ها خیلی سروصدا میکردن پس رفتم بیرون از اتاق..
- الوووو.. بابا: سلام چطورین؟؟ خوش میگذره؟؟
- سلام.. آره.. خیلی.. بابا: زنگ زدم یه خبر خوب بهتون بدم تا خوشیتون کامل بشه.. یادته قرار بود بورسیه دانشگاه آمریکارو براتون بگیرم؟؟ - آهان.. خب چی شد؟؟

سلام سلام.. ادمین فافا اومد با قسمت جدید

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin
Faezeh:
از دید شوگا:
دیگه وقت رفتن بود.. جشن با همه ی اتفاقاش تموم شد.. خانواده هامون داشتن خداحافظی میکردن.. من و کوکی هم از جیمین و تهیونگ خداحافظی کردیم و با سوهیون و جی وون برگشتم سمت ماشینمون که صدای آروم تهیونگو شنیدم: یااااااااا هیونگ تو کجا..
یه لحظه نگاشون کردم دیدم جیمین یه قدم به سمتمون اومده بود.. متعجب نگاشون کردم و شونه ای بالا انداختم.. برگشتیم خونه.. من و کوکی مستقیم رفتیم تو اتاق لباسامونو عوض کردیم.. من رو تخت دراز کشیده بودم و کوکی رو زمین اخه اتاقشو سوهیون و جی وون تصاحب کرده بودن.. به جشن فکر میکردم.. جیمین و تهیونگ حتی یه لحظه هم از کنارمون تکون نخوردن.. همونطور که به سقف خیره شده بودم گفتم: کوکی.. امروز جیمین و تهیونگ عجیب شده بودن.. مگه نه؟
کوکی: آره.. خیلی.. " یکم سکوت کرد " اما من این عجیب بودنشونو دوست داشتم.. خندیدم و گفتم: آره.. جیمین خیلی بامزه شده بود..
دوباره ساکت شدیم.. به پهلو چرخیدم و نگاش کردم... - رو زمین خوابیدن چطوره؟؟ خوش میگذره؟؟
کوکی نشست و گفت: اخ کمر درد گرفتم..
طاق باز خوابیدم خندیدم و گفتم: حقته..
کوکی: برو کنار..
- یااااااااا کجا؟؟!!!
رو تخت کنارم دراز کشید..
- برو رو زمین بخواب..
خودشو زیر پتو جا کرد و گفت: چقدر گرمه تختت.. چشماشو بست و خودشو بخواب زد.. خندیدم و موهاشو بهم ریختم.. لبخند زد و چیزی نگفت.. صبح بیدار شدیم و رفتیم دانشگاه کلاس اولمون که تموم شد هممون جمع شدیم تو حیاط دانشگاه کنار هم..
از دید جیهوپ:
صبح من و جین تنها نشسته بودیم و صبحونه میخوردیم.. آروم گفتم: ببخشید تقصیر من بود دستت.. جین خندید و گفت: نه.. نبود.. خوشحال صندلیمو بهش نزدیک کردم با ذوق نگاش کردم.. دهنمو باز کردم که حرف بزنم.. نامجون اومد و سلام کرد.. دیگه چیزی نگفتم.. دوباره شروع کردم به نقشه کشیدن..
از دید شوگا:
نشسته بودیم تو حیاط دانشگاه کنار هم که یهو یه آقایی که تا حالا ندیده بودیمش اومد و گفت: از طرف استادمون اومده " همونکه تنبیهمون کرد با توپ بزنیم همدیگرو "
متعجب نگاش کردیم.. گفت همراهش بریم.. هممون با هم رفتیم تو اتاق استادمون.. نشستیم.. چندتا پوشه و برگه از رو میزش برداشت و گذاشت رو میز جلوی ما..
آقا: استادتون گفت بهتون بگم اینارو بررسی کنید تا..

#We___are___together
#fic_bts
#yoonmin_vkook_namjin
سلام.. اینجانب ادمین فافا اومدم بگم پوزش از همه ی خواننده ها.. یه چند قسمت و خیلی زود آپ میکنم برای جبران.. اینم از قسمت امروز.. از دید تهیونگ:
شوگا برگشت سمتمون و گفت: بچه ها دختر عموهام..
احترام گذاشتیم و سلام کردیم..
دختر: خب دیگه بریم...
کوکی و شوگا سوار ماشین شدن و رفتن.. من و جیمین هم ایستاده بودیم و به رفتنشون نگاه میکردیم..
نامجون: فکر کنم بهتره یه روز دیگه بریم بیرون که شوگا و کوکی هم باشن..
هممون قبول کردیم و رفتیم خونه.. رو تخت نشسته بودم.. همش با خودم میگفتم الان دارن چیکار میکنن؟؟؟ خاطراتمون تو خونه ساحلی برام یادآوری میشد.. یادم اومد که روز آخر صدای کوکیو ضبط کردم.. هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و به صداش گوش میدادم.. یکم آروم شدم ولی نمیتونستم فکر اینکه اونا الان باهمن دیوونم میکرد.. رفتم تو اتاق جیمین.. به صفحه گوشیش خیره شده بود.. تا منو دید سریع گوشیشو قایم کرد..
- یااااااااا.. داشتی چیکار میکردی؟؟
جیمین: هیچی..
انقدر با خودم درگیر بودم که چیزی نگفتم و نشستم..
- جیمین به نظرت شوگا و کوکی الان دارن چیکار میکنن؟؟ جیمین: هااااا؟؟ یعنی چی؟؟
- نمیدونم.. اما خب اون دخترا.. اخه..
جیمین سکوت کرده بود و تو فکر بود.. این بیشتر منو دیوونه میکرد.. تو اتاق راه میرفتم.. آروم نمیگرفتم..
از دید شوگا:
یکم تو شهر گشت زدیم و بعدشم رفتیم خونه.. رفتم تو اتاقم.. چند دقیقه ای نگذشت که کوکی اومد تو اتاقم با یه بالش و پتو.. - یااااااااا.. بازم اتاقتو تصاحب کردن..
زدم زیر خنده.. قیافش خیلی خنده دار شده بود.. با دخترا خیلی خوش گذروندیم.. فردا یه جشن رسمیه خانوادگی بود بین آدمای بزرگ و تاجر های شهر.. صبح آماده شدیم و رفتیم دانشگاه.. من و کوکی کنار هم نشسته بودیم ولی جیمین و تهیونگ مثل همیشه کنار هم ننشستن.. جیمین اومد کنار من نشست و تهیونگ هم کنار کوکی.. عجیب بود چون اونا همیشه کنار هم مینشستن درست مثل ما.. با حرص سوال میپرسیدن..

#We___are___together
#bts_fic
#yoonmin_vkook_namjin
قسمت نهم

از دید جیهوپ:
نشسته بودم رو صندلی و باهاش بازی میکردم.. میرفتم عقب و میومدم جلو.. تو فکر این بودم که چجوری این دو نفرو بهم بچسبونم که عشقشون فوران کنه یهو در باز شد.. ترسیدم با صندلی پخش زمین شدم.. جین دویید سمتم و دستمو گرفت.. دستی به سرم کشیدم و گفتم: یااااااااا.. چرا اینجوری میای تو..
جین: ببخشید.. اومدم بگم بیا صبحونه بخوریم.. خوبی؟
یه آره زیر لب گفتم و پشت سرش از رفتم بیرون.. تا رفتیم بیرون نامجونم در اتاقشو باز کرد و جلوتر از ما حرکت میکرد پشت سرشم جین.. یه فکری به ذهنم رسید.. باید از همین الان شروع کنم.. یه پشت پا گرفتم واسه جین و اونم خورد به نامجون و جفتشون افتادم.. جین سریع از نامجون فاصله گرفت.. دستشم میمالید.. نگاهی بهش انداختم و گفتم: حالا بی حساب شدیم..
مشغول خوردن صبحونه بودیم.. دوباره یه فکری زد به سرم.. باید یکم جینو اذیت کنم تا حس نگرانیه نامجونو تحریک کنم.. صندلیمو به صندلیه جین نزدیک کردم و گفتم: مامان و بابا کجان؟
جین: رفتن سرکار..
میدونستم جین از حشرات متنفره.. خواستم یکم بترسونمش تا نامجون بشه قهرمان و..
جیغ زدم: سوووووووسک
اومدم برم رو صندلی وایسم که محکم خوردم به صندلیه جین و افتاد.. مثله دیوونه ها هرچی به فکرم میرسید عملی میکردم.. جین افتاده بود رو زمین و دستشو گرفته بود.. دوباره همون دستش ضربه خورده بود.. سرشو انداخته بود پایین.. واقعا نگرانش شده بودم.. آروم داشتم میرفتم سمتش که نامجون دستشو گرفت و نگران گفت: چی شده؟
جین چیزی نگفت و رفت.. بهش حق میدادم که اینجوری رفتار کنه.. نامجون نگام کرد.. اومد سمتم و با عصبانیت گفت: نمیتونی مثل آدم یه گوشه بشینی؟
- یااااااااا.. مگه چیکار کردم.. خب فکر کردم سوسک دیدم..
نامجون تحقیرانه گفت: اخه سوووووووسک؟؟ از دید شوگا:
روز مسابقه بود.. با کوکی رفتیم بیرون.. تصمیممون این بود که کلا نریم دانشگاه.. اینجوری گروهمون حذف میشد و اونا برنده میشدن.. نشسته بودیم تو پارک نزدیک خونمون..

#We___are___together
#bts_fic

#yoonmin_vkook_namjin

قسمت هشتم.. از دید شوگا:
جیهوپ ایستاده بود پشت درو به اتاق خیره شده بود.. صدای داد و فریاد نامجونو شنیدم.. ایستادم جلوی در..
نامجون: دهنتو ببند..
جین: دست از این لجبازیه مسخره بردار..
نامجون: برو بیرون.. تو برام هیچ اهمیتی نداری..
جین: اگه اهمیتی ندارم پس چرا نگرانم شدی؟؟
جیهوپ ناراحت سرشو انداخت پایین.. دستمو گذاشتم رو شونه ی جیهوپ و گفتم: اونا عاشق همن؟
جیهوپ چیزی نگفت.. جیمین: اما..
جیهوپ دیگه نموند و رفت.. از سوالم پشیمون شدم ولی واقعا شوکه بودم.. دوباره نگام برگشت سمت اتاق..
نامجون: من از این مسابقه ی لعنتی کنار میکشم. توهم میری کمپانی و از این به بعد کمتر همدیگرو میبینیم. اینجوری همه چی تموم میشه..
برگشت سمت در و با دیدن ما کلافه از بینمون گذشت و رفت.. جین هم خجالت زده سرشو انداخت پایین.. چیزی نگفت و رفت.. ماهم شوکه بودیم.. تازه فهمیدم مشکلشون چیه.. زبونم بند اومده بود..
- یعنی اونا...
کوکی: یعنی اونا عاشق هم شدن؟؟
تهیونگ: دوتا.. دوتا..
جیمین: یعنی اونا.. خب.. اخه.. دوتا..
دست کوکیو گرفتم و گفتم: بهتره بریم سرکارمون..
رفتیم تو اتاق.. درو بستم و نشستم.. کوکی هم نشست روبروم.. هیچکدوممون حرفی نزدیم..
کلاسمون که شروع شد هممون نشسته بودیم ته کلاس.. استاد بعد کلاس گفت ساعت8 بریم و آهنگامونو تحویل بدیم بهش.. استاد هم گیر داده بود به ما.. انقدر تاکید میکرد که حرصم میگرفت.. همه از کلاس رفته بودن بیرون.. منو جیمین رفتیم تا یه چیزی بخریم.. بقیه هم گفتن میرن استودیو.. جیمین رفت تو مغازه تا یه چیزایی برداره.. منم ایستادم کنار دوتا دختری که فروشنده بودن.. کنار یکی از قفسه ها ایستادم و نگاه میکردم که صدای دخترا رو شنیدم..

#We___are___together
#fic_bts

از دید کوکی:
بعد از کلاس تهیونگ ازم عذرخواهی کرد بابت دیروز و دریا.. منم لبخند زدم و ازش تشکر کردم.. بعد از اینکه با بچه ها بحث کردیم تصمیم گرفتیم بریم رستوران.. دور یه میز دایره ای نشستیم.. شوگا و جیمین به طرز عجیبی ساکت بودن.. مشغول غذا خوردن بودیم که یهو دستم خورد به قاشق و یکم از غذام ریخت رو لباس تهیونگ.. لباسش سفید بود و بدجوری لکه ی غذارو نشون میداد.. سریع گفتم: ببخشید.. اصلا حواسم نبود..
تهیونگ: چیزی نیست.. عیبی نداره.. جیمین: برو یکم با آب کمرنگش کن حداقل..
تهیونگ یه باشه گفت و بلند شد و رفت.. یکم گذشت اما نیومد.. رو به بچه ها گفتم: من میرم ببینم چرا دیر کرده..
رفتم تو دستشویی.. تا درو باز کردم دیدم تهیونگ با بالا تنه ی لخت روبروم ایستاده و تیشرتشم تو دستش بود.. مات مونده بودم.. یهو در بغلی باز شد و خورد به من.. افتادم رو تهیونگ و باهم پخش زمین شدیم.. لبام آروم رو گردنش نشست.. سریع سرمو آوردم بالا.. با تهیونگ چشم تو چشم شدم.. تهیونگ با دهن باز خیره نگام میکرد.. همونجوری مونده بودیم که اون آقا اومد سمتم و گفت: واقعا متاسفم.. دستمو گرفت و بلندم کرد و دوباره ازمون عذرخواهی کرد و رفت.. ایستاده بودیم و با سکوت به درو دیوار نگاه میکردیم دستی به گردنم کشیدم و مِن مِن کنان گفتم: ببخشید.. خوبی؟
تهیونگ لبخندی زد و گفت: فکر کنم بی حساب شدیم..
در باز شد.. تهیونگ آروم اومد پشت سرم و خودشو قایم شد..
جیهوپ: یااااااااا.. چرا لباستو در آوردی؟؟

#We___are___together
#fic_bts
سلام سلام... من اومدم با قسمت پنجم...
#yoonmin_vkook_namjin
از دید شوگا:
رفتم ساحل.. کوکی و جیهوپ و تهیونگ بازم تو دریا بودن و مشغول شنا.. نگام به اونا بود ولی ذهنم مثل همیشه درگیر بود.. جیمین اومد و نشست کنارم.. هیچی نگفتم.. برام مهم نبود که حرفامونو شنیده بود.. با مِن مِن گفت: إإإمممم.. خب.. زودتر گفتم: برام مهم نیست..
جیمین دیگه هیچی نگفت.. هردوتامون ساکت بودیم که یهو دیدم کوکی داره دست و پا میزنه.. لنگون لنگون دوییدم سمتشون اما قبل اینکه من بهشون برسم تهیونگ کوکیو کشید بیرون..
از دید تهیونگ:
تکونش میدادم و صداش میزدم..
- کوکی.. کووووووکی.. من اشتباه کردم.. اصلا نباید مسابقه میدادیم.. کوووکی..
بیهوش بود.. میدونستم باید چیکار کنم چون بابا یادم داده بود..
- یک.. دو.. سه.. خواستم بهش نفس مصنوعی بدم، تو چند سانتی متریه لباش بودم که یهو چشماشو باز کرد و با یه سرفه دوباره نفسش برگشت.. خیلی زود متوجه شدم و نجاتش دادم برای همین آب زیادی نخورده بود..
نگاش کردم موهای خیسش و چشماش که زل زده بود به من باعث میشد نتونم حرکت کنم.. بیشتر از اون نفس نفس میزدم، همونجوری مونده بودم.. نمیتونستم ازش چشم بردارم.. اونم زل زده بود به من.. از نوک موهام آب میچکید رو صورتش که با هر قطره یه پلک میزد.. شوگا اومد و منو از روی کوکی کنار زد.. کوکی حالش خوب بود، شوگا نگام کرد و ازم تشکر کرد..
جیمین: شما دوتا چتونه؟؟ چرا اینجوری میکنید؟؟ مواظب باشین..
نگام کرد و گفت: تو خوبی؟؟ فقط زل زده بودم بهش و هیچی نگفتم.. هنوز تو حال خودم بودم.. جیمین تکونم داد و نگران گفت: تهیونگ خوبی؟
آروم گفتم: خوبم..
رفتم تو اتاق و یه حوله انداختم رو سرم.. هیچی نمیدیدم همش چهره ی کوکی میومد جلو چشمام.. تنها تو اتاق بودم.. انقدر همونجوری موندم تا خوابم برد..
از دید شوگا:
بعد از شام هممون دوباره جمع شدیم تو اتاق.. نامجون فقط رو تختش دراز کشید و ملافه رو کشید رو خودش تا رو چشماشم پوشوند..نگام برگشت سمت جین که روبروم نشسته بود، نگاهی به نامجون کرد و از اتاق رفت بیرون.. نمیدونم چرا ولی یه لحظه به جیمین نگاه کردم که باهاش چشم تو چشم شدم.. چند لحظه خشکم زد و بعد نگامو ازش گرفتم.. کوکی هم خوابش برده بود.. هدفنمو برداشتم و رفتم بیرون..

#We___are___together

قسمت سوم.. از دید شوگا:
چند روزی بود که رو آهنگمون کار میکردیم.. خیلی خوب شده بود.. هر روز چک میکردمش و حتی کوچک ترین مشکلاتشم از بین میبردم.. نگاهی به ساعت انداختم.. ساعت نه شب بود.. کوکی رو صندلی خوابش برده بود آروم رفتم بیرون استودیو و رو صندلیه روبروی در نشستم.. کلاهمو کشیدم پایین روی چشمامو پوشوندم.. صدای باز شدن درو شنیدم اما توجهی نکردم.. صدای قدم هایی که نزدیکم میشد.. اما بازم هیچ حرکتی نکردم..
تهیونگ: سلام.. عکس العملی نشون ندادم.. دوباره صدای در و قدم هایی که بهم نزدیک میشد.
جیمین: تهیونگ نرفتی؟؟
تهیونگ: دارم میرم..
شنیدم که ازم دور میشد.. جیمین نشست رو صندلی.
جیمین: به مشکل برخوردین؟
آروم گفتم: میشه آهنگتونو بشنوم؟
جیمین: چرا میخوای بشنویش؟
- میخوام اشکالاتشو بهتون بگم..
چیزی نمیدیدم. سرم پایین بود و کلاه هم که رو چشمام.. جیمین: هه.. اونوقت فکر کردی شماها عالی هستین؟؟ یعنی..
آروم گفتم: فقط یه جورایی دلم نمیخواد تو این مسابقه ببرم..
پاشدم و رفتم کوکیو بیدار کردم و در مقابل جیمین که متعجب و با دهن باز بهمون خیره شده بود برگشتیم خونه..
فرداش رفتیم دانشگاه.. نشستیم تو کلاس.. تهیونگ اومد اما جیمین نیومده بود.. نشست رو صندلیه جلومون.. یه پسری اومد و نگاش کرد.. پسره: کوچولو بهتره بری ته کلاس..
تهیونگ: چرا؟
پسره: چون من میگم.. چون اصلا ازت خوشم نمیاد و نمیخوام تو چشمم باشی.. شیر فهم شد؟
تهیونگ یه اها گفت و سرشو انداخت پایین و توجهی نکرد.. منم سرم پایین بود.. پسره محکم دستشو کوبوند رو میز که باعث شد تهیونگ سرشو بیاره بالا.. پسره یقشو گرفت و گفت: کوچولو واسه من شاخ نشو.. تهیونگ: ولم کن وگرنه..
پسره: وگرنه چی؟
خواستم پاشم که.. کوکی گفت: وگرنه حالتو بد میگیرم..
من همچنان سرم پایین بود.. و حرکتی نکردم..
پسره: اوه اوه کوچولوهای تازه واردو نگاه کنین..
اومد سمت کوکی و چسبوندش به دیوار و گفت: مثلا میخوای چیکار کنی؟
تو یه ثانیه مچ دستشو گرفتم و از کوکی جداش کردم.. ناخودآگاه دستشو فشار میدادم.. گفتم: اینو بیشتر از یه بار نمیگم پس درست حفظش کن " از درد خم شده بود رو دستش.. نگاهی به کل کلاس انداختم و با صدای بلند گفتم " سعی نکنین مزاحم من.. برادرم.. تهیونگ یا جیمین بشید.. چون من اصلا حوصلتونو ندارم.. مطمئن باشین بد میبینین..
دستشو ول کردم.. جای انگشتام رو مچش مونده بود.. چیزی نگفت.. فقط با حرص نگام کرد و رفت.. نشستم رو صندلی و دوباره سرمو انداختم پایین..

سلام سلام اومدم با قسمت دوم.. #we___are___together
قسمت دوم.. از دید شوگا:
گفتم: اگه برادرم یه ثانیه درد بکشه کاری میکنم تا آخر عمرت درد بکشی.. " داد زدم" فهمیدی؟
کوکی دستمو گرفت و گفت: من خوبم بریم..
اما من حتی به کوکی نگاه هم نکردم فقط یقشو گرفته بودم و تو چشماش خیره شده بودم.. کوکی دستمو گرفت و کشید و با خودش برد.. سکوت کرده بودم.. کوکی نگام کرد و گفت: هیونگ..
به روبروم خیره شده بودم آروم گفتم: ها؟؟
کوکی: نگرانم شده بودی؟؟
- همش بخاطر تجارت باباس که مجبوریم بریم شهرهای جدید و همش..
کوکی دستشو گذاشت رو شونم و گفت: هیونگ بیخیال..
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.. برگشتیم خونه.. همه ی وسایلمون و آورده بودن.. تموم روز مشغول مرتب کردن اتاقم بودم چون دلم نمیخواست کسی به وسایلم دست بزنه.. کوکی هم مثل من خودش اتاقشو مرتب کرد.. شب انقد خسته بودم که شام هم نخوردم و فقط خوابیدم..
از دید جیمین:
تو راه خونه تهیونگ یه کلمه هم حرف نزد منم چیزی نگفتم.. وقتی برگشتیم خونه هم بدونه اینکه به کسی توجه کنه رفت تو اتاقش و درو بست.. مامان نگران گفت: چی شده؟؟ دعواتون شده؟؟ - نه.. مامان: پس چی شده؟
- هیچی.. میدونید که.. دانشگاهه جدیده و مشکلاش.. " رفتم سمت اتاقم و ناراحت گفتم " مثله همیشه..
مامان: بیا ناهار براتون..
- ممنون. سیرم..
رو تختم دراز کشیدم.. طاقت نیاوردم و رفتم دم در اتاق تهیونگ و هم در میزدم و هم صداش میزدم: تهیوووووونگ.. تهیووونگ.. درو باز کن.. ناامید شده بودم که درو باز کرد و با اخم گفت: چه خبرته.. شکستیش.. اااااااه.
پشت سرش رفتم و نشستم رو صندلی.. نمیدونستم چی بگم.. تهیونگ یهو گفت: کارتو بگو..
گیتارو از کنار میزش برداشتم.. یاد اهنگی که بابا همیشه میزد تا حالمون خوبشه افتادم.. اولین اهنگی که بابا بهمون یاد داده بود.. با گیتار زدمش.. تهیونگ خندید و گفت: خیلی بهتر میزنیش..
- اره.. چون خیلی دوسش دارم.. تهیونگ: بابا کی برمیگرده؟
- فردا.. دراز کشید رو تخت و گفت: خوبه.. حالا دیگه برو بیرون.. - بریم ناهار؟ مامان تنهاست.. باز میشینه غصه میخوره چون فکر میکنه ناراحتیم..
یکم مکث کرد و بعدش پاشد و گفت: هرچی داداشم بگه.. هردوتامون خندیدیم.. پرید رو شونم و گفت: تو منو ببر.. به هرحال این ماهیچه ها باید به یه دردی بخوره.. خندیدم و رفتم سمت..
از دید شوگا:
با صدای کوکی بیدار شدم.. کوکی: هیونگ پاشو دیرنمون شد..
چشمامو به زور باز کردم و گفتم: مامان زنگ نزد؟؟
کوکی: چرا.. گفت امروز برمیگردن..

قسمت اول #we___are___together
از دید شوگا
کلافه رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم و سرمو به در تکیه دادم.. - کوکی پاشو.. وااااای اخه من نمیفهمم با وجوده تو چرا مامان و بابا به من میگن تنبل..کوووووکی
تو تختش جا به جا شد چشماشو یکم باز کرد و دوباره بست..
- کوکی.. آب؟
کلافه پاشد و نشست رو تختش. زیر لب غر میزد. - یه رب دیگه حاظر باش..
میز صبحونه رو چیدم و کوکی هم اومد و باهم صبحونه خوردیم و رفتیم..
به کوکی نگاه کردم و خندیدم.. نگام کرد و نگران گفت: چیه؟ بدم؟ قیافم مشکلی داره؟ وسط خنده هام گفتم: نه... خیلی.. خوشگل شدی.. نفس راحتی کشید و گفت: پس چرا میخندی؟
دستمو گذاشتم رو سرش و گفتم: هیچی.. فقط فکر کنم یکم برای دوست دختر دار شدنت عجله کردی؟؟ دستمو پس زد و گفت: نه. من خیلیم ساده پوشیدم..
دیگه چیزی نگفتم و باهم رفتیم تو کلاس و نشستیم ته کلاس.
از دید جیمین:
دستمو گذاشتم رو پیشونیم و گفتم: وااااااااای خدا تهیونگ این چیه پوشیدی؟ متعجب گفت: مگه چشه؟
آه کشیدم و گفتم: هیچی.. فقط بیشتر شبیه لباس خوابه.. نگاهی به خودش انداخت و گشادیه لباسشو نشونم داد و گفت: اما راحته.
- تهیونگ هیچی نگو.. فقط همین الان عوضش کن.
باشه ای گفت همونطور که غر میزد رفت تو اتاقش. رسیدیم دانشگاه.. دستشو گرفتم و دویدم و گفتم: بازم بخاطر تو.. بازم مثله مدرسه.. بازم دیرمون شد..
در کلاسو به شدت باز کردم که یهو همه برگشتن سمتمون.. یهو همه خندیدن.. استاد نگامون کرد و بعدشم نشست و گفت: فقط چون جلسه اولتونه میتونید بشینید اما از جلسه بعد سر ساعت باید تو کلاس باشید.. احترام گذاشتیم و رفتیم ته کلاس و نشستیم.. بعد از تموم شدنه کلاس تهیونگ پاشد و گفت: بریم یه رستوران؟ خندیدم و گفتم: مامان میذاره اخه؟ الان باید بریم خونه.
کیفشو با حرص برداشت و خواست بره که خورد به یه پسری که پشتش بود.. پسره خورد به میزه کنارش و افتاد رو زمین.
از دید شوگا:
با تموم شدنه کلاس به کوکی گفتم: زود بریم خونه که خیلی کار داریم.
کوکی سرشو تکون داد و خواستیم بریم که تو یه ثانیه پخش زمین شد..
دوییدم سمتش.. دستشو گذاشته بود رو کمرش و از درد به خودش میپیچید.. - چی شد؟؟ خوبی؟؟ کمرته؟؟؟ کوووووکی.
چشماشو باز کرد و آروم گفت: چیزی نیست.
یه صدایی از پشت سرم شنیدم: ببخشید من ندیدمتون.. من..
برگشتم و با دیدنش یقشو گرفتم و داد زدم: میدونی اگه کسی به برادرم آسیب بزنه چیکارش میکنم؟؟
ترسو تو چشماش میدیدم.. پسره کناریش گفت: متاسفم.. واقعا یه اتفاق بود..
دستمو گرفت و با صدایی که توش التماس موج میزد گفت: لطفا مارو ببخشید..
دستشو پس زدم. تو چشمای همون پسری خی

Most Popular Instagram Hashtags