[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#mussioman

44 posts

TOP POSTS

@mussioman
#mussioman
_____________
ماجرای #چشمهایش

@mussioman
______________
#تل_خیال

در من کسی ادای تورا در می آورد
پروانه کز تل خیال سر بر می آورد
آفتاب و پیله و تو ، هر سه یار نیمه راه
پروانه آخر این راه پر در می آورد... #mussioman
#پروانگی

#Mussioman
____________
من در قدح ات آب ترینم
شاید که بنوشی ام به غلفت

#دیوانه_این_نجوا

#mussioman
@mussioman
_____________

شبی که استخوانی در روانم درد میکرد
شبی که اشک میدان داری و بیداد میکرد
تو در خوابی زمستانی ، رساندی
که عاشق از تولد خَبط میکرد... #عشق

@mussioman
_____________
زندگی با تو فقط
کمی بوی کاه گِل و
یک صدای باران کم داشت
و
زندگی با صدای باران و بوی کاه گِل
هم
فقط یک تورا کم داشت
#mussioman
#باران
#زندگی

#Mussioman
_____________

دیر شد ، نیمی اش ماند و نیمی بیشش را نشد که بگم

جایی شنیدم گفت درب را ببند که آن بیرون سرد است و پاسخ آمد درب را که ببندم بیرون گرم میشود ؟
به گمان حکایت همین است این چند خط قلم نصفه کاره را اگر بفرسایم چیزی عوض میشود ؟ نه اما عادت است دیگر بعد از تَرکِ بزرگترین ، جای هیچ تَرکِ دیگری ندارم ، باور کن

ببین ماجرا غرق شدن است
در واقع ماجرا ترس است و مصداق اش غرق شدن
سه و نیم سالی شد که ترس غرق شدن همه جای زندگی بود ، گاهی صدای غرق شدن زیاد و گاهی کم می شد اما صدا همیشه بود ، ترس از دریا هم بود ، غرق شدن هم بود

کم کم با ترس زندگی کردن را عادت میکنی ، ترسو اما میمانی ، چیزی در تو عوض نمی شود با ترسیدن ، مگر تا ماهیت ترس تبدیل به واقعیت گردد

آدمی باید قدر الان اش را بداند
چشمی بر هم زدن زلزله می آید ، به قول دُر مادرم که میگفت ناگه است که توفان به کپر آدمی میزند

حالا ما که توفان یا طوفان خوردیم و ما که کپر مان خراب شد بر سرمان کمی بیشتر از شما حس میکنیم

اما خب زندگی کاسبی است برای خودش میدهد و می ستاند و دست آخر عموما راضی میشوی
حالا شاید ما راضی شدیم یا شاید اینقدر سِر شدیم که درد را نمی فهمیم هر کدام باشد فرقی در تغییر ماهوی ما ندارد

اما یک چیز را میدانم و آن یک چیزِ مهم را من بخوبی میدانم

اگر کنون یک حداقلی زیر این تلنبار آوار پیدا شود این است که دیگر صدای غرق شدن نمی ترساند ام
گرفتی غرض ام را ؟ یعنی ترس در من مُرد

انگار که شنا یاد گرفته باشم مثلا

یعنی به دیگر سخن وقتی بزرگترین ترس همه زندگی سرت می آید ، پوست میاندازی آنگاه دیگر نمی‌ترسی از ترس های کوچکتر

پس این هرچقدر مانده را بنا گذاشتم بی ترس دمی بیاسایم
باشد که آسایش همانی باشد که فقط طعم گس ندهد همین کافی و من را بس نه بیش
به قول چارلی
حدفاصل این بدبختی تا بدبختی بعدی را باید خوشبختی نام نهاد

آمین

پی نوشت : این تصویر شباهت زیادی به دنیای اخیر من دارد بی اجازه از صفحه دوستی برداشته که نام شان ذیل آمده است و بی اجازه گی که از همان نهراسیدن های کنونم آمده
پیشاپیش ممنون و پوزش

@kataaun
#ترس_زندگی

@mussioman
______________
فرصت زندگی مان بقدری کوتاه است
بقدری کوتاه است...
که فقط اندک زمانی داری برای رفتن بدنبال
دوست داشتنی هایت و لاغیر
بی هیچ محاسبه ای...
واین
جهانِ تا ابد بی فرصتِ بازگشت ماست
#mussioman
#جهان
#زندگی
#زندگی_کوتاه_ما
#life_is_too_short

#mussioman
@mussioman
_____________

از تو شبی جا مانده در من
که هرگز صبح نخواهد شد... #شب

MOST RECENT

#mussioman
_____________

من در سایه های درخت بهت
خوابم از وقتی که رفتی
و بیداری همین خوابهایی است
که زیر درخت می بینم

#mussioman
_____________

هر روز میلرزم
هر روز میترسم
هر روز میگریم
هر روز میمیرم
این چهار نیم قلم مصرع من
چهارچوب همه عمر شده است...
______________
@mussioman

#نه_تمامی_در_پس_هجر_تو_نیست

@mussioman
______________
#تل_خیال

در من کسی ادای تورا در می آورد
پروانه کز تل خیال سر بر می آورد
آفتاب و پیله و تو ، هر سه یار نیمه راه
پروانه آخر این راه پر در می آورد... #mussioman
#پروانگی

#mussioman
_____________

در عرض زمان
هرچه فکر میکنم
منطقا چیز زیادی نباید مانده باشد.
تقلای اینروزهایمان را گاهی نمی فهمم

_____________

#زندگی_بیشترش_سوختن_است

#Mussioman
____________
من در قدح ات آب ترینم
شاید که بنوشی ام به غلفت

#دیوانه_این_نجوا

#mussioman
_____________

میانِ من ، زِ منی
در درون
خدای
منی
تو تار و پود منی ، بهترین قبای منی

#Mussioman
_____________

دیر شد ، نیمی اش ماند و نیمی بیشش را نشد که بگم

جایی شنیدم گفت درب را ببند که آن بیرون سرد است و پاسخ آمد درب را که ببندم بیرون گرم میشود ؟
به گمان حکایت همین است این چند خط قلم نصفه کاره را اگر بفرسایم چیزی عوض میشود ؟ نه اما عادت است دیگر بعد از تَرکِ بزرگترین ، جای هیچ تَرکِ دیگری ندارم ، باور کن

ببین ماجرا غرق شدن است
در واقع ماجرا ترس است و مصداق اش غرق شدن
سه و نیم سالی شد که ترس غرق شدن همه جای زندگی بود ، گاهی صدای غرق شدن زیاد و گاهی کم می شد اما صدا همیشه بود ، ترس از دریا هم بود ، غرق شدن هم بود

کم کم با ترس زندگی کردن را عادت میکنی ، ترسو اما میمانی ، چیزی در تو عوض نمی شود با ترسیدن ، مگر تا ماهیت ترس تبدیل به واقعیت گردد

آدمی باید قدر الان اش را بداند
چشمی بر هم زدن زلزله می آید ، به قول دُر مادرم که میگفت ناگه است که توفان به کپر آدمی میزند

حالا ما که توفان یا طوفان خوردیم و ما که کپر مان خراب شد بر سرمان کمی بیشتر از شما حس میکنیم

اما خب زندگی کاسبی است برای خودش میدهد و می ستاند و دست آخر عموما راضی میشوی
حالا شاید ما راضی شدیم یا شاید اینقدر سِر شدیم که درد را نمی فهمیم هر کدام باشد فرقی در تغییر ماهوی ما ندارد

اما یک چیز را میدانم و آن یک چیزِ مهم را من بخوبی میدانم

اگر کنون یک حداقلی زیر این تلنبار آوار پیدا شود این است که دیگر صدای غرق شدن نمی ترساند ام
گرفتی غرض ام را ؟ یعنی ترس در من مُرد

انگار که شنا یاد گرفته باشم مثلا

یعنی به دیگر سخن وقتی بزرگترین ترس همه زندگی سرت می آید ، پوست میاندازی آنگاه دیگر نمی‌ترسی از ترس های کوچکتر

پس این هرچقدر مانده را بنا گذاشتم بی ترس دمی بیاسایم
باشد که آسایش همانی باشد که فقط طعم گس ندهد همین کافی و من را بس نه بیش
به قول چارلی
حدفاصل این بدبختی تا بدبختی بعدی را باید خوشبختی نام نهاد

آمین

پی نوشت : این تصویر شباهت زیادی به دنیای اخیر من دارد بی اجازه از صفحه دوستی برداشته که نام شان ذیل آمده است و بی اجازه گی که از همان نهراسیدن های کنونم آمده
پیشاپیش ممنون و پوزش

@kataaun
#ترس_زندگی

#mussioman
_____________
و من
میدانی
اگر ننویسم ات
چند صبای باقی را باعثی نیست

#mussioman
_____________

و بعد تو هیچ چیز مثل قبل نشد
و شمعدانیِ کودک که دیگه سبز نشد

که شایدم که نباید بدون تو بشود
که رنگ ، رنگی دگر و نه ساز کوک شود

ز جمع ما یه نفر رفت ، نه به خواست، نشد
و بین ما یه نفر مَردِ قبل تر نشد... #در_هجر_مادر

#mussioman
_____________
چون وصل نمودمی...

#mussioman
_____________

انگار ، نه انگار ، نه انگار که رفتی
انگار ، نه انگار ، نه انگار که هستی
زین رفتن و هی آمدن و آمد و رفتن
بس گرم شدی ، سرد شدی ، از دهن افتاده و رفتی...

#mussioman
_____________

یاد تو
چو بادی
گاه و بی گاه ناگهان در من میوزد
می دَرَد ، می رود و لبخند را می برد... #مادرم
#همه_درهَمهمه_نبود_تو_گم_شدند...

#mussioman
_____________

باید از دوک تاریک تنهایی ام بیرون بزنم
جمعه ها باید ساعت را جلو بکشم ، باید در خیالم شنبگی کنم
وگرنه شاید زود تر بمیرم
این تصمیم را بتازگی گرفتم ، وقتی دردی یقه ات را میگیرد اینجا همانجای زندگی است که فریاد باید بر آریم ، های انسان
وقت است که حیوان شوی
حمله مقابل دفاع
و دفاع مقابل حمله

به اصل ات بازگردی
فرگشت را بیاد بیاور و حرفای عجیب آن پیرد که میگفت ما همان میمونهای نئو هستیم

راست میگفت یا دروغ نمیدانم اما آنچه میدانم این است که انسان متین را گاهی توحش هم لازم است

اندوه ، هجر ، فراق ، درد ، بد شانسی و خیلی های دیگر
اینها دوستان وحشی ما هستند که در قالب زندگی با ما زیست می کنند

با این اینها نمیتوان خیلی آدمیت کرد
یا باید در تنازع با قدرت شان حذف شد
یا باید در تنازع با قدرت شکست شان داد

من در زندگی زیاد حذف شدم
فعلا تصمیم جمعه ام حیواانی ست

از شنبه شاید باز انسانی
نمیدانم
فعلا خون خونم را میخورد.

#mussioman
@mussioman
_____________

از تو شبی جا مانده در من
که هرگز صبح نخواهد شد... #شب

@mussioman
#mussioman
_____________

تمام روزها درد و
تمام زندگی درد و
تمام رُزها زرد.../ شفا در تو ، دوا در تو و جز تو
طبیبان ناصحانند و شفا مرگ.../ #با_تقدیم_احترام احترام به تمام طبیبان ، خدایگان زمینی

#روز_پزشک_مبارک
#روز_پزشک
#doctorsday

Most Popular Instagram Hashtags