[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#minimalh

310 posts

TOP POSTS

قلب مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند ،
دو یا سه روز در آن بمانند و بعد بروند ؛
قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته شود و در پائیز باد آن را با خودش ببرد ؛
قلب راستش نمی دانم چیست ..!
اما این را می دانم که جای آدم های خیلی خوب است ؛
#نادر_ابراهیمی
#یک_عاشقانه_آرام

#harfeaks #insta_persia #irbestshots #everydayiran

#minimalh#minmal #minimalism#minimalism.u#
.میتوان چشمها را روی چیزی که نمیخواهی ببینی ببندی ولی نمیتوان قلب را روی چیزهایی که نمیخواهی احساس کنی ببندی
جانی دپ

"داماد فراری"

مادربزرگمان یکبار دور از چشم پدر جان ما را برد خانه همساده بغلی که چاق سلامتی کرده و خودشان را با آخرین اخبار ازدواج دختر همساده آپدیت بکنند،
ماهم خان وار روی یکدانه مبل خانه نشستیم و در عرض ربع ساعت سه دور چای بد رنگ نوش جان نمودیم، یک نگاه انداختیم دیدیم همین یکدانه مبلی که نشسته ایم روش دل و روده اش زده است بیرون، قالی زیر پایمان هم چرکین و مالین بوی گریس میدهد، یکی زدیم به مادربزرگ که مگر این ها همین ها نیستند که چند دهنه مغازه دارند و خانم خانه مهدکودک خصوصی دارد؟ گفت چرا همین هان... نشسته بودیم که دیدیم عروس خانم با یک شلوار تقریبا کردی گله گشاد سیاه و یک چیزی که شبیه تی شرت بود مثل این هایی که تازه از گور بلند شده اند آمد نشست کنارمان و ما هم که از بچگی خیلی حالیمان میشد یک سقلمه زدیم به مادربزرگ و گفتیم که چرا این ها عروسشان انقدر زشت است!؟ مادربزرگ هم یک لبی گاز گرفت و برای اینکه مثلا بحث را عوض کرده باشد از مادر عروس خانم یا همان خارسو پرسید مراسم عقد کی است؟ که هنوز فعل جمله را نگفته بود تلفن زنگ زد و فهمیدیم عاقا داماد پشت خط است،
ما هم بیکار بودیم نمیدانستیم چه بکنیم، فالگوش واستادیم ببینیم عروس خانم با این سر و وضع حرف زدنش چطوریاس که دیدیم خداروشکر یک ذره ناز و عشوه در حنجره دارد و یک قری در کمر می اندازد،
احوال پرسیشان که تمام شد عروس جان یکهو شروع کرد به داد زدن و ما هم موهایمان از ترس سیخ شد که: من گفتم 45 تا بشقاب پلاستیکی بگیر نه 46 تا! ما 45 نفریم، واسه چی یدونه اضافه گرفتی!؟ چرا انقدر ولخرجی آخه!؟
ماهم یک لحظه جام کردیم، باز یک سقلمه دیگر زدیم به مادربزرگ که این ها همان همساده دزفولی هاتون هستن؟ مادر عروس خانم هم همچین گلویی صاف کرد، بادی به غبغب انداخت که نخیر، اینجانب اصفهانی هستیم، مال سامونیم ...
ماهم در بهت بودیم که دیدیم صدای عروس جان انگاری که ولیوم تلویزیون است همینطور اوج میگیرد و کم کم بیشتر به سمت اصفهانی حرف زدن میرفت و باقیش را من نمیفهمیدم و فضولی هم جایز نبود، مادر عروس هم همچین دستپاچه از پشت تلفن فرمان میداد که فلان چیز را بگو، بهمان چیز را با ناز بیشتر بگو و غیره ... حوصله مان که سر رفت زدیم به مادربزرگ گفتیم برویم؟ گفت برویم...همچین که بلند شدیم یک چشم غره ای به عروس رفتیم که مثلا آدم انقدر بخیل؟!
خلاصه، هفته بعد خبر آمد که برای دختر همساده بغلی خواستگار آمده و از پدربزرگمان خواستند به عنوان بزرگتر در مجلس شرکت کنند،
گویا با قبلی آبشان توی یک جوب نرفته بود...
✒ پ.ن: گلدون خوشگل ❤

#Vintage #old#minimalh

MOST RECENT

.
بعضى روزها مياد كه پر از اميده دلت!
بعضى روزها هست كه مطمئنى تا الان مسيرتو درست اومدى و تلاش هات داره تو يه نقطه بهم مى رسه.
بعضى روزها هست كه وقتى راه مى رى انگار ٢٠ سانت بالاتر از زمينى. اندازه شور پرواز نيست ولى سبك و روونى!
وسط راه يه آينه كج و معوج مى بينى كه نمى تونه همه آينده رو نشون بده ولى يه تصويرى از خودت مى بينى توش كه خيلى نزديكه به اون تصوير ذهنيت از آينده !
اين حس ها معمولا طولانى مدت براى آدم نمى مونه چون ايده آل هات مدام برات عادى مى شن و جاشونو به ايده آل هاى بعدى مى دن. ولى اين تلاشَ ست كه زندگى رو از كسل كننده شدن نجات مى ده !
مرسى براى اين روزها كه به زودى قراره برام عادى بشن 🍃

.
#تصادف‌شبانه
#نوای‌اسرار‌آمیز
#ملاقات‌با‌بانوی‌سالخورده
.
#digikala_myhaiku96
.
تصادف شبانه رمان کوتاهی به قلم پاتریک مودیانو برنده جایزه نوبل می‌باشد. این داستان که به سبک رئالیسم و با قلم جزئی‌گرایانه‌ای نوشته شده است روایت پسر جوان تنهایی است که به دنبال یک تصادف شبانه در پی گذشته‌ی فراموش شده‌اش می‌گردد.
.
نویسنده‌ی مشهوری بعد از کسب جایزه نوبل ادبیات در جزیره‌ای دورافتاده زندگی می‌کند. روزنامه‌نگاری برای مصاحبه‌ نزد او می‌رود. اما این مصاحبه یک روند عادی ندارد و و بیشتر‌ از آن‌که شبیه یک مصاحبه باشد تبدیل به جنگی دونفره می‌شود که در جست‌وجوی حقیقت خواننده را بارها شگفت‌زده می‌کنند.
.
كلر زاخاناسيان بانوي ميلياردر معروفي در دنياست كه پس از سال ها به شهر زادگاهش بازگشته است . اين شهر كه زماني پر رونق بوده اكنون از رونق افتاده و مردمش در فقر شديدي به سر مي برند و بي كارند آنها اميدوارند كه كلرا به شهر كمك نمايد . كلر زماني كه در اين شهر زندگي مي كرده عاشق پسري به نام ايل بوده ولي پس از بارداري ايل او را رها مي كند و اكنون كلارا شرط كمك به شهر را اجراي عدالت در مورد ايل مي داند .
.
@honeyvv
@mahlapakdaman
@farahnaz1356
.
شمارو به این مسابقه جذاب دعوت می کنم
.
#digikala_myhaiku96guid
#stopmotion
#japanese

Most Popular Instagram Hashtags