#khandevane

MOST RECENT

توکه میخندی قلبم آروم میگیره 💋
#rambodjavan
#khandevane

سوسن با من ##مینا با تو 😂👌
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
(ویدیو های بیشتر در پست بعدی)
_______________________________
#khandevane #khande #jok #woman #pants #football #video #fun #funny #man
#خنده_دار #خنده #رپ #رپ_فارسی #دختر #زیبا #سارا #مریم #سارافون #زندگی #عشق
#summer #summertime #rap

. دیوونه بازیاتو یادمه...🤪✨
تو که رفتی شدم یه آدم بی احساس...🖤💫
رو عشق حساس!♥️🙊
این روزا حال دلم بد شده...:)🙌🏻
تو قلبت بد بودن بلد شده!😏🌙
نمک نشناس!👊🏻🤦🏻‍♀
برگرد...!🙃💊
بیا برگرد بدون تو این منه شبگرد🚶🏻‍♂🍃
و دیوونه :)🥀
و قرص سردرد و اشك رو گونه وهیشکی حال منو نمیدونه و...!🌚💔
بیا برگرد بدون تو این منه شبگرد و دیوونه و قرص سردرد و اشك رو گونه وهیشکی حال منو نمیدونه و...!🥀🍃
.
@farzadfarzin1 🌸💛
فوق العاده بود:)🍁
خوشتیپ ترینم**♥
.
@alireza.afshar 💙
.

#فرزادفرزین
#فرزاد_فرزین
#کنسرت
#ماه_عسل
#کنسرت_تهران
#farzadfarzin1
#farzadfarzin
#farzad_farzin
#the_best_iranian_pop_singer
#concert
#football
#russia
#king
#showman
#showmanist
#musician
#song_writer
#khandevane
#barcelona
#shanzelize
#maheasal
#celebrity
#international

مأمور قطار بلیت‌های آن دو را پانچ کرد. به من که رسید، بلیتم را که در جیبم مچاله شده بود به دستش دادم. نگاهی به من و بلیتم و نگاهی به دو نخاله انداخت و گفت: - دیگه چیزی نمونده، به زودی می‌رسیم.

دوباره سر جایم نشستم. سعی می‌کردم به نخاله‌ها نگاه نکنم، به همان میزان هم تلاش داشتم به خوابم فکر نکنم.

نگاهی به گوشی‌ام انداختم؛ با اینکه می‌دانستم در آن خبری نیست. حدسم درست از آب در آمد.
دوباره به خودم توپیدم:« آخه دخترِ خل، اون کی مثل آدم و به وقت به تو زنگ زده که حالا دفعه دومش باشه!» حرف مأمور قطار درست بود و همان موقع رسیدیم. بعد از دو نخاله از کوپه خارج شدم.
پایم را که از قطار بیرون گذاشتم، دوباره بدو بدو شروع شد. نزدیک غروب بود و اگر دیر به جلوی ایستگاه می‌رسیدم همه‌ی ماشین‌ها پر می‌شدند و می‌رفتند و احیاناً شب را باید در ایستگاه قطار می‌گذراندم.

به زیرگذر که رسیدم، آه از نهادم برآمد. چمدان و پله دو عنصر آشتی‌ناپذیر زندگی من هستند.
با فلاکت چمدان را به پایین پله‌ها رساندم. نفس‌زنان طول تونل تاریک را به دنبال سایه‌های سیاه دویدم. به پله‌های خروج که رسیدم، مثل برق‌گرفته‌ها در جا خشک شدم و فکر کردم چهـطور چمدانم را به آن بالا برسانم. در همین لحظه دستی از میان سایه‌ها بیرون آمد. مثل برق چمدان را از جا کند و با خود از پله‌ها بالا برد. اول ترسیدم و فکر کردم دزد چمدانم را دزدیده؛ ولی بیشتر که دقت کردم، موهای بلند و لباس‌های نامرتبش را تشخیص دادم. او همان نخاله‌ی روبرویی بود.
چمدان را بالای پله‌ها گذاشت. در حالی که پاهایم به شدت درد گرفته بود، به زور خودم را به چمدان رساندم. نفس گرفتم و خواستم از او تشکر کنم؛ ولی تا سرم را برگرداندم میان جمعیت ناپدید شده بود.
*** وارد اتاقم در خوابگاه شدم و دوباره با همان تصویر اعصاب خردکن همیشگی روبرو شدم.

به بنفشه نزدیک شدم و با دست به پایش زدم. -پاشو جمع کن، صاحابش اومد.

بنفشه بچه‌ی تهران، دوست نزدیکم، همکلاسی و هم‌تختی‌ام است که تخت بالاسری من را اشغال

کرده و علاقه‌ی عجیبی دارد که در نبود من تختم را تصرف کند.
بنفشه هندزفری را از گوشش درآورد، روی تخت نیم‌خیز شد و لبخند زد. - علیک سلام خانوم گل. خیلی ممنون، حالم خوبه. منم دل تو این چندوقت که ندیده بودمت خیلی برات تنگ شده بود.

کوله پشتی‌ام را روی تخت انداختم و با اوقات تلخی گفتم: - ول کن بابا! خدا نکنه من دو روز دیر بیام تمام آت و آشغالات رو می‌ریزی رو تخت من. انگار منتظری من بمیرم جام رو بگیری.

بنفشه روی تخت نشست، موهای افشان سیاهش را پشت گوشش فرستاد و چشم‌های درشت سیاه‌ترش را به رویم براق کرد. - چته باز؟ بعد سه ماه اومدی این جای حال و احوالته؟ باز تو خونه پاچه‌ت رو گرفتن یا تو راه کسی بهت متلک انداخته که از راه نرسیده اخلاقت چیز مرغیه؟

مانتوی ساده مشکی‌رنگم را که به زور به زانویم می‌رسید، درآوردم و گفتم: - هیچ‌کدوم. فقط لطفاً دست از سر وسایل من بردار!

از روی تخت بلند شد و همین‌طور که به طرف در اتاق می‌رفت با ناراحتی گفت: - برو بابا تو همبا اون وسایلت نوبرش رو آوردی!

می‌خواست از در خارج شود که با سپیده سینه به سینه شد. با سپیده روبوسی کرد و از اتاق خارج شد. سپیده ساکش را کنار چمدان من گذاشت و به من نزدیک شد. می‌دانست از روبوسی خوشم نمی‌آید، به حال و احوالی خشک و خالی اکتفا کرد و گفت: - بنفشه چش بود؟ انگار دمغ بود.

با بی‌حوصلگی گفتم: - هیچی یه کم زدیم به تیپ و تاب هم.

با تعجب گفت: - هنوز از راه نرسیده؟! لابد باز هم تقصیر تو بود؟ - بی‌خیال شو جون مادرت.

سپیده بچه‌ی امامزاده علی و دوست من و بنفشه است؛ ولی فقط در حد یک هم‌کلاسی و هم‌اتاقی بود.

به در آشپزخانه‌ی سه در چهار خوابگاه تکیه دادم و رو به بنفشه که در حال گرم‌کردن غذا بود گفتم: - ببخشید دیگه... من رو که می‌شناسی، گاهی وقتا به سرم می‌زنه قاتی می‌کنم.

چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: - آره می‌دونم گاهی وقتا اخلاقت چیزی میشه.

خندیدم و گفتم: - تو امروز کی رو دیدی این‌قدر چیز چیز می‌کنی؟! بنفشه دلخوری را فراموش کرد و با صدای بلند خندید.

سه نفری دور سفره کوچک‌مان شام می‌خوردیم که عسل مثل همیشه شیک و پیک، پر فیس و افاده از راه رسید. برای همه‌ی ما به گفتن این جمله اکتفا کرد:« سلام بچه‌ها چه‌طورید؟» ما هم با جواب‌هایی نصفه نیمه تلافی کردیم. سپیده رو به او گفت: - بفرما شام.

بدون این‌که به ما نگاه کند گفت: - نه ممنون، شام خوردم.

و از اتاق خارج شد. بنفشه قری به سر وگردنش داد و گفت: - فکر کن این شیتان پیتان خانوم بیاد با ما شام بخوره.

تا آخر شب دو نفر دیگر از اعضای اتاق هم آمدند و اتاق شش‌نفره‌ی ما تکمیل شد.
(ادامش تو کامنته😄)
(نظر فراموش نشه)

- اشکالی نداره امروز کلاس دارم خودمم می‌خواستم بلند بشم.

همین موقع طلا مسواک و صابون به‌دست وارد اتاق شد. طلا به تمیزی معروف است و تقریباً هیچ موقع صابون از دستش نمی‌افتد.

صورتم را شستم و در آینه دستشویی دستی به موهای کوتاه خرمایی‌رنگم کشیدم. یادم آمد دیشب دوباره خواب آن دختربچه ی موطلایی را دیدم.

صبحانه خورده نخورده، خواب‌آلود با آرایش نصفه نیمه به همراه بقیه بچه‌ها راهی دانشگاه شدم.

من و بنفشه جایی وسط کلاس پیدا کردیم و نشستیم.
مثل همیشه غر زدم: - باز با این یارو کلاس داریم. یعنی این خراب‌شده غیر این هیچ استادی نداره که هر ترم بهش درس میدن؟ یکی نیست به من بگه آخه دخترِ خر مدیریتم شد رشته که تو انتخاب کردی! مثلاً می‌خوای کدوم طویله‎ای رو مدیریت کنی؟

بنفشه هم مثل همیشه پشت چشم نازک کرد و گفت: - اولاً رشته‌مون هیچ عیبی نداره. اگه تو عرضه مدیریت نداری اون یه حرف دیگه‌ست، دوماً استاد نیک‌سرشت خیلی هم استاد خوبیه. اگه تو ازش خوشت نمیاد دلیل نمیشه بد باشه. اتفاقاً همه دانشجوها دوسش دارن.

پوزخند زدم. -آره ارواح شکمش. نیک سرشت ... اوه چه‌قدرم بهش میاد!

در همین لحظه نیک سرشت وارد کلاس شد و دخترهای لوس جلویی از جای خود بلند شدند. مثل همیشه هنوز نرسیده شروع به حضور و غیاب کرد. به اسم من که رسید، یکی از ابروهای نازکش را بالا داد و گفت: - کلیسا کوشش.

آن اوایل وقتی اسمم را این‌طوری تلفظ می‌کرد، اعتراض می‌کردم؛ ولی بعد از چندوقت که دیدم متوجه نمی‌شود یا خودش را به آن راه می‌زند، به بی‌خیالی زدم . این‌بار اما از یک طرف دلم می‌خواست یک چیزی به او بگویم، از طرفی هم حوصله‌اش را نداشتم.

به نظرم اگر توی کلاس با استاد حرف نزنی خیلی بهتر است. اگر جواب سوالت را بداند، جوری رفتار می‌کند که از سوال‌کردن که هیچ، از زندگی‌ات هم پشیمان می‌شوی. اگر جوابت را نداند هم که واویلا، طوری حالت را می‌گیرد که دیگر هــ ـوس سوال‌کردن به سرت نزند.

بالاخره دل به دریا زدم. -ببخشید استاد، شما بعد سه‌سال هنوز اسم من رو یاد نگرفتید؟

توجهش به من جلب شد. عینک گنده مسخره‌اش را بالا داد و چشم‌هایش برق زدند. گمان کردم پوزخند محوی هم گوشه لبش دیدم.
نظر فراموش نشه😄

اوج نگیر😂😂😂😂
عالیه این بابا
رفیقا اینجوریتو تگ کن
#محسن ایزی#mohseniz#muzic#clip#fun#khandevane#خنده#جالب#عرفان علیرضایی#تهران#چالش#سکه #حسن ریوندی

من بعد از تو یعنی متروکه ای کم حواس!
که هرشب خودم را به مقصد تو ترک می‌کنم!
تویی که نه خیالی، نه حقیقت داری!
من بعد از تو ماندم و ثانیه ثانیه فاجعه!
من ماندم و خاطره‌های معلولم و آینده‌ای نارس که مرا بدون تو می‌خواهد!
بعد از تو ساعتم روی عقربه‌های ٨:١٥ نفسش بند آمد!
من بعد از تو یعنی هیروشیما!

#یاحاکاشانی
@farzadfarzin1
@yahakashani
#فرزادفرزین
#فرزاد_فرزین
#جناب_خان
#کنسرت
#احسان_علیخانی
#استقلال
#پرسپولیس
#روسیه
#ماه_عسل
#جام_جهانی
#کنسرت_تهران
#farzadfarzin1
#farzadfarzin
#farzad_farzin
#the_best_iranian_pop_singer
#concert
#football
#russia
#king
#showman
#showmanist
#musician
#song_writer
#khandevane
#barcelona
#shanzelize
#maheasal

Most Popular Instagram Hashtags