[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#kaanurgancioghlu

254 posts

TOP POSTS

اینم یه عکس عاشقانه امیر و نیهان..😁
باز شایعه درست کنین اینا باهم بَدن😜

صبحتون عاشقانه🌷❤ #karasevda #neslihanatagül #kaanurgancioghlu #türkiye_series_hd #نسلیهان_آتاگل #کاراسودا #عشق_نا_فرجام #عشق_بی_پایان#عکس#سریال_ترکی

آنچه در قسمت ۴۵ خواهید دید😨⏬ 👆👆👆👆👆
قسمت ۴۵
حکمه یک سر دیگه شکسته شد و راز نیهان برملا شد و کمال علت موندن نیهان پیشه امیر رو فهمیده. حس نفرت و انتقامی که نیهان نسبت به امیر داره امید عشقه ابدیه کماله❤. دیگه دست کشیدنی درکار نیست. کمال تا روزیکه بخواد داستانشون با خوبیو خوشی تموم بشه، با وجود مقاومت نیهان بازهم مبارزه میکنه. نیهان با وجود اینکه دوست داره همه ترسها و تهدیدای امیرو یه طرف بندازه نمیتونه خودشو تو آغوشه عشق💑 بندازه اما نه تا وقتیکه زمان درستش رسیده باشه نیهان میترسه هر قدمی که بر میداره دنیز 👼رو تو خطر بندازه. آسو👺 برای اینکه نظر کمال رو در مورد ازدواج عوض کنه همه راهها رو امتحان میکنه. تو این راه هرچند که پشتیبانه پنهانیش امیر بنظر بیاد، امیر در رابطه با کمال نقشه های دیگه ای هم داره. تلاشهای کمال برای حل کردن جنایت اوزان، میتونه نتیجه ای داشته باشه که قدرت زیرو رو کردنه زندگی امیر رو داره. امیر این ریسک رو هرگز نمیتونه قبول کنه. برای اینکه کمال رو کلا از راهی که در پیش گرفته بکشه بیرون دستشو بلند میکنه. برای اینکه کمال رو به یک جنایت آلوده کنه ترتیب یک نقشه شیطانی😈 رو میده. نیهان با راهکارهای خودش دنبال رد قاتل اوزان میره. کمال توسط نقشه ای که با همکاری آیهان کشیده در مورده رازه جنایت بهترین ارتباطی که اونرو رو به سمت امیر میکشونه بدست میاره. از طرفه دیگه آیهان ناغافل تو بازی انتقام گالیپ کوزجواوغلو👹 میفته. لیلا و آیهان اولین امتحانشونو باهمدیگه در مقابل این بازی میدن. هر چقدر هم که نیهان سعی کنه دور از کمال بایسته، وقتی مسیری رو که قلبش کشیده رو دنبال میکنه کمال رو مقابل خودش میبینه. از ته دل با خوشحالی ای نمیتونه کنترلش کنه گیر کمال میفته🙆. روز جدید برای دوتا عاشق با خطر شروع میشه💖. وقتی کمال قدم به قدم 👣👣به تله ای که در انتظارشه نزدیک میشه، نیهان به حقایقی که امیر سعی در مخفی نگه داشتنشون کرده بیش از اندازه نزدیک میشه. در حالیکه امیر منتظره که کمال تو تله ای که براش درست کرده بیفته، فریاد کمک خواستنه نیهان به کمال هم میرسه.😲
لینک کانال تلگرام
@karasevdairan

#karasevda #neslihanatagul #burakozcivit #clip #kaanurgancioghlu #kemal_soydere #nihan_sezin #nihan❤kemal #nihkem #tag#turkiye_series_hd #hilalsaral #کاراسودا #نیهان_سزین #نسلیهان_آتاغول #بوراک_اوزجویت #نسلیهان_آتاگول #کمال_سویدره #کمال_نیهان#نسلیهان_آتاگل #کلیپ #سریال_ترکی #❤ #💔 #💘 #😍 #تگ#تگ_کن_دوستاتم_ببینن #تگ_فالو_یادتون_نره

ماجراهایی که در قسمت ۴۶سریال گذشت ،به تعریف کاربران ...
شما هم اگه دیدید توی کامنت تعریف کنید 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
كمال ثابت كرد كه بهش افترا زدن و اينكه وقتى ملاقات اسو رفت كيف اسو رو ديد و فهميد قرار نيهان برنامه ريزي شده و واسه اين گفت با اسو ازدواج ميكنه چون فهميد اسو با امير همدستن و اينكه زينب هم نفهميد كه اسو خواهر اميره فقط فكر كرد امير به اسو حس داره و مادر كمال هم اومد امير رو تهديد كرد به خواسته نيهان كه امير متوجه شد نيهان داره بازيش ميده واسه اين به فهيمه گفت زنگ بزن به كمال بگو بچه مال اونه و فهميه ترسيد و رفت موقعه اى كه امير داشت با نيهان بحث ميكرد مادر نيهان اومد گفت من فرستادم و امير تو اب بالاى سر مادر نيهان دارو خواب اور ريخت كه مادرش بخوابه كه فكر ميكنم چيزى از تهديد امير رو به كسى نگه تا بتونن نيهان و كمال رو با هم روبرو كنن
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
كمال با كمك زهير و ايهان ومداركي كه از هاكان پيدا كرده بود تونست خودش و از دست پليس خلاص كنه .نيهان از كمال خواست كه با اسو ازدواج كنه..زينب اشتباها متوجه شد كه اسو و امير با هم رابطه عاشقانه دارن.امير هم با كنار هم قرار دادن مسائل فهميد كه نيهان با نقشه ضربه زدن به امير داره پيش ميره و خواست كه با كمال قرار بزاره و امتحانش كنه كمال هم رفت سر قرار و گفت ميخواد با آسو ازدواج كنه.

#خلاصه قسمت ۴۶
#karasevda #neslihanatagul #burakozcivit #clip #kaanurgancioghlu #kemal_soydere #nihan_sezin #nihan❤kemal #nihkem #tag#turkiye_series_hd #hilalsaral #کاراسودا #نیهان_سزین #نسلیهان_آتاغول #بوراک_اوزجویت #نسلیهان_آتاگول #کمال_سویدره #کمال_نیهان#نسلیهان_آتاگل #کلیپ #سریال_ترکی #❤ #💔 #💘 #😍 #تگ#تگ_کن_دوستاتم_ببینن #تگ_فالو_یادتون_نره

MOST RECENT

خلاصه قسمت ۶۶ اكيا
دارن به زینب آموزش میدن
آموزش رقص و حرف زدن
اکیا به کمال زنگ میزنه
اکیا: شک داشتی جواب بدی
کمال: کاری داشتید؟
اکیا: امشب میای؟
کمال : چقدر کنجکاوی
اکیا: همیشه سوالمو با سوال جواب میدی بگو حالا؟
کمال: نمیام
اکیا: بهتره توجه عامر رو هم جلب نمیکنی
کمال: من از عامر نمیترسم به خاطر بابام نمیام
اوزان میره پیش بابای زینب بهش میگه خواهش میکنم بیاین ولی نمیاد
دارن موهای زینب رو درست میکنن که عامر میاد تو
میگه کادو برات اوردم
عامر: از شوهر خواهر داماد ی درس
زینب: از اینجا برو
عامر: تو باعث شدی رابطه ی ما هم نصفه بمونه
زینب: ازت متنفرم برو
که اکیا میاد تو به عامر میگه تو اینجا چیکار میکنی
عامر: اوندم هدیه رو بدم
عامر میره
اکیا: زینب واقعا اوزان رو دوست داری؟
زینب: داری تعقیرم میکنی من به خاطر اوزان از مامان و بابام گزشتم توی اینشب باید پیشم میموندم اینارو تحمل کردم دیگه نمیتونی تعقیرم کنی
بابای کمال زنگ میزنه به کمال میگه برو پیش خواهرت تنهاش نزار
کمال میگه آخه بابا
حسین: برو
کمال حاظر میشه آسو دم در منتظرشه میگه منم دعوتم بریم
آسو و کمال میرن عروسی که اکیا با عصبانیت بهشون نگاه میکنه و شراب میخوره که عامر دستشو میگیره میگه بریم برقصیم آسو هم کمال رو مجبور میکنه برقصه بعد اوزان به کمال میگه جامونو عوض کنیم
کمال بعد رقص میره پیش طوفان باهاش حرف میزنه میگه همه چیو میدونم تا اخر عروسی وقت داری بگی کارن رو کی کشته بعد عامر میاد میگه
چی شده کمال میگه چیزی نیست بعد میره عامر میگه چی شده طوفان: میخواست ازم حرف بکشه اون شب که کارن کشته شده بود کجا بودم
کمال میاد تو عروسی اکیا میگه فکر نمیکردم بیاین با آسو اومدی بعد میگه کمال من عاشقتم بدون تو نمیتونم کمال میره که قادر میاد پیش کمال ، کمال میگه اگه تو کاره مزایده دست داشته باشی من
قادر: هیچ کاری نمیتونی بکنی آسو دستشو میزاری تو دست کمال کت اکیا میبینه
اکیا دیوونه بازی در میاره میره اهنگو عوض میکنه همه رو جمع میکنه💃
بعد ویلدان تعجب میکنه رقص که تموم میشه ویلدان به زینب میگه رفتارات خیلی زشته
زینب: ببخشید اکیا اهنگ رو عوض کرد
ویلدان میگه الانم میری با داداشت برقصی
که کمال میاد میگه حتما
ویلدان:‌باید کلاس برید
کمال: چی؟؟
زینب: داداش میگه کلاس رقص
ویلدان: کلاس آداب معاشرت آبرو نمیزارین
کمال: آبروتونو بردیم بعد کمال میره اهنگ رو عوض میکنه رقص میکنه با زینب اکیا میبینه خودشو جای زینب تصور میکنه بعد عروسی تموم میشه طوفان میاد ادرس رو به کمال میده کمال میره تو خونه ی تانر

پایان
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت ۶۵ اكيا
ویلدان میره یکی رو میاره که به زینب درس بده
زینب میگه چی؟؟
ویلدان اگه میخوای عروس خونه ی ما بشی و به عنوان عروس انتخابت کنیم باید کلاس آداب معاشرت بری
اکیا: نه زینب نمیخواد
زینب: باشه عشقم ولی باید کلاس رقص هم بریم
اوزان: باشه عشقم حتما
امیا میره که به عامر خبر نیدن عامر زنگ میزنه
اکیا: بهت گفتن رفتم بیرون زنگ زدی
عمر: واسه همین عاشقت شدم اصن بدون تردید واسه من خلق شدی
اکیا: همهیشه تردید هست
عامر: کجا میری؟
اکیا: ته جهنم
عامر: پس میای شرکت
عامر زنگ میزنه به یکی که بره دنبال
اکیا
قادر به لیلا زنگ میزنه که من میتونم خونه رو بهت بدم لیلا میگه نمیخواد خونه ای که مال خودمه به خودم پس بدی که حیدر میاد تو و حرفای قادر رو میشنوه میگه چجوری میخوای برگردونی
قادر: نشنیدم در بزنی
حیدر: تو به ویلدان کمک کرده بودی
که خونه رو بگیره
قادر: تو طرف کی هستی؟؟
حیدر: تو طرف کی رو میگیری ی نفر از حقش بیشتر میگیره ی نفر حقش گرفته میشه
قادر: من بودم طرف زنم رو میگرفتم
حیدر: اره چون ویلدان مال توعه نمیتونی دو نفرو یکجا داشته باشی نمیزارم با لیلا این کارو بکنی
کمال میره دادگاه ملاقات تیمور که میفهمه طوفان اونکارو کرده بود
زینب میره پیش مامان باباش میگه عروسی گرفتیم بیاید باباش میگه چرا اومدی من دیگه دختری ندارم مگه موقع ازدواجت ما اومدیم الان هم نمیای زینب گریه میکنه😭
کمال میره شرکت پیش عامر
عامر: چقدر ساکت شدی کمال خان فکر کنم به خاطر اینکه به هدفت نرسیدی
اخلاقتونم عوض شده
کمال: اخلاقم عوض نشده زود زود همو میبینیم
اکیا به کمال زنگ میزنه جواب نمیده
@cesurveguzel_okeea
عامر: زینب و اوزان میخوان عروسی کنن مطمعنم نمیای شما کی عروسی میکنید؟
کمال: به فکرشم
عامر: زودتر چون فکرتون همش به کسایی که مال یکی دیگه هست
کمال: منظورت چیه؟
عامر: منظورم اینه که ی خانوم خوشگل ازدواج کنید فکرتون میاد سرش
کمال : باید جسارت رو یاد بگیرید وقتی تو گوشتون میگن اکیا رو میگیرن میترسین
کمال زنگ میرنه به اکیا میگه بیا ی جایی که تونل داره میرن دوتایی
بعد کمال میگه به دور وبرت نگاه کن دوست داری ایندت اینجوری باشه این انگشتر که میخواستم بدم بهت ۵ سال دفن شدم زیر خاک دوباره اومدم دنبالت ما نباید تو این تاریکی بمونیم
اکیا: فقط بگو دوستت دارم همین کافیه
کمال: کافی نیست
اکیا: کافیه برای زنده موندم کافیه اکیا گریه میکنه و میره
کمال به ضهیر میگه ی ادم خوب سراغ بیار که لو نده ی کاری باید انجام بدیم.
ضهیر: چی؟؟من خودم هستم
کمال: بره خونه ی طوفان
ضهیر یه ادمو پیدا میکنه میره خونه ی طوفان

کمال چیزی نمیگه و میره عامر هم دنبال اکیا میگرده اکیا میره خونه عامر هم میره
ویلدان زنگ میزنه خبرنگار ، خبرنگار میگه کسی نگفته خودمون فهمیدیم
اکیا میاد میگه چی شده ؟
بهش میگن میگه اره دیگه عروسیشونه
زینب میرهمه دارن شام میخورن که عامر میگه چرا اینقدر ساکتین امشب
زینب میگه حوصلم سر رفت
اوزان میگه چرا عشقم؟؟؟
زینب: مامان بابام
ویلدان میگه قبل ازدواج باید فکرشو میکردی
زینب: من دوست دارم تو لباس عروس باشم یعنی مامان بابام حق دارن چون تک دخترشونم باید منو ببینن تو لباس عروس
اوزان: برات میخرم
عامر میگه میخوای همین امشب تو میز شام بپوشی😂😂
@cesurveguzel_okeea
اوزان میگه ی جشن میگیریم مامان تو این جشنو بگیر
زینب میگه برم دستشویی که به هوای دستشویی زنگ میزنه به خبرنگار میگه خبر جدید دارم ما میخوایم عروسی کنیم کمال میره پیش تیمور بهش میگه چرا اینکارو کردی من میتونم ازادت کنم فقط تو بگو کی بهت دستور داده تیمور میگه نمیخوام برو
کمال: چرا؟؟
تیمور میره تو فکر که عامر بهش گفته بود که کارن باید بمیره تو جون خودتو میخوای یا کارن که تیمور میگه خودم
بعد از فکر میاد بیرون میگه برو دیگع اینجا نیا
کمال میاد بیرون زهير میگه گفت چیزی؟؟
کمال: نه ی کی رو تو زندان گیر بیار باید بفهمیم کجا میبرنش
زهير : تو هم با این عاشق شدنت ول کن این موضوع نیستی
تانر گریه میکنه که بانو میاد تانر میگه برو بعد تانر حوله میخواست میبینه که بانو داره با عامر حرف میزنه با گوشی بعد بانو میره تو بغل تانر
عامر میره پیش اکیا
اکیا با ترس میاد
عامر: چیه مگه جن یا جنازه دیدی
اکیا: منظورت از این حرفا چیه
حوصله ندارم
عامر: با اینکه حوصله نداری تو حرف کم نمیاری
کل انرژین صرف میشه به جای اینکارا
ی کار دیگه انجام میدادی الان بچه داشتی
اکیا:تازه میفهمم که اون شب منو زندانی میکردی و نگام میکرد
@cesurveguzel_okeea
عامر به دست اکیا نگاه میکنه میبینه انگشترش نیست میره میاره میکنه تو دستش میگه اره تو رو میگرفتم و نمیزاشتم کسی بهت دست بزنه حالا اینو برای اینده میگم میگیرمت و نمیزارم کسی بهت دست بزنه لیلا و کمال با هم درد و دل میکنن و کمال میگه ناراحت نباش ما اون خونه رو میگیریم
صبح کمال برای لیلا ی نامه میفرسته که امروز شروع تازست
زینب از خواب پا میشه میره سراغ تبلتش اخبار رو میبینه میخنده😂😂😂😂
که اوزان پا میشه میگه چی شده زینب اخم میکنه میگه اخبار ازدواجمون رو نوشتن اگه مامان ببینه ناراحت میشه
ویلدان اخبار رو میبینه عصبانی میشه.
سک کمال میاد پیش اکیا
کمال دنبال سگشه که تو راه اکیا رو میبینه که سگش رفته پیشش اکیا

خلاصه قسمت ۶۴ اكيا
همه دارن شام میخورن که عامر میگه چرا اینقدر ساکتین امشب
زینب میگه حوصلم سر رفت
اوزان میگه چرا عشقم؟؟؟
زینب: مامان بابام
ویلدان میگه قبل ازدواج باید فکرشو میکردی
زینب: من دوست دارم تو لباس عروس باشم یعنی مامان بابام حق دارن چون تک دخترشونم باید منو ببینن تو لباس عروس
اوزان: برات میخرم
عامر میگه میخوای همین امشب تو میز شام بپوشی😂😂
اوزان میگه ی جشن میگیریم مامان تو این جشنو بگیر
زینب میگه برم دستشویی که به هوای دستشویی زنگ میزنه به خبرنگار میگه خبر جدید دارم ما میخوایم عروسی کنیم کمال میره پیش تیمور بهش میگه چرا اینکارو کردی من میتونم ازادت کنم فقط تو بگو کی بهت دستور داده تیمور میگه نمیخوام برو
کمال: چرا؟؟
تیمور میره تو فکر که عامر بهش گفته بود که کارن باید بمیره تو جون خودتو میخوای یا کارن که تیمور میگه خودم
بعد از فکر میاد بیرون میگه برو دیگع اینجا نیا
کمال میاد بیرون ضهیر میگه گفت چیزی؟؟
کمال: نه ی کی رو تو زندان گیر بیار باید بفهمیم کجا میبرنش
ضهیر : تو هم با این عاشق شدنت ول کن این موضوع نیستی
تانر گریه میکنه که بانو میاد تانر میگه برو بعد تانر حوله میخواست میبینه که بانو داره با عامر حرف میزنه با گوشی بعد بانو میره تو بغل تانر
عامر میره پیش اکیا
اکیا با ترس میاد
عامر: چیه مگه جن یا جنازه دیدی
اکیا: منظورت از این حرفا چیه
حوصله ندارم
عامر: با اینکه حوصله نداری تو حرف کم نمیاری
کل انرژین صرف میشه به جای اینکارا
ی کار دیگه انجام میدادی الان بچه داشتی
اکیا:تازه میفهمم که اون شب منو زندانی میکردی و نگام میکردد عامر به دست اکیا نگاه میکنه میبینه انگشترش نیست میره میاره میکنه تو دستش میگه اره تو رو میگرفتم و نمیزاشتم کسی بهت دست بزنه خالا اینو برای اینده میگم میگیرمت و نمیزارم کسی بهت دست بزنه لیلا و کمال با هم درد و دل میکنن و کمال میگه ناراحت نباش ما اون خونه رو میگیریم
صبح کمال برای لیلا ی نامه میفرسته که امروز شروع تازست
زینب از خواب پا میشه میره سراغ تبلتش اخبار رو میبینه میخنده😂😂😂😂
که اوزان پا میشه میگه چی شده زینب اخم میکنه میگه اخبار ازدواجمون رو نوشتن اگه مامان ببینه ناراحت میشه
ویلدان اخبار رو میبینه عصبانی میشه.
سک کمال میاد پیش اکیا
کمال دنبال سگشه که تو راه اکیا رو میبینه که سگش رفته پیشش اکیا میگه سگت کادو اورد دمپایی
اکیا میگه سردت نیست کمال میگه نه اکیا: این سگ هم فهمیده دلش برام تنگ شده اکیا میگه که زینب و اوزان عروسی دارن میای؟

خلاصه قسمت ۶۳ اكيا
لیلا با ناراحتی میره تو دادگاه میبینه که ویلدان صاحب خونست
گریه میکنه
ویلدان: دخترمو قوی بار اورده بودم اونم مثل خودت کردی
اکیا: مامان؟
لیلا:مشکلت منم چرا با دخترت دعوا میکنی بعدا ناراحت میشی
ویلدان: تو مگه دعوا دختر و مادر رو میفهمی
لیلا: اون خونه نفس میکشه میفهمه عین صاحبش میمونه تو هم اینو مثل بقیه خونه هات میپوسونیش
ویلدان:ی هفته بهت وقت میدم خونه رو خالی میکنی چون صاحبش منم
راستی خواستی قهوه بخوری بیا باشه؟
لیلا عصبانی میشه که اکیا جلوشو میگیره
اکیا زنگ میزنه کمال
کمال میاد ور داره ضهیر میگه لیلا کیه
زن داداشه؟😂
کمال ور میداره اکیا میگه نتونستیم خونه رو بگیریم
کمال:چی؟؟
اکیا:خونه دست مامانم افتاد
کمال: چجوری؟؟
اکیا: ی اتفاق خیلی الکی بیا بهت بگم راستی تو خوبی؟کارن چی شد؟
کمال: کارن رو فراری دادیم الان میخوایم بریم شوهرشو فراری بدیم
اکیا: چی؟؟
کمال: کارن شرط گزاشت شوهرشو ببینه همع چی رو میگه
کمال چند جوون رو اورده بود که سر اونا رو گرم کنن و برن شوهر کارن رو ببرن
شوهر کارن رو ور میدارن میره دنبال کمال با اکیا میرن پیش کارن
اکیا میره تو اتاق که تعجب میکنه😳 میبینه کارن رو تیر زدن مرده
کار طوفان بوده که به تانر گفته بود زنه رو تیر بزنه
شوهر کارن زنگ میزنه پلیس هر چی کمال میگه بیا نمیاد
عامر به گذشته فکر میکنه همه کارا زیر سر عامر بوده به کارن ی تفنگ داده بود گفته بود که باید یکی که شب میاد جونتو بگیره رو بکشی نکشی جون تو رو میگیره
بعد عامر میره به تانر میگه که باید یکی رو بکشی تانر با ترس قبول نیکنه با طوفان میره که شلیک میکنه بعد عامر میفهمه که اون شب کار کمال بوده که نزاشته اکیا و خودش با هم حرف بزنن عامر به طوفان زنگ میزنه میگه که بیا عامر عصبانی میشه میگه تانر کارت اشتباه بود ولی چون جون منو نجات داده بودی منم کمکت میکنم بعد میگه برو خونت به کسی هم نگو عامر به طوفان میگه بازم امتحانتوخوب دادی
اکیا ناراحت با ضهیر و کمال میرن ی جایی که اکیا میگه تقصیر من بود نباید کارن رو تنها میزاشتم ضهیر میگه من میرم
کمال برای اکیا ی داستان که کمال بچه بوده لیلا براش تعریف میکرده با ناراحتی میگه که دو نفر بودن عاشق هم بودن و هرشب مینشتن تا ی ستاره چشمک نمیزد از هم جدا نمیشدن ی شب چشمک زد و مجبور شدن
اکیا: چه داستان بدی
کمال: یکی از اونا کشته میشه اگه ما هم ادامه بدیم یکیمون نیست کمال گریه میکنه و اکیا رو بغل میکنه میگه ولم کن اکیا میگه ولت میکنم😭
بعد هر کدومشون ی طرف با گریه رفتن
کمال به زهير زنگ میزنه میگه میام پیشت با هم حرف بزنیم
پایان

خلاصه قسمت ۶۲ اكيا
تو راه با ماشین از پشت به لیلا میزنن
یارو میگه باید مدارک بدید که اکیا مدارک همراش نیست به پلیس زنگ میزنن اکیا هم میخواد فرار کنه که سوار تاکسی میشه و یه نقشه از سمت قادر برای اینکه لیلا به مزایده نرسه ویلدان داره میره که زینب جلوشو میگیره بهش میگه:
ما میخواین خونه بگیریم خرجشم داداشم میده
ویلدان میگه هر کجا میخوای برو ولی پسرم نمیشه
زینب میگه یادتون رفته من هر جا برم اوزان هم میاد که ویلدان میگه باید تو این خونه بمونید
زینب میره پیش اوزان میگه مادرت اجازه نداد بریم
اوزان: مامانم موقع ازدواج هم اجازه نداد بهمون ولی ازدواج کردیم
زینب: من مادرم و خانواده ام رو از دست دادم تو رو نمیخوام تو از دست بدی ما باید بمونیم
اوزان میگه هر روز عاشقتر میشم❤️
کمال جای کارن رو پیدا کرد و میره نجاتش میده دستاشو باز میکنه که یکی تفنگ رو میزاره رو سرش کمال میندازتش کمال با کارن فرار میکنه
کمال میگه باید همه چی رو بهم بگی
کارن میگه شرط داره
کمال میگه: چی؟؟
کارن:شوهرمو واسم بیاری
کمال میره دنبال شوهرش ضهیر میگه کارن تنها بمونه؟
کمال: اره چاره ای نداریم
کمال از کارن میپرسه لیندا زندست؟
کارن میگه اگه شوهرمو بیاری همه چی رو بهت نیگم فقط بیارش
مردی که قادر فرستاده بود بهش زنگ میزنه میگه اینا فرار کردن سریع مزایده رو شروع کنید
لیلا با سرعت میره وقتی میرسه میبینه صاحب خونه ویلدان هست خیلی ناراحت میشه😭😔
@cesurveguzel_okeea

اکیا: خریدم از قرمزی در بیای
کمال میاد بیرون به زینب میگه برو تو اتاق
اکیا و کمال با هم حرف میزنن اکیا میگه که عامر دیشب چی گفت بهش
کمال: دروغ نیگه یکی از نقشه هاشه باید جای کارن رو پیدا کنیم
اکیا: چجوری ما نمیدونیم
کمال:ضهیر دنبالشه
ما هم نباید همو ببینیم چون شک میکنه
اوزان با زینی حرف میزنه که بریم ی خونه ی دیگه زینب هم قبول میکنه
ضهیر جای کارن رو پیدا میکنه به کمال زنگ میزنه
کمال به لیلا زنگ میزنه میگه من نمیتونم بیام برام کاری پیش اومده
لیلا: عزیرم من بهت گفتم نیا
نیهان گوشی رو از لیلا میگیره با غصبانیت میگه چیکار داری نمیای مزایده؟؟
کمال: بازم فضولی کردی
اکیا: اها میخوای بری پیش اسو
کمال: نیستی ولی خیلی زبون داری
اکیا: بگو دیگه
کمال: ضهیر جای کارن رو پیدا کرده دارم میرم
اکیا: بدون من
کمال : تو فقط به مزایده فکر کن
امروز هر دومون موفق میشیم
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت ۶۱ اكيا
عامر و اکیا میرن که اکیا تو ماشین به ضهیر نگاه میکنه
عامر تا میاد نگاه کنه ضهیر میره
عامر: چی شده به کسی نگاه میکردی؟
اکیا: نه
اسو میره پیش کمال
اسو: اگه بهت میگم ،میگفتی نه به خاطر همین نگفتم
چی شده؟
دیشب زینب فرار کرده بود اوزان هم خودکشی کرده بود
اسو: وای الان خوبن؟
کمال: اره زینب پیششه
کمال با ناراحتی میگه از این ناراحتم که خواهرم تو اون خونست
تانر میره پیش بانو از دور نگاه میکنه
که یکی داره چاقو میکشه به بانو با عصبانیت تفنگشو بر میداره
میره و پسره میترسه و میره بانو میگه ممنونم و بغلش میکنه
اسو ظرف میشوره که کمال میاد خسته میشی؟
اسو: نه اومدم خوردم باید بشورم
دو دقیقه ایی تموم شد
اسو با ناراحتی میگی وقتی تو ناراحتی منم ناراحت میشم
کمال: نمیخواد خودتو اذیت کنی
اسو: هر دفعه که میخوام بهت نزدیک بشم نمیشه یک بار بهم شانس بده
کمال: دوستی همون ی شانسه
اسو با ناراحتی: باشه هر چی تو بگی..
@cesurveguzel_okeea
زینب: عزیزم زودتر خوب شو
ویلدان: حیله گر😒
زینب: مامان جون با من بودی؟!!
ویلدان: نه اصن چیزی نمیشه به تو گفت به زور خودتو جا کردی
زینب: خوش به حالت با اینکه خانوادت مخالف بودن و وقتی با تو هستم تو رو کنار نزدن مامان بابای من زدن
ویلدان: ناراحت نباش تو خودت چاره ای پیدا میکنی
اوزان: وقتی خبر نوه دار شدنشونو بشنوم میان پیشت
ویلدان😳 چی؟؟ بچه دار شدن خیلی زوده باید یاد بگیرید
ویلدان با عصبانیت میره بیرون
زینب به هوای اب بردن میره بیرون
عامر میگه اووو نه ثانیه دیر اومدی
زینب: دارم میرم اب بریزم چه ربطی داره
عامر: به رابطه دوم فکر نکن
بانو: تانر واقعا ممنونم اون دوست پسر قبلیم بود ی سال بود نیومده بود دست از سرم بر نمیداره اگه تو نبودی من میمردم
تانر اگه اون پسره حرفتو گوش نمیکرد شلیک میکردی؟
تاتر: اره
کمال میره جلو در خونه اکیا بهش اس ام اس میده که من دم درم
کمال میره تو
اکیا: چرا بهم نگفتی میخوای بیای
کمال: حتما میخواستی بهتر استقبال کنی؟
اکیا: اره عامرم میاوردم
کمال: ۶ سال پیش اینجوری نبودی؟
اکیا: بزرگ شدم اونموقع بچه بودم
کمال: فقط خودت نه زبونتم بزرگ شده
کمال: اکیا باهات حرف دارم
اکیا: الان باید بگی
کمال میره تو اتاق
خدمتکار به عامر زنگ میزنه میگه کمال اومده عامر با عصبانیت میگه هر وقت رفت بگو
کمال با اوزان حرف میزنه میگه من نمیخوام عامر و خواهرم تو ی خونه باشم برای خوشبختی خودتون باید از اینجا برید کمال حرفاشو میزنه میره بیرون زینب داره به حرفا گوش میده که اکیا میاد براش لباس خریده بود
زینب میگه چرا خریدی ممنون خودم داشتم

البته تو فکر اینجاشم کردی
عامر: اره قبرش اینجا نیست
اکیا: پس کجاست؟!
عامر: بعد چند سال بازرسی میکنی
میاد حرف بزنه که بابای عامر زنگ میزنه میگه چرا ورقه رو ناقص فرستادی سریع بیا شرکت
عامر:بدشانسی باید بریم

پایان
@cesurveguzel_okeea
#okeea #اکیا #کاراسودا #karasevda #جم_تیوی #gemgroup #gemseries #gemtv #rivertv #rubixtv #روبیکس #ریور #نیهان #کمال #neslihanatagul #burakozçivit #kemalsoydere #بزودی #gemdrama
#kaanurgancioghlu #kemal_soydere #nihan_sezin #کاراسودا #نیهان_سزین #نسلیهان_آتاغول #کمال_نیهان#نسلیهان_آتاگل #کلیپ #سریال_ترکی#cesurveguzel#cesurveguzel

خلاصه قسمت 60 اكيا
اکیا: کمال داریم عامر فهمیده داریم درباره ی اون شب اطلاعات به دست میاریم قبل ما کارن رو گیر اورده
کمال: خب حالا فهمیدیم
اکیا: این بیخیالیت منو دیوونه میکنه
کمال: بیخیالی نیست واقع بینیه
اکیا: میدونی ما از چی مطمعنیم؟
مطمعنیم که عامر میوفته دنبالمون و هر کاری میکنه که مارو گیر بیندازه
کمال:کارن ی چیزی میدونه عامر هم میترسه
اکیا: الان چیکار کنیم؟
کمال: تو برو پیش اوزان منم میرم دنبال زینب بعد ماسک عامرو اروم اروم در میاریم
گوشی اکیا زنگ میخوره عامر بود
اکیا میگه ی خبر بدی شنیدم اوزان خودکشی کرده بیمارستانه
عامر:من مشکلاتتونو هی حل میکنم سویدره خرابش میکنه
اکیا قطع میکنه
زینب میره پیش صالح
صالح راش نمیده
زینب میگه من کسی رو ندارم برم پیشش میره خونه صالح
صالح میگه قلبمو شکوندی بعد زنگ میزنه کمال میگه خواهرت اینجاست
اکیا میره پیش اوزان
زینبو میبره ی جایی ازش میپرسه
کمال: چرا اینکارو کردی؟
واقعا اوزانو دوست داری؟
همین الان بگو چون دوست نداشته باشی بد میشه زینب میگه دوستش دارم
کمال: چرا به من نگفتی؟
زینب: اون روز که اومدم شرکت میخواستم بهت بگم که پشیمون شدم گفتم مخالفت میکنی
کمال: اگه دوستش داری جلوتو نمیگیرم فقط ی شرط داره
باید خونتو عوض کنی خودم برات خونه میگیرم نمیزارم پیش ویدا و عامر باشی
الانم میبرمت پیش شوهرت
عامر به اکیا میگه بیا بیرون بهش میگی میای بریم بیرون اکیا میگه من میخوام پیش اوزان بمونم
زینب و کمال میرن بیمارستان
ویدا میگه خوش اومدی ممنون کمال اوردیش
کمال: من به خاطر شما نیوردمش به خاطر خواهرم اگه اذیتش کنید بد میبینید که عامار میاد میگه
عامر: کمال خان خانوادم جمعن
عروس عزیزمون برگشت همه منتظرت بودیم
@cesurveguzel_okeea
ما رو با خانواده سویدره تنها میزارید
زینب میتونستی باور کنی اوزان خودکشی میکنه؟
زینب میگه نه من به خاطر اوزان نرفتم
عامر: میدونستم همینو میگی
کمال: میخوای چیکار کنی احساساتتو نشون بدی برای خانواده سویدره مهم نیست
عامر:میخوام بگم به نظرت زینب اوزان همو میشناسن
کمال: میخوای چی بگی
عامر: تا به حال به گذشتشون دقت کردی اوزان ی شیطونی کرده بود میترسم دختره رو ناراحت کنه
اکیا: زینب برو پیش اوزان
کمال: هر چی باشه خطاهای تو بیشتره
عامر: خیلی مطمعنی
کمال: شبت خوش عامر خان
عامر: این کمال جوگیر شده فکر کردم عقلشو از دست داده
عامر اکیا رو میبره ی جایی و میگه یادت اومد پیاده شو
ضهیر به کمال خبر میده کمالم میگه اکیا نمیتونه اونجا بمونه و میره از خونه
چرا از من فاصله میگیری؟
اکیا: چون اون دختره اینجاست قبرش نترسیدی گیر بیفتی

خلاصه قسمت 59 اكيا
اکیا میره پیش صالح
اکیا: چرا از زینب جدا شدین؟ چی شد؟
صالح : میخوای چیکار اون موضوع تموم شد اکیا میپرسه تو فکر میکنی زینب اوزان رو دوست داره صالح میگه نه شاید به نظر من نه
کمال زنگ میزنه به اوزان میگه ی نیم ساعت بیا پیش من کارت دارم
زینب : کی زنگ زد؟
اوزان : داداشت بود
اوزان میره پیشه کمال
کمال بهش میگه چرا اینکارو کردی
اوزان: منو زینب همو دوست داریم حاظرم همه کار بکنم
کمال: زینب تو اون خونه در خطره اونجا ی کسی هست که جون من تو اون خونست .من به اون اعتماد ندارم به تو هم ندارم
اوزان میگه میخوای زینب هم مثل اکیا بدبخت بشه با کسی که دوستش نداره ازدواج کنه!!
کسی نمیتونه مارو جدا کنه شما رو جدا کردن ولی ما رو نه
کمال: زینبو دوستش داری؟
اوزان میره خونه میبینه زینب نیست
دنبالش میگرده پیداش نمیکنه
شب میاد خونه ی نامه رو تختش میبینه زینب نوشته بود که کسی نمیخواد درک کنه م باهمیم..من اشتباه کردم اینو قبول دارم..من میرم و برای طلاق هرکاری میکنم...اوزان گریه میکنه..
@cesurveguzel_okeea
زهیر، کمال و اکیا میرن که کارن و تیمور رو بگیرن.. میخوان بگیرنشون که پلیس میاد و نمیزاره
اونا پلیس نبودن نقشه عامر بود
اوزان نامه رو میخونه گریه میکنه و از فرط ناراحتی قرص میخوره و خودکشی میکنه که ویدا میاد میبینه غش کرده امبولانس خبر میده
کمال اکیا میرن پلیس که تو کوچه کمال میاد دست اکیا رو میگیره میگه انگشترو در بیار دستتو بده به من بیا پیشم منو تو با هم قوی تر میشیم
اکیا گریه میکنه و دست کمال رو میگیره و میخوان باهم برن اداره پلیس
به کمال زنگ میزنن میگن اوزان تو بیمارستانه زینبم رفته پیداش نمیتونن بکنن
کمال: اگه بلایی سرش بیاد حال همتونو میگیرم
زینب میره پیش صالح..
عامر میفهمه که اکیا با کمال با همدیگه دارن دنبال اتفاقات اونشب رو میگیرن و یه نفر هم داره از این دیالوگاشون صدا برداری میکنه.. و اون صدا رو به اکیا و کمالشون میفرسته..اون شخص ناشناس از پشت سیستم میاد بیرون که اون شخص کسی نیست جز طوفان خودمون... اکیا میگه عامر فهمید..
کمال: ولی نمیدونه ما میدونیم
حاظری؟
اکیا: برای چی؟
کمال: برای جنگیدن اصلی
پایان
@cesurveguzel_okeea

وقتی میرن خونه باز ویدان جنجال ب پا میکنه که ی سویدره هیچ وقت سزین نمیشه و...حیدر میگه بذارید صبح صحبت میکنم زینب تو برو تو اتاق اوزان
عامر زینب رو همراهی میکنه توراه بهش میگه:خوبه حس میکنم میتونی با ویدان کنار بیای فقط شکم یکم وقت لازم داری و یهو دستشو محکم میگیره و پرتش میکنه تو اتاق:اما با من نه فقط کافیه عکسای هنریمو نو برای داداشت بفرستم!زینب:من دیگه زن اوزان سزینم نمیتونی هی کاری بکنی عامر:ینی داری میگی این گوی و میدان،برو به داداشم بگو آره؟ زینب:من دیگه اون زینب قبلی نیستم
خوب میدونم چجوری باهات رفتار کنم!اگه به داداشم بگی زندت نمیذاره/عامر:اگه من هم ب اوزان بگم عاشق منی پرتت میکنه بیرون
زینب:اون حرف منو قبول داره اگه بگی انکارت میکنم میگم دیونه شده/عامر:لازم نیست من کاری کنم باوجود ویدان سزین اینجا برات جهنم میشه! زینب:حالا میبینیم واسه کی جهنم میشه واسه کی جهنم میشه!
بانو به عامر زنگ میزنه و میپرسه کتک زدن تانر کاره توعه؟هیچی نمیگه بهم!عامر میگه کاره من نیست ولی تو میفهمی که چیه
بانو هرچی با تانر حرف میزنه اون فقط میگه تقصیره خودمه که همیشه گذاشتم اینطوری باهام رفتار کنن بانو کم کم میبوستش تا ب لباش میرسه و میگه بذار درداتو مرحم کنم(سکانس حذفی از جم)
اکیا نزدیک دیوار نشسته و داره گریه میکنه که کمال میبینتش و میره باهاش حرف میزنه:اگه 5 سال قبل بهت می‌گفتن عاشق این آدم میشی ولی هی وقت بهش نمیرسی،نزدیکته ولی حتی نمیتونی بهش دست بزنی بازم عاشقش میشدی؟
اکنون :آره،حتی اگه میدونستم ب این روز میرسم دستاشو میگرفتم
همون شب بدو بدو میرفتم پیشش و میگفتم ولم نکن
کمال:ا همه چیزو همه کس فرار میکردیم
اکیا:میرفتیم ب ی جای دوری که هیچ کس نشناستمون و نزدیک میشه که همدیگرو ببوسن
که اکیا مکث میکنه و میگه"اگه ی شانس دیگه داشتم
کمال با قدرت میگه من اون شانس رو میسازم
فردا صبح موقع صبحونه زینب هرچی میتونه ندید بدید بازی در میاره و...
پایان
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت 57 اكيا
اکیا میره خونه کمال!فهیمه داد میزنه:همش
تقصیره توعه،بدشگون توهمه بچه هامو ازم گرفتی برو گمشو!اکیا التماس میکنه که ا کمال حرف بزنه/کمال فهیمه رو میفرسته تو خونه تا باهاش حرف بزنه اکیا:همیشه با من اینطوری حرف میزد،هیج وقت اون‌طوری که با آسو رفتار میکنه با من رفتار نمیکرد
کمال:اومدی خونه مادری که دخترش تازه فرار کرده ج انتظاری داری؟؟اکیا:از اینکه عاشق من شدی پشیمونی هان؟اگه دست خودت بود دوست داشتی هیچ وقت منو نبینی نه؟کمال:تو الان داری منو تست میکنی آره؟نه پیشیمون نیستم!و ادامه میده:تو از این ماجرا خبر داشتی؟اکیا:من با زینب حرف زده بودم ولی اون خیلی ازم دور شده،راجب اوزان هم همیشه بهم میگفت که زینب دوستم نداره حتی میگفت فک کنم عاشق یه نفر دیگست یهو یاده اون روزی میفته که زینب ب عامر زنگ زده بود!ولی هیچی بروز نمیده کمال بهش میگه اگه بفهمم چیزی و ازم مخفی کردم نمیبخشمت!مقصر همه اینا ما هستیم
اکیا:نه ما نیستیم اونا دوتا آدم بالغن اگه همدیگرو دوست داشته باشن چرا که نه!کمال:نه نمیشه اکیا:چرا چون بردار منه؟کمال:چون اینقدر خودخواهه که زندگی تورو گرفت/ چون اینقدرچون اینقدر بی فکره که با ی اسلحه بازی کنه/ هنوز این احتمال وجود داره که قاتل باشه اکیا عصبی میشه:اوزان جونه منه،جوانم!دیگه سعی نکن با این حرفا تحقیرش کنی و میره
حیدر که از طرق طوفان جای اوزان و زینب و رو پیدا کرده میره هتل تا باهاشون حرف بزنه/از زینب میخواد که با اوزان تنهاش بذاره حیدر:چرا بهم نگفتی اوزان این چکاری بود کردی؟اوزان:عاشق شدم بابا،خیلی هم زیادمن زینب رو دوستش دارم نمیخواستم مانعم بشید حیدر:من حمایتت میکنم فقط باید با من بیاید خونه/اوزان زینب رو که تا الان پشت در مشغول شنیدن حرفاشون بوده صدا میکنه تا ازش بپرسه میاد یانه زینب میگه راستش من خیلی ناراحت شدم!حیدر:ماهم خیلی ناراحت شدیم ولی به عنوان ی پدر تا اینجا اومدم زینب هم قبول میکنه

بیا هدیه رو بهت بدم ..بگیر..زینب جعبه کادورو باز میکنه و عکس بوسه زینب و عامر هست که روقایقن..بیا این عکسو ببین دیگه دلتنگم نمیشی..عشقت رو به یاد داری...شوخی بود بابا..میخوام واس داداشت البوم عکس درست کنم..زینب: این همه بلا سرم اوردی کم نبود اینم میخوای انجام بدی؟...دلم واس چشمای حیرانت تنگ شده بود..زینب با مکث میگه: خودم به داداشم میگم..همه چی رو من بهش میگم..فقط یه دوروز بهم مهلت بده..عامر: الان توشوک رفتی؟..زینب: اره..شایدم فردا تو تو شوک بری..اون روز الان رو به یاد بیار..عامر: کدوم روز؟..زینب: روزی که داداشم خفت میکنه یادت نره..
عامر میرسه خونش و میبینه اکیا نیست از خونوادش میپرسه و میبینه رفته خونه لیلا..عامر میخواد بره خونه لیلا ولی اوزان میگه صبر کن من خودم میرم ..
پایان
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت 54 اكيا
افسانه به اکیا میگه: نامه ای برای فروش خونه لیلا و ویدا عاجم زاده اومده..اکیا میره سمت مادرش و بهش میگه: تو داری مثل همیشه یه چیزو ازمن م خفی میکنی...ایندفعه باز قراره برای اخرین بار قراره بفهمم؟..ویدا: اره میخوام ارث پدرم رو بفروشم..اکیا: ارثیه بابات؟ ینی خونه لیلا؟..تو میخوای درمقابل سهام شرکتش تهدید کنی که خونه رو میگیری؟..تو با این کار خاطرات پدرو بچگیت رو نابود میکنی..ویدا یه سیلی میزنه تو صورت اکیا و بعدش به خودش میاد از اکیا عذرخواهی میکنه..اکیا با پوزخند تلخ جواب مادرشو میده: از وجودت خجالت میکشم از اینکه اینقدر بی وجدان و ظالمی خجالت میکشم..
قادر که عاشق لیلا شده میره سمت خونش و بهش میگه : بزارید کمکتون کنم...اما لیلا جواب رد به سینش میزنه و بدجور میزنه تو ذوق قادر..قادر که خورده تو ذوقش به ویدا زنگ میزنه و به ویدا میگه: کمکت میکنم خونه رو بگیریم..
کمال بعد شنیدن اینکه ادم های عامر رفتن روستا و مردم روستا رو بزور راضی کردن حتی با ضرب وشتم ..سریع و بدون اینکه خبر بده میره پیش عامر و عامر هم قیافه اخم آلود کمال رو میبینه بهش میگه: چی شده؟چرا رنگت پریده؟..حسابی اتیش گرفتی ..کمال در جوابش میگه: فقط بخاطر اینکه منو بزنی زمین با جون مردم بازی میکنی؟..عامر: چیز دیگه ای هم هست؟ ..کمال: چیز دیگه؟ فکر میکنی اخرین کار رو تو انجام میدی اما نه..من اخرین کارو انجام میدم.. اون حیوونی که درونته.. وجودت رو میخوره.. نمیتونی با ضرب وشتم برنده بشی..عامر: ضرب وشتم؟ انگاری حساب از دست داداشت در رفته..ای بابا..تانر شبیه داداششم نیست...هرچی هم که باشه..روستاییان باید ضرری که به مازدن رو پس بدن...کمال: میخوام بهت هشدار بدم که من ول کن این قضیه نیستم..
آسو هم وقتی ایمیل های عمو حقی رو چک میکنه متوجه میشه که عمو جونش مریضه و آخرای عمرشه..زینب برای ملاقات با اوزان وارد رستوران میشه.. که باوارد شدن موسیقی پخش میشه واوزان که دستش حلقه میره جلو زینب زانو میزنه و ازش خواستگاری میکنه و زینب هم به ارزوش رسید و بله رو بهش میگه و این میشه شروع رابطه اوزان و زینب..شب شده و زینب میخواد بره خونه..قبل از اینکه از در خونه بره داخل .عامر بهش زنگ میزنه و میگه: اینورو ببین..زینب اطراف رو میبینه و ماشین عامر رو میبینه با اصرار عامر میره دم ماشینش و عامرمیگه : دلت واسم تنگ شده؟ بیا واست هدیه دارم..بیا بشین..زینب: برو..عامر: پیاده شم؟ ..زینب سوار میشه و عامر هم اونو میبره چند کوچه اونورتر..عامر: خیلی عاشقم بودی؟ همه عاشقم میشدن..زینب: شیطانی شیطان..عامر: ممنونم..بیا هدیه رو

محکم میزنه توصورت طرف و بعدش اسلحه میزاره رو سرش و بزور ازش رضایت میگیره..
کمال و زهیر دوباره میرن مزرعه که میبینن نه کارن اونجاست و نه شوهرش و حتی اصطبلی هم نیست و کمال احتمال میده عامر رفته دیدنشون ..کمال بعد قطع تماس به زهیر میگه: واسم پیداش کن..زهیر هم میگه: اسم من زهیره حتما واست پیدا میکنم
پایان
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت 53 اكيا
کمال و اکیا دم در خونه کارن هستن که میبینن در رو باز نمیکنه و از همسایه اش هم خبر میگیرن و میفهمن رفته شیله مزرعه گول کایالی..کمال و اکیا میرن دم در خونه جدید کارن که کارن میره در رو باز میکنه.. اکیا با تعجب کارن رو میبینه و عامر هم از ماشینش پیاده میشه..عامر میره سمت خونه کارن و اکیا هم میگه: باید حرف بزنیم ..من اکیا کوزجواغلو..کارن با شنیدن فامیلی کوزجواغلو میخواد در رو ببنده که اکیاشون مانع میشن..اما کارن بی توجه به انها در رو میبنده.. کارن میره تو خونش و اکیا میگه: نمیخواد حرف بزنه..کمال: باید حرف بزنه..
از طرفی عامر رفته خونه قبلی کارن و اینور هم اکیا و کمال دیوانه وار به در میکوبن تا کارن مجبور بشه در رو باز کنه.. و ایندفعه شوهره کارن در رو باز میکنه..و عامر هم وقتی میفهمه خونه کارن خالیه میزنه از ساختمون بیرون..شوهر کارن به کمالشون میگه: برید مگرنه همسرم ناراحت میشه..اون ناراحت بشه من ناراحت میشم لطفا برید از اینجا..کمال: میریم اما موقع برگشت با پلیس ها میایم..کارن هم وقتی اسم پلیس رو میشنوه میگه: باشه بیاید فقط دودقیقه..
کارن شروع میکنه به تعرف کردن ..کارن: اونشب عامر دعوتم کرد..منو لیندا رفتیم..یه نفر دیگه ام بود (منظورش اوزانه)..من و عامر تو سالن بودیم و اوزان و لیندا تو اتاق خواب که یهو صدای شلیک اومد..داداشت بهش تیر زد..داداشت قاتله..اکیا: موقع دفنش هم اونجا بودی؟..کارن: نه عامر گفت برو دیگه نیا...وشوهر کارن اون دوتارو از خونه بیرون میکنه و میرن.. کمال توراه به اکیا میگه: کارن همه اتفاقا رو به شوهرش نگفته..واس همین جلو اون به مادروغ گفت باید تنها گیرش بیارم..
زینب هم به اوزان میگه: من باهات ازدواج میکنم و کسی هم جلو منو نمیتونه بگیره..
شب میشه و عامر میرسه مزرعه ای که توش کارن زندگی میکنه..با یه مشت تانر ( شوهر کارن) رو میزنه زمین و خودش وارد اتاق میشه و در رودی هال رو قفل میکنه ( تا تانر نیاد)..عامر میره گلو کارن رو میگیره : من بهت نگفتم ترکیه نیا؟.. ببین اگه سوتی بدی من خودم میکشمت..کارن با گریه: من خودم امشب میرم...عامر: نه عزیزم نمیشه که خودم میفرستمت..
کمال هم به زهیر اطلاعات جدید کارن رو میگه..و بهش میگه خودت یجور نقشه بریز تا تنها گیرش بیاریم..
برای لیلا یه احظاریه میاد که داخلش نشون داده میشه واس قیمت گذاری خونه قراره بیان.. . تانر هم به دستور عامر رفته روستا و به مردم روستا پول و رشوه میده تا یجوری اونارو بخره..اما به سر یک خونه که میره میفهمه طرف به پول راضی نمیشه به همین دلیل تانر هم اعصابش خرد میشه اول یه سیلی

اکیا با کنترل میگیره در فلزی رو میبنده تا کسی از بیرون داخل رو مشاهده نکنه..اکیا: خب صبحونتون چجوری بود؟..کمال: یه صبحونه معمولی بود.اکیا: همینقدر؟..کمال: نه بیشتره ( اکیا که انتظار نداشت.. تعجب میکنه) کمال ادامه میده : چایی ام خوردیم..اکیا یه سیب میگیره و در جوابش پرتاب میکنه سمت کمال که کمال رو هوا میگیره سیب رو و بهش میگه: حواست هست کجایی؟..یادت میره کجایی و واسه چی اومدی..(سیب رو گاز محکم میگیره) و با دهن پر میگه:حسودی داره دیوونت میکنه.. و ادامه میده: زهیر چیزی پیدا نکرد...اکیا از تو جیبش فلش رو درمیاره و میگه: اما من پیدا کردم..
آسو تو شرکت داره به حرفایی که کمال سرصبحونه بهش زد فکر میکنه ( کمال گفته بود: از این به بعد بیشتر مراقبتم..چون تو دوست منی ."دوست من")..
@cesurveguzel_okeea
اکیا و کمال با تکرار و تکرار شنیدن صدای عامر وکارن متوجه میشن پشت استادیوم هستن و میرن دنبال هتل هایی که عامر توشون بعضی مواقع اقامت داره و اون هتل ها هم باید کنار استادیوم باشن...زینب و اوزان باهم ملاقات میکنن و زینب هی درمورد خداحافظی و روز اخر حرف میزنه و بهش یه قاب عکس خالی هدیه میده..اکیا و کمال به اولین هتل مورد نظر میرن اما نتیجه نداره به همین دلیل میرن هتل دومی..به پذیرش میگن: دنبال یه خانمی به اسم کارن و عامر کوزجواغلو هستیم..چندسال پیش اومدن هتل شما..متصدی هتل: متاسفام اما نمیتونم اطلاعات هتل رو به شما بدم..اکیا: چرا؟ ( کارت شناسایی رو در میاره) من زنشم..متصدی: متاسفم خانوم بازم نمیشه..اکیا بدون نقشه قبلی میزنه زیر گریه و جلو متصدی میگه: نمیشه کمال نمیشه..نمیتونم بچه مو پس بگیرم(کمال چشاش چهاربرابر میشه)اکیا ادامه میده: اگه مدرکی نداشته باشم نمیتونم اون دادگاه رو ببرم..دیگه پسرمو نمیبینم و بیشتر گریه میکنه..کمال هنوز داره باتعجب اکیا رو میبینه که اکیا میپره کمال رو بغل میکنه و میگه: نمیشه پسرم رو بگیرم..و محکم میزنه پشت کمال تا دوزاری کمال بیوفته..کمال هم در ادامه پیاز داغ رو زیاد میکنه و به متصدی میگه: نمیبینید که پای رسیدن یه مادر و پسر درمیونه؟..اکیا حالا با عشق اونو بو میکنه و گردنش رو اروم میبوسه..متصدی هم که احساساتی شده میگه: باشه..و اون دوتا عاشق بیشتر همدیگه رو بغل میکنن..متصدی: اقا عامر قبلا به هتل ما اومدن..همراه کارن ولی..پنج سال پیش..اکیا: ممنونم ممنون..و میره بیرون..
اوزان داره تو اتاقش به قاب عکس خالی که زینب بهش داده نگاه میکنه..که زینب اس میده: منو ببخش اوزان..شاید ما تو دنیای دیگه بتونیم باهم باشیم ولی این دنیا نمیشه..ببین این عکس رو بزار تو قاب عکس

خلاصه قسمت 52 #اكيا
عامر تو ماشینش نشسته که همون ناشناس ( همونی که همیشه تهدیدش میکنه و از اون شب مدرک داره) به عامر زنگ میزنه ..عامر جواب میده: دلم برات تنگ شده بود ..خیلی وقته زنگ نمیزنی..ناشناس: هنو بسته اخریمو نگرفتی؟..عامر: ایندفعه کدوم سکانسه؟..ناشناس: سکانس نیست باید گوش بدی..عامر: کجا فرستادی؟..ناشناس: یه ادم متاهلیا ..یکم تو خونه بمون..عامر قطع میکنه و به راننده میگه: برگرد بریم خونه...تو خونه اکیا بسته رو گرفته و فلش رو میزنه به لپ تاب و مکالمه بین کارن و عامر رو میشنوه..گفت و گو این دو نفر انگلیسیه...عامر: آماده ای؟..کارن: بیصبرانه منتظرم..عامر:تمام مهارتت رو نشون بده..کارن:..بهم اعتماد کن پشیمون نمیشی.. اکیا سریع به کمال زنگ میزنه و کمال هم داره بیرون با اسوخانم صبحانه میخوره..اکیا: کمال باید بهت یه چیز مهم رو بگم..خونه ای؟..کمال: نه بیرونم..اکیا:شرکتی؟..آسو با صدای بلندتر میگه: لطفا سرویس بدین اول به اقا..اکیا با تعجب میگه: پیش آسویی؟..کمال: اره داریم صبحونه میخوریم...اکیا: باهم؟..شب ها با من ادای جیمز باند هارو دربیار صبح ها هم با آسو صبحونه بخور تا منو دیوونه کنی ..راستی شما کی همدیگرو دیدید؟ نکنه شب اومد پیشت؟..کمال: معلومه که نه.. اکیا قطع میکنه و از فلش کپی میگیره و قبل از اینکه عامر بیاد تو اتاق میزنه بیرون..
@cesurveguzel_okeea
عامر میاد و اون فایل ویدیوی رو گوش میده و به دوتا از شماره های کارن زنگ میزنه اما میره رو پیغام گیر و بیشتر اعصابش خورد میشه و بهش میگه: بهم زنگ بزن مجبورم نکن بیا م اونجا... و بعدش به یکی زنگ میزنه و میگه : میخوام یکی رو پیدا کنم....همون ناشناس بهش زنگ میزنه و میگه: چجوری پیدا کردی؟..ناشناس: مگه قایم شده بود؟..عامر: بعد از پنج سال هنوز میتونی متعجبم کنی..با کارن همه چیز رو ردیف کردید؟ ( فک میکنه کارن و این ناشناسه دستشون تو یه کاسست).. میدونی که پیدات میکنم..ناشناس: من تنها چیزی که میدونم اگه تو منو پیدا کنی..همه فیلما میرسه دست پلیس.. عامر قطع میکنه و اونی که مامور بود کارن رو پیدا کنه بهش زنگ میزنه و میگه: نتونستیم پیداش کنیم شش ماهه اب شده رفته تو زمین.. عامر بعدش به بانو زنگ میزنه و متوجه میشیم که عامر به بانو دستور داده تا تانر سویدره رو عاشق خودش کنه... مگرنه بانو رو اخراج میکنه و کاری میکنه تا کسی بهش کار نده.
کمال میره خونش و بعدش اکیا میره سمتش.. و اکیا میگه: خدایا شکرت ..من تو عمرم به این طولانی صبحانه خوردن رو نه دیدم و نه شنیدم..کمال: الان عامر بفهمه اومدی اینجا چی میشه؟..باید بیشتر مواظب باشیم.

زینب: تو یه کثافت پست فطرتی.. عامر: اما دیشب که اینجوری نمیگفتی؟.. زینب میره سیلی بزنه که عامر دستشو میگیره..زینب: از کارت پشیمون میشی..نمیتونی با من این کارو کنی..فهمیدی؟..عامر: بوووو هنوز داری میگی که... زینب: من باورت داشتم..عامر: ول کن این فیلم بازیارو تو بخاطر پول و قدرت با من بودی..زینب: تاوانشو سنگین پس میدی ..داداشم میکشتت..عامر: خودت خواستی..بچرخ تا بچرخیم... دوربین میره دورتر و آسو رو نشون میده که همه ماجرا رو با چشمان خودش دیده.. زینب هم به کمال زنگ میزنه و میگه: میام شرکتت تا باهات حرف بزنم..
@cesurveguzel_okeea
عامر میره شرکت و پشت میزش میشینه ک یهو آسو در رو محکم باز میکنه و میگه: تو یه ادم بزدلی..داری اون دختر رو بازیچه قرار میدی..اما زینب برات طعمه نمیشه..من کنارشم..عامر: اهان اون فسقلی رو میگی؟..بهتون گفت؟...اسو: دیدم..شمادوتارو جلو باشگاه دیدم..میخوای به کمال ضربه بزنی؟من بهت گفته بودم نمیزارم به کمال اسیب بزنی..عامر: فکرکنم الان یکم اسیب دیده..
زینب میره پیش داداشش تا باهاش حرف بزنه کمال: بگو چی میخوای بگی..منو شکنجه نکن..زینب: داداش تو میدونی عاشق شدن گاهی باعث بدبختی میشه..وقتی میدونی مال یکی دیگست ..بازم نمیتونی جلو بعضی چیزارو بگیری؟..باید بفهمی چی میگم ..من (گوشیش زنگ میخوره ..میبینه اسو هست جواب نمیده واس همین اسو پیامک میده و میگه باید حرف بزنیم درمورد عامره)..زینب بلند میشه و زنگ میزنه اسو میگه: نباید به داداشت بگی .. عامر هم همینو میخواد اگه بگی برنده میشه..تو رو خدا با داداشت اینکارو نکن..زینب: باشه..زینب میره میشینه و کمال میگه: تو عاشق کسی شدی که نباید میشدی..دوسش داری؟..زینب: من نه..ابجی اسو..ابجی اسو عاشق توعه ولی تو یکی دیگه رو دوست داری..اون ناراحت میشه..منم از ناراحتیش ناراحت میشم..
بعد از رفتن زینب...کمال به زهیر زنگ میزنه و زهیر میگه هنوز پیدا نکردیم ..گفته بودی کار میکنه ( منظورش اسکورت هست) دارم رو مکان ها کار میکنم..کمال: باید جاهایی بری که لوکس باشه .. زهیر: یه جا میشناسم خیلی معروفه..
عامر به تانر میگه باید بری مردم رو قانع کنی ...اگه با پول و حرف قانع نشدن باید با یه چیز دیگه قانع کنی.. و از تو گاوصندوق برای تانر تفنگ میاره بیرون
پایان
@cesurveguzel_okeea

اکیا که فشارش افتاد میگه: من نمیفهمم..بیا از اینجا بریم...کمال: هرکسی که اون فیلمارو دزدیده میدونسته یه اتفاقی میوفته..کسی از نمایشی که اتفاق افتاد خبرداره..
آسو منتظر زینب تو سینما هست ولی زینب با وسایل و لباساش تو دستشویی هتل است...آسو تایم فیلم سینمایی رو میبینه ومتوجه میشه وقت از اتمام فیلم گذشته..زینب تو دستشویی داره گریه میکنه که متصدی هتل از پشت در دستشویی میگه: اقا عامر اینو برای بهترکردنتون فرستادن و یه پاکت از زیر در میندازه داخل..زینب پاکت رو باز میکنه ومیبینه داخلش پوله و بیشتر میزنه زیر گریه..زینب پاکت رو میده به متصدی و از دستشویی میاد بیرون...متصدی به عامر خبر میده و عامر میگه: ایندفعه من بردم کمال..
کمال و اکیا میرن داخل کلبه و درمورد اون دختریکه از عامر پول گرفته ( کارن ) و اون دختری که کشته شد(لیندا ) حرف میزنن..کمال: برای اینکه دوباره باتو باشم..گفته بودم یه احتمال کوچیک هم باشه دنیارو زیر و رو میکنم..این کار قلبه..ولی تله کار ادماست..الان دست ما سرنخه..تو حواست نیست..برای پیدا کردن قضیه اون شب باید کارن رو پیدا کنیم..
پایان..
@cesurveguzel_okeea

تو هنوز مطمعن نیستی..زینب: نه نه من دوست دارم..بهت اعتماد دارم اما میگم من چجوری چشامو رو بعضی چیزا بستم..تو متاهلی..داداش کمالم هم..اره عامر من وابستت شدم و توشب و روزم شدی..
عامر: میترسی..هنوز از اینکه خودتو بسپاری به من میترسی..میگی اعتماد دارم ولی نداری..زینب: من بهت اعتماد دارم..من خیلی دوست دارم..خیلی عامر..تو تنها ادمی هستی که منو مجبور به کاری نکردی..عامر: منم خوشحالت میکنم..عامر گردن زینب رو میگیره و بعدش پالتوشو در میاره و شروع میکنه به بوسیدنش..زینب هم با ولع شروع میکنه به بوسیدن عامر.. و دوربین میره رو گل و شمع قرمز که کنار مبل هستن...
اونور شهر کمال داره قبر رو میکنه ولی به هیچی نمیرسه..هیچ جسدی اونجا نیست..
تو هتل زینب بعد از رابطه جنسی که با عامر داشت از حمام میاد بیرون و با حالت خجالتی باعامر حرف میزنه..عامر: پشیمون نیستی؟.زینب : نه...عامر: واقعا نیستی؟.زینب با سرشو انداختن به پایین: نه نیستم...عامر: اما باید باشی..عامر از رو تخت بلند میشه و میگه: این یه نقشه عامر کوزجواغلویی بود ( تعجب زینب )..زینب: نفهمیدم؟..زینب بلند میشه و رو به عامر میگه: تو چی میگی؟.عامر: تو یه نقشه بودی عزیزم..اسلحه من شدی..ازت ممنونم..داداشت داشت زیاده روی میکرد منم با اسلحه ای که داشتم بهش شلیک کردم...زینب یه سیلی میزنه تو گوش عامر..عامر با این حرکت بازوی زینب رو میگیره و میکشونش بیرون از اتاق پرتش میکنه بیرون و زینب با برخورد به دیوار تعادلش رو از دست میده و میوفته زمین و نشسته گریه میکنه..عامر: سریع برو به داداشت بگو..برو بگو عامر گولم زد ..برو بهش بگو عامر دیوانه وار عاشق اکیاعه..اخه توی پایین شهری فکر کردی میتونی عاشق عامر کوزجواغلو بشی؟ خیلی بیچاره ای...شما خونواده تن اعتماد به نفستون بالاعه..زینب بلند میشه و همونجور که داره اشک میریزه میگه: این کارتو تلافی میکنم عامر..تلافی میکنم..
@cesurveguzel_okeea
همونجور که داره اشک میریزه میگه: این کارتو تلافی میکنم عامر..تلافی میکنم..عامر: هرکاری میتونی بکن..تو بازیچه بودی و یه چاقو تو قلب داداشت..عامر در اتاق رو میبنده و زینب با تموم بیچارگیش و بدبختیش که داره زار زار گریه میکنه وسایلش رو از زمین برمیداره و بلند میشه و با تلو تلو هایی که میخوره راه میره .... و این یعنی احمق بودن یه شخص..
کمال به اکیا زنگ زده و باهم میرن سر قبر..کمال: ببین شاید داداشت قاتل نباشه ..ببین اکیا امکان داره یه بازی بزرگ باشه..ببین قبر خالیه..اکیا و کمال نیز با تعجب به هم نگاه میکنن

خلاصه قسمت 49 اكيا
فردا صبح کمال تصمیم بگیره بره سر زمین های روستایی تا بفهمه این قضیه چجوری بوجود اومده و چجوری خاتمه بده..میرسه اونجا و میبینه مردم اعتراض کردن و دارن داد وبیداد میکنن.یکم اونورتر رو میبینه متوجه داداشش تانر میشه..میره سمتش و میگه: داداش اینجا چکار میکنی؟..تانر:اقا عامر فرستاد گفت برو روکارها نظارت کن و گزارش بده..فکر کنم مقصر اینکار تویی..کمال: اره مقصرش منم و خودمم جبرانش میکنم..اما تو چجوری میخوای فروختن داداشت رو جبران کنی؟ تو برو به رییست بگو کمال بالاسر همه چی هست..نگران نباشه..و فقط منتظرباشه ومیره سمت روستاییان و میگه: همه باهم بریم از سه نفری که تو این کاردست داشتن شکایت کنیم..برای اینکه جلو کار رو بگیریم شکایت میکنیم..باهم دیگه میرن اداره پلیس و از کمالشون شکایت میکنند..این خبر به گوش عامر میرسه و تصمیم میگیره ایندفعه کمال رو زمین بزنه...میره سمت ماشین و به زینب زنگ میزنه و میگه: توسینما میبینمت برات سوپریز دارم...
@cesurveguzel_okeea
کمال بعد از دادگاه میره پیش زهیر و اول فلش رو نابود میکنه و بعد از زهیر درمورد نابود کردن سرنخ های قتل میپرسه و زهیر هم میگه: اول اثر انگشت روی اسلحه رو میبینم و بعد جسد ..اگه جسدی هم نباشه مسلما قتلی هم نیست..کمال هم زهیر ترک میکنه و میره به سمت خونه جنگلی عامر..
عامر زینب رو میبره سینما و همون موقع هم مورات بوز میاد و دقیقا کنار زینب میشینه..زینب خیلی ذوق زده میشه و همیشه لبخند رو لبشه..بعد از سینما عامر نیز زینب رو میبره هتل تا باهاش رابطه داشته باشه..زینب تو راهرو میگه: من خیلی خوش شانسم..عامر:تا کی این حسو میخوای؟..زینب: تا پای مرگم..عامر یهویی میگیره زینب رو میبوسه..عامر: نمیدونم باهام چکار کردی ولی نمیتونم از فکرم بندازمت بیرون..زینب: چشم منم غیر تو کسی رو نمیبینه..نمیتونم به چیزی فکرکنم..عامر زینب رو میبره تو اتاق هتل و همه جارو نشون میده..دست زینب رو میگیره و میبره تو اتاق خواب.. عامر: دیگه فهمیدم بهم اعتماد کردی..زینب با دلشوره: عامر؟..عامر: بله؟..زینب: من ازت یه سوال میپرسم ولی راستشو بگو..ببین این اولین تجربه زندگیمه..عامر: واس همین میگم خوش شانسم..زینب: من همیشه به فکرتم اما..عامر: اما چی؟..زینب با دلشوره ای که داره: اما بعضی وقتا ارامشم بهم میریزه..اینقدر همه چی سریع گذشت که هنوز باور نکردم..عامر: من فکر کردم بهم اعتماد کردی اما..تو هنوز مطمعن نیستی..زینب: نه نه من دوست دارم..بهت اعتماد دارم اما میگم من چجوری چشامو رو بعضی چیزا بستم..تو متاهلی..داداش کمالم هم..اره عامر من وابستت شدم و تو

کمال: اگه کشتی بخوای برات کشتی میگیریم و کارتو شروع میکنی..شاید یکی هم بیاد و عاشقش بشی..باید خودتو جمع کنی صالح..صالح داری خودتو از بین میبری..صالح هم با دلخوری های الکی کمال رو ول میکنه..
‎اکیا هم تصمیم میگیره بره خونه خالش بمونه که این تصمیم با تعجب همه یکی میشه..
@cesurveguzel_okeea
عامر هم چندنفر رو فرستاده تا صالح رو ادب کنن وسط خیابون..میخوان برن صالح رو بزنن که کمال میاد و همه رو باخاک یکسان میکنه..بعد از کتک خورن اون دونفر دوباره صالح کمال رو ترک میکنه و ایندفعه کمال با جدیت به عامر زنگ میزنه..کمال: میدونی ادم هایی مثل تو با ما چکار میکنن؟...عامر: دنیاشون رو سرشون خراب میکنن..نابودشون میکنن..کمال: هیچکدوم..ادمهایی مثل شما به ما قدرت میدن..عامر: عجیبه اینجوری بنظر نمیاد..کمال: چون خودتو تو اینه نمیبینی اگه ببینی میفهمی اسیر حرصت شدی..عامر: خودتومهم فرض کردی..کمال: نه تو خودتو مهم فرض کردی..من زیرابی نمیرم هر جنگی..یه اخلاق جنگی هم نیاز داره.. تو میخوای با دست درازی کردن به اطرافیانم منو نابود کنی..با ضرر زدن به دوست و خانوادم؟..عامر: کمال توکه میدونی نمیتونی با من بجنگی..کمال: یجوری باهات میجنگم که کمال کمال از زبونت نیوفته..برای بار اخر میگم..ادم باش..عامر: ادم بودن رو باید از تو یاد بگیرم؟...کمال: وقتی بهت کسی یاد نداده این کار افتاده گردن من..
اکیا میره خونه خالش که میبینه کمال هم اومده..هردو تعجب میکنن..و باهم دیگه میخندن و با وجود هرچیزی هنوز لبخند دارن..لیلا مشروب رو باز میکنه و لیلا پیشنهاد بازی جرعت حقیقت میده اول از کمال میپرسه و کمال میگه: حقیقت..لیلا: اکیا رو هنوز دوست داری؟..کمال جواب نمیده و میگه : من میخوام مجازات بشم..لیلا از اکیا میپرسه جواب بده یا مجازات بشه که اکیا هم میگه: بزار جواب بده..کمال که میبینه راهی نداره جواب میده: خودش میدونه..دوستش دارم..لیلا: اگه برمیگشتی عقب چجوری میگفتی؟..کمال تو چشمای اکیا میبینه و میگه: خیلی دوستت دارم...لیلا رو به اکیا: جرعت حقیقت؟..اکیا: جرعت..لیلا: پس بلندش کن برقصید..اول کمال میگه نه..ولی اکیا میگه: اگه باهام نرقصی میکشمت...کمال بلند میشه و باهم میرقصن..(کلیپ در کانال تلگرام ما)
پایان
@cesurveguzel_okeea

‎خلاصه قسمت 48 اكيا ‎زینب به عامر اس میده که نمیتونم بیام..عامر هم میگه : الان نشد یه شب دیگه
‎کمال هم به اکیا میگه امشب باید حتما ببینمت..همچنین آسو برای کمک به زینب میگه یه شب به بهونه من بیا برو سینما با عشقت..کمال هم به اکیا پیام میده و میگه شب باید همو ببینیم بیا چاه..بعد گذشت یه ساعت کمال و اکیا کنار چاه معروف هستن و کمال میگه: من میدونم که عامر تو قتل دست داره برای اینکه بدستت بیاره لازم بود از نقطه ضعفت استفاده کنه..اوزان و قاتل کرد..اکیا: ادامه نده..کمال: نمیشه ..باید اوزان رو قاتل میکرد تا تورو بدست بیاره..اکیا: نمیشه کمال ..نمیتونم اگه نتونم ثابت کنم اخرش از امید داشتن الکی بیخودی میمیرم..کمال هم میره اکیا رو بغل کنه..کمال: معذرت میخوام..اکیا: میدونی فرق من و تو چیه؟..کمال: میدونم..من امید دارم..تو نداری..اکیا: نه من اون فیلمارو دیدم ..تو ندیدی واس همین امید داری..کمال: الان دست توعه؟..اکیا: چون میدونم ول کن نیستی ازش کپی گرفتم..(فلش رو میگیره سمت کمال) بیا بگیر..(کمال فلش هارو میگیره)..اکیا: توروخدا بهم الکی امید نده..لطفا..اکیا میره و کمال هم میره فلش هارو ببینه..
‎ تو شرکت کوزجواغلو ها هم نیز دوباره جلسه میزارن و براساس اون جلسه عامر دوباره برمیگرده سر شرکت و حق امضا داره..
‎صالح که خیلی مست کرده و بیچاره درگیر بازی کثیف زینب شده بود میره سمت خونه کوزجواغلو..با خودش میگه: تو دیگه هیچی نداری صالح ..نه کشتی برات مونده ای کاش میموندی تو ...سوزوندینش ..منبع درامدم رو سوزوندین..برمیگرده و میره میزنه به در ساختمون کوزجواغلو..با هوار و داد و بیداد میزنه به در ..خونواده سزین و عامر که رو میز نشستن با ترس بلند میشن.. ‎صالح با داد: باز کنید..باز کنید؟..(این صدا اینقدر بلنده که کمال هم میشنوه و میاد بیرون)..نگهبان میاد بیرون که صالح با یه سنگ میزنه تو سر نگهبان..افسانه میاد و میگه: یکی اومده با اقا اوزان بد و بیراه میگه.. و عامر و اکیا و ویدا میرن بیرون...
‎کمال میاد و میگه:صالح صالح چکار میکنی؟..صالح: تو دخالت نکن..عامر میاد بیرون و میگه: چخبره اینجا؟ این وحشی گری مال چیه؟..کمال: درست حرف بزن..زیاد خورده ..حلش کردیم..عامر: اگه نمیتونید جلو دوستتون رو بگیرید راه های دیگه هم هست..کمال: اخر اون راه ها هم منم..کافیه بفهمید..عامر رو به اکیا: عزیزم بیا بریم همونطوری که میبینی اینجا یه ادم مست هست.. و میرن داخل..کمال هم صالح رو میخواد ببره خونه که صالح میگه: تو کمال سابقی؟ تو منو درک نمیکنی..من همه چیزم رو از دست دادم..البته که تو پشتت گرمه..کمال: اگه کشتی بخ

خلاصه قسمت 47 #اكيا
کمال یه برگه رو با عنوان رازش به اکیا میده و از اکیا خواهش میکنه برگه رو تا وقتی دیگه ازش دست نکشیده بازش نکن..همچنین برای اون همون عروسکی که خیلی اکیا دوست داشت میده..
عامر روزنامه نگارا فرستاده دم خونه لیلا و از طرفی برای بد جلوه دادن شخصیت کمال کاری کرد که مردمان روستایی برای اعتراض هجوم به کمال ببرن..کمال هرچی میگه اشتباه میکنید اما کسی گوش نمیده و برای کمک آسو میاد و کمال رو میبره داخل..کمال هم تو شوک رفته و نمیتونه باور کنه..آسو برای کمال همه چی رو تعریف میکنه: توزمین هایی که روشون کار میکنیم یه اتفاقاتی افتاده..واس همین روستاییان نمیتونن زمین هاشون رو ابیاری کنند..کمال: امکان نداره هنوز که از کمیسیون که مجوز نداریم معلوم نیست چقدر ضرر کردن نباید دست میزدن....آسو: تعوری اره ولی عملی انجام شد دیگه..کمال: یعنی ماخواب بودیم استارت زدن..هرچی باشه این پروژه رو من هدایت میکنم.آسو: امضای عامر که ارزش نداره..کمال:واس این کار که امضا لازم نیست..فامیلی کوزجواغلو در رو باز میکنه.. لیلا متوجه خبرنگارا میشه و سریع به کمال زنگ میزنه..کمال هم که تو حیاط برای شیرفهم کردن روستاییان حرف میزنه نمیتونه جواب بده و اما اون چند نفر که از طرف عامر هستن وضعیت رو متشنج میکنن..کمال برمیگرده و با قادر حرف میزنه که عامر میاد و خودش میخواد با سیاست کثیفی که داره با روستاییان ضرر دیده حرف بزنه..
اوزان و اکیا هم تصمیم میگیرن برن پیش لیلا تا باهاش اشنا بشن..میخوان برن خونه لیلا که متوجه خبرنگارا میشن..که بدون هیچ حرفی میرن داخل خونه لیلا..اکیا شروع میکنه: اوزان خیلی دلش میخواست باهات اشناشه..لیلا این داداشمه یعنی چیت..لیلا: خواهرزادم..خیلی خوشبختم(لیلا میره اوزان رو بغل کنه که اوزان ممانعت میکنه)اوزان: منم خوشبختم.. این خبرنگارا ازکجا امدن؟.لیلا: جالبه بعد ازسالها خالت رو دیدی و اینم اولین سوالته..اوزان: چندین ساله که از وجودتون بی خبرم..سوال بهتری پیدا نکردم..لیلا که فهمید خیلی اوزان داره مغرورانه جواب میده با کنایه میگه: معلوم شد کدومتون به ویدا رفتین.. از طرفی عامر هم آسو رو به کافی شاپ دعوت میکنه تا باهاش حرف بزنه...لیلا خاطرات رو تعریف میکنه برای خواهرزاده هاش و بعدش تصمیم میگیره خبرنگارا رو بیاره داخل .. و براشون فقط میگه عجم زاده هستم و دلیلی برای پنهون ماندن راز نگفت..
در اونور شهر برای حسین یه نامه میاد که داخلش نوشته مغازه جریمه داره و باید جریمه رو پرداخت کنن مگرنه مغازه پلمپ میشه..و این جریمه نیز مربوط میشه قبل از خریدن مغازه و این نقشه هم کار کسی نیست

قسمت41سریال اکیا
پارت پایانی
مهموني تموم ميشه و طوفان مياد پيش عامر و ميگه قربان داره ميره و عامر ميگه باشه بگو برن دنبالش!
كمال آسو و حقي رو با تاكسي ميفرسته خونه و خودش ميمونه و اكيا مياد پيشش و ميگه كمال، تو نميري؟ و كمال ميگه داشتم ميرفتم! من برم تو منتظر بمونم و اكيا ميگه كمال، ما ديشب تو اتاق فقط داشتيم با هم حرف ميزديم و كمال ميگه الان اصلا وقتش نيست و اكيا هم ميره تو و كمال ميگه سال بهتري ميشه! و اكيا هم لبخند ميزنه.
عامر ميخواد بره تو اتاق قادر و حيدر ميگه حالا كه اومدي تو ميخواي از خونه بابات دزديم بكني آره؟ و عامر ميگه با زبون خوش ازت خواستم ندادي چيكار كنم! لازم نيست وسايل خودم رو ازت بدزدم اون فلش ها مال منه تو ازم دزديدي! و اكيا هم صداشون رو ميشنوه و اكيا هم يادش مياد مه كمال داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت زهير شروع كن!
زهير مياد تو ماشين كمال و فلش هارو براش مياره و كمال پولش رو بهش ميده و ميگه خب حالا چيكار ميكنيم؟ و زهير ميگه هم ديگر رو نميشناسيم! اگه زندگيت رو دزديدن زندگيشون رو بدزد و از ماشين پياده ميشه و ميره.
اكيا به كمال زنگ ميزنه و ميگه ميدونم چيكار كردي خواهش ميكنم اون فيلم هارو نگاه نكن، نكن كمال اين كاررو نكن خواهش ميكنم بيارشون براي من! و كمال ميگه تو به من اعتماد نداري، همش رو ميفهمم، ميفهمم چه بلايي سرت اومده و اكيا ميگه نبايد بفهمي موضوع سر زندگي برادرمه اگه من رو دوست داشته باشي فيلم هارو مياري براي من! من الان دارم ميرم تپه، اگه نياي... و كمال ميگه اگه نيام... يعني دوستت ندارم و اكيا ميگه پس مياي!؟! و كمال گوشي رو قطع ميكنه و ميگه دوستت دارم!دوستت دارم، خيلي دوستت دارم، خيلي خيلي خيلي.
آدم هاي عامر شيشه ماشين كمال رو ميزنن و ميگن بيا پايين و بعدش كمال باهاشون درگير ميشه و چاقو ميكنن تو شكمش و فرار ميكنن و كمال ميگه اكيا.
اكيا هم روي تپه منتظرش هست.
پايان
نظریادتون نره دوستان

قسمت41سریال اکیا
پارت سوم
زهیر,كمال و آسو رو ميرسونه خونه قادر براي مهموني و بعدش كمال به زهير ميگه منتظر خبرم بمون!
آسو و كمال وارد مهموني ميشن و آسو مياد پيش اكيا و ويدا.
عامر هم به طوفان زنگ ميزنه و ميگه امشب منتظر خبرم باش كمال رو بايد راهي ICU كنم.
قادر شروع ميكنه و سخنراني ميكنه و كمال به زهير زنگ ميزنه و ميگه زهير شروع كن فقط چند دقيقه وقت داريم، دم در ميبينمت! و زهير پيام ميده ى ميگه اومدم تو!
آسو به كمال ميگه كجا رفتي تنها موندم!
زهير مشغول باز كردن گاو صندوق قادر هست كه همون موقع قادر ميخواد بره تو اتاقش و كمال دنبالش ميره و صداش ميزنه آقا قادر ميخواستم شمارو با با آقا عمر و بقيه آشنا كنم و قادر ميگه باشه آشنا شيم و زهير هم به كمال پيام ميده و ميگه حله
دارم ميام!

قسمت41سریال اکیا
پارت دوم و قبلا رو يادش مياد كه اكيا اومد تو دفترش و بعدش به ليلا ميگه

قسمت41سریال اکیا
پارت اول
اكيا بر ميگرده خونه و عامر جلو در خونه بغلش
ميكنه و بوسش ميكنه
اكيا:ول كن خودت ميدوني چرا رفتم بهت گفتم دست از سر زينب بردار و كمال هم ميبينتشون و
عامر دستش رو محكم ميگيره و ميبرتش تو خونه و ميگه كجا بودي؟ ديگه حق نداري كاري كني كه من رو ديوونه كنه!
و اكيا:تو حق نداري،بايد دست از سر زينب برداري، اگه يه بار ديگه كاري كني كه منو ديوونه كنه از اين خونه ميرم و هيچوقت بر نميگردم فهميدي! عامر:باشه زينب تموم شد! خب تموم شد؟! اكيا: تموم نشد بشين! كاري كه با مامان بابام كردي رو يادته! حالا تو بايد همه چيز رو راجع به مادرت اينجا بنويسي! عامر:تو مادرم رو از كجا ميشناسي! و اكيا دفترچه رو بهش ميده و ميگه بگير فرصتت شروع شد! و عامر هم مينويسه و كمال هم از دور نگاهشون ميكنه و اكيا هم كمال رو ميبينه و بعدش كمال بر ميگرده خونه خودش.
كمال مياد خونه ليلا و كمال ميگه برگشتيم سر خونه اول انگار برگشتم به پنج سال پيش، حسودي ميكنم و بعدش شير آب ليلا رو ميبينه كه خرابه و بعدش براش درستش ميكنه
ليلا :عزيزم تو چت شده؟! كمال :اكيا و عامر رو توي اتاق ديدم ليلا:الان صداي قلبت رو ميشنوي و عشقت مثل روز اول زندست، حسادت ميكني
كمال:درسته
ليلا :احتمال داره اين ازدواج واقعي نباشه و كمال ميگه احتمال داره!؟

قسمت40سریال اکیا
پارت پنجم
که کمال پیداش میشه و پیشش میشینه و باهم چایی میخورن و صحبت میکنن اما دوباره بحثشون میرسه سر موضوع اوزان...ولی اکیا بازم حقیقت رو نمیگه
عامر هم میره سراغ یاسمین و میگه ميدونی اکیا کجاست اما ياسمین هم میگه: نميدونم کجاست ولی مطمئن باش خودش برميگرده
پايان.

اینجا کمال پیداش میکنه و سفارش چای میدن

قسمت40سریال اکیا
پارت چهارم
اکیا رفته به یه قهوه خونه سنتی که وقتی با کمال دوست بوده اونجا میرفتن..اکیا یاد خاطراتش با کمال میوفته...
عاشق خاطرات قبلشونم خیلی قشنگ وباحاله

قسمت40سریال اکیا
پارت سوم
حیدر میگه نمیدونم ممکنه کاره اون باشه یانه تنها چیزی که میدونم
اینکه نمیخوام ب اکیا آسیب برسه
این شک های تو باعث میشه عامر یا اکیا در بیوفته خواهش میکنم
دنبالش و نگیر
کمال:قصد هر دوی ما محافظت از اکیاست
اینو میدونید اما عامر هیچ وقت همه چیزو ب شما نگفته مثلا اینکه
مادرش زندست...
کمال بعد از تموم شدن صحبت هاش با حیدر به کاف ای میره تا با آسو
و حقی گپ بزنه
حقی راجب پروژه میپرسه که آسو میگه عامر کمی تو پروژه اختلال انداخت که باعث شد یکم کار عقب بیفته
ولی ب کمال همه چیزو درستش کرد حقی میگه خوشحالم که
همه چیمو دست ادم قابل اعتمادی مثله کمال سپردم
بعد از مرگم شما دوتا میتونید از همه چی مراقبت کنید
عامر میاد خونه و هرچی دنبال اکیا میگرده پیداش نمیکنه
هیچ کس ازش هیچ خبری نداره و این عامر و دیونه میکنه...یاد زمانی میفته که
اکیا بهش گفت یا از زینب دور باش یا ب زبون خودت حلش میکنم
عامر بلافاصله به خونه کمال میره
کمال یا پوزخند میگه نکنه دنبال خانمتون می‌گردید ؟میتونید بیاید تو خونه رو هم بگردید ولی کسی اینجا نیست
مثه اینکه شما همسرتون رو خوب نمیشناسید؟
عامر:نکنه شما میشناسید اقا کمال؟
کمال:به قدری میشناسم که بدونم وقتی قایم میشه ب این راحتی ها کسی نمیتونه پیداش کنه
بعد از رفتن عامر کمال ب لیلا زنگ میزنه و میپرسه از اکیا خبر نداری؟
لیلا هم میگه فقط صبح گفت کاره مهمی دارم مگه چی شده؟
کمال عامر و تعریف میکنه!
لیلا:ینی تو میدونی کجاست اکیا
و کمال ی لبخند خبیثانع میزنه و میره

قسمت40سریال اکیا
پارت دوم
تانر باز میره پیش بانو که ببینه چیزی احتیاج نداره،ولی بانو میگه چیزی احتیاج ندارم فقط باهام قدم بزن موقع پیاده روی لب ساحل کمال داره از اونجا رد میشه
و یه لحظه چشمش بهشون میفته،سریع پیاده میشه و برای احوال پرسی و فهمیدن اینکه چرا تانر اونجاست میره بانو توضیح میده که برای پرسیدن حالم اومده بود ماهم اومدیم پیاده روی
کمال:شما از کی باهم اشنا شدید؟
بانو:از زمانی که عامرتانرو استخدام کرده!
کمال از چیز از جلوی چشمش رد میشه حضور تانر تو بیمارستان و اینکه گفت اتفاقی حیدرو دیده و حالا اینجا با بانو و استخدام شدنش توسط عامر...بهش هشدار میده عامر فقط میخواد ازت سواستفاده کنه ولی تانر ساده لوحانه میگه اینطوری نیست استخدامم کرده چون لیاقتش و دارم و آدم صادقیم
کمال میره تا با حیدر صحبت کنه چون دیگه حالا میدونه

قسمت39سریال اکیا
پارت پایانی
عامر بلافاصله بعد از ورود ب شرکت وارد جلسه میشه آسو غافلگیر میشه:شما مگه نگفته بودید که تو این جلسه حضور نخواهید داشت؟
عامر هم میگه خب نظرم عوض شد
کمال بعد از تماس با زهیر و گفتن اینکه همه چی همون چیزی که خواستیم شد میره ب جلسه و در کمال تعجب عامر و اونجا میبینه:فک نمیکنید برای برگشتتون کمی زود بود؟
آسو هم ب پیروی از کمال ب اونایی که توی جلسه تشریف دارن میگه که عامر برای نظارت فقط اومده!
حالا عامر که از همیشه عصبانی تره میره پیش قادر و بهش میگه تو باعث شدی از رقیبم شکست بخورم و بدون این آخرین باره
اکیا که ب رابطه زینب و عامر شک کرده زینب و به ی کافه میبره و تا زمانی که همه چیزو نگفته ولش نمیکنه
اکیا با زینب صحبت میکنه و بهش میفهمونه که هدف عامر از با تو بودن فقط ضربه زدن به کماله
اما زینب نه تنها بودن با عامر و انکار میکنه بلکه میگه همچین چیزی هم اگه وجود داشته باشه ب خودم مربوطه
همون لحظه عامر به زینب مسیج میده که بیا ببینمت و زینب بحث و تموم میکنه تا بره پیشش
کمال به صالح زنگ میزنه تا حالشو بپرسه صالح مست و با حال خراب میگه از تصمیم زینب خبر دارم
ولی خوبم داداش نگران من نباش
تانر باز میره پیش بانو که ببینه چیزی احتیاج نداره،ولی بانو میگه چیزی احتیاج ندارم فقط باهام قدم بزن
پایان

قسمت39سریال اکیا
پارت اول
زینب که دیگه ب همه گفته صالحو نمیخواد کمال باهاش حرف میزنه که دل شکستن کاره خوبی نیست زینب اما تانر میگه چیکار کنیم چون گناه داره خواهرمون رو بدبخت کنیم؟ بالاخره قرار میشه خوده زینب با صالح حرف بزنه و همه چیزو کنسل کنه!
تانر:مسولیت این دختر با منه اذیتش نکن کمال
کمال:چجوری مسولیتش با توعه وقتی همش در حال شکستن منی,خسته ام دیگه از سنگ زدنات..
زینب میره تو اتاق و به عامر زنگ میزنه ولی عامر اون لحظه حمومه و اکیا جواب میده
صدای زینب رو میشنوه یخ میکنه
اما بدون حرف زدن قطع میکنه!وقتی عامر از حموم اومد بیرون بهش هشدار میده که از زینب دور بمونه.زهیر نزدیک خونه قادر ب کمال زنگ میزنه و میگه اصلا کاره راحتی نیست رفتن تو اون خونه،تو پیشنهادی نداری؟!
کمال هم میگه اگه یه مهمونی بزرگ تو خونش راه بندازیم و سرش و گرم کنیم چی …
عامر میره خونه پدرش ولی نگهبان میگه قادر خان دستور دادن تا خودشون نیستن شما رو راه ندیم!عامر فوق العاده عصبانی میشه ولی تصمیم میگیره
به حرف قادر گوش کنه و بره شرکت!و نمیدونه که اونجا چی در انتظارشه!
کمال برای عملی کردن نقشش میره پیش قادر
اما قادر پیش دستی میکنه و موضوع عامر و میکشه وسط؛
و میگه فک کنم دیگه وقتشه که برگرده اما کمال میگه ب نظرم الان وقتش نیست
و حتی در موردبرگشتش به پروژه هم باید هیئت مدیره تصمیم بگیره
قادر:اون دیگه پی ب کاری که کرد برده و پشیمونه کمال:من میتونستم اون شواهد رو ب دست پلیس بدم،میتونستم به روزنامه ها خبر بدم میتونستم…
پس اگه این کارو نکردم بهتره شمام ب تصمیمم احترام بذارید و قادر ناچارا قبول میکنه و نوبت میرسه ب کمال؛میگم ب نظرتون چطوره مهمون های خارجی مون رو یک شب برای شام دعوت کنیم…
قادر استقبال میکنه و این ب این معنیه که راه برای رسیدن کمال ب اون فلش لحظه ب لحظه هموار تر میشه

قسمت38سریال اکیا
پارت پایانی
فهیمه داره جهزیه زینب رو کامل میکنه که زینب میاد میبینه براش جهزیه گرفتن..زینب که دیگه کلاً فکر ازدواج با صالح رو از سرش انداخته بیرون میگه: من نمیخوام..
حسین که فکر میکنه داره ناز میکنه: دارن میان خواستگاریت باید جهزیه رو بگیریم..
زینب: من ازدواج نمیکنم..صالح رو دوست ندارم..نه اونو میخوام نه عروسی رو..و بدون حرفی میره تو اتاقش.. کمال رو بردن پیش خلافکار گنده..که اسمش زهیر هست
زهیر: پول زیاد میگیرم..تازه ادمهایی مثل تو زیاد اینورا نمیان..میترسن(با توجه به طرز لباس پوشیدن کمال میگه)
کمال: هرچیزی که این محله رو از محله من ناامن تر کرده..نه به من ربط داره نه شما..خب؟ من از کی باید بترسم؟
زهیر: بهم میگن زهیر و دست دوستی دراز میکنه..
کمال هم دستشو میگیره و میگه: کمال..
زهیر: چرا باید باهات کار کنم داداش کمال؟ کار سختیه.. چرا انجام بدمش؟
کمال: زندگیم رو دزدیدن..الان هم زمان و هم مکانش جور شده و منم واقعیت هارو میگیرم..من کسی رو میخوام یه کارایی بلد باشه.. و واسم اون واقعیت هارو بیاره.. کمال میشینه و زهیر میگه: بگو ببینم خونه کجاست؟
پایان

فهیمه داره جهزیه زینب رو کامل میکنه که زینب میاد میبینه براش جهزیه گرفتن..زینب که دیگه کلاً فکر ازدواج با صالح رو از سرش انداخته بیرون میگه: من نمیخوام..حسین که فکر میکنه داره ناز میکنه: دارن میان خواستگاریت باید جهزیه رو بگیریم..زینب: من ازدواج نمیکنم..صالح رو دوست ندارم..نه اونو میخوام نه عروسی رو..و بدون حرفی میره تو اتاقش.. کمال رو بردن پیش خلافکار گنده..که اسمش زهیر هست ( دقت کنید امکان تغییر نام این شخص وجود دارد چون تلفظش یکم سخته)..زهیر: پول زیاد میگیرم..تازه ادمهایی مثل تو زیاد اینورا نمیان..میترسن(با توجه به طرز لباس پوشیدن کمال میگه).کمال: هرچیزی که این محله رو از محله من ناامن تر کرده..نه به من ربط داره نه شما..خب؟ من از کی باید بترسم؟..زهیر: بهم میگن زهیر و دست دوستی دراز میکنه..کمال هم دستشو میگیره و میگه: کمال..زهیر: چرا باید باهات کار کنم داداش کمال؟ کار سختیه.. چرا انجام بدمش؟..کمال: زندگیم رو دزدیدن..الان هم زمان و هم مکانش جور شده و منم واقعیت هارو میگیرم..من کسی رو میخوام یه کارایی بلد باشه.. و واسم اون واقعیت هارو بیاره.. کمال میشینه و زهیر میگه: بگو ببینم خونه کجاست؟..
اکیا و عامر تو جنگلن که اکیا میگه : بزن کنار..عامر میزنه کنار و میگه: چیشده اکیا؟..اکیا: باید همه چیز رو واسم تعریف کنی..کی تهدیدت میکنه؟..عامر: از کجا فهمیدی؟..اکیا: اینارو ول کن زندگی هممون رو بهم میریزی..یکی هست که در مورد اون شب میدونه..
عامر که نمیخواد جواب بده از ماشین پیاده میشه..و پشت سرش اکیا پیاده میشه..عامر: آره هست..اکیا: از کِی؟ چرا اینکارو میکنه..عامر: میدونم اکیا..من فقط برای اینکه رازمون رو نگه دارم بهش دارم پول میدم..اکیا: گفتم از کی؟...عامر: پنج سال..اکیا: میدونی که اصلا بهت اعتماد ندارم..عامر: به تنها چیزی که باور دارم همینه..اکیا: اگه تو تهدید میشی و ما تهدید میشیم ..چرا خونوادمون با اون فیلما تهدید میکنی؟..عامر با کنایه: کسی که نخود تو دهنش خیس نمیشه باید حالشو گرفت..اکیا با زدن تو سینه عامر: نابودت میکنم عامر..اگه چیزی بهشون بگی و آرامششون رو بهم بزنی نابودت میکنم..دیگه از تهدید هات خسته شدیم..از مجازات و کارهای کثیفت..از خودت..اون فیلما کجاست؟..باید بهم نشون بدی..عامر: لازم نیست..دیگه اون شب رو نباید تکرار کنی..اکیا: باید برای من اون فیلمارو بیاری..عامر: نمیارم..اکیا: چرا؟..عامر: همه رو پاک کردم..اکیا: دروغ میگی..عامر: من کی بهت دروغ گفتم؟..اکیا: باید برای من اون فیلمارو بیاری تا من پاکشون کنم..عامر: نمیتونی پاک کنی چون همیشه یکی جدید میفرسته..اکیا: عز

خلاصه قسمت 38 #اكيا
اکیا میره تو اتاقش و نامه هاشو باز میکنه که داخل یه نامه عکس از خونه ای هست که کمال عکسشو براش ارسال کرده بود و پشت عکس نوشته: راز عامر..مره ای که زندست....اکیا گوشیشو برمیداره زنگ میزنه به کمال اما جواب نمیده و میره رو پیغام گیر..اکیا با استرس: کمال تورو خدا درمورد اون خونه تحقیق نکن شاید برات بد بشه..تورو خدا بهم زنگ بزن..تورو خدا..
عامر میره پیش باباش تو ویلا که قادر میگه: آرومتر ...مامانت خوابیده ( مامان عامر خودکشی کرده بود و نمرد و یجورایی بین مرگ و زندگی هست..قادر به همه گفته که مژگان مرده و نزاشت کسی از زنده موندن مادر عامر یا مژگان خبر داشته باشه)..عامر : مامانم رو ببرید داخل..قادر میاد پیش عامر ..عامر: همش رو بده ( فِلَش ها)..قادر فلش هارو میزاره تو جیبش و رو به عامر میگه: همه اون فیلمارو دیدم..دیگه همه چی در مورد اون شب رو میدونم....و اینجا یکی داره از دور اونارو نگاه میکنه و اون شخص کسی نیست جز کمال قهرمان خودمون..کمال گوشیشو در میاره و به اکیا جواب میده..اکیا: کمال خوبی؟ سمت اون خونه نرو..تو اون خونه یه چیزی هست..نمیدونم چیه..کمال: من میدونم اکیا..من میدونم.مامان عامر تو این خونست..اکیا با تعجب: مادر عامر؟..اما وقتی عامر پنج ساله بود اون زن مرد..کمال: انگاری اینم ازت پنهون کرده..اونشب..شب ما..اونشب واس برادرت یه اتفاقی افتاد و به من نمیگی ..اما خوبیش اینه میتونم از راه های دیگه بفهمم..همه چی تو جیب قادر کوزجواغلو هس..واس اینکه همه چیو بفهمم خیلی کم مونده..خیلی..هرچیزی که میخواستی بگی اون داخله..هرچیزی..اکیا: کجایی؟؟سریع ادرس بده دارم میام..کمال: هیچ جا نمیای.هیچ جا..چیزی که دستتو بسته و نمیزاره حرف بزنی رو پیدا میکنم ..اکیا: کمال خواهش میکنم نمیدونم چی تو اون فلشه..اما هرچی باشه شاید به ما ضرر بزنه..کمال: ضرر من تویی..ضرر تو هم دیگران..هرچیزی که اسیرت کرده رو پیدا میکنم..زندگیت رو بهت پس میدم..شایدم زندگی جفتمون.. قادر داره فلش هارو جمع میکنه که عامر میاد و میگه: اگه همه رو جمع کنی دوباره میفرستن..قادر: هرکسی که تورو تهدید کرده دوباره پیدا میکنم..عامر: نمیتونی بابا ...من هنوز آدمه رو پیدا نکردم توهم نمیتونی بابا
اکیا میره پیش باباش و به باباش میگه باید جلو کمال رو بگیرم مگرنه همه چیز رو درمورد اون شب میفهمه..اگه کمال بفهمه اوزان قاتله ..اوزان رو میره لو میده..و قضیه فلش رو به حیدر میگه...و همینطور قضیه زنده بودن مادر عامر رو به پدرش میگه و اون عکس خونه رو به دستش میده..
عامر بالاسر مادرش هست و بهش میگه : بیست پنج سال پیش منو

کمال که دیگه خیلی نزدیک شده به سرنخ ها..نزدیک خونه اونی که زد تو سرش میشه..( اون شخص داره فایل هارو پاک میکنه)..کمال وارد خونه میشه..اون شخص لپتاب رو میبنده و میره..کمال میره تو اتاق اما کسی نیست..اون شخص بدو بدو از خونه میزنه بیرون..کمال که صدای روشن شدن موتور رو میشنوه بدو بدو میزنه بیرون..اما دیر شده و اون رفته..بر میگرده تو خونه و با خیال راحت میگرده..کامپیوتر رو روشن میکه و یه عکس از یه خونه ای پیدا میکنه و با موبایلش عکس میگیره..
عامر میره صندوق امانات و متوجه میشه همه فلَش ها غیب شدن ..( فلش ها دست قادر هستن و کلید صندوق امانات رو افسانه برای اون اورده)..
اکیا میرسه خونه که کمال براش عکس خونه رو فرستاده و میگه: این خونه رو میشناسی؟..اکیا هم میگه: نه.. کمال عکس رو زوم میکنه و یه نفر رو ویلچر هست..و یکم که میگرده میبینه کنار خونه توربین بادی هست..عامر به قادر میگه: چرا اینکارو کردی؟..قادر: دارم میرم خونه مادرت اونجا حرف میزنیم باهم..
اکیا میره تو اتاقش و نامه هایی که براش اومده رو میخونه ..به یه نامه میرسه که داخلش عکس همون خونه ای که کمال فهمیده هست و پشت عکس نوشته: راز عامر..مرده ای که زندست..
پایان
@cesurveguzel_okeea

..اره متاهلم..اما معلوم نیست که ادم عشق واقعی رو کی و کجا پیدا میکنه..نه داداشت و نه اکیا واسم مهم نیستن..زینب: اما..عامر نمیزاره ادامه بده و میگه: واس تو هم مهم نیست..ما باهم یکی میشیم..عامر صورت زینب رو میگیره و میگه: دست از مقاومت بردار..چون منم خیلی وقته ول کردم. عامر صورتش رو نزدیک زینب میکنه و با ولع شروع میکنن به بوسیدن همدیگه..وقتی دارن همدیگررو میبوسن کاپیتان قایق گوشی خودشو در میاره و از ماجرا عکس برداری میکنه( به دستور عامر)..
فیلم تموم شده و اکیا و کمال بعد از حرف زدن خارج میشن که صالح به کمال میگه : پیدا کردم داداش..پیدا کردم..
زینب داره میره خونه که صالح جلوش سبز میشه..صالح: چرا اینقدر بیرحمی؟..زینب: بیرحم نیستم خودت سرخود یکارا کردی خب یه چیزی به اسم قسمت هم هست..ما دوتا جوونیم ..قسمتت پیش کس دیگه ای هس..صالح: تو یکی رو دوس داری واس همین منو میپیچونی..زینب: میشه بعدا حرف بزنیم صالح؟..صالح: رد نمیکنی؟..زینب: چیو رد میکنم؟..صالح: گفتم کسی رو دوس داری هیچی نگفتی..اوزان؟..زینب: اون اصلا واسم مهم نیست..صالح:پس یکی دیگست..
@cesurveguzel_okeea

خلاصه قسمت 37 #اكيا
ابتدای این قسمت در اواخر خلاصه قسمت قبل قرار گرفته..
آقا حقی .. کمال..لیلا و آسو تو رستوران نشستند و دارن باهم حرف میزن .آقا حقی که دیگه از احساس آسو به کمال خبر داره و با حرفایی که آسو زد هم فکر میکنه کمال..آسو رو نیز دوست داره ..هرکاری میکنه تا اینارو بهم بچسبونه..و سر غذا میگه: دیگه خیالم راحته چون کمال و آسو پیش هم امانت هستن..آسو: از کمال ممنونم که تنهام نزاشت (تعجب لیلا از طرز حرف زدنشون)..حقی رو به آسو: اگه اون نبود تو میومدی اینجا؟..(لبخند آسو)..لیلا بلند میشه و به کمال میگه بیا دنبالم..کمال بلند میشه و با لیلا میرن اونطرف تر..لیلا: اینجا چه خبره کمال؟ داری رسما میری خونه بخت..منو آقا حقی هم به عنوان شاهدین عقدیم..کمال: لیلا این چه حرفیه که میزنی..لیلا: دارم حقیقت رو میگم..کمال مثل روز روشنه آسو عاشقته و آقا حقی اینو میدونه و هر کاری میکنه شما دوتا بهم برسید..کمال با انحراف دادن بحث: نمیخوای قضیه ویدا رو بگی؟..لیلا: بهت فشار اومده توپ رو انداختی زمین من..من به اکیا میگم..نبایدم مخفی میکردم..و میره ( و برای بار هزارم فیلم " جنون عسل" در این سریال تبلیغ غیر مستقیم میشه)
به اکیا زنگ میزنن و میگن اونی که به حیدرخان تصادف کرده رو دستگیر کردن..و این تصادف عمدی نبوه .و راننده مست بوده همزمان به عامر هم زنگ میزنن و میگن طرف خودشو تسلیم کرده و پرونده بسته شد...عامر تو قایق شخصی خودش هست که زینب اومد میره استقبالش و زینب رو میاره داخل قایق.
اکیا پیش پدرشه که براش نامه میاد..اکیا نامه رو باز میکنه که پوستر فیلم " جنون عسل" هست و کمال گفته: دوساعت از زندگیمون رو متوقف کنیم؟....کمال تو سینما هست و منتظر اکیا عه و خبری از اکیا نیست..وقتی میبینه اکیا نیومده و فیلم هم داره شروع میشه خودش تنهایی میره تو سینما و رو صندلی میشینه..و فیلم "جنون عسل" شروع میشه..کمال همینجور فکرش پیش اکیا هست که پاپ کرن جلو صورتش میاد..امتداد دستی که توش پاپ کرن هست رو میگیره و میرسه به اکیا که با لبخند شیرینی نشسته..کمال: فکر کردم نمیای..اکیا: من به همچین چیزی نیاز داشتم..کمال: منم..اکیا: واست خبر دارم.کمال میپره تو حرفش: بزار بعدا .الان دوساعت از زندگیمون رو متوقف کنیم..اکیا: باشه..
زینب رو قایق ایستاده که عامر میاد پیشش ..عامر بعد از حرف زدن با زینب: هر اتفاقی که اینجا بیوفته همینجا میمونه درضمن من چشم های من کور هم میشن..زینب: چجوری میتونی انقدر راحت باشی؟..عامر: وای وای زیب خانم دارن درمورد من حرف میزنن..این ارتباط واقعیه..اره متاهلم..

خلاصه قسمت 36 اكيا
عامر تو پارکینگ میره سوار ماشینش میشه و میره سمت خونه..زینب و تانر هم از خونه میزنن بیرون تا یه گردشی کنن و بگردن..
زینب از قصد میگه بیا از اینطرف(سمت خونه کوزجواغلو) بریم و تانر رو میخواد نزدیک خونه عامرشون میکنه..زینب و تانر دارن راه میرن که زینب ..ماشین عامر رو میبینه و میگه: اون ماشین عامر نیست؟..تانر هم میخواد برگرده که زینب نمیزاره..عامر از ماشین پیاده میشه و همزمانم اوزان از خونه میزنه بیرون..و باهم حرف میزنن و قرار میشه تانر با عامر بعدا خصوصی باهم حرف بزن..خداحافظی میکنن و بر میگردن که عامر به زینب پیامک میده: تنهایی بیا سرراهم مگرنه نمیبخشمت..آسو برای عیادت حیدرخان میره خونه اکیا ..اکیا میاد پیش آسو و آسو بهش میگه بلا دور باشه..و به اکیا میگه: خونواده کمال اومدن و الان واس قهوه منتظر من هستن..و ملاقات بیمارم باید کوتاه باشه ..اکیا با کنایه: البته البته..اونوری هارو منتظر نزارید...اسو فهمید که اکیا با منظور داره حرف میزنه میگه: تو چته؟..اکیا: بابام داشت میمرد ..میخوای چطوری باشم..آسو: تو ناراحتی ...نکنه چون شبی رو که با کمال گذروندم تعریف نکردم ازم دلخور شدی؟..چون بهت گفته بودم تعریف میکنم..اکیا: چه ربطی داره اون مسعله شخصی شماست..به من چه ربطی داره؟..آسو: راست میگی از یه طرف میگم دوست باشیم ولی حتی نمیتونیم باهم قهوه بخوریم..منم دلم میخواد اما کمال منتظره..بعد اون شب حتی ازش نمیخوام دور بمونم..اکیا با داد: باشه(عامر میاد و تو ورودی اونارو میبینه و حرفاشونو میشنوه)..آسو: اکیا اگه نمیدونستم متاهلی فکر میکردم حسودی میکنی..حتی نمیخوای گوش بدید!!..عامر میاد و آسو هم خداحافظی میکنه..
بعد رفتن آسو ..اکیا میره تو اتاقش و کت چرمیشو میپوشه و از خونه میزنه بیرون ..میره سمت خونه کمال و از دور یه خانواده کامل رو میبینه که لبخند رو همه اعضای خانواده هست..بغض میکنه و به کمال خیره میشه..طوریکه کمال سنگینی نگاه اکیا رو حس میکنه و بهش زل میزنه..چشم تو چشم همدیگه میشن و فهمیه هم متوجه اکیا میشه و از قصد آسو رو نوازش میکنه..اکیا که میبینه جایی نداره ..راهشو میگیره و میره..
اکیا میره خونه و بعد از اینکه با باباش حرف میزنه و به عامر میگه: اگه بفهمم میخواستی از عمد بابامو بکشی از این خونه میرم..قسم میخورم که میرم و قطع میکنه..عامر هم به طوفان میگه: تانر رو بگو بیاد جای همیشگی.. اوزان میره خونه سویدره ها تا زینب رو ببینه .. اما جلوش صالح رو میبینه..صالح عصبانی میشه که دوباره اوزان رو دیده و با داد میگه: چرا اینجا میای؟ هان؟..اوزان: چون زینب دوسِت نداره

Most Popular Instagram Hashtags