#hooman_sharifi

MOST RECENT

.
.
هميشه ترجيح داده ام دوري از هر مهمي را
عادت كرده ام پدر را از دور ببوسم
و از نزديك تنها پينه هايش را بشمارم
عادت كرده ام شعر هايم را از زبان هر كسي
جز خودم بشنوم و از نزديك تنها لال بمانم

عادت كرده ام براي هر كس كه از دور صدايم مي زند دست بلند كنم
و هر كس كه از نزديك به شانه ام ميزند، تنها رد شوم

آخر، فاصله مهم تر از نزديكيست

بايد دو جرم بي خبر از دور، بي محابا به هم بربخورند كه اتفاق شود

فكر كن كسي كه بر فراز دماوند است خزر را تا نهايت دقيق مي فهمد يا آنكه در ساحل به موج هاي سر به راه خيره است؟
فاصله، فرار از نزديكي خطاي ديد است

مثلا كسي كه جاي زمين در ماه باشد چگونه

مي فهمد وقتي هوا ابريست ماه شبيه خنده هاي توست وقتي صورتت را گرفته اي ؟

من، تو را مديون فاصله ام
همانقدر كه ماه، گرفتگي هايش را

اگر از دور نمي آمدي، من از شدت نزديكي سر مي رفتم

همين را نمي توانم بفهمانم
كه فاصله، قدرت امكان است

شبيه زمان كه زاييده دو عقربه دور از هم است
و گرنه دو عقربه ي لخت روي هم افتاده كه زمان را نمي گذرانند
حال بفهم
چرا از دوري نمي هراسم
من تو را تنها از دور، درست ميبينم.

عکس از @alipiranii

#hooman_sharifi #هومن_شريفى

در کمال، همیشه دروغی نهفته است، مثل تختخواب خانه های اشرافی یا دستی که پینه ای برای
پنهان کردن ندارد، آخر تنی که زخم نخورده است را چگونه می توان به جنگ برد؟
آدم ها هم همین ترجیح احمقانه را دارند، انگار زیبایی در بی نقصی نهفته باشد... گربه ای که لنگ می زند را هیچ کس به شیر ده روز مانده هم میهمان نمی کند... همه از دیوار ترکش خورده گریزانند و ذره ای گمان نمی کنند چقدر نابرابرانه در قبال ضربه ها ایستاده است،
همین است اگر میلی به ابراز ندارند و در گل کردگی ها، پشیزی قلمداد نمیشوند....
گناهی ندارند، جهان جای دفاع از شرافت و اصالت ها نیست .... ما همیشه می دانستیم کدام آغوش واقعی تر است یا کدام لحن به دنبال ابراز خویش، خودش را فروخته است ....
اما چه کسی زخم را به لبخند ترجیح داده ؟ کدام لمس از پینه ی دست های معشوقه اش لذت برده است .... کدام جنگ زده برای دیوار خانه اش که تا آخرین ترکش ایستاد و بر سرش آوار نشد نامه نوشته است ؟
ما همیشه همین بودیم ، مفتون بی نقصی و زیبایی ... به خانه ام بیا و اینبار پیراهن های پاره ام را دور مریز، خاک پنجره ها را نگیر و صورت آکنه بسته ی دیوار ها را برق نینداز.... ما با تمام آنچه که زندگی است کنار آمده ایم و از تو چه پنهان از خویشتن جریحمان پنهان نمیشویم... دردی اگر هست که هست، هرچه باشد به تن دادگی اش نمی ارزد... #هومن_شريفى #hooman_sharifi

راستي چه مرگت است؟
چقدر جواب اين سوال ابلهانه سخت است ، كافي بود بپرسد از حال فلاني خبر داري؟ يا بگويد هنوز هم ميتواني از چشم هاي آدم ها وقتي كه خيره اند بفهمي چرا اينگونه راه مي روند ؟ و من بدون پناه بردن به حاشيه اي تمام آنچه را رخ مي دهد شرح دهم ... آنقدر كه از شدت شفافيت جزئيات مات بماني... اما چه مرگم است؟؟؟ چرا آدم ها فكر مي كنند همانقدر كه مي تواني آنها را بفهمي مي تواني سر از پيچيدگي هاي خودت هم دربياوري؟؟؟ چون شب و روز داري پشت پلك هايت خودت زندگي مي كني ؟ يا از تمام زير و بر تنت در اتفاق ها خبر داري ؟؟؟ نه ، احمقانه است ... من هيچگاه حريف درك و دلداري خودم نشده ام، بار ها جمله هايي به غايت درست را در گوش عزيزانم تكرار كرده ام اما تا به خودم رسيدم انگار از قبل مي دانستم قرار است همين ها را به خود بگويم.
راست مي گفتم خب، نمي شد پاي اعترافات خود بنشينم و به خود حق دهم ، من از ابتدا مي دانستم زندگي هيچ بهانه اي براي عادلانه بودن ندارد، اصلا عدالت نسبت به چه ؟ مگر درد من هميشه نداري بود ؟؟ ولله كه ديوار هاي كاهگلي خانه ي پدري هم همينقدر سنگيني مي كند كه چهل ستون قصر فيروزه اي تو. من همه ي اين روز و شب مرگي ها را مي دانستم. مي دانستم هيچ تضميني نيست كه عاقلانه بخوابم و با جنون از تخت بلند نشوم ، مي دانستم هيچ كسي موظف به پيش بيني پيچيدگي هاي من نيست، چه برسد به اينكه روز مبادا برايم از در و ديوار رابين هود بريزد.... اما با اينكه تمام اين ها را مثل پيشاني نويس يا برگ دوم شناسنامه با خود مي دانستم ، باز چه مرگم است؟ ... چرا نمي توان مثل مردي كه آخرين تكان فرزندش در سرما را از دست داده ، باور كنم قرار نيست بدتر از اين باشد؟
چرا ؟ چون هنوز چهار ستون بدنم سالم است؟ مگر نميدانم ، درد هايي در زندگي هست كه بي صدا تر از موريانه تنت را مي جوند و تا به خود مي آيي ميبيني آنقدر به درد كشيدن خو گرفته اي كه مثل نفس كشيدن جزيي از اعمال ناخودآگاهت در صرف فعل زنگي كردنت شده؟؟ نميدانم ؟؟؟ تمام درد همينجاست كه مي دانم... مي پرسي شاكي ام؟
نه چه شكايتي؟ شكايت آخرين دلخوشي انسان اميدوار است، به هر اتفاق... آنكس كه به بي اتفاقي ايمان دارد شكايت چه به كارش مي آيد، مثلا سرش را بالا بگيرد و جراحتش را به رخ بكشد كه چه ؟ دلي بسوزد يا حرامزاده اي منصف در دلش ، حق را به من بدهد؟ ادامه در كامنت اول
#hooman_sharifi #هومن_شريفى

.
.
تاریخ را نمی توان دوبار نوشت، نخلی که از کمر شکسته دوباره تا نخواهد خورد، خدا یک شهر را یک بار آفرید و دوبار آزاد نمی کند. باور کن نمی توان جهان آرا را از خاک بیرون کشید و به هوشش آورد و خاکش را گرفت و هنگامی که چپ از راست را تشخیص داد در گوش خاک گرفته اش بگویی: محمد دروغ بود، اینجا هیچ چیز آزاد نشده ، گرفته اند دهان را ، دست ها را آجین بسته اند حتی ماهیان اروند رود خلاف جهت از ما می گریزند، انگار نفرین غواص ها سرمان آمده باشد، برخیز محمد، برخیز گلوله هنوز نمرده است، تنها قنداق اسلحه بوی شانه ی خودی را گرفته، تنها نداشتن است که سرایت کرده، هیچ نداریم محمد ، تو را نداریم، آب نداریم، هوا که خیلی وقت است نداشته ایم ، هوایمان را که خیلی خیلی وقت است نداشته اند .... برخیز محمد، کودکان باکره شهر حالا برای آب و نان به دام می افتند، کوچه های خرمشهر، مناره های لکنت گرفته اش ...تو را به خدا مناره ای که یکبار لال شده دوباره لکنت نمی گیرد ... برخیز محمد، برخیز از نوحه ات ... تشنه لب خود صحرای کربلا را که دیگر شور حسینی نمیگیرد، برخیز و از نوحه نجات پیدا کن، نجاتمان ده.... با تو می توان دوباره تاریخ را از سر نوشت، اخرین فرستاده خدا در خرمشهر، اسماعیل ها را لب تشنه سر بریده اند، خدایت را گواهی بده ... چگونه در کنار کارون، قبیله کوبمان کردند، آب، بستند، دهان بستند و گلوله آزاد کردند........برخیز محمد و جواب کابوس کودکان را بده...آنها قول گرفته بودند از ما که گلوله مرده است که دیگر، جراحت زنده نمی شود... پدر یکبار روی ویلچر به خانه آمده دوباره نیمه تر از پیش روی ویلچر نمی آید... ترکش انیس سینه ی مادر نخواهد شد... حالا چه بگوییمشان... برخیز محمد که تاریخ دوباره تکرار شد... تنها تو صورت به صورت و سینه به سینه دشمنانشان را میشناسی ... برخیز و خدایت را گواه بگیر، به جان دوباره ای که به ابراهیم داد .... شاید خرمشهر را دوباره آزاد کرد.

عکس از بهرام محمدی فرد
@bahram.mohammadifard

#hooman_sharifi
#هومن_شریفی

مي خواستم به او بگويم از تو و نسلت نا اميدم. ميدانستم اعتماد به نفس شنيدنش را ندارد و اگر هم داشت بايد برايش دليل مي آوردم و من از دليل آوردن متنفرم. بايد ميگفتم در اتاقت بيشتر از كتاب، لباس زیر داري و حتي فيلم ها را به اسم بازيگر دسته بندی می کنی نه كارگردان. مي خواستم بگويم تو حتي معناي شباهت و تفاوت را نمي داني، كه مي خواهي با تمام دنيا متفاوت باشي اما سليقه ات شبيه ديگران از مد پيروي مي كند. مي خواستم بگويم همه چيز را تعطيل كن و فقط يه يك چيز فكر كن ؛ قدرت تشخيص، نه كه فرق سياه و سفيد را بداني، بايد به دانش برسي به درك ، و قدرت درك از اجتماع و با انسان ها بر خوردن به دست نمي آيد. بايد ياد بگيري تنها باشي و در تنهايي به چرا ها ي ذهنت فكر كني، و خواهشا مثل احمق ها به اولين جوابي كه برايشان پيدا مي كني بسنده نكن ، اولين جواب ها هميشه فرارند براي ماندن در تن پروري جهل. اما لال ماندم و فقط در جواب سوالش گفتم: آره پينك فلويد فوق العادست. مي خواستم هرچه خشم از جهان اطرافم دارم را سرش بريزم. ميخواستم بگويم مادر نسل شما، مديا است و پدرتان سياست، والدينتان تنها شما حرامزاده ها را بزرگ مي كنند، و سرم سوت كشيد كه چگونه بايد به او بفهمانم مديا چيست؟ چگونه بفهمانم وقتي تمام شبكه هاي ماهواره برايت، بيانسه، شكيرا يا وان ريپابليك پخش مي كند تو چگونه بايد به رديوهد پي ببري؟ وقتي حتي فكر مي كني قدرت انتخاب داري اما گزينه هايت را از پيش تعيين كرده اند، چگونه قرار است بفهمي چيزي را كه زيبا مي پنداري را به خوردت داده اند؟ به مدل موهايت نگاه كن، به عينك آفتابي ات، يا حتي هدفوني كه در گوشت داري. چگونه بايد به تو فهماند خواب تلخ يك شاهكار است كه هيچگاه نديده اي اما لانتوري فيلم خوبي نيست، مگر ميتواني هنوز تشخيص دهي تاثيرگذاري يك فيلم با درستي آن فرق دارد. و بعد وقتي ناراحت شدي و گفتي به نظرم اتفاقا فيلم خوبيه و اين نظر منه، بايد با چه دردي ساكت بمانم ؟؟؟ كه نظرت را فكرت ساخته ، فكرت را معيار هايت و معيار هايت را چه ساخته ؟؟؟؟ چگونه به تو بفهمانم اصلا درد همين است كه تو براي احترام به نظرت بيشتر اعتبار قائلي تا حقيقتي كه خاك مي خورد. اصلا چگونه به تو اعتراض كنم وقتي مادرت ، مادرم ، مادرش پاي سريال هاي جم تي وي مي نشيند و مي تواند چهار سال متوالي سريال هايي را ببيند كه در تمام آنها خيانت پايسته است كه هيچ گاه تمام نمي شود و تنها از سريالي به سريال ديگر منتقل مي شود.
ادامه در كامنت اول #هومن_شريفى #hooman_sharifi

.
.
به زور تقدير
بستري بر تخت نامرئى

مملو از ژن هاي ديوانه
گرگ و ميش ابلهانه اي را در گلو ميخوابانيم

آهاى كودكان مستعد در سرنگ ها و مجاري ها
جهان، قبل از بند ناف شما، از خودش بريده است

اين قبرستان خونمرده را به عهده نگيريد
قهرمان ها خيلي وقت است
در پايان قصه ها عفونت كرده اند
و ما جز به گستره ي زخم هايمان

به هيچ حقيتي اعتماد نداريم

انگار پرچمى كه آتش زود تر از باد
بكارتش را سر كشيده باشد

ما جسد هايي شبيه هم بوديم

در گهواره هاي فرضي و

گور هاى غير دسته جمعي

كه در نهايت بروزمان
جذام ِ نام گرفتيم و

لاي پاي زندگي چروكيديم و
آنجا كه بايد
روي قاتلمان را نبوسيديم ... #هومن_شریفی #hooman_sharifi

دست خودش که نبود، اینکه نمی توانست در میان آدم ها غرق شود و صدای موریانه ها را نشنود، نمی توانست به زور خورشید بخوابد یا چشم باز کند، نمی توانست در آسانسور به شباهت خانه با بدنش فکر نکند، که وقتی به پشت بام می رسی انگار از هستی جدا شده و داری لای سلول های خاکستری ات قدم می زنی، اصلا همین خاکستری جهانش را به گوه کشید. از خاکستری دیدن، راه دادن به سیاه یا تشویق سفید ....... فرار از قضاوت کردن.
به خودش هم عادت نمی کرد، حتی در تاریکی. تمرین کرد با پای سالم روی ویلچر تمام روز را بنشیند در گوشه متروکه ای و آدم ها را از نیم متر پایین تر مزه کند، باز هم در سرش فرو نمی رفتند. یک چیز ِ جهان سر جایش نبود، انگار که جهان را به چیزش حساب نمی کرد و جهان هم او را.
خدایش یا توهمی فضیلت مدار بود یا کشیشی که در هر دو طرف جنگ، مصرفش برای آمرزش سرباز ها بود، که جا می گرفت و نمی جنگید. گلوله ای نمی خورد و بیلی برای کندن قبر همسنگرانش هم بدست نمی گرفت.
اما می دانست هر چه شود، جان سالم از خودش به در نمی برد. نه اینکه برایش مقصر مهم باشد، آخر سربازی که از دور پای بریده اش را می بیند که تا چند ثانیه ی دیگر زیر تسمه ی تانک می رود چگونه می تواند به مقصر فکر کند. اعتراض همیشه برای اول کار است، آنجا که هنوز به جبر ِ زمان خو نگرفته باشی، وگرنه ضبطی که سی سال در زیر شیروانی خانه خاک خورده و صدایش در نیامده، فکر می کنی بین مرا ببوس و بابا کرم فرقی می گذارد؟ ....
جان به جانش کنند، می خواست گلوله باشد، می خواست مبدا را چون معشوقه ای خائن ببوسد و بگذار کنار. مقصد هم چون باکره ای پرهیز گار بود که تا به آن دخول می کرد، ماهیتش عوض می شد. مثل لباسی که برای اولین بار، لای آن نفتالین گذاشته اند، تازه باید باورکند قرار است سال ها تنی به آسترش نخورد
تصمیم سختی نبود، اینکه ماشه باشد یا پل، خیلی وقت بود که هر پنجره ای که میدید تنها به ارتفاعش فکر می کرد. آخرش هم گلوله شد. شلیک و بمب / (( باران آنقدر ها هم تند نيست، در مسيرش كه باشي ميتواني از او ج ل و ب.. ز... ني))
#هومن_شريفى #hooman_sharifi

.
.
فكر كردن بر شقيقه ات و اسلحه ي مادر
كه دارد در دهان جوجه تفنگ ها ، مغزت را مي چكاند
لحاف كشيدن بر پهلوي سرما خورده ي شب
از رگت بريدن و ريسمان بستن بر چراغ نيمه جان اتاق
دفاع از خود بي دليلت در قبال واگير سوال ها
مردابيدن بدنت لاي قرص هاي جونده ي خواب
آري تو بگو، من كيستم ؟ كه اينگونه دهانم را
چون آخرين در مقاوم قلعه ، بر هجوم واژه ها بسته نگه داشته ام ... لال نيستم اگر خيره ام
كور نيستم اگر دست به لمس بلند كرده ام
تنها ميدانم حال آخرين درخت نسوخته ي اين جهنم را
تنها مي دانم، چگونه پرنده ي پير، ترس كمتري از قفس دارد
ميدانم چرا مرگ نام جسد ها را نمي داند
تو بگو، جاي تمام آنچه حقم بود به دنيا بگويم

بگو گلوله، آخرين حرف حقي بود كه ادعاي انصاف نمي كرد

و اگر جز اين بود
سرم داوطلبانه جاي تمام اعضاي بدنم، تير نمي كشيد
و از من چيزي جز شقيقه به جا ميماند
حيف كه مرگ هم آن برادر تني كه از كودكي از من دزديده باشند، نيست

تو اما بمان، بگو و شكل بگير
جهان ، ترازوييست كه هرچه از من تهي شود،
براي كسي ، به سنگيدن و چرخيدنش مي ارزد... #هومن_شريفى #hooman_sharifi

‎دلم گرفته است ...
نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ... ‎من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد. ‎دلم گرفته است ،که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم ‎و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را ‎...پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند... ‎هندزفری را به خورد ِ گوشم می دهم
‎و قدم میزنم ... هی میروم ...به چهار راه میخورم ... باز میروم
‎چقدر فرق دارم ..با دستهایی که عاشقانه میگیرند ...
‎با سیگار هایی که مشترک میکشند...
‎با حرف هایی که از سر وجود ِ دیگری ، در هم میپرند... ‎
تنهایی ام را بغل کرده ام ..در گوشه ای نشسته ام و دارم خیابان ها را مرور میکنم... ‎انزوا ، فهمیدنی نیست ... لمس کردنیست...
‎دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که
‎دست کودک دو ساله ات را از شدت لطافت تشخیص ندهی...
‎ در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری...
‎در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری... ‎
در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد... ‎اما در درونت روی حرفت ،مثل سنگ ایستاده ای. ‎سخت است باور کنی این نیز میگذرد ‎و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی... ‎سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...
‎و به سادگی روی هم دست بلند میکنند...
گوشی ات را خاموش میکنی .. ‎میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که
‎به درونت اصالت ندارد ‎
...دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است... ‎راه میروی ... راه می آیی ‎...دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی ‎. هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری... #hooman_sharifi #هومن_شریفی 📷:خودنگاره

پيرمردي كه در واحد مقابل زندگي مي كند بيش از هر اتفاقي تو را به يادم مي آورد.
پيرمردي كه نه قيافه اي به ياد ماندني دارد نه حوصله ي اين را دارد كه جواب سلامم را در چشم هايم بدهد.

٥ سال پيش زنش سرطان گرفت و ٣ سال پيش جنازه اش را ميان دو تا چتر رنگ و رو رفته و يك گوركن هم سن خودش گوشه اي از بهشت زهرا به خاك سپرد.
با اين حال هر روز كه از كنار در خانه اش رد ميشدم صدايش را در همه حالت همراه همسرش ميشنيدم، گاهي در حال دعوا، گاهي حتي عشق بازي هايشان را با تمام ظرافت هايش .... پيرمردي كه حتي انتظار نداشتم بدون دست هاي همسرش تفاوت زنگ هاي خانه را تشخيص دهد، از روز اطلاع از حال همسرش ، دو سال متوالي تمام صحبت هاي روز مره را با زنش براي روز مبادا ضبط كرده بود ، حتي بدون جا انداختن سرفه ي خوني همسرش روي ملافه هايي كه با وسواس هر شب دست از شستنش بر نميداشت... مي توانستم تصورش كنم ، اينكه حتي در خواب چرا اين صدا را كم نمي كند ، مي توانستم تصور كنم صورتش را وقتي دارد صداي دعواي خودش را با زنش مي شنود و با گريه جاي صداي زورگوي خودش لب مي زند و گريه مي كند، مي توانستم صورت لعنتي اش را تصور كنم وقتي با غرور ٧٠ ساله اش دارد زار ميزند اما مدام جاي صداي خودش لب ميزند تا نقشش را خراب نكند.... فكر كن، دو سال متوالي را چند سال ميتوان گوش داد و گريه كرد؟؟ دو سال صدا را چگونه مي توان تصوير كرد و طاقت آورد .....
براي همين بود در آخرين نامه برايت نوشتم من از خودكشي يك پيرمرد ٧٠ ساله بيشتر از تلفات يك جنگ جهاني ميترسم ... اينكه چه مي شود كه همين دو - سه سال مانده را نمي كشد و از عزرائيل جلو مي زند....
از ديشب كه خواستي نباشي ترجيح دادم در خانه را باز بگذارم ... صداي ضبط شده ي آن پير مرد، از در تو مي آيد و از پنجره ي اتاق خوابمان بيرون مي پرد و من قاب عكس هايت را گرد گيري مي كنم... فكر مي كني چقدر طاقتش را داشته باشم ... #هومن_شريفى #hooman_sharifi

مي پرسي شاكي ام؟ نه چه شكايتي ...شكايت آخرين دلخوشي انسان اميدوار است به هر اتفاق ... آنكس كه به بي اتفاقي ايمان دارد شكايت چه به كارش مي آيد؟ مثلا سرش را بالا بگيرد و جراحتش را به رخ بكشد كه چه؟ دلي بسوزد يا حرامزاده اي منصف در دلش حق را به من بدهد؟
آخر كجاي زندگي آدم هايي كه از بد حادثه از كنار شكستنت گذشته اند حداقل رويشان را آنطرف گرفته اند كه كسي جز خودت تكه تكه شدنت را نبيند؟؟
آري سوال بي رحمانه ايست، اينكه از كسي كه دارد با تمام ترس هايش كلنجار ميرود بپرسي: خوشبختي ؟؟؟؟ مرد كارگر دير رسيده اي كه آخرين لرزه هاي فرزند مرده اش را در سرما از دست داده، قرار است باور كند زندگي هنوز به سگ دندگي هايش مي ارزد؟
نه... اين قهرمان ديگر به پوشال هايش بدهكارنيست،

آسوده بينداز گردنت .... سرباز هايي كه از جنگ، لنگ لنگان برگشته اند،
با مدال افتخار، به زندگي بر نمي گردند.... #هومن_شریفی #hooman_sharifi

.
.
برای آنها که از فوتبال مثل دیوانه از قفس .... میگریزند:
پیر پائولو پازولینی، کارگردان شهیر و دومین شاعر تاریخ ایتالیا در توصیف فوتبال می گوید: فوتبال آخرین تجسمِ مقدس دوران ماست، فوتبال در لایه های زیرینش حتی اگر یک سرگرمی هم باشد، چیزی مانند یک آیین مقدس است.در حالی که دیگر آیین های مقدس، در حال زوال اند، فوتبال تنها چیزی است که با ما باقی می ماند، فوتبال نمایشی است که جایگزین تئاتر شده است. چه کسی باور می کند کارگردان فیلم سالو (صد و بیست روز سدوم)، پایه گذار مکتب سینمای شاعرانه اینگونه فوتبال را در جایگاه معظم مدیوم هنر یعنی تئاتر قرار دهد. اما تاریخ اثبات کرد که او درست می اندیشید. فوتبال، ورزشی برای تمام فصول نیست، برای لم دادن و نظاره کردن. لذت بردن و تنها لذت بردن، اگر فوتبال آیین مقدس است به ذات باید شبیه زندگی باشد. پر از درد و فخر و اختلاف های طبقاتی، مملو از سرود های قهرمانی و گریه قهرمان های شکست خورده. فوتبال یک درام است و هیچ درامی عادلانه نیست. یک درام عاشقانه که با اولین بوسه و هم آغوشی افول نمی یابد. اریک کانتونا ، سلطان یقه افراشته ی اولدترافورد ساده ترین تعریف از این عشق موهوم را ارائه داد: شما میتوانید ، همسر ، سیاست ها و حتی دین خود را به مرور زمان تغییر دهید ولی هیچگاه هیچگاه هیچگاه نمیتوانید تیم مورد علاقه کودکی تان را عوض کنید. آری ما به همین سادگی دچار یک اسارت شیرین کودکانه ایم. وجه مشترک سینما و فوتبال در قاب های غیر منتظره است. مهم جام ها و مدال ها نیست. مهم اشک و ها لبخند هاست. مهم اتفاق هاست که به ناگه میفتند و یک جوان بدون آنکه بخواهد قهرمان یا ضد قهرمان یک ملت می شود. در نیمه نهایی جام جهانی هزار و نهصد و هفتاد، ژرمن ها در مقابل لاجوردی پوشان آتزوری بازی را با تساوی یک - یک به وقت اضافه می برند. آلمان تمام تعویض های خود را انجام داده و بازی در وقت اضافه به تساوی سه – سه رسیده است. در برخوردی عجیب کتف فرانتس بکن بائر در می رود و آلمان تمام تعویض هایش را انجام داده. بکن بائر با چسب دست و بازوی خود را به بدنش می بندد و به زمین برمی گردد. درست مثل سربازی که پای بریده اش را بغل کرده است اما دیگر فایده ای ندارد (عکس شماره یک و دو). آلمان در نهایت چهار بر سه مغلوب ایتالیا می شود اما دریبل های بکن بایر با کتف شکسته در اذهان تمام مخاطبان فوتبال ماندگار می شود. بی جهت نیست که به او در فوتبال فرانتس کایزر ( به معنای قیصر) بکن بایر می گویند.
ادامه در کامنت های بعد.
#هومن_شريفى #hooman_sharifi

كوله ها به خودي خود هيچ جاده اي را طي نمي كنند، آينه ها بي دليل كسي را كشيده تر نشان نمي دهند، خيابان ها بي جهت به كوچه ها نمي رسند، هميشه دليلي هست كه به هويت هر چيز جريان مي بخشد... مسافر به كوله ، جعبه ي آرايشي به آينه ، و درختي پاييز ديده به خيابان ... فكر كن كجاي دنيا دستت را در موهايت برده اي كه تا تمام پنجره ها را هم ميبندم نسيمي از آينه راه مي افتد و بي آنكه كسي سقف را تكان داده باشد چند برگ نيمه جان روي مبل هاي اتاق جاي مي گيرند. راه برو، نفس بكش ، شال گردنت را بينداز ، تمام اينها به اتفاق هاي اين اتاق ربط دارند.... فكر مي كني چگونه برف از لاي سقف رد شده و روي خود نويسم پناه گرفته، تنها به اين فكر كرده بودم باراني بلندي كه سال پيش از اين اتاق بردي چقدر در تنت جا باز كرده است... تصور كن سال ها نباشي
تخت ، مبل ... حتي پنجره اي كه پرده اي آشفته دارد ، شومينه ي بي حوصله اتاق، گلداني كه دستش به چاقو نمي رسد، روي از خورشيدگرفته تا كم كم بميرد، به همه ي اينها مردي را اضافه كن كه هر روز قاب عكست را جاي تلويزيون مي گذارد ، تلفن را به اميد تو نزديك تخت مي كشد و ميان اين همه خرت و پرت بي مصرف با وسواس زنانه اي تنها يك لباس تميز براي روز مبادا نگه داشته است.
چقدر بي تو زبان تمام ما مشترك است ، داريم زندگي را طول ميدهيم مگر تو براي يكبار هم شده بيايي، آنوقت تنها تو را ميبوسيم و با خيال راحت دق مي كنيم.
گفتم كه تنها نفس بكش، راه برو و براي مرغابي هاي درياچه خرده نان بريز، اينگونه هرچقدر هم كه نداشته باشمت باز هم در ادامه ي تو ام.....#هومن_شريفى #hooman_sharifi

.
مي شنوي؟
اينكه چگونه در سرت داري دور مي شوي

و وانمود مي كني به ماندن

ميبيني؟
داري ميان ريل ها دود مي شوي و
ايستگاه ها را به هوا مي بري
دور شدن، صرف يك فعل در تلاطم پاشنه و برف نيست

تو بي گمان چند وقت است كه رفته اي
كه هر آدمي ابتدا در سرش مي رود
و بعد قصد مي كند تنش را بشوراند و راهي شود
من از سرت مي ترسم
از پلك هاي نيمه و خيرگي هاي تمام

از فكري كه در تو راه افتاده است
مثل كولي كه مقصدش را شبيه نام كودكش به هيچ غريبه اي نمي گويد
اما تنش زار ميزند كه شب را در اين حوالي نيست

من نيز رفته ام بار ها
و خوب از دين يك كولي به جاده ها خبر دارم

من نيز آدم فاصله هاي دورم
آدم آغوش نگرفتن ها و خداحافظي نكردن ها ... اما باور كن صداي خفيف بستن چمدان را در ميان هزار هياهو، درست مي شنوم .. مي شنوي؟؟؟
#hooman_sharifi #هومن_شريفى

.
.
همه میگفتند ارثی است، پدرت همین بود، پدر بزرگت نیز ... پرسیدم چه چیز ارثی است. گفت همین تمایل به مرگت را می گویم، پدرت نیز همین بود، شب ها که هنوز فرق باد از کلمه را تشخیص نمیدادی مینشست و در قندابت کمی مشروب می ریخت و به دهانت می گذاشت میگفتم کام بچه را تلخ نکن، زبانش به گسی عادت کند همین لذت نان و پنیر را هم نمی برد... میگفت نترس ، خو می کند، آدم به هرچه خو می کند... پرت و پلا می گفت. خودش هیچ وقت در سرش نمی رفت، زندگی را جدی نگیرد. یک شب که زخم بر پهلو داشت تو را روی پایش گذاشت تکانت می داد و داشت خاک برنویش را می گرفت و بلند می گفت: پسر یاد بگیر اسلحه را ... یاد بگیر که با زخم چگونه تا کنی ، چگونه پنهان کنی خودت را از تیر رس زبان آدم ها و جولانشان را جدی نگیری، یاد بگیر ذات حق، تلخی است اما به آغوشش بگیر با تمام لگد هایش، هر چه هست خنجر برای پشتت تیز نکرده است، بگذار اولین حقیقت را خودم به تو بگویم، همین حالا که دارم روی پایم تکانت می دهم انگار اره ای هستی که روی استخوان هایم نشسته ای، می دانم که تا جان بگیری سایه بر قد دیوار بکشی دندانه های این اره صاف می شود .... داد زدم نگو آقا جان به این تلخی نگو، حرفت را نفهمد تلخی لحنت را می بیند از چشم هایت، طفل از تنفر چه می داند .... برنویش را پرت کرد، تو را از کمر با یک دست گرفت و پشتش پنهان کرد، جریح داد زد: گمان کرده ای از او متنفرم ؟؟؟ نه اما او از من بار ها خواهد رنجید بار ها از من به آدم ها پناه خواهد برد... بار ها پدرش را میان محبت دایه و گهواره های چرخان و لعبتک های دختر همسایه جای خواهد گذاشت اما روزی پی خواهد برد اولین حقیقت را از دهان جریده ی من شنیده است ، که اگر نمی گفتش خائن بودم .... گفتم چه حقیقتی ؟ گفت همین تصویر دریده .... روزی پی خواهد برد یک جای این جهان خفت بار با ادامه اش نمی خواند... پی می برد سزای نیکی، نیکنامی نیست، چه بسا آنها که خیر کرده اند هرگز زبان با افشای نام نگشوده باشند و آنکس که فریاد می زند افعالش را در پی چیز دیگریست .... پی می برد آدم ها برای حفظ آبرو ظلم می کنند، اما از او توقع عدالت دارند ....پی می برد این واژه ها ... این زبان.... هم دردی ها، افیونند ... هیچ کس تو را انگونه که هستی نمی خواهد... آنها تو را تراش خواهند داد، بی آنکه بخواهند ... و چون نمی خواهند چگونه به جنگشان بر میایی .......
ادامه در کامنت اول

برشی از رمان در حال نگارش
#هومن_شريفى #hooman_sharifi

.
.
راه مرا می رود

می پرد خواب از من

جهان همیشه نسبت معکوسی دارد با من

تو به جای دور, از نزدیک ها هم نمی رسی
من, صدایم را نمی تواند پرت کند طرف تو
و دیوار از قاب عکس تو مدام می افتد .
.
.
من چه کرده ام با خودم... چگونه از دست های خودم می روم و به تو نمی رسم
چگونه سمت ها و جهت ها تو را می یابند اما صدایم نه
من گمشده ام
میان قصه ای که راوی را قبل پرده ی آخر می کشند
من در میان احتمال ها گم شده ام
مثل قاصدکی که به گل آلودگی پای عابر پیرمردی اسیر شده
این نرسیدن ها و نمردگی ها
آخرالزمان منند

تو می آیی, بوی رودخانه از دست هایت گسیل می شود

رد می شوی و تمام می شود
مثل جنگی تاریخی که نام تمام مردگانش از یاد رفته و
آن را تنها با اسم مکانش به یاد می آورند
مثل من که میتوانستم آخرین سرباز کشته شده
قبل افراشتن پرچم سفید صلح باشم و تو اولین سرباز زنده بعد این پرچم

که در عین بی خبری به هم مربوطیم
و تمام دنیا نام تو را روی این جنگ می گذارند
و فرقی نمی کند که من کجای قصه , نیست شده ام
نرماندی, نام تو بود در شمال هر چه نقشه
نام من را اما کسی نمی داند .... #هومن_شريفى #hooman_sharifi

نه ... عشق يقين و ثبات نيست ، رفت و آمد است .. كه اگر در سرم مي روي در چشمم بماني و اگر كور شدم صدايت به گوشم دور شود يا نزديك ... و من فاصله ها را با تو بسنجم آنجا كه تصويرت زود از صدايت در من حلول مي كند، يا اول تو مي رسي يا انگشت هايم بر تو ؟ حالا فاصله ها را دوباره معنا كن، معنا كن امكان داشتن را ، وقوع را ، اتفاق را و هرچيز كه تو را ميگيرد تا دوباره ببخشد، و من را، كه وقتي به خويش مي رسم نه رگ هايم را مي ستايم نه فرمانده اي كه در سرم جولان ميدهد، من سربازي را ستايش خواهم كرد كه وقتي ميداند چند دقيقه اي تا اسارت نمانده عكس معشوقه اش را مي بوسد و آرام مي بلعد و آخرين گلوله اش را خاك مي كند، كه شايد كسي شبيه تو را در جيب سرباز روبه رو زنده نگه دارد ... اين دور ها كه مي شوي ، از نزديكي ات كم نخواهد كرد... چشم هايت را دوباره بشور و ترتيب لباس هايمان را از ياد مبر... #هومن_شريفى #hooman_sharifi

خيلى وقت است دور افتاده ام، به خودم كه دقيق ميشوم ميبينم اصلا شبيه گذشته ام نيستم، چند وقتي است سوال كش داري را هر روز در سرم قرقره مي كنم، چگونه كارم به اينجا كشيد؟ منيكه هميشه با آدم ها گرم ميگرفتم و با نبوغي ذاتي در ميانشان گل ميكردم حالا چگونه قانع مي شوم كه با لبخندي سرد و دست هاي سِر شده از ميان آغوش مهربانشان راهم را كج كنم و تنهايي گزنده ي انفرادي ها را ترجيح دهم و حتي به اينكه مرا طرد كنند حق بدهم. چگونه كارم رسيد به اينكه لباس پاره و كهنه بپوشم و عارم نيايد كه در هم جواري با انسان ها در ذهنشان احمقي بي سليقه خطاب شوم، چگونه به اين حجم بي تفاوتي به بشريت، دوربين ها، مهرباني يا لمسيدگي تبديل شدم، تنها همين را مي دانم، انساني كه به تدريج تغيير مي كند هيچگاه به هر آنچه بوده برنخواهد گشت، مرا ببخش اگر از زخم خوردگي ها نمي هراسم، اگر براي غير عادلانه بودن هستي در هر زاويه اي متعجب نمي شوم، اگر هميشه آماده ي آوار ناگهاني هر زلزله ام، اگر بوي مرگ از دهانم تا واژه هايم جرياني ابدي دارد، اگر از خيرگي نمي هراسم، من آدم عكس هاي رنگي نيستم، آدم اتوبان هاي منظم و كت و شلوار هاي بالغ، آدم جولان و فرياد و بروز دادگي، آدم غلتيدن در ريتم ها و شور ها، آدم در اجتماع، كسر شدن ... راستش را بخواهي گاهي مي انديشم كي مي رسد كه بتوانم حرف زدن را هم كنار بگذارم، تنها در سرم رخ دهم و مثل كبريتي از دست هاي يخ زده ي كودكي بيفتم، من آدم هايي را ديده ام كه به هر دليل احمقانه اي مي شنوند و لبخند مي زنند و جانشان را هم بگيري تو را به زور كلمات با جنونشان آشنا نمي كنند.لال شدن با لال بودن دو دنياي متفاوت است، به راستي كدام ضربه مي تواند مرا از تك و تاي نوشتن بيندازد.... فكر مي كني چند بار از اين ضربه ها جان سالم به در برده ام ؟ چند بار ديگر تا سكوت مطلق و خيرگي مانده .... اين روز ها به حرامزاده اي كه در درونم تقلاي شوريدن در آدم ها را دارد بيش از هميشه ترحم دارم... راستش من هنوزم ميان تمام تدريج ها و ندرت ها و ممتد ها و مدام ها با خودم تكرار مي كنم" سلامم را تو پاسخ گوي ... در بگشاي ".... حتي اگر ... تمام روز براي خودم قهوه اي بريزم و روي زمين بنشينم و تنها صندلي خالي و بلاشك كهنه ي اتاقم را ...مقدس و دست نخورده باقي بگذارم.

#هومن_شريفى #hooman_sharifi

من مرگ هاي زيادي را به چشم ديده ام. اولين باري كه از يك اتوبوس خون گرفته سالم بيرون آمدم فهميدم اعتقادات انسان ها هيچ اهميتي براي تقدير يا در ادامه اش اراده ي برتر ندارد، و گرنه جز من چه كسي در آن اتوبوس آنقدر به زندگي بي تفاوت بود؟ به مرده ها نگاه مي كردم و حتي جعبه ي سيگارم متلاشي نشده بود... زمان اما هميشه پر از تلاطم انسان هاست و چيزي شبيه فراموشي من را از تكرار تصوير ها كه وسواسي جنون وار در آن دارم نجات داد... چندي نگذشت كه يكي از كارگرانم از فشار زندگي خود را در محل كار حلق آويز كرد، زمانيكه به جنازه اش رسيدم هنوز نوار حبيب داشت توي اتاق نگهباني ميخواند و به پايان نرسيده بود و هوش لعنتي ام به من ميفهماند كه هنوز نيم ساعت هم از مرگش نمي گذشت ... جنازه اش را كه پايين آوردم تنها به اين فكر مي كردم چقدر به او سيگار بدهكارم ...حتي يادم نيست چرا از مرگش تعجب نكردم و تنها يك جعبه سيگار در جيبش گذاشتم ... به طور احمقانه اي به آخرين سلول هايش مي خواستم بفهمانم من به عهد احمقانه اي كه بستيم وفادارم حالا ميخواهد فاصله مان قدر يك دنيا باشد، نه اينكه آدم مهمي در زندگي من بود ، اما براي من كه حتي روي شيار دست آدم ها خيره ميشوم كدام انسان است كه در خاطرم نماند؟ چند سالي گذشته است و حالا تقريبا بيست شب متواليست كه كابوس ميبينم و دوباره تمام اين صحنه ها را با رخوتي عجيب مرور مي كنم... فرزاد موي سپيد را ميبينم كه چشم هاش ديگر همان باريكه ي نور را تشخيص نميدهد ، آرش ... حتي شاهين را ميبينم كه روي طناب دارد چرخ مي خورد و سيگار مي كشد ... خودم را در صندلي هاي مختلف اتوبوس ميبينم و در صحنه ي تصادف هر بار به طرز جديدي ميميرم...در نهايت هم سگي را ميبينم كه به سمت دره بي محابا ميدود و خودش را بدون وقفه پرت مي كند... طوري مي پرد انگار ميداند دارد از دنياي مردگان فرار مي كند ، به كجا ؟ ... هر كجا .....
بيدار كه مي شوم از هيچ چيز تعجب نكرده ام، حتي اينكه لاي دست هايم چند قطره خون مانده يا پلي ليستي كه براي خواب گذاشتم به آهنگ حبيب رسيده ... من هميشه ميدانستم روزي مي رسد كه با تمام آنها برخورد خواهم كرد و بهانه اي به خود براي انتقام از خيرگي هايم خواهم داد، مي دانستم بي تفاوتي ام به ترس از مرگ ، تقدير را لجباز تر از پيش مي كند، مي دانستم ، نميدانستم ؟ كدام سربازي كه هيچ دلخوشي براي برگشت ندارد از خبر اتمام جنگ به شوق مي آيد؟
ادامه در كامنت اول
#هومن_شريفى #hooman_sharifi

من برای اینی که هستم خیلی جون کندم, حتی تو روزایی که خدا دوست نداشت این بمونم پای خودم وایسادم, پس بعیده اون روز برسه که بدترین خودم رو هم دوست نداشته باشم, هنوزم بوی لاشه ی گذشته ام رو دستامه... یه چیز بگم و خلاص ... من وسط روزاییکه تقدیر تا خرتناق بهم تجاوز کرد و خرده شیشه اونقدر تو دستام بود که تخم نمی کردم اشکامو پاک کنم از خدایی که وسط مشروب خوردناش یه سلامتی هم به یاد ما نگفت نا امید شدم اما از خودم نه... الانم نگاه نکن وسط مهمونی با شیش و هشت و پیک دهم سرخوشانه میرقصم... اگه وسط ذهن من چلچراغم بزنی اونقدر چاله هست که توش یادت بره کت شلوار تنت بوده یا کارگر شهرداری هستی ... من همیشه لبه ی پرتگاه خودمم, بیفتم از خودم افتادم بمونم هم با خودم موندم ... منو از هیچ چی نترسون , من تعبیر دقیق واژه ی از دست دادگی ام. حالا روشن کن اون لعنتیو, تو اگه آدم خاموشی بودی نگران نبودی پاشنه ده سانتی, بیست و پنچ گرم خوشگلیتو حفظ می کنه یا چند سانتی, ده سانت بالاترم دنیا همون گوهه, واسه خداش هم از اون بالا همینه , فقط اداشو در میاره از اینجا آدما شبیه مورچه هان. ببین همش همینه, ادا... برشی از یک نمایشنامه
#هومن_شريفى #hooman_sharifi

Most Popular Instagram Hashtags