#delnevesht

MOST RECENT

من منهای تو...
دیگر به علاوه کسی نمی شوم
اگه راستشو بخوای،
هیچ وقت نمیشه کسیو اندازه‌ی تو دوست داشت!
#amir_fifohip_hop #hiphop #rap #delnevesht #w #love

ای کاش بشود ممکن ، کاش های غیرممکنِ دلِمان !
#آیدابیات✍

پ.ن1: امیدوارم آرزوهاتون هیچوقت به ای کاش و حسرت تبدیل نشه و بشه اون چیزی که دلتون میخواد🙏
پ.ن2: کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده
@aydamatnkade
اگر اهل رمان هستید پیج رمانم و دنبال کنید 👇
@romane_sibe_torsh
کپی با ذکر منبع لطفا🙏🍁
#متن_خاص #متن #دلنوشته_ها #دلنوشته_های_من #نویسنده #نویسندگان #عکس #عکس_هنری #عکس_نوشته #پروفایل #خاطرات #داستان #رمان #رمان_نویس #رمان_خوب #رمان_خوب_بخوانیم #رمان_سیبِ_ترش #سیبِ_ترش #آیدابیات #روانشناسی #بازیگران #هنرمندان #Iran #instagram #delnevesht #Matn #aydabayat #romane_sibe_torsh

پارت 30 🙋
#سیبِ_ترش 🍏
پوزخندی زد و گفت : چیه نکنه اینجا رو خریدی؟
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.حالم زیاد خوب نبود و درد داشتم.درد جسمی که مهم نبود، این روحم بود که خراش برداشته بود و درد میکرد.چجوری میشه روح رو ترمیم کرد؟؟ پر از بغض بودم و به همین دلیل هم نمیتونستم حرف بزنم .میترسیدم جواب این موجود رو بدم و بغضم بترکه !
نه من نمیخواستم گریه کنم دیگه !
انگار از اینکه جوابش رو نداده بودم جا خورد به همین دلیل هم گفت " حواست باشه رضایت ندی به اون اشغال "
حواسم نبود و گفتم : کدوم اشغال؟
_مسعود .
_من نمیخوام خانوادم چیزی متوجه بشن.دنبال شر نیستم.
خیره نگاهم کرد و گفت : "قرار نیست اونا متوجه بشن، اگر هم بفهمن اونا خانوادتن؛ قطعا حمایتت میکنند و همین حمایت هم جلوی این آدمای پست رو میگیره." باز حرف خودم رو تکرار کردم : من نمیخوام چیزی بفهمن و دنبال شر نیستم.
_"یعنی چی آخه؟؟؟ شر سراغت اومده و خبر نداری کوچولو.شر بدتر از اتفاق امروز ؟؟؟ "
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم : آره شر بدتر از اینم هست و من آب از سرم گذشته.بهتره توی کارای من هم دخالت نکنید.
اخمی کرد و گفت : " فکر میکنی واقعا برام مهمی ؟؟ که کارات برام مهم باشه؟" خواستم جواب بدم که دستش رو بالا اورد و گفت :"گوش کن ببین چی میگم اگر این حرفا رو زدم چون متنفرم از اینکه آدم های پست و عوضی ای مثل مسعود ؛ راست راست برای خودشون بچرخند و بعد هم به ریش تو و من بخندند! میتونی اینو بفهمی یا سخته؟؟ "

خودمم با حرفاش موافق بودم اما دیگه برام مهم نبود.با بیخیالی گفتم : برام مهم نیست .
دستاش رو مشت کرد و گفت :" اوکی.فکر کنم بدت نیومده از این اتفاق "
حالا این من بودم که عصبی بودم و با داد و فریاد گفتم : چی میگی اصلا شما ؟ چی میخواید از من ها؟ چیکار کنم من؟ تو چه میدونی دلیل های من چیه که راه به راه قضاوت میکنی ؟
اصلا تو چیکاره ای؟ چی از جون من میخواید ؟
اینا رو پشت سر هم میگفتم و داد میزدم.اشکام سرازیر شده بود و باز به اون اسپری لعنتی نیاز داشتم.اسپری رو زدم و ویلچر رو حرکت دادم و اون موجود رو که بُهت زده من رو نگاه میکرد تنها گذاشتم.

خوبه که پشت دانشگاه بودیم و صدام رو کسی نشنید.هرچند دیگه مهم نیست و تعجب بر انگیز هم نیست که کسی صدای من رو نشنوه.مگه کی صدای من رو همیشه شنیده که این بار بخواد بشنوه!؟
هیچوقت کسی صدای من رو نشنید.
فریادِ سکوتمم کسی متوجه نشد !
#آیدابیات✍

کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده 👇
@aydamatnkade
پیج اصلی من 👇
@ayda054
دوستانتون رو تگ کنید اینجا.🙋 نظرات رو به من بفرستید🙏

پارت 29🙋
#سیبِ_ترش 🍏
پوزخندی زد و گفت : چیه نکنه اینجا رو خریدی؟
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.حالم زیاد خوب نبود و درد داشتم.درد جسمی که مهم نبود، این روحم بود که خراش برداشته بود و درد میکرد.چجوری میشه روح رو ترمیم کرد؟؟ پر از بغض بودم و به همین دلیل هم نمیتونستم حرف بزنم .میترسیدم جواب این موجود رو بدم و بغضم بترکه !
نه من نمیخواستم گریه کنم دیگه !
انگار از اینکه جوابش رو نداده بودم جا خورد به همین دلیل هم گفت " حواست باشه رضایت ندی به اون اشغال "
حواسم نبود و گفتم : کدوم اشغال؟
_مسعود .
_من نمیخوام خانوادم چیزی متوجه بشن.دنبال شر نیستم.
خیره نگاهم کرد و گفت : "قرار نیست اونا متوجه بشن، اگر هم بفهمن اونا خانوادتن؛ قطعا حمایتت میکنند و همین حمایت هم جلوی این آدمای پست رو میگیره." باز حرف خودم رو تکرار کردم : من نمیخوام چیزی بفهمن و دنبال شر نیستم.
_"یعنی چی آخه؟؟؟ شر سراغت اومده و خبر نداری کوچولو.شر بدتر از اتفاق امروز ؟؟؟ "
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم : آره شر بدتر از اینم هست و من آب از سرم گذشته.بهتره توی کارای من هم دخالت نکنید.
اخمی کرد و گفت : " فکر میکنی واقعا برام مهمی ؟؟ که کارات برام مهم باشه؟" خواستم جواب بدم که دستش رو بالا اورد و گفت :"گوش کن ببین چی میگم اگر این حرفا رو زدم چون متنفرم از اینکه آدم های پست و عوضی ای مثل مسعود ؛ راست راست برای خودشون بچرخند و بعد هم به ریش تو و من بخندند! میتونی اینو بفهمی یا سخته؟؟ "

خودمم با حرفاش موافق بودم اما دیگه برام مهم نبود.با بیخیالی گفتم : برام مهم نیست .
دستاش رو مشت کرد و گفت :" اوکی.فکر کنم بدت نیومده از این اتفاق "
حالا این من بودم که عصبی بودم و با داد و فریاد گفتم : چی میگی اصلا شما ؟ چی میخواید از من ها؟ چیکار کنم من؟ تو چه میدونی دلیل های من چیه که راه به راه قضاوت میکنی ؟
اصلا تو چیکاره ای؟ چی از جون من میخواید ؟
اینا رو پشت سر هم میگفتم و داد میزدم.اشکام سرازیر شده بود و باز به اون اسپری لعنتی نیاز داشتم.اسپری رو زدم و ویلچر رو حرکت دادم و اون موجود رو که بُهت زده من رو نگاه میکرد تنها گذاشتم.

خوبه که پشت دانشگاه بودیم و صدام رو کسی نشنید.هرچند دیگه مهم نیست و تعجب بر انگیز هم نیست که کسی صدای من رو نشنوه.مگه کی صدای من رو همیشه شنیده که این بار بخواد بشنوه!؟
هیچوقت کسی صدای من رو نشنید.
فریادِ سکوتمم کسی متوجه نشد !
#آیدابیات✍
کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده 👇
@aydamatnkade
پیج اصلی من 👇
@ayda054
دوستانتون رو تگ کنید اینجا.🙋

پارت 28
#سیبِ_ترش 🍏
تا حالا اینقدر غرق چشم های کسی نشده بودم ! چی داشت این چشم ها که با نگاه کردن بهش آروم شدم !
با شنیدن صداش که میگفت : خوبی؟
به خودم اومدم و دیدم اون موجوده!
سرم رو تکون دادم و کمک کرد که روی ویلچر بشینم.

هنوز به فکر چشم هاش بودم که گفت : حالت خوبه؟ میخوای بریم دکتر ؟
با صدای خیلی آروم که بخاطر تنگی نفسم بود گفتم : نیازی نیست ممنون.
_اوکی.دنبالت گشتم که اینو بهت بگم واسم مهم نیست که از حرفام ناراحت شدی یا نشدی چون اصلا برام اندازه ی نوک سوزن هم اهمیتی نداری. اما بخاطر حالت باید بگم که من از عصبانیت اون حرف رو زدم.

پوزخندی زدم و گفتم : چرا فکر میکنی حرفای تو انقد برای من مهمه؟؟؟ یا دلیل حال بَدم حرفای توئه؟؟ _گفتم که تو اصلا برام اهمیتی نداری کوچولو فقط خواستم بهت بگم که وجدان خودم آروم بگیره.
عصبی شدم و گفتم : اوکی مرسی آقای باوجدان میتونید برید.
خواست چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد، جواب دادم و آرمان پشت خط بود.
_آرام جان خوبی ؟ رفتی خونه؟ زنگ زدم کسی خونه نبود گفتم بهت زنگ بزنم ببینم رفتی خونه یا نه ؟
_خوبم تو خوبی؟ نه هنوز نرفتم خونه
با نگرانی پرسید : چرا آرام ؟؟ با خونسردی و جوری که انگار اتفاقی نیوفتاده گفتم : کاری برام پیش اومد و گوشی بابا هم خاموش بود.

با گفتن این حرفا به آرمان بغضم بیشتر میشد همیشه اینطوری بودم هیچوقت کسی نمیتونست از دردهای من با خبر شه و شاید من متظاهر ماهری باشم البته فقط برای پنهان کردن حال خرابم ! و چقدر این ظاهر سازی سخته ! گاهی دلت میخواد یک آغوش باشه و یک دستِ نوازش و همراه با گوش هایی که بخوان حرفات رو بشنوند ! بدون اینکه قضاوتت کنند یا نظر بدن !
سالها خواهد گذشت و انسان ها خواهند دانست که گوش های شنوا بهتر از زبانی است که فقط سخن میگوید ...
و خواهند فهمید دست هایی که نوازش میکنند بهتر از دستانی است که حکم می دهند...
و آدم ها خسته ی روزگار بی عمل اند!

آرمان که پشت خط بود گفت :
_ای وای چرا به من خبر ندادی؟ الان دانشگاهی؟؟
_آره.
_صبر کن میام الان عزیزم.
باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی قطع کردم.

اون موجود همچنان رو به روم وایستاده بود ! رو بهش گفتم : بازم حرفی دارید؟؟
با اخم نگاهم کرد و گفت : نخیر.
_میتونید برید خب .

پوزخندی زد و گفت : چیه نکنه اینجا رو خریدی ؟
#آیدابیات✍
کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده 👇
@aydamatnkade
پیج اصلی من 👇
@ayda054
دوستانتون رو تگ کنید اینجا.🙋 نظرات رو هم برام بفرستید🙏

پارت 27
یهو دست مشت شده اش رو توی هوا نگه داشت و گفت : چیه نکنه نگرانشی؟ خودت هم دوست داشتی نه ؟؟ با تعجب بهش نگاه کردم و بغضم ترکید ! فقط تونستم بهش بگم : متاسفم برات !
با هر زحمتی بود ویلچر رو بلند کردم و دیدم حراست دانشگاه داره سمتمون میاد! قضیه رو بهشون تعریف کردم و از طریق دوربین ها هم چک شد و پلیس هم مسعود رو برد!
حالم خیلی بد بود و درد داشتم !
اما درد اصلیم چیز دیگه ای بود !
دردِ یک زخم کهنه بود که اینروزها زیادی داره سر باز میکنه و تازه میشه !
به سالن نگاهی انداختم که چند لحظه پیش معلوم نبود چه بلایی سرم میومد اگر اون موجود نبود !
تمامِ بدنم درد میکرد و دلم گرفته بود.
آروم آروم ویلچر رو به سختی جلو میبردم و اشک میریختم.

نمیدونم چرا از حرف اون موجود دلم گرفت.چجوری تونست اون حرف رو به من بزنه؟! مگر ندید از ترس داشتم میلرزیدم.
همیشه همینطوره.این آدما باورت ندارند و قضاوتت میکنند. براشون مهم نیست شما مقصر بودید یا نه ! از نظر اونا شما همیشه مقصر هستید ! حتی اگر بی گناه باشید و این منطق ما آدم های قضاوت گره !
نفهمیدم چجوری به پشتِ حیاط رسیدم .تا به خودم اومدم دیدم زیر سایه ی اون درختم.
چشمام رو آروم بستم و به 17 سالگیم رفتم.زمانی که زندگی هنوز برام رنگ و طعم بچگی داشت!
رنگ و طعم دخترونگی داشت و من چقدر دنیای دخترانه ی اونروز هام رو دوس داشتم !

پشت حیاط و زیر این درخت همیشه خلوت بود.از این فرصت استفاده کردم و تا میتونستم گریه کردم.
با یادآوری اذیت هایی که شدم نفسم داشت میگرفت !
باز تمام صحنه های اون اتفاقِ لعنتی از گذشته مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشد و بیشتر راه نفس کشیدنم رو مسدود میکرد !

دست بردم توی کیفم تا اسپری ام رو پیدا کنم وقتی که پیداش کردم چون دستام می‌لرزید اسپری از دستام افتاد به زیر درخت رفت!

دیگه از این بدتر نمیشد نفسم به شمارش افتاده بود و نمیتونسم تکون بخورم خودم رو از روی ویلچر زمین انداختم تا اسپری رو هر جور شده بردارم!

خودم رو روی زمین میکشیدم و به زمین و زمان لعنت میفرستادم!
به همه ی آدم هایی که باعث این حال بدِ من بودند !
چشمام دیگه داشت بسته میشد و من نمیتونسم کاری کنم.
با قرار گرفتن اسپری توسط یک نفر جلوی دهنم انگار دنیا رو بهم دادند!

چشمام رو باز کردم و غرقِ دو جفت چشم سبز رنگ شدم که مایل به رنگ طوسی بود !
#آیدابیات✍
کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده
@aydamatnkade
پیج اصلی من 👇
@ayda054

پارت 26
با خنده ی چندشی گفت : بله عزیزم همه ی مسائل به من ربط داره.
_اونوقت مسائل همه ی آدما به شما ربط داره؟؟ شما چیکاره ای؟
_من همه کارم گلم.خودت چیکاره ای شیطون؟؟؟ داشتم از عصبانیت منفجر میشدم و گفتم : خجالت بکش برو رد کارت.

_چرا ناز میکنی عزیزم؟ کجا میخوای بری بگو ببرمت با ویلچر سخته ها.

خدایا چقدر آدما میتونن پست باشن.این دقیقا همون دنیای ترسناکه آدم بزرگا ست که همیشه ازش فراری بودم.
خواستم ویلچر رو حرکت بدم که نزاشت و دستم رو گرفت.با برخورد دستش به دستام مثل برق پریدم.
خدایا چرا این سالن انقد خلوته ؟! این ویلچر هم دست و پام رو بسته.دستام رو محکم گرفته بود و ویلچر رو جلو هول میداد.نمیزاشت حتی صدام دربیاد.

یاد کامران افتادم و 17 سالگی که چقدر اذیتم کرد ! نفسم داشت کم میشد و احساس میکردم هوا نیست.
باید کاری میکردم نمیزارم یک بار دیگه قضیه ی کامران تکرار شه.
پام رو به سختی جلوی چرخ ویلچر قرار دادم که باعث شد تعادل ویلچر بهم بخوره و بیوفته.
با صورت افتادم زمین و ویلچر هم افتاد روم.
با فریاد کسی که گفت : چیکار میکنی عوضی ؟! آخی گفتم و کمک خواستم.
نمیدونم اصلا اون کسی که سمتم میدویید کی بود، فقط این مهم بود هرکسی که هست منو از دست این روانی ، نجات بده.
اشکام بند نمیومد و همین هم باعث میشد تار ببینم. پاهام رو نمیتونسم تکون بدم و کمرم به شدت درد میکرد.

اشکام رو کنار زدم تا ببینم اونی که فرشته ی نجاتم شده کی بوده ! با دیدن اون موجود که داشت با بی رحمی به صورتِ مسعود عوضی مشت میکوبید ،خیالم راحت شد.
همینجوری محکم میکوبید مشت هاش رو توی صورت و دهن مسعود و زیر لب فوحشش میداد !
به سختی خودم رو سمتش کشوندم و با صدایی که به انگار از ته چاه درمیومد گفتم : ولش کن بسه .

نگاهی بهم انداخت و گفت : چی بسه؟؟ من باید این اشغال رو ادب کنم.غلط میکنه مزاحم دختر مردم میشه.
مسعود که میون درد آه و ناله میکرد با خنده بهش گفت : تو چیکاره ی دختر مردمی؟ به تو چه کاسه ی داغ تر از آش؟ میزاشتی حالم رو بکنم از اول ترم توی نخش بودم.

اون موجود هر لحظه با حرفای مسعود ، عصبی تر میشد و مسعود انگار قبر خودش رو با حرفاش کند.

همینجوری پشت سر هم مشت میخورد از اون موجود ! و من از ترس میلرزیدم.
اگر همینجوری ادامه میداد مسعود رو میکشت! هرچند راضی به مرگش بودم ولی ارزش مرگ رو هم نداشت !
به اون موجود خواهش کردم و گفتم : توروخدا ولش کن.بسه میکشیش.

#آیدابیات✍
قسمت بعدی رو دنبال کنید به کانالمون بیاید.👇 لینک در بیو موجوده 👇
@aydamatnkade
پیج اصلی من 👇
@ayda054
دوستانتون رو تگ کنید🙏

الهه حصاری و جمع دیگری از هنرمندان در نمایشگاه نقاشی آناهیتای عزیز❤
#فصل_من_کجاست
آثار زیبای آناهیتا درگاهی 👌

پ.ن1: جمع بی نظیری بود خصوصا در کنار آناهیتای مهربون و هنرمند و اشکان خطیبی عزیز 🍁

#نمایشگاه_نقاشی#نقاشی#گالری#آناهیتا_درگاهی#اشکان_خطیبی#فصل_من_کجاست#الهه_حصاری#محمدرضا_غفاری#هنرمندان#بازیگران#متن_خاص#دلنوشته_ها#نویسندگان#عکس_هنری#آیدابیات#Iran#tehran#instagram #delnevesht #Matn#aydabayat#anahita_darghahi #ashkan_khatibi#

Most Popular Instagram Hashtags