[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#davoudkalhori

258 posts

TOP POSTS

.
#دالکاف_ادبیات .
.
امسال هم....
بار دیگر کتاب ها را برای نمایش به گا میبرند؛ آنهم چه گایی؛ بین المللی!
.
اوووم....!
.
کتاب های بی مغز...
کتابهای بی فکر...
کتابهای بی قلب...
کتابهای بی حس...
کتابهای بی خون...
کتابهای بی درد...
کتابهای بی جان...
کتابهای بی چنگ...
کتابهای بی دندان...
کتابهای بی لب...
کتابهای بی زبان...
کتابهای بی دست...
کتابهای بی پا...
کتابهای بی کون...
کتاب های بی ران...
کتابهای بی خایه....
کتابهای بی کیر...
کتابهای بی کوس...
کتابهای بی پستان...
.
کتابهای بی چیز...
کتابهای سلاخی شده در وزارت ارشاد بی همه چیز...!
.
پ.ن : در یکی دو پست بعدی به وضعیت شرم آور کتاب و کتابخوانی در ایران و دلایل و مباحث مربوط به آن خواهیم پرداخت ( بحث آزاد ) بدون سانسور....
.
#دالکاف#داودکلهری
سی امین نمایش گا کتاب بین المللی تهران
اردیبهشت ماه 1396
.
#dalkaf_literature
#dalkaf#davoudkalhori
#نمابشگاه_کتاب#سانسور#ادبیات#نویسنده#شاعر#شعر#ترانه#فیلمنامه#نمایشنامه#داستان#رمان#ادبیات_ایران#ادبیات_زیرزمینی#نمایش#تئاتر#فیلم#نقاشی#موسیقی#رقص#سکسی#انسان#آزادی
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
■ سنجاقکی بر گیسوی رود
.
نیمی از موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و نیمی دیگر را پر پیچ و خم تا کمرش آویخته بود.
انگشتانم همچون پنج پسربچه ی بازیگوش که توی رودخانه آبتنی می کنند بی اختیار در امواج موهایش شناور شده بودند و رطوبتی دلچسب از زیر ناخنهایم به تمام تنم می خزید.
گیسوانش از پشت به حالت آبشار بر روی صخره ها می ریخت و من مدام چشمانم خیره به آن دو تخته سنگ بزرگ بود که در زیر آبشار قرار داشتند.
می ترسیدم. دستم داشت همچون قایقی سرگشته به انتهای رود می رسید. نزدیک بود سقوط کنم. بی درنگ برخلاف جهت آب پارو زدم و خودم را به ابتدای رود رساندم.
دلم برای دیدن چشمهاش تنگ شده بود.
دستم را به حالت ناز کشیدم روی سرش. سنجاقی به دستم آمد. دستم را که از زیر آن موج بلند بیرون آوردم سنجاقکی بنفش از میان دو انگشت خیس من پر گرفت و به سمت غروب رفت.
سرش را ناگهان به سوی من چرخاند... خندید... گیسوانش پریشان شدند.
رنگ به رنگ، از لا به لای موهایش سنجاقک بود که می پرید... سنجاقک بود که می پرید... سنجاقک بود که می پرید...
و من مثل یک ماهی، غرق بودم در گرداب ناف رود... Dalkaf .
#دالکاف#داودکلهری
.
#dalkaf_literature
#dalkaf#davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_داستانی#ادبیات_معاصر_ایران#مدرنیسم#پست_مدرنیسم#خیال#داستان#داستان_کوتاه#داستانک#نوشته#نویسنده#کانون_نویسندگان_ایران#قلم#ادبی#سنجاقک
#کتاب#آنگاه_که_مادرم_مرا_بلعیده_بود
.

.
#دالکاف_ادبیات
برشی ار داستان رنگ تاریکی
از کتاب : ا منفی O manfi
اثر : #دالکاف (#داودکلهری )
.
مردم دروغ می گویند که من نابینا هستم و نمی توانم چیزهایی را که آنها می گویند ببینم.چیزی بجز سیاهی وجود ندارد.من همه چیز را می بینم.آنها هم مثل من فقط سیاهی می بینند اما می خواهند آزارم بدهند زیرا از لذتی که من می برم حسودیشان می شود.آنها خودشان کور هستند نه من! این کلمات جلف و بی معنایی را هم که هی می گویند - قرمز و سبز و نیلی و نمی دانم گل بهی و چی و چی - فقط خیال است.آنها یک مشت خیالباف اند.بیچاره ها فکر می کنند اینطوری می توانند رنگ چشمهایشان را عوض کنند!
.
قدمهایش را تندتر کرد.شهر به نظرش حالت جنون داشت.همه جا شلوغ و پر رفت و آمد بود.چندین نفر به او تنه زدند و بی تفاوت گذشتند.صدای ترسناک گنجشکها از لابلای شاخه های تاریک درختان به گوش می رسید.هیچ چیز عادی به نظر نمی آمد.انگار می خواست اتفاقی بیفتد.گربه ای سیاه ناله ی جیغ مانندی کشید و دمش را که زیر پای مرد مانده بود وحشتزده توی هوا چرخاند و به سمت سطل بزرگ زباله گریخت.
ناگهان چیزی ار آسمان به زمین افتاد-شالاپ-جسدی نیمه برهنه با موهای ژولیده و خیس خیابان را مسدود کرد.نگاهها همه به طبقه ی چهارم ساختمانی مسکونی در آنسوی خیابان افتاد که لحظاتی پیش، صدای شکستن شیشه همزمان با جیغ کوتاه یک زن از آن شنیده شد.کسی نردیک نیامد.همه از دور نگاه می کردند.در همین هنگام صدای ترمز اتومبیلی قدیمی درست مانند شیهه ی اسب، همه را بیش از پیش ترساند و پنج ثانیه تمام صداها به سکوت پیوستند.
یکی پس از دیگری اتفاق بود که می افتاد.در هرکجای خیابان اتفاق بود که می افتاد.یکمرتبه شهر شروع به رقصیدن کرد و هشت ریشتر زلزله کمتر از چند دقیقه به وقوع پیوست.برقها قطع شدند.گردوغباری غلیظ با یک نوع تاریکی مخصوص درهم آمیخت،طوری که انگار همه چیز یکباره ناپدید گشت.زندگی بر دوش عابران آوار شد و آنها را در لایه های زیرین خود دفن کرد.آنهایی هم که هنوز اندکی جان در بدن داشتند همچون مرده هایی که از گور گریخته باشند کورمال کورمال دست بر هرچیز می کشیدند و این سو و آن سو می رفتند.همه گم شده بودند.هیچکس نمی توانست راه خانه اش را پیدا کند.تاریکی تنها رنگی بود که به چشم می آمد.زنها و مردها از هم جدا شده بودند و مخالف یکدیگر می دویدند،هی زمین میخوردند و بار می دویدند.میخواستند خانه شان را پیدا کنند اما همه اشتباها به خانه ی دیگری میرفتند و پس ار برخورد باهم، از ترسشان یکدیگر را می کشتند...
مرد نابینا اما که به تاریکی عادت داشت، مسیر هرروزه اش را پیمود و... Dalkaf
.

.
#دالکاف_ادبیات
برشی از رمان : فروپاشی در توالت
دالکاف ( داود کلهری )
.
خانم ایکس می خواست از روی جوب رد شود، اما چندتا موش گنده ی لجنی توی جوب می دویدند و عرض حوب هم زیاد بود و او دنبال راهی برای عبور می گشت.ناچار شروع به راه رفتن از حاشیه ی خیابان کرد.شاید پنجاه قدم باید می رفت تا به پل کوچکی می رسید که روی جوب بود.پنجاه نفر از پشت برایش بوق زدند و سعی کردند او را اتو بزنند.پانصد نفر از پشت به لمبرهای لرزانش زل زدند و معلوم نبود همزمان چندنفری در ذهن خود به او تجاوز کردند.بدمسب جوری پاهای گوشتالویش را چپ و راست می گذاشت و لمبه هایش را توی هوا پیچ و تاب می داد که نمی شد دست کم آنجوری نگاهش نکتی.البته او مدل راه رفتنش همین شکلی بود و منظوری نداشت.خب نه اینکه از اولش همین شکلی بود؛ کلی تمرین کرده بود تا این شکلی راه برود، طوری که با کونش آدم بکشد؛ بله او واقعا قاتل مردها بود.حالا هم که داشت بیش از هر کس دیگری آقای ایگرگ را می کشت.
آقای ایگرگ بی اختیار دوباره پریده بود این ور جوب و دنبال کون خانم ایکس راه افتاده بود، اما داشت آبروریزی می شد.ناچار دستش را جلویش گذاشت و سعی کرد چیزی را توی شلوارش جابجا کند.شلوارش کمی نم پس داده بود.حالا هردو به پل رسیده بودند.
خانم ایکس هنوز خبر نداشت پشت سرش چه خبر است.با احتیاط یک پایش را روی پل فلزی ناجوری گذاشت که اصلا مناسب کفشهای پاشنه بلند او نبود؛ از آن پلهای قدیمی لعنتی که به اصطلاح خودش بهشان می گفت:پل یکی در میون، یا پل راه آهنی! یعنی یک سطح باریک آهنی، یک سطح پهن خالی، یک سطح باریک آهنی، یک سطح پهن خالی! چاره ای نداشت، باید پاهایش را طوری روی پل می گذاشت که پاشنه های بلند کفشش روی سطوح فلزی قرار بگیرند، اما قدم یکی مانده به آخر، پاشنه اش فرو رفت توی قسمت خالی پل، و چیزی نمانده بود با کله برود توی جوب، که آقای ایگرگ با دست دیگرش او را از پشت گرفت.خانم ایکس خودش را بزور کنترل کرد و کشاند توی پیاده رو.ابتدا خواست از کسی که کمکش کرده تشکر کند اما در همین لحظه متوجه ی دست دیگر آقای ایگرگ شد که سعی داشت چیزی را توی شلوارش جابجا و پنهان کند؛ خب معلوم بود چه چیزی را! چه چیزی بجز آلتش می توانست آنطور گستاخانه میان پاهای آقای ایگرگ راست بایستد و از رو هم نرود، تازه تف هم بکند!
نزدیک بود خانم ایکس جیغ بکشد یا دست کم چندتا از آن فحشهای زنانه ی باکلاس بدهد، که آقای ایگرگ از ترسش همانطور شق کرده دوید آنطرف خیابان و خودش را لای جمعیت گم کرد.البته از لای آدمها همچنان خانم ایکس را نگاه می کرد تا اینکه او... .
#دالکاف #داودکلهری

.
#دالکاف_ادبیات
از کتاب : اعدام زرافه ها
دالکاف ( داود کلهری )
.
- بوی مرگ علف -
.
ناگاه
مثل دو کافر
کشته شدیم
- فجیع -
در آغوش هم،
تا خود را نبینیم
جای خدا
- یکی -
بی فراموش هم!
.
آخ ای وطن، وطن
هرگز بوی تنت
از تنم جدا نشد،
و من درود و بدرودم را
در زبان تو می جویم...
.
هرچند دامنت
چراگاه خرانیست
که دهانشان
بوی مرگ علف می دهد،
اما پیکرت
آبستن لاله هاست
.
من نیز پیراهنم
هرچند پاره ولی
پرنده ای ست خونین
که بر فراز باد... Dalkaf
.
#دالکاف #داودکلهری
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #Davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_زیرزمینی#کتابهای_ممنوعه#چاپ_زیرزمینی#کتاب_نایاب#ادبیات_آزاد#ادبیات_راستین#ادبیات_معاصر_ایران#شعر#شعرآزاد#شعرمدرن#شعر_پست_مدرن#شعرنو#شعرسپید#شعرممنوعه#شاعر #نویسنده#من#وطن#ایران
#کتاب #اعدام_زرافه_ها
.

.
#دالکاف_ادبیات
از کتاب : حجم مچاله ی من
دالکاف ( داود کلهری )
.
.
اکنون خدایان کور
در شکاف های تاریک زمین خزیده اند
- همچون موشها و ماران -
و آسمان در دسترس گدایان
تا سهمی از ستاره و ابر
از نان و آب و نفس ببرند... Dalkaf
.
#دالکاف #داودکلهری
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #Davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_زیرزمینی#کتابهای_ممنوعه#ادبیات_آزاد#ادبیات_راستین#ادبیات_معاصر_ایران#شعر#شعرآزاد#شعرمدرن#شعر_پست_مدرن#شعرامروز#ادبیات_فارسی#شعرفارسی#عکس_نوشته#شعرسپید #شعرنو#اکنون
#کتاب#حجم_مچاله_ی_من
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
- برشی از رمان : تله ی توچال -
اثر: دالکاف ( داود کلهری )
.
ایستادم. نگاهی به پایین اتداختم. یک گروه زن کوهنورد با اندامهای یخی، همه یک شکل، همه بر صورتشان ماسکی نقره ای با لبهایی بی حالت و چشمهایی ثابت و نگاههایی بی روح، از بالا آمده بودند و بی تفاوت از من گذشته بودتد و به سمت دره سرازیر شده بودند. انگار هرگز در شهر نبوده اند. انگار مسیری را تا ابد می بایستی در سرما می پیمودند و بی هیچ بخاری که از دهانشان خارج شود نفس می کشیدند و انگار هرگز هیچ مردی حتی برای یکبار هیچیک از آنها را به آغوش گرمی نفشرده بود. خواستم تک تک شان را بغل کنم. خواستم بپرسم چرا اینقدر خونسردید؟ من خونم هنوز گرم است، هنوز می توانم "ها" کنم، هنوز می توانم یخهای هر زنی را آب کنم، و یا با یک چای یا فهوه یا چند بوسه ی داغ سورپرایزش کنم. خواستم دنبالشان راه بیفتم و بروم. یکباره هول شدم و آخریشان را بغل کردم و تند تند "ها" کردم... اما او اصلا احساس نکرد؛ درست مثل یک قالب یخ از آغوشم سر خورد و رفت! شاید می رفتند تا غاری برای شبشان پیدا کنند. نه، آنها نمی توانستند از قله آمده باشند، آنها اهل غار بودند و حالا می رفتند تا دوباره در شکافی یا از سقف زاغه ای آویزان شوند و قندیل ببندند....! نه، من نمی توانستم همراه آنها فرو روم یا آویزان و منجمد شوم.
ایستادم. دوباره نگاهی به بالا اتداختم. دیدم یکی از آن بالا برایم دست تکان می دهد.... Dalkaf
.
#دالکاف #داودکلهری
.
♥ لینک دانلود رایگان کتابهای من در کانال تلگرام می باشد ( آدرس تلگرام بالای صفحه در پروفایل )
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #Davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_داستانی#ادبیات_زیرزمینی#ادبیات_آزاد#ادبیات_راستین#ادبیات_معاصر_ایران#داستان#رمان#رمان_ایرانی#چاپ_زیرزمینی#کتاب_نایاب#رمان_خارجی#اثر#شعر#زن#کوه#کوهنوردی#توچال#عکس#هنری
#کتاب#تله_ی_توچال
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
از کتاب:
4-آنگاه که مادرم مرابلعیده بود
اثر#دالکاف
چاپ زیرزمینی
#انتشارات_دالکاف
.
صف جهنم
.
توی صف ایستاده ام.طبق معمول شلوغ است.مردها این ور، زنها آن ور.یک میله ی کلفت هم میانمان کشبده شده.اگر میله نبود لابد یکدیگر را نمیدانم بگویم چه می کردیم!
من بیشتر حواسم به داخل است.سه نفر دارند هریک به شیوه ی خاص خودشان میرقصند.رنگشان با یکدیگر فرق می کند.شاطر شبیه سرخپوستها شده ازبس جلوی تنور ایستاده، جوانک از سرتاپا سفید است ازبس که آرد بر قامتش نشسته، کمک شاطر هم پوست سبزه ای دارد و هنگامی که این سه تن در کنارهم قرار می گیرند مرا به یاد پرچم ایران می اندازند.
من همچنان آنها را زیرنظر دارم.یکی هم توی صف زنانه مرا زیرنظر گرفته.قیافه ی شیطانیی دارد.هربار نگاهش میکنم روحم میخواهد از پوستم بیرون بزند و جسمم را پرت کند آنطرف میله.اصولا میله چیز خوبیست؛ مرد را از زن، و خدا را از شیطان سوا میکند.بی گمان بین بهشت و جهنم را هم باید میله کشیده باشند، وگرنه!
من دارم از نگاههای این زن میترسم.مرا سست میکند.عجیب است که تا این حد از او خوشم می آید.او جاذبه ای شیطانی دارد؛ بی شک باید خود شیطان باشد.نکند او هم در مورد من چنین تصوراتی داشته باشد؛ نکند خیال کرده باشد من خدام!
نگاهمان دارد میله ها را خم می کند.الان لو میرویم.بهتر است به رقص نانواها خیره شوم.
یکی چونه میگیرد، دیگری پهن میکند، شاطر هم می چسباند به تنور.ای وای؛ تنور! چقدر شبیه جهنم است.گوله های خمیر هم مثل ما توی صف ایستاده اند-صف جهنم-یکی یکی می چسبند به تنور و برشته میشوند.نقاله ی داغ همچنان دارد میچرخد.ناگهان کمک شاطر به صورتم چنگ می اندازد، مرا بلند می کند، تالاپی می کوبد روی میز، با مشت و لگد به جانم می افتد و میکوبد و میکوبد تا حسابی ولو میشوم، آنگاه پرتم میکند به سوی شاطر، شاطر نیز همچنان که سرخپوستی میرقصد مرا می چسباند کف دوزخ.من جیغ میکشم و دورتادور جهنم میچرخم.ازسرتاپایم تاول زده.پوستم میترکد و تمام آب تنم بخار میشود.
اکنون دیگر برشته شده ام.
ناگهان چنگکی به گردنم گیر میکند و مرا از تنور جهنم بیرون می کشد.انگار من هم یک نان هستم.نگاه میکنم به بقیه ی نانها؛ انگار آنها هم آدم هستند.چهره هایشان کاملا پیداست.چشم، ابرو، بینی، دهان، گوش و سایر اجزاء را به وضوح در صورت هر نان مبشود دبد.
نگاهم می افتد به نگاه زن!
پرت می شوم به سمت او-نوبتش شده-مرا برمیدارد، به سینه میچسباند، باخود میبرد، با دندان پاره میکند، میجود، میمکد، قورت میدهد، هضم میکند، و بی آنکه دفعی در کار باشد، با تمام وجودش مرا جذب می کند.
.

.
#دالکاف_ادبیات
شعری از کتاب : مرده های 3شیفتی
دالکاف ( داود کلهری )
.
.
پیش نوشت: و خدا هیچ کاری نمی کند.
.
- کاری کن ای خدا -
.
در من
چیزی شبیه من
انگار
ما را صدا می کرد...
.
شاید
گلی بدون خار
در حمله ی تگرگ
مشتاق زندگی
بی ریشه، ساقه، برگ...
.
طفلی بدون شیر
زنی بدون مرد
مردی بدون عشق
در جستجوی مرگ...
.
شاید
سقف شکسته ای
که در حال ریزش است،
جراره کژدمی
که در بند آتش است،
شمع نشسته ای
که در حال کاهش است،
قلب فسرده ای
که خواهان کوبش است...
.
شاید
شهری فلک زده
مستی فلک شده
نثری کپک زده
شعری الک شده
.
درد نهفته ای
زخم شکفته ای
سر بریده ای
حرف نگفته ای...
.
هر دم درون من
گویی هزار نفر
یکپارچه
یکصدا
فریاد می زنند :
کاری کن ای خدا
نگذار بمیرد این
فریاد بی صدا...! Dalkaf
.
پی نوشت : و خدا هیچ کاری نخواهد کرد.
.
تاریخ سرایش: 1379/5/9
.#دالکاف #داودکلهری
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #Davoudkalhori
#ادبیات#شعر#شاعر#شعرنو#ادبیات_ایران#ادبیات_زیرزمینی#کتابهای_ممنوعه#ادبیات_آزاد#شعرممنوعه#چاپ_زیرزمینی#کتاب#مرده_های_3شیفتی#مستی#حرف#فریاد#من#نوشته#هنری#شب_شعر#شعر_معاصر_ايران
.

MOST RECENT

#دالکاف_ادبیات
.
.
.
.
چنان هراسیده ای
که مرده ی خویش را
انکار می کنی
به لبخند ماسیده ای! Dalkaf .
@dalkaf
@dalkaf
@dalkaf
.
.
.
.
.
.
.
.پ.ن ) به آنها که می دانند اما خودشان را انکار می کنند.!
پ.ن) به آنها که از ترس مرگ، خودشان را توی تابوت به خیال کمد پنهان می کنند! #دالکاف
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.#dalkaf##davoudkalhori#dalkaf_literature#art#life#sory#for#you
#ادبیات#ادبیات_ایران#ادبیات_معاصر_ایران#نوشته#اثر#هنر#هنری#پیج_ادبی#ادبیات_جهان#دوست#دوستان#شما#راستی#مرده#عکس_نوشته#متاسفم
.

.
#دالکاف_فتوگرافی🌷
#دالکاف_ادبیات
.
📷✔📷✔📷✔📷✔
.
Photo by : @dalkaf_photography
.
این عکس رو دیروز عصر گرفتم؛ بعد از مرگ شکوهمند این پروانه کف دست چپم... دست راستمم که میلرزید و بزور موبایلم رو نگه داشته بودم تا این لحظه رو....
لعنت به این ثبت های باشکوه!
اونم داشت میلرزید وقتی رو زمین پیداش کردم؛ تو نگو داره جون میده! مطمئن نبودم چشه... حالش خوبه یا نه... چیزیش شده یا نه...؟ یه کم نگاش کردم ببینم میخواد چیکار کنه... میخواد پرواز کنه یا....؟
انگار نه...
یهو فهمیدم میخواد بمیره!
واقعا دست پاچه شدم. چرا باید من تو همچون لحظه ای میرسیدم بالا سرش؟ به این فکر کردم که خب؛ شایدم وقتی من بمیرم یه پروانه بیاد بشینه رو... رو کجام... همین کف دست چپم.... وای... نکنه این منم که مرده م؟ آره همی الان...!
نه! فک نکنم. نمیدونم. ولم کن اصلا! اه!
خب؛ حالا چی؟ نیگاه کن نیگاه کن... نمرده نمرده... داره می پره داره می پره...
یکباره چنان پرپر زد که گفتم پرواز کرد، ولی نه... با تمام وجود آخرین لحظه ی پروانگی شو کرد و..... بالهاشو به هم چسبوند و...
تلخ اما به شدت زیبا!
دلم خواست من هم لحظه ی مرگم اینجوری...
به این فکر کردم که انسان هم باید با تموم وجودش انسانیت کنه... با تموم وجودش زندگی کنه... و با تموم وجودش حتی بمیره!
.
عجب دلهره ای... عجب تصادفی... من و پروانه توی پیاده رو.... جسدش بدجور رو دستم مونده بود. نمی دونستم چیکارش کنم. فکرهای مزخرفی تو سرم اومد: بالهاشو بکنم ببرم واسه خودم.... نه دیوانه! پس همینطور ی ببرمش خونه بذارمش لای... یا روی... یا توی...! نه... ببرش موزه ی طبیعی...! نه... حیفه براشون... مفتی! نکنه کمیاب باشه این... بفروشمش به یه کلکسیونر پروانه! ولی... نه...! پس چی.... میخوای با این جنازه که رو دستت مونده چیکار کنی آخرش...
اوه اوه... مورچه ها رو زیر پام... من لگدشون نکردم، خودشون اومدن میخوان از پام بیان بالا... پروانه رو میخوان... میگن به تو چه... مگه قانون طبیعت رو نمیدونی؟ بندازش زمین... مال ماس این... توام آخرسر مال مایی بیچاره! بندازش زمین... میبریمش تو لونه... تابستون نزدیکه.. پراش بادبزن ملکه مونه... جسدشم که خوراک کارگرا... پسش میدی یا...؟ انگاری زبون مورچه حالیت نیس؛ اوهوی..غول خیابونی...! Dalkaf
.
#دالکاف
#یه_ماجرای_واقعی
عکس و متن از: دالکاف
خردادماه 1396
📷✔📷 ✔ 📷 ✔
#dalkaf_literature#dalkaf#davoudkalhori#picture#mypictures#pic#photo#photographer
#پروانه#من#زندگی#مرگ#عکس#عکاس#متن_ادبی#ادبیات#عکس_های_من#نوشته_های_من#داستان#یادداشت#زیبا
.

.
#دالکاف_ادبیات
شعر و عکس
کارلوس دروموندره د آندراده ( شاعر برزیلی )
.
.
حالا چی ژوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموشن
ملت رفته ن
شب سرد شده
حالا چی ژوزه؟
.
حالا چی؟ هی تو!
تو که بی نامی
که بقیه رو میخندونی
تو که شعر می نویسی
که عاشق میشی و گله میکنی
حالا چی ژوزه؟
زن نداری
حرفی نداری
عشقی نداری
نه میتونی بکشی
نه میتونی حتی تف کنی
شب هم که سرد شده
سحر تو آخور بسته س
خنده تو آخور بسته س
و همه چی تموم شده
و همه چی غیب شده
و همه چی خراب شده
حالا چی ژوزه؟
.
حالا چی ژوزه؟
حرفای دلنشین ت
لحظه های تب و تاب ت
عیش و نوش ت
معدن طلا ت
چمدون شیشه ای ت
ناسازگاری ت
کینه ت
حالا چی؟
.
کلیدی تو دستته
میخوای درو وا کنی
اینجا که دری نیس
میخوای پرتش کنی تو دریا
اما دریا هم خشک شده
میخوای بری مینه‌ آس
مینه‌ آسی دیگه نیس
ژوزه حالا چی؟
.
اگه تونستی بخواب
اگه تونستی خسته شو
آگه تونستی بمیر
اما تو نمی میری
تو سگجونی ژوزه
.
تنها تو تاریکی
مثه یه چارپای وحشی
بی هیچ خدا پیغمبری
بی حتی یه دیوار لختی
که تکیه بدی بهش
بی اسب سیاهی
که بتازونیش
تو کوچ می کنی
به کجا ژوزه؟
.
#dalkaf_literature
#dalkaf#davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_جهان#ادبیات_آزاد#ادبیات_مدرن#شعرمدرن#شعرآزاد#شعر#کوچ#شاعر#پیج_ادبی#فلو#لایک#تنها#عکس#هنر#سیاه_سفید#حالا#زندگی#تنهایی#آخر#حالاچی؟#ژوزه
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
.
آه، آدمکان!
گردن هاتان را
تبر هیزم شکن باید و
پیکرهاتان را
پوزخند آتشی سرخ رو...! Dalkaf
.
.
پ.ن ) شرم بر آنها که بار دیگر در جشن اسارت میهن، با آخوندهای روضه خوان حکومت فاشیستی اسلامی همراه و هم رای شدند و اینک در کوچه و خیابان های ایران با اجازه ی موقتی و مصلحتی جنایتکاران و با ساز مطربان رژیم اسلامی، حماقت و بردگی خود را هلهله می کنند مادامیکه رد لگدهایشان بر خون کشتگان راه آزادی به جا می ماند!
.
این ننگ بر پیشانی شما و در شناسنامه های حقیرتان و در تاریخ ایران زمین و در خاطره ی آزادی خواهان راستین باقی خواهد ماند...
❌ اثر انگشت شما رای دهندگان با مهر جمهوری جنایتکار اسلامی یکیست!❌
پس هر چه بدی و بدبختی که بازهم از ابن به بعد به سرتان آوردند یادتان باشد که خود شما بد را انتخاب که نه؛ بلکه به این انتصاب رضایت دادید؛ آنگاه به یاد آورید که خودکرده را تدبیر نیست؛ و اگر هست هم بی شک تدبیر نزد دولت این شیخ بنفش یا دیگر آخوندک ها و سیدک های این نظام رنگین کمانی نیست؛ زیرا که تمامی اینها عمله های سیاسی یک سیستم اند و تدبیر و امیدشان نیز نه برای سرافرازی و آزادی مردم، بلکه برای نابودی هرچه بیشتر ایران و ایرانی و بقای هرچه بیشتر حکومت جنایتکار جمهوری اسلامی است.
آه... آدمکان! دیگربار شرمتان باد؛ از دیروز و امروز تا آنروز که چه از روی ترس یا ناچاری و چه از روی به خیال خودتان زرنگی و رندی، دست از حمایت و همراهی با ظلم و ستم بردارید و به شجاعت و شرافت انسانی خود برسید...!.
من از فریبکاری و فریب خوردگی و فریب پذیری امروز شما بیزارم و... آنروز که آزاده اید و راستین دوستتان خواهم داشت به راستی! Dalkaf
.
پ.ن) هر انتقاد و یا حتی دشنامی در این پست آزاد است و سانسور یا حذف نخواهد شد! پاسخ شما را نیز تاریخ و آینده خواهد داد....
من گفتم؛ تو نخواستی بشنوی!
.
#دالکاف #داودکلهری
شنبه 30 اردیبهشت ماه 1396
روز بعد از انتخابات کذایی ایران
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #davoudkalhori .

.
#دالکاف_ادبیات
.
■ دشت مه آلود
.
آویخته
از شاخه ی درخت
کتی سیاه
کراواتی سبز...
.
چوپان
بر پوست زرد طلوع لمیده است
نی هم نمی زند
و بره ها
از پستان پیرزنان
شیرخشک می دزدند...
.
من نیز
با خون جگر بزرگ شده ام...
.
اما هنوز
قله ها
ابر می مکند از تشنگی،
دره ها
سنگ می جوند از گشنگی،
و حالت مرگ
در چهره ی زندگی
نمایان است...
.
آه!
در دشت مه آلود
سگ ها به گرگ ها لبخند می زنند
و خورشیدی خونین
در چشم گوسفندان
غروب می کند! Dalkaf
.
#دالکاف #داودکلهری
.
جمعه 29 اردیبهشت ماه 1396 روز انتخابات دروغین ایران
#من_رای_نمیدهم #من_با_تمامیت_نظام_اسلامی_میجنگم
.
پ.ن ) تف!
.
#dalkaf_literature
#dalkaf#davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_آزاد#ادبیات_راستین#ادبیات_معاصر_ایران#ادبیات_سیاسی#ادبیات_زیرزمینی#کتابهای_ممنوعه#چاپ_زیرزمینی#شعر#شعرامروز#انتخابات#خبر#شعرنو#شعرسپید#شعرمدرن#شعر_پست_مدرن#شعرآزادی#آزادی#ایران
.

.
#دالکاف_ادبیات
#من_رای_نمیدهم
#من_با_تمامیت_نظام_اسلامی_میجنگم
.
❌ مردم نادان و بزدل نیازی به انتخابات ندارند؛ به هر شکلی می شود به آنها حکومت کرد. می شود حتی رنگ لباسهای زیرشان را هم بهشان تحمیل کرد... اصلا نیازی به تحمیل هم نیست... خودشان داوطلبانه همرنگ حکام می شوند!
.
( بد نیست مردم رنگین کمانی کمی در زمینه ی روانشناسی رنگها مطالعه کنند... رنگهای انتخاباتی کارکرد روانی و اعتقادی و سیاسی دارند و سیاستمداران نیرنگباز از هر رنگی برای رنگ کردن مردم ناآگاه یا بزدل سوء استفاده می کنند.)
.
❌مردم نادان هرگز با اصل گرانفروشی مبارزه نمی کنند، بلکه کافیست لابلای دکانهای گرانفروش، یکی دوتا دکان " حاجی ارزونی" هم باز کنی که برای لاپوشانی دیگر دکانهایت، گاهی مثلا با یک پلاکارد سبز یا بنفش بصورت مقطعی و فصلی جنسهای بنجل همان دکانهای گرانفروش را حراج کنند و یک قران ارزانتر بچپانند؛ آنوقت صف احمقها را ببین...!
.
❌مردم نادان و بزدل، اهل سازش اند، نه اهل مبارزه! ایشان از ترس مرگ حتی با قاتلین خود نیز سازش می کنند؛ نهایت فهم و شجاعت ایشان نیز انتخاب میان قاتل علنی و قاتل یواشکی است! ایشان همه چیز را یواشکی میخواهند، از جمله آزادی را....!
.
#دالکاف #داودکلهری
اردیبهشت 1396
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #davoudkalhori
#من_رای_نمیدهم#سبز#بنفش#رنگ#انتخابات#خیانت#مردم#ایران#رای#نه#آزاد#ادبیات#متن#مطلب#تفکر#نوشته#سیاسی#اجتماعی#ادبی#انسانی
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
■ بدل
.
در مشرقی که منم
خورشید
بدل است،
طلوع را باور نمی کنم
دیری ست که آفتاب را سایه گرفته است!
.
نور بی نور!
.
مهتاب را حتی
از شب دزدیده اند
.
به تاریکی اما
عادت نمی کنم،
خفاش اما
نمی شوم،
گرچه وارونه
با یک پا
از سقف غار وحشت آویخته ام!
.
نه
من خون نمی خورم
- خون می شوم -
آنگاه جهنده و آتشین
در رگان سیاه مرگ می دوم
تا به قلب خویشتن
که یکروز همچون خورشیدی سرخ
در مشرق سینه ام می تپید
باز رسم...
.
دردم کم نیست
ببین
حرف بی حرف...!
.
و سکوت
فجیع ترین مرگ فریاد است
.
آهای
تو را صدا کردم
کری؟
.
#دالکاف #داودکلهری
.
.
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_آزاد#ادبیات_راستین#ادبیات_معاصر_ایران#ادبیات_سیاسی#ادبیات_زیرزمینی#کتابهای_ممنوعه#چاپ_زیرزمینی#شعر#شعرمدرن#شعرآزاد#فریاد#شعرفارسی#شعرسپید#شعرنو#شعرممنوعه#بدل#سکوت#انتخابات#آزادی#ایران#کتاب
.

.
#دالکاف_ادبیات
.
زندگی
نان تازه ای ست
که سحرگاه از تنور بیرون می آید
و شب هنگام بیات می شود...
مرا به صبحانه ای دعوت کن
نه به شام...! Dalkaf .
.
#دالکاف #داودکلهری
از کتاب؛: جمجمه های گیج
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #davoudkalhori
#ادبیات#ادبیات_آزاد#شعر#شعرکوتاه#شعرمدرن#شعرآزاد#شعرعاشقانه#شعرنو#شعرسپید#ادبیات_معاصر_ایران#شعرفارسی#عکس_نوشته#تو#من#زندگی#دعوت#صبحانه#عشق#چای#کتاب
.

.
#دالکاف_ادبیات
#هنر_مجوز_نمیخواهد
#هنرمند_راستین_ارشادپذیر_نیست
#وزارت_ارشاد_منحل_باید_گردد
.
واژه و عمل تحقیرآمیز " ارشاد " را به هنر راستین و هنرمند راستین و انسان راستین نمی توان تحمیل کرد، اما به آدمک ها و شامپانزه های مقلد هنر می توان...!
.
از زمانی که واژه ی توهین آمیز " ارشاد " را قبل یا پشت وزارت فرهنگ قرار دادند، همینطور ارشاد دارد فرهنگ را می کند؛ در واقع از پشت به فرهنگ دارد تجاوز می کند و از جامعه هم هیچ صدایی نه آخی نه اوخی در نمی آید، خصوصا از خیلی از هنربندان که اصلا خودشان از قبل تمبان خود را پایین می کشند ( خودسانسوری ) و دنده عقب به وزارت فرهنگ وارد می شوند و در حالیکه مورد عنایت ارشاد اسلامی قرار می گیرند معلوم نیست چطور تحمل می کنند و بعضا لبخند هم میزنند؛ انگار تازه خوششان هم می آید؛ نهایتا برای اینکه مجوز مثلا چاپ یک کتاب یا یک آهنگ یا تئاتر یا فیلم شان را بگیرند حاضرند به هر فرمایش و گایش حاج آقاها و حاج خانم های ارشادی تن بدهند، فقط کارشان مجوز بگیرد و پخش شود!
خیلی ها هم که اصلا مشکلی با ارشاد ندارند چون کارهایشان آنقدر بنجل و چیپ است که اتفاقا مورد استقبال و حتی حمایت وزارت ارشاد قرار میگیرند زیرا که آنها همین را میخواهند که جامعه با چنین کارهایی پر شود.
اما درود بر شرافت آنهایی که تن به این خفت و به این تجاوز نمی دهند و نمیگذارند کسی هنرشان را بگاید حتی اگر تا آخر عمر ناشناخته بمانند و آثارشان در یک دخمه یا ته یک زیرزمین بپوسد...
البته در چندین سال گذشته بیش از قبل شاهد پدیده ای بنام " هنر زیرزمینی " بوده و هستیم که نه تنها در پایتخت بلکه در شهرستانهای کوچک ایران نیز ریشه دوانده است و این یعنی اینکه: وای به حال ارشادی ها و کلیت حکومت دیکتاتوری اسلامی!
#هنر_بر_حکومت_پیروز_است Dalkaf
.
#دالکاف #داودکلهری
اردیبهشت ماه 1396
.
#dalkaf_literature
#dalkaf #davoudkalhori
#هنر#هنرمند#هنرمندان#نویسندگان#نویسنده#خبرنگار#شاعر#منتقد#کارگردان#خواننده#بازیگر#وزارت_ارشاد#کتاب#ناشر#انتشارات#نمابشگاه_کتاب #آزادی #حقوق_بشر
.

Most Popular Instagram Hashtags