#_mentaldisorderr

MOST RECENT

هشتگ های پیج 👇
~~~~~~~~~~~~~~~~~
فن فیک هایی که به طور کامل آپ شده:
#bts_fic_justoneday
#we___are___together
#_bloodslave
#_mentaldisorderr
#_divorce
#_againstart
#nurse_twentieth
#love_perpetuity
وانشات ها:
#bts_fic_one_shot
دقت کنید که بعضی از وانشات ها چند پارته و یه هشتگ دیگه هم داره.
فن آرت هایی که کار خودمونه:
#bts_fic_fanart
و چیزهای فان و غیره:
#btscrazyones

بریم واسه فصل سه(#_mentaldisorderr ).....اسمش شروع دوبارس.(#_againstart)....مثل جدایی ( #_divorce )به پای فصل اول نمیرسه چون صحنه مثبت هیجده نداره وخیلیام منتظراون صحنه هانو کلاداستانایی که اینجوری نباشه دوست ندارن...من فقط دوست داشتم ادامش بدم همین..بریم واسه فصل سه که اتفاقای زیادی میافته...عاشقتونم.. تهیونگ ازشوک دراومدوباعصبانیت دادزد+تو یه حیوونی..کانگ سرخوش خندیدوپاشوگذاشت رومیزش..+راستش نگران بودم که بااون تصادف بمیره ولی انگار جونگین کارشودرست انجام داده..اوه ببین خودشم رسید..تهیونگ برگشت سمت در..یه پسرحدوداسی ساله بود..وقتی بهشون رسیدخم شد..+درست انجامش دادم..تهیونگ حمله کردسمتشویقشوچسبیدوتوصورتش باحرص گفت+لعنتی چطورتونستی یکیوبی دلیل زیربگیری..پسر خونسرددستاشوجداکرد..کانگ+بهتره خودتوکنترل کنی فعلاکه جون سالم به دربرده..این یه هشداربودبه تو..تهیونگ تمام بدنش ازحرص میلرزید..کانگ+حالا چجوری ولت کردن?..جونگین+اون پسره مین یونگی ول کن نبودولی خوده جیمین رضایت داد..کانگ+اون مین یونگی همیشه رومخه شانس اوردیم که اون به جای تهیونگ اینجانیس..تهیونگ بادندونای قفل شدش گفت+ازمن چی میخوای?!..کانگ چندلحظه نگاش کرد..سرشوتکون دادوپاهاشوازرومیزبرداشت وبلندشد..ته سیگارشو توسطل کنارمیزانداخت وگفت+توبایدبشی دست راستم خیلی کاراهست که برام انجام بدی..رفت سمتشوجلوش وایسادوازبالانگاش کرد..تهیونگ+فکرکردی بهت وفادارمیمونم?!..پوزخندزد+مجبوری بمونی..نه انگارباید بهترحالیت کنم باکی طرفی..تویه بار به خاطر ضرب وشتم تو زندان بودی به اشتباه بهت تهمت زدن که یه دختروحامله کردی پدرومادرت تویه تصادف مردن ودیگه اینکه..اهان ارزوت خوانندگیه وحدودیکسالونیمه اومدی سعول بایه دکتررابطه داشتی ولی اون ولت کرده..پوزخندصداداری زد+چندوقت پیشم عروسیش بودمگه نه?!..تهیونگ بابهت نگاش میکرد..کانگ چندبارزدبه شونش+انقدرازت میدونم که بتونم بایه حرکت اشتبات هم خودتونابودکنم هم اطرافیانتو..تو کسی هستی که واقعا مناسب اینکاری..کسی که یه بارهمه چیشوازدست داده باشه میفهمه که ازدست دادن چیزای مهم یعنی چی..روبه جونگین گفت+ببراتاقشونشونش بده وقت واسه حرف زدن زیاده..
#farnoosh76

ادمین فرنوش میخواهد صحبت بنماید:
فصل دوم فیک اختلال روحی(#_mentaldisorderr ) اسمش جداییه(#_divorce ).فصل اول که ترجمه بودومن فقط تو پیج میزاشتمش وزیادتوش دخیل نبودم..ولی...ولی....واسه فصل دوم که خودم نوشتمو چندبار ویرایشش کردموچندبارداستانوکلا تغییر دادم وخلاصه پدرمودراورداگه کامنتا کم باشه نمیزارمش..الان میگین به درک نزار..خخخخ..توفصل دو اتفاقای زیادی میافته کلا روندداستان تغییرمیکنه...فقط یه شرط داره گذاشتن اولین قسمتش..اونم اینه که این پست لایکاش زیاد باشه..نه سی تا..نه چهل تا..پنجاه به بالا...این پیجوبه دوستاتون معرفی کنین..خدایی این همه فیک تواین پیج گذاشته شده ومیشه اخه این انصافه انقدرکم لایک وکامنت بگیریم?!?!..دیگه اینکه اونایی که فصل یکوخوندنوکامنت گذاشتنوروحمونوشادکردن عاشقشونموامیدوارم فصل دومم مثل فصل اول حمایت کنن...
راستی یه باردیگه چنل تلگرام دوست عزیزم که فصل اول اختلال روحی روترجمه کرده بودمیزارم..بریدپیجش بدنمیبینید..@btsfanfictions
پس اپ فصل دوم به شما بستگی داره که چقدراین پستولایک کنین وممبربهمون بیافزایید..>_<
ج________د________ا________ی________ی
بنظرتون چه کاپل دیگه ای به فیک اضافه میشه?!
#farnoosh76

ب پارت سه.... #_mentaldisorderr
یونگی به تلفنش نگاه کرد. پیام داشت . نامجون: بهتره بیای نامجون: خواننده ها اینجان نامجون: فقط یه مدت کوتاه میتونم جاتو بگیرم نامجون: مهم نیس برام نامجون: باید هر چه سریعتر بیای مین یونگی 47 تماس بی پاسخ از نامجون " اوه فاک" یونگی فحش داد و جیمین بهش نگاه کرد "چ...چی؟ " یونگی لپ جیمین رو کشید "بهتره نپرسی. چیز خوبی نبود. باید با من بیای. اونجا شلوغ نباش وگرنه میکشمت ." بعد از چند ثانیه جیمین فهمید یونگی چی گفت و سرشو تکون داد . " پسر خوب." یونگی پاشو روی گاز گذاشت و خیلی سریع به سمت استودیو رفت . یهو یه کامیون ...شوخی کردم **. بعد از چند دقیقه به استودیو رسیدن. یونگی به جیمین نگاه کرد که خوابیده بود. "بیدار شو عوضی دیرم شده ." محکم سر جیمین رو فشار داد و اون از خواب بیدار شد یه کم از رفتار خودش ناراحت شد ولی توجهی نکرد. "بیا دیگه رسیدیم. بلند شو ." یونگی از ماشین بیرون اومد و درو برای جیمین باز کرد. "زودباش." جیمین از ماشین پیاده شد و آستین برادرشو گرفت و دنبالش کرد . با تعجب به اطراف؛ مردم و ساختمونا نگاه میکرد . جلوشو نگاه کرد و یه پسر بلند ترسناک رو دید که بهش نگاه میکرد . " این دیگه کودوم خریه یونگی ؟ " " نمیخواد بپرسی عوضی. حالا بیا باید اون آهنگای لعنتی رو تموم کنم." یونگی گفت و جیمین رو به سمت استودیو کشید " چرا اینا به یه زبون دیگه حرف میزنن؟ " وارد استودیو شدن و جیمین همونطور که بهش گفته شده بود ساکت بود . جیمین به یونگی و پسر ترسناک نگاه کرد که حرف میزدن. "ببخشید بچه. میشه گم شی بیرون؟ اینجا شخصیه." پسر ترسناک گفت و میخواست جیمین رو بیرون هل بده ولی یونگی مچشو گرفت . " اون حتی نمیدونه ما داریم راجع به چی حرف میزنیم. بهش دست نزن. اون خاصه. عادی نیست. خب بیا کارمونو ادامه بدیم." یونگی محکم گفت و باعث شد پسر ترسناک سریع به حرفش عمل کنه . جیمین روی مبل نشست و به برادرش و اون پسر نگاه کرد که بی وقفه کار میکردن . حوصلش سر رفت و پیش یونگی رفت و آستینشو کشید . " چیه جیمین؟ " " ح..حوصلم س...سر ر..رفته ." قبل از اینکه یونگی بتونه جواب بده پسر ترسناک به جیمین نزدیک شد. "سردته؟ چرا این قدر میلرزی؟ " یونگی اخم کرد "بسه نامجون. لطفا ." " عهه.فقط پرسیدم. اون واقعا عجیبه ". جیمین به نامجون خیره شد و بعد به یونگی. "هی...هیونگ م..من ع..عجیبم؟" معصومانه اینو پرسید و باعث شد یونگی بخواد بغلش کنه و بهش بگه که عجیب نیست . ولی فقط به سرش ضربه زد "فراموشش کن برو بشین. وقتی بریم خونه شکلات میخوریم"

پارت یازده.. #_mentaldisorderr .ووووووو...پارت اخرفصله یک.....واسه فصل بعدش توپست بعدی یکم توضیح میدم دربارش.. پارت یازده....حیف کاش پارت اخرش رندمیشد.. در اتاق باز شد و .... " صبح به خیر مین یونگی هیونگ ، دلت واسم تنگ شده بود ؟ " همون صدا، همون بدن، همون چشم ها، همون لب ها، همون پسر، همون پارک جیمین . یونگی نفسشو بیرون داد"ج...جیمین؟"دلیلی برای متعجب شدن نمیخواست وقتی پسر زیبای رو به روشو دید . جیمین به یونگی لبخند زد. لبخندش کاملا متفاوت بود . یونگی هیچ وقت چنین لبخندی ندیده بود . یه لبخند گرم و بالغ سرشار از خوشحالی و عشق . جیمین با صدای شیرینش گفت "من برگشتم یونگی هیونگ ." آهنگ مورد علاقه ی یونگی اون صدا بود . همون صدای قدیمی بود، ولی لحن متفاوتی داشت . لحن محکم. پس اون لرزش ها کجا رفته؟ بلاخره روی لبای یونگی یه لبخند نقش بست. اون بلند شد و نفس عمیقی کشید . جانگوک اونا رو تنها گذاشت . یونگی بدون هیچ دریغی جیمین رو بغل کرد. جیمین صورتشو توی گردن یونگی پنهان کرد . " بلاخره میتونم دوباره گرماشو حس کنم ." دو تاشون در یه زمان گفتن "دلم برات تنگ شده بود ." جیمین سرخ شده بود . نفس کشیدن یونگی توی بغلش این صحنرو براش شیرین تر میکرد . یونگی از بغل جیمین بیرون اومد و به جیمین حس نا امیدی دست داد. ولی دلیلی که یونگی بغل رو متوقف کرده بود این بود که، میخواست به طرز ناگهانی لباشو روی لبای جیمین بزاره . یونگی موجود رو به روش رو تحسین میکرد. دستای کوچیک جیمین موهای یونگی رو نوازش میکردن و بوسه رو احساسی تر میکرن . یونگی بوسرو تموم کرد و به چشمای قهوه ای جیمین خیره شد . " چ..چی شد هیونگ؟ " یونگی لبخند زد و زمزمه کرد "دوستت دارم ." لبخندش نشونه ی خوشحالیش از برگشتن پارک جیمین به زندگیش بود . " من بیشتر دوستت دارم هیونگی !" یونگی فکر کرد "لعنتی. هنوزم دوست داشتنیه ." " یونگی هیونگ، میشه بریم و بازم کیک بستنی بخوریم؟ میخوام باهات وقت بگذرونم ." لرزشی در کار نبود. بدن جیمین آروم بود و لبخندش متفاوت بود . " حتما عزیزم ." " پارک جیمین فوق العاده ی من روز به روز فوق العاده تر میشه ." دکتر جون راجب به درمان و اینکه اون موفقیت امیز بوده گفت و هیچ کدومشون تا به حال به اون اندازه احساس خوبی نداشتن ! " هی بیبی ، چیزی که میخوای رو انتخاب کن " یونگی گفت و روبه جیمین لبخندی زد .. جیمین با خوشحالی سرش رو تکون داد " من این شکلات رو میخوام " صندوقدار سفارش اونها رو گرفت و جیمین مشغول گشتن برای جای خالی – میز خالی – شد .. در حالی که یونگی پشت سرش از منظره متعجب شده بود ..

بریم پارت ده. #_mentaldisorderr .....کامنت جان پی دی نیم...خخخ....... سه روز از اینکه یونگی جیمینو توی بیمارستان ترک کرد میگذره . سکوت خونه ناراحتش میکرد و جای خالیه جیمینو بیشتر به رخش میکشید . پشت پیانوش نشست واهنگی که برای جیمین ساخته بودروبارهازد.. در همین حین حال جیمین خیلی خوب بود ، نه خیلی خوب اما بهتر از یونگی . اون 9 دقیقه بدون توقف به صورت کوکی که به نظرش عجیب میومد خندید . دکتر جون کنار جیمین نشست و دستاشو دور شونه ی اون انداخت . " من خیلی بامزم ، میدونم " " نچ ، من با ... بامزه ترم " جانگ کوک پهلوشو قلقلک داد : " شیطون ، هی بسه دیگه چقد میخندی ؟ باید دارو هاتو بخوری " و دست جیمینو کشید . " نم .. نمیخام بخو ... رم " اون به عنوان یک دکتر احتمال همیچین اتفاقی رو میداد . پس میتونست به خوبی از پسش بربیاد . روی زمین زانو زد و به چشمای جیمین نگاه کرد . " چرا ؟ یونگی هیونگ ازت میخاد که بخوریشون . " لبخند جیمین محو شد وقتی اسم آشنایی رو شنید . " من میخام یونگی هیونگ داروهامو بده " این حرفو زد و دستاشو مثل بچه ها جلوی سینش جمع کرد . دکتر نخودی خندید و لپای جیمینو نیشگون گرفت . " بچه نشو جیمین ، تو باید اینارو بخوری تا یونگی هیونگ خوشحال شه و بهت افتخار کنه ، من قسم میخورم . تا حالا قولمو شکوندم ؟ " جیمین سرشو به عنوان نه تکون داد . دکترش به غیر از یونگی و خانم مین مهربون ترین آدم دنیا بود و برای همینم جیمین خیلی دوسش داشت . بعد از چند دقیقه دکتر جون احساس کرد جیمین بازوشو گرفته که ینی قبول کرده تا داروهاشو بخوره . " پسر خوب ، با من بیا " جانگ کوک لبخند خرگوشی ای زد و جیمینو به اتاقش برد . دکتر جون پرسید : " میخای من ببرمت حموم جیمین ؟ " جیمین سرشو تکون داد : " ن ... نه تو یونگی هیونگ نیستی ." " باشه ، من میرم تا کارامو انجام بدم ، هر وقت نیاز داشتی بهم زنگ بزن . " دکتر جون اینو گفت و جیمینو به عنوان خداحافظی بغل کرد . بالاخره جیمین تنها شد . اون میدونست که نباید اینجوری رفتار کنه . یونگی و دکتر جون همه ی سعیشونو میکردن تا بهش کمک کنن . وارد حموم شد و اجازه داد آب گرم روی بدنش سر بخوره . در حقیقت ، جیمین خودش میتونست حمام کنه اما به کسی نمیگفت چون عاشق این بود که یونگی هیونگ بشورتش . جیمین تصمیم گرفت دیگه اونجوری رفتار نکنه و به خودش کمک کنه تا بهتر شه . این تنها چیزیه که یونگی ، خانم مین و دکترش میخان . بعد از خشک کردن بدنش و پوشیدن یه لباس خوب ، صدای ضربه هایی رو به در شنید . " ب .. بله ؟ " در باز شد . پرستار بود . " سلام ، این از مین یونگیه . "

پارت نهم....................... #_mentaldisorderr .......................... یونگی با شنیدن زنگ ساعت بیدار شد. خمیازه کشید و سنگینی رو دستش احساس کرد. جیمین بغلش خوابیده بود و صورتش خوشحال به نظر میرسید . یونگی لپ جیمین رو کشید "صبح بخیر خوشگل من ." جیمین هوم هومی کرد و در حالی که هنوز خواب آلود بود گردن یونگی رو بغل کرد و به خواب ادامه داد . " از کی رفتارای ما با هم عوض شدن؟ بیدار شو بچه!" یونگی دماغ جیمین رو فشار داد ولی هنوز صدای خر و پف میشنید . " حداقل بزار برم ." یونگی اینو گفت و از بغل جیمین فرار کرد و رفت که دوش بگیره . موهاشو خشک کرد و از حموم بیرون اومد. با دیدن صحنه ی رو به روش شوکه شد. جیمین روی زمین نشسته بود و بهش خیره شده بود . این اتفاق چیز ترسناک یا بدی نبود، فقط جیمین خیلی وقت بود که این کارو نمیکرد . " یعنی بیماریش بدتر شده؟ " یونگی این فکرو کنار گذاشت و به سمت جیمین خم شد. "صبح بخیر. بلاخره بیدار شدی ها؟ " جیمین سرشو تکون داد "آ..آره چ..چون ف..فقط م..ملافه های س..سرد ک..کنارم ب..بودن ." " حتی طرز حرف زدنش بدتر شده . " نمیفهمم. دلیل اون همه هزینه چی بود اگه الان خوب نشده و بدتر هم شده؟ " " هی.. هیونگ؟" صدای جیمین اونو از افکارش بیرون اورد . " بیا بریم دوش بگیریم ." حمومشون خوب پیش رفت و یونگی جوک میگفت که جیمین نمیفهمید ولی لبخند میزد . همه چیز خوب بود . یونگی که منتظر جیمین بود تا لباس بپوشه گوشیش رو برداشت و دید از نامجون پیام داره . نامجون : هیونگ .پنامجون : بیا استودیو نامجون ..: یادته کمپانیمون پول از دست داده بود؟.. نامجون : خوشبختانه یه خواننده با صدای عالی پیدا شده که میتونه کمکمون کنه.. . نامجون : باید یه آهنگ بسازیم که به صداش بخوره . نامجون : خبر خوب. خوانندش تازه کاره . نامجون : پس لازم نیس مثل همیشه نگران باشیم . نامجون : ولی به هر حال وقتمون تموم میشه پس بیا به استودیو . نامجون : ممنون. منتظرم . یونگی آه کشید. کمپانیشون از وقتی یونگی و نامجون و هوسوک آهنگاشونو فروخته بودن پول از دست داده بود. معمولا خود کمپانی ازشون استفاده میکرد ولی خواننده هاش به دلایل شخصی رفته بودن و اون سه تا مجبور بودن کلی کار کنن تا به هدف کمپانی برسن. پول . یونگی به پیام نامجون جواب داد : باشه . گوشیشو توی جیبش گذاشت. یهو جیمین به سمتش دوید در حالی که داد میزد . یونگی جیمین رو قلقلک داد. "خدای من چه قدر پر سر و صدایی ." یه صبحونه ی ساده حاضر کرد و با هم خوردنش . " باید جیمینو ببرم؟ "

پارت هشتم...... #_mentaldisorderr ..زیاد میزارم شماهم زیادکامنت بزارین..........ممنووووووون........ جیمین احساس سرما کرد و زود بیدار شد. به اطرافش نگاه کرد ، امیدوار بود که یکی داره نگاهش میکنه و روی گونش بوسه صبح بخیری بذاره ، ولی کسی نبود . اون کسی که منظورش بود، مین یونگی بود . " هیونگ؟؟ " جیمین مثل همیشه جلوی در منتظر موند "گفت که امروز کاری نداره و میخواد باهام وقت بگذرونه .." " من اومدم ." جیمین وقتی یونگی رو دید که دستاشو باز کرده بود تا بغلش کنه لبخند زد . " هی..هیونگ ک..کجا ب..بودی؟ " یونگی آب دهنشو قورت داد و سعی کرد چیز مناسبی بگه . " یه چیزی به مامان دادم ." فکر کرد که جواب مسخره ای داده ولی جیمین .جیمین بود. حرفشو قبول میکرد . " بریم دوش بگیریم ." حموم اون روز متفاوت بود . پر از خنده و خوش گذرونی بود . یونگی با بازیگوشی شامپو روی سر جیمین ریخت و جیمین که چشمش اذیت شده بود داد زد "هیونگ !" یونگی ترسید "ببخشید پرنسس من. خیلی داره بهم خوش میگذره ." جیمین لباشو غنچه کرد و تی شرت یونگی رو گرفت و اونو به سمت خودش کشید. مستقیم به چشماش نگاه کرد . " چی شده جیمینی؟ " جیمین آه کشید "ن..نگران ب..به ن..نظر میای ." یونگی احساس کرد قلبش تند میزنه. جیمین واقعا دوستش داشت . واقعا خیلی خاص بود که پسری با اختلال روحی سنگین این چیزا رو در مورد مردم میدونه . لبخند زد. "چیزی نیست عزیزم. بیا دوش بگیریم و بریم بیرون چون یه چیزی برات دارم." سعی کرد بحثو عوض کنه . بعد از 32 دقیقه یونگی جیمین رو روی تخت گذاشت و حوله ای روی دوشش انداخت . دنبال لباس خوبی براش گشت . " بیا اینو بپوش ." جیمین شروع کرد به پوشیدن لباسا وقتی که یونگی دنبال دارو هاش می گشت . به آینه نگاه کرد . " چه خوب شدم ." یونگی با جعبه ی دارو برگشت و شوکه شد وقتی جیمین رو دید که بدون لباسای بزرگ و آستین بلندش چه قدر خوب به نظر میرسه . مرتب، خوشتیپ و دوست داشتنی . موهاشو شونه کرد و چتریاشو بالا داد. یه گردنبند گردنش انداخت و بهش یه عینک آفتابی داد . دستشو روی شونش گذاشت . " یه لطفی بهم بکن. فقط برای یه دقیقه آروم باش و سعی کن بدنت نلرزه ." اول جیمین موفق نشد ولی بعد تونست . اولین چیزی که یونگی به ذهنش رسید این بود "لعنتی، برای اولین بار پارک جیمین جذاب و سکسی شده ." " یونگی هیونگ، چرا؟ " " فاک حتی صداشم نمیلرزه. خیلی سکسیه ." جیمین که دید یونگی جوابی نمیده پرسید "یونگی هیونگ چی شده؟ زشت شدم؟ " " خدای من صداش. لبای تحریک کنندش. بدن آرومش. عینک آفتابیش. صورتش. فاک انگار حالا اون ددیه ." " خب بسه میتونی مثل قبل بشی .

یه بار دیگه ایدی کانال تلگرام مترجم این فیکو میزارم واسه اونایی که کاملشومیخوان..بازم میگم من یکم تغییرش دادم..کلاجاهای تهیونگوتغییردادم چون میخوام این فیکوادامه بدم....
ایدی:●btsfanfictions
بریم واسه پارت هفتم....... #_mentaldisorderr .........................
" صبح بخیر بچه ." جیمین خمیازه کشید. "ص..صبح ب..بخیر ." یونگی جیمین رو توی تخت تنها گذاشت و به حموم رفت. بعد از ده دقیقه که اومد بیرون جیمین هنوز خواب بود . کنارش نشست و به سرش ضربه زد "بیدار شو ." جیمین آروم چشماشو باز کرد و از اینکه چرا باید صبح زود بلند شه غر زد . " چون کثیف شدی ." جیمین که به خاطر خستگی چیزی یادش نمیومد گفت "چرا ک..کثیف ش..شدم؟ " یونگی در گوش جیمین گفت "چون تقریبا سکس داشتیم ." جیمین سر یونگی رو به عقب هل داد. "سکس یعنی جنسیت نه؟ " یونگی به اطلاعات جیمین خندید . " واقعا مامان به تو این چیزارو یاد نداده؟ " بعد از چند ثانیه جیمین سرشو تکون داد . یونگی لبخند زد و اونو به حموم برد و به خاطر اینکه کار داشت، بدون اینکه کار دیگه ای بکنه شستش . بعد از حموم کردن، جیمین کنار یونگی نشست و یونگی در حالی که یه آهنگ رو زمزمه میکرد موهاشو شونه کرد . " هی..هیونگ این چ..چه آهن..گیه؟ " لبخند یونگی محو شد . آهنگ، آهنگی بود که پدرش واسش ساخته بود.یادپدرش ناراحتش کرد یونگی محکم گفت "بلند شو ." تصمیم گرفته بود توی خونه کار کنه چون جلسه ای نداشت . " برو داروتو بخور و منو تنها بزار. باید یه تکست رو امروز تموم کنم. در نزن و صدام نکن. برو بیرون ." جیمین احساس کرد قلبش شکست. قبلا خیلی متوجه نمیشد منظور یونگی از کاراش چیه ولی وقتی عشقشو بهش نشون داد دیگه متوجه میشد . " یونگی دوباره ازم متنفر شده ." آروم از اتاق بیرون رفت در حالی که زمزمه میکرد "منم دوستت دارم ." درو بست و یه دقیقه بعد صدای قفل شدن درو شنید که نشون میداد یونگی واقعا میخواد اون بره . جیمین داروشو خورد و تدی رو برداشت و به کار قدیمیش مشغول شد... نشستن روی زمین رو به روی در و نگاه کردن به در و انتظار برای یونگی . یه داد بلند شنید و انگار کسی به میز مشت زد. یونگی بود که کارش به مشکل برخورده بود . جیمین شوکه شد و سریع در زد "هی..هیونگ خ..خوب -" " خفه شو و برو گمشو ."** یونگی بیدار شد . عرق کرده بود و نفساش سنگین بود . خواب خاطراتش رو دیده بود. خاطراتی که ازشون متنفر بود .سکته کردن پدرش به خاطریه سری طلبکارزبون نفهم..اون پدرشوتنهاکسی که همیشه درکش میکردودرواقع یکی مثل خودش بودروازدست داده بود به ساعت نگاه کرد. 8 شب . آه کشید.

ممنون ازکامنتاتون .جان بایستون کامنت بزارین...کیس کیس......... پارت 6..... #_mentaldisorderr ..
جیمین هیچ غذایی نمیخورد . دلش ظرفای یونگی رو میخواست . اتاق بزرگش کمکش نمیکرد. باعث میشد بیشتر احساس تنهایی کنه . روی زمین نشست و زانوهاش بغل کرد و پیشونیشو به در شفاف تکیه داد . از پشت در شفاف میتونست باغ تاریکی رو ببینه که برای خانم مین بود . سردش بود ولی هیچ کاری نمیکرد تا گرم شه . چون هیچ چیزی دور و برش بهترش نمیکرد . فقط، بدن گرم مین یونگی، دستای مین یونگی که با موهاش بازی میکردن، لبای مین یونگی که آروم لباشو میبوسیدن، انگشتای مین یونگی که گونشو نیشگون میگرفتن، صدای عمیق مین یونگی، و عشق واقعی مین یونگی میتونست باعث شه احساس گرمی و خوشحالی کنه . " یونگی هیونگ میخواست من خوشحال باشم. ولی خوشحالی من تویی، مین یونگی ." یک هفته از جدا شدنشون میگذشت و با اینکه فکر کرده بودن با گذشتن زمان درست میشه، هنوز دل تنگ هم بودن . " هیونگ، فکر کنم نیاز داریم حرف بزنیم." نامجون گفت و هدفون یونگی رو روی میز گذاشت . یونگی بهش چشم غره رفت. "سریع باش. کار دارم ." نامجون با خودش گفت "نه نه نباید بترسی. یونگی هیونگ کمک میخواد. فاک فاک ." " فکر کنم افسرده شدی ." یونگی به سمت کامپیوتر برگشت. "خب باشه ." " نه! نه! هیونگ خواهش میکنم گوش بده! فقط همین یه بار ." " خیلی خب دارم گوش میدم ." " من خیلی وقته میشناسمت هیونگ. تو ناراحتی، میشه بدونم چرا؟ لطفا؟ " دیدن اینکه نامجون چه قدر اصرار داشت باعث شد یونگی آه بکشه . یونگی بهش اعتماد داشت و اون همیشه بهش نصیحتای خوبی میکرد . " درباره ی جیمینه ." نامجون با خودش گفت "میدونستم ." " چرا؟ حالش خوبه؟ " " نمیدونم... اون .." گریش گرفت. از این متنفر بود که جلوی مردم گریه کنه . نامجون به پشتش ضربه زد "هی چی شد؟ " یونگی سرفه کرد "بردمش به عمارت مامانم. فکر کردم بهترین کاره ولی این احساساتو دارم. نمیدونم چی کار کنم. مطمعنم جیمین هم تو همین وضعیته. دوستش دارم ..." نامجون به خاطر این جواب تعجب کرده بود ولی فقط لبخند زد . " میدونی، اگه واقعا دوستش داری، و همش این احساسات رو داری، ترک کردنش انتخاب خوبی نبوده حتی با اینکه مردم میگن بهتره اگه کسی رو دوست داری بزاری بره. برای من این حرف چرت و پرته. مطمعنم جیمین بهت نیاز داره، فقط تو. اون برای اینکه من کنارت بودم عصبانی شد. وقتی به چشماش نگاه میکردم، عشق و علاقش برای تو رو میدیدم هیونگ ."

پارت پنجم............................ #_mentaldisorderr ........................................ ساعت 8 شب بود . روی مبل نشستن و مشغول دیدین یه فیلم شدن . یونگی از جیمین پرسید که اگه بخواد دوش بگیره اما اون گفت خستس. "ولی همه کارو که من میکنم ." " ح..حموم خ...خیسه د...دوس ن..ندارم خ..خیس شم ." خیس؟ قهوه ی یونگی با شنیدن حرف جیمین از دهنش بیرون پرید. "وات د فاک؟ " جیمین به یونگی نگاه کرد. "ف...فاک چ..چیه؟ " " اممم یه چیزیه که اممم تو برای یه نفر دیگه اممم انجام میدی." دعا میکرد جیمین با این جواب نامفهوم قانع شه . دهان جیمین گرد شد و سرشو تکون داد . یونگی آه کشید و از قهوش خورد . یهو یه سنگینی روی پاش احساس کرد . نگاه کرد و دید سر جیمین روی پاهاشه و داره نگاهش میکنه . " چی شده جیمین؟ چیزی میخوای؟ " جیمین یونگی رو بغل کرد و من من کرد "امم منو بفاک." با معصومیت اینو گفت چون فکر میکرد فاک یعنی انجام دادن یه کار خوب . یونگی شوکه شد . " چ..چی؟ نه! منظورم اینه که، آیگووو این کار خوبی نیست. باشه؟ " جیمین آه کشید و نشست. "ب..باشه ." یونگی دستشو دور گردن جیمین حلقه کرد. "خوبی؟ " جیمین سرشو تکون داد ولی به یونگی نگاهی نکرد . معمولا همیشه به یونگی زل میزد . یونگی با خودش گفت "عصبانیه، و به یه چیزی احتیاج داره ." " چرا این قد نیازمندی جیمینی؟ " " ن..نمیدونم ." یونگی پوزخند زد و زمزمه کرد "چطوره ببوسمت؟ این که به فاکت بدم ایده ی خوبیه ولی تو آماده نیستی عزیزم ." جیمین فقط لبشو گاز گرفت. نمیدونست چی بگه . یونگی به پای جیمین نگاه کرد. دوباره شلوارش برآمده شده بود . " چه پسر شیطونی." یونگی به جیمین گفت که گونه هاش کاملا قرمز شده بودن . یونگی جیمین رو بغل کرد و خودشو جلو کشید . و در اون لحظه، دومین بوسشون اتفاق افتاد . بوسه شون پر از شهوت بود و با عطش اونا برای همدیگه پر شده بود. ولی از طرف دیگه پر از عشق بود . جیمین که دومین بوسه ی زندگیشو تجربه میکرد کم کم اونو یاد گرفته بود. دستاشو دور گردن یونگی حلقه کرد . همین طور که زمان میگذشت لرزش بدن جیمین متوقف شد . طعم شکلاتی که توی دهن جیمین بود باعث شد یونگی آروم صدایی در بیاره . توی اون لحظات دو تاشون مطمعن بودن ... که عاشق همن . وقتی بوسرو متوقف کردن، یونگی چونه ی جیمین رو گرفت تا دقیقا بهش نگاه کنه . " جیمینی به من نگاه کن ." جیمین که چشماشو بسته بود بازشون کرد و با شهوت یونگی و نگاه عاشقانش روبه رو شد . " دوستت دارم ." " منم دوستت دارم یونگی هیونگ ." جیمین این حرفو کاملا بی نقص زد. بدون هیچ من و من و لرزشی.

پارت چهارم...... #_mentaldisorderr ... جیمین باخودش گفت "پس یونگی هیونگ واسه ی این خوشحال بود. نه بخاطر من ." جیمین برای مدتی طولانی اونجا نشست. با آستیناش و تدی بازی میکرد. یهو دکتر جون به یادش اومد . " د...دلم و...واسه د..دکتر ج...جون تنگ ش...ده ." قرار یونگی اول خیلی خوب بود ولی کم کم شروع کرد به مزخرف شدن . اونا با هم کیک و چای خوردن، درباره ی کار حرف زدن، با هم شوخی کردن و اون زن شروع کرد به نوازش کردن دست یونگی . یونگی میخواست دستشو کنار بکشه ولی این همه چیو خراب میکرد. بهش توجهی نکرد و به صحبت کردن ادامه داد . دختره خیلی حرف میزد. درست مثل جیمین . اما برای یونگی یه فرقی داشتن . حرفای جیمین دوست داشتنی بود اما حرفای اون دختر نه . زمان گذشت و ساعت 5بعد از ظهر شد . یونگی احساس میکرد این برای اولین قرار کافیه اما انگار دختره بیشتر احتیاج داشت . اون بیشتر و بیشتر حرف زد تا جایی که یونگی احساس کرد گوشاش دارن آتیش میگیرن. حوصلش سر رفته بود . " هی، حوصلت سر رفته؟" دختره پرسید و یه چهره ی ناراحت الکی به خودش گرفت . یونگی سرشو تکون داد. "نه. فقط خستم." لبخند زد. یه لبخند الکی . دختره درباره ی کارش به عنوان یه خواننده حرف زد. یونگی بهش احترام میذاشت ولی خب، حوصلش واقعا سر رفته بود . دلش برای من و من ها و اون پسری که همیشه میلرزید تنگ شده بود . ولی هدف اصلی قرار گذاشتن با اون دختر این بود که توجهش به جیمین کم بشه. و خب، اصلا جواب نداده بود . یونگی حرفشو قطع کرد. "ببخشید خانم اما من باید برم خونه ." " اوه اوپا. بیا یه کم قدم بزنیم و بعد برو خونه. لطفا" صورتش بامزه شده بود و باعث شد یونگی بیشتر یاد جیمین بیفته . " آه...باشه ." اونا توی خیابون قدم میزدن که یهو اون دختر بازوی یونگی رو بغل کرد . یونگی با خودش گفت "بازم یاد جیمین افتادم ." یونگی گذاشت اون هر کاری میخواد بکنه تا بتونه به ذهنش که فقط به جیمین فکر میکرد توجهی نکنه . بلاخره به ماشین یونگی رسیدن و اون دستاشو از دور بازوی یونگی باز کرد . یونگی بهش لبخند زد و خواست توی ماشینش بشینه که بازوشو گرفت و ازش خواست اونو ببوسه. لباشو . " اوپا! منو برای خداحافظی ببوس ." یونگی یاد یه چیزی افتاد . " هی...هیونگی، گ...گونمو ب...ببوس ت..تا م..من دا..دارومو ب...بخورم ." یونگی فقط به اون دختر نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد . " زود باش اوپا! منو ببوس !" یونگی خم شد و خیلی سریع لباش رو روی لباش گذاشت و زود عقب کشید . یه لبخند الکی زد و خداحافظی کرد .

پارت دوم..... فردا صبح یونگی به خاطر زنگ ساعت بیدار شد . چشماشو آروم باز کرد اما یه دفعه قلبش ریخت وقتی جیمینو دید که بهش زل زده بود . " فاک ، فاک ، خدای من ، گمشو بیرون پسره ی مریض " یونگی فریادی کشید و بعدش سینه برادرشو محکم هل داد که باعث شد اون روی زمین سخت بیفته . اگه جیمین آدم نرمالی بود ، داد میزد و به یونگی فحش میداد اما نه ، اون فقط لباشو از درد گاز گرفت و باسنشو مالید . یونگی به سمت حموم رفت تا دوش بگیره و درو با شدت به هم کوبید که باعث شد جیمین بترسه. جیمین با پشت قوز کرده دویید سمت اتاقش و تدی شو ( عروسک )برداشت . بعدش همون جایی نشست که یونگی هولش داده بود و منتظر برادرش موند . بعد از 2: دقیقه یونگی با موهای خیس از حموم خارج شد در حالی که حوله ای به دور کمرش بود . جیمین احساس کرد گونه هاش داغ شدن چون به نظرش این صحنه خیلی قشنگ میومد . یونگی دندوناشو روی هم فشار داد : " خدایا ، میشه تو و این چیزای مسخرت از این اتاق برین بیرون ؟ " جیمین توی ذهنش گفت : " برای چی اون دوباره قیافشو اونجوری کرده ؟ چرا نمیتونه مثل دیشب مهربون و گرم باشه ، خانم مین هیچوقت همچین رفتاری با من نداشته " جیمین سرشو تکون داد و در حالی که بدنش میلرزید به بیرون رفت و جلوی در اتاق یونگی مثل قبل نشست . یونگی درو محکم بستو قفلش کرد . بعد از اینکه آماده شد که به استودیوش بره درو باز کردو به آشپزخونه رفت . صبحانه مختصری خورد و کاملا جیمینو نادیده گرفت . کفشاشو پوشید و خواست بره سرکار که انگشتای سرد و لرزونی دور مچش حلقه شد . " چییییه ؟ " پشتشو با چهره ی سردی نگاه کرد . جیمین با لبای لرزونی گفت :" ک.. کججا میر...ی ؟ " " سرکار ، شب برمیگردم یا اگه کارم تموم نشد امشب خونه نمیام " یونگی این حرفو زد و با انزجار انگشتای جیمینو از دور مچش باز کرد . جیمین سرشو به سمت راست کج کرد " من .. من " " خفه شو " یونگی اینو گفت و در اصلی رو قفل کرد و جیمینو در حالی که داشت حرف میزد تنها گذاشت " مم .. ن دلم وا .. ست تنگ می .. شه " جیمین به در بسته نگاهی انداخت . اون فکر میکرد یونگی پشت دره و داره باهاش بازی میکنه. اما متاسفانه یونگی تو راه رفتن به استودیو بود . یونگی وارد استودیو شد و روی صندلی نشست . اون کار کردن و موسیقی رو از هر چیزی بیشتر دوست داره. اشتیاق شدید اون برای موسیقی باعث می شد دوستاش بهش حسادت کنن و بهش احترام بزارن . اگه موزیکی در چارت ها موفق بود، حتما توسط مین یونگی آهنگ سازی شده بود . انگشتانش شروع کردن به رقصیدن روی کیبورد و نوشتن روی کاغذ . صبح، بعد از ظهر، عصر و شب. #_mentaldisorderr

ادمین:فرنوش
اززیادی حجم کامنتاتون اصلانمیخواستم بزارم..پوووف..چندقسمت میزارم کامنت کم باشه دیگه نمیزارم..اگه میخونین خواهشاکامنت بزارین وگرنه من ازکجابدونم اصلا خواننده داره یانه..زمان اپشم سه شنبه وچهارشنبه شد..ممکنه سه شنبه ها نتونم ولی چهارشنبه هاحتمامیزارم..اولین پارت از فصل یک..ترجمه دوست عزیزم fadedmary...لینک چنل تلگرامشم:btsfanfictions@..داستانای ترجمه شده دیگه ای هم توچنلش میزاره دوست داشتین برین بخونین..ممنون که میخونین وکامنت میزارین..راستی هرکیم قبلا اختلال روحی روخونده دوباره اینجا بخونتش چون هم ممکنه بعضی جاهاشو تغییر داده باشم هم اینکه واسه فصل دو و سه که خودم نوشتم گیج نمیشین..عاشقتونم..کامنت یادتون نره هااااا..کسایی که میشناسینو فیک خونن تگ کنین ممنون میشم..
پارت اول...
خواب عمیق یونگی به خاطر زنگ بی وقفه در که به اندازه کافی بلند بود تا اون بداخلاقو از خواب بیدار کنه شکسته شد . یونگی به طرف در میره ، صدا ها خیلی بلندن و اون هر لحظه آمادس که به شخص پشت در فحش بده . اما این کارو نکرد ، چون پشت در مادر و برادر ناتنیش بودن . یونگی با ملایمت پرسید : اینجا چیکار میکنی ؟ صورتش جم شد وقتی برادر ناتنیشو دید که به طرز عجیبی بهش زل زده بود . مادرش گفت : " میذاری بیایم تو ؟ " یونگی از جلوی در کنار رفت تا اونا وارد خونه شن . خانم مین سر برادر ناتنیش که روی زمین نشسته بودو نوازش کرد . یونگی مقابل اونا روی کاناپه نشست . ابروهاشو تو هم گره زد و گفت : خوب ؟ " اوممم آه ، مین یونگی ، از اون جایی که تو الان کار میکنی و فارغ التحصیل شدی ، و من سرم با کمپانیمون شلوغه ، بهت نیاز دارم که از اون تا وقتی من از آمریکا برمیگردم مواظبت کنی " مادر یونگی این حرفا رو با یه لحن جدی زد . " نه من این کارو نمیکنم " این حرف یونگی باعث شد که مادرش عصبانی بشه : " من نگفتم که تو حق انتخاب داری " یونگی آه کشید . اون نمیخواست در برابر مادری که خیلی دوسش داره و هر ماه یا هر هفته بهش پول میده بی ادب و پررو باشه . " آخه چرا من ؟" یونگی سعی میکرد آروم باشه . " چون تو تنها پسری هستی که دارم ، پدرت مرده . میشه برای یه بارم که شده کمکم کنی ؟ " حرفای خانم مین سنگین بودن و باعث شد قلب یونگی بشکنه . اون عاشق مادرش بود و هر کاری میکرد تا اونو خوشحال کنه . خدا رو شکر میکرد که مادرش اونو تو حرفه موسیقی ساپورت میکنه . الان خانواده های پولدار به بچه هاشون فشار میارن که مسئولیت های کمپانی رو به عهده بگیرن اما خانم مین فرزندشو برای ساخت آهنگ و موسیقی حمایت میکنه که این خیلی کمیابه
#_mentaldisorderr

Most Popular Instagram Hashtags