#_bloodslave

MOST RECENT

هشتگ های پیج 👇
~~~~~~~~~~~~~~~~~
فن فیک هایی که به طور کامل آپ شده:
#bts_fic_justoneday
#we___are___together
#_bloodslave
#_mentaldisorderr
#_divorce
#_againstart
#nurse_twentieth
#love_perpetuity
وانشات ها:
#bts_fic_one_shot
دقت کنید که بعضی از وانشات ها چند پارته و یه هشتگ دیگه هم داره.
فن آرت هایی که کار خودمونه:
#bts_fic_fanart
و چیزهای فان و غیره:
#btscrazyones

16
.***هوسوک***یه مردکه کنارپادشاه وایساده بوددستوردادجلوی پادشاه زانوبزنیم همین کاروکردیم نگهبان هم بالاسرمون وایساد.پادشاه بلندبلندشروع کردبه خندیدن وگفت+اون ویه احمق باخودش چی فکرکرده?واقعابایدبراش متاسف بودکه فکرکرده میتونه به شمااعتمادکنه ببینم چه وعده ای بهتون داده هان?!جیمین+قربان ماقبلاهم گفتیم ماازاونجافرارکردیم تازنده بمونیم.یکی توجهموجلب کرد.داشت بادقت نگامون میکرد.حتمامیخوادافکارمونوبخونه مونسترمیگفت اونافقط میتونن فکری که تواون لحظه داریوبفهمن.سعی کردم به خوردن خونم توسط تهیونگ فکرکنم.+فکرکردین بااین حرفامیتونین منوگول بزنین?شماانسانامغزپیچیده ای دارین ادم نمیتونه به حرفایی که میزنین اعتمادکنه.خواستم چیزی بگم که دربازشدوصدای همون دخترتوتالارپیچید+اوه پدریعنی به حرفای منم اعتمادندارین?.پادشاه خندیدوسرخوش گفت+عزیزم توبابقیه فرق داری.دخترنیم نگاهی به ماکردوروبه پادشاه گفت+پس میشه به من اعتمادکنین واین دونفرروازادکنین.پادشاه بازخندیدوبالحن جدی گفت+چراچنین درخواستی داری?.+اون ویه عوضی حتی اگه این هاروبه عنوان جاسوس هم فرستاده باشه بزرگترین اشتباه زندگیشوکرده انسانابه یه ساحره بیشترازیه خوناشام میتونن اعتمادکنن بااعتمادبه اون عوضیاجزضربه خوردن چیزی نسیبشون نمیشه واسیب میبینن ودراخرمیمیرن .حرفای اخرشوبایه حرص خاصی میگفت.خیلی کنجکاوشده بودم که اون دخترکیه وچراداره بهمون کمک میکنه.دخترنفس عمیقی کشیدووقتی اروم شدادامه داد.+ازتون میخوام این دونفروکه هم نوع منن نجات بدین وبزارین تواین سرزمین بمونن مطمعناماتواین جنگ میبریم واوناهم میتونن به دنیاشون برگردن.برگشت ونگامون کرد.
#_bloodslave
#farnoosh76

18
.***هوسوک***رسیدیم.ازرواسب پریدم پایین که پخش زمین شدم دوباره بلندشدم وبه سمت قصردوییدم.داخل شدم.میخواستم برم سمت راه پله که دیدم یه دربازشدوسارادرحالی که سربازامیکشیدنش اومدن بیرون.سارابادیدنم سعی کردازبین دستای اوناخودشوازادکنه.+هوسوک هوسوک نزارمنوببرن هوسوک کمکم کن .دوییدم سمتش که سربازی که گرفته بودش بالگدزدبه شکمم وپرت شدم یه طرف.شکمم روگرفته بودم وازدردبه خودم میپیچیدم وسارارومیدیدم که چطوری بازاری ازم کمک میخوادوسعی میکنه ازدستشون فرارکنه.ولی زوراون عوضیابیشتربودوبردنش زندان.جیمین دوییدسمتموکمکم کردبلندشم.چهارشاهزاده ازهمون دراومدن بیرون.حتماتهیونگم اونجاس.جیمین کنارزدم ودوییدم تواتاق که دیدم تهیونگ داره به سمت درمیادویه مردی کنارشه وهمونطورکه دارن راه میرن حرفم میزنن.که یهومرده منونگاه کردوگفت+یه انسان چراهمینجوری ازادتوقصرمیچرخه وبی اجازه وارداتاق میشه.فهمیدم که گندزدم حتماازمقاماته.تهیونگ معلوم بوددستپاچه شده.خودم گفتم+من برده ی خون پادشاهم.تهیونگ نفس عمیقی کشیدوباخنده ساختگی گفت+بله بله این برده خونمه میدونین که من چقدرعطشم زیادشده.مرده سرشوتکون دادوگفت+بله توهمه جاپیچیده که یه خونخوارقهارین.بعدخندیدوبعدازتعظیم رفت.بلافاصله اینکه دربسته شد.تهیونگ اومدسمتموشونموگرفت وگفت+حالت خوبه?توبایداستراحت کنی.خواست به سمت درراهنماییم کنه که دستشوپس زدم وگفتم+تهیونگ چه بلایی سرسارامیاد?.کلافه دستی تو موهاش کشیدوگفت+همه میخوان که اون مثل پدرش اعدام بشه.+تهیونگ اونکه پدرواقعیش نیس.+میدونم ولی به هرحال اونم تواین جنگ دست داشته نمیتونم جلوی همه وایسم ومانع بشم.پشتشوبهم کردوداشت میرفت سمت تختش که جلوش وایسادموگفتم+تونبایدبزاری بمیره ازت خواهش میکنم تهیونگ اگه اون نبودتوحالت خوب نمیشد.چشماش دودومیزد.کلافگیش هی داشت بیشترمیشد.
#_bloodslave
#farnoosh76

21
.***تهیونگ***اگه بااسب میرفتم دیرمیشد.ازقدرتم استفاده کردم وسریع دوییدم به سمت قلعش.حتی جینم توراه دیدم که داشت بااسبش میومد.ازکناردیوارداخل محوطه قلعه رونگاه کردم.کمانداراتیرمی انداختن ولی من کسی رونمیدیدم هدف گرفته باشن. صدای یورتمه اسب شنیدم.جین بود.ازاسب پایین پریدواومدسمتم.+تواینجاچیکارمیکنی?.ابروهام پریدبالا+به چه جرعتی باهام خودمونی حرف میزنی?درضمن مگه من بایدازتواجازه میگرفتم که بیام اینجا.نگاه متعجبشوازم گرفت وخم شدوداخلونگاه کرد+اوه شوگااونجاست.منم سرموازکناردیواربیرون اوردم.+کوش?.+اوناهاپشت مجسمه قایم شده.+احمق نبایدتنهامیومد+ببینم توواسه نجات شوگاوسارااومدی?+توبازبامن...کلافه گفت+الان تواین وضعیت هم اصرارداری بهت بگم عالیجناب الان معلوم نیس اون عوضی داره چه بلایی سرسارامیاره.+نگران نباش اون منومیخوادوگرنه هوسوکم نمیاورداینجا.+مگه هوسوکم اورده.سرموتکون دادم.+من میتونم باسرعت ازبین تیراردشم وداخل شم.+مطمعنی میتونی?یکی ازاون تیرای چوبی میتونه بکشتت.نگاش کردم.+تونگران منی?.چشم ازم گرفت وداخلونگاه کرد.+اگه میتونی زودتربرو.بلندشدم.نفس عمیقی کشیدم ویه قدم جلوگذاشتم ومثل بادازکنارجین گذشتم.صدای سوت تیرهایی که ازکنارم میگذشت رومیشنیدم.
#_bloodslave
#farnoosh76

20
.***راوی***وقتی هوسوک رفت.کوکی عصبی جلوی جیمین قرارگرفتوشونه هاشوگرفت+حالت خوبه?.جیمین به چشمای نگران کوکی نگاه کرد.ازاون روزسعی میکردزیادباهاش روبه رونشه.بعدازاون بحث وجدل این اولین لاری بودکه باهم حرف میزدن.جیمین خواست دست کوکیوکناربزنه که کوکی کشیدش توبغلش ومحکم به خودش فشارش داد.+جیمین چراازم دوری میکنی?.جیمین دستشوروسینه کوکی گذاشت وسعی داشت ازخودش دورش کنه.کوکی وقتی تلاش جیمین رودیدرهاش کرد.جیمین سرشوانداخت پایینوخواست ازکنارکوکی ردبشه که کوکی دستشوگرفت بادرموندگی گفت+جیمین این همه دوری به نظرت کافی نیست?نکنه ازم میترسی?میترسی مثل سارا...جیمین سرشوبالااورد.کوکی توچشماش دقیق شد+دارم درست میگم?.جیمین تواین مدت سعی میکردازکوکی متنفربشه ولی نمیتونست بیخیالش بشه.میخواست رابطشون مثل قبل بشه ولی نمیتونست حرفای ساراروفراموش کنه.ولی حالاکوکی روبه روش وبافاصله کم ازش قرارگرفته بود.کوکی که سکوت طولانیه جیمین روتاییدی برحرفاش میدونست.کلافه دستی به موهاش کشیدوگفت+باشه باشه اذیتت نمیکنم.برگشت ویه قدم ازجیمین فاصله گرفت که جیمین دستشوگرفت.کوکی برگشت سمتش وقبل اینکه کامل بتونه ببینتش لباش خیس شد.بلافاصله دستشوبردتوموهای جیمین وبدون توجه به خدمتکاراشروع کردبه بوسیدنش.***تهیونگ***دراتاق هوسوکوزدم.مقامات باپیشنهادم موافقت کردن.میخواستم خبروبه هوسوک بگم مطمعناخوشحال میشد.صداش زدم ولی کسی جواب نداد.دستگیره روروبه پایین فشاردادم.قفل نبود.دروکامل بازکردم کسی تواتاق نبود.
#_bloodslave
#farnoosh76

19
.***تهیونگ***حوصله ازتخت بیرون اومدنونداشتم دیشب خواب به چشمم نیومده بود.درزده شدوقبل اینکه اجازه ورودبدم نگهبان اومدتو.باخشم گفتم+مگه من اجازه ی وروددادم.سریع تعظیم کردوگفت+اخه قربان ضروریه.کلافه گفتم+اول صبحی چه چیزضروری ایه?+قربان زندانی وبردتون فرارکردن.هنوزمنگ بودم.چی گفت?بردم?حرفای دیشب هوسوک توگوشم پیچید.نه نه اون به من دروغ نمیگه.نه اون منوگول نمیزنه.یعنی من ازیه انسان گول خوردم?.عصبی ازتخت اومدم پایینوروبدوشامبموبازکردموبه نگهبان گفتم+سریع سربازارواماده کن نمیتونن جای دوری رفته باشن.نگهبان رفت بعدازپوشیدن لباسام ازاتاقم اومدم بیرون.دوست داشتم خودمویه جوری خالی کنم.کاش خودش بودتاسرش دادبزنم که چراداره باهام اینکارومیکنه?چشمم خوردبه مجسمه شیربزرگی که نزدیک راه پله بودبایه لگدانداختمش پایین صدای خوردشدنش یکم ارومم کرد.همه میخواستن جمع شن برای اعدام ولی خوداعدامی نبود.طاقت نیاوردم وسط راهروسرخودم دادزدم+لعنت به توکه بهش اعتمادکردی.***یک هفته گذشته وهنوزنتونستیم ردی ازشون بگیریم.حتی ماماذهن جیمین روخوندولی اونم انگارچیزی نمیدونست.مردم شاکی بودنوفکرمیکردن دختره روازادکردیم.مقامات مدام به قصرمیومدن وتهدیدم میکردن که بایدهرچه زودترپیداش کنم.اوضاع قصراشفته بود.چراروی خوشی رونمیدیدم.به برده ی بی جونی که برام اورده بودن نگاهی انداختم.زیرلب وزمزمه وارگفتم+من یه احمقم?.باتعجب نگام کرد.پوزخندزدم وبه سمت جلوخم شدموگفتم+کسی که میتونست مثله تویه برده باشه منوگول زد.خنده ی عصبیم توکل تالارپیچید.+اره اره من یه احمقم.
#_bloodslave
#farnoosh76

17
.***مهمونی تموم شدوهمه رفتن برای استراحت اتاقی که به وزیرداده بودن کناراتاق پادشاه بود.صورتمون روبایه پارچه پوشوندیم وازاتاق اومدیم بیرون کسی توراهرونبودرفتیم سمت راه پله وبااحتیاط رفتیم پایین.نگهبان جلوی دراتاق وزیروپادشاه انقدرخورده بودن که مست شده بودن وخوابیده بودن.بهترین موقعیت بود.سریع رفتیم سمت اتاق واروم دروبازکردیم.انگارنگهبانه مرده بود.رفتیم داخل ودرروبستیم.وزیردست کمی ازنگهبان نداشت داشت توخواب هضیون میگفت.رفتیم بالاسرش به جیمین نگاه کردم سرشوتکون داد.خنجرودراوردم وبردم بالاسرم.برای اولین بارمیخواستم یکیوبکشم.چشماموبستم.تنهاچهره ای که اومدجلوچشمم تهیونگ بود.خنجروفروداوردم.من کسی که ازخون میترسیدحالاخنجروزده بودتوقلب یکی.چشماموبازکردم.وزیرتوخوابی فرورفته بودکه دیگه بیداری ای نداشت.خنجروکشیدم بیرون.جیمین دستموگرفت وکشون کشون بردم بیرون.هنوزچشمم به سینه خونیه وزیربود.من چیکارکردم?ازاتاق اومدیم بیرون ازخنجرم چندقطره خون چکید.بالباسم پاکش کردم.ازکناراتاق پادشاه ردمیشدیم که دست جیمینوگرفتم.+تودم درنگهبانی بده.رفتم تواتاق پادشاه.صدای خرناسش تواتاق میپیچید.به خنجرتودستم نگاه کردم.اگه میکشتمش همه چی تموم میشدرفتم بالاسرش.خنجروبردم بالا.یعنی بازیکی دیگه روبکشم?چشمم خوردبه گردنش یه گردنبندبودکه یه کلیدبهش اویزون بود.خنجرواوردم پایین.باکشتنش شایدفقط خودمونوبیشترتوخطرمیانداخیتیم.ممکن بودبعدکشتنش بازهم حمله کنن.گردنبندوباخنجرم پاره کردموکلیدوبرداشتم وسریع ازاتاق اومدم بیرون.سریع برگشتیم اتاق.جیمین+اون کلیدواسه چیه?+بایداون مهروپیداکنیم یه صندوقچه هست توتالارکه فکرکنم این کلیدشه.+بایدهمین امشب بری پیداش کنی چون دیگه وقتی نیست.نشستم کناردر.
#_bloodslave
#farnoosh76

15
باحس دستاش روشونم سرموبلندکردم+نگران نباش اگه لونرین چه ماببریم چه ببازیم جون شماتوخطرنیست به مامامیگم که اگه جنگ به نفع اوناتموم شدشمادوتابرگردونه دنیای خودتون.+من نگران خودم نیستم اگه شکست بخورین چه بلایی سرت میاد?.دستاشوبرداشت لبخندش محوشدوباصدای گرفته گفت+میگن پادشاهشون بدجوردوست داره تیکه تیکم کنه به هرحال من که دارم میمیرم دیگه چه فرقی میکنه.رفتم جلووطلبکارانه گفتم+یاااا توحق نداری بمیری هیچوقت هیچوقت.مردمک قرمزش تونگاهم غلط میخورد.توش نگرانی موج میزد.چندثانیه به هم خیره بودیم ومن نفهمیدم کی اینقدرفاصلمون کم شدوکی نگاه من ازمردمک قرمزش جداشدورسیدبه لبای قرمزش.قدبلندش داشت خم میشدوسرش داشت پایین ترمیومد.باصدای صرفه هردومون چندقدم ازهم فاصله گرفتیم.برگشتم سمت صداکوکی وجیمین بودن.کوکی درگوش جیمین یه چیزی گفت وهردوشون خندیدن ورفتن سمت قصر.پوفی کردم.+من بایدبرم پیش سربازا.به قدمای تندش که دورمیشدن نگاه کردم.کاش پادشاه نمیشد.قرمزی شنلش داشت توسیاهی پنهان میشددوست داشتم هرجورشده نجاتش بدم.ازدوتامرگ نجاتش بدم.یکی مرگ به خاطراون سم ویکیم مرگ به خاطرجنگ.رفتم اتاقم به جای خوابیدن تاصبح باخنجری که جین بهم داده بودداشتم تمرین میکردم.صبح رفتیم پیش شوگاواون چیزایی که لازم داشتیم روبهمون دادوطرزاستفاده ازشونوبهمون گفت.مونسترنقشه روبرامون توضیح دادونقشه قصروبهمون دادوازخصوصیات وکلاچیزایی که دربارشون میدونست گفت. داشتم وسایلموجمع میکردم وقت رفتن بود.دربازشد.برگشتم بادیدن تهیونگ بلندشدم.توچهرش معلوم نبودچه حسی داره.شوگابرای وقتی که نیستم مقدارزیادی ازخونم وبراش ذخیره کرده بود.اومدجلووجلوم وایساد+اماده ای؟سرموتکون دادم.نه میتونستم لبخندبزنم نه ازترس گریه کنم.اره من ترسیده بودم.من تواین دنیای عجیب فقط وقتی ارامش داشتموازچیزی نمیترسیدم که تهیونگ کنارم بودولی حالابایدتنهاپاموتومسیری میذاشتم که معلوم نبودچه چیزی انتظارمومیکشه.دستاشوگذاشت روشونم.+هوسوک اگه همین الان بگی که نمیخوای بری مطمعن باش جلوهمشون وایمیسم...سعی کردم لباموهلالی کنم که شایدگول بخوره که نگران نیستم+نه نه من خودم قبول کردم.بی هواکشیدم توبغلش
#_bloodslave
#farnoosh76

14
.***هی یه چیزی روصورتم تکون میخورد.هی میزدم کناردوباره میومد.پشه های اینجاچقدرسمجن.این بارمحکم زدم بهش.صدایی که دادمال یه پشه نبود.یه چشمموبازکردم.بادیدن دوتاچشم قرمزتونیم سانتیم هوارزدمورفتم یه گوشه تخت.تهیونگ باتعجب.+ازمن میترسی?.پوفی کردموخودموجمع وجورکردم.+اخه یهوتواون فاصله کم...صدای خندش تواتاق پیچید.لبخندزدم.دلم واسه خنده هاش لک زده بود.روتخت خوابید.صورتش رنگ به رونداشت.+حالت خوبه?.+اهمم.+میدونی چه بلایی سرت اومده?.+اهمم +ازکجا?توکه بیهوش بودی?نکنه خدمتکارابهت گفتن?.خندش باعث شددیگه چیزی نگم.نگام کرد+یه چیزیت اصلاتغییرنکرده.+چی?+زیادحرف زدنت میدونم چون درسته که بیهوش بودم ولی من یه خوناشامم حسای دیگم فعال بودن مثل گوش.چشمام گشادشدیعنی کل حرفامونوشنیده.بانگاه خیرش فهمیدم شنیده.+اگه قدرتشوداشتم نمیزاشتم اینکاروبکنی.روتخت نشست.خواست بلندشه که سرش گیج رفت سریع رفتم کنارشوبازوشوگرفتم.+جالبه خوبی اون سم این بوده زیاد اشتهایی به خون ندارم.+کجامیخوای بری?بایداستراحت کنی.+نه نه من دودیقه حکومتوول کنم اون عوضیاصاحبش میشن.ازاتاق رفتیم بیرون.چندتاخدمتکاراومدن کمک وباخودشون بردنش.به دورشدن هیکل خمیدش نگاه کردم.امیدواربودم ناریتارودستگیرکرده باشن اونوقت شایدخودم میکشتمش.***تهیونگ***نشوندنم روتخت.به چهارتاشون که تعظیم کرده بودن اشاره کردم راست شن.بابی حالی روبه مونستروجین گفتم+یادم نمیادازادتون کرده باشم.کوکی یه قدم اومدجلو+من ازادشون کردم.+اوه اونوقت باچه قدرتی?.شوگا+الان نبایدسراینکه چراشاهزاده هاازادشدن بحث کنیم چیزای مهم تری هم هستن.
#_bloodslave
#farnoosh76

13
.***تهیونگ***هوسوک رفت بیرون.میدونستم ناراحتش کردم البته تواین چندروزانقدرناراحتش کرده بودم که دیگه این زیادبزرگ به نظرنمیومد.اوردنشون تو.بادیدن مونسترعصبانیتم چندبرابرشد.یادشوگاافتادم.هنوزم باورم نمیشدکه منونجات داده.دوتاشونومجبورکردن جلوم زانوبزنن.+خب خب خب میبینم که نقشه توواون پدرکثیفت به نتیجه نرسید.ناریتا+توکثیفی نه پدرمن تولیاقت پادشاهی رونداری.دادزدم+خفه شوتواین محاکمه نمیخوام صدای هیچ کدومتون روبشنوم ماما ذهنتون روبرام میخونه.ماماازهمون جاباذهنشون اتصال برقرارکردوبعدچندثانیه گفت+ناریتابدون اینکه پدرش بدونه این نقشروکشیده چون فکرمیکنه پادشاهی حق پدرشه ویه جورایی اینجوری میخوادباباش بهش اعتمادکنه.خنده ی عصبی کردموگفتم+اوه پس الان پدرت فکرمیکنه توفقط به عنوان مادرجانشینم اینجایی درسته?قضیه برات خیلی گرون تموم میشه چون باشناختی که ازپدرت دارم عمرابااین گندکاریت کاری برای ازادیت بکنه.ماما+ناریتاهوسوکوبرای نقشش اینجانگه داشتویه جورایی بادیدن هوسوک به فکرعملی کردن نقشش افتاداولین نقشش نگه داشتن هوسوک بودوبعدیش بدبین کردن فرمانروانسبت به شاهزاده ها که اونم باعث زندانی شدن جین شدودراخرم کشتن فرمانروابه طوری که تنهاهوسوک گناهکارشناخته بشه ولی اون نقشش خیلی عجولانه بودویه جورایی فکرنمیکردکه شوگاکه اصلابهش فکرنمیکردتورونجات بده نقشه چهارمش نابودیه مونستروشوگاوکوکی بودکه موفق به انجامش نشد.مونسترروبه ناریتاباخشم دادزد+تویه عوضی اون همه قول وقرارایی که بامن گذاشتی روچجوری میخواستی بزنی زیرش.خواست به ناریتاحمله کنه که نگهبان جلوشوگرفت.ماما+مونسترفقط به خاطررسیدن به قدرت حرفای ناریتاروقبول کردویه جورایی انگارازناریتاخوشش اومده.بااین حرف مامامنوکوکی بادهن بازمونسترونگاه کردیم که سرش پایبن بودناریتابهش پوزخندزدماماخواست ادامه بده که گفتم کافیه الان حتمامیخواست داستان عاشقیه مونستروناریتاروبگه.+خوشبختانه توحامله نیستیومن راحت میتونم هرکاری دلم بخوادباهات بکنم ولی فعلاهردوتونومیفرستم زندان تاتویه فرصت خوب دوتاتون روسورپرایزکنم.
#_bloodslave
#farnoosh76

12
بلافاصله جیمین اومدتو+اون اینجاچی میخواست.استینم رودادم پایین.وبراش قضیه روگفتم.+بایدبه کوکی بگم.+چیوبگی?+خب اونم خوناشامه اگه نسبت به خونت کششی نداشته باشه یعنی اون راست میگه.+یه جوردیگه هم میشه فهمید.ازروزمین بلندشدم.+نگوکه میخوای بری پیش تهیونگ.رفتم سمت در+من نیومدم اینجاکه همش تواتاق باشم.بازوموگرفت+اگه مثله اوندفعه شدچی?بهش لبخندزدم+اون بلایی سرمن نمیاره.ازاتاق رفتم بیرون ورفتم سمت تالارشرقی صداشوشنیدم که داشت بایکی حرف میزد.نگهبان جلوی درگفت+تواجازه ورودنداری.نگاش کردم.چهره ی جدیش ترس تودل ادم می انداخت.یدفعه دربازشدوشوگاازش اومدبیرون.هنوزهمون چهره ی خونسردوسردوداشت.به خشکی گفت+تواخرخودتومیکشی.ورفت.لای دربازبود.یه نگاه به نگهبانه کردم که میخ من شده بود.نکنه هنوزمادهه تاثیرنکرده.تویه حرکت سریع رفتم توودروبستم.یکباربه درکوبیدودیگه بیخیال شد.باشنیدن صدای تهیونگ کنارگوشم سریع برگشتم عقب.کاش این قدرتارونداشت اخرسکتم میده+تواینجاچی کارمیکنی?به درچسبیده بودم واون نیم قدم باهام فاصله داشت.+هیچی..یعنی اومدم ببینمت.نفسمودادم بیرون.+مگه نگفتم دوروبرمن نپلک.یکی ازدستاشومحکم کوبیدبه کنارصورتم وروی در.صورتش تونیم سانتیم بود.+من نیومدم اینجا که تواتاق زندانی باشم.+هوسوک چرانمیفهمی من مثله قبل نیستم خیلی چیزاتغییرکرده.+برام مهم نیست.چیزی نگفت.چشم ازچشمام برداشت وکم کم اومدپایین.نفساش تندشده بود.نگاهش رولبام موند.فکرمیکردم ادامه میده تابه گردنم برسه ولی چرانگاهش همونجاموند.اب دهنموقورت دادم.باحس بیشترنزدیک شدنش نفسم بنداومدوچشماموبستم.لباشولمس میکردم.ولی فقط یه لحظه بودبادردی که توپایین گردنم پیچید فهمیدم اون ماده یااثرنکرده یااصلااثری نداشته یعنی ناریتانقشه ای داره ولی چی?.
#_bloodslave
#farnoosh76

#_bloodslave 11
ماما داشت یه کارایی میکردکه سردرنمیاوردم.فقط چشم دوخته بودم به صورت هوسوکومنتظربودم چشماشوبازکنه.یه دفعه نفس عمیقی کشید.خواستم ازاین که نمرده لبخندبزنم که مشت ماماخوردتوصورتم.صورتم کامل برگشت.مامارونگاه کردم.خیلی عصبی بود.+تویه حیوون شدی یه حیوون پست که حالیش نیس بایدباکسی که دوستش داره چه جوری رفتارکنه پنج سال پیش وقتی میدیدمت که ارومی ومثله بقیه خوناشامانیستی ویکم حالیته این انسانافقط بطری خون نیستن به خواهرم افتخارمیکردم که چنین پسری روبه دنیااورده تاشایدیکم اوضاع روبهترکنه به خودم میگفتم به جهنم که کل نسلم ازبین رفته درعوض یه نیمه پری هس که ممکنه نسل قویتری به وجودبیاره تونمیدیدی ولی من همیشه مراقبت بودم ولی توبامن که بیشترازخواهرم دوست داشتم چی کارکردی?هان?حالابگو بگوبااین پسرمیخوای چیکارکنی هان?میخوای بکشیش?اون کاملاقلبش ازکارافتاده بودانقدرخون خوردی که دیگه حتی اگه نبض برده روهم بانیشت حس نکنی بازم میخوری توحتی به خون جسداشونم رحم نمیکنی.نمیتونست باهام اینجوری حرف بزنه.حق نداشت بافرمانرواش اینجوری حرف بزنه.نتونستم به اون چشماکه مادرم روتوش میدیدم چیزی بگم.چشمم خوردبه گوش بریدش که زیرکلاه شنلش سعی میکردقایمش کنه.من لعنتی میدونستم اون روجوونی وزیباییش حساسه وتمام عمرشوگزاشته تاچشمه جاودانگی روپیداکنه ولی بابیرحمی وقتی که خلاف قانونی که گزاشته بودم عمل کردمجازاتش کردم که گوششوازدست بده.روشوبرگردوندورفت.احساس پوچی داشتم.خوردشده بودم.به اطراف نگاه کردم.کسی نبودجزمنوهوسوک وخونش که کف سفیدراهروروقرمزمیکرد.***هوسوک***یه کابوس وحشتناک باعث شدازخواب بپرم.چشمای خواب الوم رومالیدم وبه اطراف نگاه کردم.اینجاهمون اتاق بوداتاق پنج سال پیش خوناشاماویه سال پیش دنیای ما.چیزی تغییرنکرده بود.دری که به اتاقم بازمیشدرودیدم.ازروتخت رفتم پایینورفتم سمتش.دستم رودستگیرش بودکه دربازشدبرگشتم سمت درجیمین بوددوییدسمتموبغلم کرد.+به زورتونستم کوکی روراضی کنم بزاره بیام پیشت میترسیداون وحشی بلایی سرم بیاره.ازخودم جداش کردم.+به کی میگی وحشی?.بالب ولوچه ی کج ومعوج گفت+اون عوضی تهیونگومیگم
#farnoosh76

10
.***هوسوک***به دیوارنمورزندان تکیه داده بودم خوناشامای زندان کناری باشنیدن بوی خونمون وحشی شده بودن.جیمین توفکربود.یه دفعه گفت +نمیفهمم چراتهیونگ فرمانرواشده?! جوابی نداشتم بدم +حالاچیکارکنیم فردابرمون میگردونن من نمیخوام ازاینجابری .اره خب نبایدم دلش بخوادکوکی شناختتش وخیلی هم باهاش خوبه.پوفی کردم چشمم خوردبه تیکه استخونی که کنارجیمین بودفکری به سرم زد.بایدباهاش حرف میزدم. +جیمین اون تیکه استخونوپرت کن برام. بادست ازادش برش داشت وپرت کردسمتم.برش داشتم نوکش تیزبود.سرموبرگردوندم ومحکم فروکردم توبازوم دندوناموازدردروهم فشاردادم.درش اوردم.جیمین دادزد +روانی داری چی میکنی? نگاش کردم جریان قرمزخونم خیلی زودبه نوک انگشتام رسید.جیمین میخواست بیادپیشم ولی به خاطرزنجیردستش نمیتونست.صدای خوناشامابیشترشد.چن ثانیه ای طول نکشیده بودکه بادیدن نگهبان جلوی درفهمیدم که چه غلطی کردم.اون کلیددروداشت وخیلی راحت بازش کردباچشمای وحشیش زل زده بودبه خون روی دستم. +گورخودتوکندی .اومدجلوومن تاجایی ک زنجیربهم اجازه میدادازش دورشدم.وقتی دیددیگه نمیتونم برم عقب پوزخندی زدوچهاردست وپااومدسمتم.زبونشوکشیدروزخمم.بدجورمیسوخت.جیمین هی دادوهوارمیکرد.ازترس میلرزیدم.همون جورکه زبون میکشیداومدسمت گردنم ودهنش روبازکرد.اماباصدای دادتهیونگ مثل موش فرارکرد.تهیونگ باخشم نگام کردوگفت +من نمیتونم مثل قبل خودموکنترل کنم بهتره تحریکم نکنی.خواست بره که صداش کردم.دادزد +منوتهیونگ صدانکن
#_bloodslave

part 9اینم اولین پارت فصل دو برده خون(#_bloodslave )...ممنون ازاونایی که خوندن ولایک نکردن یاکامنت نذاشتن ومچکرم ازاونایی که خوندن وکامنت گذاشتن....امیدوارم خوشتون بیاد.کامنت یادتون نره.کوماعووو چینگوها
+هی جیمین وایسااومدم دیگه .جیمین طلبکارانه نگام کردوگفت +توک دیگه ازتاریکی نمیترسی پس چرادم منی بزاریکم نفس بکشم .چپ چپ نگاش کردم. +حتمامنظورت ازنفس کشیدن همون گریه زاریت واسه اون کوکیه نامرده. پشتشوبهم کردوگفت +الان یه سال گزشته گریه زاری مال اولاش بودالان فقط بایداه بکشم  دوییدم سمتشویکی زدم پس کلش. +خلی دیگه!من نمیدونم چی ازاون خونخواردیدی که هنوزبه یادشی .به تلافی یکی محکم زدتوسرم وگفت +نه که تونیستی?! سرمومالیدموخودموزدم به اون راه.هنوزم به تهیونگ فکرمیکردم تواین یه سال هیچی نتونسته بودجاشوواسم بگیره.شایدیه هدیه بودتامن طعم محبت روبچشم وبتونم یه جفت چشموگاهی نگران خودم کنم.وقتی اون پری ماروبرگردوندفقط یه روزتواین دنیاگزشته بود.صاحب خونمون همون شب که جلوخونه نشسته بودایست قلبی کرده بودومرده بود.حرفاش که اون شب میزدیادمه. که میگفت دارن میان.فک کنم اونم یه باربه عنوان برده خون برده بودن.البته فقط حدسه.پری میخواست حافظمونوپاک کنه ولی بایه عالمه التماس راضیش کردیم که ازمون بگزره وخیالش راحت باشه که هیچی به بقیه نمیگیم.رسیدیم به همون دوتااتاق داغون اون پیرزن هیشکی روتواین دنیانداش به خاطرهمین ماهنوزتواون خرابه ایم.دم درخونه بودیم که یه بوی خوب حس کردم بویی که منومیبردبه شبی ک ماروبردن.دست جیمینوگرفتم.وایساد.بوکشیدم خیلی نزدیک بود.کشیدمش وباخودم بردم سمت جایی ک حس میکردم ازش بومیاد.
#farnoosh76

part8 #_bloodslave
باشب تابامشغول بودموحواسم نبودکه کجامیریم.وقتی وایسادفهمیدم رسیدیم. بالای یه تپه بودیم کنارش وایسادم.باصدای بلندگفت -هی عجوزه اونجایی? بعدازچن ثانیه یکی که خمیده بودوکلاه شنل روصورتش بودازغاراومدبیرون.یادسایه ای افتادم که اون شب دیده بودم.وقتی نزدیک شدیه نوری ازنوک عصاش بیرون اومدوخودشم قدراست کردوقتی نورروصورتش افتادصورت جوون وزیباش رودیدم.تهیونگ چرابهش میگفت عجوزه. -بچه پرروفکرمیکردم بیخیال شدی ولی انگارمخت ازکارافتاده .اومدجلومن وگفت -این مامانومیخوای ول کنی .به من بود?تهیونگ باخشم گفت -حرف زیادی نزنوکاری روبکن که بهت گفتم. مثله خرداشتم نگاشون میکردم وهیچی ازحرفاشون نمیفهمیدم.زنه که اصن بهش نمیخوردخوناشام باشه برگشت سمت غاروگفت -بیابیرون بچه وقت رفتنه .یکی اومدبیرون من اونونمیدیدم ولی اون چهره منوبه خاطرشب تابامیدیددوییدسمتم اولش ترسیدم ولی وقتی اغوشش روحس کردموصداشوشنیدم ارامش گرفتم -هوسوک خیلی خوشحالم که میبینمت. محکم بغلش کردم وبه تهیونگ نگاه کردم که به روبه روش خیره بودانگارتوفکربود.نمیدونستم چجوری ازش تشکرکنم.جیمین ازم جداشدچهره خندونش تونورشب تابابود.صدای زنه بلندشد -بیاین بریم که بایدیه عالمه برده بیارم باز .بعدانگشتشوگرفت سمت تهیونگ وگفت -اینبارواست یه تپلش رومیارم شایداینجوری عقلت سرجاش اومدوعین بقیه یه خوناشام واقعی شدی .تهیونگ هیچی نگفت.باورم نمی شدکه میخواست ماروبرگردونه.جیمین دستموکشیدوگفت -بیابریم. ازجلوتهیونگ ردشدیم عین مجسمه هاشده بودم نمیدونستم بایدچیکارکنم.دستموکشیدم بیرونوبرگشتم سمت تهیونگ.داشت نگام میکرد.رفتم جلوکه دستشوحرکت دادوخوردم به یه دیوار. -تهیونگ. صداشوشنیدم -مگه نمیخواستی بری پس بروبه پشت سرتم نگاه نکن واینجاروفراموش کن .برگشت ودورشدورفت توتاریکی.به دیوارکوبیدم وصداش زدم.دستی روشونم نشست. -یه انسان تواین جهنم زندگی خوبی نداره بهتره حرفی ازموندن نزنیوازفرصتی ک برات پیش اومده استفاده کنی .برگشتم سمتش اشکموپاک کردم وگفتم -توچی هستی? -من یه پریم تنهاپری باقیمونده که شدم برده فروش ایناتهیونگوازبچگی میشناسم این احمق ازاولم بی عقل بودولی بایدازاین بی عقلیش استفاده کنی. دستموگرفت وسواریه تک شاخ شدیم برای اخرین باربه سرزمین خوناشامانگاه کردم.ولی جزتاریکی چیزی ندیدم
#farnoosh76

Part7 #_bloodslave
***کل خدمتکارای قصرعوض شدن ولی چه فرقی میکردخوناشام خوناشامه دیگه.ازاتاقم اومدم بیرون تهیونگ نبودازاتاق رفتم بیرون ازیکی ازخدمتکاراپرسیدم گفت توتالار شرقین.رفتم اونجاویکم دروبازکردم باحرفی که شنیدم وایسادم وگوش کردم ونرفتم تو.***تهیونگ***-هوسوک نبایدبره اون که مثله بقیه برده هابی مصرف نشده. شوگاخنده چندش اوری زدوگفت -توکه ازخونش نمیخوری حداقل بزارماازش استفاده کنیم بعدلاششوببرن واسه بقیه .دیگه حرفاشوطاقت نیاوردم ورفتم یقشوچسبیدم. -میشه خفه شی? مونسترگفت-شوگاراست میگه تونه ازاون مصرف میکنی نه میزاری بقیه ازش استفاده کنن میدونی اگه مقامات بفهمن ک داری اینجوری بایه انسان رفتارمیکنی شاکی میشن. کوکی که اصلاازش انتظارنداشتمم رفته بودتوجبهه شوگا -توهنوزنیش دومم بهش نزدی نکنه نیمه خوناشامی? مثله بادرفتم سمتش شوکه شد -چی تومختون میگزره? بازشوگابازبون نیش دارش گفت-اگه یه خوناشام عادی ای همین الان بیارش وجلوهمه خونشوبخور .جین تاییدکرد.ومونستردستوردادبیارنش.دربازشدونگهبان گفت -رعیس خودش اینجاس.برگشتم سمتش اومدطرفم وروبه روم قرارگرفت دهن بازکردم چیزی بگم که گفت -همروشنیدم بهتره کاری که میگنوبکنی .توچشماش خیره شدم اگه این نیشومیزدم بهم وابسته میشدوبهم عادت میکردحتی اگه ازخودم میروندمش بازم هیچی نمیگفت.وقتی دیدکاری نمیکنم دستشوبردپشت سرم وسرمونزدیک کردبه گردنش بوی خونش مستم میکردنزدیک گوشش گفتم -اگه این نیشوبزنم بهم وابسته میشی .اروم گفت-پس ب خاطرهمین جیمین... حرفشونیمه گزاشت.سرشوبه سرم چسبوندودرگوشم گفت -برای من فرقی نمیکنه هردوحالتش برام یکیه
#farnoosh76

.part6 #_bloodslave
***هوسوک***جونیورعلفی که دستم بودروگزاشت دهنش.دوروزگزشته بودوندیده بودمش.بدون اینکه بخوام بهش فکرمیکردم.صدای راه رفتن یکیوشنیدم فکرکردم تهیونگه سریع سرموبلندکردم.یه سربازبودکه یه اهوباخودش اورده بود.لبخندزدم انگاراونروزحرفموشنیده بود.بلندشدمورفتم طرفش.اولش بیقراری کردوخواست فرارکنه ولی وقتی دیدنمیخوام بهش اسیب برسونم رام شد.جونیوراومدطرفش هم قدوقواره خودش بوددورش چرخیدازشون فاصله گرفتمورفتم سمت سربازه -توسربازتهیونگی? باصدای کلفتش گفت -بله .سریع پرسیدم -تهیونگ کجاس?حالش خوبه? هنوزجوابمونداده بودکه زمین زیرپامون شروع کردبه لرزیدن سربازه دوییدومنم دنبالش بادیدن سربازای سواره که باسرعت دورمیشدن وایسادیم.سربازه زدتوسرشوگفت -وای شروع شد. شروع کردبه دوییدن دنبالش رفتم وبلندگفتم -چی شروع شد? همونجورکه میدوییدفریادزدجنگ جنگ.ازحرکت ایستادم پس حمله کردن.اسباخیلی سریع حرکت میکردن جوری ک طوفان خاک بلندشده بوداسترس بدی به جونم افتاده بود.به سمت قصردوییدم بایدقبل ازاینکه بره میدیدمش.خدمتکاراهم توجنب وجوش بودن.یکیشون روکه داشت میدوییدنگه داشتم وگفتم -تومیدونی تهیونگ کجاس? سریع گفت-اوناجلودروازن .ولش کردم ودوییدم همون سمتی ک سربازا میرفتن.که محکم خوردم به دیوارنامرعی.پرتم کردروزمین.لعنتی فرستادمودوییدم به سمت باغ وتاجایی که دیوارنبوددوییدم رسیده بودم به اونوردروازه.تهیونگودیدم که سواره یه اسب سیاهه صداش زدم ولی نشنید.فکری به سرم زد.پوست دستموشروع کردم به تنه درخت کشیدم. انقدرکه چند لایه ازپوستم کنده شدوشروع کردبه خونریزی.رفتم کناردیوارنقشم گرفت برگشت سمتمومنودید.بااسبش اومدسمتم لباس جنگی تنش بودویه شنل قرمزهم روشونش.ازاسب اومدپایین.اونطرف دیوارموند

Part5 #_bloodslave
هوسوک***شب شده بودازرفتاری که باجیمین داشتم ناراحت بودم ازاتاق اومدم بیرون وبه سمت اتاقش رفتم امیدواربودم که کوکی برنگشته باشه.لای دروبازکردم کسی روندیدم کامل بازش کردم کسی نبودرفتم سمت اتاق جیمین درشوبازکردم نبود.یه لحظه ترس برم داشت نکنه بلایی سرش اومده?سریع دوییدم به سمت باغ ووقتی کامل اطرافموتاریکی گرفت وایسادم.اب دهنموباصداقورت دادم.باصدای لرزون جیمینوصدازدم.صدای خش خش ازپشت سرم اومدبرگشتم ولی هیچی ندیدم.نمیدونستم کدوم طرف برم هیچی نمیدیدم.دوباره صدای خش خش برگشتم سمتش که بادیدن یه جفت چشم کاملاقرمزنفسم بنداومدداشت بهم نزدیک میشدصدای خرناسش رومیشنیدم. یه گرگ بود.شروع کردم به دوییدن که خوردم به دیوارمطمعن بودم همون دیوارنامرعیس.داشت میومدسمتم نمیتونستم جیغ بزنم.یه دفعه انگاریکی رامش کردناله کردوکم کم دورشد.خواستم نفس راحت بکشم که یه جفت چشم قرمزدیگه داش بهم نزدیک میشدگرگ نبود.یه خوناشام بود.به دیوارچسبیدم میدونستم که اگربهم دست بزنه این دیواربازمیشه ومیتونم فرارکنم.وقتی خب بهم نزدیک شدصداشوشنیدم -تواینجاچیکارمیکنی? تهیونگ بود.بی اختیاررفتم بغلش دستشودورم حلقه کردونزدیک گوشم گفت -تلاطم خونتوحس کردم وفهمیدم داری ازیه چیزی میترسی واومدم دنبال بوی خونت نبایدشبابیای بیرون گرگاروشباازادمیکنیم .باناله وخواهش گفتم -بزاربرم بزارازاینجابرم بزاربرم دنیای خودم ازت خواهش میکنم .حلقه ی دستشوتنگ ترکرد. -باشه باشه اگه راهی پیداکردم برای برگشتت بهت میگم.***تهیونگ***میدونستم راه برگشت چیه ولی نگفتم یه جورایی بهش عادت کرده بودم به جریان خونش وبوش بااین وجودکه یه باربیشترطعمشونچشیده بودم ولی دلم میخواس دوباره بچشم شایدبه خاطراینکه زیادخون انسان نمیخورم وباخوردن این خون حس خوناشامیم حسابی فعال شده.وقتی فهمیدم داره سرم به سمت گردنش کشیده میشه سریع ازش جداشدم من کامل میدیدمش ولی اون به خاطرتاریکی منونمیدید.باتعجب داشت نگام میکرد.دستشوگرفتموباخودم بردمش قصردستموول کردوروبه روم قرارگرفت بانگرانی گفت -جیمین تواتاقش نبودفکر کردم توباغه ورفتم دنبالش ولی نتونستم پیداش کنم .صدای کوکی اومد -نگران نباش جریان خونشوحس میکنم میرم دنبالش
#farnoosh76

Part4 #_bloodslave
ازاهوجداشدم ودوییدم سمتش -اگه خواستم بیام پیشش چجوری ازاین دیوارردبشم? -دیوارومیکشم عقب تر .-یاااپس تودرستش کردی?چجوری درستش کردی?شماهاچ قدرتای دیگه ای دارین?میتونی غیبم بشی یاجادوکنی? کلافه برگشت سمتم وانگشتشوگزاشت رولبموگفت -توهمیشه انقدحرف میزنی? سرموبه علامت نه تکون دادم ولی همیشه جیمینم ازدست پرحرفیام مینالید.راه افتادومنم به دنبالش وقتی به پله هارسیدیم دوباره محکم خوردم به دیوارواون راحت ردشد.انگارخودشم یادش رفته بوددیواره اینجاس.برگشت سمتم وقتی دیددارم پیشونیم رومیمالم خندیددستشوگرفت سمتم دستشوگرفتم وواردزندان قصرم شدم.به سمت راه پله هامیرفتیم که یکی صداش زدبرگشتیم سمتش اوه اوه قیافه این ازاون شوگاهم وحشتناک تره به قیافه تهیونگ نگاه کردم زیادوحشتناک نبودبیشترجدی بودنش باعث میشدازش بترسی.پسره به دستمون که تودست هم بودنگاه کردسریع دستموازتودستش دراوردم.دیدم هنوزنگاهش رودستامه دستمونگاه کردم داشت به خونی که اززخمم میومدنگاه میکرددستموپشتم قایم کردم. -چیزی شده? -بیااتاق کنفرانس همه اونجاجمعن. تهیونگ روبه من خیلی خشک گفت -برواتاقت. ازم فاصله گرفت ورفت.دست خونیموزیرلباسم قایم کردم تاکسی نبینه ودلش خون نخواد.جالب بودکه تهیونگ عکس العملی نسبت بهش نشون ندادیعنی میتونه خودشوجلوخون انسان نگه داره?!

Part3 #_bloodslave ***هوسوک***دوروزه تواین اتاق لعنتیم.عین زندان انفرادی هیچ پنجره ای نداره.اون پسرموقرمزه هم معلوم نیس
کدوم گوریه صداشومیشنیدم که تواتاقه ولی اصلاانگارن انگارکه من اینجام.فقط وقت ناهاروشام یه خدمتکارمیومدبهم غزامیدادمثله همیشه خدمتکاره راس ساعت همیشگی اومدتو.یه پیرزن بودکه اصلا نمیشدبه قیافش نگاه کردبدترازصاحب خونه عجوزمون بود.قبل اینکه بره بیرون -ببخشید. برگشت سمتم نفس عمیقی کشیدموگفتم-من تاکی بایداینجابمونم باصدای کلفت وخشنش گفت -تواینجازندانی نیستی میتونی بری بیرون ولی نبایدازقصرخارج شی وفکرفراربه سرت بزنه وگرنه پخ پخ. دستشوروگردنش کشید.نزدیک اومدترسیدم وتوخودم جمع شدم خم شدروم ویهولباسموازشونم کشیدپایین وبه گردنم نگاه انداخت.پوزخندی زدوگفت -شانس اوردی که دست فرمانرواتهیونگ افتادی اون زیاداشتهایی به خون انسان نداره. ازاتاق رفت بیرون.پس اسمش تهیونگه.به ظرف غزانگاه کردم دلم نمیکشیدبخورم چون نمیدونستم که گوشت چیه ولی مجبوری خوردم.بایدجیمینوپیدامیکردم.بایدنقشه فرارمیریختیم.اروم ازاتاق اومدم بیرون چقداحمق بودم این چند روزاصلاامتحان نکردم ببینم درقفله یانه.به اتاقش نگاه کردم اخه سیاه سفیدم شدرنگ بدسلیقه!دراتاقشوبازکردم ویه نگاه به راهروانداختم کسی نبودرفتم سمت اتاقی که اون روزدیدم جیمین ازش بیرون اومداتاق اول بود.ازجلوی یکی ازاتاقاردمیشدم که درش بازشدویکی ازش بیرون اومداونم خوناشام بودموهاش سفیدیه دست بودخودشم رنگش عین گچ بودوباعث شده بودقرمزیه چشماش خیلی ترسناک به نظربرسه تامنودیدبالبخندی که دل ادموخالی میکرداومدسمتم.چن قدم رفتم عقب وخوردم به دیوارخودشوچسبوندبهم وبوکشیدوگفت -چه بوی خون تازه ای میدی.
#farnoosh76

Most Popular Instagram Hashtags