[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#98ia

521 posts

TOP POSTS

نام رمان: افسانه ارابلا
نويسندگان: sedi 79، Paniz 1300
تعداد صفحات: 472
خلاصه داستان :
۳ سرزمین وجود داره که هرکدوم راه و رسم و رسوم خودشون رو دارن. اولین سرزمین برای فرشته هاست و دومی برای شیاطین و سومی برای انسانهای عادی.
تولد فرشته ها و شیطان ها به اولین اشک و خنده انسانهای عادی بستگی داره… اولین خنده هر انسان یک فرشته و اولین گریه هر انسان یک شیطان رو متولد میکنه حالا اگه کسی با اولین خندش با قطره ای اشکش مخلوط بشه چی پیش میاد؟ چه موجودی متولد میشه و پا به جهان هستی میذاره؟
ژانر داستان : تخيلي- عاشقانه
منبع: www.98ia.com

نام رمان:شوکا عروس جنگل
نویسنده:مهدیه mhk
تعداد صفحات:142
خلاصه داستان :

رمان در مورد یه دختره ، یه دختر به نام شوکا …
شوکا تو روستا زندگی میکنه ، روستای قصه ما ارباب جوانی داره که زن داره اونم نه یکی بلکه دو تا . اما به خاطر یه اتفاق زندگی شوکا با این ارباب گره میخوره…
منبع:www.98ia.com

نام رمان:تا تلاقی خطوط موازی
نویسنده:zed-a
تعداد صفحات:529
 خلاصه داستان :

اپیزود اول ؛ بهار ، هفت سال پیش مرتکب خطایی میشود.خطایی که دو دوست نوجوانی اش هم در آن دخیل هستند. خطایی که جـــبرانی ندارد. خطایی که یک خط بطلان روی تمام آینده و آرزوهای بهار میکشد.
اپیزود دوم ؛بهار از دوستانش جدا میشود و سعی میکند گذشته را فراموش کند. تا حدودی هم موفق میشود. زندگی خودش را دارد. روزمرگی هایش را . مثل یک “دختر” عادی.
اپیزود سوم ؛ماه همیشه پشت ابر نمیماند! با ورود سرگرد سید امیر احسان حسینی به زندگی بهار؛ همه چیز بهم میریزد… نمیدانم؟! شاید هم برعکس،همه چیز مرتب میشود…
موجود در كانال 😊🌹😀

نام رمان:بی قرارم کن
نویسنده:مهرنوش
تعداد صفحات:468
 خلاصه داستان :

رمان بی قرارم کن ، درباره تولد عشقی اس در میان دروغ نیرنگها . سرگذشت زندگیه دختری به نام آهو. دختر جوانی که روزگار براش سرنوشت سختی رو رقم میزنه . بخاطر رفتار نامناسبی که پدرش همیشه با مادرش داشته از مردها بیزار بوده .مخصوصا که متوجه میشه پدرش زن دیگه ای هم اختیار کرده. اما چرخش گردون زندگی میچرخه و میچرخه تا همین تنفر جاش رو به عشق میده و ناخواسته آهو رو در برابر عشق به زانو در میاره اما از اونجایی که چرخون زندگی ساکن نیست …….
موجود در كانال 😊

نام رمان:دلواپس توام
نویسنده:VAN I A.b
تعداد صفحات:412
خلاصه ی داستان:
داستان درباره ی دختریه که بعد از ازدواج خواهرش،یه مشکلاتی براش پیش میاد که مجبورمیشه بره و توخونه ی دامادشون برای مدتی زندگی کنه…
تو اونجا اتفاقی براش پیش میوفته که اصلا فکرشم نمیتونسته بکنه…زندگی بیخیالو روحیه ی سرخوشش توی اون عمارت دچار تغییر میشه
پایان خوش
منبع:www.negahdl.com

نام رمان: سنت شكن
نويسنده: الناز محمدي
تعداد صفحات: 593 خلاصه داستان :
به روزهای کهنه که برمی گردی ردپایی از اشتباهات می بینیم. اشتباهات کوچیک وبزرگی که گاهی سایه اش تا ابد دنبالمون میاد.درست مثل سایه ی مرگ سرد و وحشت آور…
قصه ی یک زن،یک مرد،یک کودک ویک قوم تکرار میشه.
هرکس به دنبال حرمت خودش می دوه.یکی حرمت دل ودیگری حرمت خون و هم خونی…
یک قصه ای که ساده شروع میشه. ساده رو این روزها شاید طور دیگری باید معنا کرد. چون سادگی و بغض ودلتنگی همراه هم میاد.
دو روایت داریم از دوزمان که سپری شده و درحال سپری شدنه اما نقطه ی اتصال این اتفاقات گذشته ودرحال گذر زندگی و آینده رو شکل میده. اتفاقاتی که حقیقت ها رو باز میکنه.چشمها رو بینا می کنه و می بینیم که هر سنتی حق نیست و …”
منبع:www.98ia.com

نام رمان:در حسرت آغوش تو
نویسنده:n!loof@r
تعداد صفحات:247
 خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و…….
منبع:www.98ia.com

شخصیت های دو رمان عشق و احساس من و آبی به رنگ احساس من

شخصیت های رمان فرشته من

MOST RECENT

#چکامه_ی_ایرانی
من از ۲ جِهان دست کشیدم بانو
هرچند که خم کرده کمر تا زانو
کوتاه شده برای قلبم اینک
سقفی که نامش آسمان ست بانو
شبگرد خیال روی ماهت هستم
اما دگرم بخاب گشتم بانو
بیگانه صفت شدم با ذاتم من
من زنده نی ام، بخاب دیگر بانو
مردی که همه عمر قلندر بودش
دیگر به خیال سپرده خاطر، یاهو
........................ 📝#مرگ_قلندر
✏️👤 #آریو_ب
#J_Ar_Ef
#ARio_B
@iranian98chakAme
___________________________
#J_Ar_Ef #j_ar_ef #ARio_B
#آریو_ب #شعر #شاعر #چکامه #چکامه_سرا #ادبیات_معاصر_ایران #ادبیات #ادبیات_معاصر #نودهشتیا_98ia #نودهشتیا #نودهشتیا_دات_کو #98ia #قلندر_شب #رهگذر_شب

.
حالِ خوب یک همراه که حال همه رو خوب میکنه.
تشکر از رکسانای عزیز برای عکس قشنگش :)
#radiocactus #radio #98ia

شب هاي من روز است،ان قدر نور ميپاشد به پنجره ي اتاقم كه پرده ام را ميكشم اما باز لابه لاي درزهاي پنجره نور اميد تو خدا،خودش را از ان زوار كوچك ميرساند به من،جا ميكند در دلم ...كه صبح وظهرو بعداظهر حتي غروب جمعه برايم روز روز شود،روشن روشن...
حتي اگر سماجت و لجبازي كار دستم داد،اگر درزهاي پنجره را نالايقانه به رويت بستم تو وارد شو...در هم نزن...يكهو وارد شو...الهام شو...خدايي كن و بنده ات را غافلگير كن...از اعجاز حضورت...بي اجازه...ناسلامتي خداي مني!....اجازه نميخواهد ورودت به دلم.....هميشه...حتي وقتي،درها و پنجره ها را به رويت ميبندم ! تو به كفر نگير،هميشه در عشق،خودخواهي و انتظار هم هست...انتظاروخودخواهي بنده ات را تو به دل نگير🙏🏻🌹
شب خوش
#سوگند_رمضاني
#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#فريدون_مشيري#فروغ_فرخزاد #پروين_اعتصامى #كيكاووس_ياكيده#98ia#دل#ناب#عاشقانه#مهدي_سهيلي#علي_قاضي_نظام#يغما_گلرويي#نودوهشتيا#98ia#عكس

متولد شدم،در بهمني برفي،و نامم گذاشتند سوگند، به شكرانه ي سوگندي كه ياد كردند تا اخر دنيا به پاي هم مجنون باشند،و من به حرمت نامم سوگند ياد كردم هيچ گاه به كذب قسم نخورم و به واسطه نامم ،تجلي عشق نابشان،عشق بپروانم حتي اگر دشمنم هم باشي،من تو را دوست خوبم صدا ميزنم تا دوست داشته شوم نرم نرمك،تولدم مبارك💕
#✏️سوگند_رمضاني
#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#فريدون_مشيري#فروغ_فرخزاد #پروين_اعتصامى #كيكاووس_ياكيده#98ia#دل#ناب#عاشقانه#مهدي_سهيلي#علي_قاضي_نظام#يغما_گلرويي#نودوهشتيا#98ia#عكس

داستان شب اول هزار و يك شب
داستان هزار و يك شب تلفيقي از سه زبان هندي ،عربي و ايراني،در واقع داستان مشرق زمينه و روايات گر داستان هاي جذاب و دل نشين،اميدوارم كه لذت ببرين و نظراتتونو با من در ميون بزارين،سپاس🌹❤
داستان بازرگان وعفريت
#سوگند_رمضاني
پيانوي استاد شهرداد روحاني
#قصه #پيانو#هزارو_يك_شب#شهرداد_روحاني
#صدا#اوانامه#اذرخرم#azarkhorram#دوبله#قصه

.كاش ميشد يادبگيري وجود تك نفره ات را كه بدبينانه تنها صدايش ميزني،دوست داشته باشي...مثلا خودت را برداري و ببري دو فنجان چاي دارچينت را دوبار هورت بكشي...مثلا براي خريد لباسهايت به سليقه ي خود خودت اعتماد كني...و شك نيندازي به جان خودت...مثلا بدون اينكه واهمه داشته باشي كه نكند اني كه از همه به من نزديكتر است،روزي بزرگترين ضربه را به من بزند و خوبي هايم را تهديد جانم كند...به خودت تكيه كني وخيالت اسوده از هرچه دوست دشمن نما از هيچ چيز در دنيا نترسي...مثلا جاي اينكه وقتت را حرام نمك نشناسي ان حسوداني كه به ظاهر خوشبختيت را ميخواهند و پشت سر حسرت مي خورند...وقتت را بگذاري روي قلمي كه استعدادش را داري و با شخصيت هاي نوشته هايت شب و روز زندگي كني....و جاي فكرهاي خاله زنكي ،به اخر رساندن داستانت فكر كني و بستني توت فرنگي را در اغوش دهانت مزه مزه ميكني....كاش ياد بگيري خود تك نفره ات را،كه با بي انصافي مي نامي تنها عاشقانه دوست بداري.
#سوگند_رمضاني
#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#فريدون_مشيري#فروغ_فرخزاد #پروين_اعتصامى #كيكاووس_ياكيده#98ia#دل#ناب#عاشقانه#مهدي_سهيلي#علي_قاضي_نظام#يغما_گلرويي#نودوهشتيا#98ia#عكس

من از ان قماش دخترها بودم كه ناخن هايم هر هفته شكلك هاي به خصوصي به خودش مي گرفت،ناخن كارم براي خرده فرمايش هاي من،اوستايي شده بود در نقاشي ،يك بار بادكنك مي خواستم ،بارديگر گوزن و درخت هاي كريسمس...وقتي تو امدي...صورت دختر و پسري را كشيد كه ميانشان قلب هاي صورتي و قرمز بود...دو روز بعد دعوايمان شد،شب را با گريه خوابيدم و به خودم گفتم فردا صبح پاكش ميكنم!اگر تو محو شي...ديگر اين طرح را ميخواهم چه كنم...صبح شد و از ضعف بيهوش شدم....بردنم بيمارستان....و وقتي قطرات سرم تنم را يخ مي كرد...اس ام اس اشتيت كه صدايم كردي تنم را گرم گرم كرد و عكس دستانم را كه سوزن فرو رفته بود برايت فرستادم...دستي با ناخن هاي صورتك دار و بيمار دستان تو....يك هفته نگذشت كه باز همديگر را از دست داديم...تو رفتي و من ماندم و ان ناخن ها كه دلم نمي امد پاكش كنم...صبوري كردم...منتظر ماندم و باز...خبري از تو نشد...در عكسهايم ناخن هايم را محسوس نشان مي دادم و باز خبري از تو نشد...وقتي اطمينان پيدا كردم كه ديگر دلت را نمي برم....گفتم طرح ناخن كاشته ام را پاك كنند و ناخن ها را از بيخ و بن بكشند....و بعد رفتن تو...هيچ طرح و شكلي نتوانست مرا شاد كند...من ماندم و ناخن هاي كوتاه با لاك هاي ساده و تك رنگ....هيچ يادم نميرود كه وقتي صورت ان پسرك كه به خيالم صورت تو بود با استون ناپديد مي شد چطور اشك هاي معصومانه ام روي دستانم ميريخت ...و دستان تورا طلب ميكرد...كاش ميتوانستم از همان ناخن هاي كوتاه و بي رنگم باز برايت عكس بفرستم ،كه بگويي الهي فداي انگشتان بي رنگ و بي رمقش شوم..كه براي من به اين روز افتاده.....
#سوگند_رمضاني
#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#فريدون_مشيري#فروغ_فرخزاد #پروين_اعتصامى #كيكاووس_ياكيده#98ia#دل#ناب#عاشقانه#مهدي_سهيلي#علي_قاضي_نظام#يغما_گلرويي#نودوهشتيا#98ia#عكس

من هميشه ادم وسطي بودم،هميشه!نه از ان دخترها كه گيسوانشان را از باد هم پنهان ميكنندو نمازشان قضا نمي شود...نه از ان قماش نيمه عريان ها و مغز ظاهربين و توخالي..كه اينده و فكرشان متمركز به خوشي اني و در خوي حيواني اسيرند...و در تن گرفتار!من دوشيزه ي وسطي بودم،ابشار موهاي خرماييم هميشه ازاد،روي شانه هايم،روسريم كه شل مي شد دستي براي صاف شدنش نميكشيدم..ميگذاشتم وجودم زيبايي را حس كند و موهايم هواي مطبوع خدارا لمس،انتخاب لباسهايم معيارش زيبايي بود فقط حتي اگر پوشيده باشد،و نمازخواندنم بسته به خوشحالي روحم،خدايم را داشتم گاهي بدون ذكر ايات..گاهي وقتا با ملودي هاي شيرين دوست داشتم بدنم شادي را به خود تزريق كند...و گاهي وقتها شادي بيشتر را در سكر اور بودن نوشابه اي ميخواستم...كم كم اما حس كردني...و در اين دنيا،اين وسط جا ماندن،ميان انچه لذت را در ان حس ميكني با انچه كه خدايت ميپسندد،درجازدن است..سردرگم ماندن روح،...اين وسط بودن،اين وسط جا ماندن،چيزي نيست جز اينكه نه خدا در اغوشت ميگيرد و نه زمين پذيراي وجود توست....
نوشته:#سوگندرمضاني

#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#فريدون_مشيري#فروغ_فرخزاد #پروين_اعتصامى #كيكاووس_ياكيده#98ia#دل#ناب#عاشقانه#مهدي_سهيلي#علي_قاضي_نظام#يغما_گلرويي#نودوهشتيا#98ia#عكس

نگاهم كرد و گفت:قلم خوبت به چه كارت ايد وقتي رمز و راز خوش نويسي نميداني،مثل دخترك نازيبايي كه مهر ميورزد،گفتم تابحال كسي ان قدر مهربان نبوده برايت كه زشتيش را ديگر نبيني...
سيگاري را اتش زد و گفت او با همه فرق داشت،جور ديگري زيبا بود...
#سوگندرمضاني
#داستان#متن#شعر#نثر#عشق#رمان#كتاب#نشر#دنيا#عكس#طبيعت#نويسنده#نويسندگي#قلم#نوشته#خط#دلتنگي#عكس#98ia

نام كتاب:و_تمام_میشود
نویسنده:SunDaughter

خلاصه:  دیگه نه یه دختر پونزده ساله ی ابرو برم ... نه یه بیست ساله ی عاشق پیشه ... الان بیست و پنج سالمه ، من فرق کردم... تو فرق کردی... همه چیز عوض شده ! -بعید میدونم... هروقت سنت یکی از مضرب های پنج بود یه کاری دستمون دادی ...!
خندیدم... با صدای بلند ... راست میگفت ... مثل همیشه...!
موجود در كانال 👐 #رمان #98ia

Most Popular Instagram Hashtags