[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#یاسر_نوروزی

203 posts

TOP POSTS

.
مجرد بازی

#یاسر_نوروزی

آنقدر خانه مجردی دوست داشتم که نگو. برای همین روز اولی که خانه مجردی گرفتم، اول لنگ بستم دور خودم کمی دور پذیرایی قدم زدم. این اولین آرزویم بود که جلوی اولیا واقعا نمی‌شد و عیب بود. دوم این‌که کمی داد زدم مثل کسی که ایستاده رو به جالیز. مثلا دستم را بگذارم کنار دهانم هوار کنم: «مَش یاسر هووووی!» بعد تخمه خریدم، پوستش را تف کردم روی موکت و مادرم نبود با دسته جارو برقی بزند به قوزک پایم. شب هم موقع فوتبال با صدای بلند شعارهای استادیومی دادم، چون وقتی با پدرم فوتبال می‌دیدیم، فقط باید سر تکان می‌دادم و می‌گفتم: «پاس متینی بود!» یا «در سایه عنایت مربی، در نیمه بعدی موفق خواهند بود!» بعد همان‌طور که لای تک‌تک دندان‌هایم را چک می‌کردم، حتما پوست‌تخمه رفته باشد لایشان،‌ مسواک نزدم و خوابیدم. صبح هم صورت‌نشسته چای تی‌بگی خوردم. می‌شد در یخچال را باز کنی، چنگ بیندازی توی هندوانه، بطری آب را برداری و بدون این‌که آب را بریزی توی لیوان، بروی بالا و قلپ‌قلپ کنی، ظرفش را هورت بکشی، بشقاب‌ها را نشسته بریزی توی سینک هشتصد روز بماند و حتی گاهی بازی‌های جالب با خودت بکنی. مثلا دستت را بگیری روی دهانت و ادای این را دربیاوری که یک‌نفر از پشت به تو حمله کرده و دارد خفه‌ات می‌کند! می‌دانید؟ اصلا نمی‌فهمم آدم‌ها هی می‌گویند تنها هستیم، چون واقعیت آن است که من دونفرم. خودم با خودم حرف می‌زنم، خودم قربان صدقه‌ام می‌روم و خودم گاهی بشدت از خودم کینه به دل می‌گیرم، قهر می‌کنم. گاهی هم کارمان به ناسزا می‌رسد ما دو تا. خلاصه حتی «عقل کل» را هم برای فرار از تنهایی نیاوردم. یک جغد سفید نه‌چندان بزرگ بود که پسرعمویم از شمال آورده بود و داد بهم. داشت می‌رفت خارج از کشور. «عقل کل» ولی تا یک مدتی نگاهم نمی‌کرد. جغدی بود با نگاهی از کنار یا زیرچشم. بعد از یک مدت هم به این نتیجه رسیدم که «عقل کل» مشکوک است. نه به من. به پشه‌های پروازکننده نصفه‌شبی شک داشت، به گوشت‌های لخمی که برایش می‌انداختم شک داشت، به بشکن‌هایی که جلو رویش می‌زدم، شک داشت و حتی وقتی نشسته بودم روی مبل و کتاب می‌خواندم، باز شک داشت. حتی وقتی می‌رفتم جلوی قفس و مدتی چشم تو چشم می‌شدیم، باز «عقل کل» بهم شک داشت. گاهی هم فکر می‌کردم حیوانی بود که کلا احساسات نداشت. می‌دانید؟ سرتاپای آدم را از عقل و خرد هم پر کنند هیچ خوب نیست. بالاخره آن لالوها یک مقداری باید احساسات باشد، یک مقداری روحیات و کمی هم جسمانیات. این را «عقل کل» بهم یاد داد. 🔽ادامه در کامنت🔽

#یاسر_نوروزی
اصغر کمالی تاریکی کوچه‌ها را علم ‌کشید. چون علم‌کش‌ها اغب میخواهند در روشنای پرژکتورها، لابه‌لای چراغ‌ها، بین چشم‌ عزادارها خودی نشان بدهند و علم باشند. والا که خرابه‌ها و تنگ کوچه‌های تیره، جای زیر تیغه رفتن نیست. به گذرهای تاریک که می‌رسیدند، مرد او بود که صدا می‌کردند و زیر علم می‌رفت. بعد دوباره وقت روشنایی، صف علم‌کش‌ها غلغله می‌شد که نوبت، نوبت ماست! می‌دانید؟ امشب دلم آن کوچه پس‌کوچه‌های تاریک است. گرفته. چون دنیا همیشه بوی ریا گرفته. و مردان بامرامِ روزگار همه رفتند. تنهایی‌ام را فقط با این صفحه قسمت می‌کنم. سهمی از آن هم برای ارواح رفتگان. سهمی از آن هم برای علمدارانِ بی‌نشان. و سهمی برای حتا یک نفر که مثل من امشب دلش رفته. رفته مانده به سال‌هایی که کنار یک مرد راه رفتم. کنار یک مرد نفش کشیدم. یک مرد را دیدم. و فهمیدم که مردان خدا همه تنها بوده‌اند. مردی که وقتِ مرگش یکی از دوستانم گفت:‌ «یاسر. نمی‌تونم اینو به کسی بگم ولی به خدا بُعد عوض می‌کرد. از دیدنش می‌ترسیدم. روی صندلی نشسته بود ولی یک لحظه انگار جلو چشمم جا عوض می‌کرد. تو می‌فهمی من چی می‌گم ولی چطوری می‌شه این‌ها رو به آدم‌ها گفت؟ می‌دونی آقای دکتر کی بود؟» می‌دانم. می‌دانم که دوباره به شطح و طامات متهم می‌شوم یا خرافه‌نویسی و تجسم موجودیتی که خیلی‌ها گمان می‌کنند دروغ است. اما حقیقت را تو همیشه به انکار یک خروار آدمِ دیگر بشناس. میکروفن‌ها روبه‌روی صدای حقیقت همیشه خاموش است. دوربین‌ها همیشه رو به فریب برگشتند. و مردم عظمت را گاهی در آدم‌هایی جستند که در قیاس با یک شاخه‌ی صدر کوهی هم نمی‌آید در شمار. چون مردان خدا در سکوت کمر به کمک بستند و یک آن چشم باز می‌کنی و می‌بینی که رفتند. بعد این جمله‌ی آقای دکتر را می‌فهمم که ‌گفت: «عزتِ اصلی، مالِ بعدِ مرگه.» و خوشه خوشه خفت را بگذار روی دوش کسانی که او را دیدند و نفهمیدند. یک نفر چند وقت پیش، وقت تماشای فیلم «مسیر سبز» به من گفت: «کاش یکی بود اینطوری دردمون رو دوا می‌کرد!» زدم روی پایم. نه یک بار. چند بار زدم. با تعجب برگشت و گفت: «چی شده؟» گفتم: «این چیزهایی که تو می‌بینی کارهای دم دستیِ آقای دکتر بود. پس چی فهمیدی این‌همه سال اومدی رفتی؟» بعد خاطرم آمد که چند بار به دیدنش آمد مشکوک و مردد؛ دائم در این حدس و گمان که این مرد ملحد است یا مؤمن؟ فریب‌کاری‌ست که در کسوت مردی بی‌خطر جلوه می‌کند یا متظاهری که قصد نیرنگ و ریا دارد؟ چند سال دورادور آمد از دور این مرد را رصد کرد و رفت و هر بار (ادامه در کامنت)

.
میدهم تکیه به آغوش خیالی که مرا

بین تنهایی من
سخت بغل می گیرد
... #یاسر_نوروزی
.
#زمستان #بهمن
#iran #tehran

🔸عروسی خاص! 🔸 ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ با دیدن دو خری که پاهای‌شان را بالا آورده بودند، جا خوردم! برادر داماد همان‌طور که گره کراواتش را سفت می‌کرد و مرا داخل تالار می‌برد، گفت: «نلی خیلی دوست داشت اسب باشه ولی نتونستیم تو این فرصت اسب پیدا کنیم. بابت همین‌ها هم کلی هزینه کردیم!» بعد ادامه داد: «اما خب، تقریبا شبیه همون فضایی شده که می‌خواستیم! می‌دونی؟ هر کاری کردیم که مراسم خاص باشه. هر کی ببینه دهنش باز می‌مونه! حالا خودت می‌بینی! الان هم عروس و داماد عقد رو خوندن دیگه باید کم‌کم از محضر برسن!» همزمان دو پیشخدمت مجسمه‌ای از یک مرد هخامنش را جاساز می‌کردند بین خرها. برادر داماد از من عذرخواهی کرد و فورا رفت. ناچار روی صندلی ‌نشستم. چند دقیقه بعد هم با ورود عروس و داماد غوغایی بین جمعیت راه افتاد و همه کف زدند. وقتی هر دو جلوی خرها و آن مجسمه نشستند، خانمی با کاغذی رنگی در دست وارد شد و شروع کرد به خواندن: «اینک‌ ای مرد آریایی! در پیشگاه انجمن آیا سوگند می‌خوری که هماره همسرت را نگهبان و پشتیبان باشی؟» داماد ایستاده بود و نمی‌دانست چه چیزی بگوید. از دور و بر دو، سه نفری انگار سر جلسه امتحان باشد، تقلب می‌رساندند. داماد هم تند و مستأصل گفت: «باشه، آری! می‌خورم!» خانم با اخم نگاهش می‌کرد. بعد رو کرد به عروس و گفت: «و اینک‌ ای زن آریایی! در نزد انجمن آیا گواهی می‌دهی که به شویت وفادار بمانی؟ گواهی می‌دهی؟» بعد از این‌که عروس گفت می‌دهد، ناگهان دو نفر با سرنیزه وارد شدند! ریش‌های انبوه داشتند با کلاهی شبیه سربازان هخامنش که آمدند و دو طرف عروس و داماد ایستادند. جمعیت کف می‌زد. خانمی که آن متن را خوانده بود، کنار خرها پابه‌پا کرد. بعد دوباره خواند: «پس اینک‌ ای مرد برنا و توانا! بدان و آگاه باش که زین پس این زن را تویی یار و پشتیبان!» حس این را داشتم که دارند رستم را به عقد عروس درمی‌آورند.
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

#یاسر_نوروزی
ماجرای عجیبی که یکی از شاگردان قدیمی آقای دکتر برایم تعریف کرد: ***
- «چنان چکی به من زد که نشستم زمین!»
پدرش را می‌گفت. من پسربچه‌ای هفت ساله را فرض کردم که در عوالم شیطنت‌های کودکانه غرق است. تکلیف مدرسه را ننوشته یا درس نخوانده. شب پدر از راه می‌رسد، کتاب درس را از دست پسربچه می‌گیرد، سوالی می‌پرسد یا در افکار خودش گمان می‌کند که وقت تأدیب است. پسربچه هم طبیعتا زل می‌زند به چشم پدر. پدر از هزار جا رانده و مانده، تمام خشم خود از کار، خستگی، درد معیشت، غم نان، زجر زندگی و فلاکت ناآگاهی را جمع می‌کند در کف دستی که چند ثانیه بعد قرار است بخوابد بیخ گوش این پسربچه.
گفت: «نشستم رو زمین. تو چشم‌های بابام نگاه کردم. منو می‌دید که شلوارم رو خیس می‌کنم. حالا چند سالمه؟ هفت هشت سال بیشتر ندارم. جوری منو زد که چند وقت بعد لکنت زبون گرفتم. یعنی اینطوری زد! بعد این لکنت زبون همینطور با من بود تا بیست و هفت سالگی؛ زمانی که دکتر رو دیدم»
اول اتوبان نیایش، موبایل‌به‌دست، رفتم نشستم روی یکی از نیمکت‌های پارک. غروبی که ناگهان دلم تنگ شده بود برای آقای دکتر و خدا این مرد را رسانده بود با من حرف بزند، بلکه دردم را تسلی بدهد. پشت گوشی می‌شنیدم که ادامه داد: «دیگه من این لکنت زبون رو همینطور با خودم داشتم. از اون به بعد وقتی می‌رفتم سر کلاس‌، معلم‌ها که می‌کشوندن منو پای تخته،‌ جواب نمی‌دادم. حالا بلد بودم درس رو ولی جواب نمی‌دادم. واسه همین نمره‌هام یه‌سره پایین بود. درس‌ها رو پشت هم می‌افتادم؛ هشت، نه، تجدیدی، مردودی. واسه‌م البته مهم نبود چون درس رو بلد بودم. خلاصه همینطوری این وضعیت با من بود تا کلاس اول نظری که یه معلم ادبیات داشتیم، یادش به خیر، به اسم آقای کریمی، هیچ‌کس تو مدرسه اینو قبول نداشت چون بداخلاق بود. این اومد یه روز به من گفت: "زنگ تفریح وایسا کارت دارم!" ما هم وایسادیم این اومد. جالب اینجاست اولین نفری بود تو زندگی‌م که از من پرسید: "از کِی زبونت می‌گیره؟" یعنی طوری که می‌خواد کمک کنه گفت. چون کسی که نقص عضو داره از ترحم خوشش نمی‌آد. من هم دوست نداشتم کسی بخواد بهم ترحم کنه منتها دیدم این اومده واسه کمک. گفتم: "از بچگی." گفت: "عب نداره. یه کتاب بهت می‌دم، اینو بردار جلو آینه بخون، کلماتی که زبونت نمی‌چرخه ادا کنه، روی یه کاغذ بنویس، تو زنگ تفریح بعدی بیا واسه من بخون. همه معلم‌ها می‌رفتن تو زنگ تفریح گپ زدن و غذا خوردن و اینجور چیزها، این نمی‌رفت. وایمیستاد تا براش بخونم. خیلی کارش به دلم نشست، هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. با این حال (ادامه در کامنت)

دل من ارگ بَمی بود که با چَشمانت

بی خبر آمدی و خانه خرابش کردی. . .

#یاسر_نوروزی

🔸هانیه توسلی: چرا رفتی، چرا من بیقرارم؟ ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ هیچ عیبی ندارد آدم حیوان‌دوست باشد اما روزی که خر پدربزرگم مرد، گفت: «تلف شد!» و نگفت: «الاهی بابایی برات بمیره. خدا کنه زودتر بیام پیشت!» همان‌طور که بیل را برمی‌داشت خاکش کند، اضافه کرد: «بی‌صاحاب حیوون!» صاحبش طبیعتا خودش بود اما به شکل غیرمستقیم نشان می‌داد که ناراحت است. البته آن خر، خر پیری بود و طبیعتا عمرش دیگر به جهان نبود. می‌رفت ته باغ می‌چرید و اگر کسی می‌خواست بنشیند رویش، زانو خم می‌کرد و از جایش تکان نمی‌خورد. درواقع بعد از سال‌ها تجربه خریّت به این نتیجه رسیده بود که چه کاری است آدم‌های بی‌مصرف را هی روی خودش سوار کند؟ برای همین می‌نشست و حتی سواری هم نمی‌داد؛ اما پدربزرگم یک‌ سال بعد سگ بزرگی خرید و آورد باغ تا نگهبان باشد، نگذارد خرگوش‌ها کلم‌ها را بخورند و اگر دزد آمد، واق‌های بلند کند، دزد در برود. اسمش را هم گذاشت «گرگی» که نشان می‌داد مایه افتخارش است. منتها وقتی اولین‌بار چوبی پرت کرد و داد زد: «بیارش گرگی!» گرگی به پاچه‌اش هم نگرفت. خم شد، قضای حاجتی انجام داد و پشتش را کرد به پدربزرگم. مادربزرگم همزمان از روی ایوان می‌گفت: «خوبت شد؟ صد بار گفتم سگ نیار تو این باغ،‌ ما این‌جا رفت و آمد داریم! زهره‌مون می‌ره!»‌ با این حال پدربزرگم همچنان کوشا بود. صبح‌ها برایش پای مرغ درست می‌کرد، نان خشک در آبش ترید می‌کرد و گاهی هم دور از چشم ما به تربیت حیوان همت می‌گماشت. تربیتی که فقط براساس یک اصل استوار بود؛ پرتاب چوب و تکرار این جمله که «بگیرش گرگی!» من خاطرم نمی‌آید گرگی یک‌بار رفته باشد چوب را برگردانده باشد. حتي یک‌بار هم که خر همسایه، مش ذبیح، رم کرد و آمد باغ، باز هم حضور گرگی فایده‌ای نداشت. پدربزرگم طناب گرگی را باز کرد و داد زد: «برو بیرونش کن گرگی!» و ما دیدیم که گرگی شتاب گرفت سمت خر تا او را سر جایش بنشاند. منتها چند دقیقه بعد از لای درخت‌ها و علف‌ها دیدیم که ماجرا برعکس شده و این گرگی است که دارد از دست خر مش ذبیح فرار می‌کند. صحنه‌ سخیفی بود از حیات وحش مبنی بر تعقیب یک سگ توسط خر! چند ‌سال بعد گرگی هم دار فانی را وداع گفت و من دوباره همان جمله را از دهان پدربزرگم شنیدم: «بی‌صاحاب حیوون، تلف شد!» بعد هم بیل‌به‌دست دوباره شروع کرد به کندن چال. این صحنه بعدها درباره یک گاو شیرده بزرگ، خروس جنجگوی مرغدانی و چند حیوان دیگر هم تکرار شد. طبیعی هم هست. بالاخره جانوران عمری دارند و قرار نیست تا ابد روی زمین زندگی کنند.
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

#یاسر_نوروزی
تمام کسانی که بی حقد و غرض او را می شناختند، می دیدند که چگونه به تمام حرف هایش، مو به مو، عمل می کند. برای همین نفس نفس آرزو دارم دوباره ببینم ش. بعد بنشینم به تماشای مردی که تمام مردم را به یک چشم می دید و به تمام آن ها از دل و جان خدمت می کرد؛ از ملحد و بی دین و حتا بی خدا گرفته تا مذهبی و لاط و روشنفکر و دانشگاهی و بی سواد. چون می گفت: «خدا هم همینه. بین بنده هاش فرق نمی ذاره. من چی کاره م که بخوام بین تون دیوار بکشم، بگم تو بیا، تو نیا!» هرچند که عده ای نمک خوردند و نمک دان شکستند. مقصودم کسانی نیست که به اشتباه خود پی بردند چون خدای بهشتی پور، خدای آغوش های همیشه است. خدایی که امکان ندارد بندگان پشیمان را در رجعتی دوباره میهمان نباشد. مقصودم آنهایی است که پا از حد خود فراتر گذاشتند و چند ماه آخر را به هر مکر و حیلتی چنگ زدند. خواستند آبرویش را ببرند غافل از اینکه مرد خدا را خدا نگهبان است. هرچند مدرکی هم نداشتند و نیافتند اما به محض اینکه خواستند آسیبی برسانند، مرد خدا حکم مرگ از خدا گرفت و رفت. چنانکه سعدی می فرماید: «چراغی را که ایزد برفروزد / هر آنکس پف کند ریشش بسوزد.» البته یک روز هم می رسد که بالاخره راحت و بی دغدغه خیلی چیزها را بنویسم. آن روز بالاخره می رسد. از جمله روزهای آخر که در دفترش بودم. گمان می کردم آقایی فرض کن به اسم «زید» خیال ضربه به دکتر را در سر دارد در حالی که در آتش فتنه، دوستش «عَمر» می دمید. گفتم: «بیچاره اون دوستش چی می کشه از دستش آقای دکتر!» سر تکان داد و گفت: «آره بنده خدا!» و هیچ چیزی اضافه تر نگفت. در حالی که تازه بعد از مرگش فهمیدم بخشی از این ظلم زیر سر همان «دوست زید» بوده؛ «عَمر»! در واقع حتا تا دم مرگ هم به حرف هایش پایبند بود و آبروی کسی را که چنین ضربه مهلکی به او زده بود، پیش من نبرد. حرف هایش فقط درس نبود، رفتارش درس بود و زیباتر اینکه مگر می شد او را ببینی عاشقش نباشی. هر کسی را که کراهت از چهره اش ریخت، بدانید که از خدا نیست. هر کسی که خدا را در شکل و شمایل خود دید، از خدا نیست. هر کسی که هر باوری را به اسم خدا به شما تحمیل کند، از خدا نیست. و هر کسی که به اسم دین به بندگان خدا آزار برساند، هیچ چیزی از خدا و خداوندی اش نمی داند. چون آن مرد خدا همیشه می گفت: «اگر من هم شما رو به خودم دعوت کردم، بزنید تو دهنم! چون به هر کسی غیر خدا تکیه کنید، می افته. به قول طرف که می گه "با خدا باش پادشاهی کن / بی خدا باش هر چه خواهی کن"». در همان آخرین دیدار گفتم: «آخرش چی آقای دکتر؟ (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
دفتر آقای دکتر خدمتکار یا آبدارچی یا چیزی شبیه به این‌ها نداشت. از مال دنیا بی‌نیاز بود و می‌توانست انواع خدم و حشم را به خدمت بگیرد اما مردان خدا را با خدمت به مردم بشناس نه شماری خدمتکار و خدمت‌گزار. گاهی حتا با وجود انواع مشغله می‌دیدم که خودش بساط ناهار را به پا کرده. ناگهان بین نوشتن مقالات، سامان دادن کسب و کار و رسیدگی به 400 کارگروه مختلف، اعم از تولیدی‌ها، مراکز ترک اعتیاد، مغازه‌های مختلف، حجره‌های خرید و فروش که همگی زیر نظرش کار می‌کردند، می‌دیدی تند می‌آید بیرون برای سر زدن به غذا. دست‌پخت فوق‌العاده‌ای هم داشت و آن روز خورشت بِه پخته بود که من رسیدم. هم‌زمان خاطرم هست یکی از بچه‌ها پرسید: «آقای دکتر، "زمان" هم موجود زنده‌ست؟» برگشت و گفت: «بله.» و اضافه کرد که بعدا دلیلش را برایش توضیح خواهد داد. حیف که بعدها یادم رفت از او بپرسم چرا. هرچند گاهی هم می‌پرسیدم و می‌گفت: «این‌همه می‌خوای بدونی که چی؟ بارت رو انقدر سنگین نکن. عمل نداری، عمل کن.» گاهی هم البته با دقت و جزئیات برای هر کدام‌مان شرح می‌داد. آن روز اما تفاوت داشت. قبل از پخت غذا نشسته بود سالن کوچک کناری اتاق کارش. چند نفری هم بودند. من اما از آن میان مردی را خاطرم هست با پیراهن گل‌دار و زنجیر طلا به گردن و انواع دستبند و گردن‌بند دور مچ‌ها. از وقتی داخل رفتم، یک‌بند حرف می‌زد و آقای دکتر را تماشا می‌کردم که خیره نگاهش می‌کند. مرد درباره حیوانات حرف می‌زد یا همچین چیزهایی. چند دقیقه بعد آقای دکتر گفت: «بله. کاملاً منطقی ولی بی‌اساس!» و زد زیر خنده. خندیدم. مرد گفت: «نه خدایی‌ش راست نمی‌گم آقا؟» آقای دکتر گفت: «چی عرض کنم؟ من نظرم این نیست. شما آقای احسانی (اسم مستعار است)‌ رو نمی‌شناسید. از خونه‌ش اومده بود بیرون، داشته می‌رفته سر کار. می‌گفت کنار جوب چند تا بچه گربه دیدم، کوچیک، دور مادرشون جمع شدن. جلو رفتم دیدم مادره رو ماشین زده مُرده. این طفلکی‌ها چسبیدن به سینه‌های مادره، فرض کن چند روزه، تازه دنیا اومدن. منتها مادره مرده بود، این‌ها هم صداشون خیابون رو برداشته بود. می‌گفت من هم عجله داشتم برم سر کار، دائم هم مسئول اونجا زنگ می‌زد که فلانی کجایی؟ بدو بیا کلی کار داریم! دیدم آخه این زبون‌بسته‌ها رو ول کنم اینجا، رسمش نیست. منتها عجله هم داشتم ولی یه دفعه با خودم گفتم به درک آقا، فوقش یه چیزی می‌شه دیگه سر کار. برگشتم از خونه یه گونی برداشتم آوردم این طوله‌ها رو از مادره سوا کردم، بردم تو پارکنیگ، بعد رفتم شیر خریدم از سوپری آوردم و سرنگ از داروخانه گرفتم (ادامه در کامنت)

MOST RECENT

.
مجرد بازی

#یاسر_نوروزی

آنقدر خانه مجردی دوست داشتم که نگو. برای همین روز اولی که خانه مجردی گرفتم، اول لنگ بستم دور خودم کمی دور پذیرایی قدم زدم. این اولین آرزویم بود که جلوی اولیا واقعا نمی‌شد و عیب بود. دوم این‌که کمی داد زدم مثل کسی که ایستاده رو به جالیز. مثلا دستم را بگذارم کنار دهانم هوار کنم: «مَش یاسر هووووی!» بعد تخمه خریدم، پوستش را تف کردم روی موکت و مادرم نبود با دسته جارو برقی بزند به قوزک پایم. شب هم موقع فوتبال با صدای بلند شعارهای استادیومی دادم، چون وقتی با پدرم فوتبال می‌دیدیم، فقط باید سر تکان می‌دادم و می‌گفتم: «پاس متینی بود!» یا «در سایه عنایت مربی، در نیمه بعدی موفق خواهند بود!» بعد همان‌طور که لای تک‌تک دندان‌هایم را چک می‌کردم، حتما پوست‌تخمه رفته باشد لایشان،‌ مسواک نزدم و خوابیدم. صبح هم صورت‌نشسته چای تی‌بگی خوردم. می‌شد در یخچال را باز کنی، چنگ بیندازی توی هندوانه، بطری آب را برداری و بدون این‌که آب را بریزی توی لیوان، بروی بالا و قلپ‌قلپ کنی، ظرفش را هورت بکشی، بشقاب‌ها را نشسته بریزی توی سینک هشتصد روز بماند و حتی گاهی بازی‌های جالب با خودت بکنی. مثلا دستت را بگیری روی دهانت و ادای این را دربیاوری که یک‌نفر از پشت به تو حمله کرده و دارد خفه‌ات می‌کند! می‌دانید؟ اصلا نمی‌فهمم آدم‌ها هی می‌گویند تنها هستیم، چون واقعیت آن است که من دونفرم. خودم با خودم حرف می‌زنم، خودم قربان صدقه‌ام می‌روم و خودم گاهی بشدت از خودم کینه به دل می‌گیرم، قهر می‌کنم. گاهی هم کارمان به ناسزا می‌رسد ما دو تا. خلاصه حتی «عقل کل» را هم برای فرار از تنهایی نیاوردم. یک جغد سفید نه‌چندان بزرگ بود که پسرعمویم از شمال آورده بود و داد بهم. داشت می‌رفت خارج از کشور. «عقل کل» ولی تا یک مدتی نگاهم نمی‌کرد. جغدی بود با نگاهی از کنار یا زیرچشم. بعد از یک مدت هم به این نتیجه رسیدم که «عقل کل» مشکوک است. نه به من. به پشه‌های پروازکننده نصفه‌شبی شک داشت، به گوشت‌های لخمی که برایش می‌انداختم شک داشت، به بشکن‌هایی که جلو رویش می‌زدم، شک داشت و حتی وقتی نشسته بودم روی مبل و کتاب می‌خواندم، باز شک داشت. حتی وقتی می‌رفتم جلوی قفس و مدتی چشم تو چشم می‌شدیم، باز «عقل کل» بهم شک داشت. گاهی هم فکر می‌کردم حیوانی بود که کلا احساسات نداشت. می‌دانید؟ سرتاپای آدم را از عقل و خرد هم پر کنند هیچ خوب نیست. بالاخره آن لالوها یک مقداری باید احساسات باشد، یک مقداری روحیات و کمی هم جسمانیات. این را «عقل کل» بهم یاد داد. 🔽ادامه در کامنت🔽

💔💔 میدهم تکیه به آغوش خیالی که مرا
بین تنهایی من
سخت بغل می گیرد... #یاسر_نوروزی

#یاسر_نوروزی
دفتر آقای دکتر خدمتکار یا آبدارچی یا چیزی شبیه به این‌ها نداشت. از مال دنیا بی‌نیاز بود و می‌توانست انواع خدم و حشم را به خدمت بگیرد اما مردان خدا را با خدمت به مردم بشناس نه شماری خدمتکار و خدمت‌گزار. گاهی حتا با وجود انواع مشغله می‌دیدم که خودش بساط ناهار را به پا کرده. ناگهان بین نوشتن مقالات، سامان دادن کسب و کار و رسیدگی به 400 کارگروه مختلف، اعم از تولیدی‌ها، مراکز ترک اعتیاد، مغازه‌های مختلف، حجره‌های خرید و فروش که همگی زیر نظرش کار می‌کردند، می‌دیدی تند می‌آید بیرون برای سر زدن به غذا. دست‌پخت فوق‌العاده‌ای هم داشت و آن روز خورشت بِه پخته بود که من رسیدم. هم‌زمان خاطرم هست یکی از بچه‌ها پرسید: «آقای دکتر، "زمان" هم موجود زنده‌ست؟» برگشت و گفت: «بله.» و اضافه کرد که بعدا دلیلش را برایش توضیح خواهد داد. حیف که بعدها یادم رفت از او بپرسم چرا. هرچند گاهی هم می‌پرسیدم و می‌گفت: «این‌همه می‌خوای بدونی که چی؟ بارت رو انقدر سنگین نکن. عمل نداری، عمل کن.» گاهی هم البته با دقت و جزئیات برای هر کدام‌مان شرح می‌داد. آن روز اما تفاوت داشت. قبل از پخت غذا نشسته بود سالن کوچک کناری اتاق کارش. چند نفری هم بودند. من اما از آن میان مردی را خاطرم هست با پیراهن گل‌دار و زنجیر طلا به گردن و انواع دستبند و گردن‌بند دور مچ‌ها. از وقتی داخل رفتم، یک‌بند حرف می‌زد و آقای دکتر را تماشا می‌کردم که خیره نگاهش می‌کند. مرد درباره حیوانات حرف می‌زد یا همچین چیزهایی. چند دقیقه بعد آقای دکتر گفت: «بله. کاملاً منطقی ولی بی‌اساس!» و زد زیر خنده. خندیدم. مرد گفت: «نه خدایی‌ش راست نمی‌گم آقا؟» آقای دکتر گفت: «چی عرض کنم؟ من نظرم این نیست. شما آقای احسانی (اسم مستعار است)‌ رو نمی‌شناسید. از خونه‌ش اومده بود بیرون، داشته می‌رفته سر کار. می‌گفت کنار جوب چند تا بچه گربه دیدم، کوچیک، دور مادرشون جمع شدن. جلو رفتم دیدم مادره رو ماشین زده مُرده. این طفلکی‌ها چسبیدن به سینه‌های مادره، فرض کن چند روزه، تازه دنیا اومدن. منتها مادره مرده بود، این‌ها هم صداشون خیابون رو برداشته بود. می‌گفت من هم عجله داشتم برم سر کار، دائم هم مسئول اونجا زنگ می‌زد که فلانی کجایی؟ بدو بیا کلی کار داریم! دیدم آخه این زبون‌بسته‌ها رو ول کنم اینجا، رسمش نیست. منتها عجله هم داشتم ولی یه دفعه با خودم گفتم به درک آقا، فوقش یه چیزی می‌شه دیگه سر کار. برگشتم از خونه یه گونی برداشتم آوردم این طوله‌ها رو از مادره سوا کردم، بردم تو پارکنیگ، بعد رفتم شیر خریدم از سوپری آوردم و سرنگ از داروخانه گرفتم (ادامه در کامنت)

🔸هانیه توسلی: چرا رفتی، چرا من بیقرارم؟ ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ هیچ عیبی ندارد آدم حیوان‌دوست باشد اما روزی که خر پدربزرگم مرد، گفت: «تلف شد!» و نگفت: «الاهی بابایی برات بمیره. خدا کنه زودتر بیام پیشت!» همان‌طور که بیل را برمی‌داشت خاکش کند، اضافه کرد: «بی‌صاحاب حیوون!» صاحبش طبیعتا خودش بود اما به شکل غیرمستقیم نشان می‌داد که ناراحت است. البته آن خر، خر پیری بود و طبیعتا عمرش دیگر به جهان نبود. می‌رفت ته باغ می‌چرید و اگر کسی می‌خواست بنشیند رویش، زانو خم می‌کرد و از جایش تکان نمی‌خورد. درواقع بعد از سال‌ها تجربه خریّت به این نتیجه رسیده بود که چه کاری است آدم‌های بی‌مصرف را هی روی خودش سوار کند؟ برای همین می‌نشست و حتی سواری هم نمی‌داد؛ اما پدربزرگم یک‌ سال بعد سگ بزرگی خرید و آورد باغ تا نگهبان باشد، نگذارد خرگوش‌ها کلم‌ها را بخورند و اگر دزد آمد، واق‌های بلند کند، دزد در برود. اسمش را هم گذاشت «گرگی» که نشان می‌داد مایه افتخارش است. منتها وقتی اولین‌بار چوبی پرت کرد و داد زد: «بیارش گرگی!» گرگی به پاچه‌اش هم نگرفت. خم شد، قضای حاجتی انجام داد و پشتش را کرد به پدربزرگم. مادربزرگم همزمان از روی ایوان می‌گفت: «خوبت شد؟ صد بار گفتم سگ نیار تو این باغ،‌ ما این‌جا رفت و آمد داریم! زهره‌مون می‌ره!»‌ با این حال پدربزرگم همچنان کوشا بود. صبح‌ها برایش پای مرغ درست می‌کرد، نان خشک در آبش ترید می‌کرد و گاهی هم دور از چشم ما به تربیت حیوان همت می‌گماشت. تربیتی که فقط براساس یک اصل استوار بود؛ پرتاب چوب و تکرار این جمله که «بگیرش گرگی!» من خاطرم نمی‌آید گرگی یک‌بار رفته باشد چوب را برگردانده باشد. حتي یک‌بار هم که خر همسایه، مش ذبیح، رم کرد و آمد باغ، باز هم حضور گرگی فایده‌ای نداشت. پدربزرگم طناب گرگی را باز کرد و داد زد: «برو بیرونش کن گرگی!» و ما دیدیم که گرگی شتاب گرفت سمت خر تا او را سر جایش بنشاند. منتها چند دقیقه بعد از لای درخت‌ها و علف‌ها دیدیم که ماجرا برعکس شده و این گرگی است که دارد از دست خر مش ذبیح فرار می‌کند. صحنه‌ سخیفی بود از حیات وحش مبنی بر تعقیب یک سگ توسط خر! چند ‌سال بعد گرگی هم دار فانی را وداع گفت و من دوباره همان جمله را از دهان پدربزرگم شنیدم: «بی‌صاحاب حیوون، تلف شد!» بعد هم بیل‌به‌دست دوباره شروع کرد به کندن چال. این صحنه بعدها درباره یک گاو شیرده بزرگ، خروس جنجگوی مرغدانی و چند حیوان دیگر هم تکرار شد. طبیعی هم هست. بالاخره جانوران عمری دارند و قرار نیست تا ابد روی زمین زندگی کنند.
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸از یک سنی به بعد ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ در طول اين 35‌سال پدرم دو بار حرف مهم با من زد؛ يك‌بار درباره‌ كمربند «كايكو» و جوان همجوارش «تسوكه» و يك‌بار هم درباره‌ تغييرات جسمي دوران بلوغ. در مورد اول خالصانه تمنا كرد من و برادر بزرگم بعد از ديدن اين كارتون مثل سگ‌هاي بيابان تار به جان هم نيفتيم و فنون رزمي را روي نخاع و ترقوه‌مان پياده نكنيم و در مورد دوم هم گفت: «پسر! يه كار مهم باهات دارم. برو تو اتاق!» پانزده سالم بود و جمله‌ پدرم را مي‌شنيدم كه مثل يك آمپول‌زن ‌گفت؛ انگار قرار باشد بروم داخل يكي از كابين‌ها دراز بكشم و تن بدهم به سوزن سوزدار سرنگ. گفتم: «باشه» و ديدم افتاده دنبالم و همه‌جا را مي‌پايد. دو صندلي هم آماده كرده بود در اتاق كه نشستيم روي‌شان. دست‌ها را كرده بود داخل جيب و اضطرابش را مي‌ديدم كه مي‌ريخت به پاها؛ تكان‌شان مي‌داد. گفت: «پسر!» و ناگهان سكوت كرد؛ مثل اين‌كه در مراسم سوگواري براي يك فوتباليست فقيد ملي باشد. در هر حال استاديوم دونفره‌ ما یک دقيقه سكوت كرد و بعد از آن پدرم استارت زد؛ استارت يك دونده‌ پير. اگر اجازه داشتم همان مسائل را براي خودش توضيح بدهم، بهتر عمل مي‌كردم. بيچاره چندبار با دستمالي پارچه‌اي كه هميشه در جيبش بود، عرقش را پاك كرد و ماراتوني پرپيچ و خم را دويد. البته ما پابه‌پاي هم دويديم. وقتي درباره‌ مسائل مهم اين سنين حرف مي‌زد، طوري به صحبت‌هايش گوش ‌دادم انگار درباره‌ موجوداتي شبيه به اي. تي. صحبت مي‌كند. 🔻🔻🔻ادامه در کامنت🔻🔻🔻

🔸پنج شجریان ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ پدرم اعتقادی به استعداد نداشت و اولین بار که از رادیو آهنگ «جان مریم» محمد نوری را شنید، همه ما 5 تا را 5 شجریان در لباس‌ها و قد و قواره‌های مختلف دید. او همه چیز را در پشتکار و تلاش خلاصه می‌کرد؛ مثل مرد تنومندی که با تیر و کمان تقلا کند برای شکار اف 16! مادرم می‌گفت: «آخه این چه حرفیه؟ تو می‌تونی از قورباغه، صدای شجریان درآری؟» و موقع گفتن «قورباغه» به من نگاه می‌کرد. برای پدرم اما شکست معنا نداشت. سر تکان می‌داد و می‌گفت: «اگه تمرین کنه بله» وقت‌هایی که در فکر بود منتظر بودیم نقشه جدیدش برای آینده‌مان را علنی کند و وقتی لبخندش کش می‌آمد دیگر مطمئن بودیم که با خودش کنار آمده و این آغاز بدبختی است. یک مدتی «جکی چان» دید و شب با 5 جفت رخت و لباس سفید رزم آمد خانه. یک مدتی «سیرک خلیل‌عقاب» دید و ما را به خط کرد که روی هم برویم و حفظ تعادل کنیم. یک مدتی «گروه امداد و نجات» دید و ما را دراز کرد بغل هم تا بتوانیم در مواقع زلزله تنفس مصنوعی به همنوعان بدهیم و یک بار هم هر کدام از ما را نوشت یک کلاس زبان تا در رؤیاهایش دارالترجمه‌ای خانوادگی بنا کند. با این حال از ما 5 بچه هیچ چیز درنیامد. صابر رفت سربازی سیگار کشید، ناصر ترک خدمت دارد و در بنگاه معاملات ملکی خانه‌های کلنگی به این و آن می‌اندازد، جابر شب‌ها می‌رود آژانس سر کوچه، تلفن آژانس را از پریز می‌کشد می‌خوابد. قادر رفته عسلویه و هی می‌گوید «اینجا کارش سخته ولی کلی پول داره» که ما تا به حال از آن «کلی» هیچ «جزئی» ندیده‌ام. من هم که یاسرم و بعد از 12 ترم هنوز از رشته کتابداری دانشگاه تاکستان فارغ‌التحصیل نشده‌ام. منتها دیشب که از خوابگاه برگشتم خانه، پدرم را دیدم که پاهایش را می‌مالد. 🔻🔻🔻ادامه در کامنت🔻🔻🔻

#یاسر_نوروزی
دست خودم نیست. مثل قطره‌های اشک مردی تنها که دست خودش نیست. تکان خوردن برگ‌های یک درخت، دست خودش نیست. و آفتاب‌گردانی که چرخیده رو به آفتاب، دست خودش نیست. ناگهان از او می‌نویسم و نمی‌دانم چه وقت. از کجا می‌آید این موج زنده‌ی جاوید؟ نمی‌دانم. فقط تکانم داده‌اند مثل تلقین مردگان که دوباره مَن رَبُّک؟ خدای تو کیست؟ تا من امشب به زبانی که زبان من نیست از تمام زیبایی‌های جهان بنویسم. از خدا می‌نویسم هرچند او را نمی‌شناسم اما هست. هرچند نمی‌فهمم چرا ما را آفریده اما هست. هرچند نمی‌دانم چه چیزی در این خلقت نفهته اما هست. پایان این راه پرپیچ و خم را هم نمی‌فهمم اما خاطرم هست ماه‌هایی را که با توده‌ی انبوه سوالات بی‌پایان ‌جنگیدم. حتا بعد از آشنایی با آقای دکتر یک هفته‌ای در این ذهنیات دست و پاگیر، فرو رفته بودم. اما وقتی دیدمش بی‌مقدمه گفت: «دیر اومدی می‌خوای زود هم بری؟ چقدر چیزها فهمیدی از وقتی اینجا اومدی؟» سر تکان دادم که زیاد. گفت: «پس صبر کن دیگه. جواب اون‌ها رو هم می‌گیری. ولی چه فایده؟» نگاهم می‌کرد. گفتم: «چرا؟» گفت: «تا وقتی عمل نداری،‌ هیچی بهت نمی‌دن. تو آسونی هم چیزی نمی‌دن. همیشه با سختیه که به آدم یه چیزی می‌دن.» خواستم بپرسم چرا؟ نپرسیدم. چون پاسخ را همان اول گرفته بودم. گفت: «ذکرهات رو هم که همینطوری دست و پا شکسته می‌گی...» چون چند وقتی بود که پریشان و بی‌هدف فقط شب و روز می‌گذراندم. منتها ادامه داد: «ولی خب ذکر هم تا یه جایی می‌بردت. باز هم عمل نداشته باشی به درد نمی‌خوره. من یه وقت‌هایی شب که می‌آم خونه، می‌شینم چند تا متن خوب انتخاب می‌کنم، پیامک می‌کنم واسه شماها؛ منتها کارهایی که خودم عمل کرده باشم. اگر هم دیدی خودت عمل نکردی ولی جمله‌ی قشنگی هست، زیرش بنویس دعا کنید من هم بتونم عمل کنم. باز هم حداقل از اینکه همینطوری یه چیزی برای این و اون بفرستی بهتره. این هم خروجیه دیگه. خوبه. کارِ خیر خیلی پیچیده نیست. دنبال بیمارستان ساختن و این‌ چیزها می‌گردن یه عده، فکر می‌کنن خدا فقط به این چیزهاست. نمی‌گم این‌ها بده ولی خدا به جیب شما نگاه نمی‌کنه، به دل‌تون نگاه می‌کنه. هر کاری از دستت برمی‌آد واسه بقیه، روزی سه تاشو انجام بده. پولی هم قرار نیست باشه. حرف یه بدبختی رو بشین گوش کن، سنگ صبور باش. یه نون و پنیر درست کن ببر بده جلو بیمارستان‌ها. دیدی این‌ها با خانواده‌شون شب‌ها می‌آن جا ندارن بخوابن؟ تو یه وعده غذاشون رو بده. اینکه پول بدی بد نیست، ولی خودت بکنی، حتا شده یه چیز کوچیک، ارزشش بیشتره. منتها شماها شدید مصرف‌کننده. (ادامه در کامنت)

🔸آموزش آلمانی به اطفال ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ قدیم رسم بر این بود که بچه را به دنیا می‌آوردند تا خودش در کوچه بچرخد و کم‌کم بزرگ شود. در واقع تربیت چیزی بود که هر کودکی بنا به محله و کوچه و خیابان می‌پذیرفت. گاهی هم چک و لگدی از سوی اولیا اضافه می‌شد تا تعلیم به شکل کامل صورت بگیرد. بچه‌ها هم آن‌قدر زیاد بودند که پدر یادش نمی‌آمد چه کسی را زده یا چه کسی را نزده. بچه‌ها ردیف می‌شدند، چک هر روزشان را می‌خوردند که عدالت بین همگی مراعات شود. پدربزرگم می‌گفت؛ ابزارآلات خوردن غذا هم به شکل امروز نبود. یک بادیه را می‌گذاشتند وسط، هشت دست از اقصانقاط سفره می‌رفت سمت آن. دهانشان را هم با کناره پیراهن پاک می‌کردند و می‌کشیدند کنار، اما کم‌کم شکاف نسل‌ها هی عمیق شد، عمیق شد، عمیق شد تا رسید به امروز. روزگاری که پدر و مادر فکر می‌کنند با چپاندن انواع آموزش می‌توانند از فرزندشان نابغه بسازند. در واقع سوال اینجاست که آيا طفل صغير را فرانسه ياد دهيم؟ و انگليسي و اتريشي؟ بايد ثبت‌نامش كنيم از سه‌سالگي در كلاس آي‌تي. همچنين صد بيت اول شاهنامه را ياد بگيرد كه فرزند پاك آريا باشد
ارامه در کامنت

🔸سیخ یا میخ؟ ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ تاریخ ایران فرازهای افتخارآمیزی دارد مبنی بر از سیخ کردن در شکم دشمن، درآوردن چشم با انگشت، حرس کردن دست و پای قربانی، بیرون کشیدن زبان یک مشت بیچاره و بدبخت کردن خصم به لحاظ نقاط حساس بدن؛ طوری که دیگر زحمت بچه‌دار شدن به گردنت نیفتد و تا پایان عمر از جهت تأمین معاش اطفال صغیر راحت باشی. این در واقع بخشی کوتاه از این فراز است که برای بچه‌مدرسه‌ای‌های بیچاره انتخاب کرده بودند. هرچند البته مسائل تاریخی نبود. رفته بودند سراغ شاهنامه و دقیقا قسمت‌هایی را انتخاب کرده بودند که بچه شب نتواند بخوابد. سوالات آزمون را نگاه می‌کردم و سر تکان می‌دادم. مثلا قصه عاشقانه رستم و رودابه از نظر دوستان خوب نبود که برای بچه‌ها انتخاب شود و بدآموزی داشت اما قصه تلو دادن چاقو در جگر و قلوه دشمنان کاملاً آموزنده به نظر می‌رسید. همینطور داستان مارهایی که روی دوش ضحاک درآمده و برای هر کودکی کافی است تا با خواندن‌شان خواب به چشمش نیاید. در کل کاملا کارشناسانه سراغ بخش‌هایی رفته بودند که بچه آزار بکشد، زجر ببیند و در بزرگسالی لای شاهنامه را هم باز نکند. مثلايك بخشي هست رُستم دسته‌ تيزي را فرو مي‌كند در قلوه‌ سهراب و تلوتلو مي‌دهد تا جگر سفيدش بزند بيرون؟ اين بخش را براي مقطع دبستان انتخاب كرده‌اند تا در مسابقات كتابخواني شركت كنند. از بنده هم دعوت كرده‌اند به‌عنوان داور. بچه‌هاي لُپ‌لُپي و مَگولي را مي‌بينيم كه مي‌آيند جلوي روي من، يكي نقش رستم را بازي مي‌كند، آن يكي سهراب را. بعد بچه، خرخره همشاگردي‌اش را مي‌گيرد تكان مي‌دهد و يك خنجر خيالي فرو مي‌كند در شكمش. درعين‌ حال دارد قصه را هم تعريف مي‌كند. از بخش‌هاي مهيج ديگري كه مسئولان ذيربط براي مسابقات طفل معصوم‌ها انتخاب كرده‌اند، جنايات نادرشاه افشار است. مفاد امتحاني را نگاه مي‌كنم، رو به يكي از بچه‌ها مي‌پرسم: «عزيزم! نادرشاه با چي پسرشو كور كرد؟» و او مِن‌مِن‌كنان مي‌گويد: «ميخ؟»- «نه عزيزم»- «سيخ؟»- «داري نزديك مي‌شي»- «ميل؟» برايش كف مي‌زنم كه بالاخره ابزار كوركني يادش آمده. ممتحن ديگر مي‌پرسد: «يه مقدار راجع به ميل‌كشيدن هم توضيح بده بعد برو بشين» و بچه شروع مي‌كند كباب‌‌كردن تخم چشم‌ در حدقه‌ را شرح‌دادن؛ طوري كه انگار بخواهد تكليف شبانه‌اش را مرور كند. سوالي كه اين وسط براي خودم پيش آمده، اين است كه آيا هميشه اسطوره‌هاي ما گرز به دست داشته‌اند تا فرود آورند بر فرق يك اسطوره‌ ديگرمان؟ 🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸فرهنگ ‌صابون ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ عذاب من در جهنم می‌دانید چیست؟ نشستن روی آتش و پیک‌نیکی و اجاق گاز نیست. کله‌ام را هم نمی‌کنند توی توالت فرنگی نفسم را نگه دارم. ملک عذابم راننده‌ای است که می‌نشیند بغل‌دستم و حرف می‌زند، حرف می‌زند، حرف می‌زند. هرچند دلم نمی‌آید به بعضی از آنها تذکر بدهم. مخصوصا این یکی که سنی از او گذشته بود، اما وقتی سوارم کرد، گفت: «ببخشید می‌پرسم. ولی شما کارتون چیه؟» عینک دودی را روی دماغم تنظیم کردم و خودم را زدم به آن راه که مثلا نشنیده‌ام. منتها گفت: «زمونه بدی شده. دیگه کسی به بزرگتر احترام نمی‌ذاره. حرمت‌ها رفته. دیگه هیچ‌کس هم‌کلومی نداره. حرف می‌زنی ولی طرف سرشو می‌گیره اون‌طرف نشنوه!» خیلی واضح اشاره به من داشت. برگشتم و متمایل نگاهش کردم. گفتم: «روزنامه‌نگارم پدر!» و بدبخت شدم. چون فورا گفت: «چه روزنامه‌ای؟» گفتم: «شهروند.»
فورا اضافه کرد: «خیلی خوبه. درد و مشکلات شهروندها رو بنویس جوون! آت آشغال ننویس به خورد مردم بده! یه ذره هم درباره حرمت‌ها بنویس!» گفتم: «چشم» اما ادامه داد: «هیچ‌وقت هم فکر نکن اونی که پیره، زیاد حرف می‌زنه! بحث، بحث تجربه‌ست. دوست داره بریزه به پای جوون‌ها. چون جوون‌های این دوره خام‌ان. عقل‌شون به چشم‌شونه. اصلا نفهم‌ شدن جوون‌ها. می‌فهمی جوون؟!» گوشی را در دستم چک می‌کردم، گفت: «می‌دونم اصلا حواست بهم نیست. شاید هم داری تو دلت به من پیرمرد می‌خندی، ولی بدون که تو هم یه روزی پیر می‌شی. روزگار رحم و مروّت نداره. چشم به هم بگذاری، می‌بینی آب دماغت شوله‌ست! مخصوصا که شما جوون‌های روغن نباتی هستید، دماغ‌تون رو بگیرم خفه شدید!»
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸چرا بنویسیم؟ ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ سال گذشته دعوتم كردند به يك جلسه‌ داستان‌خواني و من عشق به ادبیات را در صندلی‌های خالی حضار دیدم. البته توقع نداشتم جمعيت حاضر از فرط ازدياد، موج مكزيكي بروند اما مجري 40دقيقه دير آمد و بعد از آن، جلسه را سه‌نفري برگزار كرديم: من، خودش و آقاي مظاهر. او در واقع جزو خيل مشتاقان ادبيات نبود؛ فَرّاش سالن بود كه مي‌خواست در را ببندد و برود عروسي پسرخاله‌اش. داد مي‌زد: «نبود آقا؟ نبود؟» و صدایش می‌پیچید در سالن همایش. برگزارکنندگان هم در برگزاری جلسه اوج بلاهت را به خرج داده بودند و سالنی گرفته بودند که اگر یانی هم کنسرت در آن برگزار می‌کرد، پر نمی‌شد. برای همین انبوه صندلی‌های خالی چنان به چشم می‌آمدند که دوست داشتم از فرط خجالت بروم زیر میز. به‌خصوص که مظاهر داد می‌زد: «خب دیگه هیچکی نیست. تعطيلش كن بريم دايي!» و مجري چشم و ابرو آمد برايش كه جلوي میهمان (يعني من) عيب است. مظاهر اما ادامه داد: «فقط در هم قفل کن بعدش یا می‌خوای قفل کنم از پشت، کلید بدم بهت، خودت باز کنی؟ هان؟ بدم؟» كه باعث شد مجري صدايش را ببرد بالا؛ «ما وسط يه جلسه‌ ادبي هستيم آقاي مظاهر! بفرماييد بيرون! بفرماييد بيرون آقا!» بعد ميكروفن را كشيد جلوي من كه شروع كنم به خواندن. مظاهر هم دوباره گفت: «خب یه نیم‌قفل می‌زنم بهش، کسی اومد کوبید، شما برو باز کن!» و رو کرد به من.
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

دل من ارگ بَمی بود که با چَشمانت

بی خبر آمدی و خانه خرابش کردی. . .

#یاسر_نوروزی

#یاسر_نوروزی
اصغر کمالی تاریکی کوچه‌ها را علم ‌کشید. چون علم‌کش‌ها اغب میخواهند در روشنای پرژکتورها، لابه‌لای چراغ‌ها، بین چشم‌ عزادارها خودی نشان بدهند و علم باشند. والا که خرابه‌ها و تنگ کوچه‌های تیره، جای زیر تیغه رفتن نیست. به گذرهای تاریک که می‌رسیدند، مرد او بود که صدا می‌کردند و زیر علم می‌رفت. بعد دوباره وقت روشنایی، صف علم‌کش‌ها غلغله می‌شد که نوبت، نوبت ماست! می‌دانید؟ امشب دلم آن کوچه پس‌کوچه‌های تاریک است. گرفته. چون دنیا همیشه بوی ریا گرفته. و مردان بامرامِ روزگار همه رفتند. تنهایی‌ام را فقط با این صفحه قسمت می‌کنم. سهمی از آن هم برای ارواح رفتگان. سهمی از آن هم برای علمدارانِ بی‌نشان. و سهمی برای حتا یک نفر که مثل من امشب دلش رفته. رفته مانده به سال‌هایی که کنار یک مرد راه رفتم. کنار یک مرد نفش کشیدم. یک مرد را دیدم. و فهمیدم که مردان خدا همه تنها بوده‌اند. مردی که وقتِ مرگش یکی از دوستانم گفت:‌ «یاسر. نمی‌تونم اینو به کسی بگم ولی به خدا بُعد عوض می‌کرد. از دیدنش می‌ترسیدم. روی صندلی نشسته بود ولی یک لحظه انگار جلو چشمم جا عوض می‌کرد. تو می‌فهمی من چی می‌گم ولی چطوری می‌شه این‌ها رو به آدم‌ها گفت؟ می‌دونی آقای دکتر کی بود؟» می‌دانم. می‌دانم که دوباره به شطح و طامات متهم می‌شوم یا خرافه‌نویسی و تجسم موجودیتی که خیلی‌ها گمان می‌کنند دروغ است. اما حقیقت را تو همیشه به انکار یک خروار آدمِ دیگر بشناس. میکروفن‌ها روبه‌روی صدای حقیقت همیشه خاموش است. دوربین‌ها همیشه رو به فریب برگشتند. و مردم عظمت را گاهی در آدم‌هایی جستند که در قیاس با یک شاخه‌ی صدر کوهی هم نمی‌آید در شمار. چون مردان خدا در سکوت کمر به کمک بستند و یک آن چشم باز می‌کنی و می‌بینی که رفتند. بعد این جمله‌ی آقای دکتر را می‌فهمم که ‌گفت: «عزتِ اصلی، مالِ بعدِ مرگه.» و خوشه خوشه خفت را بگذار روی دوش کسانی که او را دیدند و نفهمیدند. یک نفر چند وقت پیش، وقت تماشای فیلم «مسیر سبز» به من گفت: «کاش یکی بود اینطوری دردمون رو دوا می‌کرد!» زدم روی پایم. نه یک بار. چند بار زدم. با تعجب برگشت و گفت: «چی شده؟» گفتم: «این چیزهایی که تو می‌بینی کارهای دم دستیِ آقای دکتر بود. پس چی فهمیدی این‌همه سال اومدی رفتی؟» بعد خاطرم آمد که چند بار به دیدنش آمد مشکوک و مردد؛ دائم در این حدس و گمان که این مرد ملحد است یا مؤمن؟ فریب‌کاری‌ست که در کسوت مردی بی‌خطر جلوه می‌کند یا متظاهری که قصد نیرنگ و ریا دارد؟ چند سال دورادور آمد از دور این مرد را رصد کرد و رفت و هر بار (ادامه در کامنت)

دل من ارگ بَمی بود که با چَشمانت

بی خبر آمدی و خانه خرابش کردی. . .

#یاسر_نوروزی

🔸دل‌گنده 🔸 ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ اولین‌باری که رژیم گرفتم اوایل تابستان بود. از خواب بلند شدم، رژیم را شروع کردم و با باز کردن در یخچال و تماشای توده‌های معلق مربای شقاقل، آن را به پایان رساندم. درواقع رژیمی بود که چند دقیقه بیشتر طول نکشید. اصلا نمی‌دانم چرا هر چیزی می‌خورم می‌رود در شکمم؟ چون قبلا کالری‌ها به شکل خودکار در سراسر بدنم پخش می‌شد، اما چند ‌سال است مستقیم می‌رود اطراف ناف. حالا نمی‌گویم قدیم‌ها لورل بودم و الان شده‌ام ‌هاردی، ولی یک لورل شده‌ام با شکم‌ هاردی. چند وقت پیش هم چنان تحقیر شدم که تصمیم گرفتم رژیم بگیرم. ماجرا از این قرار بود که رفتم شلوار بخرم و یک ساعت در اتاق پرو بودم. دکمه‌های شلوارهای جین بسته نمی‌شد. سایزهای بزرگتر البته راحت بسته می‌شد، اما جلوی آینه قدی که می‌آمدم، شبیه چوپانی می‌شدم آماده برای بردن احشام؛ قسمت ران و پاچه شلوار آن‌قدر گشاد می‌شد که چند نفر می‌توانستند با هم بروند توی آن. آخرش هم فروشنده حوصله‌اش سر رفت و گفت: «ای بابا! » به روی خودم نیاوردم و با لحنی حق‌به‌جانب گفتم: «متأسفانه اون جنسی که می‌خوام ندارید.» همان‌طور که شلوارها را تا می‌زد و جمع می‌کرد گفت: «آخه شما هم ماشاء الله خیلی دل‌گنده‌ای! ول کردی شکم رو به امید خدا! » و خندید. خجول و شرمسار آمدم بیرون و همان شب رژیم فردا را تعیین کردم؛ برنج و نوشابه و پیتزا و ساندویچ و نان و بستنی و خلاصه تمام فرآورده‌های بهشتی قدغن! هرچند اراده‌ام چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد و دل گنده‌ام را دوباره به دریا زدم. چون رژیم‌های غذایی را طوری تنظیم می‌کنند که تمام غذاهای لذیذ جهان ممنوع باید و فقط تو حق داری لب به چیزی بزنی که طعم علف یا مقوا می‌دهد! اما از تصمیمم عقب نکشیدم. به این نحو که فردای آن روز با تردمیل آمدم خانه. کارگرها آن را بالا آوردند و گوشه اتاق گذاشتند. من هم شلوارک را پوشیدم، رکابی ورزشی را تن کردم، حوله را به سبک ورزشکاران حرفه‌ای انداختم دور گردن و دکمه را زدم. صدایی داشت شبیه پرواز طیاره‌های هیتلر در نبرد لنینگراد! ‌تر‌تر می‌لرزید و سقف خانه را می‌لرزاند. با این حال اهمیت ندادم و دوی استقامت را استارت زدم. منتها پنج دقیقه بعد دیدم که صاحبخانه دم در است. وقتی باز کردم گفت: «گله‌های اسب آوردی خونه آقا نوروزی؟»
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸بجنب حمّال! ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ از پشت سرم گفت: «بجنب حمّال!» و باعث شد برگردم ببینم چه کسی مرا «حمّال» دانسته. اما دست انداخت یقه‌ام را هم از پشت گرفت و شیء نوک‌تیزی را مماس کرد با فقراتم. گفتم: «آخ!» و پس‌کله‌ای خوردم. صدا گفت: «ببند! فقط ببند!» و من بستم. همزمان ادامه داد: «خوبه! حالا شماره‌تو وارد کن، هر چی پول تو کارت هست بگیر، رد کن بیاد عقب» و اضافه کرد: «دارم نگاه می‌کنم! زرنگی کنی همینجا چالت می‌کنم!» من هم همان‌طور تیزی‌در‌کمر، رمز کارتم را وارد کردم و زرنگی نکردم. بعد منتظر شدم رقم موجودی، روی نمایشگر بیاید. سارق گفت: «خوبه! همه‌‌شو بگیر» نفس‌نفس می‌زد و حس می‌کردم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کند. گفتم: «باشه» و مبلغ را وارد کردم و اینتر زدم اما عابربانک، کل موجودی‌ام را نداد. گفت: «چی کار می‌کنی؟ بجنب دیگه!» گفتم: «خب نمی‌ده...» گفت: «فکر کردی بُزَم؟ ‌هان، بُزَم!» و تیزی را یک مقداری آن پشت، جولان داد بین مهره‌هایم. گفتم: «به خدا فکر نکردم شما بزی. خودتون نگاه کنید ببینید نمی‌ده» و دیدم سرک می‌کشد. گفت: «رقم‌شو وارد کن. یالله! بی‌خاصیت کودن!» و من هم رقمش را وارد کردم. همزمان سر می‌چرخاندم اطراف. کسی نبود و البته بدیهی بود، چون جایی که اجاره کرده‌ام، اتاقی است ته تهران در همسایگی اوباش. محله‌مان راهزنان زیادی دارد. شب‌ها قافله حرامیان، پایین خانه‌ام آتش روشن می‌کنند و طی مراسم‌هایی از روی آن می‌پرند. اصلا به این نتیجه رسیده‌ام چه کاری‌ست که صبح‌ها خانه را قفل ‌کنم بروم؟
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸عروسی خاص! 🔸 ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ با دیدن دو خری که پاهای‌شان را بالا آورده بودند، جا خوردم! برادر داماد همان‌طور که گره کراواتش را سفت می‌کرد و مرا داخل تالار می‌برد، گفت: «نلی خیلی دوست داشت اسب باشه ولی نتونستیم تو این فرصت اسب پیدا کنیم. بابت همین‌ها هم کلی هزینه کردیم!» بعد ادامه داد: «اما خب، تقریبا شبیه همون فضایی شده که می‌خواستیم! می‌دونی؟ هر کاری کردیم که مراسم خاص باشه. هر کی ببینه دهنش باز می‌مونه! حالا خودت می‌بینی! الان هم عروس و داماد عقد رو خوندن دیگه باید کم‌کم از محضر برسن!» همزمان دو پیشخدمت مجسمه‌ای از یک مرد هخامنش را جاساز می‌کردند بین خرها. برادر داماد از من عذرخواهی کرد و فورا رفت. ناچار روی صندلی ‌نشستم. چند دقیقه بعد هم با ورود عروس و داماد غوغایی بین جمعیت راه افتاد و همه کف زدند. وقتی هر دو جلوی خرها و آن مجسمه نشستند، خانمی با کاغذی رنگی در دست وارد شد و شروع کرد به خواندن: «اینک‌ ای مرد آریایی! در پیشگاه انجمن آیا سوگند می‌خوری که هماره همسرت را نگهبان و پشتیبان باشی؟» داماد ایستاده بود و نمی‌دانست چه چیزی بگوید. از دور و بر دو، سه نفری انگار سر جلسه امتحان باشد، تقلب می‌رساندند. داماد هم تند و مستأصل گفت: «باشه، آری! می‌خورم!» خانم با اخم نگاهش می‌کرد. بعد رو کرد به عروس و گفت: «و اینک‌ ای زن آریایی! در نزد انجمن آیا گواهی می‌دهی که به شویت وفادار بمانی؟ گواهی می‌دهی؟» بعد از این‌که عروس گفت می‌دهد، ناگهان دو نفر با سرنیزه وارد شدند! ریش‌های انبوه داشتند با کلاهی شبیه سربازان هخامنش که آمدند و دو طرف عروس و داماد ایستادند. جمعیت کف می‌زد. خانمی که آن متن را خوانده بود، کنار خرها پابه‌پا کرد. بعد دوباره خواند: «پس اینک‌ ای مرد برنا و توانا! بدان و آگاه باش که زین پس این زن را تویی یار و پشتیبان!» حس این را داشتم که دارند رستم را به عقد عروس درمی‌آورند.
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

🔸دستمال آبی بردار، پر از گلابی بردار! ◽️ #یاسر_نوروزی ◽️ تملّق بد نيست اما من وقتي از آن منزجر مي‌شوم كه از قالب تكنيك به استراتژي و نقشه راه تبديل شود؛ يعني برنامه ١٠ ‌ساله توسعه‌ات را بر اساس آن قرار بدهي. اصلا عده‌اي ذاتا این‌کاره‌اند و درواقع نَچرال‌بورن‌ دستمال‌اند(١)؛ در حالي كه حيف و ميل‌كردن این تکنیک هيچ به صلاح نيست. مثل اين است بخشی از حقوق هر ماهت را مخفیانه بریزی به حساب مدیر بالادستی یا وقت برگشتن از سر كار، بزني پشت شانه راننده‌ اتوبوس و بگويي: «همه مسافرها مهمون من!» خب چرا؟ وات؟ وای؟ اما درباه تجربیات شخصی خودم اگر بخواهم بگویم واقعا در این زمینه کوتاهی کرده‌ام و الا قطعا حالا به جاه و منزلتی رسیده بودم. هرچند شانس هم نداشتم. چون نخستين‌باری که برای نمره تلاش کردم، با پوز خوردم زمین. نمره «تنظیم خانواده»ام ٩ شده بود و وقتی خدمت استاد رفتم تا آن را ١٠ کند، گفت: «نمی‌شه!» گفتم: «باور کنید من بلدم ولی نمی‌تونم بنویسم.» لاغر و عصاطور بود و نگاهم می‌کرد. گفت: «یعنی چی بلدی؟» سرم را پایین انداختم و گفتم: «راستش شما آن‌قدر خوب سر کلاس این درس رو توضیح دادید که من تا آخر عمرم هی می‌خوام خانواده تنظیم کنم، هی تنظیم کنم، هی....» کله کشید توی صورتم و گفت: «چی چی رو تنظیم کنی؟» چهره‌اش شبیه کسی بود که پاهای خاردار یک سوسک را گرفته باشد. گفتم: «خانواده دیگه!» زد پشت کمرم: «برو خدا روزی ‌تو جای دیگه حواله کنه! برو رد کارت جوون؛ برو!» سرم را پایین انداختم و متوسل شدم به یکی دیگر از تکنیک‌ها. بغض کردم و گفتم: «ببخشید استاد؛ ولی واقعیت چیزِ دیگه‌ست.»
🔻🔻🔻 ادامه در کامنت 🔻🔻🔻

Most Popular Instagram Hashtags