#یاسر_نوروزی

MOST RECENT

تو غزل خیزترین مزرعه‌ی احساسی!

به گل روی تو از فاصله ای دور سلام ... #یاسر_نوروزی

#صبــحــتـــون_ڪوڪــــــــــــــ⏱

🔽
📓 ورودی بخش‌های #ویژه_نامه_نوروزی | ورق بزنید
.
◼ متن‌ها از #یاسر_نوروزی
◼ طرح‌ها از #جمال_رحمتی | @rahmatijamal
.
.
📍 این بخش‌‌ها و مطالب هیجان‌انگیز دیگر را در #همشهری_جوان بخوانید.
📌 #ویژه_نامه_نوروزی_همشهری_جوان ️در ۱۷۸ صفحه
➕ ۱۶ صفحه ضمیمه ساندویچ مغز ➕ ۱۶ صفحه هدیه تقویم آرزوها
.

داستان «من»، از کتاب «13داستان کوتاه از سیزده نفر» به قلم یاسر نوروزی از نشر سیزده. برای شنیدن متن کامل داستان با صدای نویسنده، به کانال تلگرام نشر سیزده که لینک آن در بالای صفحه آمده است، مراجعه کنید
#نشرسیزده #سیزده #انتشارات_سیزده #کتاب #کتاب_خوب #کتاب_باز #کتاب_صوتی #یاسرنوروزی #یاسر_نوروزی

پدرم هرگز ما را نزد و همواره تنبیهات خلاقانه‌ای در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد می‌دادیم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زیر شیر آشپزخانه می‌شستیم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار.
من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی مستراح ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم.
هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمی‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردی داشت كه از بالای كمد می‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم می‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتی از آزار روانی تدریجی را مدام تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقیقا به كسی كه چند ثانیه پیش با او كتك‌كاری كرده‌اید.یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای كات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد. وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ی ساخت و ساز شیشه‌ی پنجره کرد.تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد. خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود.البته تمام این‌ها به خاطر هیبتی بود كه در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامی كه ناخواسته در چشم‌مان داشتند.در عوض، دیروز وقتی به بچه‌ام گوشزد كردم نباید دوستان مدرسه‌اش را به القاب «عوضی " و "خل و چل " بخواند، چیزی نگفت.سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار. با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی. باخته بود و از دست آدمکش‌های رایانه دمغ بود.ادامه در كپشن👇🏻

پدرم هرگز ما را نزد و همواره تنبیهات خلاقانه‌ای در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد می‌دادیم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زیر شیر آشپزخانه می‌شستیم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار.من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی مستراح ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم.
هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمی‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردی داشت كه از بالای كمد می‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم می‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتی از آزار روانی تدریجی را مدام تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقیقا به كسی كه چند ثانیه پیش با او كتك‌كاری كرده‌اید. یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای كات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد. وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ی ساخت و ساز شیشه‌ی پنجره کرد.تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد.
خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود.البته تمام این‌ها به خاطر هیبتی بود كه در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامی كه ناخواسته در چشم‌مان داشتند.

.
بیا یادی کنیم از «لگن»

#یاسر_نوروزی
پارسال تابستان رفتم و ارزان‌ترین موتور بازار را خریدم؛ البته وقتی رفتم مغازه موتورفروشی (بچه که بودم فکر می‌کردم هر شیئی در جهان فروشنده دارد و با اضافه‌کردن نامش به پسوند «فروشی» می‌توان به شغل مورد نظر رسید: موتورفروشی،‌ قیچی‌فروشی، قطارفروشی،خیارفروشی، بولدوزرفروشی و...)، گمانم این بود  با موتور پرشی می‌آیم خانه اما سرآخر با «لگن» آمدم. موتورفروش وقتی از حدود مبلغی که گذاشته‌ام کنار پرسید، دستم را گرفت و برد صف آخر موتورهایی که چیده بود داخل. گفت: «این چند ساله دیگه تولید نمی‌شه ولی چیز خاصی هم نداره» و توضیح داد بهتر که این لگن دیگر تولید نمی‌شود چون آن‌قدر ارزان بوده که داشته بازار را می‌پلاسانده! گفتم: «همینو می‌خوام، همین!» و ذوق کردم. منتها وقتی نشستم رویش و با کلاه ایمنی آمدم خانه زنم از پشت آیفون گفت: «ما پیتزا سفارش ندادیم آقا!» وقتی هم رفتم بالا و گفتم پیتزایی نیستم و یاسر هستم، گفت: «تمومش کن! اگه فکر کردی قراره بشینم ترک این «لگن» بریم خرید یا مهمونی، کور خوندی! زودتر از جلوي چشمم دورش می‌کنی؛ خیلی زود.» من البته دورش نکردم و برایش توضیح دادم که تهران حالا تبدیل به یک پارکینگ بزرگ شده و در این پارکینگ هیچ ماشینی دیگر به درد نمی‌خورد جز ماشین پرنده یا همین «لگن». زنم گفت: «من سوار خر بشم، سوار اینی که تو خریدی نمی‌شم.» البته حق با او بود؛ «لگن» داغان بود و نوعی بمباران برای کلاس و حیثیت به شمار می‌آمد منتها من دوستش داشتم. سه سوت می‌رفتی سر کار، سه سوت می‌آمدی خانه. بدی ماجرا این بود که با 10 دقیقه نشستن روی «لگن»، موها چرب می‌شود، یقه و سرآستین چرک می‌شود و اگر زمستان هم باشد باید پیه انواع مننژیت و سینوس و تانژانت و کتانژانت را بمالی تنت! برای همین مجبور شدم بگذارمش برای فروش. برادرم وقتی فهمید گفت: «بده من! من برام مهم نیست. مهم اینه راحت می‌رم سر کار، راحت می‌آم». به این ترتیب تقدیمش کردم به او و تا دو سه ماه بعدی خبری ازش نداشتم تا این‌که یک روز برادرم آمد دنبالم که برویم برای خرید چیزی که خاطرم نیست. چیزی که خاطرم است موجودی بود که او سوارش شده بود. روی «لگن» طلق انداخته بود و روی دسته‌های فرمان، پشم‌های انبوهی بسته بود که دستش را در سرما فرو کند توی آن. روی طلق هم عکس‌هایی از مشاهیر و رجل سیاسی زده بود و بوقی هم برایش تعبیه کرده بود با صدای حیوانات که هر بار می‌زدی صدا عوض می‌شد؛ گاو، گربه، بلبل، راسو! ‌گفت: «با حال شده، نه؟» 🔽ادامه در کامنت🔽

تو،
غزل خیزترین مزرعه ی احساسی!
به گل روی تو❤
از فاصله ای دور سلام ... #یاسر_نوروزی

.
تصفیه‌کن

#یاسر_نوروزی
چند وقت پيش خانمي زنگ زد و گفت: «شما دستگاه تصفيه آب منازل نمي‌خوايد؟» گفتم: «خير. دستگاه تصفيه آب منازل نمي‌خوام چون يه منزل بيشتر ندارم كه اون هم مال من نيست؛ مال صاحبخونه‌ست كه الان مونيخه، شايد هم زوريخ. هفته بعد كه برگشت، حتما بهش مي‌گم شما زنگ زدين!» گفت: «اوهووم... ولي دستگاه‌هاي ما، قابل حمل و نقله. اگه از اين خونه بلند بشين و جاي ديگه‌اي رو هم اجاره كنيد، مي‌تونه آب رو تصفيه كنه.»
بابت نفوس بد مواخذه‌‌اش نكردم. فقط گفتم: «از لطف‌تون ممنونم. من تصفيه نمي‌خوام.»
- «ولي مي‌دونيد اين آبي كه مي‌خوريد، چقدر اَملاح داره؟» فروشنده سمجي بود. گفتم: «راستش مي‌دوني چيه خانم؟ من اصلا املاح آب رو بيشتر از خودِ آب دوست دارم. مثل نوشابه گازدار مي‌مونه. گازش رو بگيريم، بي‌مزه مي‌شه» و قاه‌قاه خنديدم. بازارياب نخنديد. خيلي جدي ادامه داد: «شما ازدواج كرديد؟»
- «بله»
- «مي‌دونيد اين آبي كه مي‌خوريد، براي همسرتون هم مضره.»
گفتم: «تازه بچه هم دارم!» گفت: «واااي. شما يه آدم بي‌رحم‌ايد. مي‌دونيد ممكنه چه امراضي رو به يه كودك بي‌پناه منتقل كنيد؟» سرم را خاراندم و پرسيدم: «چه امراضي؟» زن گفت: «اسهال خوني، سرطان لثه، پانكراس، آسم، یرقان...» اسامي را طوري پشت هم رديف مي‌كرد، انگار درحال فحش‌دادن به من است. گفتم: «خانم، آخه يرقان چه ربطي به آب داره؟! بعدش هم پانكراس...» صدايش بالا رفت: «ساكت شو! اگه فكر خودت نيستي لااقل فكر زن و بچه‌ت باش. تو.. تو يه رذلي!» از روي صندلي بلند شدم؛ «ببين! حالا ديگه اگه سفليس هم بگيرم، حاضر نيستم يه دونه از اون دستگاه‌هاي آشغالي‌ت بخرم. فهميدي؟» و منتظر ماندم، اما صدايي نمي‌آمد، جز ضجه‌ناله‌هاي زني آنسوي خط كه بعد از چند دقيقه‌اي وصل شد به خاطراتي زخمي و طولاني و مرا مجاب كرد يكي بخرم؛ حتی اگر توانم می‌رسید، سه یا چهار تا. صحبت‌های زن آن‌قدر جانسوز بود که من بین حرف‌هایش برای هرکدام از شیرهای خانه یک تصفيه‌كُن لازم ‌دیدم. شنيدن فقر و فلاكتي كه با آن دست‌وپنجه نرم مي‌كرد و‌ درصد ناچيزي كه بابت فروش هر تصفيه‌كن مي‌گرفت، دردناك بود. البته صاحبخانه‌ام مثل من نيست. سر ماه، غر زد چرا ١٥٠‌هزار تومان كمتر ريخته‌ام به حساب و وقتي برايش از زني مستأصل و بي‌پناه گفتم كه... دويد وسط حرفم و گفت: «اين‌ها رو ول كن. مابقي‌شو كه بايد بريزي. حالا چطوري شده؟ يعني الان آب خونه پاكه؟» گفتم: «بله. زلال شده. سفيد شده. مثل آب چشمه...» خنديد و گفت: «گواراي وجود! مطمئني وايتكس قاطي آب نمي‌كنه؟!» و گوشي را قطع كرد.
🔽ادامه در کامنت🔽

.
برف‌بازی جبار

#یاسر_نوروزی
دیروز در حیاط را باز کردم بروم سر کار که ناگهان یک‌سری برگ و بار و شاخه پاخه ریخت روی سر و کله‌ام و دمر شدم روی زمین و غلتان سُر خوردم تا پارکینگ. همزمان که می‌چرخیدم و می‌رفتم پایین، آقای جبّار را دیدم که سرش را از قرنیز پشت‌بام بیرون آورد و گفت: «لیز‌بازی می‌کنی نوروزی؟» و از همانجا گوله برف درست کرد، پرت کرد طرفم و داد زد: «بگیر که اومد!» مرد بی‌مزه و نامسئولی‌ست که یک وقت‌هایی از زندان مرخصی می‌گیرد می‌آید خانه.. در و همسایه پر کرده‌اند که جرمش موارد جنسی بوده که خدا می‌داند چقدر درست می‌گویند اما فعلا که همه مجبور شده‌ایم حفاظ آهنی تهیه کنیم برای در و پنجره‌هایمان. همسایه طبقه چهارم که اسپری فلفل رفته خریده و وقتی درباره جبار با او صحبت می‌کردم، گفت: «جلو بیاد، همینو می‌پاشم تو چشمش!» گفتم: «آخه همینطوری که نمی‌شه بپاشید! مثلا اگه اومد در زد یه کاری درباره ساختمون داشت...» ناگهان جلو کشید و گفت: «من کاری ندارم به این حرف‌ها! من می‌پاشم تو صورتش!» طوری که گفتم الان است عصبی شود بپاشد تو صورت خودم. خلاصه که عقب کشیدم، فرز خداحافظی کردم و رفتم. موضوع در واقع از این قرار بود که رفته بودم بهش بگویم مدیریت ساختمان را قبول کند؛ کاری که هیچ‌کس قبول نمی‌کند. برای همین مجبور شدیم جلسه ساختمان بگذاریم و رأی بگیریم. منتها هیچ‌کس برای مدیریت کاندیدا نشد، جز جبار با یک رأی؛ که آن رأی هم خودش بود. برای همین فعلا ساختمان‌مان در اوضاع آشوب محض به سر می‌برد. همان‌طور که بلند می‌شدم و شاخ و برگ درختان را از تن و بدنم می‌تکاندم، داد زدم: «لیزبازی چیه آقا! شاخه‌ها شکستن ریختن، در باز نمی‌شه!» جبار گفت: «ول کن بابا! سخت نگیر! یه روز نری سر کار هیچی نمی‌شه!» بغل دستم کاغذها و کتاب‌ها از کیفم ریخته بود بیرون. خم شدم جمع‌شان کردم و دوباره رفتم سمت در. این‌بار باز که کردم، دیدم پژوی بژ جلوی در، مانده زیر یک خروار شاخ و برگ. در واقع درخت کاج کوچه از سنگینی برف کمر داده بود و شکسته بود و ماشین را خمیر کرده بود. رو به جبار داد زدم: «این ماشین برای کیه آقا جبار؟» همان‌طور که گوله برف می‌انداخت سمتم گفت: «ولش کن بابا، حق‌شه!» و چند ثانیه بعد دیدم که همسایه ساختمان چهارم می‌آید پایین. کلا یک‌مقداری عصبی‌مزاج است و حدس زدم ممکن است اگر ماشینش را ببینید یکهو بی‌هوا بپاشد توی صورتم، چون هیچ بعید نبود اسپری فلفل را با خودش حمل کند. 🔽ادامه در کامنت🔽

تمام شور عشقم را رساندم روی لبهایم

زدم بوسه به دستت تا بگویم ^^دوستت دارم^^ #یاسر_نوروزی

.
مرد مرده

#یاسر_نوروزی

همسایه‌ام دزد است و تا به‌حال چندبار کفش‌هایم را جلو روی خودم به سرقت برده. یک‌بار که گونی آورده بود، همه را از جاکفشی خالی کند آن تو، دستگیرش کردم. گفتم: «چی‌کار می‌کنی مرد حسابی؟» که سرافکنده گفت: «چی‌کار می‌کنم؟ شب جمعه‌ است می‌برم واکس بزنم.» معطل نکردم. گفتم: «خر خودتی! فکر کردی؟» و خواستم با ١١٠ تماس بگیرم که دیدم همسایه بغلی را صدا کرده. مردی بود کمی مسن‌تر با سبیل‌های قیطانی. گفت: «راست می‌گه آقا! ایشون یکی از خیرین گمنام این آپارتمان هستن. شب‌ها کفش‌ها رو جمع می‌کنن، واکس می‌زنن، صبح‌ها می‌ذارن سر جاش.» در آن لحظه آن‌قدر شرمگین بودم که خواستم دستانش را ببوسم اما چند هفته بعد فهمیدم طرف، برادر بزرگترش بوده. همسایه واحد سمت راستی این را بهم گفت و اضافه کرد هر دو سارق‌اند. خانمی پنجاه‌ویکی، دو ساله است و دم در اطلاعات زیادی بهم داد. گفت در دو‌سال گذشته در این آپارتمان دو قتل اتفاق افتاده که پرونده یکی از آنها هنوز باز است و اشاره کرد به در خانه داداش آن سارق. بعد ماجرای دختر طبقه اول را برایم تعریف کرد که شب عروسی او را ربوده‌اند و هنوز هم معلوم نیست کجاست. در هفته‌های بعد هم از جنایات دیگری که در آپارتمان رخ داده گفت؛ کندن زنده‌زنده پوست یک مرد،‌ خفه کردن یک زن جوان در لگن حمام، بریدن دست‌های کل همسایه‌های طبقه دوم و... تمام اینها اوایل جهانی از جنایت برایم ساخت اما کم‌کم متوجه شدم همسایه‌های طبقه دوم دست دارند و هیچ شوهر زن‌مرده‌ای هم در طبقه اول زندگی نمی‌کند. برای همین پناه بردم به همسایه روبه‌رویی. پیرمردی بود بازنشسته وزارت امور خارجه، خودش این را گفت و وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم تأکید کرد: «اون دیوونه‌ست بابا!» همزمان می‌خندید. بعد هم دعوتم کرد خانه و چند ساعت بعدی را یک‌سره حرف زد، طوری که حس کردم قادر است در خلال بازدم‌هایش هم صحبت کند! درباره طیب حاج‌رضایی گفت که همیشه تا کمر جلوی او خم می‌شده. درباره مرحوم دهداری گفت که التماسش را کشیده برای دعوت به تیم‌ملی و او نرفته. درباره همسرش گفت که دختر یکی از فراریان معترض از ایتالیا بوده؛ در اعتراض به جنگ‌طلبی‌های موسیلینی! و درباره شیرفلکه نفت گفت که همراه مصدق آن را روی انگلیسی‌ها بسته. تصورش می‌کردم که یک‌طرف شیرفلکه او ایستاده، طرف دیگر مصدق می‌گوید و لابد به او می‌گفته: «آهاااا! یه کم دیگه بلغزون! بسه!» همسایه طبقه آخر اما هیچ‌وقت نیست. فقط امشب که رفتم آنتن را جابه‌جا کنم دیدمش. 🔽ادامه در کامنت🔽

.
یعنی من روانی‌ام؟

#یاسر_نوروزی

پدرم موقع خوشحالی همیشه راه می‌رفت. جنب‌وجوش زیادی پیدا می‌کرد و آن روز می‌دیدم که دایم درحال حرکت است. از روی مبل بلند می‌شد، داخل پذیرایی می‌چرخید، بعد به آشپزخانه می‌آمد، سری به اتاق می‌زد و ناگهان می‌دیدی رفته سمت یخچال و مرا صدا می‌زند که: «نشستی به چی زل زدی؟ بدو سرشو بگیر!» در واقع شادی‌اش را در حمال‌کردن ما پخش و پلا می‌کرد. البته این سرور و شادمانی فوری ته می‌کشید و می‌دیدی نشسته یک گوشه و عرق می‌ریزد. شبیه بادکنکی که آن را باد کنند، باد کنند، باد کنند و قارت! مادرم می‌گفت‌: «باز این جِنّی شد!» حق هم داشت، چون صبح روزی که از آن حرف می‌زنم، مادرم و دوقلوها رفته بودند مسافرت و جهنم من شروع شده بود. جهنمی که ناگهان پدرم را روی مود شادی دیدم و با خودم گفتم بدبخت شدی بیچاره! چون پدرم بلند شد، لباس ورزشی پوشید، چندبار دور اتاق چرخید و مرا هم مجبور کرد صبح تعطیل تابستان، کله‌سحر، دنبالش بدوم. بعد با هم دمبل زدیم، شنا رفتیم و از روی طناب‌های فرضی پریدیم. بعد هم طبق معمول ایستاد و عرق‌ریزان نگاهی به پذیرایی انداخت و گفت: «نه، نه. هیچ خوب نیست! سرشو بگیر!» این‌بار مقصودش تابلوی بچه‌ گریان بود که تا یک‌ساعت بعدی من آن را جابه‌جا می‌کردم و پدرم همان‌طور که لم داده بود، روی مبل می‌گفت: «یه مقدار اون‌ورتر!» تابلویی باسمه و بدریخت که به او گفته بودند اثری مشهور از نقاشی گمنام است که بعدها قیمت پیدا می‌کند و کل فک و فامیل‌مان را به مال و منالی هنگفت می‌رساند؛ آن‌قدر که می‌توانیم تا آخر عمر بنشینیم و از آن بخوریم. یک مقداری هم اگر تند می‌رفتم، داد می‌زد: «مراقب باش! تو که می‌دونی اون چه عتیقه‌ایه؟» با خودم فکر می‌کردم اگر ارزش دارد، چرا خودش بلند نمی‌شود آن را جابه‌جا کند اما پدرم در اواخر سوخت خوشحالی به سر می‌برد و می‌دانستم همین حالاست که بیفتد روی مبل. با دست اشاره می‌کرد و من که روبه‌رویش ایستاده بودم، تابلو را راست و چپ می‌کردم تا دقیقا باب میلش باشد. بعد هم بلند شد، روی دیوار میخ کوبید و تابلو را مستقر کرد، جایی که به نظرم با جای قبلی تفاوت چندانی نداشت. پایان کار که ولو شده بود، روی مبل گفتم: «پدر! امکان داره این یه مشکل درونی باشه؟»‌ از گوشه چشم نگاهم می‌کرد. گفت: «چی مشکل باشه؟» گفتم: «بالاخره این وسواس شما برای جابه‌جایی وسایل...» چشم ازم برنمی‌داشت. 🔽ادامه در کامنت🔽

.
از این بهتر نمی‌شه

#یاسر_نوروزی
در زمستان باید برای درمانگاه‌های کشور یک میله هم در نظر بگیرند؛ چون آن‌قدر شلوغ می‌شود که یک عده در صف رفتن به مطب می‌ایستند و بالاخره آدم باید یک چیزی را بگیرد دستش. غیر از اینها بچه هم دنبالم بود و با حال نزارم واقعا طاقت نداشتم. این ویروس جدید عجب زهرماری شده؛‌ یک معجون کامل از تب، تهوع، اسهال، استفراغ و تمام حالات زهرماری. برای همین ناچار نشستم روی زمین. بچه هم گیر داده بود آن وسط نقاشی بکشد! یادش رفته بود همین دو روز پیش با چه مصیبتی آورده بودمش دکتر. بچه‌ام همین است؛ خوب که می‌شود، ‌هار می‌شود! شل و وارفته یکی از مدادرنگی‌ها را از توی کیفش درآوردم و کاغذ دادم دستش خط خطی کند بلکه دست از سرم بردارد. نیم ساعت بعد اما وقتی منشی با صدای بلند اسمم را می‌خواند، دیدم بچه‌ام آن گوشه درمانگاه مشغول خاکبرداری گلدان است؛ با همان مداد! رفتم آستینش را گرفتم تا نوبتم را چپاول نکرده‌اند، به‌‌دو بروم توی مطب اما به محض این‌که پا گذاشتم دکتر گفت: «استامینوفن نوشتم، تبش رفت بالا بهش می‌دی. مایعات هم زیاد بخوره. پاشویه هم هر چند ساعت یه بار!» بعد بدون این‌که سرش را بلند کند، دکمه‌ نوبت‌دهی را زد. فورا گفتم: «ولی شما که هنوز ندیدی؟» که گفت: «دیدن نمی‌خواد که! مشخصه دیگه! بجنب مردم معطلن، بفرما!» وضع بیماری دوز عصبانیتم را آن‌قدر بالا برد که داد زدم: «مریض منم، نه این بچه!» اما به خاطر سرماخوردگی صدایی که از حلقم درآمد آبروریزی بود؛ صدایی نحیف و کم‌جان مثل لولای دری قدیمی که روغن نخورده باشد. با این حال طرف باز هم سرش را بلند نکرد. یک برگه دیگر برداشت و همان‌طور که می‌نوشت گفت: «آموکسی‌کلاو باید می‌نوشتم چون بچه شیر میدی ننوشتم! عوضش مایعات تا می‌تونی بخور، به شوهرت هم بگو پاشویه کنه هر چند ساعت!» با تعجب گفتم: «سرتو بگیر بالا ببین! من مَردَم نه زن!» برای اولین‌بار سر بالا می‌گرفت و عینکش را عقب می‌زد اما به روی خودش نیاورد. گفت: «چه فرقی داره خانم؟! ببخشید آقا!»‌ خیلی کظم غیظ کردم که نخواستم فرقش را نشانش بدهم. دست بچه را گرفتم و در را محکم کوبیدم به هم. ناگهان بیرون مطب، تمام جمعیت منتظر نگاهم می‌کردند. منشی هم از سر جایش بلند شده بود. گفت: «آقا رعایت کنید! این‌جا درمانگاهه!» با فریاد گفتم: «چه درمانگاهی؟ این اصلا معاینه نمی‌کنه که! همین‌طوری الکی پشت هم فقط داره نسخه می‌نویسه!» 🔽ادامه در کامنت🔽

.
از مرغ‌دانی تا خروس‌دانی

#یاسر_نوروزی

مادربزرگم نیمرو را می‌آورد و هنوز سینی را سر سفره نگذاشته، پدربزرگم را می‌دیدیم که نان را برداشته و در یک چشم به هم‌زدن زرده‌ها را سوا کرده و به بدن زده. مادربزرگم می‌گفت: «این چه کاره‌ای مرد؟ خب بچه‌ها چی؟» پدربزرگم می‌گفت: «یعنی چی؟ این‌همه مونده دیگه! بخورن!» در واقع منظورش از این‌همه سفیدی‌های تخم‌مرغ بود. مادربزرگم می‌گفت: «خب تو خوردی همه‌رو که! بچه‌ها زرده دوست ندارن؟ فقط تو دوست داری؟!» و پدربزرگم می‌گفت: «وا! چه فرقی داره؟ زرده و سفیده نداره که!» مادربزرگم خون به صورتش می‌دوید و می‌گفت: «خب اگه فرقی نداره، چرا تو زرده‌ها رو می‌خوری؟ سفیدی‌شو بخور!» اما پدربزرگم دیگر از سر سفره کنار کشیده بود و می‌گفت: «فرقی نداره که!‌ حرف‌هایی می‌زنی!» و به این ترتیب جنگ سفیده و زرده شروع می‌شد. آن روزها هم مرغ‌دانی کوچک بود و روزی پنج شش تا تخم‌مرغ بیشتر نصیب نمی‌شد. کار به جایی رسید که مادربزرگم ما را صدا می‌کرد آشپزخانه تا پدربزرگم قبل از همه زرده‌ها را کش نرود. جالب اینجاست که همیشه سر خرید مرغ با مادربزرگم مشکل داشت. می‌گفت: «آقا من از این مرغ هیچ‌وقت خوشم نیومده. این حیوون اصلا بی‌خاصیته!» و مادربزرگم را بیشتر حرص می‌داد. درعوض علاقه خاصی به خروس داشت. کاری کرد که مرغ‌دانی تبدیل شد به یک قفسه با توری‌های مشبک و مختلف، چون به ‌هرحال خروس‌ها علاقه چندانی به همزیستی مسالمت‌آمیز نشان نمی‌دادند و دایم می‌خواستند روی همدیگر را کم کنند. سرت را که برمی‌گرداندی، می‌دیدی خروس کاکلی پریده روی سر آن یکی و دارد تاجش را می‌کند. پدربزرگم با بیل از دور می‌رسید و چند تایی به توری می‌کوبید تا از هم سوا شوند. یک‌بار گفتم: «خب چه کاره‌ایه آقاجون! چرا یه دونه نمی‌گیری بندازی این‌جا که آن‌قدر با هم دعوا نکنن؟» اما می‌دیدم که پدربزرگم می‌گوید: «هیبت مرغ‌دونی به خروسه والا تا دلت بخواد مرغ ریخته!» هربار هم می‌دیدی، یکی خریده دوباره زیر بغلش گرفته و آورده. اوایل خروس‌هایی بودند که زیر بغل جا می‌شدند، اما کم‌کم دیدیم که قطر و ارتفاع‌شان زیادتر می‌شود و کار به جایی کشید که می‌گفتی الان است قلاده گردنشان بیندازد. این آخری‌ها که دیگر واقعا سگ بودند؛ سگ! به محض این‌که پا داخل مرغ‌دانی می‌گذاشتی، می‌دیدی گردوخاک از آن‌جا بلند شده و موجودی سم کوبان به سمتت یورتمه می‌آید. 🔽ادامه در کامنت🔽

.
رو به قبله کن!

#یاسر_نوروزی

نمی‌دانم عمو ابی دقیقا کی فاز معنوی برداشت چون تا قبل از آن دنیا کلا برایش خلاصه می‌شد در خور و خواب و خشم و مقادیر زیادی شهوت. منتها خب یک عمر که سوراخ دعا را گم کرده باشی، بعید است آخر عمری یک‌دفعه انسان کامل بشوی و خیرات فرو کنی آن تو. برای همین می‌شنیدم از یک ور دیگر فاز برداشته. چشم‌هایش را انگار که بخواهد به آفتاب نگاه کند، تنگ می‌کرد و ناگهان می‌گفت: «یه نوری دور سرت می‌بینم!» فامیل البته مطمئن بودند که نور و اینها را عمو ابی دارد از خودش تفت می‌دهد اما به خاطر پول کلانی که از املاک لواسان برایش مانده بود،‌ خوب تملق می‌گفتند؛ خب. تا این‌جا به من ارتباطی نداشت چون عموی ناتنی پدرم بود و ارتباط چندانی نداشتیم، منتها در یکی از بازدیدهای سالانه ناگهان گیر داد به من. همان‌طور با چشم‌های تنگ‌کرده، انگشت اشاره را آورد بالا و با صدای لرزان گفت: «اون! اون باید این‌جا بمونه!» وقتی بچه‌ها و دامادهایش از او پرسیدند که من چرا باید آن‌جا بمانم، عمو ابی گفت: «این باید منو کفن کنه! فقط این!» کم‌کم جا عوض می‌کردم که انگشت اشاره عمو ابی سمت یکی دیگر بلغزد و خفت مرا ول کند، اما انگشتش را می‌دیدم که عین تفنگ قناسه مرا تعقیب می‌کند. یکی از دامادها هم پشت کمرم زد و زیر گوشم گفت: «شانست گفته! فقط هوای ما رو هم داشته باش!» می‌فهمیدم مقصودش چیست. بالاخره می‌خواست کنار پیرمرد بمانم و مخش را بزنم بلکه ملک و املاکی هم به اطرافیان بماسد؛ درواقع تمنایی بود مبنی بر این‌که نزنم در گوش کل مایملک و کاری کنم که وصیت‌نامه به سمت آنها هم بچرخد. خودم هم بدم نمی‌آمد اول جوانی اتاقکی برای خودم دست و پا کنم برای همین به وسوسه جیب پیرمرد، تسلیم شدم. منتها چند جلسه که گذشت دیدم ماجرا به این سادگی‌ها هم نیست. به محض این‌که می‌رسیدم، عمو ابی داد می‌زد: «دیگه وقتشه! رو به قبله کن!» و من با دست و دل لرزان می‌دویدم به جمع کردن تشک و ملحفه و آن وزن صدکیلویی را تحمل می‌کردم تا قضیه را به نحو احسن انجام بدهم. ماجرا فقط تغییر زاویه نبود. عمو ابی خوش‌پف هم بود و دوست داشت وسط حیاط، زیر سایه انجیر به رحمت خدا برود. برای همین کار ما شده بود خرکش کردن پیرمرد تا آن وسط. درست است که در طول زندگی‌اش آب از دستش نچکیده بود و هیچ خیری به خلق خدا نرسانده بود، اما بالاخره به حال مرگ که می‌دیدمش، خودم هم حالم بد می‌شد و اشکم درمی‌آمد. منتها قصه آن‌قدر تکرار شد که حس کردم پیرمرد وا نمی‌دهد. چون وقت و بی‌وقت داد می‌زد: «دیگه وقتشه!» و من ناچار بودم بیفتم به بکسل کردنش. 🔽ادامه در کامنت🔽

.
سیندرلا در یلدا

#یاسر_نوروزی

عموغلام مشکل خاصی نداشت. فقط یک مقداری عملی بود و متاسفانه هیچ‌گونه آشنایی با شاهنامه و اینها نداشت. یک روز هم بیشتر برای آماده‌سازی‌اش وقت نبود، چون پول تنخواه به فنا رفته بود. ماند در حسابم و به خاطر عدم پرداخت قسط، مسدود شد. البته ٥٠٠ تومان الان قدر و قیمت پشکل پیدا کرده، درحالی‌ که آن زمان برای خودش پولی بود. هفت هشت‌سال پیش را می‌گویم. مراسم شب یلدا را از طرف موسسه‌ای فرهنگی سپردند به من و طوری شد که در دقیقه آخر به گل نشستم. قرار و مدارهایی با بچه‌ها داشتیم مبنی بر دعوت از یک نقال فرهیخته قدیمی، سخنرانی مسلط به فرهنگ شب یلدا، یک از شاعران برجسته معاصر، یک مجری سلبریتی و چه و چه. یک مقداری بدشانسی هم خورد تنگ ماجرا و همه چیز رفت هوا. اول این‌که به خاطر جورکردن پول نقال یکی دو روزی علاف شدم و طرف جای دیگری قول داد. مجری مشهور هم آنفلوآنزا گرفت و وقتی پشت تلفن با او حرف می‌زدم، دیدم به خاطر سرماخوردگی طوری «ر»ها را «ز» تلفظ می‌کند که انگار پسرعمه‌زا حرف می‌زند! خلاصه همه چیز دست به دست هم داد و ماندم. اول خواستم صادقانه ماجرا را به مدیریت بگویم. برای همین تماس گرفتم و گفتم متاسفانه از نقال خبری نیست اما دیدم چنان دور برداشت و اخم و تخم راه انداخت که پشیمان شدم. به این ترتیب شب قبل از مراسم، وقتی با اعصاب خرد رفتم سر محل قلیان بکشم، عموغلام را دیدم که زغال‌ها را توی حیاط سفره‌خانه می‌چرخاند و آواز می‌خواند. ریش بلندی داشت با پیراهن سنتی که کارش در آن‌جا به چای و قلیان خلاصه می‌شد. در واقع همانقدر با فرهنگ و ادبیات آشنا بود که من با فیزیک هسته‌ای و سانتریفیوژ! منتها چاره‌ای نبود. برای مدیرمجموعه، آوردن نقال در شب یلدا، ناموسش شده بود. برای همین جلو رفتم، عموغلام را کنار کشیدم و ماجرا را با او در میان گذاشتم. ابروهای پرپشتی داشت و گوشش را نزدیک آورده بود. همه را هم شنید و در پایان گفت: «باشه عمو. رو جفت تخم چشم‌هام. ٥٠ تومن، خدا بده برکت.» در واقع راضی شد با ٥٠ تومان بیاید اجرا. منتها قرار بر این شد شعرها را به او بدهم، حفظ کند که فردا روی سن چند تایی بخواند. هرچند که بعد از چند دقیقه تست‌دادن دیدم ذهن عموغلام به جهت مصارف متعدد پاک آکبند و پوک شده و کاریش نمی‌شود کرد. برای همین نشستم روی کاغذ اشعار را برایش نوشتم و قرار بر این شد همانجا یک مقدار ژانگولر به خرج بدهد و فقط اشعار را از روی کاغذ بخواند. پرده نقالی را هم سفارش دادم به یکی از دوستان. واقعا وقت نبود. 🔽ادامه در کامنت🔽

#یاسر_نوروزی
خاطرم هست در ایام جوانی نزد مردی رفتم که می‌گفتند عجایبی دارد و غیب می‌گوید و چه و چه. همان اول که وارد شدم، جملاتی پشت هم گفت و قرآن را باز کرد. دقیقا همان آیه‌ای آمد که من داشتم به آن فکر می‌کردم. در آن دوره چنین چیزی برایم عجیب بود اما وقتی سر سفره نشستیم برای خوردن غذا، دانه‌های برنج را می‌دیدم که از لب و لوچه‌اش می‌ریزد. به دوستی که مرا نزد او برده بود، آهسته گفتم: «ببین، خدایی که من می‌شناسم، خیلی قشنگ‌تر از این حرف‌هاست که این نکبت رو فرستاده باشه واسه راهنمایی من!» شکمی برآمده هم داشت و بعد از غذا که کنار کشید، ناخواسته آروغ زد. در واقع حضور و محضرش موجبات چندش بود. هرچند جالب اینجاست وقتی کنار کشید رو به من گفت: «خیلی از من بدت می‌آد، نه؟» چیزی نگفتم. همانجا دوباره قرآن باز کرد و آیه‌ای خواند که یادم نیست. هم‌زمان اما خاطرم هست که گفت: «یه قرآن هم بالای طاقچه‌ست. برو برش دار بازش کن، دقیقا همین آیه‌ای می‌آد که من باز کردم.» کم مانده بود به زبان خودمان بگوید: «کف کردی؟!» هرچند واقعا برایم ارزشی نداشت. چون مرتاضان هندی هم رفتارهایی محیرالعقول دارند چه بسا از این آدم‌ حیرت‌انگیزتر. تفاوت اینجاست ابزار کار یکی قرآن است، آن یکی مار کبرا! اما خب در زمانه‌ای هستیم که هنوز یک عده چشم‌شان به اوراق است. مولا علی می‌گفت: «قرآن ناطق من‌م» و کوفیان همچنان مبهوت اوراق پاره؛ مشتی کاغذ سر نیزه.... عجب دنیایی شده... مردی که آداب غذا خوردن بلد نبود، می‌خواست به من آداب زندگی بیاموزد؟! فحشی زیر لب دادم و از خانه‌اش بیرون آمدم. دوستم گفت: «کجا می‌ری؟ مگه ندیدی چطوری قرآن باز می‌کنه؟» گفتم: «آره. منتها قرآن رو بار خر هم بکنی، باز خره!» و رفتم و پشت سرم را نگاه نکردم. اما تأسف اینجاست که در مدت قریب به شش سالی که در کنار آقای دکتر بودم، همچنان عده‌ای چشم‌شان به چنین آدم‌هایی بود. دریا را می‌دیدند اما نظر به آب گل‌آلود جوی داشتند. و خب جهان را چنین ساختند که دقیقا ما را به آرزوهای خود مبتلا کند. تازگی‌ها فکر می‌کنم ما از هیچ‌چیز و هیچ‌کس در این جهان در فلاکت نیستیم جز خواسته‌های خودمان. خُرد می‌خواهیم و جهان هم ما را ریزه‌خوار خُردی‌ها می‌کند. در حالی که حقیقت، کپسول نیست. قرص نیست. و اتاق تزریقات نیست که روی کاناپه دراز بکشی تا آن را به رگ‌های تو حقنه کنند! هرچند وقتی چشم به حقیقت ببندی، می‌بینی که روی همان تخت دراز کشیده‌ای! چون آمپول‌های دروغین حقیقت همیشه به دست چنین آدم‌هایی‌ست. درازت می‌کنند. یا با رمل و فال و اسطرلاب یا با قرآن! در حالی که (ادامه در کامنت)

.
اصغر مشکوک بود

#یاسر_نوروزی

اصغر مشکوک بود و مرا انداختند جلو تا با او صحبت کنم. ابتدا زیر بار نمی‌رفتم اما وقتی گریه مژگان را دیدم، گفتم: «باشه. باشه.» همسرم هم سر تکان داد و گفت: «آره یاسر. برو باهاش صحبت کن بلکه یه اتفاقی بیفته.» جویده‌جویده گفتم: «ببین عزیزم. اون به روانشناس احتیاج داره نه من!» که دیدم گریه‌های مژگان بلندتر می‌شود. همسرم با اشاره سر و ابرو پرید بهم که زودتر بروم و‌ آش را بیشتر از این هم نزنم. بنابراین رفتم پایین. اصغر رفته بود نشسته بود توی پارک و سیگار می‌کشید. ماجرای ازدواج آنها به یک‌سال نمی‌رسد. خلاصه این ازدواج را اگر بخواهیم به شکل توییتری بنویسیم، این می‌شود که اصغر زگیل شد، مژگان هل شد، عاقد گفت وکیلم؟ و مژگان گفت بله. بعد کم‌کم فهمیدند که اصغر یک مقداری مشکوک است. البته اوایل مژگان از واژه حساس استفاده می‌کرد که بعد تبدیل شد به «خیلی حساس»، چند ماه بعد شد «مشکوک» و در این دعواهای اخیر رسید به «مرتیکه روانی دیوونه». البته مژگان در اوج ناراحتی چنین واژه‌ای را به کار برد اما زندگی‌های مشترک نشان داده زن و شوهرها اول با کراهت به هم فحش می‌دهند، بعد از مدتی با نجابت، کم‌کم با صراحت و بعد از چند‌ سال خساوتمندانه هرچیزی دم دهن‌شان می‌آید، نثار می‌کنند. هنوز ماجرای این دو البته به این‌جا نرسیده بود و من قرار بود سفیر صلح باشم. برای همین رفتم پایین و کنار اصغر نشستم. تابلو بود می‌خواهم نصیحتش کنم. برای همین گفت: «ببین. توی موضوعی که نمی‌دونید چیه خودتون رو نندازید وسط!» با این حال، پس نکشیدم. گفتم: «تو اشتباه می‌کنی» و برای این‌که صمیمیت بپاشم وسط بحث، یک «اصغرجان» هم اضافه کرد. بعد با طمأنینه ادامه دادم: «مژگان یه چیزهایی بهم گفته. بی‌خبر نیستم.» اما دیدم که جلو کشید و گفت: «چی به تو گفته که من بی‌خبرم؟» گفتم: «نه، نه. منظورم این بود همون چیزهایی رو که تو می‌دونی، من هم می‌دونم!» اصغر اما دست آورده بود بالا یقه‌ام را بچسبد. گفت: «یعنی قبلش به تو گفته بود؟! راستشو بگو! قبلش؟» گفتم: «قبل و بعد چیه عزیزم، منظورم اینه الان در جریانم که شما مشکل دارید و اومدم اگه بتونم حلش کنم!» اصغر حالا ایستاده بود. گفت: «تو چه کاره‌ای که اومدی مشکل ما رو حل کنی؟ چرا مشکل خانم من باید آن‌قدر برات مهم باشه؟» ابرو بالا می‌دادم. گفتم: «یعنی چی؟! خب مشکل خانم تو، مشکل توئه دیگه.» اصغر گفت: «نه. یه چیزهایی داره این وسط رو می‌شه که من تا حالا ازش بی‌خبر بودم. می‌دونی من با آدم‌های خیانتکار چه کار می‌کنم؟» خیره نگاهم می‌کرد. 🔽ادامه در کامنت🔽

🍁
میدهم تکیه به آغوش خیالی که مرا
بین تنهایی من
سخت بغل می گیرد... #یاسر_نوروزی

.
می‌آی طلاق بگیریم؟

#یاسر_نوروزی

ازدواج کم شده و اگر همین‌طور جلو برویم، می‌رسیم به رشد منفی. به این‌ترتیب که طرف در کافی‌شاپ یا میهمانی به سوژه مورد علاقه‌اش می‌گوید: «خیلی خوبه که باهات آشنا شدم. فقط امیدوارم طلاق‌مون هم همین‌قدر رویایی باشه!» چون انتظارات آدم‌ها آن‌قدر از هم بالا رفته که گاهی فکر می‌کنم چه کسی قرار است آن را برآورده کند؟ ته آرزوی نسل ما سیندرلا، همسر رابین‌هود و پری مهربان بود، اما دخترهای امروز پازلی از مرد رویایی‌شان می‌خواهند که نمی‌دانی کدام طرفش را به کدام طرفش وصل کنی. دماغ برد پیت می‌خواهند با موهای جاستین ویبر، بامزگی مهران غفوریان، شکم شش‌تکه رونالدو، اندیشه‌ورزی آلن دو باتن، ثروت پاول دورف و البته صبر و تحمل ایوب! گاهی فکر می‌کنم آنها از مرد فرضی زندگی‌شان چه می‌خواهند و به این نتیجه می‌رسم که جانش را! از آن طرف پسرهای این نسل هم طوری تربیت شده‌اند که از دختر زندگی‌شان فقط یک چیز می‌خواهند؛ مامان! دختری که در عین دارا بودن فضایل کیم کارداشیان، هوش مرحوم مریم میرزاخانی را هم یدک بکشد. یک مقداری اُسانو باشد در آن سریال کره‌ای، یک مقداری به لحاظ گونه‌ای به آنجلینا جولی رفته باشد، به لحاظ وقار و ابهت مادر اژدها باشد در «گیم آو تراون» و با تمام اینها از خواص معنوی مادر ترزا هم خالی نباشد. تمام اینها را دیروز به زوج جوانی گفتم که خانه‌مان آمده بودند. فرزند پسرخاله‌ام است و تازه با دختری ازدواج کرده. ابتدا فکر کردم موضوع جدی است اما وقتی شروع کردند به توضیح دادن، دیدم نه، ماجرا خیلی خیلی جدی است! چون پسره همان اول گفت: «می‌دونید آقا یاسر، چطوری بگم؟ یه جایی هست که این می‌خواد عمل کنه و من دوست ندارم.» گفتم: «یعنی یه بیمارستان خاصی هست؟» سر تکان داد و گفت: «نه، نه. یه جای خاصی!» گفتم: «درمانگاه خاصی منظورته؟» گفت: «نه، چطور بگم؟ فرض کنید شما بخواید زیر بغل‌تون رو عمل کنید اما خانم‌تون نخواد.» گفتم: «خب اگر مشکل پزشکی باشه، حتما همسر من رضایت می‌ده.» و دیدم که می‌گوید: «بله، دقیقا. من هم می‌گم نمی‌خواد دیگه. چون مشکل پزشکی نیست.» همزمان اما دختره گفت: «نخیر. اصلا هم این‌طوری نیست. اون جا خیلی هم در زندگی مهمه.» کمی روی مبل جابه‌جا شدم و پرسیدم: «خب، من که نمی‌فهمم شما دارید درباره چی صحبت می‌کنید ولی هر چی هست فکر نمی‌کنم آن‌قدر مشکلی باشه که به طلاق فکر کنید.» 🔽ادامه در کامنت🔽

Most Popular Instagram Hashtags