#یاسر_نوروزی

166 posts

TOP POSTS

حرف رفتن میزنی صدبار میمیرم ولی

التماست میکنم راهی اگر دارد بمان... #یاسر_نوروزی

بنده و نویسنده دوست داشتنی، یاسر نوروزی، در کافه یسنا ، یکم دی
#نویسنده #یاسر_نوروزی #نوید_فرخی

سه قلم جنس در این عالَم هست که شما هیچ اختیاری در مقابل‌شان ندارید. خودشان فکر می‌کنند، خودخواهانه تصمیم می‌گیرند و بالاخره دیر یا زود بدون در نظر گرفتن شما می‌روند. اصلاً تا چشم به هم بگذارید می‌بینید نیست شده‌اند و رفته‌اند. اول خودکار، دوم فندک و سوم... سومی هم بی‌هوا می‌رود؛ همان کسی‌ که اولین بار عاشقش شدید.
#یاسر_نوروزی

روح «با» خط‌خطی شده. تو هم امروز تا توانستی جیغ کشیدی. درخت کشیدم، جیغ کشیدی. خورشید کشیدم، جیغ کشیدی. رود کشیدم، جیغ کشیدی. آخر هم مدادهای رنگی را پرت کردی طرفم رفتی کنج دیوار دوباره جیغ کشیدی. شاید هم نابلدی از من بود. چون وقتی در یک لحظه‌ی آنی، تند و نابه‌خود این نقاشی را کشیدم آمدی. من بی هیچ تصمیم قبلی فقط خواستم تو را بکشم. رنگ بکشم. فقط بهشت بکشم.
عنوان اثر: بهشت / کاری مشترک از تو و «با»
#یاسر_نوروزی

حرف رفتن میزنی صدبار میمیرم ولی

التماست میکنم راهی اگر دارد بمان...
#یاسر_نوروزی

(خانم‌ها بخوانند)
خب دخترم. مسیج که واسه‌ت گذاشتن، وا نرو. ذوقی نکن. به حرفِ من پیرمرد که دو تا مو از تو بیشتر سفید کردم گوش کن. چند تا قانون داره این ماجرا:
1. اگه نوشت «سلام بانو. زیبایی شما متحیرم کرد...» یه مگسی رو فرض کن که داره دست‌هاشو می‌ماله به هم بیفته روت.
2. اگه نوشت «های. وود یو پلیز...» اوکی پُکی حواله‌ش نکن. چون نیومده باهات دوست شه؛ اومده تو رو مفتخر کنه به دوستی با خودش!
3. اگه نوشت «همینطور داشتم پرسه می‌زدم گفتم یه حالی ازتون بپرسم» بدون پرسه نزده. صفحه‌تو شخم زده دیوث.
4. اگه نوشت «من رکم. راحتم. اومدم بگم...» مطمئن باش بیست جای دیگه از رو لغت‌نامه حرف زده جواب نگرفته، حالا خاک‌بازی‌شو آورده واسه تو.
5. اگه نوشت «دلم با تو / هماهنگه / نگاه تو...»، الان داشته اون آهنگ رو گوش می‌داده!
6. اگه نوشت «می‌دونی چیه؟ اکثر مردها فقط فکرِ...» دقیقا خودش جزو اون «اکثر»ئه. کلا آدم‌ها یه «اکثر»‌ می‌سازن که یواشکی فر بخورن تو «اَقَل»! 7. اگه نوشت «زنی چنین که تویی آنَک، شکوه و روح دگر بخشد...» خودتو حاضر کن برا رفاقت با مجری برنامه مشاعره؛ با همون قیافه، با همون کیفیت، با همون جمله‌ی معروف که «آفرین بر شما. نفرِ بعدی!»
8. اگه نوشت «می‌خوام‌ت، قوی می‌خوام‌ت» با یه کَنه طرفی؛ بچسب، زگیل، ول‌نکن.
9. اگه نوشت «راستی یه سوالی می‌تونم ازتون بپرسم؟» جوونِ بدی نیست. منتها هنوز بلد نیست.
10. و اگه نوشت «سه تا خصوصیت ازتون می‌گم که اگه اشتباه بود بلاکم کن» ختمِ روزگاره... ته‌ش.... بلاکش کن!
#یاسر_نوروزی
@virgooolll

.
.
.
پدرم هرگز ما را نزد و همواره تنبیهات خلاقانه‌ای در کف داشت.
مثلاً اگر فحش بد می‌دادیم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زیر شیر آشپزخانه می‌شستیم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار.
من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی مستراح ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم.

هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمی‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردی داشت كه از بالای كمد می‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم می‌بست.
زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتی از آزار روانی تدریجی را مدام تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقیقا به كسی كه چند ثانیه پیش با او كتك‌كاری كرده‌اید.
یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای كات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق.
داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد.
آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد.
وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ی ساخت و ساز شیشه‌ی پنجره کرد.
تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد.
خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم.
اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست.
پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود.
البته تمام این‌ها به خاطر هیبتی بود كه در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامی كه ناخواسته در چشم‌مان داشتند.
در عوض، دیروز وقتی به بچه‌ام گوشزد كردم نباید دوستان مدرسه‌اش را به القاب «عوضی " و "خل و چل " بخواند، چیزی نگفت.
سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار. با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی.
ادامه کامنت اول👇

سر صبحی شده و باز دلم تنگ کسی ست

که به یادش قلمم بر ورقم میرقصد.... #یاسر_نوروزی

خنده از روی لبان تو مگر افتاده
که تپش های دل عاشق من
بی نفس است...
#یاسر_نوروزی

MOST RECENT

#یاسر_نوروزی
هر سیصد سال یک بار خداوند به زمین نظر می‌کند تا موکلانی شبیه بهشتی‌پور به دنیا بیایند. جالب اینجاست ما که با او آشنا شدیم، از بخت‌مان نبود یا صفاتی والا که بدان متصف بوده باشیم. بیچاره‌هایی بودیم در قعر جهنم دست و پا می‌زدیم، یک نفر آمد دست‌مان را گرفت. یک نفر آمد دردمان را شنید. یک نفر آمد در دل‌های پر از حقد و کینه‌مان، عشق ریخت. من مابقی را نمی‌دانم اما درباره خودم حرف می‌زنم. به خاطر اهلیت بنده نبود که او را دیدم. به خاطر عظمت او بود که مرا دید. چون خداوند، بندگان مقربش را به زخم‌هایی چون ما گرفتار می‌کند تا زخمه‌ها را به جان بخرد، بنوازد آهنگی را که لایق بندگان مقرب است. برای همین هم شروع کردم به نوشتن هر چه بود و نبود. چون به‌جان دریافتم اهل نبودم یا اهلیتی نداشتم برای شنیدن آن سخنان ناب یا تماشای آن حیات بی‌بدیل. قرار بود من هم زخمی باشم در زندگی‌اش تا از این سد ناموزون هم گذر کند، برود به همانجا که از آنجا آمده بود؛ بهشت. می‌دانی؟ مثل نداشتی آقای دکتر! مثل نداری. لبخند خداوند ارزانی تو. پوزخند خدا برای کسانی که گمان کرده‌اند اهلیتی داشتند که دیدار تو را نصیب بردند. طنز دنیا را ببین! کسی که گمان کند محرم بوده، نامحرم خود اوست! کسی که گمان کند بر دیگران فزونی داشته، کمترین هم اوست. چون جهان را گرد و مدوّر ساختند و هر کجای آن که ایستاده باشی، برتر یا فروتر از هیچ کسی نیستی. فقط به قطب دایره نزدیک شو ببین که چطور می‌سوزی! چطور می‌سوزانی! برای همین سخنان مردان خدا آتش به جان می‌اندازد. به‌خصوص وقتی که گفت: «خدا حوصله نداره. می‌زنه. به همین راحتی راه نمی‌دن کسی رو. به محض اینکه بخوای تغییر کنی، واسه‌ت می‌چینه. همونجا بازی برات می‌ریزه ببینه چی کار می‌کنی. واسه همین نشینید این‌ور اون‌ور از خدا حرف بزنید. همین‌که آدم باشید بسه. دعاهای اجق وجق هم نکنید، چون زمین‌گیر می‌شید. یه روزی یه خواسته‌ای داشتم، گفتم خدایا! اگه به این خواسته‌ام برسم، نذر می‌کنم تا وقتی برف تموم نشه، برم تو خیابون مجانی مسافرکشی کنم.» هم‌زمان بلند می‌شد برود بیرون اتاق. نمی‌دانستم چه کاری دارد اما چند دقیقه بعد دیدم که دو سه نفر دیگر هم به جمع‌مان اضافه شدند. طبق معمول داخل اتاقش نشسته بودیم؛ مأمنی که دیگر هیچ کجای جهان پیدا نخواهم کرد؛ مأمنی که جای آن دیگر فکرم و ذکر و خاطراتم هم نیست؛ فقط باید رجوع کنم به دل؛ فقط دل. چون بعد از چند دقیقه طولانی خاطرم هست که برگشت به اتاق. ادامه داد:‌ »آره خلاصه. زد و اون چیزی که می‌خواستم بهش رسیدم. از قضا هفته بعدش هم برف (ادامه در کامنت)

.
.
گفتگو و مصاحبه با این دوستان نویسنده را میتوانید در سایت هنرلند دنبال کنید.
تقریبا همه شان، برایتان نام آشنا هستند.
همچین گفتگو با خانم نازنین پدرثانی، نوازنده و استاد جوان سازهای کوبه ای ؛ و مقاله ای در مورد داستان های کاراگاهی، به قلم آقای نوید فرخی را نیز میتوانید در سایت ببینید.
.
@honarland
@shahla_zarlaki
@sirnavidpersian
@neshat_davoodi
@p_nazanin
@ehsanmohammadi94
@maryam_samizadegan
@elhamehkaghazchi
@yassernoruzi
.
#هنرلند
#شهلا_زرلکی
#نوید_فرخی
#نشاط_داودی
#نازنین_پدرثانی
#مریم_سمیع_زادگان
#احسان_محمدی
#الهامه_کاغذچی
#یاسر_نوروزی
#پریسا_لاجوردی
#گلپرفصاحت

#یاسر_نوروزی
یک نفر سال‌ها پیش متنی نوشت به اسم «روز واقعه». یک نفر به نام بهرام بیضایی که از نگاه بعضی فیلم‌سازهای مذهبی‌ مستحق تکفیر است. اما جانم که حسین به هر کسی که خواست نظر کرد. به آن‌ها که در فکر تصحیح مسح سر هستند نظر نکرد. به آن‌ها که خدا را در خرد کردن دیگران، به آن‌ها که خود را نمایندگان خدا روی زمین لقب دادند، نگاه نکرد. دست روی کسی گذاشت که خیلی از همین مذهبی‌های کور نادان او را لامذهب می‌دانند. من البته نه اعتقاداتش را می‌دانم و نه ارتباطی دارد به من که بدانم. فقط در محضر استادم آموختم هیچ چیز در این جهان تصادفی نیست؛ هیچ چیز،‌ هیچ چیز، هیچ... اینکه به جهد و مجاهدت در هر کاری از جمله هنر ممکن است به جایگاهی برسید اما سرچشمه‌ را فقط به راه‌هایی روان می‌کنند که لایق بدانند. والا که چرا در این‌همه آثار مذهبی فقط یکی می‌شود «روز واقعه»؟ این‌همه متن نوشته‌اند و فیلم ساخته‌اند اما چرا فقط معدودی انقدر تکان‌دهنده هستند؟ من خودم همیشه آرزو داشته‌ام متنی اینچنین درباره حسین بن علی بنویسم. اما قابل نبوده‌ام، نظر نکرده‌اند و لایق ندیده‌اند که ناگهان دریچه‌های حکمت را در اثری که به نام حسین است، روان کنند. چرا؟ چون در محضر استاد آموختم در بزرگ‌ترین بازی هستی، در زندگی، برگ برنده فقط «دل» بوده! همین! کافی‌ست به جان، کسی را که به تو زخم زده ببخشی، کافی‌ست بی‌توقع از خیانتی که در حقت کرده‌ بگذری، کافی‌ست بی‌معامله به بند‌گان خدا خدمت کنی، کافی‌‌ست پا روی کبر و غرور خودت بگذاری، کافی‌ست.... من نمی‌دانم نویسنده‌ی این متن چه دلی در کجای این جهان از آسمان برده که او را برای نوشتن از حسین لایق کرده‌اند اما می‌دانم هیچ چیز اگر نداشته باشی، مرام و معرفت تو را بس؛ دستت را می‌گیرند. هیچ چیز اگر نداشته باشی، آزادگی تو را بس؛ راهت می‌دهند. خدا را هم اگر باور نداشته باشی اما سفر‌ه‌دار بندگانش باشی، بالاخره یک روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی که مهمان خدایی. همین ضیافت، همین میزبان تو را بس. از صمیم قلب اگر او را صدا کنی، همین یک فریادرس تو را بس. همه‌ی این‌ها هم حتا اگر در تو نیست؛ اعتراف کن به اینکه نیست؛ تو را بس. برای همین آقای دکتر یک بار گفت: «طرف عرق می‌خورد هر روز، مست پاتیل می‌اومد خونه. همسایه‌ش منتها یه زاهدی بود که هر شب می‌رفت نماز شب می‌خوند برمی‌گشت. یه روز این عرق‌خوره دوباره رفته بود مست کرده بود، تلو تلوخورون برمی‌گشت. در خونه‌ی همسایه‌ش باز بود. عرق‌خوره یه نگاه انداخت دید طرف اومده کنار حوض خونه، آستین‌ها رو زده بالا واسه وضو، بره واسه نماز (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
باز افسرده بودم. انقدر که افتان و خیزان خودم را به خانه‌اش رساندم. پشت لپ‌تاپ نشسته بود و عینک به چشم داشت. وقتی نشستم چیزی نگفت. من هم ساکت بودم. چند دقیقه بعد اما عینکش را برداشت و تکیه داد به پشتی. بعد بدون اینکه اصلاً حرفی بزنم ناگهان گفت: «تو تا حالا دیدی من یک ساعت یه جا بشینم؟ کار که می‌کنم، یه ربع بیست دقیقه‌ای که می‌گذره حتما بلند می‌شم قدم می‌زنم دوباره می‌آم می‌شینم. یعنی حرکت. دوم اینکه نظم دارم. کارهای مهم رو می‌نویسم، تمام خرج‌ها رو می‌نویسم. همینجا تو این اتاق بگو هر کدوم از وسائلم کجاست تا بهت بگم. الان این‌همه چیز توی این اتاق هست. جای هر کدوم از کتاب‌ها، فیلم‌ها، عینکم، سازم، حتا زیرسیگاری معلومه. همه چی‌م رو حساب کتابه. امکان نداره یه چیزی رو بردارم سر جاش نذارم. برای همین اتاقم همیشه مرتبه. قبل از اینکه شلوغ بشه، وسائل غیرضروری رو می‌دم بره. انرژی اینطوری جریان پیدا می‌کنه. اینطوری با طبیعت هستی. تو فکر کردی چرا دستم رو بلند می‌کنم پروانه می‌آد می‌شینه روش؟ چون با طبیعت یکی‌ام. تو طبیعت همه چی داره روی نظم می‌گرده. به محض اینکه نظم نداشته باشی،‌ حرکت نداشته باشی، پرت می‌شی کنار، کارهات به هم می‌ریزه. با نظم جهان باید یکی باشی، تا همه چی باهات باشه. اون‌وقت اتفاق‌هایی رو جذب می‌کنی که باید برات بیفته. چون تو تمام بدنت داره مثل ساعت روی سیستم خودش کار می‌کنه. هیچ‌وقت به پلک زدن‌ت توجه کردی؟ خودش داره کار خودشو انجام می‌ده بدون اینکه اصلا بفهمی. اگر یه مدت زیاد باز بمونه، چشم کارایی خودشو از دست می‌ده، شروع می‌کنه می‌سوزه. اَلارم می‌ده. یا فرض کن اگر کره‌ی زمین چند متر جابه‌جا بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ تمام سیارات همینطور. همه چیز داره سر وقت خودش، کار خودش رو منظم انجام می‌ده. حالا وقتی تو روی نظم نباشی، جهان پس‌ت می‌زنه. مثل یه چیز به‌دردنخور می‌شی که دیگه کارایی نداری. چرا؟ چون نمی‌تونه تو رو به عنوان یه موجود جدا از خودش تصور کنه. برای همین وقتی از ریتم و نظم و حرکت بیفتی، پرتت می‌کنه کنار. از همه جا بدبختی برات میاد. چون با نظم طبیعت هماهنگ نیستی. اصلاً در اتاقت رو یه وقت‌هایی ببند، یه آهنگ بذار، برقص! چی می‌شه مگه؟» ناخودآگاه می‌خندیدم. گفتم: «برقصم؟» با پوزخند گفت: «حالا مایکل جکسون که نخواستم بری! مقصودم اینه که ریتم. این آهنگ‌هایی که گوش می‌دی حالت رو بد می‌کنه. به خدا ای کاش می‌دونستی هر چی تصور ‌کنی، سرت میاد! به هر بدبختی‌ای فکر کنی، همون می‌شه. تویی که داری با افکارت زندگی‌ت رو می‌سازی. اصلاً شاگرد من مگه(ادامه در

#یاسر_نوروزی
آقای دکتر اعتقاد داشت هرچند وقت یک بار باید نگاهی به وسائل خانه انداخت و آن‌ها را که بلااستفاده هستند، کناری گذاشت. خودش عموما هدیه می‌داد. مثلا کتابی که خوانده‌اید و دیگر نخواهید خواند، و مرجعیتی هم ندارد که دوباره به آن رجوع کنید. قطعا آن را هدیه می‌داد. بارها از او فیلم گرفته‌ام، کتاب گرفته‌ام، عطر و ادکلن گرفته‌ام، تسبیح گرفته‌ام، سی‌دی موسیقی گرفته‌ام. حساب همه چیز را دقیق داشت و همه را می‌نوشت اما واقعا برای جمع کردن نیامده بود. برای همین هم نوشته بود: «ارزش زندگی به چیزهایی نیست که جمع می‌کنید، به دل‌هایی‌ست که به دست می‌آورید.» این بار هم بلند شد یک زیرسیگاری شطرنجی نو به من داد. به دیگران هم هر کدام به فراخور خودشان، پرسید و چیزی را که دوست داشتند هدیه داد. هم‌زمان که بعضی وسائل را دوباره داخل کمد برمی‌گرداند گفت: «سعید خیلی فوتبال دوست داشت. این فوتبالیست‌ها هم می‌اومدن خونه ما،‌ می‌اومد می‌نشست پای صحبت‌شون، با یه حالت جالبی نگاه‌شون می‌کرد، می‌فهمیدم چقدر دوست داره بره تو این ورزش. منتها خب من راضی نبودم. چون سنش اون موقع پایین‌تر بود، ظاهر قضیه رو می‌دید. نه اینکه ورزش حرفه‌ای بد باشه، منتها خب این‌جور کارها به اوجش هم که برسی مثل فواره می‌مونه. هر چقدر بالاتر بری، محکم‌تر زمین می‌خوری. بالاخره یه روز باید خداحافظی کنی از میدون، اون‌وقته که اکثرا احساس پوچی می‌کنن. تو بازیگرها هم همینه. این بازیگر خارجیه هست، دیگه خودش خسته شده بس که شو گذاشته. می‌ره بچه‌های سیاه‌پوست رو می‌آره بزرگ می‌کنه، منتها همه‌ش واسه شو. دیگه نمی‌دونه چی کار کنه که بیشتر خودشو نشون بده. همیشه خاطرتون باشه کار خیر وقتی کامل به چشم خدا می‌آد که اول اینکه تو گم‌نامی باشه، دوم اینکه بابتش کتک بخوری. یه بار به همین ... هم گفتم جای اینکه بری هی از مردم تعریف بشنوی، یه بار آستین بالا بزن بیا کیسه‌تو پر کن. اون هم گوش داد. از باشگاه اومد رفتیم خونه سالمندان کمک؛ منتها نه دوربین آورد نه کسی رو خبر کرد. بهش گفتم این خوبه. کار رو واسه خدا بکنی، می‌مونه. بقیه هیچ‌کس واسه‌ت نمی‌مونه. فردا یه توپ خراب کنی،‌ همه هوار می‌شن سرت... به سعید هم همینو می‌گفتم. منتها قبول نمی‌کرد. یه روز اومد پرسید شما واسه چی ناراضی هستید من برم تو فوتبال؟ گفتم برو اصلا قرآن رو باز کن، هر چی قرآن گفت همون. دو رکعت هم قبلش واسه امام زمان نماز بخون، بعد قرآن رو باز کن، هر چی قرآن گفت. خوبه؟ بعد دیدم رفت وضو گرفت، دو رکعت نماز با آب و تاب خوند، قرآن باز کرد، بد اومد. دیدم اومده پیش من (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
هیأتی از باشگاه استقلال بودند. سرپرستی که تازه منصوب شده بود (فرض کن به اسم م.) با چند نفری اطرافیان و دوستان. آقای دکتر به ما گفت: «دوست دارید برید بشینید من می‌آم» و ما هم بلند شدیم رفتیم داخل پذیرایی. یکی از بچه‌ها هم رفت در را باز کرد و چند دقیقه بعد سرپرست جدید باشگاه استقلال به همراه چند نفر دیگر داخل آمدند. یکی از آن‌ها فوتبالیست معروفی بود (که من از او با نام س. اسم می‌برم). وقتی هم دکتر آمد دیدم که لباسش را عوض کرده؛ پیرهن و شلوار پارچه‌ای آبی ‌کم‌رنگی که توخانه‌ای بود اما عموما مخصوصا مهمان‌ها. بعد هم آمد نشست روی یکی از مبل‌ها و طبق عادت معروف با آن‌ها سلام و علیکی کرد. آقای س. رو کرد به آقای دکتر و گفت:‌ »تعریف شما همیشه هست. برای همین آقای م. خیلی دوست داشت بیاد خدمت‌تون. چون ما همیشه گفتیم اول خدا، بعد استاد.» آقای دکتر رو کرد به س. و گفت: «اول خدا، بعدش هم خدا. من می‌دونم شما به من لطف دارید منتها هر چیزی رو که به جای خدا بگذاری، کار خراب می‌شه. چون همه غلط دارن،‌ فقط اونه که درسته. واسه همین اگر کسی رو جاش بذاری، خودش آب راه می‌اندازه توش.» بعد به مرد مسن‌تری که بین هیأت همراه نشسته بود گفت: ‌«شما چی کار می‌کنید حاج‌آقا؟» مرد گفت: «هیچی. ما که دیگه مستحضر هستید کشیدیم کنار دیگه. کار رو سپردیم دست جوون‌ها» اما آقای دکتر باخنده گفت: «باشه! شما که کشیدی کنار! باشه...» مرد گفت: «بله دیگه. به هر حال وقتش بود دیگه...» آقای دکتر دوباره گفت: «حالا جای دیگه بگو اینو که کشیدی کنار. به من نگو منتها!» بالبخندی آمیخته به طعنه البته می‌گفت. مرد هم سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و خندید. بعد س. گفت: «تعریف شما رو شنیده بودن، گفتن بیان خدمت‌تون اگه سفارشی چیزی هست بفرمایید» آقای دکتر گفت: «ایشالله که خدا براتون خوب بخواد. من حرف خاصی ندارم. این دوستان هم به بنده لطف دارن. منتها یه چیزی احتمالا از من ساختن که شما رو کشوندن اینجا!» بعد با خنده ادامه داد: «آخه یه روز یکی اومده بود اینجا، گفت: "می‌شه روی سر من مو دربیاری!" من هم بهش گفتم: "من اگه می‌تونستم واسه کسی مو دربیارم که خودم کچل نبودم!"» خندیدم. م. گفت: «اختیار دارید. به هر حال اومدیم اگر نقدی یا سفارشی دارید بشنویم که ایشالله بتونیم کار رو بهتر جلو ببریم!» آقای دکتر گفت: «خب بنده چند ساله در فوتبال هستم، به عنوان روان‌شناس دارم کار می‌کنم، از نزدیک با بعضی از فوتبالیست‌ها در ارتباط هستم. مشکلی که اغلب دوستان درباره فوتبال مطرح می‌کنن اینه که خیلی وقت‌ها ضربه‌ها از جای (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
زمانی حرف و حدیث بالا گرفت که چه کسی پشت باشگاه استقلال است؟ چون موفقیت‌های تیم بیشتر شده بود و از مهلکه بیرون آمده بود. من نمی‌توانم در این نوشته اسمی از کسی ببرم چون بعضی از آن‌ها انسان‌هایی نیکوکار هستند و بعضی هم البته شوت و بی‌شعور! اما خب به بنده ارتباطی ندارد و قضاوت اعمال‌شان با خداست. ضمن اینکه از جزئیات ارتباط آقای دکتر با فوتبالیست‌های مختلف، سرمربی‌های باشگاه‌ها، مسئولان و سرپرستان هم بی‌خبرم. فقط می‌دانم که مشاوره‌های آقای دکتر در یک برهه زمانی کاری کرد که باشگاه روند صعودی داشته باشد. برای همین هم این حرف و حدیث‌ها پیش آمد؛ خزعبلاتی از این دست که استقلال دست به جادو دارد! خب البته کار جهان همیشه همین بوده؛ کم‌خردان هر چیزی را که نمی‌فهمند به رمل و جادو ربط می‌دهند در حالی‌که تکنیک‌های آقای دکتر در کار گروهی، سهل و ساده بود؛ هرچند سهل ممتنع. درک آن‌ها گاهی راحت بود اما عمل کردن به آن‌ها دشوار. من امیدوارم روزی آقای س. و بویژه آقای ع. که از فوتبالیست‌های به‌نام کشور هستند و از تمام جزئیات باخبرند، پرده از ماجرا بردارند. نه برای جوسازی و جار و جنجال که از ساحت این عزیزان دور است؛ صرفا به جهت عشق و علاقه‌ای که می‌دانم مثل من به استادشان داشته و دارند. در هر حال من این دو بزرگوار را بارها در منزل استاد دیده‌ام و هر جا که هستند برای‌شان آرزوی شادی و سلامتی دارم. اما صحبت از این جهت به این عزیزان کشیده شد که امروز می‌خواهم یکی دیگر از خاطراتم را بنویسم؛ روزی که به منزل آقای دکتر رفتم و هیأتی از باشگاه استقلال را دیدم که به دیدار ایشان آمده‌ بود. قطعا اسمی از کسی نمی‌برم اما خب کتمان نمی‌کنم که دست‌کم برای من روز جالبی بود. هرچند که خسته و بی‌حوصله بودم. صادقانه اگر بخواهم بگویم وقتی آقای دکتر با دوستم زهیر تماس گرفت که به فلانی بگو بیاید، اصلاً نمی‌خواستم بروم. مثل تپه‌ای خشک و سنگین لمیده بودم روی مبل و نای بلند شدن نداشتم. ماجرا از این قرار بود که چهار ماه قبل آقای دکتر به من گفته بود قرار است چیزهایی یاد بگیرم و به‌زودی یکی از کلاس‌های عملی با مرا شروع می‌کند! چون همیشه می‌گفت: «اینجا جزوه و دفتر نداریم. پای تخته هم قرار نیست درس بدیم. می‌فرستم‌تون تو بازی خودتون یاد بگیرید!» و من اصلاً گمان نمی‌کردم که این بازی، کار کردن زیر دست یک آدم کودن پرمدعا باشد! هر چیزی می‌گفتم، در نگاه او سخیف بود، هر کاری می‌کردم، آن را زیر سوال می‌برد و با دانش و درکی که کلا از آن بی‌بهره بود، رمق از من گرفته بود! اصلاً کار را به جایی رساند که (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
دو سه هفته بعد دوباره آقای دکتر را دیدم. این بار دفتر «دایی شهاب» بود و داشت با تلفن حرف می‌زد. در محوطه پذیرایی دفتر نشسته بودم اما صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «ببین آقا! تو فقط اینو بفهم که دنیا مثل شطرنجه. نخواه کسی رو حذف کنی. چون هر کسی واسه یه کاری اومده پایین. شطرنج، شاه می‌خواد، وزیر می‌خواد،‌ اسب می‌خواد، سرباز می‌خواد. اگه همه شاه باشن اصلاً بازی می‌چرخه؟ تازه از همون سرباز پیزوری که داره جلو می‌ره، یه‌دفعه دیدی رسید ته صفحه، وزیر دراومد.» بعد لحظه‌ای مکث کرد. به حرف‌های کسی که آن‌سوی تلفن حرف می‌زد گوش می‌داد. چند دقیقه بعد دوباره گفت: «می‌دونم. منتها تو می‌خوای همه شبیه هم باشن. آقا خود خدا نخواسته همه شبیه باشن، تو چی کاره‌ای که می‌خوای نقش ها رو عوض کنی؟ تنها کاری که تو باید بکنی اینه که کار خودت رو درست انجام بدی. اون‌وقت ببین چطوری بازی می‌چرخه. تو یه دفعه دست‌تو می‌ذاری زیر صفحه، همه چی رو به هم می‌ریزی! یا اینکه می‌خوای همه مهره‌ها رو از تو صفحه دربیاری، جاشون اسب بذاری. نمی‌شه که! بازی دیگه نمی‌چرخه که! خر تو خر می‌شه!» می‌خندید. هم‌زمان هم بلند می‌شد و از اتاق می‌آمد بیرون. همانطور که حرف‌های طرف را پشت گوشی می‌شنید، رو کرد به یکی از کسانی که در پذیرایی نشسته بود و گفت: «این آقا یاسره! تازه اومده! بسازش تا من تلفنم تموم شه!» درباره ظاهر طرف چیزی نمی‌توانم بنویسم چون اطرافیان دکتر که این نوشته را می‌خوانند، می‌فهمند دارم راجع به چه کسی صحبت می‌کنم و درست نیست. برای همین از او با نام فرشاد یاد می‌کنم. آقا فرشاد با من دست داد و پرسید: «چند وقته با آقای دکتر آشنا شدی؟» گفتم: «یه ساله. زیاد نیست.» و پرسیدم: «شما چطور؟»‌گفت: «من هم شیش هفت ماهه» از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم و گپی کوتاه با هم زدیم. هم‌زمان آقای دکتر از اتاق بیرون می‌آمد. گفت: «بیا تو» اتاق کارش در دفتر دایی شهاب کوچک بود؛ جایی حدودا شش هفت متری که پنجره‌ای رو به محوطه بیرون داشت. آقای دکتر همانطور که ایستاده بود گفت: «می‌بینم که کیسه‌تو داری پر می‌کنی، خدا رو شکر» گفتم: «بله. یه کارهایی کردم. رفتم دست پدر و مادرم رو بوسیدم. منتها یه قضیه‌ای هست می‌خواستم کمکم کنید.» همانطور که صندلی را کنار داده و ایستاده بود گفت: «بگو» گفتم: «آقای دکتر من با مادرم مشکلی ندارم. خیلی خوب‌ایم. با پدرم هم همینطور. منتها یه اختلاف عقایدی هست که گاهی مشکل‌ساز می‌شه. یعنی بحث پیش می‌آمد... البته بعد از بحث هم پا شدم پیشونی‌ پدرم رو ماچ کردم از دستم ناراحت نشه. ولی خب (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
کرخت و بی‌حوصله بودم و اصلاً‌ توقع شنیدن چنین حرف‌هایی را از آقای دکتر نداشتم. در را که باز کرد گفت: «دلم می‌خواد بگیرم بزنمت! آخه تو چرا انقدر نفهمی؟ هان؟» در چهره‌اش غیظ یا خشونت نمی‌دیدم چون دوستان و اطرافیان می‌دانند که اگر خشم می‌گرفت واقعا جرأت حرف زدن نداشتیم. اما مردان خدا را به صفات خدا متصف بدان. عشق اگر بدهند، سرشار از عشق می‌شوی چندانکه از وجد و شادی سر از پا نمی‌شناسی اما خشم و غضبی هم دارند بلاتشبیه (دو سه باری خشمش را دیده‌ام. وحشتناک بود، وحشتناک...) این بار اما نوعی دلسوزی در نگاهش می‌دیدم. گفتم: «خیلی اوضاع خرابه آقای دکتر؟ کار ناجوری کردم؟» وقتی داخل اتاق رفتیم گفت: «چی بگم آخه من به تو؟ دلم هم نمی‌آد آخه! یه چیزی بگم قاطی می‌کنی تا یه هفته، از خواب و خوراک می‌افتی...» هم‌زمان بلند می‌شد سینی چای را از همسرش بگیرد. همانطور که در اتاق را می‌بست گفت: «می‌دونی چی می‌گفتن راجع بهت؟ می‌گفتن این چی کار کرده انقدر توقع داره؟» سرم پایین بود. خم شد و چای را جلو رویم گذاشت. بعد همانطور که پاکت سیگارش را برمی‌داشت، رفت و نشست پشت لپ‌تاپ. فندک که می‌زد ادامه داد: «فقط داری ناله می‌فرستی اون بالا. خسته شدن دیگه از دستت. تو رو خدا بفهم! یه ذره فکر کن!» من‌من‌کنان گفتم: «آخه کاری نکردم...» با صدای بلندتر گفت: «همین دیگه. نشستی که چی؟ روزت رو شب می‌کنی، هیچی. کیسه‌ت که همیشه‌ی خدا خالیه. فقط توقع داری.» چهارزانو و سرپایین بودم. گفتم: «چی کار کنم؟ شما بفرمایید!» گفت: «این پدر و مادر رو خدا برات گذاشته، پر کن این کیسه‌تو. تا پر نشه، کارت راه نمی‌افته. چند تا مثال بزنم برات. کم گفتم برات؟» گفتم: «آخه شما خودتون که می‌دونید. من پولی ندارم که بهشون...» گفت: «کی حرف از پول زد؟ برو بگو بابا! می‌خوای ماساژت بدم خستگی‌ت در بره؟ برو به مادرت بگو درد و بلات توی سر من، چی کار کنم واسه‌ت؟ یه چایی که دستت می‌آد بریزی! نمی‌تونی؟ برو دست‌شون رو ماچ کن، بگو من بدبخت رو دعا کنید. من بدبختم،‌ خدا بهم نگاه نمی‌کنه. تا شما ازم راضی نباشید، کارم گیره. این‌ها رو نمی‌تونی بگی؟» ساکت بودم. ادامه داد: «این پسره، یکی از رفیق‌هاتون بود، یادته اومد کارش گیر بود. هر جایی می‌رفت سر کار، می‌انداختنش بیرون. جلو نمی‌رفت. بهش گفتم چوب لای چرخته. گفت چی؟ گفتم پدرت. ولی یه کاری کرد که وقتی برام تعریف کرد کیف کردم. می‌بینی؟ آدم‌ها وقتی بخوان یه کار خوشگل بکنن می‌تونن منتها دردم اینه نمی‌خوان.» نیم‌خیز شدم یکی از سیگارهای آقای دکتر برداشتم (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
سالک کسی است که با هستی در آسودگی قرار بگیرد؛ کسی که رودخانه را هل نمی‌دهد و برعکس، در رودخانه حل می‌شود و به رودخانه می‌گوید:‌ «هر جا می‌روی مرا ببر، زیرا هر جا تو بروی، هدف آنجاست.» یعنی من برای خودم هدف و مقصدی ندارم؛ من هدفی شخصی و خصوصی ندارم که آن را بجویم. هر کجا که هستیِ بی‌نهایت برود، من نیز می‌روم. مردم در عجله هستند. آنان خدا را فوری می‌خواهند؛ مثل قهوه‌ی فوری! آن‌ها نمی‌توانند منتظر بمانند. و وقتی نمی‌توانید صبر کنید، فقط می‌گویید که زیاد برای‌تان مهم نیست! در حالی که اگر برای‌تان مهم باشد، می‌توانید صبر کنید. هر چه بیشتر برای‌تان اهمیت داشته باشد، بیشتر می‌توانید منتظر بمانید. خداوند گل فصلی نیست؛ درخت سدر لبنانی است و رشد آن زمان می‌برد. برای رسیدن به ابرها زمان لازم است. در واقع زمان کافی نیست. زمان کم می‌آورد. جاودانگی لازم است....
وقت طرب، محسن بهشتی‌پور، ص 262
***
پوشيده چون جان مي‌روي اندر ميان جان من
سرو خرامان مني اي رونق بستان من
چون مي‌روي بي من مرو، اي جانِ جان بي تن مرو
وز چشم من بيرون مشو، اي شعله‌ی تابان من
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم، شد کفر و ايمان چاکرم
اي ديدن تو دين من، وي روي تو ايمان من
بي‌پا و سر کردي مرا، بي‌خواب و خور کردي مرا
در پيش يعقوب اندرآ، اي يوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم، وز خويشتن پنهان شدم
اي هستِ تو پنهان‌شده، در هستيِ پنهان من
گل جامه‌دَر از دست تو، وي چشم نرگس مست تو
اي شاخه‌ها آبستِ تو، وي باغ بي پايان من
يک لحظه داغم مي‌کشي، يک دم به باغم مي‌کشي
پيش چراغم مي‌کشي، تا وا شود چشمان من
اي جانِ پيش از جان‌ها، وي کانِ پيش از کان‌ها
اي آنِ بيش از آن‌ها، اي آنِ من، اي آنِ من
(دیوان غزلیات شمس، مولوی)

#یاسر_نوروزی
توجه: بعدها فهمیدم ماجرا درباره یکی از روحانیون معروف است اما به جهت حفظ آبرو نامش را نمی‌برم.

گفت: «جوون که بودم یه کارهایی می‌کردم عجیب منتها الان دیگه افتادم تو زندان قارون‌، تنها. یه وقت‌هایی اصلا دلم می‌خواد بزنم برم صدای آب بشنوم فقط. یه بار هم به یکی از بچه‌ها گفتم، اومد دنبالم بریم تا جاجرود، فقط دو دقیقه بشینم کنار یه رودخونه برگردم.» داخل پذیرایی خانه‌اش نشسته بودیم؛ نیمه‌تاریک. گفتم: «رفتید؟» از گوشه چشم نگاهم کرد. گفت: «بله. تازه از دماوند اومده بود، گفتم: "جاده چطوره؟" گفت: "خلوت." خلاصه رفتم سوار شدم، پامونو از تهران نگذاشته بیرون، کل جاده شد کیپ کیپ! تصادف شده بود جلوتر. کل یک ساعت بعدی یه کیلومتر هم جلو نرفتیم. بهم گفت فلانی، به خدا تا همین الان جاده باز باز بود. گفتم ناراحت نشو! نمی‌خواد دیگه.... این هم بازی منه. گفتم برگرد! اون هم فرمون چرخوند دوباره برگشتم خونه، وسط این چهاردیواری. الان هم تو بری، یکی دیگه قراره بیاد. شب هم سه نفر از شهرستان می‌آن. فردا هم که دوباره باید برم دفتر. الان هم که خودت دیدی، دو دقیقه نشستم چند تا زنگ خورد موبایل. خلاصه چی می‌گه؟ دنیامون شده آخرت یزید!‌« خستگی را در چشم‌هایش می‌دیدم، در صدا، در لحن بیان کلمه‌ها، در امتداد سکوت خانه، در توقف‌های بین جمله‌ها. ادامه داد: «اصلاً نمی‌دونم چی می‌خواین شماها از این دنیا! بابا اونجا خوشگله به خدا! اینجا هیچی نیست... ولی دعا می‌کنم یه روزی هر چی از خدا می‌خوای بهت بده، تا بفهمی که این دنیا هیچی نداره. ته‌ش دوباره اونی که پول‌داره دوست داره نون بزنه تو ماست بخوره، اونی که نداره دلش کباب بره می‌خواد!» با فاصله روی یکی از صندلی‌ها نشسته بودیم و من سرم پایین بود؛ غصه‌دار و مغموم. هم‌زمان دیدم زانو روی پا می‌اندازد و با دست پاشنه را می‌گیرد. پیرهن آبی کم‌رنگ خانه به تن داشت با شلواری به همان رنگ. گفت: «ولی عوضش خوشگل می‌رم.» بعد دست روی ران‌ها کوبید و کم‌کم لبخند به لبش نشست. ناگهان از آن حس و حالت اندوه گذشته برمی‌گشت. کم کم می‌خندید. گفت: «الان نفر بعدی می‌رسه، کار داره بیچاره، یک ساعتی باید بشینم پهلوش. ولی یه چیزی بهت بگم دست‌خالی از اینجا نری!» بعد سر چرخاند طرفم. گفت: «تماس گرفت گفت می‌شه لطف کنید یه روز بیاید اینجا سخنرانی؟» گفتم: «کی آقای دکتر؟» گفت: «کاری‌ت نباشه حالا. یکی از همین‌ها بود. حاج‌آقا فلانی. کلی شاگرد و این‌ها داشت. واسه خودش کسی بود خلاصه. منتها یه چیزهایی شنیده بود از من، گشته بود شماره‌مو پیدا کرده بود، زنگ زد (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
دو نکته:
* قبل از نوشتن این مطلب دوست داشتم از خانواده آقای دکتر به‌ویژه دختران‌شان تشکر کنم. چون خواندن نوشته‌های بنده واقعا گاهی صبوری می‌طلبد. به هر حال بعضی نوشته‌ها ممکن است سوالات یا سوءتفاهم‌هایی را در خوانندگان ایجاد کند که این عزیزان باید پاسخگو باشند. برای همین واقعا به آن‌ها حق می‌دهم. از طرفی اگر گرهی هم از کسی بگشاید بی‌نهایت خوشحال می‌شوم. اما در مجموع تمام این نوشته‌ها جمع‌آوری و ویرایش خواهد شد تا بعدها به امید خدا بتوانم بخش‌هایی از آن را در رمانی که آرزوی نوشتنش را دارم، بیاورم. از شما دوستان عزیز هم که در این مدت همراه آقای دکتر بودید سپاسگزارم. چون من هیچ چیزی ندارم و هر چه می‌نویسم، محصول فهم اندک بنده از مصاحبت با آن مرد بزرگ بوده؛ مشکلاتش را از خطای من در قلم بدانید، محسناتش را در عظمت آقای دکتر.
* هفته گذشته خانم گلپر فصاحت از سایت «هنرلند» مصاحبه‌ای را با بنده درباره داستان‌نویسی و همچنین نوشته‌هایم راجع به دکتر محسن بهشتی‌پور انجام دادند که از ایشان سپاسگزارم. در لینک زیر بخوانید:
www.honarland.ir ***
گفتم: «فصل مسائل جنسی رو چی کار کنیم؟» آقای دکتر ابرو بالا داد. گفت: «کاری‌ش نمی‌شه کرد که! نمی‌ذارن دیگه. همین یه خطی هم که نوشتم اگه درش نیارن خوبه.» روزهایی بود که کتاب‌ها را تألیف می‌کرد و تک به تک برایم می‌فرستاد. دستم را هم باز گذاشته بود برای ویرایش. در واقع گاهی بازنویسی می‌کردم اما هر دخل تصرفی را می‌پرسیدم تا فحوای کلام از بین نرود. البته یک بار هم گفت: «فقط تو رو خدا هوا برت نداره این کتاب‌ها رو دادم دستم؟ کلی ویراستار و نویسنده هستن که دوست دارن باهام همکاری کنن. منتها من از قصد دادم این‌ها رو به تو. نه اینکه بگم بلد نیستی ولی می‌خوام بگم آدم زیاده. هم دادم بهت بخونی خودت یه چیزی یاد بگیری، هم اینکه کمک‌خرجت باشه. پولش هم که هر ماه داری از من می‌گیری، می‌آی اینجا نازت هم که می‌کشم. دیگه چی می‌خوای؟» دست‌به‌سینه نشسته بودم و لبخند می‌زدم. گفتم: «باور کنید این‌ها رو خودم می‌دونم آقای دکتر.» بعد همانطور که بلند می‌شد فلش را ازم بگیرد، خندید. گفتم: «چرا می‌خندید؟ چیزی شده؟» گفت: «این کتاب رفتار با همسر رو هم که رفتی آب گرفتی روش آوردی!» ناگهان خنده‌ام گرفت. گفتم: «چی کار کردم مگه آقای دکتر؟ یه سری جاهاش رو فقط حذف کردم! خودتون اجازه دادید!» سر تکان داد و نشست پشت مانیتور. ادامه داد: «ببین این کتاب‌ها قراره تو مراکز آموزشی مختلف توزیع بشه، فرض کن طرف اصلا تحصیلات نداره، کتاب تو عمرش نخونده. من باید (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
آقای دکتر اواخر عمرش از بنده خواست دو بحث را با زبان خودم بنویسم. یکی درباره سکس بود و دیگری درباره کار. بحث‌هایی آموزشی بود که من یکی را نوشتم اما دیگری به عمر ایشان مجال نداد. با این حال هر دو را در شب‌های آتی مطرح می‌کنم. اما بحثی که راجع به کار بود، یک روز در دفترش برایم توضیح داد. سر کار با مشکلات فراوانی مواجه شده بودم و عاصی بودم. وقتی تماس گرفتم و رفتم دفتر، داخل اتاق که نشستم،‌ با موبایل حرف می‌زد. چهره‌اش نشان می‌داد که از مکالمه راضی نیست اما سکوت کرده. وقتی قطع کرد، سر تکان داد و گفت: «می‌دونی اصل چیه؟ حداقل من می‌گم خدا رو نمی‌شناسی، اخلاق که می‌تونی داشته باشی، مرام که می‌تونی. بابا حداقل لاط باش. به خدا مرام هم بذارید، خدا به خاطر همین کار بهتون نظر می‌کنه. تک‌خوری هیچی نداره. الان هم تو شرکت‌های بزرگ دنیا نگاه کنی همینه. سرمایه رو نگه نمی‌دارن. چون مثل مرداب می‌گنده. هر شرکتی که بتونه کارآفرینی کنه، واسه شهروندهاش اشتغال ایجاد کنه، معافیت مالیاتی‌ش بیشتره. چون فهمیدن. اینطوری سر پا می‌مونن. من حالا قدیم خیلی کارها می‌کردم. فیلم‌هاش هست. الان دیگه نمی‌کنم. چون فهمیدم مردم تا پول نداشته باشن، به هیچی نمی‌رسن. وقتی هشت‌شون گره نه‌شون باشه، سر تا پای هر چی گیرشون می‌آد فحش می‌دن می‌ره پی کارش.» پوزخند زد. وقتی خندیدم گفت: «به خدا. باور کن همینه. حق هم دارن بیچاره‌ها. واسه همین دیگه شروع کردم واسه بچه‌ها ایجاد شغل. حالا یه بحثی هم هست به اسم "اوستاپفک" حتما یه روزی راجع بهش بنویس. چون خیلی مهمه. خیلی از جوون‌هایی که کار رو شروع می‌کنن، از این قضیه لطمه می‌خورن. هر جایی هم که پا بذاری این "اوستاپفک" هست. یه نقشه. تو خواستگاری که بری می‌بینی مثلا دایی‌یه که نشسته اوستاپفکه. دائم هر چی می‌گی، ان‌قلت می‌آره. یا مثلا می‌ری سر کار می‌بینی منشی رئیس، اوستاپفکه. بهت وقت نمی‌ده رئیس رو ببینی. حالا کار هم داری ولی هی دروغکی می‌گه نیستن،‌ جلسه دارن، فرمایش‌تون رو بگید من می‌گم خدمت‌شون. بعد هم که رفتی هیچی به رئیس نمی‌گه، سر می‌دونه‌تت! من خودم یکی از همکارهامون بود که همچین نقشی داشت. تو بازار که حجره داشتم،‌ سر بازار هر کی می‌اومد از من خرید کنه، این اول راسته وایمیستاد زیراب منو می‌زد.» نشسته بودم روی مبل و نگاهش می‌کردم. گفتم: «چرا؟ دشمنی یعنی داشت باهاتون؟» گفت: «ببین "اوستاپفک" یه کسی هست که اگر تحویلش نگیری، تا بتونه سنگ جلو پات می‌اندازه. واسه همین یه وقتی تونستی یه چیزی با قلم خودت راجع به این بنویس. بنویس هر جایی که پا (ادامه در کامنت)

.
کافه چی قهوه ای از قافیه درد بده
از همان میز که شد خاطره اش سرد بده
بین شیری که میان قهوه ام می ریزی
قدری از زَهر برای مرگ یک مَرد بده... #یاسر_نوروزی
#artlland

دوستان لینک کانال در بیو قسمت آبی رنگ هست💙
ممنون میشم عضو بشید🌹❤️
👌اگر مخلوق آثار ک نامبرده نشده را میشناسید معرفی کنید🌼
#thstreetlife #aksdastan #am_iranaks #iran_aks_mobile #harfeaks #ir_photographer #artphotostreeter #aksphone #ir_life_time #baartarinha #aks_matn #focuspointteam #akas_khone #ax_khone #vsco_ir_ #ir_aks #_chilik_ #hesse_akasi #chic_shot #ART @thstreetlife #thstreetlife #aksdastan #am_iranaks #harfeaks #ir_photographer #artphotostreeter #aksphone #ir_life_time #baartarinha #aks_matn #focuspointteam‌ #akas_khone #ax_khone #vsco_ir_ #ir_aks #_chilik_ #ak_30 #topcaptures #akasanejavan #photoaxgram

#یاسر_نوروزی
(بعضی زنان از کجا ضربه می‌خورند؟)
اسم مرا روی تخته سیاه در قسمت «بدها» نوشتند. شما خوبی خانم! اوج کمالی! نهایت عفت! این نوشته‌ها را نخوان! چون تمام نوشته‌هایم از اول هم تقدیم شده بود به کسانی که مثل خودم بی‌راهه رفتند و سر به سنگ زدند والا که عاشقانه‌های بلندبالایی می‌نوشتم در مدح مرد و زن. باور کنید بلدم. جالب اینجاست مطلبی که چندی پیش درباره مردان نوشتم انتقاد چندانی به همراه نداشت اما تا شروع می‌کنی به نوشتن از «زن»، ناگهان به یک عده برمی‌خورد. هرچند که از قدیم گفته‌اند حرف را بینداز و ببین چه کسی آن را برمی‌دارد. تازه دائم تأکید کردم «بعضی از زن‌ها» اما گویا «بعضی از زن‌ها» خودشان دقیقاً «بعضی از زن‌ها» هستند! با این حال خدمت آن‌هایی که بدون خواندن متن‌های قبلی نظر می‌دهند و همه چیز را به خود می‌گیرند تأکید می‌کنم که در قسمت اول بنده نوشتم قابلیت‌های زنان در زوال و کمال گسترده‌تر است. چاقویی که می‌تواند برای قتل در بطن سینه‌ای فرو برود، همان چاقویی است که می‌تواند گره از دست اسیری باز کند. این جمله چه چیز غلطی دارد که یک عده تاب شنیدنش را ندارند؟ ضمن اینکه این‌ها همه تجربیات من است و می‌تواند کاملا غلط باشد. پس بهتر است مابقی این نوشته را نخوانی چون از قبلی برخورنده‌تر است. درباره گروه‌های دیگر زنانی نوشته‌ام که بابت رفتارهای‌شان چوب می‌خورند. واقعاً از کجا می‌کشند که ناگهان برای تقدیر و سرنوشت تیغ می‌کشند؟ چه بذری می‌کارند که بعد از مدتی عذاب و نکبت برمی‌دارند؟ قرار است درباره چند راه بنویسم. راه‌هایی که پایان هر کدام دست‌کم برای من روشن است. بعضی زن‌ها یکی از راه‌ها را انتخاب می‌کنند و هرگز گمان نمی‌کنند پیش از آن‌ها خیل زن‌هایی هم به همین راه رفته‌اند. من قرار است بگویم هر کدام از راه‌ها به کجا می‌رسد. قرار است نقطه آخر را بگذارم. شما برو سر سطر!
چهارم)
بعضی از زن‌ها هکر هستند. بعدها هم البته چوب همین کرمی را می‌خورند که در ذهن‌شان رخنه کرده. روح‌شان را خورده. ناگهان مردی را زیر نظر می‌گیرند تا به هر لطایف‌الحیلی شده راهی به او بیابند. این گروه از زن‌ها مرد مورد نظر را مثل صندوقچه‌ یا کیفی می‌بینند که فقط باید رمز آن را باز کنند. فقط مطمئن شوند که توجه‌ مرد مذکور را جلب کرده‌اند. یقین کنند رمزگشایی کرده‌اند. (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
«زن‌»ها از کجا ضربه می‌خورند؟ تجربه من از زندگی (تأکید می‌کنم تجربه و برداشت من از زندگی)‌ می‌گوید:
اول)
بعضی زنان گمان می‌کنند برای تجربه برخی وجوه زنانه از جمله لذت جنسی حتما باید به استقبال انواع و اقسام مردان مختلف بروند. مثال این آدم‌ها، مثال کسانی‌ست که فکر می‌کنند برای یاد گرفتن رانندگی باید سراغ تمام ماشین‌های جهان رفت! رانندگی اصول و قواعدی دارد که بخشی از آن به آموزش مربوط است و بخشی دیگر هم در مسیر به دست می‌آید. اما حتما برای دریافت چنین آموزشی باید پشت پیکان، پراید، وانت، رنو، لامبورگینی، مازاراتی، بنز، پورشه و.... نشست؟ حماقت از این بالاتر؟ البته ممکن است آدم‌هایی علاقه داشته باشند که رانندگانی ماجراجو باشند! هیچ عیبی ندارد! منتها تاوان ماجراجویی در رانندگی، تصادف است! چون دوستی داشتم که درباره این زنان می‌گفت: «بعضی خانم‌ها متأسفانه از خودشون "شهربازی" می‌سازن. مردها هم می‌آن اونجا تفریح‌شون رو می‌کنن می‌رن. منتها کسی تو "شهربازی" زندگی نمی‌کنه! واسه زندگی، خونه رو انتخاب می‌کنه.» من البته یک‌مقداری بی‌ادب‌تر هستم و از استعاره توالت استفاده می‌کنم. بعضی خانم‌ها خودشان را به توالت مردان تبدیل می‌کنند. بعد از مدتی هم لب به گلایه می‌گشایند که چرا مرد مورد علاقه‌ام را پیدا نمی‌کنم؟ می‌دانید چرا؟ چون هیچ مرد احمقی حاضر نیست در توالت زندگی کند؛ حتا اگر بهترین و شیک‌ترین‌شان باشد! او برای زندگی مشترک سراغ خانه خواهد رفت نه آبریزگاه!
دوم)
بعضی زنها بخشی از فکر و ذهنشان را به نقشه‌های مرموز و پیچیده میگذرانند. گاهی انقدر عجیب که حیرت کرده‌ام. درباره یکی از دختران اقوامم می‌نویسم که در مرگ پدرش اشک می‌ریخت اما هم‌زمان طرح و نقشه رسیدن به سهم‌الارث بیشتر را در سر می‌کشید. اصولا هر چیزی از ذهن بعضی زنها برمی‌آید؛ هر نقشه‌ای. از به دست آوردن مرد مورد نظر گرفته تا نقشه برای عروس تازه‌وارد، مادرشوهر، ثروت بادآورده، نظارت شوهر، رسیدن به قدرت، استفاده از ترفندهای مختلف برای پیشرفت شغلی، انتقام و.... اما دنیا را شبیه موجودی می‌بینم که به محض چیدن نقشه از سوی مرد و زن، دست به هم می‌ساید. بعد برگ‌های بی‌ارزش خود را پایین می‌آید. در واقع ماجرا به این شکل است که طرح‌ها و نقشه‌های مکرآمیز در ابتدا محقق می‌شوند. پیش می‌روند. بنابراین خطاب به تو خانمی که برای رسیدن به هر چیزی همین حالا در حال نقشه ریختن و مکر و حیله هستی بگویم که خوشحال باش! نقشه‌های شما در ابتدا قطعا عملی خواهند شد چون دنیا، این پیر مجرب و مرموز (ادامه در کامنت)

#یاسر_نوروزی
«زن» چیست؟ هنوز هم نمی‌دانم اما یقین دارم که آقای دکتر بیهوده نمی‌خندید. از صحنه‌ای یاد می‌کنم که مغبون و سرشکسته نشستم مقابلش. گفت: «خیلی خبرهاست، نه؟» گفتم: «زمینم زد آقای دکتر!» و دیدم که لبخندزنان می‌گوید: «خدا رو شکر!» خیره و مشعوف نگاهم می‌کرد؛ شبیه وجد راهنمایی که در نگاهش شوق دانستن من موج می‌زند؛ شوق آگاهی. من اما کلافه و مستأصل بودم؛ سردرگم. ناگهان پرسیدم: «اصلا خدا چرا زن رو آفرید؟» که بی‌مقدمه گفت: «واسه اینکه روی مرد رو کم کنه!» آنچه در نگاهش می‌دیدم فقط ردِ دانشی عظیم نبود. مدرک دکترای خود را در رشته روان‌شناسی بالینی گرفته بود و در زمینه‌های مختلف تخصص داشت. با این حال جمله‌اش فقط منحصر به بیست و پنج سال درمان و مشاوره و تجربیات اینچنین هم نبود. من مردی را می‌دیدم متصل به غیب که با تمام وجود می‌خواهد به من بیاموزد مفاهیم مهم هستی از جمله «زن» چیست. طبیعتا هم به قدر ظرف کوچک خود آموختم چراکه «گر بریزی بحر را در کوزه‌ای / چند گنجند؟ قسمت یک روزه‌ای» (مولوی). برای همین هم هست که حقیقت تجلی‌های بی‌کران دارد چون هر کس از ظن خود یار می‌شود. بنابراین آنچه در ادامه می‌نویسم فقط و فقط برداشت‌های بنده است چراکه من هم حقیقت را از نظرگاه خودم جستم. کسی که گمان می‌کند همه باید شبیه به هم فکر کنند با «تفکر» بیگانه است و کسی که گمان می‌کند «واقعیت» یک چیز است، «واقعیت» را با «حقیقت» اشتباه گرفته است. «حقیقت» نوری است که در منشور جهان، به طیف‌های مختلف تجلی می‌یابد؛ واقعیت‌های مختلف. بنابراین آنچه من درباره «زن» از آن مرد بزرگ آموختم، متعلق به یک نظرگاه است و ممکن است با دیگری متفاوت باشد. با این حال یقین دارم که خالی از حقیقت نیست چون هر زنی که بی‌غرض این نوشته را بخواند دست‌کم به بخش‌هایی از آن گواهی خواهد داد. برای همین قصد دارم اول از برخی ویژگی‌های زنان بنویسم و بعد برسم به اینکه بعضی از آن‌ها از کجا ضربه می‌خورند؟ چرا صدای‌شان به آسمان نمی‌رود؟ دلیل این‌همه دعای نامستجاب‌شان چیست؟ مشکل از کجاست؟ چرا به اندوه زخمی کهنه گرفتارند و راه نجات ندارند یا چرا در شوق یافتن همدمی مناسب همچنان در تب و تاب؟ چون دیده‌ام که در برخورد با مصائب زندگی اینطور توجیه می‌کنند که چشم‌ خورده‌اند و یا به ورد و سحر این و آن گرفتار آمده‌اند و عذاب دیده‌اند. دنبال باطل‌السحر می‌روند در حالی که خود سحر زندگی‌شان را خوانده‌اند و سراغ فال‌گیر و رمل و جادو می‌روند در حالی که خود به آتش عذاب‌شان دمیده‌اند. برای همین تصمیم گرفتم بنا به برداشت‌ خودم از مصاحبت (ادامه در کامنت)

Most Popular Instagram Hashtags