#چهل_سالگی

1386 posts

TOP POSTS

روز عزیزی برای من شد
بهترینهای من برام جشن تولد گرفتن❤❤❤❤
#جشن #تولد #عکس #عکاسی #چهل_سالگی

همیشه "چهل"فقط یک عدد نیست
"چهل"مجموع همه ی راه رفته و نرفته است "چهل"برآیند همه ی تصمیمات درست و غلط لحظه های گذشته است
"چهل"همان جایی است که باید لحظه ای توقف کنی و به پشت سرت نگاهی بیاندازید تا بدانی نقشه راه پیش رویت باید دنباله کدام راه رفته ات باشد
"چهل"یک نقطه عطف است
و امیدکه آنچه با خود تا این ایستگاه آورده ای "چهلچراغی" باشد برای روشن کردن ادامه راه
#چهل_سالگی #بیست_و_یک_اردیبهشت #تولد

یک زن در آستانه چهل سالگی بیشتر از همیشه می ترسد.
می ترسد که دیگر زیبا و جوان نباشد
می ترسد که هیکلش خراب شده باشد.
یک زن در آستانه چهل سالگی باز می شود یک دختر شانزده ساله که برایش مهم است محبوبش یادش بماند برایش پیامی محبت آمیز و لطیف بفرستد یا با شاخه گلی غافلگیرش کند
او دوباره می خواهد عشق و هیجان را در زندگی اش داشته باشد
قرارهای ناگهانی هدیه های کوچک و غافلگیرکننده،بوسه ها و نوازش های بی مقدمه
حیف که هیچکس حتی محبوبش حال او وجنبش هورمون هایش را نمی فهمد
اگر به زبان بیاید محکوم به سطحی نگری می شود و اگر نه مدام نیازهایش تبدیل به حسرت می شود
حسرت ها را هم که هرروز و هرلحظه فرو بدهی شکلت عوض می شود. ساکت تر می شوی.حوصله ات کم می شود.دیگران می گویند داری عاقله زن می شوی
پا به سن گذاشته ای عاقل و خموش
آنها نمی دانند دختر نوجوانی در اعماق قلبت زار می زند
#تکین_حمزه_لو#داستان#چهل_سالگی

#چهل سالگیم مبارک

🐮🐮🐮🐮🐮
اردیبهشت که میاد؛
سبز ترین برگ زندگی برای من ورق میخوره،
امسال که پا به #چهل_سالگی میزارم یعنی دست کم نصف راه رو اومدم،
از خدا میخوام قدرت انسان بودن رو بهم بده,
انسانیت مهم ترین اصل زندگیه،
خدایا شکرت بخاطر همه چی

۴۰
تولد چهل سالگی حاج علی بهرمند
@bahremand56
#تولد #چهل_سالگی#مداح #مداحی

آدم وقتی جوان است، به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه ی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد، می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند.
و از همه بدتر، بار خاطره هاست که روی دوش آدم، سنگینی می کند. 👤 ناهید طباطبایی @poetheart 📚 #چهل_سالگی

#
آدم وقتی جوان است به پيری جور ديگری فکر می کند. فکر می کند پيری يک حالت عجيب و غريبی است که به اندازه صدها کيلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بيند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهايش سفيد شده، دور چشم هايش چين افتاده، پاهايش ضعف می رود و ديگر نمی تواند پله ها را سه تا يکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگينی می کند.

#ناهيد_طباطبايی
#چهل_سالگی

آدم وقتی جوان است، به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه ی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد، می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند.
و از همه بدتر، بار خاطره هاست که روی دوش آدم، سنگینی می کند.
#ناهید طباطبایی
#چهل_سالگی

این دیالوگ فیلم رو خیلی دوست دارم
#چهل_سالگی
#لیلا_حاتمی
#محمدرضا_فروتن

MOST RECENT

:دیالوگی از فیلم چهل سالگی
- نگار ؟ "فرهاد" اولین خواستگارت بود؟
+ نه
- پس چرا با اولیه ازواج نکردی؟
+ برای اینکه ازش خیلی دور بودم - فرهاد چجوری بود؟
+ انقدر بهش نزدیک بودم که گاهی اصلا نمی دیدمش.

چهل سالگی| 1388| علیرضا رئیسیان

#فيلم
#چهل_سالگی
#فیلم_چهل_سالگی
#علیرضا_رئیسیان
#فرهاد_بابایی

یکی از روزهای چهل سالگی ات ...
در میانِ گیر و دارِ زندگیِ ملال آورت ...
لابه لای آلبومِ عکس هایت ...
عکسِ دختری مو مشکی را پیدا می کنی ...
زندگی برای چند لحظه متوقف می شود ...
و قبض های برق و آب برایت بی اهمیت ...
تازه می فهمی ...
بیست سالِ پیش ...
چه بی رحمانه ...
او را ...
در هیاهوی زندگی جا .... گذاشتی ... !

#یغما_گلرویی #چهل_سالگی #زندگی

:
#چهل سالم شد..
در زادروزم آرزوهای زیادی دارم..
اول :
#آرزو میکنم که اول به پدر و مادرم خداوند #سلامتی رو بیشتر از همیشه عطا کنه..
دوم:
به آرزوهای بزرگ هنری ام در ظرف مدت پنج سال کاملا برسم.
سوم:
بستر فعالیتهای هنری و موسیقیایی در کشورم علی الخصوص برای #بانوان کاملا باز شه
چهارم:
سایه #جنگ و #خونریزی و #تورم و #فقر و #بیکاری از کشورم رخت ببنده
پنجم:
اون چیزیکه تو دلمه و توانایی بازگو کردنشو به شما عزیزان رو ندارم هر چه سریعتر برام اتفاق بیوفته...
#تولد
#چهل_سالگی
#آرزو_های_بزرگ

:
بیست و پنج مرداد پنجاه و هفت..
شش ماه قبل از انقلاب
سیاوش لباس سفید
سیامک لباس قرمز(از اون اولش پرسپولیسی خائن بود)
#مامان دوستداشتنی کیکش بشکل یک #گیتار بود..
اینگار میدونست #دوقلوهاش قراره #موزیسین باشن...
#دوقلو_ها_ی_افسانه_ای
#سیاوش_خواهانی
#سیامک_خواهانی
#چهل_سالگی
#تولد
#مردادی

.
عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه‌اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نبود.
نمره‌ی امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر بخاطرش ناراحت شدیم، دیگر در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده.
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره‌ی دور شده که حتی ناراحتمان هم نمی‌کند
و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی‌خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره‌ی بی‌ارزش و فراموش شده است.
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی بزرگ نیست؛
این یکی هم حل می‌شود، می‌گذرد و تمام می‌شود.
غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که در سی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی‌ات غصه بخوری!
همه‌ی مشکلات، همان عروسک پنج سالگی هستند...
.
.
.
.
#esfahanphotographers
.
#موبایلگرافی #عروسک #پنج_سالگی #خراب #غصه #امتحان #دبیرستان #ناراحت #دانشگاه #خاطره #اشک #خاطرخواه #فراموش #غبار #سی_سالگی #چک #استرس #بیخوابی #چهل_سالگی #کاغذ #یقین #امروز #بزرگ #فکر #تفکر #افکار #مشکلات #مینیاتور_گرافیک

کابوس اول
چهل ساله ام.دخترهایم در اتاق هایی جداگانه کارهای یواشکی میکنند،از عهده باز کردن درِ قوطی مربا برنمی آیم،مهمان هایم همه سرزده اند،تهوعِ صبحگاهی رهایم نمیکند و همسرم دیگر مرا نمیفهمد.

کابوس دوم
چهل ساله ام.موفقم،تحسین میشوم،دعوت میشوم؛لبخند میزنم،شانه ها را صاف نگه میدارم،نصیحت میکنم،مشورت میدهم.چراغ خانه را خودم روشن میکنم و "من" حضور دارد

کابوس سوم
چهل ساله ام‌.تحسین میشوم و هنوز فرق گوشت گوساله را از گوسفند نمیدانم.لبخند میزنم و دخترهایم در را به رویم میبندند.جز صبح ها که روی کاشی های سرد حمام مچاله میشوم باقی روز سرم را بالا میگیرم و صاف راه میروم.همسرم مرا دوست دارد اما چراغها را او خاموش میکند.

کابوس چهل سالگی ادامه دار است.چهل سالگی بلوغ دوباره ی پر درد تری باید باشد،اینبار استخوانهایت دردِ رشد ندارد،روحت رنجِ بلوغ میکشد.همه ی اینها احتمالات ذهنِ من است با کمتر از ربع قرن زندگی اما کابوس های شبانه ام همگی چهل ساله اند.گاهی شیرین،گاهی تلخ‌ اما همگی تکرارِ صدایِ فروغ است که میگفت "این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد"
پ.ن عکس و متن کوچکترین ارتباطی ندارند از صمیم قلب عذرمیخوام.
پ.ن دوم :چهل فقط یک عدده.همه ی این احوالات میتونه برای هرکس تو هر سنی اتفاق بیوفته.
پ.ن سوم:چهل سالگی یا هر بلوغ و رشدِ عمیق فکری دیگه ای میتونه با کلی اتفاق و حالِ شادتر یا غمگین تر رقم بخوره.تعداد زیادی زن میشناسیم که در همه ی نقشهای اجتماعیشون موفقن و دمشون هم گرم کاش منم بتونم.
پ.ن چهار:گیر ندید زیاد🤗
امروز هم دوشنبه
بیست و سوم
#مرداد_۹۶_نلی
#تابستان_۹۶_نلی
#چهل_سالگی#نیلوفرشکوهی
#بلوغ#رشد#کابوس#رویا#رنج#رها

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
که عمر بر سر این کار و بار خواهم کرد
#چهل_سالگی

بالاخره دفتر دهه ی چهارم زندگی هم بسته شد
و از امروز وارد دهه ی جدید زندگی شدم 😊

ممنون از خانواده ی عزیزم که در این چهار دهه بهترین ها رو برام رقم زدند و همیشه در کنارشون زندگی سرشار از عشق و آرامش را تجربه کردم
دست تک تکشون خصوصا پدر و مادر عزیزم رو میبوسم 🌹🌹🌹🌹 ❤️❤️❤️❤️ #Rostamifar #ControlSanat #bearthday #fourthy #تولد #جشن #جشن_تولد #چهل_سالگی

از آن تابستان دور و آن کوچه کاهگلی، همه چیز به شکلی خیال آلود به یادم می آید و ما سه نفر بودیم. ظهر تابستان را قدم می زدیم در کشاکش کوچه، زیر سایهِ شاخه های بیرون زده از حیاطها و ڃند دیوار آجری که مثل دندان روکش شده طلایی بود در ردیف دندان های زرد زن کولی. و ما دو نفر بودیم. قدم زنان، و دلمان در تب و تاب اینکه آن سومی، آن سیاه گیسو کداممان را نگاه میکند از لای در فلزی حیاط و ما هر دو عاشقش بودیم و من به تجربه دریافته بودم که بر من عاشق تر بود. قدم میزدیم ظهر تابستان را ما دو پسرک زردنبو که تازه پشت لبهای مان به سیاهی می زد و در کوچه دخترک سیاه گیسوی چشم آبی را می دیدیم با آن دامن پیچازی که در راه مدرسه نامه اش داده بودیم و در کوچه شان از لای درب نگاه مان میکرد و میخندید و ما هر دو عاشقش بودیم و یک روز سر کوچه به جان هم افتادیم و سر و روی هم را خونین و مالین کردیم که او عاشق من است، نه تو.
زمان گذشت، من چهل ساله شدم و اکنون نمی دانم زنی که عصرها از دفتر کارش برمی گردد، چای درست می کند و همچنانکه لباس های پسر نوجوانش را اتو می زند ، به خاطره پاهای لاغر و صورت تکیده آن دو پسرک زردنبو فکر می کند که در آن کوچه تابستان، باد با خود برد؟

#فریدون_نعمتی
#روزمرگی_ها #چهل_سالگی #کوچه_کاهگلی #بافت #کرمان #دلنوشته

امیر میرزائی:
چهل سالگی

چه سخت می گذشت بر زن اگر روزی غزیزه جنسی در مردان می مرد ، آنگاه زنان تازیانه ستم می خوردند ،
چون نیازی نبود که مردی برای رفع نیازش خوش زبان شود.

دگر از انتخاب دوباره ام می ترسم که گذشته دیگری شوم .

این روزها زن بودن چقدر سخت است ، درخت بی وجدان متحرک زندگی سایه نحسی پای به پایم بر سر است .

درچهارچوب قوانینش سخت می تونستم خودم باشم و طالع نحسی چون او که مدارا نمی دونست !

آنوقت که درگذرگاه کوتاه زندگی محبت خواستار بودم ، بی اعتنایش مرا ملزم به ارتباط با دیگری می کرد و من بخشایش را از او وام می گرفتم !

آنکس که مرا گنهکار خطاب می کنی روزگاهی گناهم بر دوش توست ، چند روزیست خوابهایم نه از خستگیست ، نه از بیدار موندن ، ار افسردگی بیش نیست !

دگر بار آزارم می دهد زمان که چگونه به مقصد برسم ، او منتظر است و من از بیم پیر شدن باید اون طور که اون می خواد آماده بشم ، این شیطان است که مرا دیدار می کند
زبانم با او خو می گیرد ، ملموس می شود تن ، قبل از بوسه عاشقانه!

اشک های سیه بر گونه ام جاریست و ماه شهودست بر تکیه من به تیرک در خانه
آشفته به خانه می روم و سیگاری را دود می کنم ، چندی از سرزنش شدنم به دست درون بی خاصیتم که گذشت.
از امید نوین خود را پاک می شویم و به دوباره خوابهای کودکیم ....
دستش به دهانش نمی رسید و لاله را در من می دید ، لاله برای او چگونه تعریف شده بود :
دستش به دهانش نمی رسید و گران می خواست !

صداقتم میراث من بود و من بیهوده ترین میراث را در این زمانه داشتم .

چهل سالگیم سخت می گذرد در همان سختی بیشتر از حد معمول عجله برای یافتن پناهگاهی چون بازوانی مردانه داری
که در آن میان بوسه به زبان افتد. پیشانی به پیشانی سخن از دیروز گوید و اشک رود شود ، به ادراک من رسد
با او گرم گرفتم ، به دوباره سخنان 15 سالگیم را بیان کردم . با او از آینده گفتم از ساعاتی که بیرون از شهر در میان شاخسارهای طبیعت که روزنی در میان شاخبرگها نباشد !

در این سایه سار او زیباتر جلوه می شود ، او محرم من شده بود ، در اطمینان بودنم قرار گرفت . بوسه اش در وعده زیبا خلق وابستگی بود و
حال وقت اعترافش بود :
او زن داشت و من دیگر سرازیر شده بودم . او پیشانی به پیشانی کار خودش را کرد .

ترانه : سامان منفرد
با صدای : امیر میرزائی
#امیر_میرزایی #چهل_سالگی

Most Popular Instagram Hashtags