#نریمان_جعفری

176 posts

TOP POSTS

0084910395
عکاس و طراح: #نریمان_جعفری
.
» شلیک کرد تا تو خلاصه شوی در خویش..
.
.
در قاب: رفیق عزیزم فرنام عباسی
.
تاریخ عکس: 3 دی 95
تاریخ طراحی: 9 دی 95

0282211395
در حاشیه راهپیمایی 22 بهمن
عکس: #نریمان_جعفری
در قاب: #وجیهه_زمانی_بابگهری

.
#نریمان_جعفری: یک- رسانه های بی چشم و رو خبر دادند که کانال فاضلاب، کودکی سه ساله را بلعید!
مرگ کودک در همان دقایق اول سقوط محرز بود و او، مثل زیر آوارمانده های «پلاسکو» و یا گرفتارشده های دوزخ «گرنفل» کسی را به انتظار معجزه برای زنده ماندن، ننشانده بود.
مادرش در تمام این مدت، در طولانی ترین ساعت های زندگی اش؛ با چشمانی گریان منتظر یک خبر خوش از کارون بوده، خبری که در بهترین حالت ممکن «پیدا شدن جنازه جگر گوشه اش» را برای او به ارمغان (!!) می آورد.
خبر خوش رسید! جسم بی جان پیدا شد و عکس جنازه هم منتشر. عکس جنازه را که دیدم تنم مثل بم لرزید و همه چیز روی سرم آوار شد. لنز سخت جان دوربین، اینبار جسم بی جان کودکی سه ساله، با صورتی کبود و بدنی ورم کرده را شکار کرده بود.
.
دو- مدتی پیش بود که عکس یک تندیس در اسلواکی منتسب به «مارتین هودا چک» را دیدم که در آن، بچه هایی که قبل از بدنیا آمدن می میرند را به تصویر کشیده بود. تندیس مارتین هودا توی ذهنم ماند و من صبح آن روزم را تلخ آغاز کردم.
آن روز کلی غصه را خوردم و آه را کشیدم؛ برای مادرانی که نُه ماه تمام از خود مراقبت می کنند تا از فرزندشان مراقبت کرده باشند، که قد یک دنیا سختی می کشند، به انتظار می نشینند و تمام آنچه که دارند را با میهمان نُه ماهه ی رِحَمشان تقسیم می کنند و درست روزهای آخر که منتظر ثمره تلاش ها و صلب آزادی هایشان هستند؛ لگدهای شیرین کودک به ناگاه قطع می شود و خوشبختی چندماهه مادرانه هم... تمام.
امروز اما با دیدن این تصویر، کامم به مراتب تلخ تر شد و فهمیدم که تلختر از تندیس مارتین هم وجود دارد و آن، سرنوشت مادری است که فرزند گرانش را پس از تولد، مفت از دست می دهد.
تصور کن. دردانه ات را با درد به دنیا بیاوری، برای آرام کردن گریه هایش... از خواب شب هایت بگذری، خون جگر بخوری که جان بگیرد، برای هر دندان درآمده اش کلی ذوق کنی و جان دهی، راه رفتن را به او بیاموزی، قدرت تکلم پیدا کند و مامان گفتن را بلد شود؛ بعد تازه شیطنت هایش به دور جدید خود برسند و بخواهی آن ها را با جان و دل بپذیری... که ناگهان لب کارون؛ بچه ات طعمه کانال شود و دنیا... برای تو تمام...
آخ...
.
سه- همیشه معتقد بوده ام خدا هوای هر کسی را که نداشته باشد، عجیب هوای این بچه ها را دارد. همیشه تصورم این بوده که شانه های کودکان، کرسی دو فرشته نگهبان از سوی خدا هستند تا وقت هایی که بزرگترها هم حواسشان پرت است، آن ها مراقبشان باشند و سلامتی کودک را ضمانت کنند.
مگر می شود بچه ای در خواب /ادامه در کامنت/

.
#نریمان_جعفری: یکی آویزان به سطل زباله، دیگری ایستاده جلوی درب داروخانه و تعدادی هم سر چهارراه ها و خیابان های پر تردد شهر با چشمانی معصوم و ملتمسانه، از شیشه اتومبیل ها آویزان هستند؛ آن ها همگی برای یک هدف می جنگند: تصاحب پول!
بعضی هایشان واقعا مستحق اند و بعضی هم نه، در بازیگری مهارت بالایی دارند و سخت می شود تشخیص داد که کدام راست می گوید و کدام یک دروغ. مردم می گویند اگر به حساب بانکی بعضی از متکدیان دسترسی داشته باشی، فقط یک پسوند «خان» ته اسمشان کم دارند! چرا که پشت این نقابِ نداری، داراترین آدم های این شهرند! هرچند که همان متکدیان مثلا دارا هم با فقر روبه رو هستند و چیزی توی زندگی شان گم است.
کافی است در ماه یکبار گذرت به بازار شهر و داروخانه های اطراف آن بیفتد، یا بخواهی باک ماشینت را پر از بنزین کنی و یا از چهارراه های پرتردد زرند رد بشوی؛ آنوقت به دفعات، متکدیان خیابانی و کودکان کار که تعدادشان کم نیست را با چشمان خود خواهی دید. البته شاید هم آنقدر چشمانت از دیدن آنها سیر شده که دیگر بی اعتنا به التماس هایشان، با یک نگاه چپ بدرقه شان میکنی و پدال گاز را فشار می دهی تا از شر آن ها زودتر خلاص شوی!
.
یک- در سرم بود تا با یکی از کودکان کار و یا آن هایی که گدایی می کنند صحبتی داشته باشم، اتفاقا خدا دو تا از آن ها را جلوی راهم قرار داد. نمی خواستم با آن ها هم کلام شوم و سوالاتی بپرسم که برایشان مانند نمک روی زخم می ماند اما کنجکاوی قلقلکم می داد و مایل بودم که بدانم دلیل دست درازی شان پیش مردم چیست.
گفتم ایرانی هستی؟ به نشانه رضایت سری تکان داد و وقتی فهمید که میلی برای کمک کردن ندارم شروع کرد به گفتن از مشکلاتش! اینکه از روستایی دور آمده و با خواهر کوچکش باید تا آخر شب برای خانواده پول قابل قبولی ببرند. پرسیدم پدر و مادر داری؟ گفت: بله، مادرم سرطان دارد و پدرم هم شغل مناسبی ندارد که بتواند خرج و مخارج خانواده را بدهد؛ ادعا می کرد که پدرش کارگر معدن بوده و پس از اینکه تونل ریزش کرده، دچار آسیب دیدگی شده و البته مهندس معدن هم از پرداخت حقوق پدرش امتناع ورزیده است! چهارده سال سن داشت اما قد و قواره اش این حرف را تایید نمی کرد، چرا که در بهترین حالت ممکن و با آن جثه ای که داشت می شد حدس زد که نهایتا 10 سال سن دارد و خواهرش هم حوالی 5 سال!
سخت بود که تشخیص بدهم حرفی که میزند صحت دارد یا نه و سخت تر هم بود که چهره او و خواهرش با آن نگاه های پرغصه را ببینم و نخواهم کمکی بکنم؛ واقعا آدم بعضی اوقات در مجادله با احساساتش بد کم می آورد.
.
/ادامه در کامنت/

.
به این عکس نگاه کنید، حدس می زنید کجا باشد؟
.
#نریمان_جعفری: اینجا روزگاری میزبان شور و اشتیاق هزاران هزار کودک بوده است. اینجا میزبان کودکانی بوده که حین بازی کردن بارها زمین خورده اند، زخمی شده اند و آموخته اند که «بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد».
.
یک- برای زیارت رفته بودیم اما آنقدر حال سامرا ناخوش بود که در طول مسیرِ منتهی به حرم، به همه چیز فکر کردم الی علت حضورم در آنجا!
ویرانه ای که دیگر هیچ آدمی در آن زندگی نمی کرد و از بقایای آن ها تنها چند خانه و ماشین گلوله خورده مانده بود که آن ها هم خاکی به درازای یک عمر بر تنشان نشسته بود.
عجیب ترین تصویر سامرا، پارک میانه مسیرمان بود. پارکی که باید میزبان شیطنت و بازی ده ها کودک پرانرژی باشد، خاک بود و خاک بود و خاک؛ پارکی متروکه که بی شک تنهاترین پارک دنیا بود.
سرسره های سوراخ شده، تاب های ولو شده روی زمین با حصاری از جنس سیم خاردار والبته بکگراندی شامل چند خانه و ماشین بی در و پیکر. (عجب فضای کودکانه ای!)
.
دو- عراق را نمی دانم اما ایران، همه مان عمری با «تاب تاب عباسی» خاطره داریم، چه قدر که برای رفتن به پارک گریه نکردیم، چه قدر که برای تاب سواری... قندها توی دلمان آب نشد، چه قدر که توی صف سرسره جرزنی نکردیم و برای زودتر سرخوردنمان با دیگران به جنگ و جدل نپرداختیم و چه قدرها که پارک؛ برای ما لذت بخش نبود...
کودکان جنگزده، معنی کودکی را نمی فهمند... آن ها از کودکی، بزرگ بار می آیند؛ بازی دزد و پلیسشان واقعی و از جنس تیر و ترکش است، مقرشان هم مثل بازی دزد و پلیس نمی تواند بدون سنگر باشد؛ آن ها بازی گرگم به هوا هم ندارند... چرا که اگر بر بلندی پیدایشان شود، بی بروگرد هدف گلوله قرار می گیرند و تمام. آن ها باید دکتر بازی را یاد بگیرند که اگر تیر خوردند، بتوانند کمی خودشان را مداوا کنند.
کودکان جنگ اما قایام باشک را خوب یاد گرفته اند، آن ها جایی پناه می گیرند که خودشان هم خودشان را گم می کنند چه برسد به دیگران. تازه نیازی هم به سک سک کردن ندارند؛ چرا که این کودکان همیشه از پیش بازنده اند.
آن ها حتی تاب هم ندارند که سوارش شوند و از خدا بخواهند که هیچوقت زمینشان نیندازد، منتها تا دلتان بخواهد آدم بزرگ ها همیشه هولشان داده اند و به دست دیو صفت ها زمین خورده اند.
.
راستش همیشه می گفتم بچه ها چه دنیای جالبی دارند اما نه... برای حرفم باید مستثنی قائل شوم؛ دنیای همه بچه ها جالب نیست، دنیای پر از انبار باروت حتی در مخیله آدم و رویایش نیز نمی تواند جالب انگیز باشد چه برسد به این مظلوم های تازه پاگرفته.
/ادامه کامنت/

0344912395
مردها خيلي عجيبند!
مثلا زیاد درباره عشقشان با یکدیگر حرفي نميزنند. انگار برایشان سخت است با رفيقشان در رابطه با دختری كه دوستش دارند حرفی بزنند؛ كه مثلا نکند ناگهان بغض گلویشان را بخورد، ناگهان فکر به سرشان بزند که چرا دارند همه چیز را می‌ گویند؟
بعد مجبور شوند برای اينكه خيلي هم غمزده به نظر نيایند، يک خنده تصنعی و چهارتا فحش پايين تنه، میان درد دل هایشان نثار دیگران کنند و بعد هم تا خروس خان صبح، به خودشان سرکوفت بزنند كه اصلا کاش نمي گفتم!
.
دخترها اما شیوه ای متفاوت دارند، اصلا قرار میگذارند تا در مورد ِ آنکه دوستش دارند با رفیق جانشان حرف بزنند!
.
احساسات چیزهای زیادی دارد که ابراز آن ها برای مردها خیلی سخت است.
آن ها اشکهایشان را مخفي مي کنند، يک جاهايي الكي لات میشوند، یک جاهايي غيرتي می‌شوند كه نشان دهند مردند، یک جاهايي به روي خودشان نمي آورند كه تنهایند و بعضی مواقع هم ادای آدم های الکی خوش را در می‌آورند که نقابی باشد بر چهره ماتم برده شان.
.
پسرها سختند.
اگر روزي رفيق پسرتان به شما زنگ زد تا درد دل كند، آب دستتان بود زمين بگذاريد، شايد اولين و اخرين بار باشد كه دل را به دريا زده و می خواهد که زندگی اش را بگوید.
.
به همین علت، كتاب هاي كمتري از مردهايي كه بسیار عاشق بوده اند به تحریر درآمده، چرا که نويسنده هاي مردي كه عشقشان را چاپ كنند بسیار كم است.
.
قلم: #صابر_ابر
ویراستار: #نریمان_جعفری

0412912395
برای یک عدد مبتلا به مازوخیسم!
.
فرشته ها کلا کارشان همین است، خودشان را فدای این و آنی می کنند که ذره ای قدردان نیستند و نهایت سپاسگزاریشان چند استاتوس، استوری و پست مجازی است؛ پست برای فرشته هایی که اکثرا نمی دانند اینستاگرام و فیس بوک چیست و اصلا این سلفی ها را برای چه و که با آن ها می گیریم؟!
.
.
.
✍ متن فوق در وبسایت #نریمان_جعفری به آدرس زیر:
http://nArimaWn.ir/view/53

0491642396
* پاسخ مورد نظر در دسترس نیست!
.
#نریمان_جعفری: واقعا یادم نمی آید آخرین کتابی که خواندم کی بوده، اما می دانم که میزان مطالعه ام به مراتب فقیرتر و سیاه تر از زندگی آن نود و شش درصدی است که قالیباف در دارش خیال آن ها را بافته و خودِ چهاردرصدیِ بی انصافش، هی سنگ آن ها را به سینه می زند!
.
یک- مطلع شدم که میهمان دورهمی، سیامک عباسی است؛ پس به تماشای آن نشستم. موضوع برنامه «تاریخ» بود و مهران مدیری دو نفر را جهت شرکت در مسابقه بالا آورد. شیوه مسابقه از این قرار بود که مدیری واژه هایی را به آن ها می گفت و شرکت کنندگان باید در پاسخ، معنی و مفهوم آن را اعلام می کردند.
.
- بورژوازی؟ شرکت کننده: نمی دونم! / - تاریخ تطبیقی؟! نمی دانست / جبر تاریخی؟! آن را هم نه... خلاصه با آنکه دو شرکت کننده معنی هیچ کدام از واژه ها را نگفتند اما به رسم برنامه باید حتما یکی برنده اعلام می شد و تماشاگران هم بالاجبار یکی را انتخاب کردند. مدیری هم به مسابقه با گفتن این جمله که «حتی یه دونه جوابم نداد... ولی تبلت گرفت!» پایان داد و تمام.
- حرفش تلخ بود... خیلی تلخ...
.
دو- مناظره ها تا بدین جا دو فایده را داشته. اول آنکه دیگر به یقین رسیدیم که سیاست، پدر و مادر نمی شناسد و قدرت طلبی انسان ها، شرافتشان را خیلی راحت به فراموشی می سپارد و بعضی هایشان به مانند گرگ و کفتارهای قاره آفریقا، به دنبال طعمه کردن و دریدنند. یکی مثل گرگ حمله می کند، زخم می زند و مابقی عین کفتار بالای جان دادن کسی حاضر می شوند تا مرگش که فرا رسید، بخورندش!
فایده دوم مناظرات، آموختن تلفظ واژه کرنست بود. انصافا تا قبل از مناظرات، کرنست را به 120 نوع کسره دار، فتحه دار، ضمه دار، پوکر فیس دار و چیزهایی مشابه می خواندم!!!
.
سه- دیدن بعضی ها مرا یاد آن مسابقه معروف تلوزیونی می اندازد، همان که مجری، نام مجلس زمان قاجار را سوال کرد و شرکت کننده گفت: مجلس خبرگان؟ مجلس شورای اسلامی؟
.
چهار- حرف مدیری تلخ بود؛ طرف بدون آنکه حتی پاسخی داده باشد یک تبلت مفت را گرفت و تمام. حتی اگر آن یکی شرکت کننده هم تبلت را می گرفت، حقش نبود. به نظرم درست اینست که در چنین مواقعی از نفرات دعوت کنیم که سر جایشان بنشینند چون هیچ حرفی برای گفتن نداشته اند و در عوض نفرات جدیدی را بطلبیم.
اینکه حتما یکی باید برنده شود، خیلی بد است. وقتی مسابقه منوط به چنین بندی می شود... خب در مواقع مشابه که هیچ یک از نفرات چیزی در چنته ندارند، هر کس که برنده شود، حقش نبوده و خب این قاب قشنگی نیست و به دور از عدالت است.
/ ادامه در کامنت/

.
بازنشر/ عاشقان ایران بخوانند؛
.
* عنوان: مصاف با تزویر
.
یک- عده ای در روزهای پسا مناظرات دچار ابهام شده اند و از خود سوال می کنند با این هجم از اتهامات، تخریب ها و حملات نامزدها به یکدیگر، چه کسی حق است و چه کسی باطل؟ فی مابین هزاران دروغ، فرافکنی و سرقت های مادی و معنوی؛ چه کسی است که حق را می گوید و چه کسی ادای حق بودن را در می آورد؟! وقتی که دو سوی ماجرا نام خدا را با خود یدک می کشند اما... .
.
کسانی که هنوز در انتخاب خود سردرگم اند اگر پس از سال 84، بار دیگر دچار اشتباه شوند، زمان به آن ها نشان خواهد داد که چه اشتباهی کرده اند، پشت پرده چه بوده و چگونه در حق قبلی قدرناشناسی کرده اند.
» احمدی نژاد فقط 4 سال زمان برد تا موافقانش به جرگه ی مخالفانش بپیوندند.
کافی است با مردم باشید، اتفاقات سال های اخیر و پارادوکس ها و 2 سویه گویی های افراد را بررسی کنید. دیروز چه چیزها که برایشان بد نبود و امروز به قیمت رای آوردن چه چیزها که برایشان خوب نشده!
آیا میان این نامزدها تفاوتی نمی بینید؟ سوابقشان را نمی دانید؟ عجیب است که اگر با مردمید، می بینید و میدانید و بازهم سردرگمید که فردا چه کنید و رای بدهید یا نه!
.
دو- شخصی که در مناظره اول با حمله به جهانگیری او را پوششی دانست و با این کار سعی در تخریب و تضعیف رقیب خود کرد؛ چندی نگذشت که خیلی زودتر از اسحاق، از انتخابات کناره گیری کرد تا بفهمد در سیاست هیچ چیز قطعی نیست و باید تا پایان سوت مسابقه، به نتیجه و ترکیب بازی شک داشت و البته خیلی زود برچسبی به دیگری نزد؛ چون ممکن است فردا خیلی زودتر آن برچسب روی پیشانی خودش حک شود.
این یک مثال کوچک از هزاران صفتی بود که در خورشان خود جناب شهردار است اما عادت دارد آنها را حواله دیگران کند!
.
از طرفی دیگر، کسی که از عاملین ممنوعیت برگزاری کنسرت در خراسان است، ادعای جوان سالاری می کند و به نام جوانان و مردمی بودن اما به کام رای آوردن، با خواننده زیرزمینی به گفتگو می نشیند، خیلی شیک تتوهایش را نظاره می کند و البته به او مجوزاجرا هم می دهد!
ممنوع کنندگان ربنای دیروز، جیگیلی جیگیلی را امروز مجاز می دانند!
این مثال ساده و دم دست دیگری از دوسویه ها و تضادهای شخصیتی و رفتاری این آدم هاست.
.
/ ادامه در کامنت/

MOST RECENT

.
#نریمان_جعفری: اخیرا مطلبی تحت عنوان «آلت قتاله» به رشته تحریر درآوردم که موافقان و مخالفانی داشت و صدالبته که تعداد مخالفانش در برابر موافقان آن مانند قطره در برابر دریا بود.
با این حال برایم جای سوال داشت که چطور می شود کسانی که خودشان آتش بیار معرکه هستند و از کوچک ترین حرکت جناح مقابل، برچسب های ضد انقلابی و فتنه گری می سازند؛ حال از انتقادات بنده ایراد می گیرند و می گویند که «آقا چرا مغلطه به پا می کنی و قصد داری که از ماجرای تجاوز به کودکی معصوم سواستقاده سیاسی بکنی؟! الحق که لاشخوری!»
.
اصل کلام در مطلب روشن بود و خرسندم که اکثریت خوانندگان، پیام را دریافت کردند و اتفاقا به دفاع هم پرداختند، اما فی الحال خواستم به رسم بزرگان جناح خودشان سند رو بکنم، بگم بگم به راه بیاندازم و بگویم که «سند آموزشی می نوشتیم وقتی که سند نوشتن مد نبود داداچ»!!!!!
.
مخالفان همیشه در صحنه که در تمام عمرشان مقابل مردم بوده اند و اتفاقا ادعا دارند که از مردم اند، بهتر است بدانند که بنده عکس آن ها، هیچگاه نقل قول نبوده ام و اگر شرافت یاری ام کند، تا ابد نیز نخواهم بود. دلواپسان بهتر است بدانند زمانی که از «بیست سی» کلمه ای به میان نیامده بود و شما نمی دانستید که بیست سی نام اخبار است یا سال میلادی دو هزار و سی؛ بنده در ماهنامه افسران جنگ نرم به تاریخ شهریورماه نود و پنج مطلبی را در باب اهمیت آموزش و آگاه سازی جوانان نوشتم و خواستم که مسوولین در لفافه سخن نگویند. دقیقا همان نکته ای که منجر شد تا سندی تحت عنوان دوهزار و سی، شکل بگیرد.
.
در آن مطلب که به گسترش بی رویه و تاسف برانگیز ایدز در ایران اشاره کرده بودم، خواسته ام از مسوولین این بود که آقا... جان مادرتان عریان سخن بگویید، تو را به خدا نگفتن ها را کنار بگذارید و به جای پنهان کاری؛ به جوانان آموزش بدهید تا از ابتلای نفرات بیشتر به ویروس ایدز جلوگیری شود.
.
بحث آموزش و فرهنگ سازی مسئله ای نبوده که غرب با سند بیست سی بخواهد متوجه من و امثال من کند که حالا شما ما را بازیچه و مرید غرب بخوانید و فکر کنید که سواستفاده گر هستیم.
چرا فکر می کنید ایران فقط برای شماست و ما وطن و مردمانمان را دوست نداریم؟!
خواستم پاسخ کوباندن هایتان را بدهم تا بلکه کوتاه بیایید... اما گفتم بیخیال و ترجیح دادم مانند دکتر روحانی با لبخندی ملیح صحنه را ترک گویم؛ اما در ادامه گزیده ای از مطلبی که در آن نشریه نوشتم را برای دلواپسان وطن و وطن فروشان (!!!) می آورم تا بخوانید؛ باشد که بدانید می دانستیم و تبل توخالی نبوده ایم:
.
/ در کامنت/

.
#نریمان_جعفری: یکی آویزان به سطل زباله، دیگری ایستاده جلوی درب داروخانه و تعدادی هم سر چهارراه ها و خیابان های پر تردد شهر با چشمانی معصوم و ملتمسانه، از شیشه اتومبیل ها آویزان هستند؛ آن ها همگی برای یک هدف می جنگند: تصاحب پول!
بعضی هایشان واقعا مستحق اند و بعضی هم نه، در بازیگری مهارت بالایی دارند و سخت می شود تشخیص داد که کدام راست می گوید و کدام یک دروغ. مردم می گویند اگر به حساب بانکی بعضی از متکدیان دسترسی داشته باشی، فقط یک پسوند «خان» ته اسمشان کم دارند! چرا که پشت این نقابِ نداری، داراترین آدم های این شهرند! هرچند که همان متکدیان مثلا دارا هم با فقر روبه رو هستند و چیزی توی زندگی شان گم است.
کافی است در ماه یکبار گذرت به بازار شهر و داروخانه های اطراف آن بیفتد، یا بخواهی باک ماشینت را پر از بنزین کنی و یا از چهارراه های پرتردد زرند رد بشوی؛ آنوقت به دفعات، متکدیان خیابانی و کودکان کار که تعدادشان کم نیست را با چشمان خود خواهی دید. البته شاید هم آنقدر چشمانت از دیدن آنها سیر شده که دیگر بی اعتنا به التماس هایشان، با یک نگاه چپ بدرقه شان میکنی و پدال گاز را فشار می دهی تا از شر آن ها زودتر خلاص شوی!
.
یک- در سرم بود تا با یکی از کودکان کار و یا آن هایی که گدایی می کنند صحبتی داشته باشم، اتفاقا خدا دو تا از آن ها را جلوی راهم قرار داد. نمی خواستم با آن ها هم کلام شوم و سوالاتی بپرسم که برایشان مانند نمک روی زخم می ماند اما کنجکاوی قلقلکم می داد و مایل بودم که بدانم دلیل دست درازی شان پیش مردم چیست.
گفتم ایرانی هستی؟ به نشانه رضایت سری تکان داد و وقتی فهمید که میلی برای کمک کردن ندارم شروع کرد به گفتن از مشکلاتش! اینکه از روستایی دور آمده و با خواهر کوچکش باید تا آخر شب برای خانواده پول قابل قبولی ببرند. پرسیدم پدر و مادر داری؟ گفت: بله، مادرم سرطان دارد و پدرم هم شغل مناسبی ندارد که بتواند خرج و مخارج خانواده را بدهد؛ ادعا می کرد که پدرش کارگر معدن بوده و پس از اینکه تونل ریزش کرده، دچار آسیب دیدگی شده و البته مهندس معدن هم از پرداخت حقوق پدرش امتناع ورزیده است! چهارده سال سن داشت اما قد و قواره اش این حرف را تایید نمی کرد، چرا که در بهترین حالت ممکن و با آن جثه ای که داشت می شد حدس زد که نهایتا 10 سال سن دارد و خواهرش هم حوالی 5 سال!
سخت بود که تشخیص بدهم حرفی که میزند صحت دارد یا نه و سخت تر هم بود که چهره او و خواهرش با آن نگاه های پرغصه را ببینم و نخواهم کمکی بکنم؛ واقعا آدم بعضی اوقات در مجادله با احساساتش بد کم می آورد.
.
/ادامه در کامنت/

.
به این عکس نگاه کنید، حدس می زنید کجا باشد؟
.
#نریمان_جعفری: اینجا روزگاری میزبان شور و اشتیاق هزاران هزار کودک بوده است. اینجا میزبان کودکانی بوده که حین بازی کردن بارها زمین خورده اند، زخمی شده اند و آموخته اند که «بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد».
.
یک- برای زیارت رفته بودیم اما آنقدر حال سامرا ناخوش بود که در طول مسیرِ منتهی به حرم، به همه چیز فکر کردم الی علت حضورم در آنجا!
ویرانه ای که دیگر هیچ آدمی در آن زندگی نمی کرد و از بقایای آن ها تنها چند خانه و ماشین گلوله خورده مانده بود که آن ها هم خاکی به درازای یک عمر بر تنشان نشسته بود.
عجیب ترین تصویر سامرا، پارک میانه مسیرمان بود. پارکی که باید میزبان شیطنت و بازی ده ها کودک پرانرژی باشد، خاک بود و خاک بود و خاک؛ پارکی متروکه که بی شک تنهاترین پارک دنیا بود.
سرسره های سوراخ شده، تاب های ولو شده روی زمین با حصاری از جنس سیم خاردار والبته بکگراندی شامل چند خانه و ماشین بی در و پیکر. (عجب فضای کودکانه ای!)
.
دو- عراق را نمی دانم اما ایران، همه مان عمری با «تاب تاب عباسی» خاطره داریم، چه قدر که برای رفتن به پارک گریه نکردیم، چه قدر که برای تاب سواری... قندها توی دلمان آب نشد، چه قدر که توی صف سرسره جرزنی نکردیم و برای زودتر سرخوردنمان با دیگران به جنگ و جدل نپرداختیم و چه قدرها که پارک؛ برای ما لذت بخش نبود...
کودکان جنگزده، معنی کودکی را نمی فهمند... آن ها از کودکی، بزرگ بار می آیند؛ بازی دزد و پلیسشان واقعی و از جنس تیر و ترکش است، مقرشان هم مثل بازی دزد و پلیس نمی تواند بدون سنگر باشد؛ آن ها بازی گرگم به هوا هم ندارند... چرا که اگر بر بلندی پیدایشان شود، بی بروگرد هدف گلوله قرار می گیرند و تمام. آن ها باید دکتر بازی را یاد بگیرند که اگر تیر خوردند، بتوانند کمی خودشان را مداوا کنند.
کودکان جنگ اما قایام باشک را خوب یاد گرفته اند، آن ها جایی پناه می گیرند که خودشان هم خودشان را گم می کنند چه برسد به دیگران. تازه نیازی هم به سک سک کردن ندارند؛ چرا که این کودکان همیشه از پیش بازنده اند.
آن ها حتی تاب هم ندارند که سوارش شوند و از خدا بخواهند که هیچوقت زمینشان نیندازد، منتها تا دلتان بخواهد آدم بزرگ ها همیشه هولشان داده اند و به دست دیو صفت ها زمین خورده اند.
.
راستش همیشه می گفتم بچه ها چه دنیای جالبی دارند اما نه... برای حرفم باید مستثنی قائل شوم؛ دنیای همه بچه ها جالب نیست، دنیای پر از انبار باروت حتی در مخیله آدم و رویایش نیز نمی تواند جالب انگیز باشد چه برسد به این مظلوم های تازه پاگرفته.
/ادامه کامنت/

.
#نریمان_جعفری: سالیانی پیش «صعود به جام جهانی» برای فوتبال ایران و مردمش بیشتر شبیه به یک افسانه بود تا واقعیت! از تنها صعود ایران به جام جهانی نزدیک به بیست سال می گذشت و طی تمام این دوران، نسل های بسیاری به دلایل فراوان اعم از جنگ با دشمن بعثی و بعدتر، مدیریت نادرست، عدم برنامه ریزی مناسب و نبود امکانات؛ استعدادهایشان به تاراج رفت و بی صدا از مستطیل سبز کنار رفتند.
تیم ملی ایران تا آن زمان تنها یک بار، آنهم تحت رهبری حشمت مهاجرانی موفق به حضور در جام جهانی شده بود که البته با کسب نتایج بسیار ضعیف در کشور آرژانتین هیچ موفقیتی به دست نیاورد و خیلی زود راهی خانه شد.
پس از آن، وقفه ای طولانی در صعود به جام جهانی پیش آمد تا جایی که تصور این بود اولین صعود، آخرین صعود شود اما سرانجام جام جهانی 98 از راه رسید.
جام جهانی سال 1998 فرانسه برای ایران رنگ و بویی دیگر داشت، نسل طلایی فوتبال ملی که دیگر طاقت دوری از جام جهانی را نداشت، می خواست هرطور که شده میهمان خروس های فرانسوی شود و سرانجام به خواسته خود نیز رسید و فرانسه به ایران سلام گفت. ایران در آن دوره با ثبت یک پیروزی ارزشمند برابر آمریکا و شکست مقابل تیم های یوگسلاوی سابق و آلمان، کشور فرانسه را ترک گفت و به خانه برگشت.
پس از آن و با ناکامی مجدد ایران در راه رسیدن به جام جهانی 2002 کره و ژاپن، نسل ستاره های لژیونر ایران به سرمربی گری برانکو ایوانکویچ اینبار توانست برای مرتبه سوم، ایران را ره سپار جام جهانی کند تا آلمان 2006 مقصد بعدی فوتبالیست ها باشد. در آن دوره که تاریخ یکی از پر ستاره ترین تیم های ایران را به خود می دید، در اوج ناباوری با حضور بازیکنان بزرگ و ارزشمند در تیم ملی، ایران پس از ثبت دو شکست برابر تیم های مکزیک و پرتغال، به نتیجه ای بهتر از تساوی برابر آنگولا دست نیافت و بار دیگر با عدم صعود از مرحله گروهی راهی خانه شد.
علاوه بر این ها، ایران انگار عادت نداشت که دو دور متوالی در جام جهانی حاضر باشد و آنها پس از عدم راهیابی به جام جهانی 2010 آفریقا، توانستند تحت هدایت کارلوس کی روش راهی جام جهانی 2014 برزیل شوند و در آنجا نیز پس از کسب تنها یک امتیاز و قعرنشینی در گروه خود به خانه بازگشتند. تیم کی روش علیرغم بازی خوبی که در دیدار مقابل آرژانتین از خود به نمایش گذاشت، با عدم صعود به مرحله حذفی، پیکان انتقادات را به سمت خود دید و به همین علت عده ای شاکی، یوزها را توریست گردشگری خطاب کردند!
.
و اما... سلام به روسیه!
.
/ مطلب کامل را در وبسایت و کانال شخصی دنبال کنید:
لینک در بیو
nArimaWn.ir/view/84
.

.
#نریمان_جعفری: آمده بودیم سفر تا برای اندک روزی هم که شده، کمی از فکرها و دغدغه های زندگی فاصله بگیریم.
آمده بودیم که خوش بگذرانیم و مثل خیلی‌های دیگر ایام نوروز را کلی کیف کنیم.
اتفاقا، هم فکرها فاصله گرفتند از ما و هم خوش می‌گذشت و در واقع همه چیز همانطور که می‌خواستیم پیش می‌رفت و خودم هم خالی از هرگونه دغدغه و مشغله ای شده بودم تا اینکه سرانجام عصر سومین روز از سفر که برای شنا به سمت دریا قدم بر می‌داشتم با او و روی زیبایش روبرو شدم.
دیدن او همانا و حالی به حالی شدن من همانا!
زیباییش به حدی بود که بی اغراق می‌توانم بگویم صرفا در رویاها می‌توان چنین بانویی را دید، اما من اورا همینجا، لب دریای جنوب دیدمش و در همان یک نگاهِ ممتِد قفل شده ام در چهره اش، شیفته اش گشتم و یک دل که نه؛ صد دل عاشقش شدم!
آخ... چه قندها که در دلم آب نمی شد و ذوق مرگ نمی شدم !
(او باید مال من شود...)
.
به خودم آمدم، قفل نگاهم از نگاهش را باز کردم و خیلی عادی به راه خودم ادامه دادم.
یادم نمی آید چه مدت در دریا بودم، اما تمامش را خرج او کردم.
خرج نگاه کردنش، خرج فکر کردن به او و بافتن رویاهای دونفره ام با او در کنار همین دریا.
او اما به دریا خیره بود و قیافه اش شبیه آدمهای منتظر !
انتظار را می‌شد خواند از چهره اش.
گفتم لابد اوهم همانند من تمام عمرش را صرف آمدن معشوقه اش کرده و اصلا همین حالا هم انتظار اورا می کشد. او هم دارد می بافد تصورات و رویاهای دونفره اش را. و چه خوب می شود که فرد دوم آن رویاها، من باشم.
.
چه سفر خوبی، همه چیز حتی فراتر از آن چه شده که انتظارش را داشتم.
پریشانی ذهن آشفته ام سه روز بود که کار نمی کرد، به من خوش می‌گذشت و من آنکه را می‌خواستم پیدا کرده بودم و تنها یک قدم داشتم تا رسیدن به آینده.
.
تا از فکر بیرون آمدم اورا ایستاده دیدم در حالی که مردی از دریا به سمتش قدم بر می‌داشت.
لابد پدرش هست که اینگونه اورا عاشقانه
نگاه میکند، به هرحال تمام دنیا به اتفاق نظر رسیده اند که دخترها، بابایی هستند !
.
از آب بیرون آمدم تا خودم را سریع خشک کنم و پیش از آنکه اورا در این شلوغی گم نکرده، بروم و علاقه ام را به او و پدرش اعلام کنم !
او اما دست در دست آن مردی که شبیه پدر نبود، قدم زنان از کنار دریا عبور میکرد و من درحالی که تازه متوجه حلقه ی لعنتی دستش شده بودم... به عشق خویش نسبت به دختری که زن بود، فکر می‌کردم.
/تمام
. .
پ.ن: فروردین 95، در تاریکی و کنار دریا بعد از مدت‌ها تونستم قلم رو وادار به نوشتن کنم و این مطلب که سابق نیز منتشر شده بود، حاصل همون شبه... / جزیره قشم

.
#نریمان_جعفری: یک- رسانه های بی چشم و رو خبر دادند که کانال فاضلاب، کودکی سه ساله را بلعید!
مرگ کودک در همان دقایق اول سقوط محرز بود و او، مثل زیر آوارمانده های «پلاسکو» و یا گرفتارشده های دوزخ «گرنفل» کسی را به انتظار معجزه برای زنده ماندن، ننشانده بود.
مادرش در تمام این مدت، در طولانی ترین ساعت های زندگی اش؛ با چشمانی گریان منتظر یک خبر خوش از کارون بوده، خبری که در بهترین حالت ممکن «پیدا شدن جنازه جگر گوشه اش» را برای او به ارمغان (!!) می آورد.
خبر خوش رسید! جسم بی جان پیدا شد و عکس جنازه هم منتشر. عکس جنازه را که دیدم تنم مثل بم لرزید و همه چیز روی سرم آوار شد. لنز سخت جان دوربین، اینبار جسم بی جان کودکی سه ساله، با صورتی کبود و بدنی ورم کرده را شکار کرده بود.
.
دو- مدتی پیش بود که عکس یک تندیس در اسلواکی منتسب به «مارتین هودا چک» را دیدم که در آن، بچه هایی که قبل از بدنیا آمدن می میرند را به تصویر کشیده بود. تندیس مارتین هودا توی ذهنم ماند و من صبح آن روزم را تلخ آغاز کردم.
آن روز کلی غصه را خوردم و آه را کشیدم؛ برای مادرانی که نُه ماه تمام از خود مراقبت می کنند تا از فرزندشان مراقبت کرده باشند، که قد یک دنیا سختی می کشند، به انتظار می نشینند و تمام آنچه که دارند را با میهمان نُه ماهه ی رِحَمشان تقسیم می کنند و درست روزهای آخر که منتظر ثمره تلاش ها و صلب آزادی هایشان هستند؛ لگدهای شیرین کودک به ناگاه قطع می شود و خوشبختی چندماهه مادرانه هم... تمام.
امروز اما با دیدن این تصویر، کامم به مراتب تلخ تر شد و فهمیدم که تلختر از تندیس مارتین هم وجود دارد و آن، سرنوشت مادری است که فرزند گرانش را پس از تولد، مفت از دست می دهد.
تصور کن. دردانه ات را با درد به دنیا بیاوری، برای آرام کردن گریه هایش... از خواب شب هایت بگذری، خون جگر بخوری که جان بگیرد، برای هر دندان درآمده اش کلی ذوق کنی و جان دهی، راه رفتن را به او بیاموزی، قدرت تکلم پیدا کند و مامان گفتن را بلد شود؛ بعد تازه شیطنت هایش به دور جدید خود برسند و بخواهی آن ها را با جان و دل بپذیری... که ناگهان لب کارون؛ بچه ات طعمه کانال شود و دنیا... برای تو تمام...
آخ...
.
سه- همیشه معتقد بوده ام خدا هوای هر کسی را که نداشته باشد، عجیب هوای این بچه ها را دارد. همیشه تصورم این بوده که شانه های کودکان، کرسی دو فرشته نگهبان از سوی خدا هستند تا وقت هایی که بزرگترها هم حواسشان پرت است، آن ها مراقبشان باشند و سلامتی کودک را ضمانت کنند.
مگر می شود بچه ای در خواب /ادامه در کامنت/

0652343396
#نریمان_جعفری: سی دقیقه مانده بود به 10 شب! سوار ماشین شدم و به سمت مقصد راه افتادم، اولین بار بود که به این شهرک می رفتم. پیش از آن شنیده بودم که این منطقه خیابان هایش با نور آشنایی ندارند، کف خیابان هایش هم پوست آسفالت را لمس نکرده اند و خلاصه آن که چیزی در حد فاجعه است!
منتها از آنجا که بسیاری از گفته ها را یک کلاغ چهل کلاغ می کنند این حرف ها را پشت گوش انداختم و گفتم اوضاع شهرک شاید بد باشد اما نه اینطور که مردم می گویند اما وقتی که وارد #بلوار_پارسیان و مسیر مورد نظر شدم، فهمیدم که نه! اوضاع چیزی به مراتب بدتر است و اتفاقا «چهل کلاغ، یک کلاغ» کرده بودند بلابرده ها!
.
سرانجام با عبور از خیابان هایی که بعضا تابلوگذاری نشده بودند و برای رسیدن به محل مورد نظر باید چندبار ترمز می کردی و از مردم آدرس مورد نظر را جویا می شدی، به خانه مورد نظر رسیدم و بدون آن که خودم را معرفی کنم به درد و دل های اهالی گوش جان سپردم.
حاضرین، چهره هایی بودند اکثرا جوان و با بچه های قد و نیم قد که حالا به خاطر شرایط محل زندگی به اندازه دهه شصتی ها با خاک و خاک بازی عجین شده اند!
.
اوضاع از این قرار بود که ساکنین شهرک امام و شهرک های همجوار راس ساعت 10 نشستی را در خانه یکی از اهالی ترتیب داده بودند تا دور هم بنشینند و تمامی مشکلاتشان را یکجا در کاغذی روی هم هموار کنند؛ به این امید که چشم مسوولی متوجه مشکلاتشان شود و شاید یکی برایشان کاری کند.
قبل از آنکه جلسه حالت رسمی به خود پیدا کند و تعداد میهمانان زیاد شود، یکی گفت: دم انتخابات آمدند اینجا و گفتند که «ما آمده ایم ببینیم مشکلات شما چیست؟!» برای حل مشکلات ما آمده بودید یا رای جمع کردن برای خودتان؟!
مرد دیگری که پسر احتمالا پنج ساله اش در آن همهمه به خواب رفته بود گفت: بچه های ما امکانات نمی خواهند؟ فرق ما و مردم شهر چیست؟ گناه کرده ایم که ساکن این شهرک شده ایم؟!
کس دیگری پرسید: «الان برای کدام مشکل شهرک دور هم جمع شده ایم؟ برای مشکل آسفالت؟ نبود پارک؟ ناامنی؟ مشکلات مسجد؟ تابلوها؟ نبود ماشین آشغالی؟ یا...» بغل دستی حرفش را قطع کرد و گفت: «آرام تر... برای تمام مشکلاتمان آمدیم، منتها مشکل آسفالت مهم تر است و یکی یکی جلو می رویم»!
خودشان هم نمی دانستند که باید چه کنند! یکی می گفت حل تمام مشکلاتمان را مطالبه کنیم و از حقمان کوتاه نیاییم و دیگری می گفت هی بابا... دلت خوش است؛ شما دعا کن اینجا را آسفالت بکنند آن ما بقی را خودمان یکجوری حل می کنیم!
.
/ ادامه در کامنت/

0642543396
عنوان: فوبیای خون!
.
#عطیه_میرزا_امیر: اولین باری که #رد_خون را در لباس زیرمان دیدیم بدون شک تمامی مان #وحشت کردیم، بعد آمدند در گوشمان گفتند: این یک راز است و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.
دردهای یواشکیِ زیادی کشیدیم، دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم همراه با حالت تهوع از شدت درد.
در فصل سرما عرق کردیم و فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم!
.
آن هایی که مذهبی بودند ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند. صد بار سکته می کردیم تا برویم داروخانه و از آقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم؛ به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه خراب کردم! اردوهای زیادی را کنسل کردم، کلاس های مهمی را غیبت کردم. وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم و صدایم در نیامد.
مسافرت به مشهد رفتم و به دلیل همین #قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم، دریای کیش را دیدم اما تنها ساق پایم را داخلش بردم.
دبیرستانی که بودم اگر وسط زنگ یکدفعه دردم می گرفت باید با آژانس به خانه برمی گشتم؛ شب هایی که از درد و عرق از خواب می پریدم و آن شب آنقدر طولانی سپری می شد که حتی از گریه هم خوابم نمی برد.
تمام این ها به کنار، اگر این درد لعنتی یک روز دیرتر به سراغمان بیاید وحشت به جانمان می افتد و صد بار می میریم و زنده می شویم؛ داستان ها شروع می شود، سونوگرافی باید برویم و پله ها را نباید قدم برداریم، پسته و موز بخوریم و...
ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است، درد روان ماست. دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد که مبادا #برادر و #پدرت بفهمند تو درد میکشیف که مبادا استاد دانشگاه بفهمد تو از درد به خود می پیچی، که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف زمین خوردی، نباید بگویی: #پریود هستم.
.
سال آخر مقطع کارشناسی که بودم به سیم آخر زدم. یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود و به زور جواب ها را می نوشتم، پایین برگه ام ضمیمه کردم: "استاد شما از درد پریود چیزی نمی دانید و حق دارید به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهید!"
تصمیم گرفته بودم که چیزی را پنهان نکنم، پس دردهایم را در خانه بروز دادم؛ جیغ می کشیدم و از عمد می آمدم وسط سالن و از درد به خود می پیچیدم.
سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم و در ازایش درد می کشم و خون می بینم و من یک هفته در ماه، نفرتم را نسبت به تمام مردهای اطرافم اعلام می کردم.
اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد! نه مردها درکشان افزایش یافت و نه از دردهای من کاسته شد.
/ تمام
.
نقاشی: فاطمه / گرافیک: #نریمان_جعفری

0632143396
#نریمان_جعفری: فیلمی که از دوربین های مداربسته مجلس منتشر شد، ورود سه تروریست به ساختمان مجلس را نشان می داد همچنین مقامات کشوری هم اعلام کردند تروریست های مسلح داعش پنج تن بوده اند که دو نفر از آن ها به حرم امام خمینی و سه نفر دیگر به ساختمان مجلس هجوم بردند.
علی رغم شواهد و آنچه که رسانه ها مطرح کرده اند، با بازبینی فیلم انتشار یافته داعش از داخل ساختمان مجلس؛ نکته ای دیگر نمایان می شود که می تواند بر تعداد تروریست های مجلس بیافزاید!
.
با دقت در این فیلم خواهید دید که در لحظه ورود به اتاق، فرد دیگری با لباس فیروزه ای رنگ (که احتمال می رود زن باشد) با آن ها همکاری داشته است! و اثبات این موضوع به این معناست که تروریست های مجلس سه نفر نبوده اند.
- سوالی که پیش می آید این است: آیا قبل از ورود سه تروریست داعش به مجلس، فرد دیگری از این گروه در ساختمان حضور داشته است؟
.
تاکید می گردد که جنسیت این فرد به علت کیفیت نه چندان مناسب فیلم به وضوح مشخص نیست و زن بودن آن تنها یک گمان است اما در اینکه نفر چهارمی از سوی تروریست ها در مجلس حضور داشته، به سختی می توان شک کرد مگر آنکه خلافش به گونه ای ثابت شود! .
چگونه؟ ممکن است تروریست ها برای گمراه کردن تیم تحقیقاتی، به جهت ضبط این فیلم لباس دیگری پوشیده باشند تا اینگونه همه را سردرگم کنند! که البته کمی بعید است.
.
هرچند که این نکته از زیر ذره بین رسانه ها قسر در رفته و هنوز پایگاهی به آن نپرداخته است اما به زودی در کسری از زمان «لباس فیروزه ای» تحلیل های فراوانی را به دنبال خود خواهد داشت.
.
- آیا تروریست های مجلس بیش از سه نفر بوده اند؟!
این فیلم را یک بار دیگر ببینید.
.
#داعش
#تروریست
#تهران
#مجلس
#چهارشنبه_خونین

0624843396
چکیده ای از آخرین مقاله مطبوعاتی؛
#نریمان_جعفری: 22 کشته و 68 مصدوم؛ این ها آمار حملات داعش به عراق یا تلفات مردم یمن در پی بمباران جنگنده های سعودی و یا نتیجه حملات تروریست ها به کشور سوریه نیست! این اعداد و ارقام، تعداد تلفات 9 سانحه جاده ای در ایران است که در پنج روز به ثبت رسیده و البته از چشم نگارنده متن هم پنهان نمانده است!
.
* جاده های ایران روزانه میزبان فجایعی به مراتب دردناک تر ازحادثه پلاسکو هستند اما چون آمار تلفات به صورت تدریجی است و کمتر پیش می آید که در یک سانحه تصادف، بیست نفر یکجا جانشان را از دست بدهند؛ این فجایع هم به ندرت داد کسی را در می آورد و معمولا به سادگی نادیده گرفته می شوند!
.
* پلاسکوترین حادثه جاده ای ایران 18 شهریور 92 و در اتوبان قم اتفاق افتاد، سانحه ای که طی آن 44 نفر پس از برخورد دو اتوبوس اسکانیا زنده زنده در شعله های آتش سوختند تا این حادثه ناگوار برای مدتی نقل محافل جلسات و نشست های سران کشور باشد.
.
* شنبه هفته جاری در جنوب سیستان و بلوچستان قاتل سوئدی بازهم می توانست به آمار قتل های ارتکابی اش بیافزاید و تعدادی از هموطنانمان را طعمه حریق کند که خوشبختانه با تخلیه به موقع اتوبوس و رسیدن آتش نشانی نیکشهر از به بار نشستن فاجعه ای تلخ جلوگیری شد و اسکانیا هم دست خالی ماند!
اما اگر خدایی ناکرده این آتشسوزی بار دیگر قربانی می داد، امروز مردم، مطبوعات و رسانه ها تمام وقت به آن می پرداختند و مسوولین کاسه چه کنم چه کنم به دست می گرفتند و سرانجام پس از چند پاسکاری... همه چیز به فراموشی سپرده می شد و روز از نو و فاجعه از نو!
.
* هرچند واژه ایمن برای بسیاری از جاده های ایران تعریف نشده اما عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی از سوی رانندگان وسایل شخصی نیز چندان بر تشدید آمار کشتار جاده ای بی تاثیر نبوده است.
وقتی سرنشینان خودرو هنوز با «کمربند ایمنی» خو نگرفته اند و راهنمایی و رانندگی همچنان در تلاش است که آن را به یک فرهنگ تبدیل کند و بعد مردم تنها به خاطر ترس از جریمه شدن و نه «حفظ جان خود» کمربند ایمنی می بندند؛ آنوقت تمام خرده ها را به مسوولین نمی توان گرفت حتی اگر در نواقص ایمنی مقصر اصلی باشند!
.
* 22 کشته و 68 مصدوم؛ این آمار فاجعه انگیز تبعات بسیار بدی را برای جامعه به دنبال دارد و کافی است لحظه ای در آن تامل کنید.
از به زندان رفتن فرد خاطی به دلیل عدم توان مالی در پرداخت دیه گرفته تا یتیم شدن خانواده ای در سوگ از دست دادن پدر یا مادر به همراه بسیاری از مسائل و مشکلات دیگر.
بیایید در جاده ها کمتر بمیریم...
/تمام

0614743396
#نریمان_جعفری: یک- پلاسکو که فروریخت با عبور از شایعاتی نظیر تعمدی خواندن این حادثه، عده ای به شهرداری حمله ور شدند که چرا وقتی ساختمان ایمن نبود پلاسکو را تعطیل نکردی؟ چرا آتش نشانی شهرت تجهیزات لازم برای اطفا حریق این شکلی را نداشت؟! و صدها چرای دیگر که هر چند رنگ و بوی سیاسی و انتخاباتی داشتند اما نقدهای به جایی بودند.
آن روز در همین بحبوحه ها گفتیم «کمی آرام تر! در مقصر بودن شهردار شکی نیست اما شما هم بی گناه نیستید!». مردمی که برای شورای شهر امثال دبیر، جدیدی، ساعی و رضازاده را برگزیدند نباید از فاجعه به بار آمده گله کنند! چرا که پای خودشان هم در شعله ور ساختن آتش پلاسکو میان بود و آن ها بی تقصیر نبودند.
آن روز گفتیم قبول که شهرداری یک پست انتصابی است اما شورای شهر امری انتخابی از سوی مردم است و این شمایید که این ها را وارد شورا کرده اید و حال نتیجه این کار، شورای شهری شد که محمدباقر قالیباف را برکرسی نشاند و ادامه داستان...
.
دو- امسال مردم تهران درس گرفته و خطای گذشته را تکرار نکردند. آن ها چه در انتخابات ریاست جمهوری و چه شورای شهر به عقب باز نگشتند و پایتخت نشینان به لیستی مورد تایید سران اصلاح طلب، تحت عنوان لیست امید رای دادند تا تمام توانشان را برای انتخاب این بیست و یک نفر بگذارند و البته اجازه ندهند که بی تخصص ها و تندروهای دوره قبل گردشان بر کرسی های شورای شهر تهران بنشیند؛ و همینطور هم شد. آن بیست و یک نفر رای آوردند و امثال چمران و دبیر... با اختلاف بسیاری نسبت به آخرین نفر لیست امید؛ رتبه های بعدی را به خود اختصاص دادند.
.
سه- اصولا رای به لیست را منطقی نمی دانم چرا که نمی شود تمام بیست و یک نفر کم نقص و خوب و دلبر باشند اما... لابد یک چیزی می دانند که من نمی دانم، در ضمن امیدواری که بد نیست. من هم امیدوارم شورای جدید پایتخت پاسخ اعتماد مردم را به خوبی بدهد و بتواند پس از روی کار آمدن، در پست شهردار دست به انتصابی بزند که به نفع مردم و پایتخت ایران باشد و همچنین در جلسات طرح هایی را تصویب کند که از بروز هزینه های گزاف و بی سرانجام و البته تکرار حوادثی چون پلاسکو جلوگیری شود.
.
/ ادامه در کامنت /

0604643396
به بهانه استعفای استاندار کرمان؛
🔹قدر تو را می دانیم... اما نه آنطور که باید!
.
#نریمان_جعفری: یک- سال نود و دو وقتی که دولت تدبیر و امید به انتخاب مردم، سکان دار قوه مجریه شد، بسیاری منتظر معرفی استاندار جدید کرمان بودند. کرمانی ها در انتخابات آن سال برای دولت جدید سنگ تمام گذاشتند و به واسطه مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و بزرگان دیگر این خطه، انتظارات از رییس جمهور برای معرفی استاندار جدید بسیار بالا رفته بود.
به همین جهت دکتر روحانی هم عجله چندانی برای این انتخاب نداشت و خواست تا پس از بررسی ها، مردی را بر کرسی بنشاند که استحقاق آن را داشته و البته در جلب رضایت مردم نیز توانمند باشد.
سرانجام پس از گذشت چیزی حدود 4 ماه از روی کارآمدن دولت تدبیر و امید استاندار جدید کرمان معرفی شد.
جانشین اسماعیل نجار کسی نبود جز...
.
دو- در بسیاری از عملیات های مهم دوران دفاع مقدس حضور داشته و از او به عنوان یکی از بنیان‌گذاران مهندسی مخابرات عملیات جنگ در جبهه‌های جنوب یاد می شود.
علیرضا، قائم ‌مقام حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله کرمان و جانشین عملیات قرارگاه خاتم‌ الانبیا در دوران جنگ بود.
او پس از اینکه در عملیات خیبر جانباز شد از سوی رهبر معظم انقلاب نشان فتح را دریافت کرد.
رزم حسینی، 10 آذر 92 از سوی دولت جدید مسوولیت سنگین استانداری کرمان را عهده دار شد.
.
سه- پس از معرفی نماینده عالی دولت در استان، وی برای انتخاب معاونین و هیئت همراهش «یک طرفه» نگاه نکرد و از دو جناح چپ و راست در استانداری بهره برد تا از خود یک چهره اعتدال گرا معرفی کند، چهره ای که درطول این چند سال علی رغم تلاش های بی وقفه و خدمات بزرگ به کرمان از تندباد انتقادات در امان نماند و مشت های زیادی را علیه خود دید.
اصلاح طلبان بسیاری معتقد بودند که ایکس و ایگرگ در دولت قبل با کوته فکری و دید بسته خود، فقط به یک جناح خاص میل داشته اند و از آن ها بهره می برده اند، بنابراین نباید در استانداری مشغول به کار می شدند و این انتصابها، جرقه ای بود برای شعله ورکردن آتش انتقادات علیه رزم حسینی.
.
چهار- امروز مورخ 5 خرداد 96 خبر استعفای آقای استاندار بر روی خروجی خبرگزاری ها قرار گرفت و در کوتاه ترین زمان ممکن، قبل از آنکه خبر منتشر شده شایعه خوانده شود، خود او مهر تاییدی بر صحت این خبر زد و گفت که استعفا حقیقت دارد.
هرچند علت این اقدام مشخص نیست اما شنیده ها حکایت از آن دارد که رزم حسینی به خاطر فشارهای سیاسی و بالاجبار چنین تصمیمی را اتخاذ کرده است.
.
/ ادامه در کامنت /

🎵
#آهنگ_بافق
.
خواننده: #هاشم_بافقی
ترانه سرا: #نازنین_زهرا_شایگان
تنظیم: #آیدین_دورانی
میکس و مستر: #شهروز_ابدالی
طراح کاور: #نریمان_جعفری (داداشم)
.
✓هاشم بافقی از تهیه‌کنندگان و گارگردانان برنامه #از_لاک_جیغ_تا_خدا هستند که قرار است در ایام #ماه_مبارک_رمضان از #شبکه_دوم_سیما پخش شود…
.
← این اثر را هم‌اکنون از کانال تلگرامم که در بیو هست دانلود فرمایید…
.
http://t.me/RatinFans
.
#مردبارونیا #راتین #راتین_رها #مجتبی_جعفری #نریمان #نریمان_رها #محمدرسول_جعفری #بافق
.
#baranam #ratin #ratin_raha #mojtaba_jafari #nariman_raha #nariman #nariman_jafari #hashem_bafghi #bafgh #nazanin_zahra_shayegan

0594143396
عنوان: مشترک گرامی
.
#نریمان_جعفری:
تنش را
از مخمصه ی رخت های مزاحم
رها کردم،
انگشتانش را
لابلای دستانم بلعیدم و از پشت؛
تنِ نفی شده از حجابش را
به آغوش کشیدم...
.
ساعت،
دو تا مانده به گرگ و میش بود.
برایش کلی حرف
با اسانس تلخِ عاشقانه پخته بودم،
که به خوردش بدهم
تا گرسنه از احساس نماند...
.
کلی حرف داشتم؛
کلمات بی پدری که
از فرط دلتنگی های ناشی از گذر زمان،
آن هم در نبود او
مدت ها گلویم را بند آورده بودند
و باید با زبانِ در نقش جلادم،
پیشِ چشمانِ جنگلی اش زده می شدند...
.
می خواستم تنهایی هایم را
همانگونه که دوست داشت به او بزنم:
-آرام و درگوشی!
.
همه چیز داشت برای ثبت یک شب رویایی
خوب پیش می‌رفت که ناگهان،
پیامی آمد
و خبر تمام شدن حجم بسته اینترنت را داد!
.
تا بسته جدید را فعال کردم
و به آغوشش برگشتم،
او خواب رفته بود...
و صدا زدن هایم در پی ام های لعنتی
برای بیدار کردنش از خواب شیرین،
ناتوان بود و من،
تا خود صبح
به خسروی درونم فکر میکردم...
.
- لعنتی... این چه وقت عاشق شدن است؟
🔚/ تمام
.
▫️ پانوشت: این کلمات؛ سرگذشت بسیاری از رابطه های درست و یا نادرست نسل ما و پس از ماست... نسلِ بغل های کلمه ای، بادی لنگوییچ های استیکری و سکوت های سه نقطه ای...
این... حقیقت نسل من است؛ وقتی که بودن با معشوقه شان شرطی شده و تداومشان، تنها به یک «اپراتور و بسته های اینترنت» بند است. داد از دل ما. چقدر دیر به جهان آمدیم...

.
بازنشر/ عاشقان ایران بخوانند؛
.
* عنوان: مصاف با تزویر
.
یک- عده ای در روزهای پسا مناظرات دچار ابهام شده اند و از خود سوال می کنند با این هجم از اتهامات، تخریب ها و حملات نامزدها به یکدیگر، چه کسی حق است و چه کسی باطل؟ فی مابین هزاران دروغ، فرافکنی و سرقت های مادی و معنوی؛ چه کسی است که حق را می گوید و چه کسی ادای حق بودن را در می آورد؟! وقتی که دو سوی ماجرا نام خدا را با خود یدک می کشند اما... .
.
کسانی که هنوز در انتخاب خود سردرگم اند اگر پس از سال 84، بار دیگر دچار اشتباه شوند، زمان به آن ها نشان خواهد داد که چه اشتباهی کرده اند، پشت پرده چه بوده و چگونه در حق قبلی قدرناشناسی کرده اند.
» احمدی نژاد فقط 4 سال زمان برد تا موافقانش به جرگه ی مخالفانش بپیوندند.
کافی است با مردم باشید، اتفاقات سال های اخیر و پارادوکس ها و 2 سویه گویی های افراد را بررسی کنید. دیروز چه چیزها که برایشان بد نبود و امروز به قیمت رای آوردن چه چیزها که برایشان خوب نشده!
آیا میان این نامزدها تفاوتی نمی بینید؟ سوابقشان را نمی دانید؟ عجیب است که اگر با مردمید، می بینید و میدانید و بازهم سردرگمید که فردا چه کنید و رای بدهید یا نه!
.
دو- شخصی که در مناظره اول با حمله به جهانگیری او را پوششی دانست و با این کار سعی در تخریب و تضعیف رقیب خود کرد؛ چندی نگذشت که خیلی زودتر از اسحاق، از انتخابات کناره گیری کرد تا بفهمد در سیاست هیچ چیز قطعی نیست و باید تا پایان سوت مسابقه، به نتیجه و ترکیب بازی شک داشت و البته خیلی زود برچسبی به دیگری نزد؛ چون ممکن است فردا خیلی زودتر آن برچسب روی پیشانی خودش حک شود.
این یک مثال کوچک از هزاران صفتی بود که در خورشان خود جناب شهردار است اما عادت دارد آنها را حواله دیگران کند!
.
از طرفی دیگر، کسی که از عاملین ممنوعیت برگزاری کنسرت در خراسان است، ادعای جوان سالاری می کند و به نام جوانان و مردمی بودن اما به کام رای آوردن، با خواننده زیرزمینی به گفتگو می نشیند، خیلی شیک تتوهایش را نظاره می کند و البته به او مجوزاجرا هم می دهد!
ممنوع کنندگان ربنای دیروز، جیگیلی جیگیلی را امروز مجاز می دانند!
این مثال ساده و دم دست دیگری از دوسویه ها و تضادهای شخصیتی و رفتاری این آدم هاست.
.
/ ادامه در کامنت/

.
* بغض مشهد ترکید؛ عده ای بغبغو کردند!
.
#نریمان_جعفری / یادداشت:
یک- کافی است فیلم های آوازخوانی سالار عقیلی در سفر امروز روحانی به مشهد را ببینید، متوجه خواهید شد که چه بغض عجیبی 70 هزار گلوی مشهدی را فرا گرفته و چگونه با خواندن از ایران بغضشان را فریاد می کنند!
این بغض کسانی بود که به واسطه فردی، که حامی اول و اصلی یکی از نامزدهای انتخابات است، سالهاست طعم کنسرت را نچشیده اند و از حق طبیعی خود محروم گشته اند.
مشهدی های خواهان کنسرت که به بی دینی متهم شده بودند و به آنها گفته شده بود اگر کنسرت می خواهید، گورتان را از این شهر گم کنید و بروید، امروز بزرگترین سمفونی سالار عقیلی را به اجرا در آوردند و پس از آن یکصدا و اینچنین مودبانه پاسخ خود را یک به یک سر دادند: «ما از مشهد نمی ریم، مشهدو پس می گیریم».
.
دو- بدون تردید زیباترین و دلنشین ترین سرودهای مزین به نام ایران عزیزمان را سالار عقیلی خوانده است؛ از وطنم وطنم وطنم که اولین قطعه ای بود که از وی شنیدم و خیلی زود در دل مردم شریف ایران جا باز کرد، تا آخرین قطعه اش که از عاشقان بی نشانی می خواند که پای عهد بر سرزمینشان تا به ابد نشسته اند. او با آواز دلنشین و آثار بی نظیرش مدتی پیش از فعالیت در ایران محروم شد. علتش چه بود؟ مصاحبه با شبکه من و تو و نشستن بر سر میز گفت و گو با یک زن نیمه عریان!
سالار عقیلی سرانجام پس از رایزنی های فراوان و خواندن قطعه ای درباره نه دی، خیلی زود به صحنه اجرا برگشت و توانست دوباره صدایش را التیام بخش گوش های مردم سرزمینش کند.
.
سه- اما استاد شجریان.
اسمش را که می آورم مادرم می گوید هنوز سحرهای دهه پنجاه که با صدای او بلند می شده را یادش نرفته. مادرم هنوز عاشقانه به ربنایش گوش می سپارد و تمام دنیا برای صدا و آواز او ایستاده کف می زنند. مردمش هم قدرش را می دانند اما... عده ای که از مردم نیستند ولی خود را نماینده مردم در عرصه های مختلف می نامند؛ سالهاست که گوش های همان مردم را از سپردن به ربنای استاد محروم کرده اند و به گونه های ناشایست و مختلف ابهت او را زیر پا می گذارند و به خیال خود با این کارها از بزرگی استاد می کاهند! غافل از آنکه با این کارها، ارزش شجریان را بیش از پیش می کنند نه کمتر از سابق.
.
چهار- بی حیایی آنقدر موج می زند که کارگردان قلاده های طلا، با جمله ای بی شرمانه، سرطان شجریان را توی بغضش می کوبد و برای تخریب دولت، حاضر است اسطوره بی بدیل یک ملت را به سخره بگیرد و بگوید که دولت دست به دامان یک سرطانی شده!
/ ادامه در کامنت /

طراحی کارت و ست اداری
برای سفارش طراحی از طریق تلگرام پیام بدید
لینک تلگرام در بیو
نمونه های بیشتر در همین پیج
#logo #design
#caligraphy #caligrammers #taypography #کالیگرافی #تایپوگرافی #گرافیک #طراحی #graphic
#لوگو #لوگوتایپ #کارت_ویزیت #کارت #تبلیغات
#logo #visitcard #vizitcards #card
#poster #پوستر #کاور_آهنگ #کاور #آهنگ #model
#nariman_jafari #نریمان_جعفری

0501642396
عکاس: #نریمان_جعفری
تاریخ عکس: 10 فروردین 96
.
* من دانشمند نیستم!
.
#نریمان_جعفری: شاید درکش سخت باشد اما حقیقت آنست که احساسات ما آدم ها، از نبود «دانشمند» رنج می برد!
.
یک- در طول تاریخ، تمام مکتشفین چیزهایی که کشف کرده اند را به انظار دیگران گذاشته اند و در واقع پس از رسیدن به دانشی، آن را به سایرین معرفی می کردند و علم اثباتش را نیز در اختیار دیگران قرار می دادند. مکتشفین نه تنها از ترویج و گسترش آنچه که کاشفش بودند ابایی نداشتند بلکه این اتفاق را بسیار خوشایند دانسته و از آن استقبال هم می کردند.
نمونه اش اسحاق نیوتن، وقتی جاذبه زمین را کشف کرد... در سریعترین زمان و با تحقیقات خود آن را به باور مردم رساند.
.
دو- احساسات اما فرق می کند. عشق در انسان باعث پرورش حسادت می شود و اگر کسی حسی نو را کشف کند و یا مکتشف یک جاذبه جدید باشد؛ سعی می کند برعکس نیوتن، کشفش را از نگاه های دیگران پنهان بدارد و چگونگی اثباتش را تنها در قلب خود باقی بگذارد.
مثلا... مثلا همین خود من، اگر دختری را پیدا کنم که تشخیص دهم او همانی بوده که دنبالش بوده ام و جاذبه های وجودیتش را کشف کنم؛ هیچگاه از وی جایی سخن نخواهم گفت و تنها با چیدن همین کلمات سربسته به معرفی و کشف آن جاذبه، اکتفا خواهم کرد.
.
سه- نمی دانم دانشمندان چه روح والایی دارند که حسادت را کنار می زنند و با هدف پیشرفت علم و دانش، اکتشافات و دانستنی هایشان را در اختیار دیگران می گذارند؛ اما این را خوب می دانم که من اگر دانشمند بودم، هیچوقت در راهم موفق نمی شدم. چرا که در آن راه، تاب دیدن اثبات جاذبه اکتشافی ام توسط دیگران را نداشتم!
می دانم نامفهوم سخن می گویم، نامفهوم و سربسته. اما با همین بسته گویی ها نیز انتظار دارم به من حق دهید!
ممکن است اگر بیشتر سفره دلم را باز کنم کسی انگِ «دل سیاهی» به من بزند و کس دیگری هم احساس "خودخواهانه ام" را «غیرت» بنامد. اما من جدای از این که دل سیاهم یا غیور (!) به میزان بیش از اندازه ی حسادتم فکر می کنم. به آن کمیتی که حتی تحمل ندارد ببیند کسی با جاذبه کشف کرده اش، سخن بگوید، قدم بردارد و غیره و غیره.
.
چهار- حسادت خوب نیست. حتی در همین عشق؛ حسادت یک حس منفی است... حال هرچقدر که بخواهیم نسبت به آن خوشبین باشیم... و حتی بخاطر وجودیتش در رابطه های احساسی؛ به آن عشق بورزیم.
حسادت موجب زاد و ولد تلخی های بسیاری می شود و علاوه بر آن جلوی پیشروی میزان عشق و لذتت را می گیرد. پس اساسا خوب نیست، حتی اگر کسی بگوید که خوب است و نامش را حسادت نگذارد!
/ادامه در کامنت/

Most Popular Instagram Hashtags