#نریمان_جعفری

186 posts

TOP POSTS

.
#نریمان_جعفری:
.
یک_ در اینکه هنر و هنرمند در این سرزمین همیشه مظلوم واقع شده اند و تا ابد هم خواهند شد، شکی نیست اما اوضاع طوری پیش رفته که باید اعتراف کرد #تا_اطلاع_ثانوی هنری مظلومتر از عکاسی نداریم و درحق هیچ هنری اینطوراجحاف نشده است.
.
عکاسان این روزها با پدیده هایی روبه رو هستند که پشت دوربین قرار میگیرند، اینجا وآنجا پرسه میزنند، از هر صد چیلیک، دوتاشان خوب در می آید و چونکه مدل دوربینشان #کنون است، توی جفت چشمان آدم زل میزنند ونام خود را عکاس میگذارند.
اوضاع به حدی وخیم شده که رفته رفته هر شهروندرا باید یک عکاس دانست و روز عکاسی را هم به روز شهروندی تغییر نام داد!
- بلا به دور
بیچاره عکاس های خون دل خورده...
.
دو_ از کودکی دوست داشته ام وقتی پولدار شدم، یک ماشین خانه دار و دوربین عکاسی بخرم و بزنم به دشت و دمن، کوه و صحرا... و هرکجا که آباد شده و نشده را ببینم و هر سوژه ناب را با یک چیلیک به ثبت برسانم. اما خب مشکل اینجاست که نه عکاس هستم و نه اینکه هیچوقت پولدار خواهم شد!
- تفو ای چرخ گردان... تفو!
.
سه_ عکاس باید شکارگری ماهر باشد. از تکرار مکررات بپرهیزد و به دنبال خلق تصویری جدید حتی از سوژه ای تکراری باشد. عکاسی هنر زیبا و خلاقانه ای است که می تواند از کاه کوه بسازد و از کوه، کاه! نشد هم ندارد و این هنر عکاس است که غیرممکن ها را ممکن می کند.
اما در عجبم با این همه پیشرفتی که در هنر عکاسی و تصویربرداری شاهد بوده ایم، این کلاغ ها چگونه توانسته اند هماغوشی هایشان را از لنز دوربین پنهان کنند و البته منقرض هم نشوند؟!
- بیگ لایک به این حیا و شعور!
- نوکتان بخورد به چشم گربه های بی حیا انشاالله!
.
چهار_ با آدم های زندگی مان باید مانند عکاس ها رفتار کرد. به فاصله مشخصی با آن ها رسید و در قبالشان زاویه ای مناسب تعیین کرد. اگر می خواهیم آدم های زندگی مان، زشت، چغر و بد بدن نشوند، زیادی به آن ها نزدیک نشویم و آنچنان هم فاصله نگیریم که به کل محو شوند!
- راستی عکاس نیستم اما عکاسان را دوست دارم.
.
پنج_ اوه اوه. داشت یادم می رفت! با پدیده ای از عکاس ها روبه رو هستیم که یک دنیا عکس از تو دارند اما آن ها را نمی دهند.
- خب خیر سرت مگه چیکار می کنی؟ هرکی ندونه فکر میکنه کوه کندی! یه دوربین گرفتی دستت هی چیلیک چیلیک عکس می گیری... اینو بابای منم که میتونه! د بده اون عکس های لعنتی رو...
.
روز عکاس به جز عکاس های نامسلمونی که عکس هاتونو نمیدن مبارک...
.
پیج دوم من روهم فالو کنید. متشکر
@narimanjafarii

0282211395
در حاشیه راهپیمایی 22 بهمن
عکس: #نریمان_جعفری
در قاب: #وجیهه_زمانی_بابگهری

.
#نریمان_جعفری: یک- رسانه های بی چشم و رو خبر دادند که کانال فاضلاب، کودکی سه ساله را بلعید!
مرگ کودک در همان دقایق اول سقوط محرز بود و او، مثل زیر آوارمانده های «پلاسکو» و یا گرفتارشده های دوزخ «گرنفل» کسی را به انتظار معجزه برای زنده ماندن، ننشانده بود.
مادرش در تمام این مدت، در طولانی ترین ساعت های زندگی اش؛ با چشمانی گریان منتظر یک خبر خوش از کارون بوده، خبری که در بهترین حالت ممکن «پیدا شدن جنازه جگر گوشه اش» را برای او به ارمغان (!!) می آورد.
خبر خوش رسید! جسم بی جان پیدا شد و عکس جنازه هم منتشر. عکس جنازه را که دیدم تنم مثل بم لرزید و همه چیز روی سرم آوار شد. لنز سخت جان دوربین، اینبار جسم بی جان کودکی سه ساله، با صورتی کبود و بدنی ورم کرده را شکار کرده بود.
.
دو- مدتی پیش بود که عکس یک تندیس در اسلواکی منتسب به «مارتین هودا چک» را دیدم که در آن، بچه هایی که قبل از بدنیا آمدن می میرند را به تصویر کشیده بود. تندیس مارتین هودا توی ذهنم ماند و من صبح آن روزم را تلخ آغاز کردم.
آن روز کلی غصه را خوردم و آه را کشیدم؛ برای مادرانی که نُه ماه تمام از خود مراقبت می کنند تا از فرزندشان مراقبت کرده باشند، که قد یک دنیا سختی می کشند، به انتظار می نشینند و تمام آنچه که دارند را با میهمان نُه ماهه ی رِحَمشان تقسیم می کنند و درست روزهای آخر که منتظر ثمره تلاش ها و صلب آزادی هایشان هستند؛ لگدهای شیرین کودک به ناگاه قطع می شود و خوشبختی چندماهه مادرانه هم... تمام.
امروز اما با دیدن این تصویر، کامم به مراتب تلخ تر شد و فهمیدم که تلختر از تندیس مارتین هم وجود دارد و آن، سرنوشت مادری است که فرزند گرانش را پس از تولد، مفت از دست می دهد.
تصور کن. دردانه ات را با درد به دنیا بیاوری، برای آرام کردن گریه هایش... از خواب شب هایت بگذری، خون جگر بخوری که جان بگیرد، برای هر دندان درآمده اش کلی ذوق کنی و جان دهی، راه رفتن را به او بیاموزی، قدرت تکلم پیدا کند و مامان گفتن را بلد شود؛ بعد تازه شیطنت هایش به دور جدید خود برسند و بخواهی آن ها را با جان و دل بپذیری... که ناگهان لب کارون؛ بچه ات طعمه کانال شود و دنیا... برای تو تمام...
آخ...
.
سه- همیشه معتقد بوده ام خدا هوای هر کسی را که نداشته باشد، عجیب هوای این بچه ها را دارد. همیشه تصورم این بوده که شانه های کودکان، کرسی دو فرشته نگهبان از سوی خدا هستند تا وقت هایی که بزرگترها هم حواسشان پرت است، آن ها مراقبشان باشند و سلامتی کودک را ضمانت کنند.
مگر می شود بچه ای در خواب /ادامه در کامنت/

0114845394
* دومین جشنواره قرعه کشی شرکت بازکو
.
برنامه ریز و مجری (برگزارکننده): #نریمان_جعفری
.
مجری صحنه: ابراهیم لشکری
خواننده: #راتین_رها
با همکاری ویژه: #محسن_عزیزالهی و مجموعه رنگ هنر
تاریخ مراسم: 8 امرداد 94

0084910395
عکاس و طراح: #نریمان_جعفری
.
» شلیک کرد تا تو خلاصه شوی در خویش..
.
.
در قاب: رفیق عزیزم فرنام عباسی
.
تاریخ عکس: 3 دی 95
تاریخ طراحی: 9 دی 95

0344912395
مردها خيلي عجيبند!
مثلا زیاد درباره عشقشان با یکدیگر حرفي نميزنند. انگار برایشان سخت است با رفيقشان در رابطه با دختری كه دوستش دارند حرفی بزنند؛ كه مثلا نکند ناگهان بغض گلویشان را بخورد، ناگهان فکر به سرشان بزند که چرا دارند همه چیز را می‌ گویند؟
بعد مجبور شوند برای اينكه خيلي هم غمزده به نظر نيایند، يک خنده تصنعی و چهارتا فحش پايين تنه، میان درد دل هایشان نثار دیگران کنند و بعد هم تا خروس خان صبح، به خودشان سرکوفت بزنند كه اصلا کاش نمي گفتم!
.
دخترها اما شیوه ای متفاوت دارند، اصلا قرار میگذارند تا در مورد ِ آنکه دوستش دارند با رفیق جانشان حرف بزنند!
.
احساسات چیزهای زیادی دارد که ابراز آن ها برای مردها خیلی سخت است.
آن ها اشکهایشان را مخفي مي کنند، يک جاهايي الكي لات میشوند، یک جاهايي غيرتي می‌شوند كه نشان دهند مردند، یک جاهايي به روي خودشان نمي آورند كه تنهایند و بعضی مواقع هم ادای آدم های الکی خوش را در می‌آورند که نقابی باشد بر چهره ماتم برده شان.
.
پسرها سختند.
اگر روزي رفيق پسرتان به شما زنگ زد تا درد دل كند، آب دستتان بود زمين بگذاريد، شايد اولين و اخرين بار باشد كه دل را به دريا زده و می خواهد که زندگی اش را بگوید.
.
به همین علت، كتاب هاي كمتري از مردهايي كه بسیار عاشق بوده اند به تحریر درآمده، چرا که نويسنده هاي مردي كه عشقشان را چاپ كنند بسیار كم است.
.
قلم: #صابر_ابر
ویراستار: #نریمان_جعفری

0162110395
عکاس و طراح: #نریمان_جعفری
.
نمره شما به عکس از یک تا ده؟ (کامنت)
.
در قاب: ابوالفضل اسلامی
.
تاریخ عکس: 30 آذر 95
تاریخ طراحی: 21 دی 95

.
یک- خدا میداند که این سوسک از آغاز تا پایان حیات خود، چند آدم را که نترسانده و با چه حجم از کثافت که زندگی نکرده است.
شاید هم در این مدت هیچگاه فرصت نکرده بوده که سر خود را از خروارها کثافت بیرون بیاورد و احتمالا تنها یکبار برای تناول نمودن کثافتی دیگر از چاه بیرون زده که از بدشانسی، درست سر بزنگاه هواخوری، با یک دمپایی عمرش را پایان یافته دیده!
.
دو- بعضی از انسانهایی که قرار بوده اشرف مخلوقات باشند، در باور جامعه دقیقا تصویری مشابه به همین خانوم و یا آقا سوسکه دارند! همانقدر کثیف، چندش آور و البته برای عده ای، همانقدرهم ترسناک!
آنها طوری بار آمده اند که از زندگی در کثافت لذت می برند و اگر جایی بطور اتفاقی قطره ای آب رویشان بریزد، فرار میکنند و حتی نمیخواهند که پاک شوند! نوع زندگی این دسته از آدم ها طوری است که سبب ترس دیگران میشوند و آن ترس هرچقدرهم که مضحک باشد غیرقابل انکاراست.
بااینکه میدانند و میدانیم عاقبت، روزی به دیار حق رهسپار میشوند واز آنها جز تکه ای استخوان، چیزدیگری باقی نمیماند امابه حدی درمنجلاب کثافت غرق شده و از انسانیت فاصله گرفته اند که به کل، خصیصه های درونی وبرونی اشرف مخلوقات را فراموش کرده وهیچ پلی را برای بازگشتشان باقی نگذاشته اند.
.
سه- ما انسانها میتوانیم به مانند پروانه ها در ذهن آدمها تصویری زیبا ازخودمان بسازیم و طوری رشد کنیم که دیگران با هربار دیدنمان یاد تواناییها و هنر بی کران خداوند بیافتند و یا بالعکس، طوری زندگی کنیم که همانند سوسکها وپشه ها، دیگران با هر بار دیدنمان بپرسند که دلیل خدا برای آفریدن این لعنتی چه بوده است؟ و موجب شرمساری پروردگار شویم.
یا اینکه می توانیم مانند گربه ها طوری چشم سفید باشیم که بی حیابودنمان شهره عام و خاص شود و یا بالعکس، همانند کلاغ، در عین زشتی ظاهر، باطنا طوری زیبا باشیم که تمام عکاسها ازشکار خصوصی ترین لحظات زندگیمان هم ناتوان بمانند! (نه اینکه سوئیس باشیم و ادعا کنیم که آبجوخوری و جمعمان کاملا خصوصی بوده و از شکار آقای عکاس تعجب کنیم!)
.
چهار- چه خوب میشد اگر اصالت خود را فراموش نمیکردیم، خون دیگران را نمیخوردیم و پایمان در کفش خودمان می ماند. و چه خوب تر میشد که قد گلیممان را میدانستیم و اگر میخواستیم که پایمان را هم درازتر کنیم، به فکر ارتقای گلیم خود میافتادیم نه تجاوز به حق و گلیم دیگران!
یادمان نرود که عمر همه ما عاقبت به پایان میرسد. پس سعی کنیم در ذهن آدمها سوسک نباشیم که فردا روزی با دمپایی عزراییل تمام شویم و دیگران هم حتی با دیدن سنگ قبرمان یاد لجنزار و کثافت کاریهای ما بیافتند.

.
بازنشر/ عاشقان ایران بخوانند؛
.
* عنوان: مصاف با تزویر
.
یک- عده ای در روزهای پسا مناظرات دچار ابهام شده اند و از خود سوال می کنند با این هجم از اتهامات، تخریب ها و حملات نامزدها به یکدیگر، چه کسی حق است و چه کسی باطل؟ فی مابین هزاران دروغ، فرافکنی و سرقت های مادی و معنوی؛ چه کسی است که حق را می گوید و چه کسی ادای حق بودن را در می آورد؟! وقتی که دو سوی ماجرا نام خدا را با خود یدک می کشند اما... .
.
کسانی که هنوز در انتخاب خود سردرگم اند اگر پس از سال 84، بار دیگر دچار اشتباه شوند، زمان به آن ها نشان خواهد داد که چه اشتباهی کرده اند، پشت پرده چه بوده و چگونه در حق قبلی قدرناشناسی کرده اند.
» احمدی نژاد فقط 4 سال زمان برد تا موافقانش به جرگه ی مخالفانش بپیوندند.
کافی است با مردم باشید، اتفاقات سال های اخیر و پارادوکس ها و 2 سویه گویی های افراد را بررسی کنید. دیروز چه چیزها که برایشان بد نبود و امروز به قیمت رای آوردن چه چیزها که برایشان خوب نشده!
آیا میان این نامزدها تفاوتی نمی بینید؟ سوابقشان را نمی دانید؟ عجیب است که اگر با مردمید، می بینید و میدانید و بازهم سردرگمید که فردا چه کنید و رای بدهید یا نه!
.
دو- شخصی که در مناظره اول با حمله به جهانگیری او را پوششی دانست و با این کار سعی در تخریب و تضعیف رقیب خود کرد؛ چندی نگذشت که خیلی زودتر از اسحاق، از انتخابات کناره گیری کرد تا بفهمد در سیاست هیچ چیز قطعی نیست و باید تا پایان سوت مسابقه، به نتیجه و ترکیب بازی شک داشت و البته خیلی زود برچسبی به دیگری نزد؛ چون ممکن است فردا خیلی زودتر آن برچسب روی پیشانی خودش حک شود.
این یک مثال کوچک از هزاران صفتی بود که در خورشان خود جناب شهردار است اما عادت دارد آنها را حواله دیگران کند!
.
از طرفی دیگر، کسی که از عاملین ممنوعیت برگزاری کنسرت در خراسان است، ادعای جوان سالاری می کند و به نام جوانان و مردمی بودن اما به کام رای آوردن، با خواننده زیرزمینی به گفتگو می نشیند، خیلی شیک تتوهایش را نظاره می کند و البته به او مجوزاجرا هم می دهد!
ممنوع کنندگان ربنای دیروز، جیگیلی جیگیلی را امروز مجاز می دانند!
این مثال ساده و دم دست دیگری از دوسویه ها و تضادهای شخصیتی و رفتاری این آدم هاست.
.
/ ادامه در کامنت/

MOST RECENT

.
#نریمان_جعفری: اسارت قشنگ نیست حتی اگر در بند یار باشد. حال چه رسد به اسارت در بند دشمن و حرام زادگان...
.
یک_ در نوجوانی برای دفاع از خاک و ناموسشان به جبهه جنگ رفتند تا با ایستادگی، دنیا را شکست دهند. در همان بحبوحه جنگ بود که به اسارت دشمن درآمدند و سال ها از خاک وطن دور ماندند. درست همان سال هایی که می توانستند کمی جوانی کنند و خوش بگذرانند، جوانی شان را فدای مردانگی کردند. زود بود برای مرد شدن اما عجول بودند و خواهان.
.
دو_ با یکی از قهرمانان کشور که گفت و گو می کردم، می گفت داعش و جنایاتش خلاف تصور عموم، پدیده نوظهوری نیست و بدتر از این حرامی ها را پیشتر هم داشته ایم. از جنایات بعثی ها می گفت که پوست تن رزمندگان ایرانی را از تن شان جدا می کردند و بعد تا گردن، آن ها را در کنار لانه مورچه ها به خاک می سپردند تا اینطور زنده زنده، گوشت و پوستشان خوراک مورچه ها شود و به آسمان پر بکشند. یا قهرمانی دیگر که می گفت ابتدا اسرای ما را زیر شیر آب جوش می بردند و سپس بلافاصله روی تنشان آب خنک می ریختند تا تنشان تاول برند. بعد تاول ها را با بورس می ترکاندند و روی آن ها نمک می ریختند.
.
هرچند که حالا عراقی ها برادر ما شده اند اما گذشته می گوید که برادران امروز، دیروز دست یزیدیان و داعشیان را از پشت بسته بودند و به بدترین شکل ممکن، جوانان ما را قربانی زیاده خواهی خود می کرده اند. .
دو_ 26 مرداد روز زیبایی است. آنقدر زیبا که باید نامش را آزادی بگذارند. روز رهایی از اسارت، ظلم و شکنجه برای آزاده های هشت سال دفاع مقدس، کسانی که نوجوان رفتند و در اثر شکنجه های فراوان، پیرمرد بازگشتند.
.
سه_ به این عکس زل بزنید. تصورم از لحظه ورود به بهشت، درست صحنه ای مشابه به همین است. قهرمانانی که بهشت به آن ها تعلق داشته اما یک عمر از آن دور بوده اند و حال باوجود تمام شکنجه ها و بد بیاری های دنیوی توانسته اند با پایبندی به ایمان، لقب آزاده به خود بگیرند و عزتمندانه به وطنشان، بهشت پا بگذراند.
آزاده هایی که بهشتیان اینچنین به استقبال آن ها می آیند و به شادی دسته جمعی می پردازند.
.
به این عکس که نگاه می کنم دلم ضعف می رود. حاضرم تمام عمرم را بدهم اما چنین روزی را تجربه کنم.
وحدت و خرسندی عامه جامعه در آن عکس تکرار نشدنی است.
.
روز قهرمانان ملی سرزمین مادری ام با تاخیر، گرامی باد.
.
پ.ن: #به_این_عکسها_خیره_شو_خیره_شو

.
#نریمان_جعفری:
.
یک_ در اینکه هنر و هنرمند در این سرزمین همیشه مظلوم واقع شده اند و تا ابد هم خواهند شد، شکی نیست اما اوضاع طوری پیش رفته که باید اعتراف کرد #تا_اطلاع_ثانوی هنری مظلومتر از عکاسی نداریم و درحق هیچ هنری اینطوراجحاف نشده است.
.
عکاسان این روزها با پدیده هایی روبه رو هستند که پشت دوربین قرار میگیرند، اینجا وآنجا پرسه میزنند، از هر صد چیلیک، دوتاشان خوب در می آید و چونکه مدل دوربینشان #کنون است، توی جفت چشمان آدم زل میزنند ونام خود را عکاس میگذارند.
اوضاع به حدی وخیم شده که رفته رفته هر شهروندرا باید یک عکاس دانست و روز عکاسی را هم به روز شهروندی تغییر نام داد!
- بلا به دور
بیچاره عکاس های خون دل خورده...
.
دو_ از کودکی دوست داشته ام وقتی پولدار شدم، یک ماشین خانه دار و دوربین عکاسی بخرم و بزنم به دشت و دمن، کوه و صحرا... و هرکجا که آباد شده و نشده را ببینم و هر سوژه ناب را با یک چیلیک به ثبت برسانم. اما خب مشکل اینجاست که نه عکاس هستم و نه اینکه هیچوقت پولدار خواهم شد!
- تفو ای چرخ گردان... تفو!
.
سه_ عکاس باید شکارگری ماهر باشد. از تکرار مکررات بپرهیزد و به دنبال خلق تصویری جدید حتی از سوژه ای تکراری باشد. عکاسی هنر زیبا و خلاقانه ای است که می تواند از کاه کوه بسازد و از کوه، کاه! نشد هم ندارد و این هنر عکاس است که غیرممکن ها را ممکن می کند.
اما در عجبم با این همه پیشرفتی که در هنر عکاسی و تصویربرداری شاهد بوده ایم، این کلاغ ها چگونه توانسته اند هماغوشی هایشان را از لنز دوربین پنهان کنند و البته منقرض هم نشوند؟!
- بیگ لایک به این حیا و شعور!
- نوکتان بخورد به چشم گربه های بی حیا انشاالله!
.
چهار_ با آدم های زندگی مان باید مانند عکاس ها رفتار کرد. به فاصله مشخصی با آن ها رسید و در قبالشان زاویه ای مناسب تعیین کرد. اگر می خواهیم آدم های زندگی مان، زشت، چغر و بد بدن نشوند، زیادی به آن ها نزدیک نشویم و آنچنان هم فاصله نگیریم که به کل محو شوند!
- راستی عکاس نیستم اما عکاسان را دوست دارم.
.
پنج_ اوه اوه. داشت یادم می رفت! با پدیده ای از عکاس ها روبه رو هستیم که یک دنیا عکس از تو دارند اما آن ها را نمی دهند.
- خب خیر سرت مگه چیکار می کنی؟ هرکی ندونه فکر میکنه کوه کندی! یه دوربین گرفتی دستت هی چیلیک چیلیک عکس می گیری... اینو بابای منم که میتونه! د بده اون عکس های لعنتی رو...
.
روز عکاس به جز عکاس های نامسلمونی که عکس هاتونو نمیدن مبارک...
.
پیج دوم من روهم فالو کنید. متشکر
@narimanjafarii

.
یک- خدا میداند که این سوسک از آغاز تا پایان حیات خود، چند آدم را که نترسانده و با چه حجم از کثافت که زندگی نکرده است.
شاید هم در این مدت هیچگاه فرصت نکرده بوده که سر خود را از خروارها کثافت بیرون بیاورد و احتمالا تنها یکبار برای تناول نمودن کثافتی دیگر از چاه بیرون زده که از بدشانسی، درست سر بزنگاه هواخوری، با یک دمپایی عمرش را پایان یافته دیده!
.
دو- بعضی از انسانهایی که قرار بوده اشرف مخلوقات باشند، در باور جامعه دقیقا تصویری مشابه به همین خانوم و یا آقا سوسکه دارند! همانقدر کثیف، چندش آور و البته برای عده ای، همانقدرهم ترسناک!
آنها طوری بار آمده اند که از زندگی در کثافت لذت می برند و اگر جایی بطور اتفاقی قطره ای آب رویشان بریزد، فرار میکنند و حتی نمیخواهند که پاک شوند! نوع زندگی این دسته از آدم ها طوری است که سبب ترس دیگران میشوند و آن ترس هرچقدرهم که مضحک باشد غیرقابل انکاراست.
بااینکه میدانند و میدانیم عاقبت، روزی به دیار حق رهسپار میشوند واز آنها جز تکه ای استخوان، چیزدیگری باقی نمیماند امابه حدی درمنجلاب کثافت غرق شده و از انسانیت فاصله گرفته اند که به کل، خصیصه های درونی وبرونی اشرف مخلوقات را فراموش کرده وهیچ پلی را برای بازگشتشان باقی نگذاشته اند.
.
سه- ما انسانها میتوانیم به مانند پروانه ها در ذهن آدمها تصویری زیبا ازخودمان بسازیم و طوری رشد کنیم که دیگران با هربار دیدنمان یاد تواناییها و هنر بی کران خداوند بیافتند و یا بالعکس، طوری زندگی کنیم که همانند سوسکها وپشه ها، دیگران با هر بار دیدنمان بپرسند که دلیل خدا برای آفریدن این لعنتی چه بوده است؟ و موجب شرمساری پروردگار شویم.
یا اینکه می توانیم مانند گربه ها طوری چشم سفید باشیم که بی حیابودنمان شهره عام و خاص شود و یا بالعکس، همانند کلاغ، در عین زشتی ظاهر، باطنا طوری زیبا باشیم که تمام عکاسها ازشکار خصوصی ترین لحظات زندگیمان هم ناتوان بمانند! (نه اینکه سوئیس باشیم و ادعا کنیم که آبجوخوری و جمعمان کاملا خصوصی بوده و از شکار آقای عکاس تعجب کنیم!)
.
چهار- چه خوب میشد اگر اصالت خود را فراموش نمیکردیم، خون دیگران را نمیخوردیم و پایمان در کفش خودمان می ماند. و چه خوب تر میشد که قد گلیممان را میدانستیم و اگر میخواستیم که پایمان را هم درازتر کنیم، به فکر ارتقای گلیم خود میافتادیم نه تجاوز به حق و گلیم دیگران!
یادمان نرود که عمر همه ما عاقبت به پایان میرسد. پس سعی کنیم در ذهن آدمها سوسک نباشیم که فردا روزی با دمپایی عزراییل تمام شویم و دیگران هم حتی با دیدن سنگ قبرمان یاد لجنزار و کثافت کاریهای ما بیافتند.

.
دیشب مراسم رونمایی از اثر جدید #مهدی_سهرابی_زرندی تحت عنوان "بلدیه و دارالشورای زراوند" بود که فی ما بین جشن شب های شاد مهدویت و با حضور مسوولین شهر برگزار شد.
.
نکته ای که بسیار به چشم می آمد و در طول دو - سه بار رفت و آمدم از بین مردم و از زبان آن ها هم شنیدم... سخنرانی های زیاد از حد مسوولین بود و البته هندوانه دادن های زیر بغلشان! که هیچ نتیجه ای جز خستگی برای مردم در بر نداشت و شهروندان زرند فهمیدند که برای شادی حلال هم "صبر باید پدر پیر فلک را!"
.
مجری عزیز هم به جای اینکه کمی چُرت مراسم را بپراند و آن را گرم نگه دارد، بعضی جاها خودش به این قضیه دامن میزد و هربار یک نوستالژی رو می کرد!!!!
.
اما بعد از چند ساعت و وقتی که نوبت به حاج مهدی برهانی رسید و این بزرگوار میکروفون را به دست گرفت، خیلی کوتاه گفت:
"ما اینجا جمع شده ایم که برنامه های شاد ببینیم، نه تعریف و تمجیدهای این شکلی! با توجه به اینکه وقت گذشته و منتظر برنامه های شاد هستید، من فقط این کتاب را به سرکار خانم وجیهه زمانی هدیه می دهم" و تمام!
.
همین کلمات بهانه ای شد تا به احترام درک بالای حاج مهدی و «جانا سخن از زبان ما گفتنش» پستی بگذارم و من هم چند هندوانه زیر بغل منتخب شورای شهر بدهم؛ البته نه هندوانه های پهلوان پنبه ای...
.
بی شک مردم ما مسوولی را دوست دارند که صدای مردم باشد و بخاطر کم و کاستی ها خجالت بکشد و حاج مهدی از جنس همین هاست...
با آرزوی موفقیت برای حاج مهدی و پنجمین شورای شهر زرند
.
امضا: #نریمان_جعفری (یک شهروند ساکن زرند)
.
.
.
پ.ن: قیمت کتاب سی و پنج هزار تومن می باشد، یعنی معادل یک دانه کرم پودرL.A پس بخرید و از نویسندگان شهر حمایت کنید / درباره کیفیت آن و محتوا هم نمیشه نظری داد چون مثل یک هندوانه سربسته می ماند و باید باز شه... اما شک نکنید که این کتاب موارد بسیار خوب و قابل اهمیتی را دارد که می شود درباره هرکدام از آن ها، ساعت ها گپ زد و البته سطرها نوشت... پس لطف کنید و بخرید.
.
پ.ن2: عکس هم مربوط به جشن نوروز مورخ بیست و پنجم اسفندماه سال گذشته هست... انشالله که حاج مهدی همیشه روسفید باشه پیش مردم.
.
راستی مردم جمع شده بودند که برنامه های شاد ببینند نه تعریف و تمجیدهای این شکلی...
بدرود
..
عکس: آقا حجت علویان

.
جایی می خوندم «سال ها پیش، از اینکه بزرگترها همیشه بخاطر پایین بودن سنم، منو تحقیر میکردن، عصبانی بودم...
الان که به خودم اومدم می بینم دقیقا دارم همون رفتارو با کسایی که سنشون از من کمتره میکنم»
.
باور کنید که جامعه بیمار، بیمار پرورش میده.
.
روزی که جسم بی جون آتنا پیدا شد، امیر تتلو، نداشتن حجابش رو علت اصلی این اتفاق دونست!
کار به مجهول الحالی تتلو ندارم، کار به این ندارم که مخالفانش رو ربات میدونه و یه توطئه از طرف انگلیس و آمریکا!
حتی به هموطنانی که توهین به تتلو رو درست میدونن یا نه، نمیدوننو به نام آزادی بیان این حق رو بهش میدن که قبل فکر کردن حرفی رو به زبون بیاره هم کار ندارم. .
امروز وقتی که با خبر پیدا شدن جسم بی جون بنیتا، یه دختر کوچولوی هشت ماهه روبه رو شدم، گفتم یعنی بنیتا هم باید چادر سرش میکرد؟ یعنی سند دوهزاروسی اگه اجرا میشد، این اتفاق برای بنیتا نمیفتاد؟
اخه یه طفل معصوم هشت ماهه... چه آزاری به منو شما میرسونه؟
بچه ای که علت مرگش بخاطر گرسنگی و دمای بالای هوا اعلام شده.
بچه ای که اونقدر کوچیک بوده که تازه با وایسادن روی پا اونم با کمک گرفتن از دیوار اتاقش میتونست تو دل بابا مامانش قند آب کنه، چطوری میتونسته جلوی این اتفاق رو بگیره؟
.
تتلو رو بندازن زندون، سند بیست سی اجرا بشه، پدر مادرام نسبت به همه بی اعتماد بشنو بچشونو دست غریبه ندن، جایی تنها نزارن، قاتل آتنا هم اعدام بشه؛ برجامم پاره کنن، زنا هم برن استادیوم؛
این جامعه پاک میشه؟ این جامعه سالم میشه؟
.
جامعه مون بیماره، و تا وقتی منو شما قراره که سر پیش پا افتاده ترین مسائل و حتی یه تیم فوتبال اینقد به تمسخر همدیکه بپردازیم ، اینقد کچلی سر منصوریانو به تمسخر بگیریم و مصدومیت مهاجم تیم رقیب رو سوژه کنیم...
چه انتظاری ازش میره؟
جامعه ای که داخلیا بیشتر از خارجیا باهات مشکل دارنو انتظار زمین خوردنتو می‌کشن.. چطوری میتونه درست بشه؟
.
انقد دورمونو لجن گرفته، انقد تو کثافت بار اومدیم که خداهم ناامید شده...
کفره ولی میگم نکنه خدا هم باروبندیلشو بسته و ازینجا رفته؟
مگه ما معجزه نداشتیم؟ اینهمه معجزه از طرف خدا تو کتابا نوشته شده...بعد حالا مادر بتینا باید یه روز نگذشته از روز دختر، جگرگوشه شو با قلبی که دیگه نمی زنه ببینه؟
.
باور کنید که جامعه بیمار، بیمار پرورش میده.
.
به هیچ چیزو هیچکس اعتماد نداریم، داشته باشیمم همش نارو می زنن که دیگه پشت دستمونو داغ کنیم که به هییییچ بنی بشری اعتماد نکنیم.
مجاهدینمونم زیر پتو، صبح تا شب توی اینستاگرام فقط فحاشی میکننو /
ادامه در کامنت

.
#نریمان_جعفری: اخیرا مطلبی تحت عنوان «آلت قتاله» به رشته تحریر درآوردم که موافقان و مخالفانی داشت و صدالبته که تعداد مخالفانش در برابر موافقان آن مانند قطره در برابر دریا بود.
با این حال برایم جای سوال داشت که چطور می شود کسانی که خودشان آتش بیار معرکه هستند و از کوچک ترین حرکت جناح مقابل، برچسب های ضد انقلابی و فتنه گری می سازند؛ حال از انتقادات بنده ایراد می گیرند و می گویند که «آقا چرا مغلطه به پا می کنی و قصد داری که از ماجرای تجاوز به کودکی معصوم سواستقاده سیاسی بکنی؟! الحق که لاشخوری!»
.
اصل کلام در مطلب روشن بود و خرسندم که اکثریت خوانندگان، پیام را دریافت کردند و اتفاقا به دفاع هم پرداختند، اما فی الحال خواستم به رسم بزرگان جناح خودشان سند رو بکنم، بگم بگم به راه بیاندازم و بگویم که «سند آموزشی می نوشتیم وقتی که سند نوشتن مد نبود داداچ»!!!!!
.
مخالفان همیشه در صحنه که در تمام عمرشان مقابل مردم بوده اند و اتفاقا ادعا دارند که از مردم اند، بهتر است بدانند که بنده عکس آن ها، هیچگاه نقل قول نبوده ام و اگر شرافت یاری ام کند، تا ابد نیز نخواهم بود. دلواپسان بهتر است بدانند زمانی که از «بیست سی» کلمه ای به میان نیامده بود و شما نمی دانستید که بیست سی نام اخبار است یا سال میلادی دو هزار و سی؛ بنده در ماهنامه افسران جنگ نرم به تاریخ شهریورماه نود و پنج مطلبی را در باب اهمیت آموزش و آگاه سازی جوانان نوشتم و خواستم که مسوولین در لفافه سخن نگویند. دقیقا همان نکته ای که منجر شد تا سندی تحت عنوان دوهزار و سی، شکل بگیرد.
.
در آن مطلب که به گسترش بی رویه و تاسف برانگیز ایدز در ایران اشاره کرده بودم، خواسته ام از مسوولین این بود که آقا... جان مادرتان عریان سخن بگویید، تو را به خدا نگفتن ها را کنار بگذارید و به جای پنهان کاری؛ به جوانان آموزش بدهید تا از ابتلای نفرات بیشتر به ویروس ایدز جلوگیری شود.
.
بحث آموزش و فرهنگ سازی مسئله ای نبوده که غرب با سند بیست سی بخواهد متوجه من و امثال من کند که حالا شما ما را بازیچه و مرید غرب بخوانید و فکر کنید که سواستفاده گر هستیم.
چرا فکر می کنید ایران فقط برای شماست و ما وطن و مردمانمان را دوست نداریم؟!
خواستم پاسخ کوباندن هایتان را بدهم تا بلکه کوتاه بیایید... اما گفتم بیخیال و ترجیح دادم مانند دکتر روحانی با لبخندی ملیح صحنه را ترک گویم؛ اما در ادامه گزیده ای از مطلبی که در آن نشریه نوشتم را برای دلواپسان وطن و وطن فروشان (!!!) می آورم تا بخوانید؛ باشد که بدانید می دانستیم و تبل توخالی نبوده ایم:
.
/ در کامنت/

.
#نریمان_جعفری: یکی آویزان به سطل زباله، دیگری ایستاده جلوی درب داروخانه و تعدادی هم سر چهارراه ها و خیابان های پر تردد شهر با چشمانی معصوم و ملتمسانه، از شیشه اتومبیل ها آویزان هستند؛ آن ها همگی برای یک هدف می جنگند: تصاحب پول!
بعضی هایشان واقعا مستحق اند و بعضی هم نه، در بازیگری مهارت بالایی دارند و سخت می شود تشخیص داد که کدام راست می گوید و کدام یک دروغ. مردم می گویند اگر به حساب بانکی بعضی از متکدیان دسترسی داشته باشی، فقط یک پسوند «خان» ته اسمشان کم دارند! چرا که پشت این نقابِ نداری، داراترین آدم های این شهرند! هرچند که همان متکدیان مثلا دارا هم با فقر روبه رو هستند و چیزی توی زندگی شان گم است.
کافی است در ماه یکبار گذرت به بازار شهر و داروخانه های اطراف آن بیفتد، یا بخواهی باک ماشینت را پر از بنزین کنی و یا از چهارراه های پرتردد زرند رد بشوی؛ آنوقت به دفعات، متکدیان خیابانی و کودکان کار که تعدادشان کم نیست را با چشمان خود خواهی دید. البته شاید هم آنقدر چشمانت از دیدن آنها سیر شده که دیگر بی اعتنا به التماس هایشان، با یک نگاه چپ بدرقه شان میکنی و پدال گاز را فشار می دهی تا از شر آن ها زودتر خلاص شوی!
.
یک- در سرم بود تا با یکی از کودکان کار و یا آن هایی که گدایی می کنند صحبتی داشته باشم، اتفاقا خدا دو تا از آن ها را جلوی راهم قرار داد. نمی خواستم با آن ها هم کلام شوم و سوالاتی بپرسم که برایشان مانند نمک روی زخم می ماند اما کنجکاوی قلقلکم می داد و مایل بودم که بدانم دلیل دست درازی شان پیش مردم چیست.
گفتم ایرانی هستی؟ به نشانه رضایت سری تکان داد و وقتی فهمید که میلی برای کمک کردن ندارم شروع کرد به گفتن از مشکلاتش! اینکه از روستایی دور آمده و با خواهر کوچکش باید تا آخر شب برای خانواده پول قابل قبولی ببرند. پرسیدم پدر و مادر داری؟ گفت: بله، مادرم سرطان دارد و پدرم هم شغل مناسبی ندارد که بتواند خرج و مخارج خانواده را بدهد؛ ادعا می کرد که پدرش کارگر معدن بوده و پس از اینکه تونل ریزش کرده، دچار آسیب دیدگی شده و البته مهندس معدن هم از پرداخت حقوق پدرش امتناع ورزیده است! چهارده سال سن داشت اما قد و قواره اش این حرف را تایید نمی کرد، چرا که در بهترین حالت ممکن و با آن جثه ای که داشت می شد حدس زد که نهایتا 10 سال سن دارد و خواهرش هم حوالی 5 سال!
سخت بود که تشخیص بدهم حرفی که میزند صحت دارد یا نه و سخت تر هم بود که چهره او و خواهرش با آن نگاه های پرغصه را ببینم و نخواهم کمکی بکنم؛ واقعا آدم بعضی اوقات در مجادله با احساساتش بد کم می آورد.
.
/ادامه در کامنت/

.
به این عکس نگاه کنید، حدس می زنید کجا باشد؟
.
#نریمان_جعفری: اینجا روزگاری میزبان شور و اشتیاق هزاران هزار کودک بوده است. اینجا میزبان کودکانی بوده که حین بازی کردن بارها زمین خورده اند، زخمی شده اند و آموخته اند که «بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد».
.
یک- برای زیارت رفته بودیم اما آنقدر حال سامرا ناخوش بود که در طول مسیرِ منتهی به حرم، به همه چیز فکر کردم الی علت حضورم در آنجا!
ویرانه ای که دیگر هیچ آدمی در آن زندگی نمی کرد و از بقایای آن ها تنها چند خانه و ماشین گلوله خورده مانده بود که آن ها هم خاکی به درازای یک عمر بر تنشان نشسته بود.
عجیب ترین تصویر سامرا، پارک میانه مسیرمان بود. پارکی که باید میزبان شیطنت و بازی ده ها کودک پرانرژی باشد، خاک بود و خاک بود و خاک؛ پارکی متروکه که بی شک تنهاترین پارک دنیا بود.
سرسره های سوراخ شده، تاب های ولو شده روی زمین با حصاری از جنس سیم خاردار والبته بکگراندی شامل چند خانه و ماشین بی در و پیکر. (عجب فضای کودکانه ای!)
.
دو- عراق را نمی دانم اما ایران، همه مان عمری با «تاب تاب عباسی» خاطره داریم، چه قدر که برای رفتن به پارک گریه نکردیم، چه قدر که برای تاب سواری... قندها توی دلمان آب نشد، چه قدر که توی صف سرسره جرزنی نکردیم و برای زودتر سرخوردنمان با دیگران به جنگ و جدل نپرداختیم و چه قدرها که پارک؛ برای ما لذت بخش نبود...
کودکان جنگزده، معنی کودکی را نمی فهمند... آن ها از کودکی، بزرگ بار می آیند؛ بازی دزد و پلیسشان واقعی و از جنس تیر و ترکش است، مقرشان هم مثل بازی دزد و پلیس نمی تواند بدون سنگر باشد؛ آن ها بازی گرگم به هوا هم ندارند... چرا که اگر بر بلندی پیدایشان شود، بی بروگرد هدف گلوله قرار می گیرند و تمام. آن ها باید دکتر بازی را یاد بگیرند که اگر تیر خوردند، بتوانند کمی خودشان را مداوا کنند.
کودکان جنگ اما قایام باشک را خوب یاد گرفته اند، آن ها جایی پناه می گیرند که خودشان هم خودشان را گم می کنند چه برسد به دیگران. تازه نیازی هم به سک سک کردن ندارند؛ چرا که این کودکان همیشه از پیش بازنده اند.
آن ها حتی تاب هم ندارند که سوارش شوند و از خدا بخواهند که هیچوقت زمینشان نیندازد، منتها تا دلتان بخواهد آدم بزرگ ها همیشه هولشان داده اند و به دست دیو صفت ها زمین خورده اند.
.
راستش همیشه می گفتم بچه ها چه دنیای جالبی دارند اما نه... برای حرفم باید مستثنی قائل شوم؛ دنیای همه بچه ها جالب نیست، دنیای پر از انبار باروت حتی در مخیله آدم و رویایش نیز نمی تواند جالب انگیز باشد چه برسد به این مظلوم های تازه پاگرفته.
/ادامه کامنت/

.
#نریمان_جعفری: سالیانی پیش «صعود به جام جهانی» برای فوتبال ایران و مردمش بیشتر شبیه به یک افسانه بود تا واقعیت! از تنها صعود ایران به جام جهانی نزدیک به بیست سال می گذشت و طی تمام این دوران، نسل های بسیاری به دلایل فراوان اعم از جنگ با دشمن بعثی و بعدتر، مدیریت نادرست، عدم برنامه ریزی مناسب و نبود امکانات؛ استعدادهایشان به تاراج رفت و بی صدا از مستطیل سبز کنار رفتند.
تیم ملی ایران تا آن زمان تنها یک بار، آنهم تحت رهبری حشمت مهاجرانی موفق به حضور در جام جهانی شده بود که البته با کسب نتایج بسیار ضعیف در کشور آرژانتین هیچ موفقیتی به دست نیاورد و خیلی زود راهی خانه شد.
پس از آن، وقفه ای طولانی در صعود به جام جهانی پیش آمد تا جایی که تصور این بود اولین صعود، آخرین صعود شود اما سرانجام جام جهانی 98 از راه رسید.
جام جهانی سال 1998 فرانسه برای ایران رنگ و بویی دیگر داشت، نسل طلایی فوتبال ملی که دیگر طاقت دوری از جام جهانی را نداشت، می خواست هرطور که شده میهمان خروس های فرانسوی شود و سرانجام به خواسته خود نیز رسید و فرانسه به ایران سلام گفت. ایران در آن دوره با ثبت یک پیروزی ارزشمند برابر آمریکا و شکست مقابل تیم های یوگسلاوی سابق و آلمان، کشور فرانسه را ترک گفت و به خانه برگشت.
پس از آن و با ناکامی مجدد ایران در راه رسیدن به جام جهانی 2002 کره و ژاپن، نسل ستاره های لژیونر ایران به سرمربی گری برانکو ایوانکویچ اینبار توانست برای مرتبه سوم، ایران را ره سپار جام جهانی کند تا آلمان 2006 مقصد بعدی فوتبالیست ها باشد. در آن دوره که تاریخ یکی از پر ستاره ترین تیم های ایران را به خود می دید، در اوج ناباوری با حضور بازیکنان بزرگ و ارزشمند در تیم ملی، ایران پس از ثبت دو شکست برابر تیم های مکزیک و پرتغال، به نتیجه ای بهتر از تساوی برابر آنگولا دست نیافت و بار دیگر با عدم صعود از مرحله گروهی راهی خانه شد.
علاوه بر این ها، ایران انگار عادت نداشت که دو دور متوالی در جام جهانی حاضر باشد و آنها پس از عدم راهیابی به جام جهانی 2010 آفریقا، توانستند تحت هدایت کارلوس کی روش راهی جام جهانی 2014 برزیل شوند و در آنجا نیز پس از کسب تنها یک امتیاز و قعرنشینی در گروه خود به خانه بازگشتند. تیم کی روش علیرغم بازی خوبی که در دیدار مقابل آرژانتین از خود به نمایش گذاشت، با عدم صعود به مرحله حذفی، پیکان انتقادات را به سمت خود دید و به همین علت عده ای شاکی، یوزها را توریست گردشگری خطاب کردند!
.
و اما... سلام به روسیه!
.
/ مطلب کامل را در وبسایت و کانال شخصی دنبال کنید:
لینک در بیو
nArimaWn.ir/view/84
.

.
#نریمان_جعفری: آمده بودیم سفر تا برای اندک روزی هم که شده، کمی از فکرها و دغدغه های زندگی فاصله بگیریم.
آمده بودیم که خوش بگذرانیم و مثل خیلی‌های دیگر ایام نوروز را کلی کیف کنیم.
اتفاقا، هم فکرها فاصله گرفتند از ما و هم خوش می‌گذشت و در واقع همه چیز همانطور که می‌خواستیم پیش می‌رفت و خودم هم خالی از هرگونه دغدغه و مشغله ای شده بودم تا اینکه سرانجام عصر سومین روز از سفر که برای شنا به سمت دریا قدم بر می‌داشتم با او و روی زیبایش روبرو شدم.
دیدن او همانا و حالی به حالی شدن من همانا!
زیباییش به حدی بود که بی اغراق می‌توانم بگویم صرفا در رویاها می‌توان چنین بانویی را دید، اما من اورا همینجا، لب دریای جنوب دیدمش و در همان یک نگاهِ ممتِد قفل شده ام در چهره اش، شیفته اش گشتم و یک دل که نه؛ صد دل عاشقش شدم!
آخ... چه قندها که در دلم آب نمی شد و ذوق مرگ نمی شدم !
(او باید مال من شود...)
.
به خودم آمدم، قفل نگاهم از نگاهش را باز کردم و خیلی عادی به راه خودم ادامه دادم.
یادم نمی آید چه مدت در دریا بودم، اما تمامش را خرج او کردم.
خرج نگاه کردنش، خرج فکر کردن به او و بافتن رویاهای دونفره ام با او در کنار همین دریا.
او اما به دریا خیره بود و قیافه اش شبیه آدمهای منتظر !
انتظار را می‌شد خواند از چهره اش.
گفتم لابد اوهم همانند من تمام عمرش را صرف آمدن معشوقه اش کرده و اصلا همین حالا هم انتظار اورا می کشد. او هم دارد می بافد تصورات و رویاهای دونفره اش را. و چه خوب می شود که فرد دوم آن رویاها، من باشم.
.
چه سفر خوبی، همه چیز حتی فراتر از آن چه شده که انتظارش را داشتم.
پریشانی ذهن آشفته ام سه روز بود که کار نمی کرد، به من خوش می‌گذشت و من آنکه را می‌خواستم پیدا کرده بودم و تنها یک قدم داشتم تا رسیدن به آینده.
.
تا از فکر بیرون آمدم اورا ایستاده دیدم در حالی که مردی از دریا به سمتش قدم بر می‌داشت.
لابد پدرش هست که اینگونه اورا عاشقانه
نگاه میکند، به هرحال تمام دنیا به اتفاق نظر رسیده اند که دخترها، بابایی هستند !
.
از آب بیرون آمدم تا خودم را سریع خشک کنم و پیش از آنکه اورا در این شلوغی گم نکرده، بروم و علاقه ام را به او و پدرش اعلام کنم !
او اما دست در دست آن مردی که شبیه پدر نبود، قدم زنان از کنار دریا عبور میکرد و من درحالی که تازه متوجه حلقه ی لعنتی دستش شده بودم... به عشق خویش نسبت به دختری که زن بود، فکر می‌کردم.
/تمام
. .
پ.ن: فروردین 95، در تاریکی و کنار دریا بعد از مدت‌ها تونستم قلم رو وادار به نوشتن کنم و این مطلب که سابق نیز منتشر شده بود، حاصل همون شبه... / جزیره قشم

.
#نریمان_جعفری: یک- رسانه های بی چشم و رو خبر دادند که کانال فاضلاب، کودکی سه ساله را بلعید!
مرگ کودک در همان دقایق اول سقوط محرز بود و او، مثل زیر آوارمانده های «پلاسکو» و یا گرفتارشده های دوزخ «گرنفل» کسی را به انتظار معجزه برای زنده ماندن، ننشانده بود.
مادرش در تمام این مدت، در طولانی ترین ساعت های زندگی اش؛ با چشمانی گریان منتظر یک خبر خوش از کارون بوده، خبری که در بهترین حالت ممکن «پیدا شدن جنازه جگر گوشه اش» را برای او به ارمغان (!!) می آورد.
خبر خوش رسید! جسم بی جان پیدا شد و عکس جنازه هم منتشر. عکس جنازه را که دیدم تنم مثل بم لرزید و همه چیز روی سرم آوار شد. لنز سخت جان دوربین، اینبار جسم بی جان کودکی سه ساله، با صورتی کبود و بدنی ورم کرده را شکار کرده بود.
.
دو- مدتی پیش بود که عکس یک تندیس در اسلواکی منتسب به «مارتین هودا چک» را دیدم که در آن، بچه هایی که قبل از بدنیا آمدن می میرند را به تصویر کشیده بود. تندیس مارتین هودا توی ذهنم ماند و من صبح آن روزم را تلخ آغاز کردم.
آن روز کلی غصه را خوردم و آه را کشیدم؛ برای مادرانی که نُه ماه تمام از خود مراقبت می کنند تا از فرزندشان مراقبت کرده باشند، که قد یک دنیا سختی می کشند، به انتظار می نشینند و تمام آنچه که دارند را با میهمان نُه ماهه ی رِحَمشان تقسیم می کنند و درست روزهای آخر که منتظر ثمره تلاش ها و صلب آزادی هایشان هستند؛ لگدهای شیرین کودک به ناگاه قطع می شود و خوشبختی چندماهه مادرانه هم... تمام.
امروز اما با دیدن این تصویر، کامم به مراتب تلخ تر شد و فهمیدم که تلختر از تندیس مارتین هم وجود دارد و آن، سرنوشت مادری است که فرزند گرانش را پس از تولد، مفت از دست می دهد.
تصور کن. دردانه ات را با درد به دنیا بیاوری، برای آرام کردن گریه هایش... از خواب شب هایت بگذری، خون جگر بخوری که جان بگیرد، برای هر دندان درآمده اش کلی ذوق کنی و جان دهی، راه رفتن را به او بیاموزی، قدرت تکلم پیدا کند و مامان گفتن را بلد شود؛ بعد تازه شیطنت هایش به دور جدید خود برسند و بخواهی آن ها را با جان و دل بپذیری... که ناگهان لب کارون؛ بچه ات طعمه کانال شود و دنیا... برای تو تمام...
آخ...
.
سه- همیشه معتقد بوده ام خدا هوای هر کسی را که نداشته باشد، عجیب هوای این بچه ها را دارد. همیشه تصورم این بوده که شانه های کودکان، کرسی دو فرشته نگهبان از سوی خدا هستند تا وقت هایی که بزرگترها هم حواسشان پرت است، آن ها مراقبشان باشند و سلامتی کودک را ضمانت کنند.
مگر می شود بچه ای در خواب /ادامه در کامنت/

0652343396
#نریمان_جعفری: سی دقیقه مانده بود به 10 شب! سوار ماشین شدم و به سمت مقصد راه افتادم، اولین بار بود که به این شهرک می رفتم. پیش از آن شنیده بودم که این منطقه خیابان هایش با نور آشنایی ندارند، کف خیابان هایش هم پوست آسفالت را لمس نکرده اند و خلاصه آن که چیزی در حد فاجعه است!
منتها از آنجا که بسیاری از گفته ها را یک کلاغ چهل کلاغ می کنند این حرف ها را پشت گوش انداختم و گفتم اوضاع شهرک شاید بد باشد اما نه اینطور که مردم می گویند اما وقتی که وارد #بلوار_پارسیان و مسیر مورد نظر شدم، فهمیدم که نه! اوضاع چیزی به مراتب بدتر است و اتفاقا «چهل کلاغ، یک کلاغ» کرده بودند بلابرده ها!
.
سرانجام با عبور از خیابان هایی که بعضا تابلوگذاری نشده بودند و برای رسیدن به محل مورد نظر باید چندبار ترمز می کردی و از مردم آدرس مورد نظر را جویا می شدی، به خانه مورد نظر رسیدم و بدون آن که خودم را معرفی کنم به درد و دل های اهالی گوش جان سپردم.
حاضرین، چهره هایی بودند اکثرا جوان و با بچه های قد و نیم قد که حالا به خاطر شرایط محل زندگی به اندازه دهه شصتی ها با خاک و خاک بازی عجین شده اند!
.
اوضاع از این قرار بود که ساکنین شهرک امام و شهرک های همجوار راس ساعت 10 نشستی را در خانه یکی از اهالی ترتیب داده بودند تا دور هم بنشینند و تمامی مشکلاتشان را یکجا در کاغذی روی هم هموار کنند؛ به این امید که چشم مسوولی متوجه مشکلاتشان شود و شاید یکی برایشان کاری کند.
قبل از آنکه جلسه حالت رسمی به خود پیدا کند و تعداد میهمانان زیاد شود، یکی گفت: دم انتخابات آمدند اینجا و گفتند که «ما آمده ایم ببینیم مشکلات شما چیست؟!» برای حل مشکلات ما آمده بودید یا رای جمع کردن برای خودتان؟!
مرد دیگری که پسر احتمالا پنج ساله اش در آن همهمه به خواب رفته بود گفت: بچه های ما امکانات نمی خواهند؟ فرق ما و مردم شهر چیست؟ گناه کرده ایم که ساکن این شهرک شده ایم؟!
کس دیگری پرسید: «الان برای کدام مشکل شهرک دور هم جمع شده ایم؟ برای مشکل آسفالت؟ نبود پارک؟ ناامنی؟ مشکلات مسجد؟ تابلوها؟ نبود ماشین آشغالی؟ یا...» بغل دستی حرفش را قطع کرد و گفت: «آرام تر... برای تمام مشکلاتمان آمدیم، منتها مشکل آسفالت مهم تر است و یکی یکی جلو می رویم»!
خودشان هم نمی دانستند که باید چه کنند! یکی می گفت حل تمام مشکلاتمان را مطالبه کنیم و از حقمان کوتاه نیاییم و دیگری می گفت هی بابا... دلت خوش است؛ شما دعا کن اینجا را آسفالت بکنند آن ما بقی را خودمان یکجوری حل می کنیم!
.
/ ادامه در کامنت/

0642543396
عنوان: فوبیای خون!
.
#عطیه_میرزا_امیر: اولین باری که #رد_خون را در لباس زیرمان دیدیم بدون شک تمامی مان #وحشت کردیم، بعد آمدند در گوشمان گفتند: این یک راز است و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.
دردهای یواشکیِ زیادی کشیدیم، دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم همراه با حالت تهوع از شدت درد.
در فصل سرما عرق کردیم و فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم!
.
آن هایی که مذهبی بودند ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند. صد بار سکته می کردیم تا برویم داروخانه و از آقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم؛ به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه خراب کردم! اردوهای زیادی را کنسل کردم، کلاس های مهمی را غیبت کردم. وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم و صدایم در نیامد.
مسافرت به مشهد رفتم و به دلیل همین #قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم، دریای کیش را دیدم اما تنها ساق پایم را داخلش بردم.
دبیرستانی که بودم اگر وسط زنگ یکدفعه دردم می گرفت باید با آژانس به خانه برمی گشتم؛ شب هایی که از درد و عرق از خواب می پریدم و آن شب آنقدر طولانی سپری می شد که حتی از گریه هم خوابم نمی برد.
تمام این ها به کنار، اگر این درد لعنتی یک روز دیرتر به سراغمان بیاید وحشت به جانمان می افتد و صد بار می میریم و زنده می شویم؛ داستان ها شروع می شود، سونوگرافی باید برویم و پله ها را نباید قدم برداریم، پسته و موز بخوریم و...
ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است، درد روان ماست. دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد که مبادا #برادر و #پدرت بفهمند تو درد میکشیف که مبادا استاد دانشگاه بفهمد تو از درد به خود می پیچی، که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف زمین خوردی، نباید بگویی: #پریود هستم.
.
سال آخر مقطع کارشناسی که بودم به سیم آخر زدم. یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود و به زور جواب ها را می نوشتم، پایین برگه ام ضمیمه کردم: "استاد شما از درد پریود چیزی نمی دانید و حق دارید به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهید!"
تصمیم گرفته بودم که چیزی را پنهان نکنم، پس دردهایم را در خانه بروز دادم؛ جیغ می کشیدم و از عمد می آمدم وسط سالن و از درد به خود می پیچیدم.
سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم و در ازایش درد می کشم و خون می بینم و من یک هفته در ماه، نفرتم را نسبت به تمام مردهای اطرافم اعلام می کردم.
اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد! نه مردها درکشان افزایش یافت و نه از دردهای من کاسته شد.
/ تمام
.
نقاشی: فاطمه / گرافیک: #نریمان_جعفری

0632143396
#نریمان_جعفری: فیلمی که از دوربین های مداربسته مجلس منتشر شد، ورود سه تروریست به ساختمان مجلس را نشان می داد همچنین مقامات کشوری هم اعلام کردند تروریست های مسلح داعش پنج تن بوده اند که دو نفر از آن ها به حرم امام خمینی و سه نفر دیگر به ساختمان مجلس هجوم بردند.
علی رغم شواهد و آنچه که رسانه ها مطرح کرده اند، با بازبینی فیلم انتشار یافته داعش از داخل ساختمان مجلس؛ نکته ای دیگر نمایان می شود که می تواند بر تعداد تروریست های مجلس بیافزاید!
.
با دقت در این فیلم خواهید دید که در لحظه ورود به اتاق، فرد دیگری با لباس فیروزه ای رنگ (که احتمال می رود زن باشد) با آن ها همکاری داشته است! و اثبات این موضوع به این معناست که تروریست های مجلس سه نفر نبوده اند.
- سوالی که پیش می آید این است: آیا قبل از ورود سه تروریست داعش به مجلس، فرد دیگری از این گروه در ساختمان حضور داشته است؟
.
تاکید می گردد که جنسیت این فرد به علت کیفیت نه چندان مناسب فیلم به وضوح مشخص نیست و زن بودن آن تنها یک گمان است اما در اینکه نفر چهارمی از سوی تروریست ها در مجلس حضور داشته، به سختی می توان شک کرد مگر آنکه خلافش به گونه ای ثابت شود! .
چگونه؟ ممکن است تروریست ها برای گمراه کردن تیم تحقیقاتی، به جهت ضبط این فیلم لباس دیگری پوشیده باشند تا اینگونه همه را سردرگم کنند! که البته کمی بعید است.
.
هرچند که این نکته از زیر ذره بین رسانه ها قسر در رفته و هنوز پایگاهی به آن نپرداخته است اما به زودی در کسری از زمان «لباس فیروزه ای» تحلیل های فراوانی را به دنبال خود خواهد داشت.
.
- آیا تروریست های مجلس بیش از سه نفر بوده اند؟!
این فیلم را یک بار دیگر ببینید.
.
#داعش
#تروریست
#تهران
#مجلس
#چهارشنبه_خونین

0624843396
چکیده ای از آخرین مقاله مطبوعاتی؛
#نریمان_جعفری: 22 کشته و 68 مصدوم؛ این ها آمار حملات داعش به عراق یا تلفات مردم یمن در پی بمباران جنگنده های سعودی و یا نتیجه حملات تروریست ها به کشور سوریه نیست! این اعداد و ارقام، تعداد تلفات 9 سانحه جاده ای در ایران است که در پنج روز به ثبت رسیده و البته از چشم نگارنده متن هم پنهان نمانده است!
.
* جاده های ایران روزانه میزبان فجایعی به مراتب دردناک تر ازحادثه پلاسکو هستند اما چون آمار تلفات به صورت تدریجی است و کمتر پیش می آید که در یک سانحه تصادف، بیست نفر یکجا جانشان را از دست بدهند؛ این فجایع هم به ندرت داد کسی را در می آورد و معمولا به سادگی نادیده گرفته می شوند!
.
* پلاسکوترین حادثه جاده ای ایران 18 شهریور 92 و در اتوبان قم اتفاق افتاد، سانحه ای که طی آن 44 نفر پس از برخورد دو اتوبوس اسکانیا زنده زنده در شعله های آتش سوختند تا این حادثه ناگوار برای مدتی نقل محافل جلسات و نشست های سران کشور باشد.
.
* شنبه هفته جاری در جنوب سیستان و بلوچستان قاتل سوئدی بازهم می توانست به آمار قتل های ارتکابی اش بیافزاید و تعدادی از هموطنانمان را طعمه حریق کند که خوشبختانه با تخلیه به موقع اتوبوس و رسیدن آتش نشانی نیکشهر از به بار نشستن فاجعه ای تلخ جلوگیری شد و اسکانیا هم دست خالی ماند!
اما اگر خدایی ناکرده این آتشسوزی بار دیگر قربانی می داد، امروز مردم، مطبوعات و رسانه ها تمام وقت به آن می پرداختند و مسوولین کاسه چه کنم چه کنم به دست می گرفتند و سرانجام پس از چند پاسکاری... همه چیز به فراموشی سپرده می شد و روز از نو و فاجعه از نو!
.
* هرچند واژه ایمن برای بسیاری از جاده های ایران تعریف نشده اما عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی از سوی رانندگان وسایل شخصی نیز چندان بر تشدید آمار کشتار جاده ای بی تاثیر نبوده است.
وقتی سرنشینان خودرو هنوز با «کمربند ایمنی» خو نگرفته اند و راهنمایی و رانندگی همچنان در تلاش است که آن را به یک فرهنگ تبدیل کند و بعد مردم تنها به خاطر ترس از جریمه شدن و نه «حفظ جان خود» کمربند ایمنی می بندند؛ آنوقت تمام خرده ها را به مسوولین نمی توان گرفت حتی اگر در نواقص ایمنی مقصر اصلی باشند!
.
* 22 کشته و 68 مصدوم؛ این آمار فاجعه انگیز تبعات بسیار بدی را برای جامعه به دنبال دارد و کافی است لحظه ای در آن تامل کنید.
از به زندان رفتن فرد خاطی به دلیل عدم توان مالی در پرداخت دیه گرفته تا یتیم شدن خانواده ای در سوگ از دست دادن پدر یا مادر به همراه بسیاری از مسائل و مشکلات دیگر.
بیایید در جاده ها کمتر بمیریم...
/تمام

0614743396
#نریمان_جعفری: یک- پلاسکو که فروریخت با عبور از شایعاتی نظیر تعمدی خواندن این حادثه، عده ای به شهرداری حمله ور شدند که چرا وقتی ساختمان ایمن نبود پلاسکو را تعطیل نکردی؟ چرا آتش نشانی شهرت تجهیزات لازم برای اطفا حریق این شکلی را نداشت؟! و صدها چرای دیگر که هر چند رنگ و بوی سیاسی و انتخاباتی داشتند اما نقدهای به جایی بودند.
آن روز در همین بحبوحه ها گفتیم «کمی آرام تر! در مقصر بودن شهردار شکی نیست اما شما هم بی گناه نیستید!». مردمی که برای شورای شهر امثال دبیر، جدیدی، ساعی و رضازاده را برگزیدند نباید از فاجعه به بار آمده گله کنند! چرا که پای خودشان هم در شعله ور ساختن آتش پلاسکو میان بود و آن ها بی تقصیر نبودند.
آن روز گفتیم قبول که شهرداری یک پست انتصابی است اما شورای شهر امری انتخابی از سوی مردم است و این شمایید که این ها را وارد شورا کرده اید و حال نتیجه این کار، شورای شهری شد که محمدباقر قالیباف را برکرسی نشاند و ادامه داستان...
.
دو- امسال مردم تهران درس گرفته و خطای گذشته را تکرار نکردند. آن ها چه در انتخابات ریاست جمهوری و چه شورای شهر به عقب باز نگشتند و پایتخت نشینان به لیستی مورد تایید سران اصلاح طلب، تحت عنوان لیست امید رای دادند تا تمام توانشان را برای انتخاب این بیست و یک نفر بگذارند و البته اجازه ندهند که بی تخصص ها و تندروهای دوره قبل گردشان بر کرسی های شورای شهر تهران بنشیند؛ و همینطور هم شد. آن بیست و یک نفر رای آوردند و امثال چمران و دبیر... با اختلاف بسیاری نسبت به آخرین نفر لیست امید؛ رتبه های بعدی را به خود اختصاص دادند.
.
سه- اصولا رای به لیست را منطقی نمی دانم چرا که نمی شود تمام بیست و یک نفر کم نقص و خوب و دلبر باشند اما... لابد یک چیزی می دانند که من نمی دانم، در ضمن امیدواری که بد نیست. من هم امیدوارم شورای جدید پایتخت پاسخ اعتماد مردم را به خوبی بدهد و بتواند پس از روی کار آمدن، در پست شهردار دست به انتصابی بزند که به نفع مردم و پایتخت ایران باشد و همچنین در جلسات طرح هایی را تصویب کند که از بروز هزینه های گزاف و بی سرانجام و البته تکرار حوادثی چون پلاسکو جلوگیری شود.
.
/ ادامه در کامنت /

Most Popular Instagram Hashtags