[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#میسترس_ایرانی

1731 posts

MOST RECENT

داستان:نگین و شوهر برده اش.

پارت3

سینا رفت منم رفتم سر کارم روز کسل کننده ای بود برای من همش فکر اینده ک چیـ میخواد بشه اون روز رو با هر درسری بود گذروندم شب ک رسیدم خونه دیدم سینا همین طور روی مبل خوابش برده دور و برش هم پر از اشغال چیز های مختلفه خیلی عصبی شدم چون اومده بود خونه افتاده بود تازه کثیف هم کرده بود منم ک خسته بودم رفتم بالا سرش ی دادا خیلی بلند زدم +سیناااااااااااا
-بله بله اخ تویی نگین این کاری بود ترسیدم +این چ وعضیه چرا خونه اینطور؟
-خودم درستش میکنم
رفتم توی اتاق با بی حالی لباس هام رو در اوردم توی همون اتاق دراز کشیدم رو تخت گوشیم رو در اوردم کمی داخل اینترنت گشتم و چت کردم اروم تر شده بود رفتم توی حال دیدم سینا داره جارو میکشه خندم گرفت بهش میومد +بهت میاد ها
-چی؟
+خدمت کاریـ رو میگم :) -منظورت؟
+هیچی
رفتم نشستم روی مبل خواستم تلزیون ببینم به سینا گفتم کنترل رو بیاره نمیدونم چرا من یا سینا هیچ وقت به هم دستور نمیدادیم خودمون انجام میدادیم کارهامون رو یا این ک خواهش میکردیم ولی اون روز دور از دست خودم بهش دستور دادم اونم چیزی نگفت کنترل رو اورد
تلوزیون رو روشن کردم غرق فیلم دیدن بودم ک دیدم سینا کف پاهام رو گرفت و سرامیک رو با دستمال تمیز کرد دوباره پام رو گذاشت اونجا خیلی تعجب کرده بودم هیچ وقت از این کار ها نمیکرد.

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

میسترس واقعی میخوام،از طهران یا شمال.
دایرکت اطلاع بدین
#میسترس
#ارباب
#برده
#میسترس_ایران
#بانو
#میسترس_ایرانی

داستان:نگین و شوهر برده اش.

پارت2

خلاصه با هر دردسری ک بود ازدواج کردیم سینا پیش پدرش کار میکرد منم که داخل ی شرکت حساب دار بودم شب ها با سینا باهم میرسیدیم خونه هردومون خیلی خسته میشدیم باید کار میکردیم زیاد هم رو نمیدیدیم کلی رابطه مون خوب بود ولی زمانی که ما میومدیم خونه دیگه اصلا حوصله نداشتیم چند ماهی از زندگی مشترکمون میگذشت زندگیمون یک نواخت پیش میرفت یک روز ک اومدم خونه دیدم ک سینا زودتر از من رسیده بود خونه،رفتم داخل سریع سلام کرد بهم جوابش رو دادم ازش سوال ک چرا زود تر از من اومده رسیده خونه اول چیزی نگفت ساعت 7 بود سینا بلند شد بردم داخل اتاق خوابمون اولین دکمه مانتوم رو ک باز کرد بهش گفتم:
+چیکار میکنی سینا؟
-هیچی فقط رابطمون کمی داره سرد میشه
+این حرفا چیه میزنی؟
-هیچی
انداختم روی تخت لباسام رو در اورد شروع کردیم ب خوردن لب هم دیگه بعدشم ک ........ بعد از انجام اون کار دوتامون بی حال همون طور افتاده بودیم روی تخت:
سینا:نگین؟
+جانم؟
-من امروز اخراج شدم
+چی اخراج شدی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!
-اره اخراج شدم
+اخه برای چی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
-با پدرم بحثم شد
+وای سینا گند زدی حالا چجوری بگذرونیم از مادرمم ک نمیتونم درخواست کمک کنم -عزیزم ناراحت نباش از فردا میوفتم دنبال کار ی کار پیدا میکنم
+با چی سینا مگر تو مدرک داری اخه هیچ کس ب تو کار نمیده تو هیچی بلد نیستی
-ی راهی پیدا میکنم +فقط ی راه داره باید بری از پدرت معذرت خواهی کنی -اصلا اون اومروز من رو،جلوی همه اخراج کرد ب من گفت بی لیاقت من دیگه ب هیچ عنوان اونجا نمیرم
اینجا بود ک من دیگه نا امید شدم چون هم میدونستم پدر سینا اون رو راه نمیده و هم سینا اونجا نمیره حالا باید چیکار کنم هیچ کس ب اون کار نمیده داشتم دیوونه میشدم شب رو هر جور بود گذروندم صبح زود بلند شدم سینا رو بلند کردم گفتم ک بره دنبال کار بگرده

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

دوستان این داستان ک دارم مینویسم ی جور الگو برداری از ی داستانی هست ک تا پارت4(قسمت4) بیشتر نیومد بیرون منم تصمیم گرفتم ادامه اون رو با تعقیرات بنویسم برای همین است ک یکم اشنا لطفا دیگه سوال نکنید

داستان:نگین و شوهر برده اش.

پارت1

من نگین 25 ساله پدر مادرم چند ساله پیش زمانی ک من بچه بودم از هم طلاق گرفتن پدرم وضع مالی خوبی داشته ولی خوب دود میکشیده ک تعادلش رو از دست میداد ب همین دلیل مادرم ازش جدا شده ی برادر 17 ساله دارم با مادرم زندگی میکنم برادرم چند باری پیش پدرم رفته اما من ن اصلا هم دوست ندارم ببینمش 2 سال پیش با ی پسر اشنا شدم خیلی ازش خوشم اومده بود ولی میدونستم ک مادرم اجازه نمیده ک من با اون ازدواج کنم من در سختی بزرگ نشده بودم وضع مالی مادرم هم خوب بود و مادرم ب شدت سخت گیر پسری ک من دوست داشتم از خودش هیچ چیزی نداشت حتی ماشینی ک زیر پاش بود رو پدرش براش خریده بود و میدونستم ک مادرم بدش میاد ولی خوب هرکاری ک کردم نتونستم از فکرش بیرون بیام با مادرم در میون گذاشتم.مادرم ادم منطقی هست از این ک من با پسری دوست هستم زیاد ناراحت نشد ولی خوب گفت ک باید ببینتش من اول نگفتم ک سینا آن چنان چیزی از خودش نداره فقط گفتم وضع مالیشون خوبه سینا مثل خودم رشتش حساب داری ولی خوب اصلا چیزی سر در نمیاره و اگر پدرش حمایتش نکنه اون بیچاره میشه پدرش مرد خوبی بود ولی خوب هیچ کس حق نداشت ک روی حرفش حرف بزنه

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

نظرتون رو حتما بگید👇👇

پارت آخر

خوب شما همیشه با من در ارتباط هستید منم میام سر میزنم و میرم تا هر وقت ک سما بخواید رابطه ها بر قرار میمونه هر وقت هم ک نخواستید تموم میشه میره جسیکا و جسی هم اگر خواستن از هم جدا میشن نیازی ب توضیح دیگه این نیست فرداش جسی و جسیکا رو باهم زن و شوهر کردیم من هم ب جک گفتم ک نگران خونش نباشه اون واسه خودش و هر وقت ک خودم سلاح بدونم میام و سندش رو میزنم ب نامش ولی خوب ماشین واسه منه اونم سری تکون داد و نشانه تایید اون روز زد ب سرم ی شمال برم و بیام این 4 روزی رو ک وقت داریم ب بچه ها گفتم سریع رفتیم خونه کمی لباس برداشتیم سوار ماشین،شدیم جک پشت فرمون نشست منم عقب نشتم وسط صندلی ها توی زیر پایی ها هم سمت راست جسیکا و سمت چپ رینو نشسته بود جسی هم توی جلو پایی جلو سمت شاگرد نشسته بود تا برسیم،شمال زیاد راهی نبود جسیکا ک رینو ب من سرویس میدادن وسط راه رینو جاش رو با جسی عوض کرد وقتی رسیدیم اونجا رفتیم لب دریا و بعد ی ویلا لب دریا اجاره کردیم رفتیم داخلش ب سرم زد برای اخرین بار البته فعلا تا سریع های بعدی ک میبینمشون ی بازی باهاشون بکنم جسی بره زن جک یعنی رینو رو بکنه و خود جک هم اب جسی و اب زنش رو بخوره انجام دادن بعد از این دیدم ک جک خیلی ناراحت هست بهش گفتم ک اختیار داره هرکاری ک میخواد با جسی بکنه اونم حسابی اول کردش بعد تمام ابش رو ریخت داخل دهنش ولی خوب جسیکا رو اصلا ب این موضوع ماش رو باز نکردم چون اون ی دختر بود نمیخواستم دست خورده بشه به بچه ها گفتم فعلا توی این دو روزی ک اینجا هستیم کلا بی دی اس ام رو فراموش کنن و فقطوخوش بگذرونن اون دو روز واقا خوش گذشت ما بگشتیم تهران جک و جسی رو فرستادم بیرون اخه من ب بابا مامانم گفته بودم با دوستم تنهاییم و گفتم ک جسیکا هم دخکر خاله ی دوستم هست خلاصه اون روز خداحافظی کردیم و من رفتم ماشین رو هم با خودم بردم پشت سر مامان بابام،حرکت میکردم داخل جاده تمام خاطرات اون چند وقت رو مرور میکردم بعد این ک دیگه توی اراک مستقل شدم با بچه ها در ارتباط بودم جند بازی بهشون سر زدم باهم خوب شده بودن و هم رو درک میکردن منم ک دیگه زاید بهش فکر نمیکردن و سرم رو انداخته بودم داخل درس های خودم.

پایان داستان امید وارم خوشتون اومده باشه
داستان بعدی رو بهتر مینویسم🌷🌷 #ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

پارت16

همون روز اومد ی کمی وسایل بهش گفته بودم فعلا بیاره با خودش اسمش کامیاب بود زن نداشت وضع مالیش هم متوسط بود ن خیلی خوب ن خیلی بد ولی پسر زبون بازی بود از همون اول ک وارد شد جلوی پاهام سجده کرد منم خوشم اومد ولی از دو روز بد تازه،مشکلات من شروع شده بود اسم کامیاب رو گذاشم جسی،جسی با جسیکا خیلی باهم لج میکردن اصلا قابل تحمل نبودن خیلی کاسم سخت شده بود کنترلشون همش دعوا میکردن تا من از حونه میرفتم بی رون میرفتم تا دانشگاه میومدم اینا ی دعوایی کرده بودن داشتام باهاشون دعوا میکردم ک بابام زنگ زد الو بابا سلام خوبی؟
+سلام دخترم چطوری خوبی؟
-مرسی بابا چ خبر؟مامان خوبه؟
+مامانتم خوبه اینجا نشسته خیلی خوشحاله -خوشحال برای چی خوشحال اتفاقی افتاده من خبر ندارم؟
+اره دیگه هیج زنگ ک نمیزنی باید هم خبر نداشته باشی -حالا چی شده؟
+انتقالیت رو جور کردم میتونی برگردی اراک از این ب بعد اینجا نیری دانشگاه دوست خودم هم هواتو داره
-بابام من جام راحته نیازی ب این کار نیست
+ن دخترم من اونطور خیالم راحت نیست همین طور مادرت حاضر 5 روز دیگه میام سراغت ن بابا نیازی نیست خودم میام اخه باید ماشین،رو ام بیارم با خودم +عیب نداره ماشین رو هم میاریم
-باشه پس من وسایلم رو جمع میکنم خداحافظ
+خداحافظ
وای همه چیز داشت خوب پیش میرفت چرا اینطوری شد اخه
جسی;چیزی شده خانوم؟
من:اره شده انتقالیم،واسه اراک درست شده باید برم اراک
جسی:وای چ بد پس ما جیکار کنیم بدون شما؟
جسیکا: وای خانوم پس ما چی ما نمتونیم اینطور
جک:نمیشه نرید؟
رینو:خانوم ی بهونه بیارید
من:نمیشه بچه ها من باید برم دیگه فقط میمونه ی چیز
اینم اینه ک شما ها هنوز دوست دارید داخل این رابطه باشید یا ن؟
بچه ها:اره ما دوست داریم
من:خوبه پس منم ی تصمیم هایی دارم واسه شما وقتی ک من نیستم دختر ها یعنی جیکا و رینو ارباب شوهر هاشون هستن
جسیکا:من ک شوهر ندارم
من:از فردا داری تو باید فعلا با جسی ازدواج کنی ولی داخل شناسنامتون ثبت نمیکنید

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

پارت 15

هرکی هم سر کار خودش بود صداشون زدم ب رینو و جسیکا گفتم ک باهم لز کنن جک هم بشینه کنار پاهای من اونا شروع ب لز کردن منم راستش یکمی حشرم زده بود بالا ب جک گفتم ک بیادوانقدر کوص من رو بلیسه تا ابم بیاد و اگر کیرش راست بشه تنبیه سختی در انتظارش هست ی زره از شلوارم رو دادم پایین سر جک رو گذاشتم رو کصم شروع کرد ب لیس زدن خیلی محکم زبونش رو بالا پایین میکرد چند دیقه بعد حس کردم ک میخواد ابم بیاد به جک گفتم ک باید تا اخرش رو،بخوره اونم سر تکون داد بعد از چند لحظه تمام اب من خالی شد جک هم داشت میخورد با تمام وجودش بدم کمی لرزید بی حال شدم همون طور روی مبل بی حال افتادم ب جک گفتم ک بلند بشه سر ما اولش گوش نکرد با ی دادی ک من زدم سریع بلند شد دیدم ک راست کرده:الان حال ندارم فردا ب خدمتت میرسم شما دوتا هم بستون هست برید واسه من پتو و بالشت بیارید رفتن اوردن بهشون گفتم همون زیر مبل بخوابن اوناهم گرفتن خوابیدن من ک صبح دیر از خواب بلند شدم هنوز کمی بدنم کوفته بود ریدم ک هنوز اوناهم خوابن با پشنه پام ضربه های محکمی ب سر س تاشون زدم بیدار شدن ب جک گفتم ک بره شلاق رو بیاره به جسیکا هم گفتم بره ی تشت اب یخ پر کنه بیاره دوتاشون اومدن ب سه تاشون گفتم ک لخت لخت بشن همه جای بدنشون رو اب پاشیدم خیس خیس گفت ک پشت ب من وایسن شروع کردم ب زدن بهشون گفتم90 تا ضربه ب سه تاتون میزنم نفری سی تا بهشون زدم ب حال شده بودن ولی حق این ک تکون بخورن رو ندارن منم نشستم رفتم فیلم هایی رو ک گرفته بودن رو گذاشتم داخل اینستا دایرکتارو نگاه میکردن ی پسر از همه فعال تر بود خیلی زیاد نوشته بود شرایطش رو همه چیز رو کامل و گفته بود ک میتونه 24 ساعته در اختیارم باشه جون با خانوادش زندگی نمیکنه منم ک بدم نمیومد ک یک نفر دیگه رو داشته باشم چون هرچی تعدادشون بیشتر بود ب نفع من بود قبولش کردم

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

پارت 14 فاطمه بود دوست خودم ک داخل یک خونه زندگی میکردم اومد داخل اول نشست زوی مبل کمی با هم صحبت کردیم من داستان رو واسش توضیح دادم ک چی شده اونم گفت ک از در ک امده امیر رو دیده و خیلی تعجب کرده و بعد هم ک من و فاطمه خلاصه کمی باهم حرف زدیم اونم گفت ک شب ها میرفته سر جا کفش و کفش های من و بقیه بچه هارو بو میکرد حتی ی بار هم میخواسته بهم بگه ولی روش نشده خلاصه رفتیم سر اصل مطلب یعنی رابطه ای ک قرار بود شروع کنیم بهش گفتم ک اگر میخواد برده ی من باشه باید از این به بعد اینجا زندگی کنه اونم ک از خدا خواسته قبول کرد با جک فرستادمش بره وسایلش رو،براش بیاره همه وسایلش رو جمع کرد اورد اونجا تصمیم گرفتم واسشون ی جای مخصوص انتخاب کنم طبقه ی پایین زیر راپله رو یک نفر رو اوردیم جلوش ی قفس درست کرد اونا دیگه باید اونجا زندگی میکردن سه تاشون باهم با اومدن فاطمه یعنی جسیکا اسمش رو گذاشته بودن جسیکا یکم داستان فرق کرد جسیکا دوست داشت ک خودش باشه و تنها برده من باشه باهم لج میکردن ولی واسم من خوب بود بهشون میخندیدم چطور له له میزنن واسه پاهای من اونا هر شب میرفتم داخل قفس و صبح بیدار میدن جک کارهای بیرون خونه رو انجام میداد مثلا خرید راننده ی من هم بود جسیکا کار های نظافت خونه و رینو هم ک اشپزی میکرد هرکی مسئول ی کاری بود ولی لج هم خیلی میکردن باهاشون بازی زیاد انجام میدادم ی روز ب سرم زد ی بلایی سرشون بیارم بردمشون توی حیاط بستموشون ب نرده ها تراس اونجا خودم رفتم بغل از دور گوشی رو در اوردم شروع کردم ب فیلم گرفتن بهشون گفته بودم ک هرکی زود تر بره توپی رو گذاشتم اونجا رو برداره برندست و ب عنوان برده برتر شناخته میشه و با گفتن حرکت از دهن من میتونن شروع کنن تا گفتم حرکت س تاشون با تمام وجود میدویدن تا برسن ب توپ کلی زنجیر کم اومد س تاشون خوردن زمین وای ک من چقدر خندیدم اون روز خیلی خوب بود رفتم داخل خونه دیگه غروب بود حوصله ام خیلی سر رفته بود هیچ کاری نبود ک انجام بدم زندگی داشت یک نواخت پیش میرفت

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

پارت13

خودم بلند شدم سر پا ب رینو گفتم ک سر دیلدو رو بزاره تو سوراخ جک کمی فشار بده ک فقط سرش بره داخل چشمی گفت و انجام دادم رفتم پشت سر رینو ب همون حال ک روی دو زانو بود با پام ب باسنش ضربه محکمی زدم ب حال حال دیلدو ب سعت وارد کون جک شده بود داد خیلی بلندی جک کشید منم با صدای بلند خندید ب رینو گفتم ک با سرعت زیاد تلمبه بزنه پشت جک خودم هم نشستم و شروع کردم ازشون فیلم گرفتن تصمیم گرفتم ی پیج داخل اینستا باز کنم پیج رو باز کردم اولین فیلمیـک گذاشتم همون فیلم بود بعد هم ک دیگه چند تا عکس از پاهای خودم ک جک و رینو زیر پاهام هستن ب سرعت فالور هام زیاد شد دایرکت ها پر هر روز ازشون عکس های مختلف میزاشتم یا فیلم ک داره پارس میکنن چند وقتی گذشت همین طور فعالیتم داخل اینستا زیاد شده بود دایرکتم خیلی پیام واسش اومده بود تصمییم گرفتم جواب یکیشون رو ک بیشتر از همه پی ام داده بود ساکن تهران بود خیلی اسرار کرد بلاخره قبولش کردم ک بیاد بهم گفت ک اسمش فاطمست قرار گذاشتیم برای فردای همون روز کمی حرف زدیم و من خوابیدم صبح زود بلند شدم اماده شدم ب بچه ها هم گفتم ک قرار چی بشه نشستیم منتظر تا این کزنگ در ب صدا در اومد جک رفت در رو باز کرد و اون دختر رو راهنمایی کرد داخل وقتی ک وارد پذیرایی شد و باهم رو ب رو شدیم دوتامون از تعجب شاخ در اوردیم

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی#فوت#فتیش#فوتفتیش#فوت_و_فتیش

پارت12

توی فکر رفتم اگر تونستم یکی بخرم رفتم حساب بانکیم رو چک کردم این چند ماهی ک خونه امیر اینها بودم ب هیچ عنوان پولی خرج نکرده بودم3 میلیون از قبل ک پول ریخته بودن من خرج نکرده بودم مونده بود توی حسابم 5 میلیون هم توی این 3 ماه هی بابام پول ریخته بود ب حسابم ماشینمم ک قیمتش رو از امیر پرسیدم بهم گفت37 تومن میخرنش صفر بود 206 تیپ،5 اتومات خودم رو،میتکوندم 50 تومن جور کردم با فروختن گوشی اولیم ماشین امیر هم 150 میخریدین ب امیر گفتم گفت ک میتونه جورش کنه خلاصه پول هامون رو گذاشتیم رو هم جورش کردیم خریدیمش مشکی خیلی خوب بود از اون روز دیگه امیر شده بود راننده شخصی من حتی در هم اون باز میکرد واسم خیلی خوب واسه من ب بابام هم گفته بودم ک با همین رفیقم باهم شریکی خریدیم اولش یکم سروصدا کرد ولی بعدشـ چیزی نگفت همین طور تازه از دانشگاه اومده بودم خیلی خسته بودم صداشون کردم به رینو گفتم بره ی دیلدو بیاره اینا همیشه همه چیزشون فراهم بود رفت اورد بهش گفتم ببندش به کمرش و جک رو بکنه اونم سریع بست و جک سریع اومد افتاد ب پاهام:
-خانم ببخشید مگر من چیکار کردم
+‌هیچی فقط میخوام یکمی باهاتون بازی کنم😂

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی

پارت11

بعد از دیدن خونه رفتیم فروشگاه ی فروشگاه خیلی بزرگ ک تمام وسایل خونه رو میتونستیم بخریم سه دست مبل خریدیم وسال آشپرخانه رو کامل ست خریدیم تلوزیون و......... همه وسایل رو کامل کردیم ادرس خونه رو دادیم زنگ زدم زدیم ب ی طراح ک بیاد خونه رو بچینه تا این ک مامانم زنگ زد وای پاک فراموش کرده بودم اگر مامانم بخواد بیاد ب مامانم چی بگم بگم چرا اومدم اینجا جواب دادم
+سلام مامان‌
-سلام دختر خوبی؟
+مرسی مامان تو خوبی بابا خوبه؟داداش خوبه؟
-‌من ک خوبم بابات درگیر کار داداشتم درگیر درس همه خوبیم +خوب خداروشکر چ خبر؟
-سلامتی زنگ زدم بهت بگم عموت زنگ زد ک شب بری خونشون +وای مامان ن تورو خدا من کار دارم نمیتونم -نمیشه دخترم زشته برو شب هم عموت میرسونت +باشه حالا میرم -باشه دخترم حواست باشه ها ی دفعه چیزی نگی
+ن مامان من دیگه برم خداحافظ
-خداحافظ
باید ی فکری کنم باید بگم ک دوستم شوهرش رفته خارج واسه ی مدت من اومدم پیشش تنها نباشه اره همین خوبه.
چند روزی گذشت دیگه تمام کار های خونه تموم شده بود واقا خیلی خوب شده بود من شده بودم ارباب رئیسس خونه جک و رینو هم شده بودم خدمت کار های من ی مدتی گذشت نمیتونستم ک همه چیز رو اینطور ول کنم اگر ی دفعه بزنن زیرش چی جک رو صدا زدم +ببین جک الان تو و رینو در اختیار منید شما صاحاب دارید و هرچی ک دارید برای من هست برای همین این خونه رو باید بزنی ب نام من -اما اخه خانم +خانم نداره همین ک گفتم -باشه
+فردا حاظر باش میریم تا سند رو بزنی ب نام من -چشم
رفتم لب تاپ رو اوردم ی قرار داد نوشتم:
جناب اقای امیر رضایی ک سمیه نریمانی ب مدت 5 سال ب طور کامل در اختیار خانم نگار محمدی هستند بدون هیچ گونه اعتراض و هیچ گونه اجبار و با میل خودشان زیزشم جای انگشت و امضاء دوتاشون رو گذاشتم س تا از این برگه چاپ کردم دوتاشون رو صدا زدم هر س تا برگه رو امضاء و اگشت زدن از روی برگه ها چند تا کپی گرفتم اصلی هارو رفتم گذاشتم داخل صندوق بانک ی یک دفعه گم نشه و کپی هارو نگر داشتم پیش خودم اونا دیگه حق مقاومت واقا نداشتن کاملا در اختیار من بودن شب خابیدم صبح زود بیدار شدم لباس پوشیدم با جک رفتم واسه انتقال سند همه ی کار هارو انجام دادیم توی راه برگشت ب خونه ی ماشین دیدم خیلی خوشم اومد ازش میدونستم لکسوز هست ولی چ مدلی نمیدونستم از جک پرسیدم گفت(لکسوز NX 2016) قیمتش؟400 تومن فولش

#ارباب#اسیلو#میسترس_ایرانی #میسترس#برده#داستان#داستان_برده
#‌داستان_بردگی

Most Popular Instagram Hashtags