[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#مهلقا

9660 posts

TOP POSTS

#مهلقا جابري عارضة الأزياء الإيرانية تكتب تعليقا ل#بوراك أثناء زيارته #دبي ( أحبك ) ... راحت فيها #فهريه 😜 #فن

#مهلقا جابری

#مهلقا كل شي حلو الا حركة الرجل 👀☕ .
.
.
.
.
.
@wiglogic
@wiglogic
@wiglogic
.
اكاونت بواريك واكستنشن ناااار😍😍🔥🔥🔥 عندهم قناة باليوتيوب وعارضين شغلهم على مودلز عرب واجانب👌🏼
اجود وافضل نوع شعر بالسوق 10A grade والبواريك تهببببببل طبيعيه وجنها شعرج انتي بالضببببط💕
.
@wiglogic
@wiglogic
@wiglogic
@wiglogic
@wiglogic
@wiglogic

كدوم مدل خوشكلتره؟🤔
#صدف_طاهريان ؟
#مهلقا ؟
#دنيا_جهانبخت ؟
#طلا ؟

هیچ‌ کس در این دنیا،
کامل و پاک نیست ...
اگر از مردم ...
بخاطر اشتباهات کوچکشان،
دوری کنی،
همیشه تنها خواهی بود
پس کمتر قضاوت کن
و بیشتر عشق بورز❤️ #مهلقا
#دوستی

#مهلقا تقول #بوراك ممثل غير محترف ..

#مهلقا هم عازم شد بالاخره😍😍
#مهلقا_جابری
#mahlaghajaberi

•••
دیشب کنسرت خوانندهٔ خوش صدا "بهنام باني"🎶🎤
#جوادعزتي #مهلقا‌باقري #ترلان‌پروانه #بهنام‌بانی
@javadezzati
@mahlaghabagheri
@tarlan_parvanee
@behnambani

خاص ترین اهنگ داریوش
عجیب باهاش ارامش میگیرم
#مهلقا#داریوش

MOST RECENT

.
.
مهلقا جابری مدل ایرانی
#مهلقا#جابری#مدل#ایرانی#

#مهلقا هم عازم شد بالاخره😍😍
#مهلقا_جابری
#mahlaghajaberi

#onenightwiththeking #ENRIQUE
#part370
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
مهلقا هم از حرفاش غصه میخورد ولی با مدیریت بالایی که تو ذاتش بود سریع حرفو عوض میکرد یا کاری میکرد خیلی درگیر این حرفا نشیم. تیوپ روغن برنزه تقریبا رو سر مانوئلا خالی شده بود. از موهاشم روغن میچکید. تنهایی نشسته بود روی قایق خودشو روغن مالی میکرد با خودش حرف میزد. ما چقدر میتونستیم کنار هم خوشبخت باشیم. کاش اینطوری نمیشد. ای کاش و صدها افسوس دیگه. مهلقا با شونش تلفنو گرفته بود همچنان داشت با یه نفر حرف میزد. اینبار انگلیسی صحبت میکرد. معلوم بود با یه مرد درباره یه پرونده حرف میزنه. دستاش تو ظرف سالاد بود. کاهو خرد میکرد ولی بدون استفاده از چاقو. دلم میخواست بهش دست بزنم. شیطونیم گل کرده بود. یه جورایی کرم داشتم. اصلا حواسش به من نبود. لجم گرفته بود. طوری با عشوه جواب تلفنشو میداد دلم میخواست گوشی رو ازش بگیرم پرت کنم تو دریا. مثل مردای هیز چشمام رفته بود زیر مایوش. دست به سینه وایستاده بودم کنارش نگاش میکردم. چند باری زیر چشمی با تعجب نگام کرد به روی خودش نیاورد. یه چیزی داشت قلقلکم میداد لجشو در بیارم. خودمم نفهمیدم مغزم چطوری به دستم فرمان اون کار مسخره رو داد. بی مقدمه یدفعه سینشو گرفتم فشار دادم. جیغش رفت آسمون گوشی از دستش پرت شد. سینه هاشو با دستاش گرفت با دهن باز و چشمای گرد شده نگام میکرد. از کار خودم با صدای بلند میخندیدم. مانوئلا پرسید چیشد؟ مهلقا یکم خودشو جمع کرد گفت هیچی. داشت از خندیدن من حرص میخورد. دلم خواست. خوب مگه چیه؟ از لجش کاسه سالادو برداشت شروع کرد محتویاتشو پرت کردن تو صورتم. منم کم نیاوردم از لای دستش دوباره به سینش دست زدم. مثل بمب از عصبانیت منفجر شده بود. هرچی سالاد درست کرده بود پرت کرد بهم. منم برمیداشتم پرت میکردم به خودش تا یه فرصتی پیدا میکردم دوباره بهش دست میزدم. وسط درگیری پاش لیز خورد داشت میافتاد دستاشو گرفتم از پشت برنگرده خودم افتادم روش. برای چند لحظه چشمامون به هم قفل شد. انگار زمان متوقف شده بود. خوابیده بود زیرم منم مچ دستاشو گرفته بودم گذاشته بودم بالاسرش.

#onenightwiththeking #ENRIQUE
#part369
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
حالا مدلم شده منو بدبخت کنه. این چه وضعشه؟ یکم دیگه بگذره همینطوری جلوم رژه بره نذاره بهش دست بزنم احتمالا مریض میشم. انریکه ایگلسیاس از نداشتن سکس مریض شد. هاهاهاها...... میافته تیتر روزنامه های دنیا..... پیتبول کونم میزاره هر روز زنگ میزنه میگه خوب لااقل جق میزدی...... هیچی دیگه کارم درومد..... چه قری هم میده وقتی راه میره. مطمئنم کلاس رفته. حرکات نرم تنش بس نبود حالا عشوه اومدن تو راه رفتنم یادش دادن. انریکه تنها راهش همونه که پیتبول گفت. بدبخت شدی رفت. اینوووووو..... مانوئلا از مادرش بدتر بود. کلی به خودش تزئینات آویزون کرده بود. کلاه آفتابگیر بامزه ای گذاشته بود. یه عالمه وسایل برداشته بود. از الان اینهمه قرطی بازی داره این اخلاقش اصلا به من نرفته. من از بچگی شلخته بودم. بهم میگفتن بریم دریا فقط یه شرت پام میکردم. از خوشحالی طفلکی نمیدونست چیکار کنه. همش میپرسید واقعا میریم یا الکی؟ وقتی قایقو دید کم مونده بود پرت بشه تو دریا. مهلقا داشت تمام مدت با تلفن با یه نفر فارسی حرف میزد. بنظر عصبی میرسید. جلوی قایق کمکش کردم بتونه سوار بشه. متوجه شدم بغض کرده. من: میشه بپرسم این اخما برای چیه دوباره؟ مهلقا: هیچی مهم نیست. دلم میخواست از دستش سرمو بکوبم به دیوار. خوب چی میشه حرف بزنی؟ شاید من به یه دردی خوردم. مثلا به درد ماچ کردن. مانوئلا: مامان..... میشه فردا به دوستام بگم با بابام رفتم قایق سواری؟ مهلقا: میدونی که چی میشه پس بهتره نگی. من: چی میشه؟ مهلقا: هیچی. مانوئلا: باشه نمیگم. حالش گرفته شد. من: هی با شما دوتام. هیچی، مهم نیست، ولش کن نداریم. اصلا دلم میخواد بگه ببینم چی میشه. مهلقا: مسخرش میکنن. دفعه پیشم سر همین با دوستش دعوا کرد. آب شدم. لابد بهش میگن دروغ میگه. درستش میکنم. کاری میکنم هرکی دلشونو شکسته به پاشون بیافته. اول از خودم شروع میکنم. ناله کردن دیگه بسه وقت عمله. دلم برای مانوئلا میسوخت. اولین بارش بود میرفت دریا. همش میگفت مرسی بابا. خیلی خوبه. هزار بار سرتاپامو ماچ کرد که بردمش بیرون.

#onenightwiththeking #enrique #mahlagha
#part367
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
مهلقا
تصمیممو گرفته بودم. راه سوم این بود. من باید نگهش دارم. حتی شده برای یه مدت. اینطوری لااقل مانوئلا میتونست داشتن یه خانواده رو حس کنه. بهش اعتماد میکنم. یه فرصت دوباره بهش میدم. من دوسش دارم. میتونم اینکارو بکنم. کلی خرید کردم براشون غذا درست کنم. اگرم قراره یه روز پرتم کنه بیرون اینطوری آرزوهای خودمو برآورده میکنم. همیشه رویای یه خونه که سه تامون کنار هم باشیمو میدیدم و اشک میریختم. جلوی در خونه نگه داشتم. دیدم فرناندو خیلی عصبی درو باز کرد و بهم کوبید. خوب شد مانوئلا ندیدش. میدونستم اگر ببینتش از ترس دیگه پاشو تو اون خونه نمیزاره. سرشو گرم کردم متوجه نشه. صبر کردم تا سوار ماشین شد و رفت. بنظر میرسید دعواشون شده. نکنه بخاطر منه؟ نکنه.... نه..... نمیخوام فکرای بد کنم. باید مثبت فکر کنم. مهلقا داری خودتو بازم گول میزنی میدونستی؟ میدونم. اینطوری تحملش برام آسونتره. کیسه های خریدو گرفتم دستم. مانوئلا دوید سمت در اول با نگهبانا دست داد سلام کرد. خندشون گرفته بود. در زدیم اما کسی باز نکرد. نگهبان گفت مطمئنه تو خونست. چند بار در زد اما هیچ صدایی نمیومد. بهش زنگ زد گفت رفته اسکله الان برمیگرده. برای یه لحظه فکر کردم نمیخواد رامون بده تو خونش. یا ممکنه کسی تو خونه باشه. درو که باز کرد مانوئلا پرید تو بغلش: ما اومدیم.... ما اومدیم.... نگاهی به من کرد. مهلقا وقتشه. برو از چی میترسی؟ من: سلام... انریکه: سلام عزیزم گفتی عصری میای. برو. برو. برو نترس.
انریکه
فکر میکردم عصر میان. اما خیلی زود برگشته بودن. تازه ساعت نزدیک دوازده بود. سریع برگشتم خونه درو باز کردم. مانوئلا مثل خرگوش پرید تو بغلم. مهلقا: سلام... من: سلام عزیزم گفتی عصری میای. یه جور عجیبی نگام میکرد. از اون عجیبتر کاری که بود که کرد. اومد جلو صورتمو بوسید. تو دستش پر از کیسه بود. من همونجا جلوی در خشکم زده بود. گفت: عزیزم خواستیم بیشتر پیشت باشیم. بعدم اون بوسه. عزیزم؟!!!.... این آخر منو میکشه. دوباره شد مثل اونروز. یدفعه رنگ عوض کرد. نه به اخمای دیروزش نه به.....

#onenightwiththeking #enrique
#part366
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
من: وای..... وای.... دیگه چیکارا کردی؟ فرناندو: تو داشتی خودتو میکشتی. من: این چیزی نبود که من میخواستم. هرگز نمیخواستم اینطوری برش گردونم. فرناندو: پس چطوری میخواستی برش گردونی؟ هیچ راهی برام نذاشته بود. من: برات متاسفم فرناندو. تو هیچوقت منو نشناختی. الان حس میکنم خودمم خودمو نمیشناسم. بهتره بری تا من با خودم تنها باشم. اما راه برات مشخصه. من دیگه با سونی موزیک کار نمیکنم. میخوام مستقل بشم. فرناندو: نمیتونی. من: میتونم. من از زیر دست خولیو بیرون اومدم وقتی فقط هجده سالم بود. با دست خالی برای رویام جنگیدم. یادت که میاد؟ روزیکه اومدم پیشت بهت باج دادم. تمام درامد اولین آلبوممو ازم گرفتی. خم به ابروم نیاوردم مثل حیوون ازم کار کشیدی. شکایت نکردم. من مرد عملم نه اهل شعار. پامو تابحال روی گلوی هیچکس برای رسیدن به خواسته هام فشار نیاوردم بجز مهلقا. خیلی از کساییکه با من شروع به کار کردن الان برای خودشون یه امپراتوری دارن بدون هیچ رئیسی خودشون دارن کار میکنن تنها کسیکه هنوز این مشکلاتو داره منم. دلیلشم اینه که بیش از اندازه از خودم دور شدم. من برگشتم. اینبار قویتر از قبل. انگیزه هام محکمتره. نجات زندگی من یعنی نجات زندگی مهلقا، دخترم، آنا حتی کاران. من دیگه حرفی ندارم بزنم. برناممو برات میفرستم هرکاری میخوای بکنی براساس اون باشه نمیخوام چیز دیگه ای ببینم یا بشنوم. از جاش بلند شد. میدونست دیگه حریفم نمیشه. احساس قدرت میکردم. همه وجودم پر از نیرو شده بود. فرناندو: میدونی که داری اشتباه بزرگی میکنی؟ من: میدونم که تابحال اشتباه میکردم. ما قرارمونو گذاشتیم. بسلامت. وقتی رفت از جام بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم. به خودم گفتم. خودتی؟ یکی از درونم گفت خودمم. لبخندی زدم و رفتم قایقو برای اومدن مانوئلا و مهلقا آماده کنم. میخواستم ببرمشون اون دور دورا. یجا که فقط صدای خنده هاشون بیاد. ما سه تا باشیم. برای همیشه.

#onenightwiththeking #enrique
#part365#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi

من یه رویا دارم. یا با من هستی یا همینجا ازم جدا شو بدون من تا به نتیجه نرسم دست از تلاش برنمیدارم. یا با منی یا علیه من. تصمیمتو بگیر. من یه پادشاه ترسو نمیمونم که اجازه داده خون عزیزانشو به شیشه بکشن و فقط وایسته بزنه تو سرش. فرناندو: سنگی چیزی به کلت خورده؟ از کی تاحالا حرفای قلمبه میزنی؟ من: از الان. حرفمو زدم. در ضمن امروز میخوام با خانوادم برم قایق سواری. هر برنامه ای برام ریختی تا دو سه روز آینده کنسل میکنی. من دیگه دوست پسر آنا نیستم مثل یه مرد مجرد بی تعهد بهش نگاه کنی. الان یه مرد متاهلم که یه دختر چهارساله داره که همه عمرش از داشتن پدر محروم بوده. فرناندو: جو تو رو گرفته انریکه. میدونم بدجوری با مخ میخوری زمین. من: هرجور دوست داری فکر کن. همه عمرم پدرمو شماتت کردم که چرا کانون خانواده رو برای خوشگذرونیاش بهم زد. من اندازه انگشت کوچیکه خولیو هم نیستم. فرناندو: باور کنم اینو از تو شنیدم؟ یادم نمیاد هیچوقت به این موضوع اعتراف کرده باشی. من:اعتراف میکنم. اون خیلی مرد بزرگ و قوی بود که تونست با وجود شغلش شیرینترین روزای زندگیمو برام به یادگار بذاره. من چی برای دخترم گذاشتم؟ دربه دری، وحشت، یه سایه ترسناک که همیشه تعقیبشون کرده، مردی که هیچوقت نبوده تو بدترین لحظاتشون هیچ پناهی نداشتن لیستش تمومی نداره. فرناندو: همش زیر سر اون دختره مارمولکه. من: آخرین بارت باشه درباره مهلقا اینطوری حرف میزنی. چه توقعی ازش داشتی؟ اینکه خودشو مثل یه کنیز تسلیم من کنه؟ تو نمیتونی بفهمی مهلقا چه درس بزرگی تو زندگی به من داد. با دست خالی بهم فهموند دربرابر اونهمه تلاشی که برای حفظ امنیت دخترش کرده من هیچی نیستم. پادشاه واقعی اونه. کسیکه با وجود اونهمه مشکل هنوز با صلابت جلوم وایسته مثل کوه داره از ثمره وجود من حمایت میکنه درحالیکه من میترسم از در خونه خودم بیام بیرون. اونوقت تو بهش میگی مارمولک؟ چون حریفش نشدی؟ فرناندو: تو که نمیدونی. هزار بار تا یه قدمیش رفتم اصلا نمیدونم چطوری فرار میکرد. یبار تو اتاق هتل گیرش انداختم. وقتی در اتاقو باز کردیم از پنجره طبقه سوم فرار کرده بود. هرچی فکر میکردم چطوری رفته به مغزم نمیرسید.

#onenightwiththeking #enrique
#part364
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
من: مطمئنم بهم دروغ نمیگی درست میگم؟ فرناندو: دروغ نمیگم انریکه. اگرم تابحال ازت مخفی کردم فقط به این دلیل بود که تو حال روحی مناسبی نداشتی. ببین دوست من، تو حالت بد بود. من به تنهایی مسئول گردوندن یه تیم بزرگم که همه شون به سلامت جسمی و روحی تو بستگی دارن. من: متوجه شدم. فکر کنم همه سعیتو کردی و من ازت ممنونم. حالا ازت یه چیزی میخوام. فرناندو: اوه خدای من همش میترسیدم نکنه قاطی کنی. ببینم اون چی گفته؟ من: نمیدونم چرا از اینکه مهلقا حرفی زده باشه میترسی. فرناندو: دوست ندارم گند کاریای نانچو گردن من بیافته. اون تشخیص نمیداد بلاهایی که سرش میداد از طرف ما نیست. همه رو به یه چشم میدید. من: متوجه شدم. حالا تو باید یه کاری بکنی. فرناندو: باشه بگو چیکار کنم؟ من: قرارداد منو با نانچو بهم میزنی. برام وکیل میگیری تا ازش شکایت کنم. باید جواب تمام کارایی که با من و خانوادم کرده بده. فرناندو: شوخیت گرفته؟ من: میدونم به این سرعت امکانش نیست. اما تو باید بدونی این اتفاق میافته. فرناندو: میشه بپرسم چته؟ چیزی زدی؟ من: میتونی بری. فرناندو: انریکه تو میفهمی چی میگی؟ من: دیگه وقتش رسیده فرناندو. من میفهمم چی میگم تو متوجه نیستی. ببین فرناندو. من خیلی وقت پیش باید از زیر تیغ سونی موزیک میومدم بیرون. تا وقتی من با آنا بودم و همه چیز جنبه کاری داشت مشکلی نبود. اما مدت زیادیه عوامل سونی موزیک دستشونو گذاشتن روی گلوی عزیزان من و از حال خراب من تا تونستن سواستفاده کردن. من این مشکلو از چشم هیچکس بجز خودم نمیبینم. افسار زندگیم از دستم در رفته افتاده دست نا اهل. وضعیت از این قراره. من یه دختر دارم که تا بحال نتونستم حتی چیزی که پدرم تا پنج سالگی به پام ریخت بهش بدم. یه همسر دارم که بخاطر من ضربه های خیلی شدید خورده و هیچ اعتمادی بهم نداره. آنا زنی که چندین سال سایه به سایه من کنارم جنگید داره تو خونه من با یه مرد دیگه زندگی میکنه و تنها آرزوش که داشتن یه بچه بودو با بالا رفتن سنش به گور میبره. بنظرت من تا کی باید بی اهمیت به همه اینا ادامه بدم؟

#onenightwiththeking #enrique
#part363
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi.
انریکه
خشکم زده بود. انگار روح اون مرد به کمکم اومده بود. نوشته بود حتی سعی نکن مثل خودت باشی. فقط خودت باش و شجاعت اینو داشته باش خودتو بروز بدی. همونجا قاطی اون کاغذا غرق شده بودم. تک تک جملاتش مصداق دقیق وضعیت من بود. نفهمیدم چقدر گذشت ولی مثل یه جذبه روحی بود که توش گرفتار شده بودم و نمیخواستم ازش بیام بیرون. صدای زنگ در منو برگردوند به واقعیت. فرناندو بود. خودم ازش خواسته بودم بیاد. حتی سعی نکن مثل خودت باشی. فقط خودت باش. تو گوشم زنگ میزد. داشتم در خودم فرو میرفتم. تا بتونم اونهمه دستبند و زنجیری که به دور خودم بسته بودم پاره کنم. فرناندو: پس بالاخره پیداش کردی؟ چی گفت؟ من: فرناندو بشین باهات کار دارم. با ترس نشست روی مبل. از آوای عجیبی که از گلوم در میومد خودمم تنم لرزید. یه صدای پر اقتدار آروم بود که حتی برای خودمم آشنا نبود. نشستم رو بروش. من: بگو. فرناندو: چی باید بگم. من: میدونی. فرناندو: خوب ببین انریکه تو .... لعنتی من فقط داشتم بهت کمک میکردم. تو که خودتو نمیدیدی؟ من: قضاوتی درکار نیست فرناندو. قرار نیست تورو محکوم به چیزی کنم. فقط شجاعت داشته باش حقایقی رو که ازم مخفی کرده بهم بگو قبل از اینکه خودم بفهمم. این یه فرصته که دارم بهت میدم. ازش استفاده کن. حس میکردم یه نفر دیگه داره از درونم حرف میزنه. یکی که اون منم. محکم، آروم، مهربون، عاقل.... پادشاه.... آره پادشاه درونم بود. سکوت کردم و میدونو سپردم دستش. فرناندو شروع کرد به تعریف کردن. همون اول حرفاش فهمیدم که از وجود مانوئلا خبر داشته. یه عده رو استخدام کرده بوده هرجا میرن پیداشون کنن. اما مهلقا هربار از دستشون فرار میکرده. گفت فقط اون نبوده که دنبال مهلقا میگشته. نانچو و افرادشم بودن. من: فرناندو یه سوال ازت میپرسم. امیدوارم ازت صداقت ببینم. تو هیچوقت سعی کردی مانوئلا رو از مهلقا بگیری و برای من بیاری؟ اونم به زور؟ فرناندو: من اینکارو نکردم. اما میدونم نانچو و افرادش هیچ رحمی بهش نکردن. حتی یکی دوبار تو خیابون یا حتی توی خونش بهش حمله کردن. هربار از دستشون فرار کرده.

#onenightwiththeking #enrique
#part350
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
وقتی برگشتم دیدم مهلقا با صورت بیحال و چشمای خمار نشسته جلوی کامپیوتر داره به سختی سعی میکنه درس بخونه. مانوئلا رو گذاشتم روی تخت برگشتم پیشش. من: عشقم میشه استراحت کنی؟ مهلقا: امتحان دارم. من: آخه عزیزم حالت خوب نیست. یکم بخواب. مهلقا: شما بخوابید من الان نمیتونم. نشستم پشتش روی مبل. من: میشه به من بگی چرا از حال رفتی؟ مهلقا: چیز مهمی نیست. خوب میشم. من: چرا هیچی به من نمیگی؟ اگر مانوئلا نبود من نمیدونستم باید چیکار کنم؟ مهلقا: بله راست میگید. هیچی فقط بهم از اون دارو تزریق کنید. یکم بعد بهوش میام همین. دستشو گرفتم کشیدم سمت خودم. من: عزیزم همین؟!! نمیخوای بیشتر از این توضیح بدی؟ مهلقا: چی بگم؟ از دوسال پیش وقتی عصبی میشم ممکنه از حال برم. یه جور..... یه بیماری خفیفه بخاطر فشارای زندگی ..... مهم نیست...... فقط...... مسکن بهم بزنید هوشیاریم برمیگرده. میشه بذارید درس بخونم؟ استرس امتحانم داره حالمو بد میکنه. دستشو بوسیدم. دلم نمیخواست بذارم درس بخونه. دستاش مثل یه تیکه یخ بود. من: باشه پس میرم قهوه بیارم. مهلقا: ممنون الان نمیتونم چیزی بخورم. شما برید بخوابید. من: من همینجوریشم بیخوابی دارم. ولی میرم یه کم قدم بزنم تو راحت باشی. خواستم برم سمت در حیاط چشمم افتاد به کپسولی که زیر مبل افتاده بود. حواسش نبود خم شدم برش داشتم گذاشتم تو جیبم. تو حیاط با چراغ قوه موبایلم انداختم روش ببینم چی بوده. یه جور مورفین بود. البته با دوز خیلی پایینتر که از راه پوست جذب میشد. نیازی به تزریق وریدی نداشت. مثل انسولین تزریق میشد. نشستم روبروی دریا. چشمامو بستم برای چند لحظه با تکنیکایی که مادوسا یادم داده بود مثل آب رفتم تو قالب مهلقا و اتفاقاتی که ممکن بود تو این مدت براش افتاده باشه تو ذهنم تجسم کردم. میخواستم باهاش همذات پنداری کنم. باید بتونم درکش کنم. خیلی جلو نرفته بودم که بغض خفم کرد. به کپسول تو دستم نگاه کردم. اینا همش تقصیر منه. البته من از خیلی چیزا خبر ندارم.

#onenightwiththeking #enrique
#part349#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi

مانوئلا: تو دروغ میگی. من میترسم مامان بریم..... مهلقا: مانی.... من خوبم..... گریه نکن. من: بمیرم برای دوتاتون. همش تقصیر منه. مهلقا: تقصیر کسی نیست. چیزیم نیست خوب میشم. مانی منو ببین..... پدرتو ناراحت نکن اینهمه اصرار کرد بمونی دوست داره پیشت باشه اون خانومم کاری به ما نداره. رفت خونشون. من: آره عشقم دیگه نمیاد قول میدم. خودم مراقبتونم دیگه از هیچی نترس. مانوئلا: نمیخوام دیگه دوست ندارم. مهلقا: مانی.... دیگه این حرفو نشنوم. مانوئلا: اون دوسمون نداره مارو نمیخواد. بیا بریم مامان.... مهلقا: دوسمون داره ندیدی چقدر ناراحت بود؟ من چیکار کنم؟ داستان خیلی دردناکتر از چیزیه که تصورشو میکردم. مهلقا با درایت کاری کرده بود که هیچ تنشی بوجود نیاد به سختی مسئولیت آروم کردن وضعیتو به دوش کشیده بود. اما صدمه ای که به مانوئلا خورده بود خیلی عمیقتر از چیزی بود که بنظر میرسید. بلندش کردم تو بغلم. در گوشش گریه میکردم و میگفتم من خیلی دوستون دارم. دیگه نمیذارم کسی اذیتتون کنه. اشکای معصومانش روی صورت کوچولوش دیوونم کرده بود. مهلقا سعی میکرد از جاش بلند بشه اما نمیتونست. میخواست کاری کنه اما حالش خیلی بد بود. دستمو گذاشتم رو گونش سرشو تکیه دادم به شکمم. با این حالی که داشت خدا میدونه چقدر تو این مدت شکنجه شده که تنهایی دخترمو بزرگ کرده. هنوز نمیدونم مشکلش چیه اما کبودیای روی پاش نشون میداد به همین تازگی بارها جلوی دخترم از حال رفته. چقدر به من محتاج بودن. کاش زودتر پیداشون میکردم. چطوری تنهایی از پسش برومده؟ من: عزیزای من.... دیگه هیچوقت تنهاتون نمیذارم. عشقم بهترین بابای دنیا میشم برات. مانوئلا: اونا مامانمو میزنن.... من: کی مامانتو میزنه؟ خودم میکشمش. مگه من مردم؟ مانوئلا: میخوان مامانم بمیره منو با خودشون ببرن. من میترسم..... بیا بریم...... مهلقا: عزیزم همه چی درست میشه..... توان حرف زدن نداشت. فقط با دستای یخ زدش پایین تیشرت منو چنگ زده بود سرشو چسبونده بود به پهلوم. منم با یه دستم موهاشو نوازش میکردم با اونیکی دخترمو گرفته بودم تو بغلم. به سختی مانوئلا رو آروم کردم. تو بغلم از گریه خوابش برد. مهلقا روی مبل از حال رفته بود. انقدر مانوئلا رو تو حیاط راه بردم تا خوابید.

#onenightwiththeking #enrique
#part348
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
مانوئلا: دامنشو بزن بالا بزن به پاش. بلد نبودم چیزی به کسی تزریق کنم. ترسیده بودم. وقتی دامنشو زدم بالا تازه فهمیدم این اتفاق یه چیز معموله براش. پر از جای کبودی تزریق بالای پاش بود. مانوئلا: بالا بزن کسی نبینه جاش کبود بشه. من: چطوری باید بزنم؟ مانوئلا: محکم میزنی بعد آروم اون بالاشو فشار میدی بره تو پاش. جراتشو نداشتم. به صورت زیباش نگاه کردم. خدای من این دیگه چیه؟ باید بتونم. مانوئلا: بابا بدو الان حالش بد میشه. من: باشه... باشه ... هولم نکن. کنار یکی از کبودیاش فرو کردم آروم محتویاتشو خالی کردم. وقتی درش آوردم از جای سوزنش خون میومد. مانوئلا از تو کیف یه پنبه با الکل دراورد مالید بهش. حس کردم دارم از حال میرم. اولین بار بود یه همچین کاری میکردم. پاهام سست شده بود. مغزم کار نمیکرد. رفتم بالاسرش صداش کردم. مانوئلا داشت گریه میکرد. من: مهلقا..... عزیزم..... صدامو میشنوی؟ بلند شدم به اورژانس زنگ بزنم دیدم داره بهوش میاد. دوباره نشستم کنارش دستشو گرفتم گذاشتم رو قلبم. به سختی داشت مانوئلا رو صدا میزد. دختر کوچولوم دستشو میبوسید میگفت من اینجام مامان بیدار شو. من میترسم. دوید تو آشپزخونه یه لیوان آب آورد. زیر سر مهلقا رو بلند کردم سرشو تکیه دادم به شونم. یکم آب تو لباش ریختم لای پلکاشو باز کرد دستشو گذاشت رو صورت مانوئلا. من: عشقم خوبی؟ چرا اینطوری شدی؟ مهلقا:خوبم.... خوبم.... بلندش کردم رو دستام گذاشتمش روی کاناپه. مانوئلا اومد روی پاهاش نشست، سرشو گذاشت رو شکمش. معلوم بود اولین بار نیست مادرشو تو این وضع پیدا میکنه. میدونست باید چیکار کنه. موهاشو نوازش میکردم. چشماشو بسته بود با موهای مانوئلا بازی میکرد. من: بهتری؟ مهلقا: خوبم.... من: میخوام زنگ بزنم اورژانس. اگر حالت خوبه بلند شو ببرمت بیمارستان. مهلقا: نیازی نیست الان بهتر میشم. فقط باید یکم دراز بکشم. مانوئلا با بغض کودکانه ای گفت: همش تقصیر اون خانومست. دیگه نمیخوام ببینمش. مامان بریم اینجا نمونیم. مهلقا: عزیزم تقصیر کسی نیست. معذرت میخوام دیگه اینطوری نمیشم.

#onenightwiththeking #enrique
#part347
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
منم عکساتو قایم کردم. ولی خودش یکی داره تو کیفشه. هی نگاش میکنه گریه میکنه. یبارم دیدم عکسای اون خانومه رو دید گریه کرد ولی خیلی گریه کردا.... زیاد.... منم ازش بدم اومد. ای کلک. پس میشستی به عکسای من نگاه میکردی گریه میکردی؟ حالا از کجا بفهمم چرا؟ چقدر این بچه عذاب کشیده. اصلا احساس امنیت نمیکنه حتی الان که پیشمه. همین حسو مهلقا هم داره. این دوتا هیچ حسابی روی من باز نمیکنن. چقدر تنها بودن. لعنت بمن که این وضعیتو براشون بوجود آوردم. باید از آنا بخوام یمدت هیچ جوری جلوی چشمای مانوئلا آفتابی نشه تا بتونم این حس عدم امنیتو از وجودش پاک کنم. مانوئلا گفت برم پیش مامانم برگردم؟ من: برو فقط زود بیا دلم برات تنگ میشه. بوس خوشمزه ای گذاشت رو لبام از پله ها دوید پایین. دراز کشیدم روی تخت و خیره شدم به سقف. چرا همه بهم میگن انریکه شو. مگه من چه فرقی کردم که همه حتی طرفدارام میگن تو دیگه انریکه نیستی؟ خودمم حس میکنم خیلی با قبل تفاوت دارم. اونموقع ها شادتر بودم. قلبم درد میکنه. هیچی خوشحالم نمیکنه حتی وجود کساییکه اینهمه مدت چشم انتظار یه خبر ازشون بودم. صدای مامان مامان گفتن مانوئلا از جا پروندم. با عجله از پله ها دوید بالا نفس نفس زنون رفت سراغ کیف مادرش محتویاتشو خالی کرد روی زمین. مانوئلا: نیست.... نیست.... مامانم.... من: چی شده؟ ساک لباساشونو خالی کرد از توش یه کیف چرمی مشکی برداشت دوباره دوید پایین. دنبالش رفتم. تو نشیمن متوجه شدم مهلقا افتاده پایین کاناپه. پاهاشو روی زمین دیدم. دویدم کنارش. غش کرده بود. فکش بهم قفل شده بود. خواستم برم دنبال تلفن به اورژانس زنگ بزنم متوجه شدم مانوئلا با اون دستای کوچولوش خیلی ماهرانه از تو اون کیف یه سرنگ انسولین دراورد و از یه کپسول محتویاتشو کشید. دستاش میلرزید هی میگفت مامان ببخشید.... مامان الان خوبت میکنم.... از دستش گرفتم پرسیدم باید چیکار کنم؟

#onenightwiththeking #enrique #mahlagha
#part346
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
مگه اون زنده و مرده من براش مهم بود؟ با دستای خودم مانوئلا رو انداختم تو دامش. باید برم هرجور شده باید فرار کنم. اما کجا برم؟ حالا که اینهمه اطلاعات دربارم داره به آسونی پیدام میکنه. نگاشون کن. همدیگه رو بغل کردن. چه عاشقانه بهم نگاه میکنن. اون هیچوقت مرد من نبوده. امانوئل یه توهم بود. من چطوری عاشقش شدم؟ چرا نمیتونم ازش متنفر باشم؟ حس میکنم پوست تنم بهش گره خورده. بذار ببینه که دارم نگاشون میکنم. حداقل بعدا تو چشمام نگاه نمیکنه بهم دروغ بگه که دیگه دوستش نداره و عاشق دل باخته منه. کی باورش میشه انریکه ایگلسیاس عاشقش باشه که من باور کنم؟ چطوری از دستش راحت بشم؟ شایدم اومدم چون خودم دیگه نمیتونستم با دلتنگیم کنار بیام. شایدم اینجام چون قلبم محتاج دیدنش بود. باید یه راه دیگه ای باشه. یه راه سوم. نمیتونم کنارش باشم. نمیتونمم از زندگیم حذفش کنم. راه سوم چیه؟ یه راهی هست. همیشه یه راهی هست.
انریکه
مانوئلا: تو مامان ملی رو دوست نداری؟ من: عزیزم من عاشقشم. مانوئلا: پس چرا باهم قهرین؟ من: ما قهر نیستیم. مانوئلا: آخه .... میدونی..... من دیدم مامان باباها با بچه هاشون تو یه خونه زندگی میکنن. باباها مراقبشونن. من: عشقم ماهم از حالا به بعد باهم زندگی میکنیم. مانوئلا: واقعنی؟!!..... یعنی دیگه ما اینجا میمونیم؟ من: دوست نداری پیش من باشی؟ مانوئلا: چرا دوست دارم ولی....... من: ولی چی؟..... بگو من هرچی تو دوست داشته باشی همون کارو میکنم. مانوئلا: اون خانومه هم میاد؟ من: دوستش نداری؟ با سرش گفت نه. از خجالتش تو صورتم نگاه نمیکرد. من: مگه قبلا دیدیش؟ مانوئلا: اوهوم. دوسش ندارم. من: کجا دیدیش؟ مانوئلا: تو فیلم. نفس راحتی کشیدم. یه لحظه فکر کردم واقعا از نزدیک دیدتش و آنا هم گولم زده. من: خوب چرا ازش خوشت نمیاد؟ مانوئلا: چون بدجنسه. من: نه اصلا اینطوری نیست خیلی مهربونه. مطمئنم تورو هم خیلی دوست داره. مانوئلا: مامانم هروقت میبینتش گریه میکنه. من: چرا گریه میکنه؟ مانوئلا: نمیدونم. هروقت عکسای تو رو میدید گریه میکرد.

#onenightwiththeking #enrique #mahlagha
#part345
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
مهلقا: شنیدید که چی گفت؟ من: بله شنیدم. مهلقا: هرجور خودتون راحتید من فردا امتحان دارم میرم پایین درس بخونم. از کنارم که رد شد حمله کردم به مانوئلا. انداختمش رو تخت تا تونستم قلقلکش دادم. از خنده ریسه رفته بود. سگا هم باهامون همراهی میکردن.
مهلقا
از تصور اینکه با خانوم آنا روبرو بشم دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش. شبیه معشوقه پنهانی مردی بودم که داره دل عشقشو بخاطر یه زن بی ارزش میشکنه. حس چندش آوری داشتم. حس اضافه بودن، آویزون بودن، وصله ناجور بودن. دوست نداشتم مانوئلا هم این حسو داشته باشه اما بخاطر تجربه های وحشتناکی که از آدمای انریکه و نانچو تو گذشته داشت دختر کوچولوم ترسیده بود. قبلا عکسای پدرشو با خانوم آنا دیده بود. خیلی دربارش واضح حرف نزده بودیم اما میتونستم تصور کنم چی فکر میکنه. اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که حس میکنه از پدرش به خاطر اون زن محروم شده. عکسای ماچ و بوسشونو توی دفتر نقاشیش پیدا کرده بودم. روی صورت خانوم آنا رو خط خطی کرده بود. حرصشو اینطوری خالی میکرد. منم بروش نمیاوردم. اشتباه کردم اینهمه وقت موندم. باید میرفتم و دوباره برای ملاقاتشون برمیگشتم. اما انریکه اصرار کرد. حتی مانوئلا از ترس روبرو شدن با آدماش دلش میخواست فرار کنه. آخرین بار یکی از افرادش منو تو خونه خودمون کتک زد مانوئلا اینو دید. پرتم کرد یه گوشه انقدر با لگد به شکمم زد از حال رفتم. دخترمو بزور بغل کرد با خودش ببره. اگر پرهام نرسیده بود بچمو با خودشون برده بودن. آه خدای من..... با اینهمه مصیبت که سرم آورده من چطوری بازم وقتی میگه دوستم داره باورش میکنم؟ اصلا چرا اومدم؟ من اینجا چیکار میکنم؟ منکه میدونستم تهش برای من چی میمونه. چرا به حرف مادوسا گوش کردم؟

#onenightwiththeking #enrique
#part344
#فن_فیکشن #فیکشن_عاشقانه #فن_فیکشن_انریکه #fanfictionstories #fanfiction #lovestory #story #book #کتاب #رمان #عاشقانه #داستان_عاشقانه #onenightwiththeking #fanfictionwriter #enrique #مهلقا #mahlaghajaberi
من: ببینید من چقدر تنهام؟ اینجا خونتونه میخواید برید هتل؟ باشه اگر اینجا بودن براتون سخته من باهاتون میام. تنهام نذارید لطفا. مانوئلا طاقت نیاورد اومد تو بغلم. زیر چشمی نگام میکرد. ولی سعی میکرد روشو ازم برگردونه. وقتی دید من چطوری مانوئلا رو بغل کردم و میبوسمش گفت: باشه پس ما میریم تو اونیکی اتاق مزاحم شما نمیشیم. بدجنس لعنتی پس دردت این بود؟ من: تو اون اتاق چیزی نیست. یعنی فقط میز تحریرو این چیزا هست. شما برید روی تخت من ..... نمیام..... خیالت راحت باشه. دسته ساکو از رو شونش گرفتم. دستم خورد به دستش. خودشو کشید عقب. چقدر ترسیده. مگه من گرگ یا هیولام از چی انقدر میترسه؟ اخمای مانوئلا باز نمیشد. گرفتمش تو بغلم گفتم: از امشب دیگه تو خونه خودت میخوابی. میخوام یه اتاق خوشگل برات درست کنم. مانوئلا: مرسی آقای پدر من نمیخوام. من: چرا؟ مانوئلا: هیچی همینجوری. من: تو از من دلخوری؟ مانوئلا: اینجا رو دوست ندارم. میرم خونه عمو پرهام. اتاق رامبد. من: باشه پس میریم یه خونه که دوسش داشته باشی. مانوئلا: اونجا مهمون نمیاد؟ تازه فهمیدم درد اینا چیه. طفلکیا از همه کساییکه دور من بودن میترسیدن. شک ندارم آنا و مهلقا یه چیزی بینشون گذشته که من خبر ندارم. با اخم وسایلشونو بردن تو اتاق ولی بازشون نکرد فقط گذاشت یه گوشه و به مانوئلا گفت لباساشو عوض کنه میمونن. منم لباس برداشتم برم تو اونیکی اتاق که راحت باشن. دلم میخواست پیششون باشم اما اگر مجبورش میکردم باز میگفت میخواد بره. مانوئلا فرشته نجاتم شد پرسید: مامان مگه بچه ها شب پیش مامان و باباهاشون نمیخوابن؟ خندم گرفت. مهلقا: بله همینطوره چطور مگه؟ مانوئلا: رامبد میخوابه وسط عمو پرهام و خاله میترا. میشه منم پیش شما بخوابم؟ مهلقا: پدرتون اینجا نمیمونن. مانوئلا: ماااااماااااانننننن....... لطفا. لجش گرفته بود. چاره ای براش با اون لب و لوچه آویزون بامزه نذاشته بود. مهلقا: باشه شما ازشون بخواه بمونن اینجا.عوضی خوب خودت بگی میمیری؟ مانوئلا سرشو کج کرد با لبخند نگام کرد. خودشو برام لوس کرده بود. دیگه نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم. مهلقا برگشت چپ چپ نگاهی بهم کرد. مشتمو گذاشته بودم جلوی دهنم میخندیدم.

Most Popular Instagram Hashtags