[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#منبت_کاری

3091 posts

TOP POSTS

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت دوم:
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد قدمزنان درحالی که در فکر فرورفته بود پی کارش رفت... همهٔ شاخه ها و کنده های انبار چوبفروش ، مات ومبهوت به در کهنهٔ نیم سوخته خیره شدند ، واقاقیا بود که ترقی صداداد و انگار دلش ترک خورد... هیچکس نمی دانست چه خبراست وعاقبت چه خواهد شد.
...
تنها در کهنهٔ گردوی پیر بود که می دانست چه خبراست ودنیا دست کیست، اورا که سالهای سال محرم راز و نیاز مردم بود ، وآنقدر حرمت داشت که تنش از دخیلهای سبزرنگ پوشانده می شد ، بعد از آنکه به آتش شمعی نیم سوخته شد، ازپاشنه درآوردند وبجایش در تازه ای آوردند برای امامزاده...
سالهادعا ونیایش شنیده وآموخته بود، ازاعماق دل سوخته اش آرزو می کرد که دوباره تنهٔ شکوه مند درختی باشد که تصویری دور ومبهم از آن درجانش نقش بسته بود.
هرچند نیم بیشترش در کشاکش سرنوشت سوخته بود اما محکم واستوار آنچنان تکیه به دیوار ایستادکه انگار هنوز برای زیارت باید از آستان او عبور کنند...! عناب که بیشتر شاخه هایش را زغال فروش برد وخونین دل تراز همیشه به سرنوشت تن سپرده بود روبه گردوی پیر کرد وگفت ٬ای هیزم نیم سوخته:
تو که سوختن را تجربه کرده ای ،برایمان از آتش بگو .... بگو چگونه از شعله های سرنوشت رستی؟؟؟
گردوی پیر که هنوز گل میخهایش را مانند نشان افتخار برسینه داشت روبه عناب بی تاب کرد وگفت:
آن زمان که تو دانه بودی ،من درختی بودم هزار ساله، وروزی که مرا به دست درودگر سپردند تو جوانه ای نورسته !
چوب از درخت نشان دارد وحتا اگر بسوزد وزغال شود باز اعتبارش به درختی است که بوده ،من اگر زغال هم شوم ،زغال گردو می شوم!
عناب که از خجالت سرخ تر شده بود دیگر چیزی نگفت .
سپیدار که رفته رفته جوانه هایش در تابش آفتاب پژمرده می شدند ودلش از نا امیدی خاکستری شده بود، آهی کشید وگفت :
هیزم هیزم است... افسوس بر آن شاخ وبرگی که داشتیم.
گردوی پیر ،همان کهنه در نیم سوختهٔ امام زاده ، روبه سپیدار دل خاکستری کرد و گفت:
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم....
محمدعلی ودود۱۳۹۶/۱/۱۵

قاب آینه منبت کاری شده
#منبت #منبت_کاری #قاب #آینه #چوب

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت اول:
...
گاری هیزم فروش که راه افتاد ،چوبها نفس راحتی کشیدند.
انگار مردم شهر روز بروز بیشتر ذغال می سوزاندند!
انبار چوبفروش پرشده بود از تنه وشاخه وکنده...
تنهٔ عناب با آن گردی سرخ که مثل نگین عقیق میان طوق زرد رنگش خودنمایی می کرد را امروز صبح بریده وآورده بودند به انبار چوبفروشی...
سالها کنار حوضی پراز ماهی شاخسار گسترده بود ، همیشه آرزویش بود مثل ماهی های قرمز در حوض آبی رنگ شنا کند.
ماهی ها که می مردند ،چالشان می کردند پای همین درخت.
فصلش که می رسید دانه های قرمز عناب،روئیده بر سرشاخه هایش را تالاپی می انداخت توی حوض تا همراه ماهی ها شنا کنند.
...
مدتی بود که حوض ماهی نداشت ، اصلا آب نداشت ، آخردیگر کسی در آن خانه زندگی نمی کرد ..
...
کندهٔ سپیدار که به پهلو کنار دیوار خوابانده شده بود را پائیز آورده بودند، از اول بهار جوانه زده بود وامیدوار بود دوباره ریشه بزند وبرگردد به همان دورانی که درختی سرپابود با همان یال وکوپال.
آنطرف تر الوارهای چنار پیر که بعد از تخته شدن تازه فهمیدچه نقشهای زیبایی در دلش بوده، چیده شده بود، آنقدر زیبا که تقریبا یادش رفت همیشه آرزو داشت مثل پرنده هایی که سالها می آمدند ومی رفتند، لانه می ساختند و برشاخه شاخه هایش آوازعاشقانه می خواندند، تمام آرزویش پرنده بودن بود.
اقاقیا با شاخه هایش که روی هم تل انبار شده از همه نگران تر ، ترسش این بود که بار بعد نوبت او باشد، آخر از ذغال فروش شنیده بود که زغال اقاقیا دیر سوز است،طالب زیاد دارد...!
حاضر بود تن به هر اره وتبری بسپارد ،اما دوباره حتا برای لحظه ای درآغوش انبوه برگهای سبز وخوشه های معطر گلهای بهاریش پنهان شود...
روزها گذشت وهر روز زغال فروش می آمدو گاری خودرا پرمی کرد از تکه های شاخه وتنه هایی که چوبفروش دم دست می گذاشت...
دل عناب که خون بود، چنار واقاقیا وسپیدار هم روزگار بهتری نداشتند.
تن به سرنوشت سپرده بودند و روز بروز شیرهٔ حیات در وجودشان خشکتر می شد ، انگار باورشان به زندگی ترک می خورد...!
دیگر باورشان شده بود که هیزم اند وسرنوشتشان سوختن وخاکستر شدن.... تاآنکه..... ...... روزی او را در لابلای توده ای از چوبهای نیم سوختهٔ داخل گاری آوردند، وهمه را تل انبار کردند کنار باقی چوبها .
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،...به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد....
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم..⁦.
محمدعلی ودود

دوستاتون رو تگ كنين😊
دستبند اسم #كيميا
🍁🎖 شمام میتونین طرح و اسم دلخواه خودتون رو سفارش بدين🌺🙏🌹 قیمت :25 تومان

#ساخت_انواع_سفارشات_چوبی_شما
جهت سفارش طرح مورد نظر خودتون ب دایرکت یا کانال تلگرام ما مراجعه فرمایین
.
Channel ID: t.me/balutt
.
#چوب #چوبی #گردنبند #گردنبندچوبی #طرح_اسلیمی #دستبند #دستبندچوبی #دستساز #منبت #معرق #منبتکاری #منبت_کاری #معرقکاری #معرق_کاری #چوب_عناب #چوب_رزين #رزين #پیکسل #پیکسل_چوبی #گوزن #هارمونيكا #اسم #سل
#violen #gif #face
@_balut_
@_balut_

گیره مخصوص منبت کاری و پیکر تراشی
#منبت_کاری #گیره_رومیزی_گردان #گیره_منبتکاری

💫#منبت مشبک گردنبد با چوب گلابی
اولین کارم😊😍چطور شده؟؟🤔 #منبت‌ #منبت_کاری #مشبک #مشبک_منبت #مشبک_چوب
ممنونم از استاد خوبم که این هنرو به من آموزش داد😊@kherandish_15453957

چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره‌ی خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد!

#سمفوني_مردگان#عباس_معروفی #چوب#منبت_کاری

MOST RECENT

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت دوم:
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد قدمزنان درحالی که در فکر فرورفته بود پی کارش رفت... همهٔ شاخه ها و کنده های انبار چوبفروش ، مات ومبهوت به در کهنهٔ نیم سوخته خیره شدند ، واقاقیا بود که ترقی صداداد و انگار دلش ترک خورد... هیچکس نمی دانست چه خبراست وعاقبت چه خواهد شد.
...
تنها در کهنهٔ گردوی پیر بود که می دانست چه خبراست ودنیا دست کیست، اورا که سالهای سال محرم راز و نیاز مردم بود ، وآنقدر حرمت داشت که تنش از دخیلهای سبزرنگ پوشانده می شد ، بعد از آنکه به آتش شمعی نیم سوخته شد، ازپاشنه درآوردند وبجایش در تازه ای آوردند برای امامزاده...
سالهادعا ونیایش شنیده وآموخته بود، ازاعماق دل سوخته اش آرزو می کرد که دوباره تنهٔ شکوه مند درختی باشد که تصویری دور ومبهم از آن درجانش نقش بسته بود.
هرچند نیم بیشترش در کشاکش سرنوشت سوخته بود اما محکم واستوار آنچنان تکیه به دیوار ایستادکه انگار هنوز برای زیارت باید از آستان او عبور کنند...! عناب که بیشتر شاخه هایش را زغال فروش برد وخونین دل تراز همیشه به سرنوشت تن سپرده بود روبه گردوی پیر کرد وگفت ٬ای هیزم نیم سوخته:
تو که سوختن را تجربه کرده ای ،برایمان از آتش بگو .... بگو چگونه از شعله های سرنوشت رستی؟؟؟
گردوی پیر که هنوز گل میخهایش را مانند نشان افتخار برسینه داشت روبه عناب بی تاب کرد وگفت:
آن زمان که تو دانه بودی ،من درختی بودم هزار ساله، وروزی که مرا به دست درودگر سپردند تو جوانه ای نورسته !
چوب از درخت نشان دارد وحتا اگر بسوزد وزغال شود باز اعتبارش به درختی است که بوده ،من اگر زغال هم شوم ،زغال گردو می شوم!
عناب که از خجالت سرخ تر شده بود دیگر چیزی نگفت .
سپیدار که رفته رفته جوانه هایش در تابش آفتاب پژمرده می شدند ودلش از نا امیدی خاکستری شده بود، آهی کشید وگفت :
هیزم هیزم است... افسوس بر آن شاخ وبرگی که داشتیم.
گردوی پیر ،همان کهنه در نیم سوختهٔ امام زاده ، روبه سپیدار دل خاکستری کرد و گفت:
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم....
محمدعلی ودود۱۳۹۶/۱/۱۵

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت اول:
...
گاری هیزم فروش که راه افتاد ،چوبها نفس راحتی کشیدند.
انگار مردم شهر روز بروز بیشتر ذغال می سوزاندند!
انبار چوبفروش پرشده بود از تنه وشاخه وکنده...
تنهٔ عناب با آن گردی سرخ که مثل نگین عقیق میان طوق زرد رنگش خودنمایی می کرد را امروز صبح بریده وآورده بودند به انبار چوبفروشی...
سالها کنار حوضی پراز ماهی شاخسار گسترده بود ، همیشه آرزویش بود مثل ماهی های قرمز در حوض آبی رنگ شنا کند.
ماهی ها که می مردند ،چالشان می کردند پای همین درخت.
فصلش که می رسید دانه های قرمز عناب،روئیده بر سرشاخه هایش را تالاپی می انداخت توی حوض تا همراه ماهی ها شنا کنند.
...
مدتی بود که حوض ماهی نداشت ، اصلا آب نداشت ، آخردیگر کسی در آن خانه زندگی نمی کرد ..
...
کندهٔ سپیدار که به پهلو کنار دیوار خوابانده شده بود را پائیز آورده بودند، از اول بهار جوانه زده بود وامیدوار بود دوباره ریشه بزند وبرگردد به همان دورانی که درختی سرپابود با همان یال وکوپال.
آنطرف تر الوارهای چنار پیر که بعد از تخته شدن تازه فهمیدچه نقشهای زیبایی در دلش بوده، چیده شده بود، آنقدر زیبا که تقریبا یادش رفت همیشه آرزو داشت مثل پرنده هایی که سالها می آمدند ومی رفتند، لانه می ساختند و برشاخه شاخه هایش آوازعاشقانه می خواندند، تمام آرزویش پرنده بودن بود.
اقاقیا با شاخه هایش که روی هم تل انبار شده از همه نگران تر ، ترسش این بود که بار بعد نوبت او باشد، آخر از ذغال فروش شنیده بود که زغال اقاقیا دیر سوز است،طالب زیاد دارد...!
حاضر بود تن به هر اره وتبری بسپارد ،اما دوباره حتا برای لحظه ای درآغوش انبوه برگهای سبز وخوشه های معطر گلهای بهاریش پنهان شود...
روزها گذشت وهر روز زغال فروش می آمدو گاری خودرا پرمی کرد از تکه های شاخه وتنه هایی که چوبفروش دم دست می گذاشت...
دل عناب که خون بود، چنار واقاقیا وسپیدار هم روزگار بهتری نداشتند.
تن به سرنوشت سپرده بودند و روز بروز شیرهٔ حیات در وجودشان خشکتر می شد ، انگار باورشان به زندگی ترک می خورد...!
دیگر باورشان شده بود که هیزم اند وسرنوشتشان سوختن وخاکستر شدن.... تاآنکه..... ...... روزی او را در لابلای توده ای از چوبهای نیم سوختهٔ داخل گاری آوردند، وهمه را تل انبار کردند کنار باقی چوبها .
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،...به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد....
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم..⁦.
محمدعلی ودود

...
(شركت حـــك مـــهر)
ساخت مهر داغى و كوبشى فولادى با عمق حكاكي ٣ الي ٤ ميلي متر و دسته آهني ٢٥ سانتي متر، براى چوب و چرم و پارچه و پلاستيك و سفال و تمام فلزات سخت
#چرم #چرمي #پارچه #چرمى #چوب #چوبي #چوبى #جعبه #كفش #ميز #فلز #حكاكي #سهتار #ساز #گالرى #سنتور #كمربند #دستساز #فلزي #سفالگری #معرق_کاری #صندلى #معرق_چوب #معرقکار #منبتکار #منبت_چوب #منبت_کاری #منبتکاری #منبت #معرق

⭐🌟🌟🌟🌟
نمایشگاه مبلمان یلدا
رشت فلکه گاز ۵-۳۳۴۷۲۷۳۲-۰۱۳📞
✔مدل مبلمان:الیزه
✔تعداد نشیمن:۳+۱+۱+۱+۱نفره
✔تعداد غذاخوری:به دلخواه
✔تنوع رنگ وپارچه:نامحدود
#مبل_یلدا#تولیدی_مبلمان#مبل_استیل#مبلمان_نیمه_استیل#مبلمان_ال#مبل_سلطنتی#لاکچری#دکوراسیون_منزل#دکوراسیون_داخلی#چیدمان#منبت_کاری#گیلان#لاهیجان#انزلی#رشت#یلدا#ویترین#آینه_کنسول#لوکسترینها#شیک
Yalda Furniture
✔Model : Elize
✔Living number:7
📮Location:Gas Square Rasht Gilan Iran
Contact numbers:
📞0098-13-33472732
📞0098-13-33472733
#yaldafurniture#royalfurniture#classicfurniture#sofa#diningtable#bedroomset#decor#fabric#luxuryfurniture#interiordesigne

...
دلنوشته...
... ...
چیزی نیستیم جز خاطراتی که درلحظه به یاد می آوریم ،
وآینده را براساس آن آرزو می کنیم...
...
ودود
...
۱۳۹۶/۷/۲۴
توضیح تصاویر:
۱_تولد سرکارخانم حبیب...@shadi__habib
۲_تولد جناب آقای مقدسی@mohammadmoghaddasi7
۳_تولد سرکار خانم زعیم@mansoreh_zaeim
۴_نهار دسته جمعی
۵_تولد آقای منتظر@hoseinm
۶_تولد خانم رحمان@rhn77shadab
۷_تولد خانم اسدزاده@farzane.a.k1360
۸_تولد ودود
...
...
... #نویسنده#ادبیات_هنر #ادبیات_هنرهای_چوبی #ادبیات_معاصر #ادبیات_فارسی #کاربازی #محمدعلی_ودود #هنرهای_چوبی #منبت_کاری #مشبک_منبت #پیکرتراشی_چوب #میراث_معنوی #میراث_فرهنگی #دلنوشته_های_من#معرق_چوپ #معرقکاری #معرق_نقشبندی #فتوتنامه #دلنوشته #دلنوشته_های_من #دلنوشته_ها#هنرمندان_کرمانشاهی #kermanshah #kermanshahi #کرمانشاه #کرمانشاهیها#کودکانه#woodturning #woodworking #wood_art_literature

...
داستان کوتاه...
...
دوچرخه... ....
...
نمی دانم تابحال لذت رهاشدن در سرپایینی ،سوار بر دوچرخهٔ امانتی، بدون آنکه رکاب بزنید را تجربه کرده اید...
آن روز نسیم پاییزی صورتم را نوازش می داد ...
درمیانهٔ شهر کرمانشاه تپهٔ بزرگی بود که خیابانهای اطرافش شیب داشت...
کوچه های خیابان منزه از سمت خانه ما سر پایینی بود و اقلب چال وپلوک ...
تازه چرخهای کمکی دوچرخه را باز کرده بودند...
...
نمی دانم تا بحال ناگهان تمام لذت یک تجربه قشنگ برایتان تبدیل به حالتی مانند حس ترس شده!!!
وقتی که حس کردم سر پایینی ملایم دیگر تبدیل به سرازیری شدو آنهم سرازیری تند ...نسیم مانند باد کنار گوشم به زوزه افتاد !
دوچرخه دور گرفت...
ترمز زدم...
ترمز جلو اصلا لقمه نداشت ...
درآورده بودند که دوچرخه کله نکند!
ترمز عقب هم جیغی کشید و شانه خالی کرد...
فقط مانده بود ترمز پایی که با کِراندن دمپایی بر روی زمین عمل می کرد.
که نکرد ...
نوک دمپایی جلو باز قهوه ای که معمولا سنگ گیر می کرد توی خانه بندی های کف پاشنه اش و وقتی صلات ظهر می خواستی بدون آنکه کسی بفهمد جیم بزنی توی کوچه ،تَرق ترَق صدا می داد و رسوایت می کرد ، که مجبور می شدی به دست بگیری ، کل حیاط را پاپَتی بروی ،نوک پا... و توی کوچه پایشان کنی...
...
نوک دمپایی جلوباز قهو ای قلاب کرد به زمین، ناخن شصت پایم شکست و دمپایی از پایم درآمد.
صد متر مانده به خیابان اصلی که ماشینها در شیبش تند می رفتند، خدا رحم کرد .
...
یکی خانه اش را کوبیده بود ،کپهٔ ماسه ای خالی کرده بود کنار کوچه .
اگر عمله ها آن حوضچهٔ آهک و ماسه را درست نکرده بودند سرراه که وسطش را پرآب کرده بودند و بخار از سنگ آهکهایش برمی خواست ، نهایتش ماسه می رفت لای موهایم یا سر زانویم خراشیده می شد...
...
از آن روز تا ببینم درچرخش ایام، در مسیر زندگی حالی احساسی خواستنی ، چیزی درهمواری بختیاری های روزگار روبه سرازیری می گذارد ،از همان اول هم ترمز می زنم وهم، همزمان پا می کشانم روی زمین که نکند پابرهنه بیافتم وسط حالتی از روزگار که اولش قشنگ است ⁦و آخرش خورنده تراز آهک !!!
...
محمدعلی ودود
۱۳۹۶/۷/۲۰

#نویسنده#ادبیات_هنر #ادبیات_هنرهای_چوبی #ادبیات_معاصر #ادبیات_فارسی #کاربازی #محمدعلی_ودود #هنرهای_چوبی #منبت_کاری #مشبک_منبت #پیکرتراشی_چوب #میراث_معنوی #میراث_فرهنگی #دلنوشته_های_من#معرق_چوپ #معرقکاری #معرق_نقشبندی #فتوتنامه #دلنوشته #دلنوشته_های_من #دلنوشته_ها#هنرمندان_کرمانشاهی #kermanshah #kermanshahi #کرمانشاه #کرمانشاهیها#کودکانه#woodturning #woodworking #wood_art_literature

#منبت_کاری #منبت_چوب #آموزش_منبت_کاری #منبتکاری #کلاسهای_آموزشی #آموزش_کلاس #مبنت_چوبی #بانوان_چوب_منبت #آموزشگاه_هنری #آموزشگاه #کندهکاری #چوب_منبت #منبت_چوب
شماره تماس 09374013328 و یا 2188051550
بالاتر از میدان شیخ بهایی،شیخ بهایی شمالی
شماره تماس 0937-4013328 و یا 88051550

دوستاتون رو تگ كنين😊
دستبند اسم #كيميا
🍁🎖 شمام میتونین طرح و اسم دلخواه خودتون رو سفارش بدين🌺🙏🌹 قیمت :25 تومان

#ساخت_انواع_سفارشات_چوبی_شما
جهت سفارش طرح مورد نظر خودتون ب دایرکت یا کانال تلگرام ما مراجعه فرمایین
.
Channel ID: t.me/balutt
.
#چوب #چوبی #گردنبند #گردنبندچوبی #طرح_اسلیمی #دستبند #دستبندچوبی #دستساز #منبت #معرق #منبتکاری #منبت_کاری #معرقکاری #معرق_کاری #چوب_عناب #چوب_رزين #رزين #پیکسل #پیکسل_چوبی #گوزن #هارمونيكا #اسم #سل
#violen #gif #face
@_balut_
@_balut_

دوستاتون رو تگ كنين😊
دستبند اسم #مجتبى
🍁🎖 شمام میتونین طرح و اسم دلخواه خودتون رو سفارش بدين🌺🙏🌹 قیمت :25 تومان

#ساخت_انواع_سفارشات_چوبی_شما
جهت سفارش طرح مورد نظر خودتون ب دایرکت یا کانال تلگرام ما مراجعه فرمایین
.
Channel ID: t.me/balutt
.
#چوب #چوبی #گردنبند #گردنبندچوبی #طرح_اسلیمی #دستبند #دستبندچوبی #دستساز #منبت #معرق #منبتکاری #منبت_کاری #معرقکاری #معرق_کاری #چوب_عناب #چوب_رزين #رزين #پیکسل #پیکسل_چوبی #گوزن #هارمونيكا #اسم #سل
#violen #gif #face
@_balut_
@_balut_

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
....
گلِ بوته رز...
... ...
گل مهم است ،
بیش از آن گل پرور...
دیگر نخواهم گفت بوته گل رز...
رز نام بوته ایست سبز با ریشه ای که آنقدر محجوب است که فقط همنشین خاک می شود...
وآخرش هر چه در گذر سالها از خاک خام برآید ، پخته می کند،دست به دست می دهد تا برسد آن بالا بشود رنگ و بوی گلی دوسه روزه...
باید از رنگ وبو فراتر دید...
نسبت نبایدداد عظمت یک بوته را به گلهایش...
ریشه نا دیدنیست،
اماهست....
.... محمدعلی ودود
۱۲۹۴/۱۲/۱۸
...
...
...
#ادبیات_هنر #ادبیات_هنرهای_چوبی #ادبیات_معاصر #ادبیات_فارسی #کاربازی #محمدعلی_ودود #هنرهای_چوبی #منبت_کاری #مشبک_منبت #پیکرتراشی_چوب #میراث_معنوی #میراث_فرهنگی #دلنوشته_های_من#معرق_چوپ #معرقکاری #معرق_نقشبندی #فتوتنامه #دلنوشته #دلنوشته_های_من #دلنوشته_ها#هنرمندان_کرمانشاهی #kermanshah #kermanshahi #کرمانشاه #کرمانشاهیها#کودکانه#woodturning #woodworking #wood_art_literature

Most Popular Instagram Hashtags