[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#مشبک_منبت

823 posts

TOP POSTS

..
داستان
دوباره درخت..
قسمت پنجم:
...
اشک آدم شد دار مراد...درخت آرزو...
این بود... تا آن سالی که کدخدا مُرد و پای درخت دفنش کردند .
مردم ده به حرمتش هر پنج شنبهٔ آخر سال جمع میشدند سر گور کدخدا، در سایهٔ اشک آدم دعا می خواندند.
کم کم چینه ای چیدند و سقفی زدند و یکی گچبری کرد و دیگری حجاری.
چند نسل بعدهم چهار پنجرهٔ چوبی گره چینی کردند دور گور کشیدند شد ضریح ...
و نسلهای بعد قدمت درخت و امام زاده را یکی کردند و معتقد شدند این امام زاده از نوادگان حضرت آدم است و داستان اشک آدم را می گفتند!
رونق ده که بالا گرفت،
دهاتی های اطراف نظر تنگ شدند!
که چرا ده کورهٔ سفلا دارد می شود شهر ومسافران راه کج می کنند به آن سو..
عقل و انصاف را زمین گذاشتند پریدند پشت خرشیطان، دور هم جمع شدند که چه کنیم ،چه نکنیم ..
یکی گفت :
ماهم درخت بکاریم بشود دار مراد ،گفتند به عمرما که قد نمی دهد گور پدر بچه هامان!
دیگری گفت :
کاش امام زاده ای داشتیم!
گفتند:
ده کورهٔ سفلاهم ندارد ،اصلا اینها به دروغ و دلنگ این المشنگه را راه انداختند و خلق اله را می کشانند آنجا..
وسومین نفر که گفت :
اصلا این درخت بت است،
همه سکوت کردند...
...
هفت نفر به عهده گرفتند در راه رضای خدا گمنام و بی نشان، دفع کفر کنند شبانه مثل ابراهیم نبی بروند به بت شکنی .
سه شنبه شب ،هفت کوزه تیزآب و نشادر بردند بدور از چشم کسی ریختند پای اشک آدم و گریختند...
اشک آدم ،خشک شد ...
بهار که آمد جوانه نداد ، نه آن سال ،نه سال بعد ...
وآنهمه دخیل آرزو براندامش ماند و پوسید....ده که از رونق افتاد، پاکوبها سبز شد،آنقدر که دیگر نشانی از آنها نماند .
...
برای درخت اما این حال تازه ای بود ، سال اول که بهار ،بیدار شد خشکش زد، دید ریشه هایش قوت ندارد!
برگی نداد، اما دلش خوش بود به دخیلهای سبزی که مردم هنوز به شاخه هایش گره می زدند.
پیش خودش می گفت بهار سال بعد از نو جوانه می زنم...
....
بهار سال بعد ...
اشک آدم شد، خشکه دار.
چو افتاد که شگون ندارد دخیل بستن، به شاخهٔ مرده...
اشک آدم که شد خشکه دار،خشکه دار هم شد آینهٔ دق...
کدخدا و ریش سپیدها عقلشان را ریختند روی هم به شور نشستند
که هیبتش آدم را یاد ملک الموت می اندازد ،که این خشکه دار شگون ندارد کنار امام زاده اینطور خشکیده بماند و مردم بگویند اگر معجزه داشت درختش نمی خشکید!!!
به هرکه گفتند بیا ببرش، این مزد ،چوبش هم مال خودت، هیچکس زیر بار نرفت!
آخر نسلهابود که همه باور داشتند، در آخر الزمان یکنفر تخم جن شیطان زاده در هیئت انسان برتن اشک آدم تبر خواهد زد...
...
ادامه دارد... ودود
۱

💫#منبت مشبک گردنبد با چوب گلابی
اولین کارم😊😍چطور شده؟؟🤔 #منبت‌ #منبت_کاری #مشبک #مشبک_منبت #مشبک_چوب
ممنونم از استاد خوبم که این هنرو به من آموزش داد😊@kherandish_15453957

.... ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت... قسمت چهارم:
...
همانجا کنار نهر ،زمین را سوراخ کرد، گردو را انداخت تویش و با خاک آنرا پوشاند تا بعدا سراغش بیاید...
وکلاغ هرگز باز نگشت....
......
تمام زمستان همانجا بود ...
دل تاریک وسرد خاک ، ساکت وبی حرکت....
تمام زمستان را در خودش زیست ،در پوستهٔ سخت و چوبینش ، همان که حتا منقار کلاغ هم درآن نفوذ نکرد...!
......
بهار که شد ،چیز تازه ای در مغز گردو جوشید ....
جنبشی لطیف که به آرامی پوستهٔ سخت را شکافت ....
در خاک سرد ریشه دواند...و گوهر زندگی را از دل این تودهٔ بی جان بیرون کشید...
جوانه زد ،و از تمامی تردید خاک گذشت تا به سطحی رسید که از دور آسمان پیدا بود...
آسمان آبی بود ، زمین سبز..نهر ،زلال و جاری ....
و...او، نو نهالی تازه رسته از پس هر آنچه پیش از این بود....
گذشته را به خاک سپرد ، وبرگهایش را بسوی آینده باز کرد...
آنقدر بهار و پاییز را دید ،تا شاخه هایش به بار نشست ونسلهایی از هزاران گردوی گرد سبز بر سر شاخه هایش رویید...
هزار بهار ....هزار پاییز ....و کرور کرور گردو و ثمر.....
.......
سالها بود که مردم برای چیدن گردو ،پاییز که میشد ،سراغ تک درخت کهنسال پشت کوه می رفتند....
بزرگترها می گفتند ،از بزرگترهایشان شنیده اند که وقتی آدم از بهشت رانده شد وبر زمین هبوط کرد ، همانجا که نشسته بود بر اندوه تنهایی خویش هزار سال گریست ....
واین درخت از اشکهای آدم رویید...
مردم اطراف ،کهنه درخت گردوی پشت کوه را« اشک آدم » می خواندند....
از همانسالی که کدخدا گفت با خوردن یکدانه از گردوی اشک آدم ،شفا پیدا کرده ،دانه دانه گردوهایش دست به دست می شد به نیت شفا...!
آنقدر حرمت پیدا کرد که مردم وصیت می کردند وقتی روزیشان تمام شد ببرند پای اشک آدم دفنشان کنند ، تا مگر از همان مسیری که آدم به زمین آمد ، به بهشت بروند...!
اولین دختر آبادی که پرشالش را به شاخهٔ اشک آدم دخیل بست وبختش باز شد، هفت پاکوب از هفت آبادی اطراف تا پایش کشیده شد!
واشک آدم شد دار مراد...درخت آرزو....
این بود ....تا آن سالی که ....
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم...
محمدعلی ودود۱۳۹۶/۱/۲۱

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت سوم:
گردوی پیر ،
همان کهنه دَر نیم سوختهٔ امام زاده ، روبه سپیدار دل خاکستری کرد و گفت:
سالها پیش از درودگری پیر شنیدم چوب اگر به شوق جوانه زدن رطوبتش را نگه دارد دلش رنگ عوض می کند!
بعد آرام آرام از درون می پوسد، باخته می شود..
تو نه دیگر درختی، که کوششی بیهوده در جوانه زدن داری ، نه هیزمی که اینچنین وجودت باخته شود...!
تو چوبی ، واین باور، آغاز سفری تازه است ..زیستنی دگرگونه...
سپیدار چیزی نگفت.
عناب ،محو این گفتگو بود.
اقاقیا انگار فراموش کرده بود تقریبا چیزی از شاخه هایش باقی نمانده، روبه در کهنهٔ ایستاده کرد و گفت :
یعنی توهم روزی درخت بودی٬شاخه داشتی، گل داشتی؟
یعنی ماهم می توانیم مثل تو قواره شویم و قالبی نو داشته باشیم؟
عناب گفت:
برایمان بگو ،از سر گذشتت ، بگو چطور می شود قواره شویم، چه کنیم هیزم نباشیم....؟
و گردو از بهار آغاز کرد...
از سنبله، و رويیدن هر روزه بر شاخساری باشکوه در میان برگهای پهن درختی که نسلی از هزاران دانه مانند او را در خود می پرورید..
از باران گفت....از باد و آفتاب..
از تابستان...گذر فصلها ...
وپائیزی که سایهٔ سرنوشت مانند پرنده ای سیاه بر شاخه ای نشست که او برآن روئیده بود ...
صبح سرد پائیزی ،آفتاب تازه طلوع کرده بود که چند ضربهٔ محکم منقار پرنده سیاه، سرنوشتی تازه را برایش رقم زد...
به خود که آمد ،میان زمین و آسمان معلق بود ...
لحظه ای بعد آنچنان محکم به زمین خورد که پوست سبز جوانیش ، همان که همرنگ برگهای زیبای درخت بود ، به یکباره از تنش جداشد...!
گیج شده بود،!!!
هراسان در سراشیب زمین زیر پای درخت به هر طرف قل می خورد و به سمتی که نمی دانست کجاست می گریخت...
اما پرندهٔ سیاه سرنوشت جستی زد و در میان زمین وهوا اورا به منقار گرفت و پرواز کنان به آسمان برد...
دانهٔ گردو به خود که آمد درختی را دید که با آن همه عظمتش ،از کوچک ترین دانهٔ گردو کوچک تر می شد و رفته رفته مانند خاطره ای دور، محو و دست نیافتنی می نمود...
........
کلاغ سیاه آنقدر رفت تا به دشتی وسیع رسید ..
خسته و تشنه شده بود ،
نهر آبی دید...
فرود آمد، کمی آب خورد...و چند ضربهٔ منقار به دانهٔ گردو زد!
به این فکر افتاد بد نیست برود چند دانهٔ دیگر بیاورد!
همانجا کنار نهر ،زمین را سوراخ کرد، گردو را انداخت تویش و با خاک آنرا پوشاند تا بعدا سراغش بیاید.
وکلاغ هرگز باز نگشت....
ادامه دارد...
از خداوند برای همه برکت می طلبم...
محمدعلی ودود
۱۳۹۶/۱/۱۹

MOST RECENT

..
داستان
دوباره درخت..
قسمت پنجم:
...
اشک آدم شد دار مراد...درخت آرزو...
این بود... تا آن سالی که کدخدا مُرد و پای درخت دفنش کردند .
مردم ده به حرمتش هر پنج شنبهٔ آخر سال جمع میشدند سر گور کدخدا، در سایهٔ اشک آدم دعا می خواندند.
کم کم چینه ای چیدند و سقفی زدند و یکی گچبری کرد و دیگری حجاری.
چند نسل بعدهم چهار پنجرهٔ چوبی گره چینی کردند دور گور کشیدند شد ضریح ...
و نسلهای بعد قدمت درخت و امام زاده را یکی کردند و معتقد شدند این امام زاده از نوادگان حضرت آدم است و داستان اشک آدم را می گفتند!
رونق ده که بالا گرفت،
دهاتی های اطراف نظر تنگ شدند!
که چرا ده کورهٔ سفلا دارد می شود شهر ومسافران راه کج می کنند به آن سو..
عقل و انصاف را زمین گذاشتند پریدند پشت خرشیطان، دور هم جمع شدند که چه کنیم ،چه نکنیم ..
یکی گفت :
ماهم درخت بکاریم بشود دار مراد ،گفتند به عمرما که قد نمی دهد گور پدر بچه هامان!
دیگری گفت :
کاش امام زاده ای داشتیم!
گفتند:
ده کورهٔ سفلاهم ندارد ،اصلا اینها به دروغ و دلنگ این المشنگه را راه انداختند و خلق اله را می کشانند آنجا..
وسومین نفر که گفت :
اصلا این درخت بت است،
همه سکوت کردند...
...
هفت نفر به عهده گرفتند در راه رضای خدا گمنام و بی نشان، دفع کفر کنند شبانه مثل ابراهیم نبی بروند به بت شکنی .
سه شنبه شب ،هفت کوزه تیزآب و نشادر بردند بدور از چشم کسی ریختند پای اشک آدم و گریختند...
اشک آدم ،خشک شد ...
بهار که آمد جوانه نداد ، نه آن سال ،نه سال بعد ...
وآنهمه دخیل آرزو براندامش ماند و پوسید....ده که از رونق افتاد، پاکوبها سبز شد،آنقدر که دیگر نشانی از آنها نماند .
...
برای درخت اما این حال تازه ای بود ، سال اول که بهار ،بیدار شد خشکش زد، دید ریشه هایش قوت ندارد!
برگی نداد، اما دلش خوش بود به دخیلهای سبزی که مردم هنوز به شاخه هایش گره می زدند.
پیش خودش می گفت بهار سال بعد از نو جوانه می زنم...
....
بهار سال بعد ...
اشک آدم شد، خشکه دار.
چو افتاد که شگون ندارد دخیل بستن، به شاخهٔ مرده...
اشک آدم که شد خشکه دار،خشکه دار هم شد آینهٔ دق...
کدخدا و ریش سپیدها عقلشان را ریختند روی هم به شور نشستند
که هیبتش آدم را یاد ملک الموت می اندازد ،که این خشکه دار شگون ندارد کنار امام زاده اینطور خشکیده بماند و مردم بگویند اگر معجزه داشت درختش نمی خشکید!!!
به هرکه گفتند بیا ببرش، این مزد ،چوبش هم مال خودت، هیچکس زیر بار نرفت!
آخر نسلهابود که همه باور داشتند، در آخر الزمان یکنفر تخم جن شیطان زاده در هیئت انسان برتن اشک آدم تبر خواهد زد...
...
ادامه دارد... ودود
۱

.... ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت... قسمت چهارم:
...
همانجا کنار نهر ،زمین را سوراخ کرد، گردو را انداخت تویش و با خاک آنرا پوشاند تا بعدا سراغش بیاید...
وکلاغ هرگز باز نگشت....
......
تمام زمستان همانجا بود ...
دل تاریک وسرد خاک ، ساکت وبی حرکت....
تمام زمستان را در خودش زیست ،در پوستهٔ سخت و چوبینش ، همان که حتا منقار کلاغ هم درآن نفوذ نکرد...!
......
بهار که شد ،چیز تازه ای در مغز گردو جوشید ....
جنبشی لطیف که به آرامی پوستهٔ سخت را شکافت ....
در خاک سرد ریشه دواند...و گوهر زندگی را از دل این تودهٔ بی جان بیرون کشید...
جوانه زد ،و از تمامی تردید خاک گذشت تا به سطحی رسید که از دور آسمان پیدا بود...
آسمان آبی بود ، زمین سبز..نهر ،زلال و جاری ....
و...او، نو نهالی تازه رسته از پس هر آنچه پیش از این بود....
گذشته را به خاک سپرد ، وبرگهایش را بسوی آینده باز کرد...
آنقدر بهار و پاییز را دید ،تا شاخه هایش به بار نشست ونسلهایی از هزاران گردوی گرد سبز بر سر شاخه هایش رویید...
هزار بهار ....هزار پاییز ....و کرور کرور گردو و ثمر.....
.......
سالها بود که مردم برای چیدن گردو ،پاییز که میشد ،سراغ تک درخت کهنسال پشت کوه می رفتند....
بزرگترها می گفتند ،از بزرگترهایشان شنیده اند که وقتی آدم از بهشت رانده شد وبر زمین هبوط کرد ، همانجا که نشسته بود بر اندوه تنهایی خویش هزار سال گریست ....
واین درخت از اشکهای آدم رویید...
مردم اطراف ،کهنه درخت گردوی پشت کوه را« اشک آدم » می خواندند....
از همانسالی که کدخدا گفت با خوردن یکدانه از گردوی اشک آدم ،شفا پیدا کرده ،دانه دانه گردوهایش دست به دست می شد به نیت شفا...!
آنقدر حرمت پیدا کرد که مردم وصیت می کردند وقتی روزیشان تمام شد ببرند پای اشک آدم دفنشان کنند ، تا مگر از همان مسیری که آدم به زمین آمد ، به بهشت بروند...!
اولین دختر آبادی که پرشالش را به شاخهٔ اشک آدم دخیل بست وبختش باز شد، هفت پاکوب از هفت آبادی اطراف تا پایش کشیده شد!
واشک آدم شد دار مراد...درخت آرزو....
این بود ....تا آن سالی که ....
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم...
محمدعلی ودود۱۳۹۶/۱/۲۱

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت سوم:
گردوی پیر ،
همان کهنه دَر نیم سوختهٔ امام زاده ، روبه سپیدار دل خاکستری کرد و گفت:
سالها پیش از درودگری پیر شنیدم چوب اگر به شوق جوانه زدن رطوبتش را نگه دارد دلش رنگ عوض می کند!
بعد آرام آرام از درون می پوسد، باخته می شود..
تو نه دیگر درختی، که کوششی بیهوده در جوانه زدن داری ، نه هیزمی که اینچنین وجودت باخته شود...!
تو چوبی ، واین باور، آغاز سفری تازه است ..زیستنی دگرگونه...
سپیدار چیزی نگفت.
عناب ،محو این گفتگو بود.
اقاقیا انگار فراموش کرده بود تقریبا چیزی از شاخه هایش باقی نمانده، روبه در کهنهٔ ایستاده کرد و گفت :
یعنی توهم روزی درخت بودی٬شاخه داشتی، گل داشتی؟
یعنی ماهم می توانیم مثل تو قواره شویم و قالبی نو داشته باشیم؟
عناب گفت:
برایمان بگو ،از سر گذشتت ، بگو چطور می شود قواره شویم، چه کنیم هیزم نباشیم....؟
و گردو از بهار آغاز کرد...
از سنبله، و رويیدن هر روزه بر شاخساری باشکوه در میان برگهای پهن درختی که نسلی از هزاران دانه مانند او را در خود می پرورید..
از باران گفت....از باد و آفتاب..
از تابستان...گذر فصلها ...
وپائیزی که سایهٔ سرنوشت مانند پرنده ای سیاه بر شاخه ای نشست که او برآن روئیده بود ...
صبح سرد پائیزی ،آفتاب تازه طلوع کرده بود که چند ضربهٔ محکم منقار پرنده سیاه، سرنوشتی تازه را برایش رقم زد...
به خود که آمد ،میان زمین و آسمان معلق بود ...
لحظه ای بعد آنچنان محکم به زمین خورد که پوست سبز جوانیش ، همان که همرنگ برگهای زیبای درخت بود ، به یکباره از تنش جداشد...!
گیج شده بود،!!!
هراسان در سراشیب زمین زیر پای درخت به هر طرف قل می خورد و به سمتی که نمی دانست کجاست می گریخت...
اما پرندهٔ سیاه سرنوشت جستی زد و در میان زمین وهوا اورا به منقار گرفت و پرواز کنان به آسمان برد...
دانهٔ گردو به خود که آمد درختی را دید که با آن همه عظمتش ،از کوچک ترین دانهٔ گردو کوچک تر می شد و رفته رفته مانند خاطره ای دور، محو و دست نیافتنی می نمود...
........
کلاغ سیاه آنقدر رفت تا به دشتی وسیع رسید ..
خسته و تشنه شده بود ،
نهر آبی دید...
فرود آمد، کمی آب خورد...و چند ضربهٔ منقار به دانهٔ گردو زد!
به این فکر افتاد بد نیست برود چند دانهٔ دیگر بیاورد!
همانجا کنار نهر ،زمین را سوراخ کرد، گردو را انداخت تویش و با خاک آنرا پوشاند تا بعدا سراغش بیاید.
وکلاغ هرگز باز نگشت....
ادامه دارد...
از خداوند برای همه برکت می طلبم...
محمدعلی ودود
۱۳۹۶/۱/۱۹

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت دوم:
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد قدمزنان درحالی که در فکر فرورفته بود پی کارش رفت... همهٔ شاخه ها و کنده های انبار چوبفروش ، مات ومبهوت به در کهنهٔ نیم سوخته خیره شدند ، واقاقیا بود که ترقی صداداد و انگار دلش ترک خورد... هیچکس نمی دانست چه خبراست وعاقبت چه خواهد شد.
...
تنها در کهنهٔ گردوی پیر بود که می دانست چه خبراست ودنیا دست کیست، اورا که سالهای سال محرم راز و نیاز مردم بود ، وآنقدر حرمت داشت که تنش از دخیلهای سبزرنگ پوشانده می شد ، بعد از آنکه به آتش شمعی نیم سوخته شد، ازپاشنه درآوردند وبجایش در تازه ای آوردند برای امامزاده...
سالهادعا ونیایش شنیده وآموخته بود، ازاعماق دل سوخته اش آرزو می کرد که دوباره تنهٔ شکوه مند درختی باشد که تصویری دور ومبهم از آن درجانش نقش بسته بود.
هرچند نیم بیشترش در کشاکش سرنوشت سوخته بود اما محکم واستوار آنچنان تکیه به دیوار ایستادکه انگار هنوز برای زیارت باید از آستان او عبور کنند...! عناب که بیشتر شاخه هایش را زغال فروش برد وخونین دل تراز همیشه به سرنوشت تن سپرده بود روبه گردوی پیر کرد وگفت ٬ای هیزم نیم سوخته:
تو که سوختن را تجربه کرده ای ،برایمان از آتش بگو .... بگو چگونه از شعله های سرنوشت رستی؟؟؟
گردوی پیر که هنوز گل میخهایش را مانند نشان افتخار برسینه داشت روبه عناب بی تاب کرد وگفت:
آن زمان که تو دانه بودی ،من درختی بودم هزار ساله، وروزی که مرا به دست درودگر سپردند تو جوانه ای نورسته !
چوب از درخت نشان دارد وحتا اگر بسوزد وزغال شود باز اعتبارش به درختی است که بوده ،من اگر زغال هم شوم ،زغال گردو می شوم!
عناب که از خجالت سرخ تر شده بود دیگر چیزی نگفت .
سپیدار که رفته رفته جوانه هایش در تابش آفتاب پژمرده می شدند ودلش از نا امیدی خاکستری شده بود، آهی کشید وگفت :
هیزم هیزم است... افسوس بر آن شاخ وبرگی که داشتیم.
گردوی پیر ،همان کهنه در نیم سوختهٔ امام زاده ، روبه سپیدار دل خاکستری کرد و گفت:
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم....
محمدعلی ودود۱۳۹۶/۱/۱۵

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
داستان
دوباره درخت...
نوشتهٔ محمدعلی ودود
قسمت اول:
...
گاری هیزم فروش که راه افتاد ،چوبها نفس راحتی کشیدند.
انگار مردم شهر روز بروز بیشتر ذغال می سوزاندند!
انبار چوبفروش پرشده بود از تنه وشاخه وکنده...
تنهٔ عناب با آن گردی سرخ که مثل نگین عقیق میان طوق زرد رنگش خودنمایی می کرد را امروز صبح بریده وآورده بودند به انبار چوبفروشی...
سالها کنار حوضی پراز ماهی شاخسار گسترده بود ، همیشه آرزویش بود مثل ماهی های قرمز در حوض آبی رنگ شنا کند.
ماهی ها که می مردند ،چالشان می کردند پای همین درخت.
فصلش که می رسید دانه های قرمز عناب،روئیده بر سرشاخه هایش را تالاپی می انداخت توی حوض تا همراه ماهی ها شنا کنند.
...
مدتی بود که حوض ماهی نداشت ، اصلا آب نداشت ، آخردیگر کسی در آن خانه زندگی نمی کرد ..
...
کندهٔ سپیدار که به پهلو کنار دیوار خوابانده شده بود را پائیز آورده بودند، از اول بهار جوانه زده بود وامیدوار بود دوباره ریشه بزند وبرگردد به همان دورانی که درختی سرپابود با همان یال وکوپال.
آنطرف تر الوارهای چنار پیر که بعد از تخته شدن تازه فهمیدچه نقشهای زیبایی در دلش بوده، چیده شده بود، آنقدر زیبا که تقریبا یادش رفت همیشه آرزو داشت مثل پرنده هایی که سالها می آمدند ومی رفتند، لانه می ساختند و برشاخه شاخه هایش آوازعاشقانه می خواندند، تمام آرزویش پرنده بودن بود.
اقاقیا با شاخه هایش که روی هم تل انبار شده از همه نگران تر ، ترسش این بود که بار بعد نوبت او باشد، آخر از ذغال فروش شنیده بود که زغال اقاقیا دیر سوز است،طالب زیاد دارد...!
حاضر بود تن به هر اره وتبری بسپارد ،اما دوباره حتا برای لحظه ای درآغوش انبوه برگهای سبز وخوشه های معطر گلهای بهاریش پنهان شود...
روزها گذشت وهر روز زغال فروش می آمدو گاری خودرا پرمی کرد از تکه های شاخه وتنه هایی که چوبفروش دم دست می گذاشت...
دل عناب که خون بود، چنار واقاقیا وسپیدار هم روزگار بهتری نداشتند.
تن به سرنوشت سپرده بودند و روز بروز شیرهٔ حیات در وجودشان خشکتر می شد ، انگار باورشان به زندگی ترک می خورد...!
دیگر باورشان شده بود که هیزم اند وسرنوشتشان سوختن وخاکستر شدن.... تاآنکه..... ...... روزی او را در لابلای توده ای از چوبهای نیم سوختهٔ داخل گاری آوردند، وهمه را تل انبار کردند کنار باقی چوبها .
چوبفروش چشمش به او که افتادسری تکان داد وبه زحمت آنرا از میان کومهٔ چوبها بیرون کشید ،...به دیوار تکیه داد، مدتی عمیق به آن نگریست و بعد....
ادامه دارد....
از خداوند برای همه برکت می طلبم..⁦.
محمدعلی ودود

💫#منبت مشبک گردنبد با چوب گلابی
اولین کارم😊😍چطور شده؟؟🤔 #منبت‌ #منبت_کاری #مشبک #مشبک_منبت #مشبک_چوب
ممنونم از استاد خوبم که این هنرو به من آموزش داد😊@kherandish_15453957

...
ادبیات هنرهای چوبی...@wood_art_literature
...
جهانی بهتر...
...
اگر برای ارزشمند شدن :
مردم بجای تقلید ،به دنبال تحقیق باشند...
قاضی بجای دروغ،بدنبال راستی باشد..
دین بجای اندوه ،بدنبال شادی باشد...
قدرت بجای نخوت ،برای خدمت باشد...
سرباز بجای جنگ،بدنبال صلح باشد ..
وهنرمند بجای زشتی همواره بدنبال زیبایی باشد...
اینگونه آری....
جهان جای بهتری خواهد شد...
...
محمدعلی ودود
۱۳۹۶/۷/۱۸
...
...
...
#ادبیات_هنر #ادبیات_هنرهای_چوبی #ادبیات_معاصر #ادبیات_فارسی #نویسنده #محمدعلی_ودود #هنرهای_چوبی #منبت_کاری #مشبک_منبت #پیکرتراشی_چوب #میراث_معنوی #میراث_فرهنگی #دلنوشته_های_من#معرق_چوپ #معرقکاری #معرق_نقشبندی #فتوتنامه #دلنوشته #دلنوشته_های_من #دلنوشته_ها#هنرمندان_کرمانشاهی #kermanshah #kermanshahi #کرمانشاه #کرمانشاهیها#کودکانه#woodturning #woodworking #wood_art_literature

Most Popular Instagram Hashtags