[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#لیلی_سلطانی

106 posts

TOP POSTS

#عاشقانه_مذهبی (قسمت19)
روی پله ها نشستم،چند دقیقه بعد بنیامین عصبی اومد بیرون،بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت در خروجی!
سهیلی هم اومد بیرون،اطرافش رو نگاه میکرد،انگار دنبال من بود!
از روی پله ها بلند شدم.
_آقای سهیلی!
با شنیدن صدام،برگشت سمتم،سر به زیر اومد کنارم.
_به حراست دانشگاه گزارش دادم تو دانشگاه نمیتونه کاری کنه اما خارج از دانشگاه....
مکثی کرد و گفت:موبایلشو برای اطمینان گرفتم!
خجالت کشیدم،احساس میکردم دارم آب میشم!
سرم رو انداختم پایین،مِن مِن کنان گفتم:هی...هیچی نیست...
چی می گفتم به یه پسره غریبه؟!
تازه داشتم معنی شرم رو می فهمیدم!
نفسی تازه کردم:چیز خاصی بین مون نبود میخواست به بچه های کلاس و خانوادم بگه!
به چهره ش نگاه کردم،آروم و متفکر!
وقتی دید چیزی نمیگم گفت:از پدرتون اجازه گرفتید؟
با تعجب نگاهش کردم!
_بابت چی؟!
_اینکه دوست پسر داشته باشید؟!
خواستم بگم پسر احمق و بی شرم برم چه اجازه ای بگیرم که با لبخند گفت:هرچی تو دلتون گفتید به دیوار!
بند کیفش رو انداخت روی دوشش و گفت:وقتی انقدر براتون شرم آوره که پدرتون در جریان باشه پس چرا انجامش دادید؟!گفتم اجازه گرفتید سریع میخواستید فحشم بدید که بی حیا این چه حرفیه؟!پس چرا از پشت خنجر میزنید؟
با شنیدن حرف هاش لبم رو گزیدم،حرف حساب جواب نداشت!
با یاد پدر و برادرم قلبم ایستاد،داشتم از خجالت می مردم!
زل زد به پله های دانشگاه و گفت:من شناختی از شما ندارم اما یا چیزی تو زندگی تون گم کردید یا کم دارید که رفتید سراغ چیزی که جاش رو براتون پر کنه اگه اینطور نیست پس یه دلیل بدتر داره!
نفسی کشید و ادامه داد:من که کاره ای نیستم اما چندتا استاد خوب هستن معرفی کنم؟
نفس بلندی کشیدم،فکر کنم معنی نفسم رو فهمید!
_هیچکس به اندازه خودم نمیتونه کمکم کنه!
لبخندی زد.
_دقیقا!یه سوال بپرسم؟
آروم گفتم:بفرمایید!
_معنویات چقدر تو زندگی تون نقش داره؟
چیزی نگفتم،هیچ نقشی نداشتن!
اگر هم قبلا بود با خواست خودم نبود ظاهر بود برای رسیدن به امین!مثل امین بودن!برای خودم هیچی!
سکوت رو شکست:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!خدانگهدار!
از فکر اومدم بیرون،تازه یادم افتاد که از مشهد برگشته خواستم چیزی بگم که دیدم باهام فاصله داره!
با دست زدم به پیشونیم،ادبت رو قربون هانیه!
جمله آخرش پیچید تو گوشم:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!
نگاهی به آسمون کردم.
_هستی؟
به سهیلی که داشت میرفت اشاره کردم و ادامه دادم:اینم از اون بنده خوباته که وسیله میشن؟
انگار کسی کنارم بود،سرم رو برگردوندم اما هیچکس نبود!
بی اختیار گفتم:از رگ گردن نزدیکتر!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

❀ ❀:
ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

#عاشقانه_مذهبی (قسمت24)
استاد از کلاس بیرون رفت،سریع به بهار گفتم:پاشو بریم چادر رو پس بدم!
با خستگی بلند شد،همونطور که از کلاس بیرون میرفتیم گفت:هانی به نظرم باید از سهیلی هم تشکر کنی!
تمام ماجرا رو براش تعریف کرده بودم،با شک گفتم:روم نمیشه!تازه این طلبه س توقع تشکر از نامحرم نداره!
دستش رو به نشونه خاک بر سرت گرفت سمت سرم!
خنده م گرفت،از دانشگاه خارج شدیم و رفتیم به سمت حسینیه!
بهار چشم هاش رو بست و هوا رو داد تو ریه هاش همونطور گفت:آخی سال جدید میاد،هانی بی عصاب دلم برات تنگ میشه!
با حرص گفتم:من بی عصابم؟!
چشم هاش رو باز کرد،نگاهی بهم انداخت و گفت:نه کی گفته تو بی عصابی؟!
با خنده گونه ش رو بوسیدم و گفتم:الان که بی عصاب نیستم!خوبم که!
با تعجب گفت:خدایا خودت ختم به خیر کن،این یه چیزیش شده!
چیزی نگفتم،رسیدیم جلوی حسینیه خواستم در بزنم که خانم محمدی اومد بیرون با لبخند گفتم:سلام چقدر حلال زاده!
چادر رو از کیفم بیرون آوردم و گرفتم سمتش.
_بفرمایید دیروز یادم رفت پس بدم ببخشید!
لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم،اگه میخواستم پس میگرفتم!
سریع اضافه کرد:تازه گرفته بودمشا فکر نکنی قدیمیه نمیخوام،قسمت تو بود از روضه ی خانم!
_آخه....
دستم رو گرفت و گفت:آخه نداره!با اجازه ت من برم عجله دارم!
ازش خداحافظی کردیم،به چادر توی دستم نگاه کردم بهار گفت:سر کن ببینم چه شکلی میشی؟
سرم رو بلند کردم.
_آخه...
نذاشت ادامه بدم با حرص گفت:آخه و درد!هی آخه آخه!سر کن ببینم!
با تعجب نگاهش کردم.
_بهار دکتر لازمیا!
چند قدم ازش فاصله گرفتم یعنی ازت میترسم،نگاهی به آسمون انداختم و بعد بهار رو نگاه کردم زیر لب گفتم:خدایا خودت شفاش بده!
با خنده بشگونی از بازوم گرفت.
_هانیه خیلی بدی!
خنده م گرفت،حالم تو این چند روز چقدر عوض شده بود!
چادر رو سر کردم،بهار با شوق نگاهم کرد و گفت:خیلی بهت میاد!
با لبخند گفتم:اتفاقا تو فکرش بودم دوباره چادری بشم!
دستم رو گرفت و گفت:خب حاج خانم الان وقت تشکر از استاده!
_منو بکشی هم نمیام از سهیلی تشکر کنم والسلام!
بازوم رو گرفت و گفت:نپرسیدم که میخوای یا نه!
شروع کرد به راه رفتن من رو هم دنبال خودش میکشید،رسیدیم جلوی دانشگاه نفس نفس زنون گفت:بیا برو ارواح خاک باغچه تون!من دیگه نا ندارم!
با حرص نگاهش کردم،از طرفی هم احساس میکردم باید از سهیلی تشکر کنم!
با تردید وارد دانشگاه شدم،از چند نفر سراغش رو گرفتم،یکی از پسرها گفت تو یکی از کلاس ها با چند نفر جلسه داره!

ادامه در کامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

عاشقانه بچه شیعه:
الا یاایها العشقم غلط ڪردم
بیا برگرد.... بلاڪم ڪردہ باشے هم تو را من چشم در راهم...😢
#معشوق_شاعرو_بلاڪ_ڪرده☹️😁
#لیلی_سلطانی
#F
@asheghane_haye_shiieh

متنی زیبا از سرکار خانم لیلی سلطانی:
.
.

#عاشقانه مذهبی
چای را میگردانم و به تو میرسم،سر به زیری،همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر میکنی!
آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت میگویی،از خانواده ی مهربان و بافرهنگت!از دین و ایمانت!مال و ثروتی نداری،یک شغل معمولی و یک مدرک دانشگاهی،اما مردانه میگویی نان حلال درمی آوری و تلاش میکنی،خانواده راضی نیست خب دلشان بهترین ها را برای دخترشان میخواهد،اما من دلم میان چشمان معصوم و ته ریشت میگردد،صدای محکم مردانه ات دلم را لرزاند،به اصرار خانواده ی تو به خلوت میرویم تا ببینیم نظر من چه میشود!
بلند میشوم،پشت سرم به حیاط می آیی،کنار گلدان های شمعدانی مینشینم،با فاصله کنارم مینشینی و میگویی:نه بابا پولدارم!نه حقوقم میتونه یه زندگی آنچنانی بسازه!اما آدمم!پیرو مولا علی و عاشق حسین!منم و یه مدرک دانشگاهی،شغلم به رشته م میخوره،یه ماشینی هم دارم،خونه هم خدا بزرگه اگه بانو افتخار بدن به برکت وجودتون و لطف خدا میخریم!
منظورت از بانو من بودم!اصلا نام علی را آوردی فهمیدم چرا دلم به تو گره خورد!چیزی نمیگویم و ادامه میدهی:اخلاق و رفتارم رو نمیتونم بگم شاید بگید از خودم تعریف میکنم!
خنده ام میگیرد چه اعتماد به نفسی داری آقا!خودت هم لبخندی به لب داری!
باز ادامه میدهی:نمیتونم عروسی چندصد ملیونی بگیرم اما قول میدم در حد توانم کم نذارم!
ماه_عسل هم هرجا تصمیم گرفته بشه جز خارج از ایران بچه پولدار که نیستم!
بچه مذهبی ام اما معتدل!نماز و روزه م همیشه سرجاشه باهاشون آرامش میگیرم!دنیام هیات حسین!وسعم به این میرسه که هرسال بریم پابوس امام_هشتم و جنوب!
نظر شما چیه؟منتظر باشم فکر کنید و خبر بدید؟
بلند میشوم،چادرم را مرتب میکنم و همانطور که به سمت جمع میروم میگویم:علی باش فاطمه ات می شوم... نوشته:
#لیلی_سلطانی

#عاشقانه_مذهبی (قسمت13)
رو به بنیامین گفتم:ممنون خدافظ!
دستم رو گرفت،عادت کرده بودم!
_فردا بیام دنبالت باهم بریم دانشگاه؟
دستم رو از دستش کشیدم بیرون.
_نه با،بابا میرم بای!
مثل بچه ها گفت:دلم تنگ میشه!
حسی بهش نداشتم میخواستم باهاش بهم بزنم!
به لبخند کم رنگی اکتفا کردم و پیاده شدم!
بوق زد،نفسمو با حرص دادم بیرون،براش دست تکون دادم دستشو برد بالا و رفت!
با دستمال کاغذی برق لبم رو پاک کردم راه افتادم سمت خونه،مریم همونطور که چادرشو مرتب میکرد به سمتم می اومد،با لبخند گفت:سلام خوبی؟
دستم رو به سمتش دراز کردم.
_سلام ممنون تو خوبی؟
همونطور که دستم رو میگرفت گفت:قوربونت.
سرکوچه رو نگاه کرد و گفت:امین اومد من برم!
نگاه سنگینم رو از زمین تا امین حمل کردم،مثل همیشه وجودش روحم رو آزار می داد اما دیگه برام مهم نبود،دیگه برای این هانیه مهم نبود شده بودم آدم یخی،به این حال عادت کرده بودم،امین و خاطراتش چندوقت یکبار نمکدون میشدن میپاشیدن روی زخم های کهنم اما خبری از علاقه نبود!
وارد خونه شدم،مادرم داشت حیاط رو میشست آروم سلام کردم و وارد پذیرایی شدم!
مادرم پشت سرم اومد داخل.
_هانیه!
برگشتم سمتش.
_بله مامان!
نشست رو مبل،به مبل کناریش اشاره کرد.
_بیا بشین!
بی حرف کنارش نشستم.با غصه نگاهم کرد.
_قراره برات خواستگار بیاد!
پام رو انداختم رو پام.
_مامان جان من تازه هیجده سال رو تموم کردم،تازه دارم میرم دانشگاه رو دستتون موندم؟
با اخم نگاهم کرد:نه خیر!ولی بسه این حالت!شدی عین یه تیکه یخ،دوساله فقط ازت سلام،صبح به خیر،شب به خیر،خسته نباشی،خداحافظ میشنویم!هانیه چرا این کار رو با خودت میکنی؟
بی حوصله گفتم:نمیدونم!روانشناس هایی که میری پیششون میگن شوکه!
با عصبانیت نگاهم کرد:بس نیست این شوک؟!هانیه یادت بیارم که سال سوم همه درس ها رو به زور قبول شدی؟یادت بیارم به زور کنکور قبول شدی کجا؟!دانشگاه آزاد قم رشته حسابداری،خانم مهندس!به خودت بیا!
از رو مبل بلند شدم.
_چشم به خودم میام،به در و دیوار که نمیام!
همونطور که میرفتم تو اتاقم گفتم:خواستگار بیاد فقط سنگ رو یخ میشید من از این اتاق تکون نمیخورم!
_شهریار چرا باید پای تو بسوزه؟!
با تعجب برگشتم سمتش!
_مگه شهریار رو چی کار کردم؟!
جدی نگاهم کرد.
_شهریار عاطفه رو دوست داره بخاطره تو....
نذاشتم ادامه بده سریع اما با خونسردی گفتم:میدونم مامان جان اما لطفا کسی برای من فداکاری نکنه!نگران نباشید عاطفه رو ترور نمیکنم،قرار خواستگاری رو بذار!
در اتاق رو بستم،به حیاطمون خیره شدم،دوسال پیش اولین کاری که کردم اتاقم رو با شهریار عوض کردم!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

عاشقانه بچه شیعه:
از پشت تریبونِ دلم عشق چنین گفت
محبوب تو زيباست،قشنگ است ملیح است😍
اعضاے وجودم همـہ فریاد ڪشیدند
احسنت!صحیح است،صحیح ا‌ست صحیح‌ است!
#صحیح_است
#لیلی_سلطانی
#F
@Asheghane_haye_shiieh

#عاشقانه_مذهبی (قسمت42)
وارد حیاط دانشگاه شدم،چند قدم بیشتر برنداشته بودم که بهار بدو بدو به سمتم اومد و دستش رو زد روی شونه م:بَه عروس خانم!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:اولاً سلام،دوماً نه به باره نه به داره چرا جار میزنی؟!
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:سلام عروس! اگه به دار و بار و در و پنجره نبود که مامانش نمی اومد خونه تون شمام اجازه نمی دادی بیان!
همونطور که قدم بر می داشتم گفتم:بیا بریم کلاس دیر میشه!
بهار نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:ده دیقه مونده بیا تعریف کن ببینم چی شد!
پوفی کردم و گفتم:وا چی بشه؟! هیچی نشد!
بهار چشم هاش رو ریز کرد و گفت:خب بابا حمیدی رو نخوردم!
خواستم کلاس بذارم و شوخی کنم همونطور که با دست گوشه ی چادرم رو گرفته بودم گفتم:بهار من که قبول نمی کردم مامانش خیلی گیر بود کم مونده بود بگم سمج بسه دیگه چقدرم بداخلاق و بد عُنق!
همونطور که دست هام رو تکون میدادم ادامه دادم:هی اصرار پشت اصرار آخر قبول کردم بابام اجازه بده بیان،از این زنای کَنه بود!
بهار همونطور که به پشت سرم زل زده بود گفت:شنید!
با دهن باز به صورتش خیره شدم،چندبار دهنم رو تکون دادم به زور سرم رو برگردوندم کسی رو ندیدم چندتا از بچه های دانشگاه در حال رفت و آمد بودن رو به بهار گفتم:حمیدی پشت سرم بود؟!
زل زد به چشم هام و گفت:نه بابا توام،وگرنه الان مچاله شده بودی کف زمین! سهیلی رو میگم،انگار بلندگو قورت دادی!
داشت می اومد صداتو که شنید مکث کرد پرونده ی غیبتم پیش سهیلی رد کردی!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:درد نگیری فکر کردم حمیدی پشت سرم بوده!
بازوم رو گرفت،با تعجب گفتم:راستی بهار من اصلا تو مغزم نمیگنجه حمیدی اومده خواستگاریم آخه چیزی ازش حس نکرده بودم.
بهار با شیطنت نگاهم کرد و گفت:از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به توی دارد!
با چشم هاش به جایی اشاره کرد،رد نگاهش رو گرفتم حمیدی نزدیک ما راه می اومد با دیدن نگاه من لبخند کم رنگی زد،خواست بیاد سمتمون که سهیلی از پشت دست روی شونه ش گذاشت و گفت:مهدی بیا کارت دارم!
قیافه ی سهیلی جدی و کمی اخم آلود بود.
متوجه نگاه خیره م شد سرش رو بلند کرد اما نگاهش به من نبود!
سریع نگاهم رو ازش گرفتم و با بهار وارد ساختمون دانشگاه شدیم
ادامه در هشت کامنت اول
لطفا زیر این پست کامنت نذارید
چیزی که این پیج زیاد داره پست!
راه دورم نرید همین پست بغلی (قبلی)😂
اونجا کامنت بذارید🌹
کامنت های این پست بدون جواب حذف میشه

MOST RECENT

Most Popular Instagram Hashtags