[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#لیلی_سلطانی

104 posts

TOP POSTS

#عاشقانه_مذهبی (قسمت19)
روی پله ها نشستم،چند دقیقه بعد بنیامین عصبی اومد بیرون،بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت در خروجی!
سهیلی هم اومد بیرون،اطرافش رو نگاه میکرد،انگار دنبال من بود!
از روی پله ها بلند شدم.
_آقای سهیلی!
با شنیدن صدام،برگشت سمتم،سر به زیر اومد کنارم.
_به حراست دانشگاه گزارش دادم تو دانشگاه نمیتونه کاری کنه اما خارج از دانشگاه....
مکثی کرد و گفت:موبایلشو برای اطمینان گرفتم!
خجالت کشیدم،احساس میکردم دارم آب میشم!
سرم رو انداختم پایین،مِن مِن کنان گفتم:هی...هیچی نیست...
چی می گفتم به یه پسره غریبه؟!
تازه داشتم معنی شرم رو می فهمیدم!
نفسی تازه کردم:چیز خاصی بین مون نبود میخواست به بچه های کلاس و خانوادم بگه!
به چهره ش نگاه کردم،آروم و متفکر!
وقتی دید چیزی نمیگم گفت:از پدرتون اجازه گرفتید؟
با تعجب نگاهش کردم!
_بابت چی؟!
_اینکه دوست پسر داشته باشید؟!
خواستم بگم پسر احمق و بی شرم برم چه اجازه ای بگیرم که با لبخند گفت:هرچی تو دلتون گفتید به دیوار!
بند کیفش رو انداخت روی دوشش و گفت:وقتی انقدر براتون شرم آوره که پدرتون در جریان باشه پس چرا انجامش دادید؟!گفتم اجازه گرفتید سریع میخواستید فحشم بدید که بی حیا این چه حرفیه؟!پس چرا از پشت خنجر میزنید؟
با شنیدن حرف هاش لبم رو گزیدم،حرف حساب جواب نداشت!
با یاد پدر و برادرم قلبم ایستاد،داشتم از خجالت می مردم!
زل زد به پله های دانشگاه و گفت:من شناختی از شما ندارم اما یا چیزی تو زندگی تون گم کردید یا کم دارید که رفتید سراغ چیزی که جاش رو براتون پر کنه اگه اینطور نیست پس یه دلیل بدتر داره!
نفسی کشید و ادامه داد:من که کاره ای نیستم اما چندتا استاد خوب هستن معرفی کنم؟
نفس بلندی کشیدم،فکر کنم معنی نفسم رو فهمید!
_هیچکس به اندازه خودم نمیتونه کمکم کنه!
لبخندی زد.
_دقیقا!یه سوال بپرسم؟
آروم گفتم:بفرمایید!
_معنویات چقدر تو زندگی تون نقش داره؟
چیزی نگفتم،هیچ نقشی نداشتن!
اگر هم قبلا بود با خواست خودم نبود ظاهر بود برای رسیدن به امین!مثل امین بودن!برای خودم هیچی!
سکوت رو شکست:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!خدانگهدار!
از فکر اومدم بیرون،تازه یادم افتاد که از مشهد برگشته خواستم چیزی بگم که دیدم باهام فاصله داره!
با دست زدم به پیشونیم،ادبت رو قربون هانیه!
جمله آخرش پیچید تو گوشم:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!
نگاهی به آسمون کردم.
_هستی؟
به سهیلی که داشت میرفت اشاره کردم و ادامه دادم:اینم از اون بنده خوباته که وسیله میشن؟
انگار کسی کنارم بود،سرم رو برگردوندم اما هیچکس نبود!
بی اختیار گفتم:از رگ گردن نزدیکتر!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

#شمع#هدیه_خاص #لیلی_سلطانی #آیه_های_جنون
هدیه ای کوچک تقدیم میشه به نویسنده ی خوب و جوان و مستعد خانم لیلی سلطانی که قلم زیباش بسیار دوست داشتنی است
شما رو به خواندن داستان زیبای آیه های جنون دعوت میکنم
@leilysoltaniii
@leilysoltaniii
@leilysoltaniii

❀ ❀:
ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی
#محمدباقر_فغفوری
#مجری_صحنه #مجری_رسانه

#عاشقانه_مذهبی (قسمت24)
استاد از کلاس بیرون رفت،سریع به بهار گفتم:پاشو بریم چادر رو پس بدم!
با خستگی بلند شد،همونطور که از کلاس بیرون میرفتیم گفت:هانی به نظرم باید از سهیلی هم تشکر کنی!
تمام ماجرا رو براش تعریف کرده بودم،با شک گفتم:روم نمیشه!تازه این طلبه س توقع تشکر از نامحرم نداره!
دستش رو به نشونه خاک بر سرت گرفت سمت سرم!
خنده م گرفت،از دانشگاه خارج شدیم و رفتیم به سمت حسینیه!
بهار چشم هاش رو بست و هوا رو داد تو ریه هاش همونطور گفت:آخی سال جدید میاد،هانی بی عصاب دلم برات تنگ میشه!
با حرص گفتم:من بی عصابم؟!
چشم هاش رو باز کرد،نگاهی بهم انداخت و گفت:نه کی گفته تو بی عصابی؟!
با خنده گونه ش رو بوسیدم و گفتم:الان که بی عصاب نیستم!خوبم که!
با تعجب گفت:خدایا خودت ختم به خیر کن،این یه چیزیش شده!
چیزی نگفتم،رسیدیم جلوی حسینیه خواستم در بزنم که خانم محمدی اومد بیرون با لبخند گفتم:سلام چقدر حلال زاده!
چادر رو از کیفم بیرون آوردم و گرفتم سمتش.
_بفرمایید دیروز یادم رفت پس بدم ببخشید!
لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم،اگه میخواستم پس میگرفتم!
سریع اضافه کرد:تازه گرفته بودمشا فکر نکنی قدیمیه نمیخوام،قسمت تو بود از روضه ی خانم!
_آخه....
دستم رو گرفت و گفت:آخه نداره!با اجازه ت من برم عجله دارم!
ازش خداحافظی کردیم،به چادر توی دستم نگاه کردم بهار گفت:سر کن ببینم چه شکلی میشی؟
سرم رو بلند کردم.
_آخه...
نذاشت ادامه بدم با حرص گفت:آخه و درد!هی آخه آخه!سر کن ببینم!
با تعجب نگاهش کردم.
_بهار دکتر لازمیا!
چند قدم ازش فاصله گرفتم یعنی ازت میترسم،نگاهی به آسمون انداختم و بعد بهار رو نگاه کردم زیر لب گفتم:خدایا خودت شفاش بده!
با خنده بشگونی از بازوم گرفت.
_هانیه خیلی بدی!
خنده م گرفت،حالم تو این چند روز چقدر عوض شده بود!
چادر رو سر کردم،بهار با شوق نگاهم کرد و گفت:خیلی بهت میاد!
با لبخند گفتم:اتفاقا تو فکرش بودم دوباره چادری بشم!
دستم رو گرفت و گفت:خب حاج خانم الان وقت تشکر از استاده!
_منو بکشی هم نمیام از سهیلی تشکر کنم والسلام!
بازوم رو گرفت و گفت:نپرسیدم که میخوای یا نه!
شروع کرد به راه رفتن من رو هم دنبال خودش میکشید،رسیدیم جلوی دانشگاه نفس نفس زنون گفت:بیا برو ارواح خاک باغچه تون!من دیگه نا ندارم!
با حرص نگاهش کردم،از طرفی هم احساس میکردم باید از سهیلی تشکر کنم!
با تردید وارد دانشگاه شدم،از چند نفر سراغش رو گرفتم،یکی از پسرها گفت تو یکی از کلاس ها با چند نفر جلسه داره!

ادامه در کامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

عاشقانه بچه شیعه:
الا یاایها العشقم غلط ڪردم
بیا برگرد.... بلاڪم ڪردہ باشے هم تو را من چشم در راهم...😢
#معشوق_شاعرو_بلاڪ_ڪرده☹️😁
#لیلی_سلطانی
#F
@asheghane_haye_shiieh

متنی زیبا از سرکار خانم لیلی سلطانی:
.
.

#عاشقانه مذهبی
چای را میگردانم و به تو میرسم،سر به زیری،همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر میکنی!
آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت میگویی،از خانواده ی مهربان و بافرهنگت!از دین و ایمانت!مال و ثروتی نداری،یک شغل معمولی و یک مدرک دانشگاهی،اما مردانه میگویی نان حلال درمی آوری و تلاش میکنی،خانواده راضی نیست خب دلشان بهترین ها را برای دخترشان میخواهد،اما من دلم میان چشمان معصوم و ته ریشت میگردد،صدای محکم مردانه ات دلم را لرزاند،به اصرار خانواده ی تو به خلوت میرویم تا ببینیم نظر من چه میشود!
بلند میشوم،پشت سرم به حیاط می آیی،کنار گلدان های شمعدانی مینشینم،با فاصله کنارم مینشینی و میگویی:نه بابا پولدارم!نه حقوقم میتونه یه زندگی آنچنانی بسازه!اما آدمم!پیرو مولا علی و عاشق حسین!منم و یه مدرک دانشگاهی،شغلم به رشته م میخوره،یه ماشینی هم دارم،خونه هم خدا بزرگه اگه بانو افتخار بدن به برکت وجودتون و لطف خدا میخریم!
منظورت از بانو من بودم!اصلا نام علی را آوردی فهمیدم چرا دلم به تو گره خورد!چیزی نمیگویم و ادامه میدهی:اخلاق و رفتارم رو نمیتونم بگم شاید بگید از خودم تعریف میکنم!
خنده ام میگیرد چه اعتماد به نفسی داری آقا!خودت هم لبخندی به لب داری!
باز ادامه میدهی:نمیتونم عروسی چندصد ملیونی بگیرم اما قول میدم در حد توانم کم نذارم!
ماه_عسل هم هرجا تصمیم گرفته بشه جز خارج از ایران بچه پولدار که نیستم!
بچه مذهبی ام اما معتدل!نماز و روزه م همیشه سرجاشه باهاشون آرامش میگیرم!دنیام هیات حسین!وسعم به این میرسه که هرسال بریم پابوس امام_هشتم و جنوب!
نظر شما چیه؟منتظر باشم فکر کنید و خبر بدید؟
بلند میشوم،چادرم را مرتب میکنم و همانطور که به سمت جمع میروم میگویم:علی باش فاطمه ات می شوم... نوشته:
#لیلی_سلطانی

#عاشقانه_مذهبی (قسمت13)
رو به بنیامین گفتم:ممنون خدافظ!
دستم رو گرفت،عادت کرده بودم!
_فردا بیام دنبالت باهم بریم دانشگاه؟
دستم رو از دستش کشیدم بیرون.
_نه با،بابا میرم بای!
مثل بچه ها گفت:دلم تنگ میشه!
حسی بهش نداشتم میخواستم باهاش بهم بزنم!
به لبخند کم رنگی اکتفا کردم و پیاده شدم!
بوق زد،نفسمو با حرص دادم بیرون،براش دست تکون دادم دستشو برد بالا و رفت!
با دستمال کاغذی برق لبم رو پاک کردم راه افتادم سمت خونه،مریم همونطور که چادرشو مرتب میکرد به سمتم می اومد،با لبخند گفت:سلام خوبی؟
دستم رو به سمتش دراز کردم.
_سلام ممنون تو خوبی؟
همونطور که دستم رو میگرفت گفت:قوربونت.
سرکوچه رو نگاه کرد و گفت:امین اومد من برم!
نگاه سنگینم رو از زمین تا امین حمل کردم،مثل همیشه وجودش روحم رو آزار می داد اما دیگه برام مهم نبود،دیگه برای این هانیه مهم نبود شده بودم آدم یخی،به این حال عادت کرده بودم،امین و خاطراتش چندوقت یکبار نمکدون میشدن میپاشیدن روی زخم های کهنم اما خبری از علاقه نبود!
وارد خونه شدم،مادرم داشت حیاط رو میشست آروم سلام کردم و وارد پذیرایی شدم!
مادرم پشت سرم اومد داخل.
_هانیه!
برگشتم سمتش.
_بله مامان!
نشست رو مبل،به مبل کناریش اشاره کرد.
_بیا بشین!
بی حرف کنارش نشستم.با غصه نگاهم کرد.
_قراره برات خواستگار بیاد!
پام رو انداختم رو پام.
_مامان جان من تازه هیجده سال رو تموم کردم،تازه دارم میرم دانشگاه رو دستتون موندم؟
با اخم نگاهم کرد:نه خیر!ولی بسه این حالت!شدی عین یه تیکه یخ،دوساله فقط ازت سلام،صبح به خیر،شب به خیر،خسته نباشی،خداحافظ میشنویم!هانیه چرا این کار رو با خودت میکنی؟
بی حوصله گفتم:نمیدونم!روانشناس هایی که میری پیششون میگن شوکه!
با عصبانیت نگاهم کرد:بس نیست این شوک؟!هانیه یادت بیارم که سال سوم همه درس ها رو به زور قبول شدی؟یادت بیارم به زور کنکور قبول شدی کجا؟!دانشگاه آزاد قم رشته حسابداری،خانم مهندس!به خودت بیا!
از رو مبل بلند شدم.
_چشم به خودم میام،به در و دیوار که نمیام!
همونطور که میرفتم تو اتاقم گفتم:خواستگار بیاد فقط سنگ رو یخ میشید من از این اتاق تکون نمیخورم!
_شهریار چرا باید پای تو بسوزه؟!
با تعجب برگشتم سمتش!
_مگه شهریار رو چی کار کردم؟!
جدی نگاهم کرد.
_شهریار عاطفه رو دوست داره بخاطره تو....
نذاشتم ادامه بده سریع اما با خونسردی گفتم:میدونم مامان جان اما لطفا کسی برای من فداکاری نکنه!نگران نباشید عاطفه رو ترور نمیکنم،قرار خواستگاری رو بذار!
در اتاق رو بستم،به حیاطمون خیره شدم،دوسال پیش اولین کاری که کردم اتاقم رو با شهریار عوض کردم!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

MOST RECENT

❤💕❤ ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش ، خدا " ثبّت لنا اقدامِنا "...!!! #لیلی_سلطانی ❤💕❤ #لینک_کانال_تلگرام_در_بیو_پیج_قرار_دارد...👆👆👆

..
ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا " ثبّت لنا اقدامِنا "...!!!
F💏

#لیلی_سلطانی

...
ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا...
در رَہ عشقش خدا " ثبّت لنا اقدامِنا "...!!! 💠تو فقط باش... #دوستت_دارم #عشق #وصل #فراق #درد #پنجشنبه_فیروزه_ای #سارا_عرفانی #شعر #لیلی_سلطانی #طور_لب_تو #آیت_الله_جرجانی
#عرفان ⚹جز تو در زمین حبی ندارم ای همراهم تا خدا....
#برادر_بهشتی

#شمع#هدیه_خاص #لیلی_سلطانی #آیه_های_جنون
هدیه ای کوچک تقدیم میشه به نویسنده ی خوب و جوان و مستعد خانم لیلی سلطانی که قلم زیباش بسیار دوست داشتنی است
شما رو به خواندن داستان زیبای آیه های جنون دعوت میکنم
@leilysoltaniii
@leilysoltaniii
@leilysoltaniii

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی
#محمدباقر_فغفوری
#مجری_صحنه #مجری_رسانه

.
#سه_نقطه
#سه_نقطه_گرافی
.
.
دو قدم مانده به به عاشق شدنت
با من باش
من به اعجاز دعا های خود ایمان دارم...
.
.
#مریم_صفری
.
.
.
.
طراحی شده برای داستان #آیه_های_جنون
#قسمت_پنجاه_و_هشتم
نویسنده سرکار خانم #لیلی_سلطانی@leilysoltaniii
.
.
.
#عاشق_شدنت
#اعجاز
#دعا
#دعاهای_خود
#ایمان
#ناگفته
#ناگفته_ها
#با_من_باش

🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴یاعلی🥀 ✍🏻عبایت را از دستگیرہ ے در جدا میڪنے و اولین قدم را روے قلب ڪوچہ میگذارے.
بہ سمت در برمیگردے،غازها با نگرانے نگاهت میڪنند و فریاد میزنند.
لبخند شیرینے میزنے و دستت را بہ نشانہ ے خداحافظے بالا مے آورے،در را آرام میبندے.
ڪاش در دخیل عبایت نمیشد!
در بہ وقتش چرا وفا نداشت؟!
آرام قدم برمیدارے،با هر قدمت خاڪ زار میزند.
نسیم شروع بہ نوازش صورت و شانہ هایت میڪند.
پشت سرت مے ایستد و عبایت را محڪم میگیرد التماس میڪند:نرو!
صدایے بہ گوشت میرسد.
صداے نسیم نیست.
مے ایستے.
صدا بیشتر میشود.
صداے تڪان دادن گهوارہ و قهقهہ هاے محسن!
قدم هایت را تندتر میڪنے،چرا راہ مسجد در نظرت دور شدہ؟! قلبت...صدا قلبت را شڪافت... همانطور ڪہ قدم برمیدارے بہ خانہ هاے ڪوفہ نگاہ میڪنے.
دل نگران یتیمانِ...ببخشید یتیمان نہ،دل نگران فرزندات هستے بابایِ بچہ هاے ڪوفہ!
میدانے حسن (ع) هست،دلت قرص است.
از ڪوچہ خارج میشوے،برگرد و ببین ڪوچہ چطور پشت سرت اشڪ میریزد.
قربان تنهایے ات بروم این ها هیچ!
نمیگویے چاہ بے همدم میشود؟! پس از این شب چہ ڪسے چاہ را در آغوش بگیرد و مروارید چشمانش را نثارش ڪند؟! چہ ڪسے براے چاہ لالایی"موُلایَ يا موُلا"بخواند؟!
چہ ڪسے مثل تو تنهاست ڪہ چاہ هاے ڪوفہ را رونق بخشد؟! مردم مدینہ و ڪوفہ نمیدانند یڪ عمر اشڪ هاے تو دیارشان را آباد ڪرد!
از ڪوچہ ها عبور میڪنے و بہ مسجد میرسے.
با شوق خاصے وارد مسجد میشوے،چشمانت را دور مسجد میگردانے ببینے آمدہ یا نہ.
نگاهت رویش متوقف میشود،سعے دارد خودش را پنهان ڪند.
لبخندت عمیق تر میشود.
بہ نماز مے ایستے،پشت سرت قامت میبندند.
برعڪس حالِ خوشِ تو،ندانستہ دل جمعیت آشوب است،نمیدانند چرا دلشان رضا نیست امروز قامت بہ نماز ببندے!
اذان میگویی:
_اللہ اڪبر
صدایت در جهان مے پیچد،آغاز میشود.
ابن ملجم با خودش چہ فڪر ڪرده؟
ڪہ سر نماز تو را از پا بیاندازد؟! ثانیہ ها میگذرد،قصد سجدہ میڪنے،شمشیر بالا میرود.
بہ سجدہ میروے،شمشیر فرود مے آید.
ابن ملجم شق القمر ڪرد!
لحظہ ها میگذرد،چرا از سجدہ بلند نمیشوے؟
منتظرند مولا!
لبخند ملیحے روے لبت نشستہ،چند دانہ اشڪ از گوشہ چشمت سُر میخورد.
اشڪ شوق!
خون سرت سجادہ را در خودش غرق ڪردہ.
خون سر ڪہ نہ...خونِ دل و غیرتت.
بیست و اندے سال خون دل خوردے،ڪاش سرت را نبندند بگذارند این خونِ دل بیرون بریزد.
لبخندت عمیق و عمیق تر میشود.
_فُزْتُ وَ رَبِّ الكَعْبَة!
بہ خداے ڪعبہ ڪہ رستگار شدے. فاطمہ (س)براے استقبال آمادہ شو.
#لیلی_سلطانی

.
#سه_نقطه
#سه_نقطه_گرافی
. .
خبر داری که چشمانم به دنبال تو میگردد...
.
.
طرح داستان "آیه های جنون"
قسمت سی و هفتم
.
نویسنده : سرکار خانم لیلی سلطانی --> @leilysoltaniii .
.
عکاس : @miino0o0
.
.
#آیه_های_جنون
#لیلی_سلطانی
#سفارشی
#داستان_آیه_های_جنون
#ناگفته
#ناگفته_ها
#داستان
#رمان
#چشمانم
#دنبال_تو
#خبر_داری

.
#سه_نقطه
#سه_نقطه_گرافی .
خلوتم با عطر یادت غوغاست...
.
طرح داستان " آیه های جنون "
قسمت سی و ششم
نویسنده : سرکار خانم لیلی سلطانی -> @leilysoltaniii
.
داستان طرفدار زیاد داره ، پیشنهاد میشه حتما بخونید :)
.
#سفارشی
#ناگفته
#ناگفته_ها
#آیه_های_جنون
#لیلی_سلطانی
#خلوت
#خلوتم
#عطر
#یادت
#غوغا
#داستان
#داستان_آیه_های_جنون

.
#سه_نقطه
#سه_نقطه_گرافی
#سفارشی
.
عشق همین چشم من و حال پریشان توست...
.
طرح داستان "ایه های جنون"
قسمت سی و پنجم
نویسنده : سرکار خانم لیلی سلطانی = @leilysoltaniii
.
برای خوندن داستان ، به پیجشون مراجعه کنید
پیشنهاد میکنم حتمااا بخونید👌🏻👌🏻👌🏻
.
#آیه_های_جنون
#لیلی_سلطانی
#عشق
#چشم
#چشم_من
#حال
#حال_پریشان
#حال_تو
#حال_پریشان_تو
#داستان
#داستان_آیه_های_جنون
#شعرگرافی
#شعر_گرافی
#تکست_گرافی

.
.
محمدے سریع دستم رو گرفت با شرمندگے گفت:
ایام فاطمیه اس. تو رو خدا دل شڪستہ از پیشم نرو!
دلم لرزید، #ایام_فاطمیہ بود!
صداے زن پیچید تو گوشم؛ "دخترم!"
.
سهیلے رفت سمت حسینیہ،من هم دنبال محمدے ڪشیدہ شدم تو حسینیہ،

با خجالت بہ جمع نگاہ ڪردم و گفتم:
من #چادر ندارم، یہ جورے میشم!
محمدے لبخندے زدے و گفت:الان برات میارم! .
سر بہ زیر نشستم آخر مجلس،محمدے با چادرے مشڪے اومد سمتم و گفت:بفرمایید!
چادر رو از دستش گرفتم و زیر لب تشڪر ڪردم،
چادر رو سر ڪردم!
دستے بهش ڪشیدم،مثل اینڪہ #دلتنگش بودم،حس عجیبے بود بعداز سہ سال سر ڪردن! .
-حلال ڪردے؟
آروم گفتم:حلال!
خواستم چیزے بگم ڪہ صداے سهیلے از باند پیچید و مجلس شروع شد!
بغضم گرفت،سهیلے تازہ داشت صحبت میڪرد و خوش آمد گویے،من گریہ م گرفتہ بود!
چادر رو ڪشیدم روے صورتم و سرم رو تڪیہ دادم بہ پرچم #یا_فاطمہ! اشڪ هام سرازیر شد،زیر لب
گفتم: #خدایا_خیلے_خستہ_ام!
#لیلی_سلطانی
.
.
تیکه ای از یه #داستان عاشقانه مذهبی تلگرامی بود!
عکس هم برای من نیست...از اینستا برداشتم. از @angoshtary.ir
مداح هم آقای #سید_جواد_میری هستن.
یه پست کاملا عاریه ای!!
فقط زحمت کشیدم و همه اینا رو یه جا جمع کردم و #کلیپ درست کردم و پست کردم!
.
#خدایا....
#1070
#الهیاناعبدکالضعیف

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا... #لیلی_سلطانی

ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی#عاشقانه_ها #عاشق #عاشقی #عاشقتم #عشقم❤ #دنیام #همسرمهربونم

❀ ❀:
ناز چشمت سورہ اخلاص و شرمش ربنا... در رَہ عشقش خدا ثبّت لنا اقدامِنا...! #لیلی_سلطانی

عاشقانه بچه شیعه:
از پشت تریبونِ دلم عشق چنین گفت
محبوب تو زيباست،قشنگ است ملیح است😍
اعضاے وجودم همـہ فریاد ڪشیدند
احسنت!صحیح است،صحیح ا‌ست صحیح‌ است!
#صحیح_است
#لیلی_سلطانی
#F
@Asheghane_haye_shiieh

عاشقانه بچه شیعه:
الا یاایها العشقم غلط ڪردم
بیا برگرد.... بلاڪم ڪردہ باشے هم تو را من چشم در راهم...😢
#معشوق_شاعرو_بلاڪ_ڪرده☹️😁
#لیلی_سلطانی
#F
@asheghane_haye_shiieh

آرام در کوچه های خلوت میان خانه های کاه گلی قدم برمیدارم
جَو عجیبیست با اینکه صبح است حال و هوای شهر شبیه غروب های جمعه است!
دلم می گیرد،این کوچه ها روح ندارد انگار مرده اند!
نزدیک کوچه ای میرسم،نسیم می وزد،مردی در انتهای کوچه کنار خانه ای نشسته و شال سبزش را روی سرش انداخته
به سمتش می روم آرام میگویم:آقا!
شال سبزش را روی دوشش می اندازد و سرش را بلند می کند،چقدر این چهره آشناست!
معصومیتش،جذبه اش و غم همیشگی!
می گویم:چیزی شده؟
نگاهش را به در نصفه و نیمه ی خانه می اندازد.
آرام با بغض میگوید:حال مادرم خوب نیست!
نگاهم را به در می دوزم و دستم را روی قلبم میگذارم!
قلبم درد گرفته،نمی دانم این دَر چه دَردى دارد!
بی اختیار دستم را به سمت در می برم،مُرَدَدَم برای لمس در،میترسم با ضربه ی دست ظریف دخترانه ام در از هم بپاشد!
نگاهی به مرد غمگین می اندازم و آرام تقه ای به در می زنم.
چند لحظه بعد صدای زنی می پیچید:کیستی؟
می مانم چه بگویم!
دوباره تکرار می کند کیستی؟
مرد بلند می شود و رو به خانه می گوید:اسماء،دختر مهدیست!
می لرزم با این حرفش!
دخترِ مهدی!
مگر نه اینکه تو پدر همه ی مایی مهربان؟!
میخواهم چیزی بگویم که نمیتوانم،صدایی از گلویم خارج نمی شود که بگویم شرمنده نکن بابا!
من و مُحبانت چه کردیم که حالا بگویی دخترم!
چانه ام می لرزد اما اشک نمی ریزم.
در آرام باز می شود،زنی قد خمیده رو به رویم ایستاده!
چادرش را تا روی صورتش کشیده،آرام با صدایی بی حال میگوید:خوش آمدی!
صدایش شبیه اسماء نيست،او مادر است!
اشکانم جاری میشود و روی زمین مینشینم.
دست لرزانش را به سمت صورتم می آورد،دستش را آرام میگیرم.
میدانم حالت خوب نیست مادر!
میدانم نمازهایت را نشسته میخوانی!
دستش را میبوسم و روی صورتم میگذارم.
پس حال و هوای کوچه ها بد است چون حال تو خوب نیست!
صدای اسماء می پیچید:بانوی من چرا شما؟!
آرام میگوید:شیعه ی علیست،دخترِ مهدى!
سرم را بلند میکنم که چشمم به پسری کوچک میخورد،محکم گوشه ی چادر مادر را گرفته و با نگرانی من را نگاه می کند!
غم نگاهش می گوید کودک پیر شده ی غم مادر است!
طاقت نمی آورم بلند میشوم میخواهم چیزی بگویم که می بینم آقا گریان از کوچه خارج می شود،نگاهی به خانه می اندازم،مادر نیست!
مردی گوشه ی حیاط نشسته،سرش را روی زانویش گذاشته!
چهار طفل که جلوی دهانشان را گرفته اند و بی صدا اشک می ریزند!
دردِ قلبم بیشتر می شود،آب دهانم را قورت می دهم میخواهم وارد خانه شوم که در خانه بسته می شود!
نویسنده:لیلی سلطانی
ادامه در چهار کامنت اول
اضافه شده:اشتباهی بعضی کامنت ها رو پاک کردم دلیلی نداشت

#عاشقانه_مذهبی (قسمت42)
وارد حیاط دانشگاه شدم،چند قدم بیشتر برنداشته بودم که بهار بدو بدو به سمتم اومد و دستش رو زد روی شونه م:بَه عروس خانم!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:اولاً سلام،دوماً نه به باره نه به داره چرا جار میزنی؟!
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:سلام عروس! اگه به دار و بار و در و پنجره نبود که مامانش نمی اومد خونه تون شمام اجازه نمی دادی بیان!
همونطور که قدم بر می داشتم گفتم:بیا بریم کلاس دیر میشه!
بهار نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:ده دیقه مونده بیا تعریف کن ببینم چی شد!
پوفی کردم و گفتم:وا چی بشه؟! هیچی نشد!
بهار چشم هاش رو ریز کرد و گفت:خب بابا حمیدی رو نخوردم!
خواستم کلاس بذارم و شوخی کنم همونطور که با دست گوشه ی چادرم رو گرفته بودم گفتم:بهار من که قبول نمی کردم مامانش خیلی گیر بود کم مونده بود بگم سمج بسه دیگه چقدرم بداخلاق و بد عُنق!
همونطور که دست هام رو تکون میدادم ادامه دادم:هی اصرار پشت اصرار آخر قبول کردم بابام اجازه بده بیان،از این زنای کَنه بود!
بهار همونطور که به پشت سرم زل زده بود گفت:شنید!
با دهن باز به صورتش خیره شدم،چندبار دهنم رو تکون دادم به زور سرم رو برگردوندم کسی رو ندیدم چندتا از بچه های دانشگاه در حال رفت و آمد بودن رو به بهار گفتم:حمیدی پشت سرم بود؟!
زل زد به چشم هام و گفت:نه بابا توام،وگرنه الان مچاله شده بودی کف زمین! سهیلی رو میگم،انگار بلندگو قورت دادی!
داشت می اومد صداتو که شنید مکث کرد پرونده ی غیبتم پیش سهیلی رد کردی!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:درد نگیری فکر کردم حمیدی پشت سرم بوده!
بازوم رو گرفت،با تعجب گفتم:راستی بهار من اصلا تو مغزم نمیگنجه حمیدی اومده خواستگاریم آخه چیزی ازش حس نکرده بودم.
بهار با شیطنت نگاهم کرد و گفت:از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به توی دارد!
با چشم هاش به جایی اشاره کرد،رد نگاهش رو گرفتم حمیدی نزدیک ما راه می اومد با دیدن نگاه من لبخند کم رنگی زد،خواست بیاد سمتمون که سهیلی از پشت دست روی شونه ش گذاشت و گفت:مهدی بیا کارت دارم!
قیافه ی سهیلی جدی و کمی اخم آلود بود.
متوجه نگاه خیره م شد سرش رو بلند کرد اما نگاهش به من نبود!
سریع نگاهم رو ازش گرفتم و با بهار وارد ساختمون دانشگاه شدیم
ادامه در هشت کامنت اول
لطفا زیر این پست کامنت نذارید
چیزی که این پیج زیاد داره پست!
راه دورم نرید همین پست بغلی (قبلی)😂
اونجا کامنت بذارید🌹
کامنت های این پست بدون جواب حذف میشه

#عاشقانه_مذهبی (قسمت24)
استاد از کلاس بیرون رفت،سریع به بهار گفتم:پاشو بریم چادر رو پس بدم!
با خستگی بلند شد،همونطور که از کلاس بیرون میرفتیم گفت:هانی به نظرم باید از سهیلی هم تشکر کنی!
تمام ماجرا رو براش تعریف کرده بودم،با شک گفتم:روم نمیشه!تازه این طلبه س توقع تشکر از نامحرم نداره!
دستش رو به نشونه خاک بر سرت گرفت سمت سرم!
خنده م گرفت،از دانشگاه خارج شدیم و رفتیم به سمت حسینیه!
بهار چشم هاش رو بست و هوا رو داد تو ریه هاش همونطور گفت:آخی سال جدید میاد،هانی بی عصاب دلم برات تنگ میشه!
با حرص گفتم:من بی عصابم؟!
چشم هاش رو باز کرد،نگاهی بهم انداخت و گفت:نه کی گفته تو بی عصابی؟!
با خنده گونه ش رو بوسیدم و گفتم:الان که بی عصاب نیستم!خوبم که!
با تعجب گفت:خدایا خودت ختم به خیر کن،این یه چیزیش شده!
چیزی نگفتم،رسیدیم جلوی حسینیه خواستم در بزنم که خانم محمدی اومد بیرون با لبخند گفتم:سلام چقدر حلال زاده!
چادر رو از کیفم بیرون آوردم و گرفتم سمتش.
_بفرمایید دیروز یادم رفت پس بدم ببخشید!
لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم،اگه میخواستم پس میگرفتم!
سریع اضافه کرد:تازه گرفته بودمشا فکر نکنی قدیمیه نمیخوام،قسمت تو بود از روضه ی خانم!
_آخه....
دستم رو گرفت و گفت:آخه نداره!با اجازه ت من برم عجله دارم!
ازش خداحافظی کردیم،به چادر توی دستم نگاه کردم بهار گفت:سر کن ببینم چه شکلی میشی؟
سرم رو بلند کردم.
_آخه...
نذاشت ادامه بدم با حرص گفت:آخه و درد!هی آخه آخه!سر کن ببینم!
با تعجب نگاهش کردم.
_بهار دکتر لازمیا!
چند قدم ازش فاصله گرفتم یعنی ازت میترسم،نگاهی به آسمون انداختم و بعد بهار رو نگاه کردم زیر لب گفتم:خدایا خودت شفاش بده!
با خنده بشگونی از بازوم گرفت.
_هانیه خیلی بدی!
خنده م گرفت،حالم تو این چند روز چقدر عوض شده بود!
چادر رو سر کردم،بهار با شوق نگاهم کرد و گفت:خیلی بهت میاد!
با لبخند گفتم:اتفاقا تو فکرش بودم دوباره چادری بشم!
دستم رو گرفت و گفت:خب حاج خانم الان وقت تشکر از استاده!
_منو بکشی هم نمیام از سهیلی تشکر کنم والسلام!
بازوم رو گرفت و گفت:نپرسیدم که میخوای یا نه!
شروع کرد به راه رفتن من رو هم دنبال خودش میکشید،رسیدیم جلوی دانشگاه نفس نفس زنون گفت:بیا برو ارواح خاک باغچه تون!من دیگه نا ندارم!
با حرص نگاهش کردم،از طرفی هم احساس میکردم باید از سهیلی تشکر کنم!
با تردید وارد دانشگاه شدم،از چند نفر سراغش رو گرفتم،یکی از پسرها گفت تو یکی از کلاس ها با چند نفر جلسه داره!

ادامه در کامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻

#عاشقانه_مذهبی (قسمت19)
روی پله ها نشستم،چند دقیقه بعد بنیامین عصبی اومد بیرون،بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت در خروجی!
سهیلی هم اومد بیرون،اطرافش رو نگاه میکرد،انگار دنبال من بود!
از روی پله ها بلند شدم.
_آقای سهیلی!
با شنیدن صدام،برگشت سمتم،سر به زیر اومد کنارم.
_به حراست دانشگاه گزارش دادم تو دانشگاه نمیتونه کاری کنه اما خارج از دانشگاه....
مکثی کرد و گفت:موبایلشو برای اطمینان گرفتم!
خجالت کشیدم،احساس میکردم دارم آب میشم!
سرم رو انداختم پایین،مِن مِن کنان گفتم:هی...هیچی نیست...
چی می گفتم به یه پسره غریبه؟!
تازه داشتم معنی شرم رو می فهمیدم!
نفسی تازه کردم:چیز خاصی بین مون نبود میخواست به بچه های کلاس و خانوادم بگه!
به چهره ش نگاه کردم،آروم و متفکر!
وقتی دید چیزی نمیگم گفت:از پدرتون اجازه گرفتید؟
با تعجب نگاهش کردم!
_بابت چی؟!
_اینکه دوست پسر داشته باشید؟!
خواستم بگم پسر احمق و بی شرم برم چه اجازه ای بگیرم که با لبخند گفت:هرچی تو دلتون گفتید به دیوار!
بند کیفش رو انداخت روی دوشش و گفت:وقتی انقدر براتون شرم آوره که پدرتون در جریان باشه پس چرا انجامش دادید؟!گفتم اجازه گرفتید سریع میخواستید فحشم بدید که بی حیا این چه حرفیه؟!پس چرا از پشت خنجر میزنید؟
با شنیدن حرف هاش لبم رو گزیدم،حرف حساب جواب نداشت!
با یاد پدر و برادرم قلبم ایستاد،داشتم از خجالت می مردم!
زل زد به پله های دانشگاه و گفت:من شناختی از شما ندارم اما یا چیزی تو زندگی تون گم کردید یا کم دارید که رفتید سراغ چیزی که جاش رو براتون پر کنه اگه اینطور نیست پس یه دلیل بدتر داره!
نفسی کشید و ادامه داد:من که کاره ای نیستم اما چندتا استاد خوب هستن معرفی کنم؟
نفس بلندی کشیدم،فکر کنم معنی نفسم رو فهمید!
_هیچکس به اندازه خودم نمیتونه کمکم کنه!
لبخندی زد.
_دقیقا!یه سوال بپرسم؟
آروم گفتم:بفرمایید!
_معنویات چقدر تو زندگی تون نقش داره؟
چیزی نگفتم،هیچ نقشی نداشتن!
اگر هم قبلا بود با خواست خودم نبود ظاهر بود برای رسیدن به امین!مثل امین بودن!برای خودم هیچی!
سکوت رو شکست:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!خدانگهدار!
از فکر اومدم بیرون،تازه یادم افتاد که از مشهد برگشته خواستم چیزی بگم که دیدم باهام فاصله داره!
با دست زدم به پیشونیم،ادبت رو قربون هانیه!
جمله آخرش پیچید تو گوشم:گمشده تون پیدا شد،برید دنبالش!
نگاهی به آسمون کردم.
_هستی؟
به سهیلی که داشت میرفت اشاره کردم و ادامه دادم:اینم از اون بنده خوباته که وسیله میشن؟
انگار کسی کنارم بود،سرم رو برگردوندم اما هیچکس نبود!
بی اختیار گفتم:از رگ گردن نزدیکتر!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

#عاشقانه_مذهبی (قسمت18)
از پله های دانشگاه آروم رفتم پایین،بهار و بچه ها قرار بود امروز از مشهد برگردن و برن خونه برای استراحت از فردا بیان دانشگاه!
_سلام عشقم!
صدای بنیامین بود،با حرص چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم،چشم هام رو باز کردم و برگشتم سمتش با لحن کنایه دار گفتم:بچه بودی جایی آویزونت کردن که انقدر آویزونی؟!
با اخم نگاهم کرد.
_ببین تا فردا خانوادت میفهمن که هیچ تو تمام دانشگاه آبروتو میبرم!
همونطور که می اومد سمتم گفت:منتظر زنگ بچه ها باش!
میدونستم حرفش رو عملی میکنه،زمزمه ها تو کلاس پیچیده بود که بنیامین قراره درمورد یکی سورپرایز کنه!
خودم رو حس نمی کردم!کاش کسی کنارم بود تا بهش تکیه کنم و نیوفتم زمین!نمیدونم چطور سر پا بودم!
چشم هام تار شد،پشتم رو بهش کردم تا اشک هام رو نبینه!
چشم هام سیاهی میرفت انگار سیخ داغ روی بدنم گذاشته بودن بال پروازم شکسته بود یا بهتره بگم بالی برای پرواز نداشتم،خون به صورتم هجوم آورد رگ هام تحمل این فشار خون رو نداشتن فقط دیدم سهیلی با دوست هاش به این سمت داره میاد،مثل یه نور تو تاریکی محض!
چشم هام رو باز و بسته کردم نفس عمیقی کشیدم،با دیدن سهیلی خوشحال شدم!احساس کردم تنها کسی هست که میتونه کمکم کنه!
و واقعا لقب فرشته نجات رو میشد بهش داد!
با تمام توان گفتم:آقای سهیلی!
اون لحظه نمیتونستم واکنش دیگه ای نشون بدم،همه با تعجب برگشتن سمتم!
سهیلی با تعجب نگاهم کرد انگار فهمید حالم خوب نیست!
سریع به خودش اومد و رو به پسرها چیزی گفت،باهاشون دست داد و هر کدوم رفتن به سمتی!
بدون توجه به نگاه های بقیه اومد سمتم،رسید به چند قدمیم با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم:کمکم کنید!
زمین رو نگاه میکرد با آرامش گفت:بفرمایید بریم تو دفتر،اینجا نمیشه صحبت کرد!
بدون توجه به حرف هاش گفتم:دست از سرم برنمیداره!آبروم....
و به بنیامین اشاره کردم!
سرش رو آورد بالا و بنیامین رو نگاه کرد،حالت صورتش جدی بود.
_فهمیدم!
رفت سمت بنیامین،بنیامین با عصبانیت باهاش صحبت میکرد،سهیلی بازوش رو گرفت و با اخم چیزی بهش گفت!
به جایی اشاره کرد و بنیامین رفت به اون سمت!
همونطور که دنبال بنیامین میرفت گفت:من حلش میکنم،اما شما هم خودتون حلش کنید متوجه حرفم که هستید؟
حرفش یک دنیا معنی داشت،به نشونه مثبت سرم رو تکون دادم،راه افتاد از پشت نگاهش کردم،نفس عمیقی کشیدم،خودم رو هم حل میکنم!
نویسنده:#لیلی_سلطانی
#تعداد_کم_شده_ها😊
#پست_های_بعدی_در_صورت_دریافت_انرژی_و_بالا_رفتن_اعضا😘🌹
#مثلا_یه_خانواده_دوازده_هزار_نفری_هستیم😉

#عاشقانه_مذهبی (قسمت16)
همراه بهار رسیدیم سر کوچه،هم کلاسی شیطون و مهربونم که تازه کمی صمیمی شده بودیم!
زنگ رو زدم،چند لحظه ایستادیم اما کسی در رو باز نکرد،دوباره زنگ رو زدم که عاطفه از پشت پنجره گفت:صبر کن!
با تعجب نگاهش کردم،در خونه عاطفه اینا باز شد،عاطفه اومد بیرون،معمولی سلام و احوال پرسی کردیم کلیدی به سمتم گرفت و گفت:خاله رفته بیرون کلید رو داد بدم بهت!
کلید رو ازش گرفتم و تشکر کردم،عاطفه با کنجکاوی به بهار نگاه میکرد،بهار با لبخند دستش رو گرفت جلوی عاطفه و گفت:بهار هستم،دوست هانیه!
عاطفه دست بهار رو گرفت.
_منم عاطفه ام دوست صمیمی هانیه!
خنده م گرفت،بعداز این دوسال هنوز من و خودش رو صمیمی حساب میکرد و حسود بود!
خواستم حرفی بزنم که صدای بوق متوالی ماشینی باعث شد حواسم پرت بشه!
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم بنیامین بود!
دست به سینه ایستاده بود کنار ماشینش و با لبخند بدی نگاهم میکرد،خون تو رگ هام یخ بست با استرس رو به بهار گفتم:بریم دیگه!
سریع در رو باز کردم،وارد حیاط شدیم بهار با شیطنت گفت:خبریه کلک؟!بنیامین رو دیدم!
با حرص گفتم:خبر کدومه؟!دیونه م کرده!
بهار از پشت بغلم کرد و گفت:الهی!عاشق شده خب!
_عاشق کدومه؟!دنبال چیزی که بیشتر پسرا دنبالشن!
خواست چیزی بگه که دست هاش رو از دور کمرم باز کردم و گفتم:نگو فکر منفی نکن که خودش مستقیم بهم گفته!
با تعجب نگاهم کرد:دروغ میگی؟!
همونطور که وارد پذیرایی میشدم گفتم:دروغم کجا بود؟!بیا تو!
یاالله گویان دنبالم اومد،با تعجب گفتم:آخه تو مردی؟!یا کسی خونه ست؟!
بی تعارف نشست رو مبل.
_محض اطمینان گفتم!
همونطور که مقنعه م رو در می آوردم وارد آشپزخونه شدم
_چی میخوری؟
_چیزی نمیخوام اومدم خیر سرم تو درس کمکم کنی،راستی؟
کتری رو پر از آب کردم.
_جانم!
_خانوادت میدونن بنیامین مزاحمت میشه؟!
آب دهنم رو قورت دادم،کتری رو گذاشتم روی گاز و برگشتم پیش بهار!
_نه،فکرکردم خودم میتونم حلش کنم!
با حرص گفت:بی جا کردی،باید به خانوادت اطلاع بدی!
به دروغ باشه ای گفتم،از خانوادم نمیترسیدم خجالت می کشیدم!
_برای اردوی مشهد ثبت نام کردی؟!
سردرگم گفتم:اردوی مشهد؟!
_اوهوم،سهیلی ترتیبش رو داده همه ثبت نام کردن فردا بریم ثبت نام کنیم تا پر نشده!
با تعجب گفتم:سهیلی دیگه کیه؟!
چشم هاش رو ریز کرد،با حرص نفسی کشید و گفت:حالت خوب نیستا!بابا همون طلبه باحاله دیگه!امیرحسین سهیلی!
سلول های مغز خسته م به کار افتادن!همون طلبه عجیب!
_من نمیام تو ثبت نام کن!
نویسنده:#لیلی_سلطانی
آی دی کانالم leilynevis
#زینب_جون_کار_داره_از_دیروز_آنلاین_نشده_مجبور_شدم_عکس_ساده_بذارم

#عاشقانه_مذهبی (قسمت15)
با عجله وارد دانشگاه شدم،در کلاس رو زدم و وارد شدم.
پسری که پای تخته بود برگشت به سمتم،با دیدنش رنگم پرید کمی استرس گرفتم!همون پسری بود که با بنیامین صحبت کرد،بی اختیار دستم رو بردم سمت مقنعه م،همونطور که برگشت سمت تخته گفت:بفرمایید بشینید!
آروم رفتم به سمت یکی از صندلی های خالی،بنیامین با اخم نگاهم می کرد توجهی نکردم!نگران بودم چطور برخورد کنه،نکنه بخاطره اون روز سر درس ها کاری کنه یا به دوست های حراستیش بگه؟!
محمدی،یکی از پسرهای کلاس دستش رو برد بالا و گفت:ببخشید برادر،به خانم هدایتی نذری ندادین!
با تعجب نگاهشون کردم،پسر برگشت سمتش و گفت:بعداز کلاس بدید!
محمدی با پررویی گفت:اول وقتش فضلیت خاصی داره!
بیشتر بچه های کلاس باهم گفتن صحیح است صحیح است!
پسر لبخندی زد و گفت:مگه نمازه؟
محمدی شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم والا!ما از ایناش نیستیم!
و به یقه پسر طلبه اشاره کرد،پسر قد بلند و متوسط اندامی که شلوار پارچه ای مشکی با پیرهن یقه آخوندی سفید پوشیده بود،ریش ها و موهای قهوه ایش مرتب بود و هروقت صحبت میکرد سفیدی دندون هاش مشخص میشد!
ملایم اما جدی گفت:ما حق سلیقه داریم درسته؟سلیقه ای که به جامعه مون آسیب نزنه؟
کسی چیزی نگفت!
یقه پیرهنش رو گرفت و گفت:همونطور که شما دوست دارین مدل یقه پیرهنتون اونطور باشه من هم این مدل یقه رو دوست دارم!یقه پیرهن من برای شما مشکلی ایجاد میکنه؟من حق انتخاب ندارم؟
دیس خرما رو از روی میز برداشت و اومد به سمتم،همونطور که دیس رو جلوم گرفته بود رو به بچه ها گفت:مطمئن باشید من اینطوری استخر نمیرم نگرانم نباشید!
همه باهم گفتن اووووو،خرمایی برداشتم و تشکر کردم.
یکی از دخترها با خنده گفت:برادر مگه استخر رفتن حروم نیست؟
بچه ها شروع کردن به خندیدن!
برگشت کنار تخته،با خنده گفت:شما برید اگه گناهی داشت اون دنیا گردن من!
با تعجب نگاهش کردم،این رفتار،رفتاری نبود که من از طلبه ها میدونستم!
یکی از دخترها که دید هنوز متعجبم گفت:خرما کار بچه هاست!مثلا خواستن سر کلاس معارف مزه بریزن!
مثل بقیه نبود!
نویسنده:#لیلی_سلطانی
#روز_جهانی_زن_مبارک🌹❤️
دوستان عزیزم تو تلگرام کانال زدم در حال عضو گیریه با آی دی leilynevis خوش حال میشم عضو بشید و دوستانتون رو دعوت کنید تا شروع به گذاشتن مطالب کنم😊🌹
#مثل_هیچکس_نیست

#عاشقانه_مذهبی (قسمت14)
وارد کافی شاپ شدم،بنیامین از دور برام دست تکون داد،هم کلاسی دانشگاهم حدود چهارماه بود باهم در ارتباط بودیم،رفتم سمتش،بلند شد ایستاد.
_سلام خانم خانما!
دستش رو به سمتم دراز کرد،باهاش دست دادم و نشستم.
_چی میخوری؟
نگاه سرسری به منو انداختم و گفتم:فعلا هیچی!
_چه عجب حرف زدی!
بی حوصله گفتم:کش نده باید زود برم!
بدون توجه به من رو به گارسون گفت:دوتا قهوه ترک لطفا!
دوباره برگشت سمتم،دستم رو گرفت هی دستم رو فشار میداد!
دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون.
_صد دفعه نگفتم خوشم نمیاد اینطوری نکن؟!
_نخوردمت که!
با عصبانیت گفتم:نه بیا بخور!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:اتفاقا مامان و بابام چند روز خونه نیستن!
پوزخند زدم و بلند شدم.
_دیگه به من زنگ نزن!
سریع بلند شد!
_هانیه!خب توام شوخی کردم.
کیفمو انداختم رو دوشم.
_برو این شوخی ها رو با عمه ت کن!
با اخم نگاهم کرد.
_گفتم شوخی کردم دیگه کش نده!
همونطور که میرفتم سمت خروجی گفتم:برو بابا دیگه دور و بر من نباش!
_حرف آخرته دیگه؟!
_حرف اول و آخر!
با لبخند بدی نگاهم کرد.
_باشه ببینم بابا و داداشت چی میگن!
آب دهنمو قورت دادم ولی حرکتی از خودم نشون ندادم که بفهمه ترسیدم!دوباره حرکت کردم سمت خروجی،دو تا از دخترهای مذهبی کلاس داشتن نگاهم میکردن و حرف میزدن!
با خودم گفتم کارت به حراست نکشه!
از کافی شاپ خارج شدم،حضور کسی رو پشت سرم احساسم کردم،برگشتم،بنیامین بود.
_شنیدی چی گفتم؟!
بیخیال گفتم:آره،کر که نیستم!
دخترهای کلاس از کافی شاپ اومدن بیرون یکی شون گفت:خانم هدایتی مشکلی پیش اومده؟
به نشونه منفی سرم رو تکون دادم،با شک راه افتادن سمت دانشگاه،خواستم برم که بنیامین بازمو کشید با عصبانیت گفتم:چته وحشی،برو تا ملتو سرت نریختم!
انگشت اشاره شو به نشونه تهدید سمتم گرفت:ببین من دست بردار نیستم.
نگاه چندش آوری بهم انداخت و گفت:چیزی که ازت بهم نرسید!
دیگه نتونستم طاقت بیارم محکم بهش سیلی زدم خواست کاری کنه که پشیمون شد!
چندتا از طلبه های دانشگاه که به معرفی استادها برای واحدهای دینی می اومدن،به سمتمون اومدن،حتما کار دخترها بود!یکی شون با لحن ملایمی گفت:سلام اتفاقی افتاده؟
بنیامین با عصبانیت گفت:به تو چه ریشو!
با لبخند زل زد به بنیامین:چه دل پری از ریش من داری!
سریع گفتم:این آقا مزاحمم شده!
پسر بدون اینکه نگاهم کنه گفت:شما بفرمایید ما حلش میکنیم!
توقع داشتم اخم کنه و با عصبانیت بتوپه به بنیامین به من هم بگه خواهرم چادرت کو؟!
با تعجب راه افتادم سمت دانشگاه،پشت سرم رو نگاه کردم،داشت با لبخند با بنیامین حرف میزد!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

#عاشقانه_مذهبی (قسمت13)
رو به بنیامین گفتم:ممنون خدافظ!
دستم رو گرفت،عادت کرده بودم!
_فردا بیام دنبالت باهم بریم دانشگاه؟
دستم رو از دستش کشیدم بیرون.
_نه با،بابا میرم بای!
مثل بچه ها گفت:دلم تنگ میشه!
حسی بهش نداشتم میخواستم باهاش بهم بزنم!
به لبخند کم رنگی اکتفا کردم و پیاده شدم!
بوق زد،نفسمو با حرص دادم بیرون،براش دست تکون دادم دستشو برد بالا و رفت!
با دستمال کاغذی برق لبم رو پاک کردم راه افتادم سمت خونه،مریم همونطور که چادرشو مرتب میکرد به سمتم می اومد،با لبخند گفت:سلام خوبی؟
دستم رو به سمتش دراز کردم.
_سلام ممنون تو خوبی؟
همونطور که دستم رو میگرفت گفت:قوربونت.
سرکوچه رو نگاه کرد و گفت:امین اومد من برم!
نگاه سنگینم رو از زمین تا امین حمل کردم،مثل همیشه وجودش روحم رو آزار می داد اما دیگه برام مهم نبود،دیگه برای این هانیه مهم نبود شده بودم آدم یخی،به این حال عادت کرده بودم،امین و خاطراتش چندوقت یکبار نمکدون میشدن میپاشیدن روی زخم های کهنم اما خبری از علاقه نبود!
وارد خونه شدم،مادرم داشت حیاط رو میشست آروم سلام کردم و وارد پذیرایی شدم!
مادرم پشت سرم اومد داخل.
_هانیه!
برگشتم سمتش.
_بله مامان!
نشست رو مبل،به مبل کناریش اشاره کرد.
_بیا بشین!
بی حرف کنارش نشستم.با غصه نگاهم کرد.
_قراره برات خواستگار بیاد!
پام رو انداختم رو پام.
_مامان جان من تازه هیجده سال رو تموم کردم،تازه دارم میرم دانشگاه رو دستتون موندم؟
با اخم نگاهم کرد:نه خیر!ولی بسه این حالت!شدی عین یه تیکه یخ،دوساله فقط ازت سلام،صبح به خیر،شب به خیر،خسته نباشی،خداحافظ میشنویم!هانیه چرا این کار رو با خودت میکنی؟
بی حوصله گفتم:نمیدونم!روانشناس هایی که میری پیششون میگن شوکه!
با عصبانیت نگاهم کرد:بس نیست این شوک؟!هانیه یادت بیارم که سال سوم همه درس ها رو به زور قبول شدی؟یادت بیارم به زور کنکور قبول شدی کجا؟!دانشگاه آزاد قم رشته حسابداری،خانم مهندس!به خودت بیا!
از رو مبل بلند شدم.
_چشم به خودم میام،به در و دیوار که نمیام!
همونطور که میرفتم تو اتاقم گفتم:خواستگار بیاد فقط سنگ رو یخ میشید من از این اتاق تکون نمیخورم!
_شهریار چرا باید پای تو بسوزه؟!
با تعجب برگشتم سمتش!
_مگه شهریار رو چی کار کردم؟!
جدی نگاهم کرد.
_شهریار عاطفه رو دوست داره بخاطره تو....
نذاشتم ادامه بده سریع اما با خونسردی گفتم:میدونم مامان جان اما لطفا کسی برای من فداکاری نکنه!نگران نباشید عاطفه رو ترور نمیکنم،قرار خواستگاری رو بذار!
در اتاق رو بستم،به حیاطمون خیره شدم،دوسال پیش اولین کاری که کردم اتاقم رو با شهریار عوض کردم!
نویسنده:#لیلی_سلطانی

Most Popular Instagram Hashtags