#ليلاكردبچه

940 posts

TOP POSTS

سی ساله ام
و اگر دوباره قدم را
با زنگ خانه ی کسی اندازه بگیرم
دیگر
دری به رویم باز نخواهد شد

سی ساله ام
و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم
سکوت کلاغی
آسمان تمام قصه ها را جریحه دار خواهد کرد

سی ساله ام
و این یک جمله ی خبری غمگین است
غمگین
برای دری که باز اگر نشود
غمگین
برای قصه ای که آغاز اگر نشود
غمگین
برای صدای سیاهی که بعد ازین با او
سکوت شب های خانه ام را قسمت می کنم آی ، سوسک سیاه همخانه ام !
من یکی نبود تمام شب هایم را
با فکر تو خوابیده ام
خاله قِزیِ چادر یَزیِ کفش قرمزیِ کودکی ام ،
که هربار نوار قصه جمع می شد
پدر تکه ای از داستانت را کوتاه تر می کرد. دیگر از تو چیزی نمانده است ، طفلک بیچاره !
چادر سیاه کوچک آواره !
که سی سال آزگار
دنبال موش قصب پوش قصه به هر دری زده ای
قصه ها گاهی
با کودکی ها تمام می شوند
و بچه ها برای فهمیدن این حرف ها
هنوز بچه اند .

#ليلاكردبچه

#سيدعلى_صالحى
من
تو را لمس کرده ام
من که متبرک ام کرده اند از ترانه های شيراز
من که تمامی اين سال ها
يکی لحظه حتی
خواب
به راهم نبرده است

من دست برداشته و
پا بريده توام
تو
ماه ابرينه پوش!
من دست خط شفای سروش

هی دختر خواب های بی رخصت!
بی تاب هرچه برهنگی
خوشه خزانی انگور
در اين جهان
تنها يکی واژه کافی بود
تا آدمی از تماشای تو تمام

تو از دعای کدام حوای گندم پرست
به اين پرده از عطر ملائک رسيده ای؟
که رسولان هزاره‌ی زن
پا به رويای تو شاعر شدند؟

هی دختر برف های هرچه بسيار تشنگی!
در اين دقيقه مکشوف
مسير ماه
پر از مويه های مکرر من است

هنوز هم بر اين باورم
که پسين يکی از روزهای دی
من تو را از تخيل خداوند ربوده ام

حالا هرچه پيش تر می آيم
باز تو دورتر
بر قوس مزارگاه ماه ايستاده ای
من در غياب تو
با سنگ سخن گفته ام
من در غياب تو
با صبح، با ستاره، با سليمان سخن گفته ام
من در غياب تو
زخم های بی شمار شب ايوب را شسته ام
من در غياب تو
کلمات سربريده‌ی بسياری را شفا داده ام
هنوز هم در غياب تو
نماز ملائک قضا می شود
کبوتر از آرايش آسمان می ترسد
پروانه از روشنائی گل سرخ هراسان است

بگو کجا رفته ای
که بعد از تو
ديگر هيچ پيامبری از بيعت ستاره با نور
سخن نگفت... #سيدعلى_صالحى

من
یک قلب قدیمی‌ام
از آن‌هایی‌که سخت عاشق می‌شوند
از آن ساختمان‌های عجیبی‌که هرچه بیشتر می‌لرزند،
محکم‌تر می‌شوند
و یک‌روز می‌بینی به‌سختی می‌خندم
به‌سختی گریه می‌کنم
و این،
ابتدای سنگ‌شدن است

#ليلاكردبچه

.
.
و كسي كه تو را
ديده باشد
پاييز هاي سختي
خواهد داشت.٩٦/٢/٣٠
#ليلاكردبچه

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم،
مثل زمین که می‌ترسید زیر برکه کوچکی غرق شود
و آسمان که می‌دانست
یک شب پرنده‌ای تمام بادهایش را به مسیر دیگری می‌بَرد.
می‌ترسیدم
و عشق در تمام خواب‌هایم می‌غلتید.
می‌ترسیدم
و ملافه‌ها حالت تهوع داشتند.
گاهی برای ترسیدن دیر می‌شود،
آنقدر که دست‌هایت را با تمام پنجره‌ها باز می‌کنی
و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی،
دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی.
...
خودت را به خواب بزن،
پیش از آنکه ناچار شوی برای خودت قصه‌های تازه ببافی،
از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند، باید بشکنی.
#ليلاكردبچه

نیمی از عمرم را
به ساعتم نگاه کردم و رنج کشیدم
به زمان برای گذشتنش التماس کردم
و نیامدی کلید بیندازی، ببینی
چگونه تکان‌نخوردن عقربه‌ها
رعشه بر اندامِ خانه می‌اندازد
و زمان
حتی اگر از مقابلم بگذرد،
به جایی نمی‌رسد

نیمۀ دیگر را نشسته‌ام
به لولاهای زنگ‎زدۀ دری‌که در سرم قفل است،
روغن می‌زنم
و منتظرم یکی بیاید،
خبرت را بیاورد

منتظرم
و جای خالی‌ات در من آن‌قدر عمیق شده‌ا‌ست
که می‌شود هر پنج‌شنبه کنارش نشست
و مگر مرگ
کفش‌هایش چقدر سنگین است؟
که جای پایش این‌همه گود است

مثل یک‌ گودال
عمیق به تو فکر می‌کنم
و هرچه عقربه‌ها تلاش می‌کنند،
پنج‌شنبه از جایش تکان نمی‌خورد

تیک‌تاک بیهوده‌ای در من پیچیده‌است
کمی پیچیده ‌ا‌ست
اینکه چندسال است به صداها نگاه می‌کنم
اینکه تاریکی از صدای عقربه‌ها به زندگی‌ام‌ نشت می‌کند
اینکه دارم
کم‌کم
به ساعتی شنی تبدیل می‌شوم
که حتی اگر بیایی
حتی اگر بیایی و کلید بیندازی و زندگی‌اش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی می‌شود
و دوباره خودش را در آن دفن می‌کند
و اگر دوباره کلید بیندازی و زندگی‌اش را بچرخانی،
دوباره مشغول پُرکردن گودالی می‌شود
و دوباره خودش را در آن دفن می‌کند

و اگر دوباره کلید بیندازی...
و اگر دوباره کلید بیندازی... #ليلاكردبچه

|Iran1940|🌞
هنوز قهوه‌های کافه نادری خوب‌اند
هنوز بدیع‌زاده خوب می‌خوانَد
هنوز سعدی خوب می‌نویسد
و هنوز
دلتنگِ تو بودن خوب است

خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌پرسد:
چرا دوتا قهوه؟
خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌فهمد
چرا دوتا قهوه
خوب است که صدا به صدا نمی‌رسد اینجا
وقتی داد می‌زنم: آقا!
دوتا قهوه
آقا!
صدای خزان را پایین بیاور
دیگر به تنم جان نمانده است
و اینکه در رفتنِ جان از بدن
مردم حرف‌های زیادی می‌زنند،
حرفِ زیادی می‌زنند
اینجا هنوز کسی‌ست
که به‌اندازهء هزاران‌نفر نیست
و جایش روی تمام صندلی‌ها خالی‌ست
کسی‌که هر پاییز
پای تمام درختان شهر
شدخزانِ تازه‌ای خواهد کاشت
و کسی‌که تورا دیده باشد
پاییزهای سختی خواهد داشت..‌. #ليلاكردبچه

.
بارها گفته ام اين شهر باغ ندارد
بهار ندارد
بهارنارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگيرد
دردش را به كدام پنجره بگويد؟
كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود. 👤 #ليلاكردبچه

channel : @erfaneham

.
Photo 📷 @mademoments_
.

نگران من نباش
دست هايم را
به از دست دادن عادت داده ام

گروهى پرنده مى آيند
گروهى پرنده مى روند
و تنها پرنده اى از كوچ مى ماند
كه پرواز را نمى داند.

#ليلاكردبچه
#يك_شب_پرنده_اى

MOST RECENT

#علیرضا_لک

لیلی جان!
کجای جهان ایستاده‌ای؟!
پرندگانِ مهاجر
برای رسیدن به آشیانه‌ای امن
بادبانهای گیسوانت را
طوفان به طوفان می‌جویند
و دریا
که از چین‌های دامنت آغاز می‌شود
چه لجوجانه
مواج‌ترین جایش را
به قایقِ دستهایم سپرده است!

لیلی جان!
کجای جهان ایستاده‌ای؟!
من
به ساحلی متروک رسیده‌ام
که هیچ نشانه‌ای
جز بادهای آغشته به عطرِ تو
حوالی تنهائی‌ام پیدا نمی‌شود... #علیرضا_لک
از مجموعه #رویای_ناتمام_مجنون

@ali_reza_lak

#سيدعلى_صالحى
من
تو را لمس کرده ام
من که متبرک ام کرده اند از ترانه های شيراز
من که تمامی اين سال ها
يکی لحظه حتی
خواب
به راهم نبرده است

من دست برداشته و
پا بريده توام
تو
ماه ابرينه پوش!
من دست خط شفای سروش

هی دختر خواب های بی رخصت!
بی تاب هرچه برهنگی
خوشه خزانی انگور
در اين جهان
تنها يکی واژه کافی بود
تا آدمی از تماشای تو تمام

تو از دعای کدام حوای گندم پرست
به اين پرده از عطر ملائک رسيده ای؟
که رسولان هزاره‌ی زن
پا به رويای تو شاعر شدند؟

هی دختر برف های هرچه بسيار تشنگی!
در اين دقيقه مکشوف
مسير ماه
پر از مويه های مکرر من است

هنوز هم بر اين باورم
که پسين يکی از روزهای دی
من تو را از تخيل خداوند ربوده ام

حالا هرچه پيش تر می آيم
باز تو دورتر
بر قوس مزارگاه ماه ايستاده ای
من در غياب تو
با سنگ سخن گفته ام
من در غياب تو
با صبح، با ستاره، با سليمان سخن گفته ام
من در غياب تو
زخم های بی شمار شب ايوب را شسته ام
من در غياب تو
کلمات سربريده‌ی بسياری را شفا داده ام
هنوز هم در غياب تو
نماز ملائک قضا می شود
کبوتر از آرايش آسمان می ترسد
پروانه از روشنائی گل سرخ هراسان است

بگو کجا رفته ای
که بعد از تو
ديگر هيچ پيامبری از بيعت ستاره با نور
سخن نگفت... #سيدعلى_صالحى

.
بارها گفته‌ام این‌شهر باغ ندارد
بهار ندارد
بهارنارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید؟
که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود.
#ليلاكردبچه

پی نوشت :
فیسبوک همه چیش خوب، ولی اینکه شخص توو لیست فرندات نیست و بهت پیام میده میره توو باکسِ دیگه ای و ماهها بعد میبینی رو نمیفهمم. یا بالعکس پیامی میذاری...

نگران خانه‌ای نباش
که بر دوش بادهای آواره کشیده‌ام
اینجا هنوز زنی‌ست که لالایی‌هاش
پرنده‌های بی‌پرواز بالشَت را
روی ابرها می‌برد.

#يكشب_پرنده_اى
#ليلاكردبچه


.

يك روز
پيراهنم رفته رفته رنگ مى بازد و سفيد مى شود
روزى كه انتظار دست هاى تو را
براى آخرين بار آه مى كشم
و براى اولين بار مى فهمم
دستى كه آخرين دكمه ها را باز مى كند
مى تواند
به بستن چشم ها آمده باشد...
.

#ليلاكردبچه

بارها گفته‌ام این‌شهر باغ ندارد
بهار ندارد
بهارنارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید؟
که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود.

#ليلاكردبچه
#يكشب_پرنده_اى

@mojpoem

هرصبح
اضافۀ بال‌هایم را در آینه می‌چینم
و به زندگی میانِ آدم‌ها برمی‌گردم
در خیابان
در مترو
در اداره
هیچ‌کس به چیزی شک نمی‌کند.
#ليلاكردبچه

.
.
این چتر زرد را تو ندیده‌ای
روزی آن را برای بارانی خاص خریدم
روزی‌که نبودنت آسمان را ابر کرده بود
و عرض تمام پیاده‌روهای خیس اندازۀ دو نفر بود
زیاده‌روی در پیاده‌روها
هنوزم به جایی نرسانده‌‌ست
و خیال‌پروازی‌هایم تنها
نبودنت را در ارتفاع بلندتری گریسته‌ست
سال‌ها گذشته‌ست
و این چترِ چسبیده به سقف اتاق
زندگی‌ام را به دو نیمه کرده‌ست؛
روزهای بارانیِ بعد از تو
و روزهای معمولیِ بعد از تو.
.
.
#ليلاكردبچه
@leilakordbache

.
آموختم که دربرابر باد
موهایم را سفت ببندم
و دربرابر آنان‌که به یک‌نظر عاشق می‌کنند،
چشم‌هایم را
.
#ليلاكردبچه @leilakordbache
#آواز_كرگدن

. . .
دلم تنگ‌ست
مثل لباس سال‌های دبستانم
مثل سال‌های مأموریت‌های طولانی پدر،
که نمی‌فهمیدم
وقتی می‌گویند کسی دورَست،
یعنی چقدر دورَست!
.
#ليلاكردبچه

خاطره‌ای با من است
به سنگینی برف سال پنجاه‌ودو،
که زیر کرسی مادربزرگ باقی ماند
به سنگینی گوش‌های پدربزرگ،
که از انقلاب سفید می‌گفتند و می‌دانست
دیگر ارباب نخواهدماند
به سنگینی جای خالی تو
که یکی از بالش‌های خانه را گود کرده‌ست
برایم
شبی برای خواب بیاور
و خوابی
به سنگینی خاطره‌ات در من.
#ليلاكردبچه
#يكشب_پرنده_اى
#نشر_نيماژ

Most Popular Instagram Hashtags