[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#قسمت_یازدهم

515 posts

TOP POSTS

.
🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
📙 #شاهرخ_حُرّ_انقلاب_اسلامی شاهرخ ⏪ #قسمت_یازدهم ( کاباره پل کارون ) 🍁 دیگه حالا شاهرخ جوانی بود که نسبت به نوجوانی درشت تر و برومندتر شده بود و گاهی با دوستاش به کاباره میرفت . کاباره پل کارون ، بالاتر از چهار راه جمهوري ، نرســيده به چهــار راه امير اکرم بود . هميشــه هم چهار يا پنج نفر به دنبال شــاهرخ بودند . هميشه هم او رفقا را مهمان مي کرد . صاحب آنجا شخصي به نام ناصر جهود از يهوديان قديمي تهران بود . 🍁 يک روز بعد از اينکه کار ما تمام شد ، ناصر جهود من را صدا کرد و خيلي آهسته گفت : اين جواني که هيکل درشتي داره اسمش چيه؟! چيکاره است ؟! گفتم : شــاهرخ رومي گي ؟ اين پسر ورزشــکار و قهرمان گنده لات محل خودشونه ، خيليها ازش حساب ميبرن ، اما آدم مهربون وخوبيه . گفت : صداش کن بياد اينجا . 🍁 شاهرخ را صدا کردم ، گفتم : برو ببين چيکارت داره ! آمــد کنار ميــز ناصر ، روبــروي او نشســت . بعد بــا صداي کلفتــي گفت : فرمايش ؟! ناصر جهود گفت : يه پيشــنهاد برات دارم . از فردا شما هر روز مياي کاباره پل کارون ، هر چي ميخواي به حســاب من ميخوري ، روزي هفتاد تومن هم بهت ميدم ، فقط کاري که انجام ميدي اينه که مواظب اينجا باشي .
#ادامه_دارد ... 🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
📙 #شاهرخ_حُرّ_انقلاب_اسلامی#قسمت_دوازدهم ( کاباره پل کارون ) 🍁 شاهرخ سرش را جلو آورد . با تعجب پرسيد : يعني چيکار کنم ؟!!! ناصر ادامه داد : بعضيها ميان اينجا و بعد از اينکه ميخورن ، همه چي رو به هم ميريزن . اينها کاســبي من رو خراب ميکنن ، کارگرهاي من هم زن هستن و از پــس اونها برنمييان . 🍁 من يکي مثل تو رو احتياج دارم که اين جور آدمها رو بندازه بيرون . شاهرخ سرش را پائين گرفت و کمي فکر کرد . بعد هم گفت : قبول . از فردا هم هر روز تو کاباره پل کارون کنار ميز اول نشســته بود . هيکل درشت ، موهاي فر خورده و بلند ، يقه باز و دستمال يزدي او را از بقيه جدا کرده بود . 🍁 يک بــار براي ديدنش به آنجا رفتم .
مشــغول صحبت وخنــده بوديم که ديدم جوان آراســته اي وارد شد . بعد از اينکه حســابي خورد ، از حال خودش خارج شد و داد و هوار کرد . شاهرخ بلند شد و با يک دست ، مثل پر کاه او را بلند کرد و به بيرون انداخت . بعد با حسرت گفت : ميبيني ، اينها َجووناي مملكت ما هستند !
#ادامه_دارد ...
https://telegram.me/rahe_negat ⏪ کانال قرآن و عترت ⏫

¶بازی تقدیر¶
.
#قسمت_یازدهم
.
دو هفته ای از تولد آرتا میگذره.
میخوام کافه رو مستقل کنم دیگه خوشم نمیاد قیافه ا ن سعید بد ترکیب رو ببینم تاحالا هم اگر تحملش کردم به احترام دوستیم با ساراس.
من هیچ وقت عاشقش نبودم و‌ انتظار هم نداشتم که اون همچین حسی نسبت‌به من داشته باشه.
ولی در هر صورت وقتی دونفر وارد یه رابطه ای میشن مسلما بی تفاوت هم نیستن به هم .
منم از این قاعده مستثنی نیستم .
فکر میکردم اونم باید به رابطمون احترام بذاره کاری که اصلا نتونست درِش موفق باشه، یا نخواست....
باصدای مامان که برای شام صدام میکرد دست از این افکار کشیدم و رفتم پایین.‌
سرمیز نشسته بودیم و داشتیم شام میخوردیم که مامان گفت:
_پنجشنبه شام خونه ی عموت دعوتیم . جایی قرار نزاری!
_ باشه ! چه خبر هست اینجوری دعوتیم؟ ما که هر شب خونه اوناییم؟
مامان _ چند وقتیه عموی مژگان (زن عموم)با خانومش از فرانسه اومدن برای همین میخواد مهمونی بده.آخه پسر خودش اصفهانه اونجا رفتن هم سخته.
_ اوکی. حالا کیا هستن؟
مامان _ همه دیگه !
_ باش. بابا دوغ رو به من میدی؟
بابا _ بفرما .
_ مرسی....

شهید هادی ذوالفقاری:
‍ 💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 🔰یا رفیق من لا رفیق له...🔰 🔳 #پسرک_فلافل_فروش 🔳 🌷 #فصل_هفتم ، #شوخ_طبعی 🌷 🌺راوی : دوستان شهید 🌻 #قسمت_یازدهم 🔘یادم افتاد این بنده خدا توی اردوها و برنامه ها، چندین بار هادی را اذیت کرد☺️
🌸از نگاه های هادی فهمیدم که می خواهد تلافی کند...😃 ✳هادی یکباره با سرعت عملی که داشت به موتور این شخص نزدیک شد و سوییچ موتور را برداشت😃 ✳موتور این شخص یکباره خاموش شد😄
🌸ما هم گاز موتور را گرفتیم و رفتیم!😄
🌸هرچی که آن شخص داد می زد، اهمیتی ندادیم🙄 🔘به هادی گفتم: 🌸خوب نیست الان هوا تاریک می شه، این بنده خدا وسط این بیابون چیکار کنه؟ 🌸گفت: باید ادب بشه... 🔘ادامه دارد...

بخش خاطرات ماندگار
خاطرات حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی « رضاعلیشاه » طاب ثراه
حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده « مجذوبعلیشاه » ارواحنافداه 
بعد از فوت حضرت صالح‌علیشاه همه‌ی فرزندان وُرّاث که هم وارث بودند و هم به ایشان خیلی علاقه و اعتقاد داشتند، یک خواهش کردند و آقای رضاعلیشاه زحمتش را به گردن گرفتند و از طرف همه‌ی وُرّاث دبیرستانی ساخته شد.
وقتی کلنگ را می‌خواستند به زمین بزنند طبق معمولِ آنوقت‌ها، چون مدرسه است باید وزارت فرهنگ اجازه بدهد، رئیس فرهنگ گناباد را هم صدا زدند که کلنگ اوّلیه‌اش را بزند.
البتّه بعضی از کلنگ‌ها که در مقام تخریب زده شده مثل کلنگی است که به سر خودش زده ولی این کلنگ نه! کلنگی بود که می‌خواستند به سر شیاطین بزنند. آقای فرماندارِ وقت کلنگ را گرفت و به نام نامی اعلیحضرت همایونی کلنگ زد. بعد که کلنگش را زد مرحوم آقای رضاعلیشاه کلنگ را از او گرفتند و فرمودند:
به نام نامی امام عصر(عج) و کلنگ را زدند.
حالا از این واقعه‌ی کوچک یکی می‌فهمد که قدرت سلطنتی و قدرت حکومتی بر قطب اثر ندارد که ایشان نام نامی اعلیحضرت همایونی را نبردند.
یکی اینکه حالا به‌عکس می‌گویند اینها با آنها همراهند.

گزیده بیانات تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

#خاطرات_ماندگار
#حضرت_آقای_رضاعلیشاه
#قسمت_یازدهم

به
#کانال_کتابخانه_تصوف_عرفان
بپیوندید ↙️ ➫ @sufismlibrary1
http://www.sufismlibrary.com

🚩 #تورا_با_دیگری_دیدم 🍃

#قسمت_یازدهم (پایانی)

الان 25ساعت از اگاهی من میگذره!
مینویسم اگاهی! چون تازه 25ساعته چشمهام باز شده ومیتونم ببینم
توی این 25ساعت وقت داشتم واقعا فکر کنم
چرا دارم اینا رو برای تو مینویسم؟!
چون حقته بدونی!
من مثل تو مرموز نیستم من نمیتونم با دروغ زندگی کنم!
نمیتونم مثل مادرت خودم رو بزنم به مریضی!
من دختر ساده ای بودم که اومدم خونه تو
و حالا من هم مثل مادرم میخوام توی دنیای قشنگ خودم زندگی کنم!
تو و خانوادت منو به شصت ساله بودن دعوت کردین!من حتی لایق یک عذر خواهی نبودم؟!!!!!!!
من میرم تا با جادوی مادرم دوباره بیست ساله بشم!
میرم تا با مادرم با رویای پدرم زندگی کنم!
به جای اینکه تو رو ببینم و مثل زن بیوه زندگی کنم، میرم تا با خیال داشتن پدرم، با وجود اینکه هرگز او را نخواهم دید زندگی کنم!
به دنبال من نیا
من تو رو از یاد بردم،این نامه مثل بالا اوردن تمام این پانزده ساله! تا مغزم سبک شه،خالی شه!
کسی رو دنبالم نفرست
میخوام الزایمر بگیرم، اون قدر مادرم رو بقل میکنم که یکم فراموشی ازش بگیرم!هیچ کدوم از شماها رو به یاد نمیارم
پسرها برای خودت،اگه دختر داشتم با خودم میبردم تابا شما قبیله گرگها بزرگ نشه!
ولی پسرهات شبیه خودتن،نمیدونم مهر مادری من کجا رفته؟ولی باور کن هیچی ازش باقی نمونده!
تازه من هیچ وقت انها را نخواهم برد که تو و اون زن ازادتر باشید!
میخوام بدونم اون زن میتونه با ناخن هاش،اشپز خونه رو تمیز کنه!!؟
پسرها بمونن واسه تو و اون زن!
حالا که همو میخواین،بچه ها هم برای شما،تا تو خونه پر عشق بزرگ شن!!!!!!
چیزی نمیبرم!
من ازین خونه کثیف چیزی نمیبرم!
نامه ای بسیار طولانی شد!
حرفهام خیلی زیاد بود!
دیروز سیلی بود که روزگار توی گوشم زد تا منو از خواب پانزده ساله بیدار کنه!
با هر کلمه سبک تر میشم!مصمم تر میشم!حالا مثل یک دختر بیست ساله هیجان شروع زندگی جدیدم رو دارم!
من خوشحالم!
دیروز صبح که دیدمت، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز بتونم خوشحال باشم!
ولی حالا فقط 25ساعت گذشته ومن خوشحالم!
اون قدر که هیچ وقت تو زندگی باتو اون قدر خوشحال نبودم!
باید تمومش کنم!دلم برای مادرم پر میکشه!
احساس گنجشکی رو دارم که از قفس فرار کرده و نشسته لب پنجره!و میخواد جوری بپره که ازادی رو با تمام وجود حس کنه!

پايان!!! ❌ همراهان گرامی این داستان به صورت نامه ای از طرف زن برای شوهرش نوشته شده بود. ازقسمت بعدی پاسخ مرد به این نامه همسرش که آن هم به صورت داستان می باشد در پیج میذاریم.

#قسمت_یازدهم
-حرومزاده ها،حالت خوبه نگار؟
-نه،چاقو خوردم!
-کثافت ها،باید سریع بریم بیمارستان
-ابیسم چی؟
-اون رو ولش کن،فردا میام سراغش،داره خون ازت میره
-کیف رو که نبردن؟
-نه،نذاشتم
سوار اتومبیل شدند و راه افتادند،زخم سطحی بود و پس از پانسمان در بیمارستان به خانه مارال رفتند،وقتی که به درب خانه رسیدند دوباره با آن صحنه روبرو شدند،یک رز قرمز و یک برگه که روی آن نوشته شده بود'دوستت دارم'
-این دیگه چیه نگار؟
-هر روز وقتی خونه نیستم یکی این ها رو میذاره اینجا
-عجیب نیست تو این اوضاع؟کار کی می تونه باشه؟
-اول شک کردم کار 'افتخاری' سردبیر روزنامه باشه،اما حالا به همه دیگه شک دارم،فکر کنم باید یواشکی خونه رو بپام،دستت چطوره؟
-بهتره،نگران نباش چیز خاصی نیست
-این ها دیگه از کجا پیداشون شد؟
-بدبختی پشت بدبختی
-وقتی به خودت میای می بینی زندگیت شده مثل یه نمایش گاوبازی و توی بد مخمصه ای گیر افتادی،کلی آدم دورت رو گرفتن و و نعره می کشن 'هولی هولی'،آخه تو تنها امید اون هایی،یه کوفتی نفهم هم جلو روت وایساده و تنها چیزی که میدونه اینه که بزنه کلکت رو بکنه!ولی تو نباید کارش رو تموم کنی،باید باهاش بازی کنی تا عصبانی تر شه و اون لعنتی ها بیشتر ذوق کنن و بلند تر بگن 'هولی هولی'،بعد از اینکه فهمیدی اونجوری که باید و شاید حال کردن،می زنی گردنش رو میاری پایین،اون ها هم واست یه ذره دست می زنن،اما روز بعد از یه جای دیگه یه کوفتی دیگه سر و کلش پیدا میشه و باز همون داستان،نمی دونم،اما فکر می کنم اون گاوبازها خیلی خوش شانس هستن،چون بعضی موقع ها می بینم دورم پر شده از اون کوفتی های نفهم که می خوان کلکم رو بکنن،آدم نمی دونه به کدوم بد بختیش برسه،بیش تر از اون 'هولی هولی ها' دیوونم می کنه
-حالا که اون کوفتی نشونش خطا رفت و خورد به من
نگار خودش خندید
-نباید تو رو وارد این بازی می کردم
-من عاشق بازیم،فکر می کنم هنوزم یه دختر بچه ام
هر دو خندیدند
-آره،آخر اون داستان گفت،هنوزم فکر می کنم یه پسر بچه ام
-چرا اون رو گفت مارال؟کارش خیلی متفکرانه بود،اینکه رفته نت ها رو عوض کرده،هرکسی اینجور چیزها به ذهنش نمی رسه،به قول خودش سادیسیمی،دیوونه بازی،ملتفتی؟
-به این فکر نکرده بودم!یعنی امکانش هست نمرده باشه و این هم یه بازی باشه؟
-اگه اینجور باشه بازیه بزرگیه،از نویسنده ها همه چی بر میاد،یه بار 'رومن گاری' همین کار رو کرده بود،اعلام کردن که مرده و بعد با یه اسم ساختگی کتاب منتشر کرد
-فردا صبح باید دوباره بریم سراغ ابیسم،حتما خبر داره!
ادامه دارد
~
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معين
Photo : @miacocoone

.
امیر: مادر؟... مادر کی اینجاست؟ پدر؟... تو الان اینجایی؟ پدر لطفا جواب بده. مادر خواهش می‌کنم حقایقُ بهم بگو مادر...
شهناز: داره ادای بیژن امکانیان تو ‌گلهای داوودی رو ‌درمیاره. هیچوقت نمی‌تونه مثل بیژن امکانیان باشه
امیر: در جشنواره فیلم فجر به گلهای داوودی پنج جایزه‌ی سیمرغ دادند
شهناز: صد سال ... تازه بیژن امکانیان باید بره از دستش شکایت کنه
امیر: مادر؟ خواهش می‌کنم حقایقُ بهم بگو مادر
شهناز: اون کجا این کجا
•••
#وضعیت_سفید #قسمت_یازدهم #گلهای_داوودی #بیژن_امکانیان #ساسان #عاشق_دلخسته

MOST RECENT

#آموزش_کیک_بوکس
#قسمت_یازدهم

آموزش پنج حرکت پا در کیک بوکسینگ
زمان ویدئو: 2:30 دقبقه
به دلیل محدودیت در زمان نمایش کلیپ ها برای مشاهده کامل اموزش های ما به کانال تلگرام بپیوندید

لینک کانال درقسمت بالای پیج (بیو) قرار داده شده است

تایسون#اموزش_بدنسازی#جو_فریزر#حرکات_بدنسازی#رونی_کلمن#بوکس_نظام_اباد#نظام_اباد#بابک_جعفرزاده#پرس_سینه_هالتر#برنامه_چربی_سوزی#برنامه_حجم

🚩 #تورا_با_دیگری_دیدم 🍃

#قسمت_یازدهم (پایانی)

الان 25ساعت از اگاهی من میگذره!
مینویسم اگاهی! چون تازه 25ساعته چشمهام باز شده ومیتونم ببینم
توی این 25ساعت وقت داشتم واقعا فکر کنم
چرا دارم اینا رو برای تو مینویسم؟!
چون حقته بدونی!
من مثل تو مرموز نیستم من نمیتونم با دروغ زندگی کنم!
نمیتونم مثل مادرت خودم رو بزنم به مریضی!
من دختر ساده ای بودم که اومدم خونه تو
و حالا من هم مثل مادرم میخوام توی دنیای قشنگ خودم زندگی کنم!
تو و خانوادت منو به شصت ساله بودن دعوت کردین!من حتی لایق یک عذر خواهی نبودم؟!!!!!!!
من میرم تا با جادوی مادرم دوباره بیست ساله بشم!
میرم تا با مادرم با رویای پدرم زندگی کنم!
به جای اینکه تو رو ببینم و مثل زن بیوه زندگی کنم، میرم تا با خیال داشتن پدرم، با وجود اینکه هرگز او را نخواهم دید زندگی کنم!
به دنبال من نیا
من تو رو از یاد بردم،این نامه مثل بالا اوردن تمام این پانزده ساله! تا مغزم سبک شه،خالی شه!
کسی رو دنبالم نفرست
میخوام الزایمر بگیرم، اون قدر مادرم رو بقل میکنم که یکم فراموشی ازش بگیرم!هیچ کدوم از شماها رو به یاد نمیارم
پسرها برای خودت،اگه دختر داشتم با خودم میبردم تابا شما قبیله گرگها بزرگ نشه!
ولی پسرهات شبیه خودتن،نمیدونم مهر مادری من کجا رفته؟ولی باور کن هیچی ازش باقی نمونده!
تازه من هیچ وقت انها را نخواهم برد که تو و اون زن ازادتر باشید!
میخوام بدونم اون زن میتونه با ناخن هاش،اشپز خونه رو تمیز کنه!!؟
پسرها بمونن واسه تو و اون زن!
حالا که همو میخواین،بچه ها هم برای شما،تا تو خونه پر عشق بزرگ شن!!!!!!
چیزی نمیبرم!
من ازین خونه کثیف چیزی نمیبرم!
نامه ای بسیار طولانی شد!
حرفهام خیلی زیاد بود!
دیروز سیلی بود که روزگار توی گوشم زد تا منو از خواب پانزده ساله بیدار کنه!
با هر کلمه سبک تر میشم!مصمم تر میشم!حالا مثل یک دختر بیست ساله هیجان شروع زندگی جدیدم رو دارم!
من خوشحالم!
دیروز صبح که دیدمت، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز بتونم خوشحال باشم!
ولی حالا فقط 25ساعت گذشته ومن خوشحالم!
اون قدر که هیچ وقت تو زندگی باتو اون قدر خوشحال نبودم!
باید تمومش کنم!دلم برای مادرم پر میکشه!
احساس گنجشکی رو دارم که از قفس فرار کرده و نشسته لب پنجره!و میخواد جوری بپره که ازادی رو با تمام وجود حس کنه!

پايان!!! ❌ همراهان گرامی این داستان به صورت نامه ای از طرف زن برای شوهرش نوشته شده بود. ازقسمت بعدی پاسخ مرد به این نامه همسرش که آن هم به صورت داستان می باشد در پیج میذاریم.

.
امیر: مادر؟... مادر کی اینجاست؟ پدر؟... تو الان اینجایی؟ پدر لطفا جواب بده. مادر خواهش می‌کنم حقایقُ بهم بگو مادر...
شهناز: داره ادای بیژن امکانیان تو ‌گلهای داوودی رو ‌درمیاره. هیچوقت نمی‌تونه مثل بیژن امکانیان باشه
امیر: در جشنواره فیلم فجر به گلهای داوودی پنج جایزه‌ی سیمرغ دادند
شهناز: صد سال ... تازه بیژن امکانیان باید بره از دستش شکایت کنه
امیر: مادر؟ خواهش می‌کنم حقایقُ بهم بگو مادر
شهناز: اون کجا این کجا
•••
#وضعیت_سفید #قسمت_یازدهم #گلهای_داوودی #بیژن_امکانیان #ساسان #عاشق_دلخسته

👥بخش خاطرات ماندگار ▪️کتابخانه تصوّف و عرفان■ 💠 خاطرات حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی « رضاعلیشاه » طاب ثراه 🔹حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده « مجذوبعلیشاه » ارواحنافداه  ☆ بعد از فوت حضرت صالح‌علیشاه همه‌ی فرزندان وُرّاث که هم وارث بودند و هم به ایشان خیلی علاقه و اعتقاد داشتند، یک خواهش کردند و آقای رضاعلیشاه زحمتش را به گردن گرفتند و از طرف همه‌ی وُرّاث دبیرستانی ساخته شد.
وقتی کلنگ را می‌خواستند به زمین بزنند طبق معمولِ آنوقت‌ها، چون مدرسه است باید وزارت فرهنگ اجازه بدهد، رئیس فرهنگ گناباد را هم صدا زدند که کلنگ اوّلیه‌اش را بزند.
البتّه بعضی از کلنگ‌ها که در مقام تخریب زده شده مثل کلنگی است که به سر خودش زده ولی این کلنگ نه! کلنگی بود که می‌خواستند به سر شیاطین بزنند. آقای فرماندارِ وقت کلنگ را گرفت و به نام نامی اعلیحضرت همایونی کلنگ زد. بعد که کلنگش را زد مرحوم آقای رضاعلیشاه کلنگ را از او گرفتند و فرمودند: ¤ به نام نامی امام عصر(عج) و کلنگ را زدند.
حالا از این واقعه‌ی کوچک یکی می‌فهمد که قدرت سلطنتی و قدرت حکومتی بر قطب اثر ندارد که ایشان نام نامی اعلیحضرت همایونی را نبردند.
یکی اینکه حالا به‌عکس می‌گویند اینها با آنها همراهند. 📙 گزیده بیانات تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

#خاطرات_ماندگار
#حضرت_آقای_رضاعلیشاه
#قسمت_یازدهم

به
#کانال_کتابخانه_تصوف_عرفان
بپیوندید ↙️ ➫ @sufismlibrary1
http://www.sufismlibrary.com

بخش خاطرات ماندگار
خاطرات حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی « رضاعلیشاه » طاب ثراه
حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده « مجذوبعلیشاه » ارواحنافداه 
بعد از فوت حضرت صالح‌علیشاه همه‌ی فرزندان وُرّاث که هم وارث بودند و هم به ایشان خیلی علاقه و اعتقاد داشتند، یک خواهش کردند و آقای رضاعلیشاه زحمتش را به گردن گرفتند و از طرف همه‌ی وُرّاث دبیرستانی ساخته شد.
وقتی کلنگ را می‌خواستند به زمین بزنند طبق معمولِ آنوقت‌ها، چون مدرسه است باید وزارت فرهنگ اجازه بدهد، رئیس فرهنگ گناباد را هم صدا زدند که کلنگ اوّلیه‌اش را بزند.
البتّه بعضی از کلنگ‌ها که در مقام تخریب زده شده مثل کلنگی است که به سر خودش زده ولی این کلنگ نه! کلنگی بود که می‌خواستند به سر شیاطین بزنند. آقای فرماندارِ وقت کلنگ را گرفت و به نام نامی اعلیحضرت همایونی کلنگ زد. بعد که کلنگش را زد مرحوم آقای رضاعلیشاه کلنگ را از او گرفتند و فرمودند:
به نام نامی امام عصر(عج) و کلنگ را زدند.
حالا از این واقعه‌ی کوچک یکی می‌فهمد که قدرت سلطنتی و قدرت حکومتی بر قطب اثر ندارد که ایشان نام نامی اعلیحضرت همایونی را نبردند.
یکی اینکه حالا به‌عکس می‌گویند اینها با آنها همراهند.

گزیده بیانات تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

#خاطرات_ماندگار
#حضرت_آقای_رضاعلیشاه
#قسمت_یازدهم

به
#کانال_کتابخانه_تصوف_عرفان
بپیوندید ↙️ ➫ @sufismlibrary1
http://www.sufismlibrary.com

🌷☄🌷☄🌷☄
ـ
ـ 📙 #ترمز_بریده#قسمت_یازدهم 🇮🇷به ایران خوش آمدی😊

یه لبخندی زد ایستاد به نماز ... بدون توجه به من ... . 🍥در باز بود و به خوبی می دونستم بهترین فرصت برای فراره ... اما پاهام به فرمان من نبود
وضو گرفتم. ایستادم به نماز ... نماز که تموم شد. دستم رو گرفت و برد غذاخوری حرم ... غذاش رو گرفت و نصف کرد ... نصفش رو با سهم ماست و سوپش داد به من ... منم تقریبا دو روزی می شد که هیچی نخورده بودم ... دیگه نفهمیدم چی دارم می خورم ... غذای شیعه، غذای حضرت ... . 🍥قبل از اینکه اون دست به غذاش بزنه، غذای من تموم شده بود ... بشقابش رو به من تعارف کرد و گفت: بسم الله ... فکر کردم منظورش اینه که بسم الله بگو و منم بی اختیار و نه چندان آهسته گفتم: بسم الله ... نمی دونم به خاطر لهجه ام بود یا حالتم یا ... ولی حاجی و اطرافیان با صدای بلند خنده شون گرفت ... مونده بودم باید بخندم، بترسم یا تعجب کنم ... . 🍥کم کم سر صحبت رو باز کرد ... منم از هر تکه ماجرا یه تیکه هایی رو براش تعریف کردم و فقط گفتم که به خاطر خدا از کشورم و خانواده ام دل کندم و اومدم ایران تا به خاطر اسلام مبارزه کنم و حالا هم هیچ جا پذیرشم نکردن و میگن خلاف قانونه و باید برگردم کشورم و اجازه تحصیل و اقامت ندارم ... . 🍥وقتی داشتم اینها رو می گفتم، تمام مدت سرش پایین بود و دونه های تسبیحش رو بالا و پایین می کرد ... حرف های من که تمام شد، از جا بلند شد و رفت سمت قرآن و قرآن باز کرد ... بعد اومد سمتم. دستش رو گذاشت روی شانه ام و گفت: به ایران خوش اومدی ... . ✍پ.ن: از قول برادرمون: در بین ما استخاره کردن وجود نداره و من برای اولین بار، اونجا بود که با این عمل مواجه شدم و اصلا مفهوم این حرکات رو درک نمی کردم ... بعدها حاجی به من گفت؛ جواب استخاره، آیه ای از قرآن بود که خداوند به مومنین دستور میدن در راه خدا هجرت کنن

#ادامه_دارد

#داستان_واقعی

#رافائل_میلادپور_هستم
#قسمت_یازدهم

خیلی خوشگل بود و به احتمال خیلی زیاد این دلیل مجذوب شدنم بهش بود. نمی‌دونم. از طرز حرف زدنش خوشم نمیومد، خیلیارو میشناختم و میشناسم که حال میکنن وقتی یه دختر اینطوری حرف بزنه و مدام بد بیراه بگه ولی من هیچوقت یکی از اونا نبودم و نیستم. نمیگم جای زن توی آشپزخونس و باید دستا و موهاش بوی پیاز و قرمه سبزی بده، نمیگم باید یه سنگ بست به پای زن و مثل یه کلفت ازش بیگاری کشید! نمیگم کارای «مردونه» واسه زن نیست و زن نباید ادامه تحصیل بده و نباید فرمون ماشین رو دست یه زن بسپارن چون تواناییشو نداره، چون مادر من یه زن بود و به تنهایی کارای هزارتا مردو انجام میداد! فقط به نظرم زن باید یه سری ظرافت‌های خاص خودشو داشته باشه، آره منم زنی رو دوست دارم که بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و با یه مرد هیچ فرقی نداشته باشه، ولی دلم می‌خواد موهاش بلند باشه، دلم می‌خواد زمختی و خشکی یه مرد رو نداشته باشه، دلم می‌خواد بیاد و ازم بپرسه کدوم رنگ لاک به نظرت به دستم میاد، دوست دارم یه وقتایی مثل دختر بچه‌ها بهونه‌ی یه چیزی رو بگیره و تا براش اون چیز رو مهیا نکنم، ول کن ماجرا نباشه. اصلا دلم می‌خواد گاهی وقتا اونقدر غر بزنه و بره روی مخم که دوست داشته باشم با یه چاقوی میوه خوری پوست سرم رو بکنم! کلا زن بودن سخته توی این ایران خراب شده و بهشون حق میدم که بخوان هر چه بیشتر شبیه مردا باشن و مردونه حرف بزنن و مردونه رفتار کنن، ولی نه که همه جوره مرد بشن. اونطوری باشه شونه‌های ما واسه محکم شدن پشت کی ساخته شده؟ دلبری های زنونه واسه بردن دل کی ساخته شده؟
ازش خوشم اومده بود ولی مسلما دلیل این موضوع، نه طرز حرف زدنش بود نه اسمش! باران! از خود بارون که خوشم نمیاد، یعنی هر چیزی که مربوط به بارون باشه رو دوست ندارم. چتر، موسیقی پیانو همراه با بارون، بوی بارون، نم‌نم بارون، پالتو بارونی، اخبار هواشناسی مربوط به بارون، مزخرف‌ترین چیز دنیا همین بارونه! ولی خب شاید این یکی بارون فرق داشته باشه، شاید.
از بیمارستان رفتیم بیرون، اونا جلو جلو می‌رفتن و من پشتشون میو‌مدم و چمدونم رو همراه خودم می‌کشیدم. هوا دیگه کم‌کم داشت تاریک می‌شد و بیشتر از هر وقتی خسته و بی‌حال بودم. سوار ماشینشون شدن که جلوش داغون شده بود، منم نشستم عقب و چمدون رو هم گذاشتم بغلم. خوابم میومد و دوست داشتم آدرس رو روی یه تیکه کاغذ بنویسم و بدم دستشون و خودم مثل یه خرس بخوابم.
.
ادامه در کامنت اول 🌷
.
#امیررضا_لطفی_پناه

.
.
#فرهنگ #فرهنگِ_عامه #تاریخِ_شفاهی #سوری_خانم #ماجرایِ_عاشقانه .
#سوری_کیم_دیر؟! #قسمت_یازدهم
____________________________________________________
.
ِ
«بیهوده داری دنبالش می گردی! نگرد! پیداش نمی کنی! رفته، رفته تهران. شایدم الموت. ولی برمیگرده. خودش گفت دوسه روزه دیگه برمی گرده...»
.
.
گفتم: مسافرم. باید برگردم همدان. نمی تونم سه روز بمونم اینجا که.... .
.
گفت: «حالا بیا بشین. بیا یه چایی بدم بخوری فعلاخستگیت دربره. مگه چی از سوری می خوای بدونی؟!!! » .
.
«ناصر خان» صاحبِ کافه ملی بود. به قول خودش هر روز با سوری دم خوره...
.
.
#سبک_زندگی_من #سفر #مسافرت #سفرنامه #ایرانگردی #هیچهایک #هیچهایکر #کوله_گردی #کوله_گرد #ماجراجویی #ماجراجو
#my_lifestyle #travel #trip #travelling #travelstory #mustseeiran #hitchhike #hitchhiker #backpacking #backpacker #adventur

آقای یار ، بانوی دلبر ( قسمت یازدهم )
.
بانو نوشت :
.
ساعت ۰١:١۵ بامداد !
لب پنجره نشسته بودم
بوته گل کاغذی حیاط خونمون ، چشم رو جلا میداد !
تاریکی اون شب ، شده بود آرامشی واسه ذهن مشوش من ...
.
حرفای دختر کوچولو میومد تو ذهنم ...
- میگما !!! خاله ژون گوشتو بیال ژلوی دهنم موخوام یه شیزی بت بگم !
سرمو بردم پایین و با کنجکاوی نگاش کردم
یه لبخند وروجکی بهم زد😜😋
و دم گوشم گفت :
- خاله ژونی؟ اون عمو خوشگله من😍 موخواد فلدا صب شما لو ببینه !
شما بلای دعا موخوای بیای صب؟😃
( خنده م گرفت ناخودآگاه )
+ باشه وروجک خانوم ! برو بگو بله میخوام بیام صب !
لپشو ماچ کردم و با سرعت رفت طرف عمو جونش 😌
هر چند فاصله داشتیم اما متوجه شدم که آقاهه با حرفای دختر کوچلو یه لبخند کمرنگی زد !
طرز نگاه و لبخند ملیحش یه حس خوب بهم میداد !
من ...
از خیالاتم اومدم بیرون ! قلبم آروم نمی گرفت !
خب یعنی چیکارم داشت؟
چی میخواست بگه عاخه؟
دلم آشوب بود ، سجاده رو باز کردم و به نیت ختم به خیر شدن این دیدار ، دو رکعت نماز به جا آوردم .
.
.
بالاخره اون شب پر استرس صبح شد و من قرار شد حاضر بشم واسه مراسم دعای ندبه ی جمکران .
با استرس لباس پوشیدم و راهی مسجد شدم !!
.
.
.
هروقت وارد حیاط مسجد میشدم ، انگار از کل دنیا جدا میشدم ...
همه ی غصه ها و استرس ها با وجود آرامش اون فضا ، ازم دور میشد .
بعدش چشمم افتاد به موجودی که فهمیدم فراتر از آرامشه .🙃
.
.
...به زور پاهام از مغزم دستور میگرفتن ، تا همین مسیر چند قدمی رو رفتم پیشش !!!
بدون اینکه اطرافمو ببینم قدم برمیداشتم .
هرقدمی که می رفتم سمتش ، دلم بیشتر شور میزد ، خجالتم هم بیشتر میشد ! 😩
نمیدونم شاید اصلا داشتم کار اشتباهی میکردم ! 😔
محو طرز وایسادنش بودم که چطور با تواضع رو به گنبد قد علم کرده ! 😍
دو قدم مونده بود بهش برسم که برگشت سمتم ! 😣
دوست داشتنِ این آقا ، اون قدر زیاد بود که اضافه ش ناخواسته از گوشه ی چشمام چکه میکرد ...
بی توجه به آدمهای اطرافم بودم
سرش پایین بود .
آخرشم این طرز نگاه و تُن صداش کار دستم داد !
حس سوزش گونه هاش منتقل شده بود بهم !
بدون اینکه ثانیه ای هدر بره ، زل زده م بهش ... !
اصلا میدونی چیه ؟😥
معنی اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است رو الان که دارم مینویسم متوجه میشم
.
.
.
من بهش مبتلا شده بودم ...
در واقع
اممممممم
چجوری بگم آخه !!!
من
عاشقش
شده
بودم
ا😢

ادامه دارد ...
.
#قلم_دات_نوشت
#آقای_یار_بانوی_دلبر
#قسمت_یازدهم
#س_ج_صالحی

.
پارت ۴
موقع پیانو زدن نازلی احساسی میشه و یاد قبلا میوفته و خوشش میاد فریتم از نازلی میخواد آخرین غذارو واسش درست کنه فریتم خیلی خوشش میاد و بهشم میگه فقط فریت صداش کنه که نازلی میگه برام راحت نیست حتی با فاتوشم حرف میزنیم میگیم آقا فریت که فریت به نازلی میگه شما پیش خودتون درباره ی من چی میگین که نازلی میگه مثلا میگیم فریت اومد فریت رفت،هاکان به آلیا زنگ میزنه و میگه من راز نازلیو میدونم،میدونم چرا از فریت فرار میکنه و رازیه که وقتی دنیز بفهمه از نازلی متنفر میشه که آلیام میگه این مربوط به آسومانه نه نازلی که هاکانم میگه ما هدفامون یکیه میخوایم این دوتا باهم باشن پس تلاش میکنیم،نازلیو و معلمش میرن که قرداد رستوران رو امضا کنن نازلی میره خونه دنیز و این خبرو بهش میده که دنیزم خوشحال میشه و میگه تو خونم جشن بگیریم دنیز راجب شعری که گفته صحبت میکنه که نازلیم میگه چه خوب حتما شعرتو در زمان و مکان درست بخون براش،دنیز میره دم در خونه نازلی که فاتوش هی اشاره میده که بره ولی دنیز متوجه نمیشه که بابای نازلی اونجاس که میاد و میگه با نازلی چیکار داری بعدش میرن تو باهم تخته بازی میکنن رابطشون خوب میشه شب همه میرن پیش دنیز برای جشن دنیزم میگه میخوام آهنگ سوپرایز رو بزنم و همش به نازلی نگاه میکنه فریت میره و نازلی متوجه میشه که آهنگی که دنیز میگفت برای اونه ناراحت میشه به آلیا نگاه میکنه که میبینه اونم ناراحته و اشکاش میاد پایین دنیزم به نازلی میگه این از درونم اومد الان مجبور نیستی چیزی بگی نازلیم میگه عصبی نشدم ولی منم کاری که دلم میخواد رو میکنم و میرم آلیام جریان آسومان رو به دنیز میگه و میگه نازلیم میدونست،صاحب رستورانم جلسه میزاره‌ که میگه شریک جدید داریم که نازلیم میگه کاش زودتر میگفتین ما نمیتونیم با غریبه کار کنیم که یهو فریت از در میاد داخل😃😄
🌸پایان🌸 🖇کپی با آی دی پیج و ذکر منبع❌
#قسمت_یازدهم
#ozgecan#canyaman#dolunay#alihanturkdemir#series#turkie#fragman#2017#turkish#serial#startv#dolunay__irani#ماه_کامل#فراگمان#سریال_ترکی#ضربان_قلب#کرم_شب_تاب

.
پارت ۳
اقبال خانم به نازلی زنگ میزنه و بهش میگه در فرصت مناسب برای تسویه حساب بیا شرکت تو شرکت فریت و ناکاتانی رو میبینه و ناکاتانی ازش میخواد که تو جلسه کنار زنش باشه که نازلی قبول میکنه ولی فریت توضیح میده که جلسه جای دیگه ای هست و باید یه شب اونجا بمونن تو هتل که نازلیم قبول میکنه،دنیز بچه های بارو دعوت میکنه که بیان خونشون و میگه من یه شعر گفتم و میخوام برای آهنگ سازیش بهم کمک کنید،نازلی وسایلشو برای مسافرت آماده میکنه نازلی انتظار داره فریت بره دنبالش که میبینه راننده میاد دنبالش تو هتل هم فریت بعد جلسه میره سالن بیلیارد و نازلی تنها میشه و میره سالن بیلیارد باهم کل کل میکنن و واسه انداختن توپ باهم شرط میبیندن که فریت برنده میشه که به نازلی میگه تو بنداز که نازلی سعی میکنه بندازه که فریت بهش یاد بده که قبول نمیکنه و میخواد که خودش بندازه که درستم میندازه که فریت میگه از من چی میخوای که نازلی میگه باید فکر کنم،نازلیم بخاطر اشتباه رزروشن میره تو اتاق فریت که فریتم چند دقیقه بعد میره تو اتاقش همه جا نامرتبه و از حموم صدا میاد که در حموم رو باز میکنه میبینه نازلی اونجاست و داد و بیداد میکنه
 نازلی و فریتم باهم قدم میزدن که فریتم امیدواره که بعدا جور دیگه همو ملاقات کنن هاکان میاد شرکت و بعضی از کارمندای شرکت رو از کار برکنار میکنه که فریت خیلی عصبی میشه دمت به دنیز میگه فریت با نازلی رفته جلسه با ژاپنی ها و فریت چون نمیخواست تنها بره نازلیو با خودش برد،پدر نازلی و آسومان میاد پیششون،نازلیم از فریت میخواد که براش پیانو بزنه که فریت قبول میکنه
🌸ادامه پارت بعدی🌸 🖇کپی با آی دی پیج و ذکر منبع❌
#قسمت_یازدهم
#ozgecan#canyaman#dolunay#alihanturkdemir#series#turkie#fragman#2017#turkish#serial#startv#dolunay__irani#ماه_کامل#فراگمان#سریال_ترکی#ضربان_قلب#کرم_شب_تاب

.
پارت ۱
نازلی و فریت تو کشتی همو دیدن و‌‌فریت قرداد کاریشونو پاره کرد و بهش گفت میتونی هرکاری دوست داری بکنی و آزادی،نازلی با معلم ژاپنیش به اون رستورانی که قبلا دیده بودن رفتن و تصمیم گرفتن باهم شریک شن و رستوران افتتاح کنن و کار رو به خوبی شروع کنن،فریت از طرف کسی که مامور کرده درمورد آسومان تحقیق‌ کنه‌ متوجه شد که نازلی قراره رستوران باز کنه و فکر میکنه موضوعی که از فریت مخفی میکنه این میتونه باشه! هاکان پیش دنیز میره و کلی از‌ خونش پیشش تعریف میکنه جوری که دنیز بهش‌ میگه تو برای تعریف از دکوراسیونم اومدی اینجا.دمتم با یه خبرنگار صحبت میکنه که یه خبر جدید درباره ی سِمَت جدیدش تو شرکت بهشون بده،هاکانم همش دنیز رو میخواد تحت تاثیر قرار بده که بخاطر عشقش جنگ کنه و مقابل همه چیز وایسه،آسومان و فاتوش پیش نازلی میرن و نازلی از فاتوش میخواد که پیشش کار کنه که همون لحظه فریت میاد رستوران پیش نازلی،آسومانم به نازلی خبر میده که نازلی برای خودش رستوران جدید باز کرده که دمت دیگه قدرتی برای تهدید نداره درحالیکه راز های زیادیم در برابر دمت پیش خودش داره,فریتم به نازلی میگه چرا به من نگفتی که بخاطر رستوران استعفا دادی و نازلیم میگه نمیخواستم شما دخالتی داشته باشید من میخواستم آزاد باشم.فریتم میگه تو نمیخواستی آزاد باشی تو میخواستی از من فرار کنی بعد بهش میگه چیزی هست که تاحالا به من نگفته باشی که نازلیم فقط به فریت نگاه میکنه که فریتم میگه حدس میزدم! نازلی خونه دنیز میره و بهش میگه که رستوران خودشو داره باز میکنه و دنیزم حمایتش میکنه!
🌸ادامه پارت بعدی🌸 🖇کپی با آی دی پیج و ذکر منبع❌
#قسمت_یازدهم
#ozgecan#canyaman#dolunay#alihanturkdemir#series#turkie#fragman#2017#turkish#serial#startv#dolunay__irani#ماه_کامل#فراگمان#سریال_ترکی#ضربان_قلب#کرم_شب_تاب

بخش دوم قسمت ۱۱#سریال_ماه_کامل
ترجمه
فریت:نازلی من درو نشکوندم با کارت خودم اومدم داخل
نازلی:مطمئنم برین این مشکلتونو با رزروشن حل کنین ببینین داشتم لذت میبردم از حموم که اونم شد پر استرس برین بیرون
فریت:نازلی اینجا اتاق منه
نازلی:اصلا هتل مال شما ماشالا همه جارو گرفتین سیر نشدین برین بیرون
فریت:نازلی یه اشتباهی شده،یا به تو کارت اشتباه دادن یا تو کارت اشتباه گرفتی نمیدونم
نازلی:اینجا واس شماس اینجوری گل و شمع و اینا
فریت:مال منه
نازلی:یکم به من اجازه میدین؟؟
فریت:باشه من میرم تو آماده شدی خبرم کن!
نازلی:اییش گل و اینا انگار با بایناکاتانی اومده ماه عسل.
#قسمت_یازدهم

Most Popular Instagram Hashtags