[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فصل_اول

908 posts

TOP POSTS

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم

😍😍💓💓
.

سکانسی از سریال شهرزاد
#قباد_شیرین 🌸
قباد اگه با شیرین مهربون تر بود چی میشد اخه؟😔
عشقم به این ماهی😍😙
.
#سریال_شهرزاد👒
#فصل_اول
.
#پریناز_ایزدیار 💖
.
@parinazizadyar

#serie
#mindhunter
#season1 (10 Episodes)
#2017
#director : #davidfincher
#starring : 👇
#jonathangroff
#holtmccallany
#hannahgross
#annatorv
#cottersmith
______________
#سریال
#شکارچی_ذهن
#فصل_اول ( 10 قسمت)
#دیوید_فینچر
______________
#داستان: درمورد کشف و بازگشایی رازهای #قتلهای_زنجیره_ای میباشد... سریال از داستانی واقعی اقتباس شده و شکل و شمایل شخصیتها بسیار شبیه به شخصیتهای دنیای واقعی میباشند... دو مامور FBI# که برای حل معماهای جنایی پرونده هایی که بر دوش آنها محول شده با قاتلان سریالی در زندانها ملاقات کرده و با گفتگو با آنها در پی یافتن ردی و کمکی برای حل پرونده هایشان تلاش میکنند ...
----------------------
#پ_ن : از دست ندید!💕
----------------------
#followforfollow
#follow4follow
#پیجو_فالو_کن_ضرر_نمیکنی👊
#پیجو_به_دوستات_معرفی_کن👌😊
#فالو_تگ_لایک_کامنت_یادتون_نره
#با_ما_همراه_باشید .................
#سینما_زندگی

...... تولدت مبارک استاد 💙💙💙
#سینا_ساعی
#فصل_اول
#تیکتاک #چالشچای
#فکت_افتاد

.
ویدیو کلیپ جدید #سیناساعی به نام #فصل_اول منتشر شد. این ویدیو به صورت اجرای زنده ضبط شده است. با 2 کیفیت و به صورت کامل از سایت #Hip2rap لینک موجود در بیو دریافت کنید
.
Channel Id 👉 @Hip2rap
.
#Hip2rap_Tiktaak
.
#Hip2rap Website👉www.Hip2rap3.com

🔲لینک دانلود سریال زیبا و دوست داشتنی 🎥 Banshee
#فصل_اول درکانال باهشتگ #417
.
.
.
🎬 نام سریال : banshee
.
💢 سال ساخت : 2013
.
🎭 ژانر : اکشن | جنایی | درام
.
🌎 محصول : آمریکا
.
💎 کارگردان : David Schickler, Jonathan Tropper
.
♨️ بازیگران : Antony Starr, Ivana Milicevic, Rus Blackwell
.
⭐️ IMDB : 8.4
.
📝 خلاصه داستان : خلاصه داستان : Banshee داستان لوکاس هود، یک دزد حرفه ای رو روایت میکنه که موفق میشه خودش رو بجای کلانتر جدید اما به قتل رسیده ی شهر بانشی در ایالت پنسیلوانیا جا بزنه و هویتش رو مخفی نگه داره. اون تغییراتی در قانون ایجاد میکنه که بتونه همچنان به کارهای خلافش ادامه بده . اما اگر هویت اصلی لوکاس هود فاش بشه چه اتفاقی میفته ؟ یا اگر کارهایی که قبلا کرده، اینبار در بانشی گریبانگیرش بشه…
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
.
.
.
🆔 @music_facts_farsi
#music_facts_farsi

__________
چهره ی پسا ارتودنسی ما را مشاهده میفرمایید ....
خوبیش اینه ک دیگه نصفه نیستم😂❤(با تشکر از همکاری صمیمانه ی دکتر عزیز 😁) .
امروز روز خوبیه ؛ چرا ؟
چون امروز ؛ روز شروع یه تغییره واسه من ... راستش یه کم شخصیه و نمیتونم بگم راجع به چیه ...
.
اینطور تعریفش کنم که ؛ یه روزایی هست تو زندگی که میشینی و راجع به یه چیزایی فکر میکنی ... توی اون فکرا باید بتونی چراغ رویا رو خاموش کنی تا واقعیت ها خودشون رو نشون بدن... ‌
شاید مسخره به نظر برسه ، اما امروز من چیزایی رو دیدم که تو این مدتی که اون رویا رو ساخته بودم دیده نمیشد...

درسته که دنیای رویاییمون رنگی تره ولی‌... زندگی رویا نیست.. گاهی رویاها هم میتونن ازاردهنده باشن... ‌
به نظرم یه جایی باید دست از رویا پردازی کشید و به واقعیت برگشت ... شاید زندگی واقعی اونقدر ها هم خاکستری نباشه ... ‌

پی نوشت : آرزو میکردم ؛ حرفای امروز رو زودتر میشنیدم تا میتونستم چشمام رو زودتر رو واقعیت باز کنم ‌
پی نوشت تر : ازت معذرت میخوام ، تو هم تو رویای من اذیت شدی ... متاسفم ک با رویاپردازی دوست خوبی مثل تو رو از دست دادم 💜💐

پی نوشت ترین : #چالش_تغییرات_روژین #فصل_اول #خصوصی_ترین_و_سخت_ترین_فصل


دوشنبه های عشق،
دوشنبه‌های به یادماندنی،
دوشنبه هایی که برایش روزشماری می کردیم،
دوشنبه های شهرزاد،
دوشنبه هایی که همه مردم، چشم انتظار دیدن سریالی بودند که از عشق و تاریخ و فرهنگ ایران زمین می گفت...
دوشنبه های شهرزاد با یاری و همراهی و همدلی شما مردم دوست داشتنی سپری شد .
دوشنبه هایی که از 20 مهر 1394 آغاز شد. یادش به خیر. .
عکسی که می بینید، تصویر نخستین نسخه اصلی سریال شهرزاد بود.
.
دوشنبه های شهرزاد گرامی باد....
.
#شهرزاد #فصل_دوم #سريال_شهرزاد #فصل_اول

‌ 💠بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 🔰یا رفیق من لا رفیق له...🔰 🔳#پسرک_فلافل_فروش🔳 🌷 #فصل_اول #گمنامی🌷 🌻 #قسمت_پنجم 🔘دو سال از آن قضیه گذشت. تا اینکه یکی دیگر از دوستان پیامکی برای من فرستاد که حالم را دگرگون کرد. او نوشته بود:
🔴 «هادی ذوالفقاری، از شهر سامرا به کاروان شهیدان پیوست» ✳برای شهادت هادی گریه نکردم. 🌸چون خودش تأکید داشت که اشک را فقط باید در عزای حضرت زهرا(س) ریخت. ✳اما خیلی در مورد او فکر کردم.
هادی چه کار کرد؟ از کجا به کجا رسید؟ او چگونه مسیر رسیدن به مقصد را برای خودش هموار کرد؟
🌸اینها سوالاتی است که ذهن من را بسیار به خودش درگیر نمود. 🌸و برای پاسخ به این سوالات به دنبال خاطرات هادی رفتیم. ✳اما در اولین مصاحبه،
🌸 یکی از دوستان روحانی مطلبی گفت که تأیید این سخنان بود. ✳️او برای معرفی هادی ذوالفقاری گفت: 🔵وقتی انسانی کارهایش را برای خدا و پنهانی انجام دهد، خداوند در همین دنیا آن را آشکار می کند.
🌸هادی ذوالفقاری مصداق همین مطلب است.
🔵 او گمنام فعالیت کرد و مظلومانه شهید شد. 🌸به همین دلیل است که بعد از شهادت، شما از هادی ذوالفقاری زیاد شنیده ای و بعد از این بیشتر خواهی شنید. 🔘ادامه دارد... ✅کانال «شهید هادی ذوالفقاری»
🆔@shahidzolfagharie ✅وبلاگ «شهید هادی ذوالفقاری»
🆔http://hadizolfaghari.blog.ir ✅اینستاگرام «شهید هادی ذوالفقاری» 🆔https://www.instagram.com/ebrahim.hadi.zolfaghari

MOST RECENT

🌷 #دختر_شینا #قسمت_دوم #فصل_اول

بچه‌ها دلشان برای اسباب‌بازی‌های من غنج می‌رفت؛ اسباب‌بازی‌هایی که پدرم از شهر برایم می‌خرید. می‌گذاشتم بچه‌ها هر چقدر دوست دارند با آن‌ها بازی کنند.

شب، وقتی ستاره‌ها همة آسمان را پر می‌کردند، بچه‌ها یکی‌یکی از روی پشت‌بام‌ها می‌دویدند و به خانه‌هایشان ‌می‌رفتند؛ اما من می‌نشستم و با اسباب‌بازی‌ها و عروسک‌هایم بازی می‌کردم. گاهی که خسته می‌شدم، دراز می‌کشیدم و به ستاره‌های نقره‌ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می‌زدند، نگاه می‌کردم.

وقتی همه‌جا کاملاً تاریک می‌شد و هوا رو به خنکی می‌رفت، مادرم می‌آمد دنبالم. بغلم می‌کرد. ناز و نوازشم می‌کرد و از پشت‌بام مرا می‌آورد پایین. شامم را می‌داد. رختخوابم را می‌انداخت. دستش را زیر سرم می‌گذاشت. برایم لالایی می‌خواند. آن‌قدر موهایم را نوازش می‌کرد، تا خوابم می‌برد.

بعد خودش بلند می‌شد و می‌رفت سراغ کارهایش. خمیرها را چونه می‌گرفت. آن‌ها را توی سینی می‌چید تا صبح با آن‌ها برای صبحانه نان بپزد.

صبح زود با بوی هیزم سوخته و نان تازه از خواب بیدار می‌شدم. نسیم روی صورتم می‌نشست. می‌دویدم و صورتم را با آب خنکی که صبح زود مادر از چاه بیرون کشیده بود، می‌شستم و بعد می‌رفتم روی پای پدر می‌نشستم. همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود. او با مهربانی برایم لقمه می‌گرفت و توی دهانم می‌گذاشت و موهایم را می‌بوسید.

پدرم چوبدار بود. کارش این بود که ماهی یک‌بار از روستاهای اطراف گوسفند می‌خرید و به تهران و شهرهای اطراف می‌برد و می‌فروخت. از این راه درآمد خوبی به دست می‌آورد. در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش می‌کرد. در این سفرها بود که برایم اسباب‌بازی و عروسک‌های جورواجور می‌خرید. 🔰ادامه دارد....🔰 🌹 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🌹
•┈┈••✾····•🌿🌺🌿•····✾••┈┈•
#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#instagram
#instagood
#sepah
#down_with_israel
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#shutuptrump
#persiangulf
#ifall
#model
#fashion
#fallow
#art
#tehran
#iran
#text
#like4follow

🌷 #دختر_شینا #قسمت_دوم #فصل_اول

بچه‌ها دلشان برای اسباب‌بازی‌های من غنج می‌رفت؛ اسباب‌بازی‌هایی که پدرم از شهر برایم می‌خرید. می‌گذاشتم بچه‌ها هر چقدر دوست دارند با آن‌ها بازی کنند.

شب، وقتی ستاره‌ها همة آسمان را پر می‌کردند، بچه‌ها یکی‌یکی از روی پشت‌بام‌ها می‌دویدند و به خانه‌هایشان ‌می‌رفتند؛ اما من می‌نشستم و با اسباب‌بازی‌ها و عروسک‌هایم بازی می‌کردم. گاهی که خسته می‌شدم، دراز می‌کشیدم و به ستاره‌های نقره‌ای که از توی آسمان تاریک به من چشمک می‌زدند، نگاه می‌کردم.

وقتی همه‌جا کاملاً تاریک می‌شد و هوا رو به خنکی می‌رفت، مادرم می‌آمد دنبالم. بغلم می‌کرد. ناز و نوازشم می‌کرد و از پشت‌بام مرا می‌آورد پایین. شامم را می‌داد. رختخوابم را می‌انداخت. دستش را زیر سرم می‌گذاشت. برایم لالایی می‌خواند. آن‌قدر موهایم را نوازش می‌کرد، تا خوابم می‌برد.

بعد خودش بلند می‌شد و می‌رفت سراغ کارهایش. خمیرها را چونه می‌گرفت. آن‌ها را توی سینی می‌چید تا صبح با آن‌ها برای صبحانه نان بپزد.

صبح زود با بوی هیزم سوخته و نان تازه از خواب بیدار می‌شدم. نسیم روی صورتم می‌نشست. می‌دویدم و صورتم را با آب خنکی که صبح زود مادر از چاه بیرون کشیده بود، می‌شستم و بعد می‌رفتم روی پای پدر می‌نشستم. همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود. او با مهربانی برایم لقمه می‌گرفت و توی دهانم می‌گذاشت و موهایم را می‌بوسید.

پدرم چوبدار بود. کارش این بود که ماهی یک‌بار از روستاهای اطراف گوسفند می‌خرید و به تهران و شهرهای اطراف می‌برد و می‌فروخت. از این راه درآمد خوبی به دست می‌آورد. در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش می‌کرد. در این سفرها بود که برایم اسباب‌بازی و عروسک‌های جورواجور می‌خرید. 🔰ادامه دارد....🔰 🌹 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🌹
•┈┈••✾····•🌿🌺🌿•····✾••┈┈•
#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#instagram
#instagood
#sepah
#down_with_israel
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#shutuptrump
#persiangulf
#ifall
#model
#fashion
#fallow
#art
#tehran
#iran
#text
#like4follow

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم 🔸به کانال آرشیو #وحدت۱۱۰ بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAEQYNl5mcDD8UtRmpg

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم 🔸به کانال آرشیو #وحدت۱۱۰ بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAEQYNl5mcDD8UtRmpg

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم

‍ 🌷 #دختر_شینا #قسمت_اول#فصل_اول

پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم، حالش خوب خوب شد.

همه فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی و بهبودی پدر می‌دانستند.
عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: « چه بچه خوش قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید، قدم خیر. » آخرین بچه پدر و مادرم بودم. قبل از من، دو دختر و چهار پسر به دنیا آمده بودند، که همه یا خیلی بزرگتر از من بودند و یا ازدواج کرده، سر خانه و زندگی خودشان رفته بودند. به همین خاطر، من شدم عزیزکردﺓ پدر و مادرم؛ مخصوصاً پدرم.

ما در یکی از روستاهای رزن زندگی می‌کردیم. زندگی کردن در روستای خوش آب و هوا و زیبای قایش برایم لذت‌بخش بود. دورتادور خانه‌های روستایی را زمین‌های کشاورزی بزرگی احاطه کرده بود؛ زمین‌های گندم و جو، تاکستان‌های انگور.

از صبح تا عصر با دخترهای قد و نیم‌قد همسایه توی کوچه‌های باریک و خاکی روستا می‌دویدیم. بی‌هیچ غصه‌ای می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. عصرها دم غروب با عروسک‌هایی که خودمان با پارچه و کاموا درست کرده بودیم، می‌رفتیم روی پشت‌بام خانة ما.

تمام عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را توی دامنم می‌ریختم، از پله‌های بلند نردبان بالا می‌رفتیم و تا شب می‌نشستیم روی پشت‌بام و خاله‌بازی می‌کردیم. 🔰ادامه دارد....🔰 🍂 شادی روح همه شهدای عزیز صلوات 🍂

#وحدت۱۱۰
#امام_خامنه_ای
#کتاب_خوانی
#دختر_شینا
#تفکر_اسلامی
#فرهنگ_اسلامی
#رسم_کتاب_خوانی
#وعده_صادق
#تفکر_لیبرالی
#شهید_ستار_ابراهیمی
#شهادت
#قاسم_سلیمانی
#کتاب_خوب_بخوانیم

#چهارمین_نشست از #فصل_اول مکث || ارتباط نزدیک، ارتباط مثلا نزدیک || آرش تنهایی || پنج‌شنبه ۲ آذر || ساعت شش عصر

#چهارمین_نشست از #فصل_اول مکث || چگونه وب‌گردی سر از کافه‌نشینی درآورد؟ || سینا دادخواه || پنج‌شنبه ۲ آذر
#مکث_پروژه_ای_ست_برای_دوباره_دیدن_تهران

😍😍💓💓
.

سکانسی از سریال شهرزاد
#قباد_شیرین 🌸
قباد اگه با شیرین مهربون تر بود چی میشد اخه؟😔
عشقم به این ماهی😍😙
.
#سریال_شهرزاد👒
#فصل_اول
.
#پریناز_ایزدیار 💖
.
@parinazizadyar

یادی کنیم از #استیج وستاره های استیج #فصل_اول به نظر من ستاره های استیج سری اول #پانیدا#فریال#مژده بودن بقیه مورد قبول من نبودن
این آهنگ به این سختی #فریال به خوبی اجرا کرد وجز آهنگهایی که من صوتی شو توی گوشیم دارم گوش میکنم هم مال فرهاد جز علایق منه هم بازخونی فریال
#فریال
ترانه:#آینه_ها یا#آینه
خواننده اصلی هم خدابیامرز:#فرهاد
لذت ببرید
#یلدا_تنها😢😢😢
@feriyalmusic

Most Popular Instagram Hashtags