[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فرناز_عطایی

159 posts

TOP POSTS

❤😃 😍 ❤😃 😍
من و باغ بی برگی ... #فرناز_عطایی#پاییز🍁#پاییزطلایی#باغ_بی_برگی

🌹❤️ " حرف ها " 🌟می دانی؟!... می دانی در دنیا چقدر حرف وجود دارد؟! می دانی چقدر می توان گفت و خسته نشد؟! می دانی چند نفر برایت حرف دارند؟! ایا تا به حال به ابعاد خیلی چیزها فکر کرده ای؟! اصلا ایا به خودت فرصت تفکر داده ای؟! ...
بگذار بگویم... اکنون به این می اندیشم که در دنیا به اندازه ی تمام وبلاگ ها، تمام ایمیل های ساخته شده، صفحه های مجازی، دفترهای یادداشت، کتاب ها، سطرها و به اندازه ی تمام واژه ها... حرف برای گفتن وجود دارد... در دنیا به اندازه میلیاردها کهکشان... به عدد تک تک ستاره ها حرف وجود دارد... حرف هایی که توی ذوق شان خورده است... حرف هایی که پنهان شده اند... حرف هایی که گم شده اند... راه را عوضی رفته اند یا با عوضی ها راه رفته اند... چقدر دلم می خواهد همه ی حجم حرف ها را در آغوش بگیرم... نوازش شان کنم... با همه شان حرف بزنم... با همه شان به نتیجه برسم... چقدر دلم می خواهد ببینم هر حرف، راه خودش را پیدا می کند... دلم می خواهد سفر دور و درازی را با حرف ها شروع کنم... دلم همه حرف های جهان را می خواهد... برای خواندن... برای نوشتن و برای زدن... دلم می خواهد بروم ته دل هاشان... پای درد و دل تک تک شان بنشینم و درکشان کنم... اشک هاشان را پاک کنم... و بهشان بگویم یک نفر هست که همیشه برایتان وقت دارد... یک نفر هست که حرف به حرفتان را با جان و دل می شنود، رویش فکر می کند و درکش می کند... من حرف ها را دوست دارم... و از همه شان لبریزم... بهتر است حرف ها را دوست داشته باشیم و بفهمیم شان... جنس حرف ها خیلی با هم فرق می کند... حرف هایی برای نگفتن ، همیشه تا بی نهایت غریب و تنها هستند... من دلم می خواهد دست این حرف ها را بگیرم؛ برویم کنج دنج یک کافه بنشینیم و ساعت ها با هم خلوت کنیم... بگوییم و بشنویم... من دلم می خواهد زندگی ام را برای حرف ها بدهم... تا ابد بنویسم شان و با هم زندگی کنیم... من با حرف ها خیلی خوشبختم... می دانی؟!... تا واژه هست ، زنده ایم و زندگی جاریست!... حرف ها را باید زد... حرف ها را مثل چشم ها باید شست... حرف ها را زیر باران باید برد... و زیر باران فهمیدشان... حرف ها را باید کشف کرد... حرف ها، حرف های بسیاری برای گفتن دارند... انها پیچیده تر از انند که تو با یک بار خواندنشان، یک بار شنیدن یا گفتنشان بتوانی هضم شان کنی... حرف من این است که بیاییم حرف ها را گوش دهیم به جای شنیدن... و به ته جانشان نفوذ کنیم... بیاییم حرف ها را به هم نزنیم، با هم حرف بزنیم... بیاییم در است حرف بزنیم...
ادامه در پست بعدی
#حرف_ها
#فرناز_عطایی
#متن_ادبی
#قلم

نفس کی بودی تو؟! ... گاهی نوشتن چقدر سخت میشه! ... همین الان اشک تو چشمام حلقه شده و در حالت شوک به سر می برم! هی از خودم می پرسم چی؟! چی شد اصن؟! چرا؟! نهههه ... با چشم های مات پر از سوال و تعجب، خیره به صفحه لپتاپ، ده دقیقه اخر فیلمو می زنم عقب ... تاپ تاپ قلبمو می شنوم و صدای درونی که میگه:نههه لعنتی، هی لسن، شما دو تا باید بهم می رسیدین ... بازم تراژدی ... با اینکه عاشق پایان تراژیکم، دوست داشتم ولنتاین خاویر و لیدی تورنس عشقشون پایان لایتی داشته باشه ... واقعا نابودگره عشق دو طرفه ای که به هر دلیل از دست میره ... فیلم The Fugitive Kind یا همیشه در فرار، با بازی فوق العاده اقام مارلون :) و انا مگنانی، یکی از تاثیرگذارترین بازیگران ایتالیایی، از شاهکارهای سیدنی لومت کارگردان امریکاییه. فیلم نامه کار تنسی ویلیامزه که از شاهکارای دیگه اش می تونم اتوبوسی بنام هوس رو نام ببرم. این هفتمین فیلمیه که تو این مدت از مارلون دیدم. خیلی حرف ها درموردش دارم که میگم تو پست های آتی ... من از اون شخصیت هام که به شدت و عمیقا تو دنیای کتاب هایی که می خونم، چیزهایی که می نویسم، موسیقی که گوش می کنم و فیلم هایی که می بینم، زندگی می کنم و اصلی ترین دغدغه زندگیم همیناس! زندگیم پر از اسطوره و افسانه اس ... مارلون براندو یکی از تاثیرگذارترین و مهم ترین قهرمان های زندگیمه و یجور خیلی خاصی دوسش دارم ... همفری بوگارت، یکی از چهره های ماندگار تاریخ بازیگری سینما درباره مارلون گفته:"ما با کت و شلوار و کراوات در پی تسخیر دنیا بودیم، اما براندو با یک زیرپوش رکابی به این مهم دست یافت!" عشق جان یکی از درخشان ترین ستاره هاست، که واسه من همیشه می درخشه ... فیلم د فاگیتیو کایند، مثل باقی فیلم ها واقعا درجه یکه ... ولنتاین خاویر یه نوازنده گیتاره که برای جلوگیری از دستگیری و جبران گذشته اش به نیواورلئان فرار می کنه، در رابطه با زن ها دچاره مشکله. خاویر تو فروشگاهی که خانم تورنس اداره می کنه یه شغلی بدست میاره و اونجا موندگار میشه و کم کم این دو به هم علاقه مند میشن و در نهایت این درام عاشقانه با یه پایان تراژیک که دقیقا تو قلبت شلیک میشه به پایان میرسه و تو می مونی و حس و حالی که اول تکست توضیح دادم ... شخصیت مارلونو تو این فیلم به شدت دوست دارم و باهاش همذات پنداری می کنم ... ادامه در کامنت#فرناز_عطایی#فیلمگرافی
#فیلم#سینما#سینمای_غرب#مارلون_براندو
#سیدنی_لومت#انامگنانی
#هزار_فیلمی_که_باید_قبل_از_مرگ_دید
#marlonbrando #thefugitivekind

حس و حال الانم، دقیقا مثل چراغ هاست ... این نورهای رنگی ... خیلی شبم ... خیلی تاریکم ... از یه روز که زمستون اومد و دیگه نرفت ... ساعت یازده شبه ... هشت خرداد شاید لعنتی ... اخه الان ندارمت کنارم ... یعنی کجایی؟! شاید دور، تو تختخواب گرم و نرمت و یه دنیای دیگه ... خوابیدی؟! حتما… شایدم مرده باشی ... شاید دیگه فردایی برات نباشه می دونی ... شاید باد شرقی اومده باشه، وزیده باشه و تو رو با خودش برده باشه ... گوش کن ... یه صدای جاده ای میاد که اخ ... منو از خودم می بره ... زمزمه های سرد و زمستون اولافور تو گوشم ... وای، انگار نه انگار که تو تراس ایستادم و به ماهی که سه تا می بینمش زل زدم ... انگار یه غروب سرد و دلپذیر ابان یا اذره و من رو سنگ فرش های خاکستری، با فکر تو، تنها، ته اون دانشگاه خاکستری قدم می زنم ... کی میاد هوم؟! کی میاد دوباره اون روز؟! ... یعنی تو این ماه، تو این شب ها، چقدر دیگه نفس کشیدنت تمدید میشه؟! یعنی ممکنه سال دیگه، ماه رمضون، خاک سرد، تن گرمتو تو بغلش گرفته باشه؟! یا بازم هستی برام؟! می مونی برام؟! یعنی ممکنه یه روز که عاشقانه به چشم های هم زل زدیم، این دم لعنتی بره و بازدمی نباشه؟! اخ چه دردی می کشم اون وقت...یعنی میشه الان تو رو ببینم؟! یعنی میشه همین حالا که از تو تراس دستمو تو فضای خالی نبودنت دراز کردم سمتت توام همینکارو کرده باشی؟! یعنی میشه داشته باشمت؟! میشه بچینمت ستاره ی من؟! تو اسمون سیاه شب، ستاره ها قایم شدن ... خودشونو بهم نشون نمیدن، اخه فقط تویی که می درخشی...چه صدای جاده ای میاد ... یعنی میشه یه روز دست تو دست هم، تو یکی از این جاده ها بریم؟! یعنی میشه یه روز بیاد که من دیگه سوال نکنم، تو از یه نگاه خیره ی چشمم تا ته قلبم بری و جواب تموم نگفته ها رو بدی؟! یعنی میشه یه روز پای عشقمونو امضا کنیم؟! یعنی میشه یه روز بیاد که اون دست های بهشتی تا همیشه موندگار بشن؟! حامی دست های سردم باشن؟! میشه رفتنی در کار نباشه؟! عزیزم، چه تو دنیا باشی چه نباشی…چه خوب باشی چه بد…من خیلی وقته پای تو و این دوست داشتنو امضا کردم ... یه امضای نیلی، از همونا که دوست داری ... تو انتخاب منی ... جااان عزیزم، بخواب ... خودم برات لالایی می گم ... خودم موهاتو ناز می کنم ... خودم تا یک قدمی رویا کنارت می مونم، سیگار می کشم و سیگار ... مرد دوست داشتنی من، دیکتاتور جان، می خوام بدونی با تمام نابلدی هات در دوست داشتنم، دلم برای ان چشم های قهوه ای روشن ات ضعف می رود ... عاشقانه دوستت دارم ... و نبض این دوست داشتن، تا ابدیت بی نبض من، خواهد تپید ...

به نام او

روزمرگی های یک نویسنده

ششم تیر نود و پنج

امروز همین طور که لا به لای کتاب هایم نشسته بودم و شعر می خواندم، یکدفعه هوس کردم بروم سراغ ان دفترچه مشکی و متن های قدیمی ... دفتر را برداشتم و شروع کردم به خواندن ... رسیدم به متنی که برای یک دوست و در وصف یک دیدار نوشته بودم ... :) دیداری با یک دوست ... نسیم سردی می وزید و سرمای استخوان سوز دستانم را منجمد کرده بود، انگشتانم را بی حس کرده بود، دلم اما گرم بود. می تپید، به عشق تو، در کنار تو ... قدم می زدیم. سرمای زمستان چیزی از گرمای قلب هامان نکاسته بود. خورشید در بیکران آسمان نارنجی می نمود و می رفت که برود. من و تو در جوار هم ارام جان می گرفتیم ... چشمانت مست بود و می سوختی از التهاب دلت. می فهمیدمت، حسش می کردم؛ قطره قطره اب شدنت را، لحظه لحظه دل دادنت را ... با من از عشق می گفتی و می خواندی ترانه ای را که هدیه ی دل بی تابت بود به قلب سرخ و خجالت زده ی من. در کنار هم بودیم و قدم قدم، این دل دادگی جوان می رفت که بالغ شود و ظهور کند ان عشق بی مثال ابدی. به چشمانت نگریستم، خمار عشق بودی ... به رویت نیاوردم اما تپش قلبت را با گوش جان می شنیدم ... تب ان دو چشم سیاهت را نظاره گر بودم، شعله های عصیان گر نگاهت ... آه، در ان قدم زدن عاشقانه گاهی که تن هامان اصطکاکی لحظه ای را حس می کردند، گر می گرفتیم و درون سینه هامان حسی می سوخت و تا جنون چند قدم بیش نمانده بود، تا تمام شدن صبرت و فشردن دست های سردم در اغوش دستانت ... نگاهت تمامم را طلب می کرد و صدایت ارامش وجودم را شعله می کشاند ... با همان دستان عاشقی که به شوق من بر کاغذ سپید عشق می افریدند، سیگاری را اتش زدی ... می فهمیدمت، التهابت جنون را از سر گذرانده بود، تپش قلبت دیوانه شده بود، صدایت لرزش خفیفی را در خود پنهان می کرد و نگاهت، آه ... در رویای تسخیر قلبم بودی و در تکاپوی کاستن ان التهاب افسارگسیخته، انگاه که پکی عمیق به وینستونت زدی، آهت را بلعیدی و دود خاکستری را بیرون فرستادی و پکی پس از پک دیگر ... و من چقدر لذت بردم از تماشای چشم های خمارت ... تیله های براق سیاه که چون ستاره در اسمان شب می درخشیدند و امید از دلشان می تراوید ... نوشته شده در 9 دی ماه 93 ... پ ن : چقدر این متن را دوست داشتی ... چقدر با هم حرف می زدیم ... چقدر شعر و ترانه هایت را برایم می خواندی ... چقدر چای های تو در زمستان می چسبید ... چقدر در چشم هایت حرف بود و هست و چقدر ... :) امروز من به تو افتخار می کنم و عشق پاک ات را می ستایم ...
#فرناز_عطایی#قلم #نوشتن#متن#نویسندگی

آه قطعا درک نمی کنی چه می گویم ... اما بگذار به جای انکه قطره قطره بگویم و جانت بالا بیاید یکباره بگویم و بعد اگر خواستی بمیر ... البته فقط برای یک مدت کوتاه ... کلی کار داریم باهم، باید پای این ورقه ها را امضا کنی، انگشت بزنی و هزار چیز دیگر ... ساعت سه و سه دقیقه بامداد است، و زمان به سرعت در می گذرد ... نیم ساعت به یک چشم به هم زدن گذشت، از ان زمان که تصادفا متوجه شدم تکست "غلط کردم" ات، توی دایرکت غیب شده! ... که در واقع خود جنس خراب ات پاکش کرده ای! خب، خیلی کار خوبی کرده ای احمق جان. منتظرش بودم! دلم می خواست، جسارت و خیلی ویژگی های نداشته ی دیگرت را بزنم توی صورتت، که خوب بهانه ای دستم دادی ... اولین چیزی که به محض دیدن اسمت در ارشیو پیام های چند هفته پیش گفتم، این بود که:"مردشور چشم هایت را ببرند!" وقتی یاد تکست "غلط کردم" ات می افتم، و ان لحظه که خواندمش و قهقهه هایم ... نمی توانم خودم را نگه دارم، باز منفجر می شوم از حقارت و بی مایگی بی واژه ای که تکثیر می شوی ... واقعا چه فکری پیش خودت کرده ای گربه ی ناز چشم سفیدم؟! اصلا می خواهم بدانم فازت چیست؟! چرا مدام می نویسی و پاک می کنی؟! فکر کرده ای ان قلب سرخ دایرکتی ات را فراموش کرده ام؟! ... تاکنون هیچ احمق باهوش درجه یکی مثل تو ندیده ام! و یک چیز دیگر، که بعدا می گویم برایت و ان وقت اگر مردی وا نده! من می دانم، می فهمم تو را، دچار بد دردی شده ای ... حقارت از چشم هایت شره می کند و از سر و رویت می بارد و این درد بی درمانیست ... همان که اول گفتم! سوژه بکری هستی برای نوشتن هایم ... اصلا انگار به وجود امده ای که من هی دست بگذارم روی ضعف های وجودی ات، روی زخم ها و عقده های بدخیم روحی ات ... فکرش را نمی کردی نه؟! فکرش را نمی کردی روی کمبودهایت تمرکز کنم؟! ... از یک نویسنده ی خاکستری مودی که عالم و ادم را برای نوشتن هایش سوژه می کند هرگز، هیچ انتظاری نداشته باش! ... دارم فکر می کنم ... همین که "غلط کردم" ات را پاک کرده ای، همین که به ظاهر نیستی ولی از گذشته بیشتر، بودنت را استمرار بخشیده ای، جدا از هر مفهوم دیگر می دانی معنایش چیست؟! یعنی مستقیما می گویی:"من به داغان ترین شکل ممکن گرفتار توام!" وقتی می گویی مرا بیش از این با نوشتن هایت عذاب نده، وقتی عذاب می کشی و لذت می بری ... اصلا نمی دانم باید چه بگویم یا چه احساسی داشته باشم؟! … ادامه دارد *بخشی از یک کار بلند ...
پ.ن:نوشتن های نیمه شبانه، حال خوب، نسکافه، سافت میوزیک، گلس آیز، وینستون، ذوق ذوق انگشتان، 04:35، تجربه ی دیوانه وار لحظه های ابی :)

ادامه پست قبل
دوباره افتادم وسط اهنگ های ابی و دارم سرچ می کنم ... اما بی مقدمه پرنده ی ابی خوشبختی رو پلی می کنم ... با ارامشش داره ارومم می کنه شاید ... خوب که دقت می کنم می بینم پرتگاهه ... هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کی ریختمش تو گوشیم ... ولی میدونم قراره بشه یکی از همیشگی هام ... می خوام به اهنگ تایم سوییچ کنم ولی سنتیمنتال و پلی می کنم ... اصلا جهان بینیم و عوض می کنه ... تو دل سیاه شب، اتاق یهو صورتی میشه ... هیجان زده میشم ... چشمک می زنم و ابرو بالا می ندازم ... چشمم می افته به ساعت گوشی، اونم چشمک می زنه! ... پنج و نیمه ... عزیزم دیگه کی می خوای بخوابی؟! خواب یا خاطره بازی؟! ... لبخند می زنم ... لعنتی من تا هرجا این موزیک پیش بره باهاش می رم ... می ترسم ... می ترسم هر ان یکی تو راهرو چراغو بزنه و از پشت در نیم لای اتاق، سرشو بکنه تو و بگه:نخوابیدی عشقم؟! چشات حیفه ها! ... قطعا یه نگاه ایتس مای بیزنس، بهش می ندازم و ته دلم از واژه عشقم بهم می خوره و بیشتر تو درخت پرکیوپاین فرو می رم ... اصلا می رم توش گم می شم ... استتار می کنم خودمو ... چه کیوتِ کاریزماتیکی! این دفعه می ترسم یکی از لای در بگه:لعنتی هنوز داری می نویسی؟! شاید جواب ندم ولی قطعا اولین جوابی که به ذهنم می رسه میگم:تازه شروع کردم ... الان دقیقا ترسم اینه که یکی بیاد گوشی رو از دستم بکشه ... بقاپه و نیست بشه تو فضا، بعد هر چقدر دنبالش بگردم پیداش نکنم ... گوشی رو محکم تر می گیرم ... دستمو دور تنش فشار میدم و با جدیت بغلش می کنم ... پنج و سی و پنج دقیقه اس ... پرکیوپاین ... پرکیوپاین من ... چه اسم قشنگی! از این لحظه این اسم مال تو ... می دونی چقدر کاغذهای کاهیمو برات نقاشی کردم؟! می دونی چقدر برات نوشتم و قراره بنویسم؟! پرکیوپاین؟! باورم نمیشه هنوز بتونی خواستنی باشی برام ... آه، منو یاد سایه ی دلفریبم انداختی ... قطعا، قطعا می تونی هنوزم دوست داشتنی باشی ... پرکیوپاین؟! این امریکن چشم ابی یه رازی رو بهم گفت ... می خواد خودشو از ستاره ها حلق اویز کنه ... چه شاعرانه! شاید یه روز منم همین کارو کردم ... می شنوی زخمه های گیتارو؟! کش و قوس های سنگین گیتار الکتریک ... صدای کشدار و خسته ی گیتار باس ... این ارتباط دوباره می خواد برقرار بشه ... داره از رازهاش واسم میگه ... نمی تونم صداشو تو این همه صدا تشخیص بدم ... یا حتی لحنشو ... کلمه ها خیلی غریبانه و مبهم به گوش می رسن ... ادامه دارد ...

ادامه پست قبل
چهار و پنجاه دقیقه اس ... قبل از طلوع، یادت باشه اسمونو ... این امریکایی دوست داشتنی هنوز داره تو گوشم فریاد می زنه ... هرگز، همیشه، تا ابد ... هنوز داره از خداحافظی میگه ... اونم می دونه که شروعی وجود نداره ... شاید! ... ما از اخر قصه همیشه پرت می شیم ... از اخر به اول، ولی حماقت ها رو همه چیز سرپوش می ذارن ... فور اور ... فور اور ... فراز و فرود های ترومپت و ساکسفون اگه بدونی با این روح در به در اشوبم چه می کنه ... فور اور ... فور اور ... تکرار ... تکرار ... تایم ... فور اور ... زخمه های گیتار ... لا مینور ... فا مینور ... لا ماژور ... فا ماژور ... اخ ... هنوز دارم به خداحافظی خمار کشدارش گوش می کنم ... هنوز دارم بهش فکر می کنم ... شاید برای همیشه ... مفهوم عشق و دوست داشتن ... فور اور ... فور اور ... چیزی به پنج بامداد نمونده ... احساسات متضاد زیادی می خوان ابراز بشن اما کاری ازشون بر نمیاد ... فقط امیدوارم این توهم به هرجا که رسید خواب بیاد مثل مرگ، همون قدر سریع و بی درنگ منو با خودش ببره که دیگه تحمل این بیداری مضحکو ندارم ... فردا یه روز جدیده و شاید روز خوبی واسه مردن؟! تعریفت از مردن چیه؟! ... این بار که موزیک به اخر برسه دیگه نمی خوام بذارم پلی بشه ولی تا نبض نوشتن می تپه، من و این جریان اشنا راهمون یکیه ... غم فلسفی، یاس فلسفی یا هر چیز فلسفی که دلت بخواد می تونی اسمشو بذاری ... همون چیزی که مدام تو وجودم ارتعاش داره ... دو دقیقه دیگه فقط تا پنج بامداد ... فور اور ... فور اور ... ای کاش یه انگلیسی اصیل بودی تو ... یا یه امریکایی یا فرانسوی، المانی، روسی، یا هرچی، شاید! ... پنج بامداد ... و گذر زمان فور اور ... فور اور ... چه لحظه ی با شکوهی! تا حالا بهش فکر کردی!؟ تو اوج این فریاد سرخوش ناتموم، باهم، کنار هم، تو دنیای هم، از دنیا بریم ... اگه تا حالا بهش فکر نکردی، فکر کن ... تشریحش کن، بشکافش و سعی کن تو چندتا جمله نشونش بدی ... دارم به فردا فکر می کنم ... به وقتی که مرگ خودشو از تو جسم و روحم موقتا بیرون می کشه، ترکم می کنه و یه روز دیگه دارم که واسه دلم خرجش کنم ... دارم فکر می کنم کی می خواد جور این بیداری رو بکشه؟! خب البته که من و تو ... من و تو و تمام تو و من های دیگه ... پنج و پنج دقیقه اس ... ولی معلوم نیست دقیقا تو دنیای ما ساعت چنده؟! معلوم نیست رنگ ها چه بویی میدن و بوها چه رنگی ان؟! ... ادامه دارد ... #فرناز_عطایی

MOST RECENT

همین اول کار با هوووف شروع می کنم ... بعد از هشت روز دلتنگی بالاخره طاقت نمیارم و به این مجازی دوست داشتنی بر می گردم ... به این برزخ ... ساعت بیست دقیقه بامداده به وقت پونزده شهریور ... منم و تراس ساکت و شب تاریک و نسیم یخ نیمه شهریور ... باورم نمیشه! انقدر سرده که موهای تنم سیخ شدن و با خودم فکر می کنم بهتر واسه نوشتن به یه جای گرم تر و دنج تر پناه ببرم ... گیج خوابم بدون خوردن ارامبخش و این خیلی خوبه! فردا یه انتخاب واحد یونیک دارم ... باید زود بخوابم و فردا رو زود شروع کنم ولی قبل از خواب یه چند سطری رو خاکستری می کنم ... اول از هر چیز خودمو سفت بغل می کنم و سعی می کنم این یخ درونو اب کنم و بعد سرمو بالا می گیرم و اسمون نیلی و ستاره ها عشقن! ... قرار شد من دیگه اینجا ننویسم و ادامه ی این کهکشان خاکستری رو یه جای دیگه ببرم ولی دلم تنگ شد ... دل منم که حساس، همیشه تنگ و گرفته اس چه برسه به حالا که یه هفته نبودم ... تو حس و حال نوشتن و خماری خواب به چراغ های سفید و نارنجی تو کوچه خیره میشم و هر از گاهی با صدای جاده چشمام میره و میگم الانه که از همینجا شوت شم پایین دقیقا زیر پنجره اقدس خانم ... سعی می کنم خودمو کنترل کنم وگرنه تراس بی حفاظ تا حالا به کسی رحم نکرده ... خب یکم وارد اصل ماجرا شیم ... دختر عاشق قصه، واستاده تو تراس، سایه اشو زیر نور منعکس و شکسته ی چراغ اشپزخونه تماشا می کنه ... تکیه داده به دیوار سرد تراس و عطر تلخ مردونه ی اسپری شده تو گردنشو با نسیم خنک عمیق نفس می کشه و به حال چشماش فکر می کنه ... چشم های سرخ تبدار ... چشم های خسته ی بی خواب ... واقعا امشب در دل شوری دارم! نیمه دوم شهریور از فردا استارت می خوره و شمارش معکوس برای عشق من، دانشگاه! لامصب دانشگاه و داستان هاش ... جانم، چه صدای جاده ای میاد ... صدای حرکت ماشین سنگین ها رو اسفالت های داغون وصله شده ... صدای زمستون اولافور ارنالدز ... جانم ... یه لحظه صدای موسیو هم اومد ... البته تو سرم ... اونجا پیچید و پژواک شد تو گوشم ... یه عطر وینستونی فضا رو پر کرده که اصن جیزس کرایس! معلوم نیس کدوم اهل دلی سیگارو اتیش کرده ... الان که دارم می نویسم موسیو احتمالا از لب دریا داره تو تلگرام بهم تلگراف می زنه ... می خوام یکم این ذهنو پرواز بدم ... التهابش واسه دوست داشتنمو دوست دارم ... اگه بیشتر و بیشتر بشه! ... من الان یخ زدم تو تراس تو نیستی ... لامصب اون کت پوست ماریتو می خوام رو دوشم ... امشب شب خاصی بود واسم! یه شب دل بود ... می خوام دل ترش کنی واسم ... ادامه کامنت اول

#ایلوژنیسم قسمت پایانی
یاد اولین کنسرت خودمون افتادم ... اون شب، بیست و پنج مهر نود و دو، وقتی شش دقیقه تمام بدون یه نت فالش سکوت ستاره رو زدم احساسی داشتم که برای اولین بار تجربه می شد ... هوووف به خودم افتخار می کنم ... خودشیفته ام خودتی ... چه شبی بود اون شب ... چه رویایی داشتم واسه پیانیست شدن ... یه رویای جهانی ... اون وقت ها پیانو دین و دنیام بود و نوشتنو کاملا فاکتور گرفته بودم ... فقط درگیر پیانو و کلاس زبان هام بودم ... به همه دنیا می گفتم من اول یه پیانیستم بعد یه دبیر زبان ... خبری از نویسندگی نبود ... ولی زمان گذشت و من رویای یه پیانیست جهانی شدنو یه جور فرانسوی بوسیدم گذاشتم کنار ... میشه گفت پیانو رفت تو دیوار! کلا یه ادم دیگه شدم ... دیوونه و شیدای گیتار الکتریک، گیتار باس و ترومپت و ساکسفون ... موسیقی راک، جز و بلوز و در اخر کلاسیک ... حالا بعد از گذشت چهار پنج سال من یه دبیر زبانم و جهانم غرب خاکستری و نوشتن ... من هنوز یه پیانیستم ... واسه دل خودم ساز می زنم و شاید یه روز از همین روزها اتفاق های خوب درجه یکی بیفته! ... می خوام بیشتر و بیشتر در موردش بنویسم اما بر می گردم تو پیچ و تاب این راک سایکدلیک و دستمو می کنم لای سیم های گیتار الکتریک این امریکایی مقاومت ناپذیر و می کشمشون ... یه موتیف خاصی این وسط ریپ می زنه که حس می کنم مامور دو صفر هفتم و با شلیک عمیق مانی پنی از بالای پل پرت می شم تو رود خونه ... هوووف لامصب موج ها دارن منو باخودشون به ناکجا می برن ... ناکجا می دونی کجاس؟! اونجا که همه از ندونستن ادرسش تعجب می کنن ... اخ چه شباهتی شد این جمله به اون جمله ی معروف کافکا ... دیشب خواب کافکا رو دیدم، می دونی چرا؟! تا صبح داشتم لا به لای واژه هاش، تو بطن قلم جادوییش می لولیدم ... گفتم نکنه هممون سوسک بشیم؟! هوووف ... بیس های سنگین کشدار، پیچ پیچ الکتریک یه گیتار دیوونه ... من رفتم ... بگیر منو ... الان از تو این تراس بی حفاظ نقش میشم کف اون اسفالت بی رحم ... درست زیر پنجره این پیرزنه که هر روز شوهرش تو ساختمون داد می زنه اقدددس ... اووف دوباره عطر فلفل دلمه، لوبیا سبز ... شام اماده اس ... ولی تصمیم ندارم دست از نوشتن بردارم ... خداییش حسابی سر کیف اومدم از این همه تخیلات در هم تنیده ... از این همه بافتن و شاخه به شاخه پریدن ... حالا نوبت چیه؟! شروع کیه؟! کجا باید فرود بیاد جت روسی افکارم؟! ... گفتم روسی، دلم هوس رولت روسی کرد ... بیس های کش دار ... بیس های کشنده ... سرم دیگه داره گیج میره و کمرم التماس می کنه که بشینم ...ادامه در کامنت

#ایلوژنیسم
ادامه پست قبل
پرت شدن به سرزمین صداهای دور و باز پیدا شدن، عالم خاصی داره، تونالیته سورمه ای نارنجی ... می دونی تو این دنیا هیچی به اندازه ی یه دیوونه روانی بودن لذت نمیده ... این معادل دقیق خودت بودنه! ... خودم بودم، وقتی داشتی دورم می زدی ... وقتی خیانت می کردی ... وقتی از اوج هر چیز مادی و معنوی قصه ها می بافتی و اصالتتو به رخ می کشیدی ولی در نهایت یه موجود مفلوک رقت انگیز بودی که تو باتلاق تعصبات کور آرپژ می زدی ... بی اراده سرمو بالا می گیرم ... ستاره ها تو اسمونن، چه عجیب! برق می زنن ... چشمک می زنن ... یاد چشمکت می افتم ... یاد چشمکش می افتم ... یاد تموم چشم هایی که تا حالا تو بطنم درونی شده ... یادم می افته به اون بدی که یه خوبو دوست داره ... و خوبی که به بد دچاره ... همون که تو سایه هام دنبالمه، دنبالته ... موجودی که شاید احمقه شایدم نه، و اگه تونستی ببینیش و صداش کنی، اسمش پولزونکوفه ... یاد کریدور هفت می افتم و دانشکده ای که ادبیات نبود ... اصلا بذار خیلی دور شم، فراتر از اینا ... یادش می افتم ... یاد چشم های آبیش ... کراوات پرتغالیش ... زنش و بچه ای که ژن حرومزادگی رو به ارث برد تحت تاثیر یه جبر دوگانه ... بچه ای که نمی دونم الان چند ماهشه ... یا شایدم چند سال؟! ... یادش می افتم و مرور می کنم ... یه نشخوار خودخواسته شاید ... نگاهم می افته به ساعت گوشی ... هشت و سی پنج دقیقه اس ... الان دیگه از رو صندلی راحتت بلند شدی و اماده ی رفتن ... امروز جام کنارت خالی بود ... مطمئنم به فکرم بودی ... به مرور می فهمی نبودم چقدر سخته ... من به این احساس ایمان دارم ... نمی دونم امروز چشمات سرخ بودن یا نه؟! دارم سیگار کشیدنتو تصور می کنم ... لعنتی باید خیلی مردونه باشه ... مردی که سیگار نکشه که مرد نیس ... هیچی نیست ... دارم سر و گردنو، دست چپمو بدجور تکون میدم ... خوبه که شب شده ... خوبه که ساختمون های روبرویی هر چقدرم به عدسی چشماشون فشار بیارن نمی تونن منو ببینن ... پس یه دل سیر خودم و روح و روانمو با صدای این امریکایی لامصب تکون میدم ... چقدر خوبه واسه هیشکی تره خرد نکردن ... به هیچ گرفتن ... مس چیناسکی ... دوباره به اسمون نگاه می کنم و همینطور که با ریتم موزیک سر تکون میدم به انتخاب بعدی نوشتن فکر می کنم ... جالبه که در حین دغدغه ی امروز و دیروز، روزها و سال های دور هم ورق می زنم ... دارم به کنسرت پرنیان، سوم شهریور فکر می کنم ... خیلی دلم می خواد برم و خاطراتو زنده کنم ولی فکر نکنم بشه ... ادامه دارد

#ایلوژنیسم
ادامه پست قبل
هووف می خوام تموم جریانات مغزیمو اینجا تخلیه کنم ... تصویرهای تکه پاره، تموم این نقاشی های گوتیکو می خوام اینجا پیاده کنم ... حالا که تو خودم پیاده شدم، چه اشکالی داره ها؟! ... عطر گرم دارچین حواسمو جمع می کنه ... من فلفل دلمه ای و لوبیا ی سرخ شده می خوام ... برنج بی نظیر مامان درست کنِ فول آو دارچین ... افکار مغشوشم همیشه در رفت و امدن ... تاب می خورن واسه خودشون، مس پرنده هرجا حال کنن می شینن ... رو هر درختی ...الان دلم می خواد رو درخت های برهنه زمستون دانشگاه بشینم ... فلش بک می زنم به حس و حال لیمویی تموم اون روزای اسکاچی ... اسکاچ، ویسکی اسکاتلندی با تلفظ غلیظ مارلونی ... با کاریزمای منهدم کننده و غم تب دار درونش مگه میشه منو یاد دانشگاه نندازه؟! ... می دونی اسکاچ یا هر چیز این جهانی که فکرشو کنی قابلیت فریز کردن داره ... من خیلی از لحظه هامو، دوست داشتنی هامو و هر چی دلم بخوادو تو دل اسکاچم فریز می کنم ... و بعد کافیه یه پیک برم بالا ... مس این موزیک مالیخولیایی امریکایی، منو مست و پاتیل می کنه ... یه فرنچ کیس فرانسوی واسه تو بلک فیلده من ... حرکات ملو و تکون های سر و گردن، خیلی فازمو بالا می بره تو این هوای ملس یک شهریور ... یکم سخته با این موزیک به یونی و ادم هاش سوییچ کردن، شاید چون معجون این روزهاس ولی من سوییچ می کنم ... همون طوری تو کریدور، می رم و قدم هامو تند تر بر می دارم ... با همون استایل خاص خودم، سینه رو سپر می کنم و جوری پیش می رم که صدای لژ کفش هام خالی فضا رو پر می کنه ... با اعتماد به نفس قدم از قدم بر می دارم و فقط ادامه می دم ... و تو رو که شیدای لحن رفتنمی اتیش می زنم ... گوشه ی سمت چپ لبم به پوزخند کج همیشگی کش میاد و کاری می کنم تا اون پایین پشت سرم بیای لعنتی ... اره میای ... و انقدر میای که یجورایی به تابلو شدن نزدیکی ... بهم مریضی، می دونم ... و می دونی که در اخر همیشه این منم که آس دستمه ... حواسمو به خودم جمع می کنم، تو خودم فرو می رم و به جسچرهای خاکستریم فکر می کنم ... یعنی یجوری باهات یکی شدم که تفکیک ناپذیریم ... با اون آکسان کش دار ممتد واسش حرف زدم ... همین که خشک شد، همین که چشاش برق زد واسم کافی بود ... یجوری تو همش ریختم که به یه نتیجه ی رویایی رسید ... حالا که به دانشگاه و داستان هاش سوییچ می کنم، تو سرم، با این امریکن سینگرِ نامبر وان یکی می شم و با هم می چرخیم تو مساحت بی مقدار سایه روشن و تبخیر می شیم ... ادامه دارد

#ایلوژنیسم
ساعت هشته، تو تراس ایستادم با نگاهی که تو خالی اطراف می چرخه و رویاها و افکاری که در اوج تلاطم با عطر فلفل دلمه ای، لوبیا سبز، گوشت چرخ کرده و رب گوجه فرنگی طعم می گیرن ... تو دل دل لحظه هام، هزار تا فکر تازه هست که باید قالب بندی بشن ... اما موندم تو انتخاب رنگ هایی که نکنه اشتباهی باشن ... به موسیو تکست میدم در چه حالی؟! میگه :"تو خودم جا نمی شم ... نمیشه هر روزم اون طور که می خوام پیش بره ... همیشه باید یه رنجی باشه که تعادل حالمو بهم بزنه ... هر روز و هر ساعت باید بکشم از این روزگار ..." چندتا تکست دیگه میدم و از اهنگی که تو گوشم فریاد می زنه براش می نویسم و حال و هوای افکار پر شاخ و برگم در بلندای یه ارتفاع دوست داشتنی ... دارم از سطح به عمق می رم و فکر کردن به اون وقتی هنوز سمت و سوی قدم هاش مشخص نیست یکم عجیبه ... اما می خوام بهش فکر کنم! ... مضحک بودنش اینجاس که بعضی از ماها هیچوقت ادم نمی شیم. اصلشم همینه ... اگه ادم شی دنیا شاید موقتا جای بهتری باشه ولی از اون ور بوم حالتو بهم می زنه ... وقتی خیلی نرم و سبک رو صندلی جا به جا شد و خودشو رها کرد و تکیه داد ... وقتی نگاه تبدارشو به سقف دوخت و بعد به چشم های من ... وقتی حال چشم هاش عوض شد ... وقتی نزدیکم نشست ... تا ته خطو رفتم ... لعنتی بیا، بیا نزدیک تر ... منتظرم ... کمتر از چهل روز دیگه ... ولی اون جنسش با تو خیلی فرق می کنه ... اولین نگاهش شاید، یا شایدم هفتمی ... لعنتی، نمی دونم چرا لحن لم دادنت رو صندلی به چشمم نشست ... مجبورم کرد به توجه، به دیدن ... فکر کردن و تا تهش رفتن ... بهت فکر می کنم ... به تو به اون و همه ... به تویی که تازه پیدات شده ... هشت و ده دقیقه شد ... دیشب این موقع چه فازی بود ... نفس عمیق می کشم و عطر لوبیا سبز و فلفل دلمه ای و پیاز های طلایی شده رو می بلعم ... اگه اشتباه نکنم بوی عطر زنونه میاد ... اسانس شیرینی که مطمئنم صورتیه ... چقدر اشناس ... پایینو نگاه می کنم، کسی رد نشده ... نفس می کشم، عمیق ... دارم زور می زنم با سرعت بیشتری تایپ کنم اما دستام بدجوری عرق کردن ... عجب ذهن پر دغدغه ای ... یهو سر یه فکر گنگ نامعلوم که اصلا معلوم نیس سر و کله اش از کجا پیدا شد، یاد نگاه اخر محرابی می افتم ... و یاد شجاعی ... استاد جان ... عشقمه، هم خودش هم ادبیات ... چشم هاش منو یاد انگلیسی ها می ندازه، با همون شفافیت، برندگی و نفوذ خاص چشم های غربی ... ادامه دارد ...

می خواستم امشبو بخوابم. با خودم گفتم فردا پست می ذارم. با چشم های خسته از بی خوابی و زندگی، با چشم هایی که دلشون ارامش شیرین شبو می خواست بعد از یه نوشتن طولانی خزیدم تو تختم. یه تکست بلندبالا نوشتم، از سری تکست های توهمی. می خواستم امشب منتشرش کنم ولی دیدم خسته ام ... می خواستم بخوابم که تصمیم گرفتم اولین کتاب صوتی رو استارت بزنم. زنی که مردش را گم کرد، داستانی بی نظیر از صادق جان هدایت رو با اپلیکیشن کتاب صوتی نوار دانلود کردم و شروع کردم به شنیدن، گوش دادن، تمرکز و لایه لایه فرو رفتن تو روایت صریح و تلخ هادی جان صداقت ... روایت زندگی زرین کلاه و گل ببو ... نیم ساعت داستانو گوش دادم که دیدم داره به نهایت تلخی می رسه ... احساس کردم الان دیگه موقعش نیست، ممکنه یهو خوابم ببره و این حس دلچسب محو شه و بپره ... داستانو پاز کردم و تا همونجا که گوش داده بودم تو کوچه پس کوچه های زندگی زرین کلاه شوربخت دویدم و به حماقت های ادم های قدیم، خرافه ها و موقعیت و جایگاه زن و مرد فکر کردم ... احساس کردم واسه فکر کردن های خیلی بیش از این کلی وقت دارم و چقدر خوشبختم که تا اخر دنیا کتاب هست برای خوندن و داستان، داستان ... فلش بک زدم به چارلز بوکوفسکیه عزیزم و عامه پسندی که دیروز، چهار و نیم بعد از ظهر تمومش کردم ... نیک بلان اومد جلوی چشمم که تصویر روشن و عمیقی از خود بوکوفسکیه ... سیگار کشیدناش، بی خیالی هاش، ملال و کسالت روزهاش، رئالیسم کثیف، ودکا، سودا، اسکاچ ... گنجشک قرمز، تلخی گلوله های تاریک توی شکمش، جانی لعنتی، خانم مرگ، سلین عزیزم، جان بارتون، بلک اسپرو، گراورز، سیندی، جک باس ... ودکا، سودا، اسکاچ ... تکه تکه های پازل عامه پسند با هر فکر، بیش تر و جدی تر جلوی چشمم تصویر شدن ... سه بعدی شدن ... دایرکت رو چک کردم ... حقیقت مثل سیلی سخت خودشو زد تو صورتم. جری لوییس، کمدین مشهور درگذشت! خب حالا جری لوییس که بود و چه کرد؟! به این فکر کردم که چقدر از مرگش متاثر شدم فارق از اینکه تا قبل از این خبر چقدر می شناختمش یا حتی یک بار اسمشو گوگل کرده بودم یا نه؟! ... به این فکر کردم که ارزش حقیقی یه انسان اینجا مشخص میشه ... یاد مارلون افتادم و رفتنش ... وقتی نه سالم بود، یه روز داغ تیرماه با اون گرمای جهنمی، مارلونم رفت ... یکی از همون روزهایی که تو عالم بچگیم بودم و خیلی دور ... وقتی که هنوز با این دنیا مواجه نشده بودم و نمی دونستم این اسطوره ی تکرار نشدنی کیه ... تا کجا ورای زمان ... ادامه در کانت اول ...

#سکانسی_از_یک_روز_سگی#قسمت_آخر
به درک که مردم دارن نگام می کنن و مس دوربین چند مگاپیکسلی رو حرکاتم زوم کردن، رو جدول ها راه میرم ... شب شده، چراغ خیابون، چراغ ماشین ها و همه و همه، بدجور چشممو خیره می کنن ... میلم واسه تو خیابون پریدن یدفعه حسابی اوج می گیره ... عینکمو از رو چشمای خسته ام بر می دارم و می ذارم رو سرم ... چراغ ها، ادم ها، تموم شهر تارن ... دید ندارم ... یه استیگمات محض ... عینکمو دوباره می زنم به چشمم ... دارم پیاده رو رو دوباره بر می گردم ... می خوام خودمو به کلی هله هوله مهمون کنم ... خیلی راه رفتم ... فکر کنم دو سه کیلومتری بشه ... چه بوی اسفندی میاد ... تو مسیر سمت راست ماشین ها میرن و سمت چپ دارن میان ... خیره می شم به مسیر سمت چپ ... چقدر خیابون شب قشنگه ... الان دم پاساژم ... بازم بوی اسفند و سیگار و ادکلن و ... معلوم نیس امشب چه خبره ... از پاساژ میام بیرون ... کیفمو انداختم رو شونه راستم ... با دست چپ پلاستیک خرید هامو نگه داشتم و همزمان در حالی که دارم بستنیمو گاز می زنم، تو نت های گوشیم ادامه تکستو می نویسم و به یه نفر مشاوره درسی میدم و کارت ویزیتمو می گیرم طرفش ... جیزس کرایس ... خندم گرفته ... در حین انجام تموم این کارها باهم، هنزفیریمو هی تو گوشم هل میدمو می خوام زودتر موزیکو پلی کنم ... در نهایت به طرف میگم دو روز دیگه تماس بگیره و هنزفیری رو همین طور که وسط خیابونم در میارم و می ندازمش تو کیفم ... حواسم میره به خیابون، بستنی رو تو دهنم سمت چپ هدایت می کنم، دادم به هوا میره از درد دندون ... کلافه شدم و حالا سرمو که پایین میارم تا شال و پایین مانتومو درست کنم، می بینم یه تکه از شکلات بستنی افتاده یه جایی نزدیک دکمه مانتوم ... لعنتیییی ... میام تو پیاده رو و می شینم رو نیمکت، لباسمو پاک می کنم و بستنی رو تند گاز می زنم ... در بطر ابو باز می کنم و یه نفس میرم بالا و باز دندونم خدااا ... یکم که می گذره به ارامش می رسم و محو تماشای خیابون و ادم های رنگی میشم ... مات میشم به شب و عطر کاج تو هوا ... الان دیگه روز سگی اون قدرهام تلخ نیست ... خیلی رلکس و کول ام و بعد از اینکه چشم هام از تماشای خیایون سیر شد اروم اروم تا خونه قدم می زنم و به زندگیم و اون ادم جدید فکر می کنم ... و البته به مارشمالویی که واس خودم خریدم! کلی ذوق دارم که زودتر بخورمشون ... ایجااانم ... واقعا مقاومت سخته! در پاکتو باز می کنم و یه مارشمالوی نرم و لطیفو می ذارم تو دهنم ... چه طعمی واقعا! لطافت و عطر توت فرنگی رو یادم میاره ... ادامه در کامنت اول

#سکانسی_از_یک_روز_سگی3
عاشق خونه ام ... عاشق اتاقم، کتابام، لپتاپم و پیانو، و خیلی دلخوشی های دیگه ... ولی خیلی وقت ها وقتی میام بیرون دیگه دلم نمی خواد برگردم خونه ... می خوام بیفتم تو جاده ها و تا نهایت شب فقط برونم ... ماشین ها بدجور دارن ویراژ میدن و من با این موزیک سنگین سیاه تو گوشم، حسابی چفت شدم ... خودمو به درخت های حاشیه پیاده رو نزدیک تر می کنم و خوب نگاشون می کنم، عمیق و موشکافانه ... دستمو می کشم رو تن شون ... یاد سهراب می افتم ... یه خانمی جلوتر رو صندلی نشسته و با تلفنش مشغوله ... بچه چندساله اش هم یکم اونور تر دور صندلی می چرخه و بازی می کنه ... همیشه حالم از بچگی بهم می خورده و بچه ها گاهی ... و از اون بیشتر، از مادرهای احمقی که اون ها رو به دنیا میارن ... همین الان یه گربه سیاه سفید از خیابون رد شد و پرید لب پیاده رو ... صاف زل زده تو چشمام ... نمی دونه بیاد سمتم یا نه ... بهش لبخند می زنم و از کنارش رد میشم ... چند قدم جلوتر، انتهای پیاده رو می ایستم و محو برج های چند طبقه میشم با ترکیب قدیمی و عتیقه اشون ... فقط یک کلمه، بی نظیر ان ... نگاشون که می کنم حس می کنم تو امریکای دهه چهل یا شایدم پنجاهم ... دارم پیاده رو رو دور می زنم تا یک ساعت دیگه به قدم زدن، نوشتن و هزارتوی افکارم بپردازم ... حس می کنم یه ادم مزاحم داره دنبالم میاد ... بر می گردم سمت خیابون و نیم رخ می شم ... کسی پشت سرم نیست ... شالم دفعه هزارمه که لیز می خوره و می خواد بیفته ... صافش می کنم و به جلو خیره می شم ... به ادم هایی که صاف دارن میان تو صورتم ... مردی که روی صندلی چند قدمیم نشسته، داره با چشم هاش منو می خوره ... دوستم کنارم نشسته بود یه بند حرف می زد ... می گفت امروز چقدر هیجان داری ... سرمو برگردوندم، صاف زل زدم تو چشم هاش، گوشه ی لبم به یه پوزخند کش اومد و دیگه هیچی نگفت ... خیلی به موقع سکوت شد، دیگه داشت حوصلمو سر می برد ... پیاده اش کردم و گذاشتم با انرژی های لعنتیش تنها باشه ... اخ دارم از وسط یه عالم چنار می گذرم ... چه بوی اتیشی میاد هووف ... چه عطر سیگاری ... و حالا ادکلن مردونه ... می ایستم دم اب سرد کن و بطر ابو پر می کنم ... همونطور که ایستادم سرم گیج میره ... با خودم فکر می کنم شاید اب خوراکی نباشه و بعد از خوردن بمیرم ... بطری رو می ذارم دم دهنم و یه نفس میرم بالا ... از هجوم اب یخی که به سرعت تا نهایت دندونم نفوذ می کنه چهرمو درهم می کشم ... درد تو سرم می پیچه ... از خیابون می گذرم و وارد پیاده رو بعدی میشم ... ادامه دارد
پ.ن:دختره چقدر شبیهمه :)

#سکانسی_از_یک_روز_سگی2

هربار که ماشین ها از جلوم می گذرن، حس می کنم یکی از ادم های زندگیمو دیدم و درست ندیدم ... یه مردی با نیش باز از صندلی ردیف اخر، مینی بوسی که گذشت برام دست تکون داد و بای بای کرد ... با همین چهره ی درهم و لب های صاف، نگاهم تا وقتی دور شد دنبالش رفت ... این ماشین ها که از جلوم رد می شن یا خیلی سرگرمن یا انقدر بیکار که توجهشون بهم جلب میشه ... هر کی یه واکنشی نشون میده ... دوباره متوجه عطر خاص گردو شدم ... دوباره عطر کاجو تو ریه هام نفس می کشم و نگاهم به پسر بچه ی تنها تو سرویس واحد، که از جلو چشمم دور میشه، گیر می کنه ... نگاهم تا وسط خیابون میره و دوباره بر می گرده و غریبه ها ... بوکوفسکی داره سیگار می کشه ... سیگارو گذاشته بین لب هاش و شلنگ ابو گرفته روی چمن ها ... یعنی الان تو چه فکریه؟! اون زنی که همین الان از پشت سرش گذشت چی؟! اینجوری که من رو این نیمکت چهل دقیقه خشک شدم، به غیر از ماشین ها هر کی از جلوم رد میشه شک می کنه که نفس می کشم ... نوزده و نوزده دقیقه اس ... خاطرات رویاها دارن تو گوشم نجوا میشن ... ممنونم برای تمام کارهایی که انجام دادی و ندادی ... هر کی تو چشمام نگاه می کنه شکوه یخ وار نگاهم یه دنیا حس تو وجودش می ریزه ... مردمک چشم ها رو می بینم که گشاد و تنگ میشن ... بلند می شم که راه برم، انگار راه رفتن یادم رفته ... تلو تلو می خورم تو خودمو عین مست ها راه می رم ... اتش سیگار یه مردی پشت شاسی بلندش خیلی به هوسم می ندازه ... چشممو خیره می کنه و سیم می کشه تموم تنم ... سرعت ماشین های تو خیابون، تجربه ی جنون و یادم میاره ... دلم می خواد با همین اهنگ باشه که میرم ... دلم می خواد خودمو تو یه چشم بهم زدن پرت کنم تو خیابون و تموم ... ولی چشمم به غروب خورشید می افته ... مثل تخم مرغ عسلی همون قدر خوشرنگ ... به یه ادم جدید فکر می کنم ... به یه بودن جدید ... عینکمو رو صورتم صاف می کنم و به ابروها و چشم هام فکر می کنم ... امروز یکم ارایش کردم تا شاید رنگ تنوع تیره ی حسمو روشن کنه ... حالم از ارایش ابرو و چشم هام بهم می خوره ... حالم از دوستم بهم می خوره ... هنزفیری تو گوشمه و تو پیاده رو پاهام کج و معوج میرن و میرن ... فقط سرم تو گوشیه و نوشتن ... ماشین ها و ادم ها از دو طرفم می گذرن ... انگار نه انگار که وجود دارن ... فقط میرم و می نویسم ... ادامه دارد ...

#سکانسی_از_یک_روز_سگی1
شش و چهل دقیقه عصر، تو پیاده رو، رو نیمکت نارنجی نشستم. خشک شدم. نگاه سردم با شکوه یخ وار به جلو خیره شده. به پنجره های مربع مستطیل دور ... به ساختمون های اجری ... پارکبان داره به چمن ها اب میده. از دور شبیه چارلز بوکوفسکیه. هیچ وقت حسم دروغ نمیگه. احساسش می کنم. عصبی بودنو. داغ بودنو. یه تیبای سفید تو ده دقیقه ای که اینجا نشستم برای بار هزارم فلکه رو دور می زنه ... بدجوری به جلو زل زدم. یجور عجیبی خشک شدم. مطمئنم هر ماشینی که می گذره محو صورتم میشه و با خودش میگه:لعنتی این تابلو نقاشی رو نگا، چقدر تو خودشه ... فقط خدا لعنتت کنه ... دو ساعتی تو شهر با ماشین حسابی روندم و بعد انداختم تو اتوبان ... رفتم و رفتم و رفتم ... از خودم رفتم، از تو، از تموم حرومزاده های این شهر ... واسه دوستم از تو گفتم ... یه تعریف نسبی از جنس ناجور و شیشه خرده هات ... گاهی وسط حرف هاش از اون که می پرسید، ته دلم بهم می خورد از بی حسی ... از دوستم خیلی انرژی منفی گرفتم ... از گرمای درونش ... از شعارهای چرت و حرف های مفتش ... از ادم لعنتی پشت تمام پیام ها و میس کال هاش ... حالم خرابه ... نشئه ام ... سیگار می خوام ... سیگار ... یه پاکت وینستون ... لعنت به این زندگی رقت انگیز سگی ... به دنیا اومدیم که بمیریم ... مثل سگ جون بکنیم و صبح تا شب انتظار و انتظار ... پر کردن حجم خالی این برزخ لعنتی ... در بهترین حالتی که می شه به یه نقطه خیره شد، خیره شدم، ماشین ها میرن و نگاهمو از ساختمون های اجری می کنن و می برن ... نگاهم افتاد رو ساعت گوشی ... هفت ... خیلی داغم ... حرارت دست ها و هرم گونه هامو حس می کنم ... چارلز همین طور که چمن ها رو اب میده گاهی نگام می کنه، رو چشمام یکم مکث می شه و دوباره به اب دادن چمن ها ادامه میده ... زیر درخت های کاج و چنار نشستم ... بوی گردوی سبز کال مشاممو پر کرده ... عمیق تر نفس می کشم ... عطر گردو، عطر کاج ... هر کی از جلوم رد میشه بر و بر نگام می کنه ... نگاشون نمی کنم ولی در اخرین لحظه که سنگینی نگاه طرف حالمو بهم می زنه، یه نگاهِ زودتر گورتو گم کن لعنتی، بهش می ندازم و به نوشتن ادامه میدم ... بوکوفسکی کنار موتورش ایستاده، استکان کمر باریک چایش منو یاد یه چای قدیمی تو یه خاطره ی گنگ می ندازه ... نگاهش رو صورتم سکوت شده ... ژاکت سبز پارکبانیشو درمیاره و می ذاره تو یه کیف مشکی رو ترک موتور ... افتاب رفته و سایه و نسیم خنک دارن کم کم رسوخ میشن تو تنم و حالمو جا میارن ... ادامه دارد ...

و دوباره شب و تنهایی و من ... سه و سی دقیقه بامداده و نوشتن های نیمه شبانه و صدای بی نظیر پرکیوپاین تو گوشم ... این اواخر کتاب عیش مدام رو بعد از مدت نسبتا طولانی که درگیرش بودم تموم کردم و چند ماه پیش هم مادام بوواری عزیزم. گفتنی هام زیاده و این به ارامش، تفکر و تمرکز نیاز داره که تو پست های اتی حتما بهشون می پردازم ... من یه خوره ی کتابم، یه کرم کتاب ... کتاب ها ناموسم ان! همینطور تک تک واژه ها، نوشته هام، و موسیقی و فیلم هام ... اینا چهار رکن اساسی زندگیم ان ... برای نوشتن از این چهار عنصر حیاتی واقعا واژه کم میارم. به تازگی کتاب عامه پسند، چارلز بوکوفسکی رو شروع کردم که واقعا عشقه ... ولی عیش مدام و مادام بوواری و فلوبر جان هنوز تموم نشدن، یعنی کلا هر کتابی که می خونم هرگز تموم نمیشه و باید حتما در فواصل مختلف زمان چندبار عمیقا بلعیده بشه! کلی حرف و درددل دارم با اِما و فلوبر ... هیچ وقت پایان تراژیک مادام بوواری عزیزمو فراموش نمی کنم ... از نهایت قلبم درد تلخشو چشیدم و تو این راه پر پیچ و خم کنارش بودم و باهاش زندگی کردم ... قصه ی من و کتاب هام و ادم های زندگیم، قصه ی بی واژه ایه که پایان نداره ... این چند روز که عامه پسند رو شروع کردم، حسابی با چارلز گرم گرفتم، و هر صفحه که می خونم این پیوست شیرین گرم تر و دلچسب تر میشه ... امروز کلی با ادم های رنگی گپ زدم ... تجربه ی دیوانه وار لحظه های ابی قشنگمو باهاشون شریک شدم، براشون فروغ خوندم و خیلی ذوق می کنم وقتی تکست یا تماسی ازشون دریافت می کنم ... از اینکه یه گوش صبورم واسه خیلی از ادم هایی که مثل خودم لحظه های زیادی تو خودشون جا نمیشن و کلی گپ و گفت تلخ و شیرین خاکستری، واقعا لذت می برم ... از اینکه لحظه های ابی رو رکورد می کنم و تو بطن زمان انتشار میدم حال خوبی دارم، نایسم ... از اینکه لحظه ای که دارم فیلم تماشا می کنم یا غرق نوشتنم، یه ادم رنگی، منو می شنوه، گوش میده و لحظه های ابیمو باهام شریک میشه و منم حال لحظه اشو درک می کنم، خیلی خوشحالم ... از اینکه ادم ها داستانشونو برام می گن و دوست دارن بنویسمشون و شخصیت این خاکستری ها باشن، جدا دلخوشم ... پرکیوپاین داره تو گوشم به گیتار باس سیاهش زخمه می زنه … خیالم پرواز می کنه و میرم تو رویای ادم های رنگی و دنیاشون ... جوون عاشقی که هر شب برام از عشق بر باد رفته اش میگه و غمی که در انزوا روح لطیفشو می خوره و می تراشه ... و نیشتر مهلک زهری که هر مرهمی رو بی اثر می کنه ... 04:04:40
21/5/96

دقیقا سه بامداده ... بیست مرداد نود و شش ... دراز کشیدم تو جام و نوشتن روحمو تازه می کنه و دوباره حس و حال زندگی و جریان سیال ابی ... بعد از ده ساعت کار بی وقفه با لپتاپ، چشمام حسابی خوشحالن و از تاریک اتاق لذت می برن ... چشم های بی چارم انقدر به صفحه لپتاپ زل زدن و تند تند دنبال واژه ها دویدن و از این سایت به اون سایت پرت شدن که دیوونه شدن! هرچی نور بود تو خودشون ذخیره کردن ... الان هرجا رو نگاه می کنم سفیده ... تا همین چند لحظه پیش درگیر یه موزیک سافت بی نظیر از کرنبریز بودم که وقتی تموم شد دیدم انگار ریتم و ملودی خیلی اشنا و غریبه ... که دیدم بله! کرنبریز طی یه حرکت خودجوش انقلابی به پونزده سالگی اقای خاص، سوییچ کرده و مگه میشه در مقابل این موزیک درجه یک با صدای فوق العاده اقای خاص مقاومت کرد؟! الان دقیقا خوده موجم و با دوره ی دیوونگیمو، هیجان زندگیمو و عشق پونزده سالگیم که چشمای تو یادم انداخت حسابی اوج گرفتم ... خاطرات من یه دشت از سوسن های چلچراغه ... خنده های تو هنوزم همه جای این اتاقه ... من یه قاب عکس کهنه تو هجوم خاطراتم ... به چشات خلاصه میشه اخرین راه نجاتم ... دوره ی دیوونگیمو، هیجان زندگیمو، عشق پونزده سالگیمو، چشمای تو یادم انداخت ... لحظه های انتظارو، دل دل عقربه ها رو، حال اولین قرارو، چشمای تو یادم انداخت ... فقط اینکه گیج شدم ... نمی دونم الان به چشمای کی فکر کنم؟! :)) صاد عزیزم ... اخ که چقدر این اهنگ جون میده واسه عاشقی کردن، واسه مردن ... چشمای تو ... چشمامو می بندم تو تاریک اتاق و چشماتو بیادم میارم ... چشم هایی که از وقتی دیگه دوستشون ندارم بی فروغ و سردن ... چشمای تو رو بیاد میارم و چشم های اون جنس خراب لعنتی، همون که چشم هاش میشی نیست، همون عقده ی بدخیم روحی ... به این فکر می کنم که تا کجا، چقدر شیشه خرده می تونه تو یه ادم وجود داشته باشه؟! دوباره چشمامو می بندم و با اقای خاص فریاد می زنم ... دوره ی دیوونگیمو، هیجان زندگیمو، عشق پونزده سالگیمو، چشم های تو یادم انداخت ... لعنت به چشم های تو، اون و ... سعی می کنم اروم باشم و از موزیک لذت ببرم ولی نه! ردش می کنم لعنتی رو ... کرنبریز دوباره پلی میشه و مودی که می خواد عوض بشه ... فقط خوشحالم ... بالاخره یه روز، وقتی این قلب به دوست داشتنِ دوباره راضی شد … یا شایدم الان وقتشه … سه بیست دقیقه اس، تنها موزیکی که می تونه از یه جهنم ناخوداگاه نجاتم بده ترنسه! اصلا مهم نیست که ادرنالین به عرش می رسه و سخت میشه خوابید … بیت های کوبنده ی تند و یه رقص لایت تو نهایت تاریکی می تونه تجویز خوبی باشه …

موسیو میگه :"چرا پست نمی ذاری؟!" ... ببین موسیو، الان دقیقا همین دختر اروم تو عکسم که می بینی، ولی علاوه بر جهان درون، جهان بیرونم هم خیلی شلوغ شده. صبح تا شب باید مشغله هامو تیک بزنم. تو این دو روز خیلی سعی کردم پست بزارم اما دستم نرفت. به شدت رو انتخاب عکس ها و کپشن ها و ارتباطشون با هم وسواس خاصی پیدا کردم، که این پست گذاشتنو خیلی سخت می کنه، و از طرفی خیلی چیزها منو توی هوا معلق نگه داشتن ... میگم بنویسمشون یا نه؟! چرا؟! و اینکه گاهی توی وب می نویسم و گاهی اینستا و موندن بین این دوتا و انتخاب خیلی سخته ... اگرچه اینستا رو بیشتر دوست دارم ... خیلی وقت ها به این فکر می کنم که اینستاگرم چقدر روز به روز داره بی معنی تر و لوس تر و به معنای واقعی کلمه چرت تر میشه! خودمونو میگم ... کی فکرشو می کرد یه روز همه بشن شاعر و نویسنده و منتقد ادبی و فلان و بمان؟! کی فکرشو می کرد هر ثانیه یه عالم عاشقانه تو این اخترک مجازی منتشر بشه، سرد بشه، از دهن بیفته و بعد هم بگنده و هر روز تکرار دیروز؟! کی فکرشو می کرد اینستا یه روز تبدیل به یه سیاهچاله بشه با این حجم از چرندیات عاشقانه؟! ... حال و هوام از عاشقی خیلی دوره ... فرسنگ ها ... خیلی وقته نوشتن عاشقانه هامو متوقف کردم، خبری از "دوست داشتن" نیست ... ادم وقتی به یه بینش جدید می رسه دیگه برگشت به گذشته و سطح فکر قبلی، ممکن نیست! اگه همیشه نوشته ام و می نویسم صرفا از هنر بوده ... درهم امیختگی دو واقعیت ذهنی و حقیقی ... دریایی از نامه های عاشقانه و تکست های خاکستری تو فولدر ستاره ای درایو دی منتظرن تا از لای گرد و غباری که دچارشن بیرونشون بکشم ... گفتنی هام خیلی زیاده ولی این روزها هوای حوصله ام ابریه و ذهنم خیلی درهم و درگیر ... با خودم فکر می کنم چقدر از پست گذاشتن های نمایشی بیزارم ... دوست دارم وقتی پست بزارم که حس و حالم همونیه که باید ... می خوام در مورد کتاب هایی که تموم کردم بنویسم و فیلم ها و اهنگ ها ... ولی خیلی وقت ها حس و حالم گم شدنه ... بی خبر گم میشم و میرم، نمی خوام کسی پیدام کنه ... "ادم ها بیشتر از ساختن، فرو ریختن و شکستن رو یاد گرفتن!" ... هر روز قلممو بر می دارم و یه داستان جدید شروع میشه ... این نوشتن ها ردیف و قافیه خاصی دارن ... وزن و اهنگ متفاوت ... هر روز لحظه های ابی، خاکستری و سیاهو فریز می کنم و به وقت دلم ابشون می کنم و تو حس و حالشون زندگی دوباره ای رو رنگ می زنم ... این روزها ذهنم مثل یه لوح سفیده که تنها رنگی که منعکس نمی کنه سفیده! ...

این بداهه ی زهره ماری، مثل شراب های بدی که طعم صمغ میدن، بعد از شنیدن حرف هاش اومد ... #رنج_بودن
شب ها ... اخ از شب ها ... می دونم، شب ها هیشکی حالش خوش نیس ... حتی تو که کنار زنت خوابیدی، حتی زنت که با تو خوابیده ... تو که به اصطلاح داریش، حالت خوش نیس ... اصلا خوشی واسه من و تو تعریف نشده ... حال دلت کرم افتاده! ... نگو نه که تو چشمات دارم می خونم ... نگو نه که یه سیلی جانانه مهمونت می کنم رفیق ... شب ها خیلی وقته که دیگه صبح نمی شن ... خیلی وقته این اتاق های لعنتی از بوی گند و تعفن این اجساد پژمرده و مثله شده نمی تونن نفس بکشن ... هی لعنتی لسن، خیلی وقته فقط داریم جاهای خالی رو پر می کنیم ... داریم منفجر می شیم، از چشم های سرخ پدر، صورت خیس مادر ... داریم می میریم ... دارم جون می کنم از این همه خلا ... این همه حفره ی زنجیری تهی ... دارم بالا میارم این همه عشاق دست تو دست و دستمالی همو ... این همه خیانتو ... این همه تکرار و نبض صاف زندگیو ... حالیته؟! اینجا یه نفر بدجوری رد داده ... همین روزا می زنه به سیم اخر ... عالم و ادمو اتیش می زنه ... دو و پنجاه و شش دقیقه اس و تو اون واتس اپ لعنتی زیر اسمت نوشته انلاین! خیلی حیفه که کاری از دستم بر نمیاد واسه یه گوله حروم کردنت ... تو هم با اون زن پیش پا افتاده و اشتباهیت، با اون یکی لنگه ی داغون، نه خوشبختی نه هیچ! خیلی وقته هممون فقط یه اسفنجیم با حفره هایی که از شدت خالی دارن نفسمونو بند میارن ... سیمور گلس حالیته؟! ... خیلی وقته از نشخوار این همه کثافت و تعفن خسته ایم ... رد دادیم ... خیلی وقته شاید انقدر سیاه ننوشته بودم ... سه شد! سه بامداد ... این عقربه هام واسه هیشکی صبر نمی کنن ... می بینی؟! اصلا ادم حسابمون نمی کنن ... ماها یه مشت مهره ایم که وسط این شطرنج مسخره پاچیده شدیم! ... ما، من و تو رفیق، محکومیم به این زندگی و انتظار ... انتظار ... روزی هزار بار مردن و تکرار ... تکرار ... حالیته؟! ... #فرناز_عطایی#پرکیوپاین
#فروغ_سپهری #درهزارتوی_رویا
#رویای_ابی_خاکستری_سیاه
#خاکستریهای_یک_نویسنده
#هزارتوی_خاکستری_چشماش
#درهزارتوی_یک_موجود_خیالی
#چیزهایی_هست_که_نمی_دانی

#i_love_writing #قلم#نوشتن#نویسنده#نویسندگی#داستان
#خاکستری#عشق#عاشقانه#کتاب

ادامه پست قبل
دوباره از نو شروع کرد به اکورد زدن ... سل مینور ... سل ماژور ... دنگ دنگ دانگ دانگ دنگ ... بازم تکرار کرد ... می خواد خودشو از ستاره ها حلق اویز کنه ... اون خودشو واسه هیچی مقصر نمی دونه پرکیوپاین ... اتاقم کم کم داره هویت تاریکشو از دست میده ... نور داره میاد ... خورشیدو دوست ندارم ... اگه هم دوست داشتنی باشه، فقط خورشید چشمام ... نمی خوام طلوع و ببینم، حداقل الان نه ... پنج و چهل و پنج دقیقه اس ... پرکیوپاین، دارم سرگیجه می گیرم ... نمی دونم فکر کردن بهت حسی رو تو دلم تکون میده یا نه؟! ... دنگ دنگ دانگ دانگ دنگ ... همین الان نگاهم خود به خود به گوشه ی اتاق گیر کرد، یه تای ابرومو انداختم بالا، لب هامو یکم از هم باز کردم و گفتم:هی لسن، انقدر باهاش گره خوردم که کاملا باهاش یکی شدم ... اون شده من و من خوده اون ... دلم می خواست همین الان خواب می اومد منو می برد ... از انتظار واسه خواب بیزارم ... نمی دونم می دونی یا نه ... ولی در هر صورت، شاید فرقی نکنه ... گیتار الکتریک، گیتار لید و گیتار بیس تو سرم با هم مسابقه گذاشتن ... د چارمینگ امریکن داره می خونه و گیتارها مغزمو گذاشتن رو سرشون ... ده دقیقه مونده به شش ... منم انگار نه انگار ... همینطور بیدار ... پرکیوپاین، از اسمی که برات انتخاب کردم کلی سر ذوق اومدم ... و وقتی سر ذوق بیام خوابیدن اصلا راحت نیست ... اتاق روشن تر شده، و الان ترسم از اینه که یکی بیاد اینجا و حرفی که نبایدو بزنه ... نذاره حواسم به خودم باشه ... مهم نیست، می نویسم تا هر وقت که دیگه دلم نخواست ... دارم به دکلمه ی انگلیسی دیشب فکر می کنم ... عجب صدایی! یعنی کجایی که بشنوی؟! بودی ام نمی فرستادمش برات ... شایدم اره ... می بینی؟! خودمم نمی تونم خودمو حدس بزنم ... و این، هم می تونه یه فاجعه ی بزرگ باشه هم یه پوینت درجه یک ... چقدر این زمزمه های بم و دلگیر موزیک و امریکن سینگرو دوست دارم .... یجور خاصی درهمه ... خوده منه ... می دونی، دارم فرو می رم ... دارم ته می شینم ... فقط یه دقیقه دیگه و تمام ... ساعت شش شد! منم که انگار نه انگار ... بیدار ... پرکیوپاینم بگو چکار کنم؟! یعنی بذارم این چارمینگ امریکن خودشو از ستاره ها اویزون کنه؟! حیف نیست این صدا دیگه نباشه؟! ... ولی شاید وقتی رفت بیشتر باشه! واسه همیشه موندگار! ... تو گوشم صداها می چرخن و می لرزن ... شش و یه دقیقه اس ... الانه که الارم گوشی صداش در بیاد … مقاومت می کنم … می خوام این ترک هزاربار دیگه پلی بشه … ادامه در کامنت اول

ادامه پست قبل
دوباره افتادم وسط اهنگ های ابی و دارم سرچ می کنم ... اما بی مقدمه پرنده ی ابی خوشبختی رو پلی می کنم ... با ارامشش داره ارومم می کنه شاید ... خوب که دقت می کنم می بینم پرتگاهه ... هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کی ریختمش تو گوشیم ... ولی میدونم قراره بشه یکی از همیشگی هام ... می خوام به اهنگ تایم سوییچ کنم ولی سنتیمنتال و پلی می کنم ... اصلا جهان بینیم و عوض می کنه ... تو دل سیاه شب، اتاق یهو صورتی میشه ... هیجان زده میشم ... چشمک می زنم و ابرو بالا می ندازم ... چشمم می افته به ساعت گوشی، اونم چشمک می زنه! ... پنج و نیمه ... عزیزم دیگه کی می خوای بخوابی؟! خواب یا خاطره بازی؟! ... لبخند می زنم ... لعنتی من تا هرجا این موزیک پیش بره باهاش می رم ... می ترسم ... می ترسم هر ان یکی تو راهرو چراغو بزنه و از پشت در نیم لای اتاق، سرشو بکنه تو و بگه:نخوابیدی عشقم؟! چشات حیفه ها! ... قطعا یه نگاه ایتس مای بیزنس، بهش می ندازم و ته دلم از واژه عشقم بهم می خوره و بیشتر تو درخت پرکیوپاین فرو می رم ... اصلا می رم توش گم می شم ... استتار می کنم خودمو ... چه کیوتِ کاریزماتیکی! این دفعه می ترسم یکی از لای در بگه:لعنتی هنوز داری می نویسی؟! شاید جواب ندم ولی قطعا اولین جوابی که به ذهنم می رسه میگم:تازه شروع کردم ... الان دقیقا ترسم اینه که یکی بیاد گوشی رو از دستم بکشه ... بقاپه و نیست بشه تو فضا، بعد هر چقدر دنبالش بگردم پیداش نکنم ... گوشی رو محکم تر می گیرم ... دستمو دور تنش فشار میدم و با جدیت بغلش می کنم ... پنج و سی و پنج دقیقه اس ... پرکیوپاین ... پرکیوپاین من ... چه اسم قشنگی! از این لحظه این اسم مال تو ... می دونی چقدر کاغذهای کاهیمو برات نقاشی کردم؟! می دونی چقدر برات نوشتم و قراره بنویسم؟! پرکیوپاین؟! باورم نمیشه هنوز بتونی خواستنی باشی برام ... آه، منو یاد سایه ی دلفریبم انداختی ... قطعا، قطعا می تونی هنوزم دوست داشتنی باشی ... پرکیوپاین؟! این امریکن چشم ابی یه رازی رو بهم گفت ... می خواد خودشو از ستاره ها حلق اویز کنه ... چه شاعرانه! شاید یه روز منم همین کارو کردم ... می شنوی زخمه های گیتارو؟! کش و قوس های سنگین گیتار الکتریک ... صدای کشدار و خسته ی گیتار باس ... این ارتباط دوباره می خواد برقرار بشه ... داره از رازهاش واسم میگه ... نمی تونم صداشو تو این همه صدا تشخیص بدم ... یا حتی لحنشو ... کلمه ها خیلی غریبانه و مبهم به گوش می رسن ... ادامه دارد ...

و در نهایت، هیچ اهنگ قدیمی مثل عطر تو و ستاره های سربی ابی، نمی تونه در ژرفای تاریک روشنِ چهار و پنجاه دقیقه بامداد، تو رو از خودت جوری پرت کنه که خاطرات تموم زندگیتو مرور کنی و دوباره بسازیشون ... ستاره های سربی ... اخ، فانوسک های خاموش ... منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش ... این ترک باید اسکار بگیره! اصلا نفهمیدم چی شد که نصفه شبی دلم هوس اهنگ های قدیمی ابی رو کرد ... همیشه همینطور بوده، چشم باز می کنی می بینی هر ترک و هزاربار پلی کردی و زندگیت دوره شده ... ساعت پنج شد! قرار بود ساعت دو بخوابم ... اخ اگه نرفته بودی، گریه منو نمی برد ... شبانه های بی تو یعنی حضور گریه ... با من نبودن تو یعنی وفور گریه ... از تو به آینه گفتم ... از تو به شب رسیدم ... نوشتمت رو گلبرگ، تو رو نفس کشیدم ... از رفتن تو گفتم، ستاره در به در شد ... شبنم به گریه افتاد، پروانه شعله ور شد ... اگه نرفته بودی، گریه منو نمی برد ... ستاره های سربی، فانوسک های خاموش ... منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش ... با یه جهش ناگهانی از ستاره های سربی به اهنگ بی قرارم، سینا سرلک سوییچ می کنم و به محض پلی شدن با بیس های سنگین کشدار دانشگاه دور سرم می چرخه ... تو داری میری و من دم دانشکده انسانی به درخت خاطره انگیزمون تکیه دادم و رفتنتو تماشا می کنم ... دارم می رسم کنار ماشینت ... شیشه رو میدی پایین، بهم لبخند می زنی، چشمات می خندن و هر چی رنگ تو دنیا هست تو نگاهت منفجر میشه ... تو جام غلت می زنم و به سقف خیره میشم، در حالی که تا انتهای بی نفس، دارم داد می زنم ... تو این شبای بی قراری، از حال من خبر نداری ... بگو کجای قصه ی ما، یه حرف عاشقونه داری؟! ... کنارتم تو خواب و رویا، با تو چه ساده میشه دنیا ... بیا که از نبودن تو یه عاشقم یه بی قرارم ... داااد می زنم و با هر نبض تپنده ی صدا تو گوش هام منفجر میشم ... ریتم قلبم تند شده ... از اینکه عاشق تو هستم، از اینکه تو رو می پرستم ... من عاشق یه عشق ساده ام، ببین چه پیشت بی ارادم ... کنارتم تو خواب و رویا، با تو چه ساده میشه دنیا ... بیا که از نبودن تو یه عاشقم یه بی قرارم ... فریاد می زنم اما فقط لب هام تکون می خورن و صدایی ازم در نمیاد ... نیا که از نبودن تو، نه عاشقم نه بی قرارم! ... یه حالی ام انگار ... نه موزیک نه تو و نه هیچ چیز دیگه دل نمیدن واسه نوشتن ... واژه ها انگار چفت نمیشن بهم ... دارم میرم که اهنگو عوض کنم ... نیا که از نبودن تو، نه عاشقم نه بیقرارم ... ادامه دارد ...
پ.ن:دکلمه شعر فروغ فرخزاد، همین الان تو کانالم، لینک تو بیو :)

Most Popular Instagram Hashtags