[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فرناز_عطایی

9 posts

TOP POSTS

عصر جمعه، پنج ابان ... در حال تماشای ته مونده های غروب از قاب پنجره، و تنفس عمیق عطر تلخ و گرمم، بهش التماس می کنم که بیشتر بمونه ... نارنجی کمرنگی که هر لحظه رنگ پریده تر به رفتن ادامه میده ... جذبه ی سنگین ویولن و پیانوی اولافور، حس غریب ته دلمو چنگ می زنه ... کم کم دیگه چیزی از غروب نمی مونه ... به ترک سام دی سوییچ می کنم و هارمونی ویولن، می ذارم منو از خودم ببره ... و استاتر و سکوت رو مرز هفده و هفده دقیقه ... هنوز یه کلمه هم واسه میانترم دوشنبه نخوندم ... انقدر گیج و مبهوتم، انقدر داستان دارم و حیرونم که میانترم اصلا مهم نیست ... می بینی؟! زندگی همینه، همیشه به سمت چیزی که قلبت براش می تپه کشیده میشی و گریزی نیست ... صدای جاده میاد ... یاد دیشب می افتم و شبی که از پشت پنجره تنهاییشو باهام قسمت کرد ... یاد دانشگاه می افتم و صدای جاده ... جاده ی گمشده ... رفتنش و کت شلوار آبی ... وسط این نوشتن ها و غربت موسیقی در حال پرواز، میرم تو تلگرام و اسمشو با لمس کوتاهی فشار میدم ... و سولانژ این هر دیپ لابیرینث ایز تایپینگ ... تپش می گیرم ... دستمو می کشم تو گودی گردنم و رو نبضم نگهش می دارم ... سولانژ ایز تایپینگ ... "موندنتو دیدم ... راستی اگه تو بی وجود ترین موجود این سیاره ی متروک نیستی پس عمیق ترین جای دنیا کجاس؟! ..." از درون می لرزم ... تهی ام ... پرم از خالی ... پنجره رو تا نصفه می بندم و بر می گردم تو اتاقی که مردابش کدر شده ... فکر می کنم ... یه نارنگی سرد بر می دارم و پوست می کنم ... از سرماش لذت می برم ... می ذارم عطرش دست هامو مست کنه ... سر و صورتمو می کنم تو پوست های نارنجی نرم، و نفس می کشم عمیق ... و ادامه میدم راه رفته رو ... " اومدنتو دیدم ... موندن و رفتنتو دیدم ... همه چیز قراره خاطره بشه ... و ما با هم تو این خاطره سهیم بودیم، هستیم ... این جمعه هم اومد با غروبش ... ولی سخت نمی گذره بهم ... ته دل یه خوشحالی مبهم اگه باشه، شاید بشه خیلی رفتن ها رو دووم اورد ... دوسِت نداشتم ... عاشقت نبودم ... اما بعد دوست داشتم ... و تو از درک سنگین ترین ارزش ها هیچی نمی دونی ... یه هیچ مطلق که تو پیله خودش نیست شده ... این لحظه های اخر و ترک شدگی، یادت باشه تا اولین روز دوباره، عطر نارنگی میدن ... عطر پاییز زرد و نارنجی میدن ... من تونستم تو رو دوست داشته باشم ... یه تهی محض که حتی هیچ هم نبود ... یه عدم ... من دوست داشتم و به قلب بی نهایتم مغرورم ...
ادامه در کامنت اول ...

#سولانژلابیرینث
بعد از چهار ساعت در هزارتوی چنل های نایس ریدیو یو کِی، ترک هایویز تو استارز رو پلی می کنم و میام کنار پنجره ... بازش می کنم و هجوم هوای سرد و سیل کلمات نفسمو بند میاره ... حسی تو وجودم فریاد می زنه ... باید بنویسم، دارم منفجر میشم ... هجوم هوای سرد می خوره به صورتم و انگار از خواب بیدار میشم ... اولین چیزی که یادم میاد امروزه ... امروز چه روزیه؟! آه هفده ابان ... جیزس! نصف پاییز رفت ... عمیق نفس می کشم، بوی اتیش میاد، عطر چوب سوخته تو هواس ... به تپش می افتم، شاهراه ستاره ها روح و روانمو در هم پیچیده ... هجوم هوای سرد، گشاد شدن مردمک چشم هام، تپش های سنگین قلبم، چسبیدن به پنجره ... میرم سمت کمد و درشو باز می کنم، رینگ نقره رو بر می دارم و می کنم تو انگشت چهارم دست راستم ... از ادکلن تلخ مردونه ام اسپری می کنم رو نبضم ... توی گردنم، مچ دست هام ... بر می گردم پای پنجره ... نفس عمیق می کشم و حواسم نیست که با چشم های گشاد متعجب زل زدم به پنجره ساختمون روبرویی ... ساعت گوشی رو نگاه می کنم ... هشت و چهل و هفت دقیقه ... اخ ... دلم فرو می ریزه ... هزارتا اسم و خاطره ... خورشید خانم، شکسپیر، لئون، ادگار الن پو، شاملو، فروغ، پرکیوپاین ... سانِت صد و سی و هشت شکسپیر و صدای سحرانگیز ویولن سل تو سرم می چرخن ... ادگار، ریون و لنور ... عقربه های طلایی ساعت دیواری قدیمی منو دنبال زمان می کشونن ... زمانی که گذشت و ساعت چهار بار نواخت و تیری که تو قلبم هنوز به ایستادن نرسیده ... می لرزم ... لب پایینمو گاز می گیرم و در حالی که سعی می کنم تعادلمو حفظ کنم سرمو به لب پنجره می چسبونم و به رینگ نقره تو دستم خیره می شم ... به تعهدی فکر می کنم که از خودم با خودمه ... یه نفس عمیق می کشم و عطر تلخم، عطر اتیش، عطر شب، عطر تو و تموم تو هایی که تو شریان های حیاتیم دل می زنن نفسمو بند میارن ...احساساتی که بند دلمو می برن ... حس می کنم دارم لب جدول راه می رم و دست هام از دو طرف باز و پرواز ... سرمو بر می گردونم، سکوت و نرمش شعله های ابی و شاهراه ستاره ها دلمو گرم می کنه ... دیگه هجوم هوای سردو طاقت ندارم، پنجره رو می بندم و به لبه ی تخت تکیه میدم ... صدای اون چرخدنده ی ساعت تو این ترک افسانه ای منو بدجور از خودم می بره و تو خودم پیاده می کنه ... هارمونی نت ها و سوسوی اون ستاره ی سربی ابی ... نه و هفت دقیقه است و به قدم زدن های سرد پاییزی فکر می کنم و حس ششم خاصی که تو ذهنم می نویسه بی شک تا انتها تنها نخواهم بود ... ادامه در کامنت

❤😃 😍 ❤😃 😍
من و باغ بی برگی ... #فرناز_عطایی#پاییز🍁#پاییزطلایی#باغ_بی_برگی

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﮐﻼ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﮐﻼﺱ ﻫﺎﯾﺶ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻭﺭﻭﺩﺵ ﺑﻪ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻧﻪ ﻭ ﭼﻬﻞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﮐﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﺭ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺑﺴﺖ.
ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺵ ﺭﻓﺖ، ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺶ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺸﺴﺖ . ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﺎﻓﺬ ﺍﺵ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﺩﻗﯿﻖ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺭﺳﺎ ﺣﺎﻟﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ
ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﯿﺴﻨﯿﻨﮓ ﺩﺭﺱ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ
ﺗﺤﻮﯾﻠﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻟﯿﺴﻨﯿﻨﮓ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ
ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺻﺤﺒﺖ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻮﺍﻝ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ. ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺤﺚ ﻫﺎ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﻮﺝ ﺧﺎﺻﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺣﺎﻟﺖ ﺍﻓﺖ ﺭﻭﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﺎﺕ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﺭ
ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺘﺎﺑﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ
ﭘﺸﺘﯽ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﻡ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮐﻼﺱ، ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻏﻠﺐ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺳﯿﺮ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﻭ ﺣﺎﻻﺕ ﻭ ﺣﺮﮐﺎﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻗﯿﻖ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﻓﮑﺮ ﻭ ﺫﻫﻨﻢ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺗﻮﯼ ﮐﻼﺱ ﻫﻢ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ
ﻧﻮﺳﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﺪ . ﻣﻦ ﺍﻏﻠﺐ ﯾﺎ ﺩﺭ ﺧﻠﺴﻪ ﺍﻡ ﯾﺎ
ﺩﺭ ﺧﻼ. ﻭ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺭ ﺧﻼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﯽ
ﻭﺯﻧﯽ ﺧﺎﺹ ﻭ ﯾﮏ ﺣﺎﻟﺖ ﺳﺒﮏ ﺷﻨﺎﻭﺭ. ﻓﻘﻂ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ
ﮐﻼﺱ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ ﺧﻼ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻠﺴﻪ ﻣﯽ
ﺩﺍﺩ ﻭ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻻﯾﻪ ﻻﯾﻪ ﯼ
ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﺩﺭ ﺗﻔﮑﺮﺍﺗﻢ ﺗﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ . ﺟﻨﺐ
ﻭ ﺟﻮﺵ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺻﺤﺒﺖ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻣﯽ
ﺩﺍﺩ. ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺭﺍﻡ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﻢ ﻟﻢ
ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺍﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺑﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ
ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﯽ
ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ.
ﺣﺲ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﺩﻟﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﯿﺴﺖ . ﺣﺲ ﯾﮏ ﻏﻢ ﻣﺒﻬﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﯾﮏ ﻣﺴﺎﻟﻪ،
ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﯾﺶ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﺣﻠﺶ ﮐﻨﻢ.
ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ. ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﺑﻌﺎﺩ ﺣﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻢ . ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺭﺩ. ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺑﻢ . ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ
ﺟﻮﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻐﻀﯽ ﺳﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﺗﺸﺒﯿﻪ ﺍﺵ ﮐﺮﺩ؛ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ادامه دارد...
#خاطرات_یک_نویسنده
#فرناز_عطایی
#قلم#خاطرات#نویسندگی

🌹❤️ " حرف ها " 🌟می دانی؟!... می دانی در دنیا چقدر حرف وجود دارد؟! می دانی چقدر می توان گفت و خسته نشد؟! می دانی چند نفر برایت حرف دارند؟! ایا تا به حال به ابعاد خیلی چیزها فکر کرده ای؟! اصلا ایا به خودت فرصت تفکر داده ای؟! ...
بگذار بگویم... اکنون به این می اندیشم که در دنیا به اندازه ی تمام وبلاگ ها، تمام ایمیل های ساخته شده، صفحه های مجازی، دفترهای یادداشت، کتاب ها، سطرها و به اندازه ی تمام واژه ها... حرف برای گفتن وجود دارد... در دنیا به اندازه میلیاردها کهکشان... به عدد تک تک ستاره ها حرف وجود دارد... حرف هایی که توی ذوق شان خورده است... حرف هایی که پنهان شده اند... حرف هایی که گم شده اند... راه را عوضی رفته اند یا با عوضی ها راه رفته اند... چقدر دلم می خواهد همه ی حجم حرف ها را در آغوش بگیرم... نوازش شان کنم... با همه شان حرف بزنم... با همه شان به نتیجه برسم... چقدر دلم می خواهد ببینم هر حرف، راه خودش را پیدا می کند... دلم می خواهد سفر دور و درازی را با حرف ها شروع کنم... دلم همه حرف های جهان را می خواهد... برای خواندن... برای نوشتن و برای زدن... دلم می خواهد بروم ته دل هاشان... پای درد و دل تک تک شان بنشینم و درکشان کنم... اشک هاشان را پاک کنم... و بهشان بگویم یک نفر هست که همیشه برایتان وقت دارد... یک نفر هست که حرف به حرفتان را با جان و دل می شنود، رویش فکر می کند و درکش می کند... من حرف ها را دوست دارم... و از همه شان لبریزم... بهتر است حرف ها را دوست داشته باشیم و بفهمیم شان... جنس حرف ها خیلی با هم فرق می کند... حرف هایی برای نگفتن ، همیشه تا بی نهایت غریب و تنها هستند... من دلم می خواهد دست این حرف ها را بگیرم؛ برویم کنج دنج یک کافه بنشینیم و ساعت ها با هم خلوت کنیم... بگوییم و بشنویم... من دلم می خواهد زندگی ام را برای حرف ها بدهم... تا ابد بنویسم شان و با هم زندگی کنیم... من با حرف ها خیلی خوشبختم... می دانی؟!... تا واژه هست ، زنده ایم و زندگی جاریست!... حرف ها را باید زد... حرف ها را مثل چشم ها باید شست... حرف ها را زیر باران باید برد... و زیر باران فهمیدشان... حرف ها را باید کشف کرد... حرف ها، حرف های بسیاری برای گفتن دارند... انها پیچیده تر از انند که تو با یک بار خواندنشان، یک بار شنیدن یا گفتنشان بتوانی هضم شان کنی... حرف من این است که بیاییم حرف ها را گوش دهیم به جای شنیدن... و به ته جانشان نفوذ کنیم... بیاییم حرف ها را به هم نزنیم، با هم حرف بزنیم... بیاییم در است حرف بزنیم...
ادامه در پست بعدی
#حرف_ها
#فرناز_عطایی
#متن_ادبی
#قلم

و چشمانش با من گفتند که فردا روز دیگریست ... فردا روز دیگریست ... و چشمانش به من گفتند که او شاید همان مردی ست که من سال ها، برای او نامه ها خواهم نوشت و شعرها خواهم سرود ... و همان است که حتی رفتنش نمی تواند دلم را از او برگرداند ... و چشمانش به من گفتند که این تب بی تاب را روزگاران امتدادی هست که نیست تکراری ... که نیست شور و حالی ... که نیست که نیست حضوری، بودنی، سرانجامی ... اما نوشتن سنگری ست که تمام واژه هایم را در پناهش خواهد گرفت ... و من مردی را دیدم که می توانستم برایش شاملو باشم و او ایدای تمام شعرهایم ... مردی بیگانه ... مردی دور از من و دنیایم ... مردی غریب اشنا که شاید حجم سنگین بودنش روزگاری طرح رویایم شده باشد ... مردی را دیدم که جوشاند و خروشاند هر انچه روزها، ماه ها و سال ها در این سینه خاک خورده بود ... مردی تلخ و سرد با حجم سربی درد هایش ... یکتای بی واژه ای برای نماندن ... اسطوره ای برای رفتن ... مردی که دوستش داشتم ... از ان دوست داشتن های بی قید و شرط ... از ان ها که هر کسی نمی تواندش ... و من مردی را دیدم که امروز هست، دیروز بود و فرداها ... مردی مثل هیچکس ... مردی که برایش می نویسم اگرچه قلبم هزار و یک التهاب التیام نیافته دارد هنوز ... مردی در دوردست عاشق قلبم که دوستش دارم ... یک دوست داشتن هزار مجهولی چند هسته ای که هیچ کجای دنیا مثلش پیدا نمی شود ... کشف نمی شود و فقط در جغرافیای قلبم صیقل می خورد ... عاقبت روزی چاپ می شوند ... کتاب هایم در وصف او ... نامه های خاکستری که دیوانه وار عطر سونات مهتاب می دهند ... دوستش دارم ... شاید دوستش دارم مردی را که شبحی ست گسترده در سرسرای قلبم و نوشتن را هر شب در هزارتوی مه الود وجودم مشق می کند ... دوستش دارم مردی را که بی هیچ دوست داشتنی برایش می نویسم ... مردی برای شکستن، نبودن، رنج و عدم ... دوستش دارم مردی را که باید یک روز تمام ورق های کاهی گل های رنج بودلر را برایش صفحه بزنم و بخوانمشان و گم شود ... و گم شویم ... دوستش دارم ... خودش را، نسکافه ی نگاهش را و چشم هایی که نقش دو بادام تلخ را بازی می کنند انگاه که بداخلاق می شود ... دوستش دارم ... اسطوره ی تکرارنشدنی پارادوکس های روحی و روان پریشی های مزمن، که تماشایش به نوشتن هایم می انجامد ... مردی که به گل صورتی کاکتوس پشت پنجره ام می ماند ... پرکیوپاین من ... دوستش دارم ... #فرناز_عطایی #فروغ_سپهری #پرکیوپاین

من همیشه دلتنگ بودم حالا اینم روش ... به تعداد ادم های جدید دلتنگ تر میشم ... دلگرفته تر، خاکستری تر و دودی تر ... پرلود ستایش انگیز شاعر پیانو رو پلی کردم و می خوام جوهرِ جان این قلمو رو کاغذهای کاهیم جاودانه کنم ... ناخوداگاه با دیدن عکست که کاملا اتفاقی بک گراند این کلاسیک بی نظیر شده یکه می خورم ... اما خیلی زود بهش عادت می کنم ... قلم می سره رو کاغذ ... می دونی ... می دونی وقتی یه زن تو خلوتش پاشو رو پاش انداخته و تو تختش در حال ورق زدن رمان عاشقانه جدیدشه و یکدفعه رعشه ی دست ها و تپش سنگین قلب غافلگیرش می کنه یعنی چی؟! می دونی وقتی یه فکر که نمیشه هیچ رنگی رو بهش نسبت داد تو ذهنش بالا و پایین میشه یعنی چی؟! ... بیست دقیقه گذشته و من هنوز رو صفحه ی پنجاه و هشت قفلم ... جلو نمی رن سطرها ... سد افکارم ... کلافه از این همه فکری که هجومشون موقع خوندن بیشتر از هر وقت دیگه نفسمو بند میاره، کتابو می ندازم کنار و به این فکر می کنم که یعنی اگه در تمنای تنم بود، اگه می خواست تموم جسممو واسه خودش داشته باشه و روحم زیاد مهم نبود، چرا بهم نگفت؟! یعنی اگه از تنم می گذشتمو نیازشو بهش می دادم می موند؟! از حضور ناخوداگاه این فکر به خودم می لرزم ... دست هام رعشه وار می لرزن ... و قفسه ی سینه امو می بینم که از ضربه های ممتد قلبم می خواد پاره بشه و قلبم بپره بیرون ... مردمک هام گشاد میشن ... می خوام تا ته فکرو برم ... باهاش همراه می شم و تماشا می کنم رفتنمو از خودم و اینکه کجا قراره پیاده شم ... انگار موجی از حقایقِ همیشه فراموشِ بر باد رفته، می خوان خودشونو پرت کنن تو بغلم ... فکر می کنم اگه تنمو می خواست پس چرا نگفت؟! چرا دروغ گفت؟! چرا جنم نداشت؟! چطور راضی شد به دوری از تنی که با اشتیاق و از خود بیخودی، بند بند وجودشو تسلیمش می کرد؟! چرا نگفت که این تن هزاربار براش ارزشمند تر از روحمه؟! چرا نگفت که هرگز روحمو ندید و نمی خواست ببینه و هر از گاهی فقط گریز می شد به دردمندی وجودم تا این تن خسته ی رنجورو کنارش داشته باشه؟! چرا واقعیت و خیالو بهم گره زد و واسم رویا بافت که باور کنم؟! چرا تموم سعی ش این بود که باورش کنم و اخرش، تموم عهدنامه ها رو پاره کرد، جلو چشمای خیس از اشکم؟! چرا به تب چشماش و چشمام بی اعتنایی کرد!؟ ... می دونی وقتی یه زن به این فکر کنه که "از تنم می گذرم فقط واسه اینکه داشته باشمش" یعنی چی؟! محاله بدونی یعنی چی! ... ادامه در کامنت اول

#داستان_ناتمام#پست_اول
کف اتاق پخش شده بود. مدام از این دنده به ان دنده غلت می زد و به انبوه کتاب های روی هم چیده شده چشم می دوخت. نگاهش برای چندمین بار روی اسم کتاب ها بالا و پایین شد. بین کتاب ها پر از تردید بود. نمی دانست کدوم را انتخاب کند. مطمئن نبود حس و حالش به کدام کتاب نزدیک تر و توی کدام یکی واضح تر و واقعی تر است. هیچی نمی دانست جز اینکه برنامه ی روتین زندگی اش بهم خورده بود. دوباره یک تکه اشغال سر راهش سبز شده بود و تعادلش را بهم زده بود. هی غلت می زد و به خودش می پیچید. هی خسته می شد از پخش شدنش کف اتاق و اشفته حال دستش را مثل باد از لای موهاش می گذراند. اصلا حوصله نداشت مثل همیشه دقیق و متمرکز فکر کند. دلش بی قاعده ترین و داغون ترین شکل ممکن را می خواست و جای هیچ شکی نبود که ان لحظه بهش تعلق داشت. دیگر از این همه وقت گذرانی و زل زدن پرت خسته کننده، کلافه شده بود. دستش را گذاشت روی اولین برج کتاب های پله شده. جلد قرمز کتاب حالش را بهم زد. از رنگ قرمز متنفر بود، با این حال کتاب را برداشت و روی زمین به سمت خودش کشید. گرفتش جلوی صورتش و با سر انگشت عنوانش را دنبال کرد. "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ..." تا جایی که می توانست عمیق نفس کشید، یک تای ابرویش را بالا انداخت و همزمان که نفس حبس شده اش را با صدای بلند و هوف مانندی به بیرون فوت می کرد، نگاه خسته و بی رمقش را به سقف اتاق خیره دوخت. انگشت هایش را از هم باز کرد، کتاب افتاد روی سینه اش. ته دلش به هم می خورد. احساسات متضاد. عشق، نفرت ... دوست داشتن، بی تفاوتی ... شکست، پیروزی ... حوصله نداشت حتی به یکی از این احساسات متلاطم ذهنش پر و بال بدهد. کتاب را برداشت و چند صفحه ای را سرسری ورق زد. برش هایی از هر پاراگرافی که به چشمش خوش می امد می خواند و انگار که هی افکارش در هم می پیچید، مردمک چشم هایش سریع چپ و راست می شدند. کتاب را با یک حرکت ارام کمی انطرف تر از خودش پرت کرد. بخشی از فضای خالی اتاق حال با یک کتاب پر شده بود و کتاب های دیگر را به چالش می کشید اگر دلش می خواست بقیه را هم پرت کند. همانطور که به سقف زل زده بود، نگاهش بی هدف به هر جا که می خواست اویزان می شد. حس و حال پرت قشنگی داشت که از افکارش تا دم دست ترین چیزهای دور و اطرافش را شامل می شد. با خودش فکر کرد:
- نمی ترسی نا امید بشی؟! ترجیح نمیدی همون تصویر گذشته من تو ذهنت بمونه؟!
- تصویر وقتی جوون و زیبا بودی؟!
صدای خنده اش تو سرم پیچید... ادامه در کامنت اول #فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری

آه قطعا درک نمی کنی چه می گویم ... اما بگذار به جای انکه قطره قطره بگویم و جانت بالا بیاید یکباره بگویم و بعد اگر خواستی بمیر ... البته فقط برای یک مدت کوتاه ... کلی کار داریم باهم، باید پای این ورقه ها را امضا کنی، انگشت بزنی و هزار چیز دیگر ... ساعت سه و سه دقیقه بامداد است، و زمان به سرعت در می گذرد ... نیم ساعت به یک چشم به هم زدن گذشت، از ان زمان که تصادفا متوجه شدم تکست "غلط کردم" ات، توی دایرکت غیب شده! ... که در واقع خود جنس خراب ات پاکش کرده ای! خب، خیلی کار خوبی کرده ای احمق جان. منتظرش بودم! دلم می خواست، جسارت و خیلی ویژگی های نداشته ی دیگرت را بزنم توی صورتت، که خوب بهانه ای دستم دادی ... اولین چیزی که به محض دیدن اسمت در ارشیو پیام های چند هفته پیش گفتم، این بود که:"مردشور چشم هایت را ببرند!" وقتی یاد تکست "غلط کردم" ات می افتم، و ان لحظه که خواندمش و قهقهه هایم ... نمی توانم خودم را نگه دارم، باز منفجر می شوم از حقارت و بی مایگی بی واژه ای که تکثیر می شوی ... واقعا چه فکری پیش خودت کرده ای گربه ی ناز چشم سفیدم؟! اصلا می خواهم بدانم فازت چیست؟! چرا مدام می نویسی و پاک می کنی؟! فکر کرده ای ان قلب سرخ دایرکتی ات را فراموش کرده ام؟! ... تاکنون هیچ احمق باهوش درجه یکی مثل تو ندیده ام! و یک چیز دیگر، که بعدا می گویم برایت و ان وقت اگر مردی وا نده! من می دانم، می فهمم تو را، دچار بد دردی شده ای ... حقارت از چشم هایت شره می کند و از سر و رویت می بارد و این درد بی درمانیست ... همان که اول گفتم! سوژه بکری هستی برای نوشتن هایم ... اصلا انگار به وجود امده ای که من هی دست بگذارم روی ضعف های وجودی ات، روی زخم ها و عقده های بدخیم روحی ات ... فکرش را نمی کردی نه؟! فکرش را نمی کردی روی کمبودهایت تمرکز کنم؟! ... از یک نویسنده ی خاکستری مودی که عالم و ادم را برای نوشتن هایش سوژه می کند هرگز، هیچ انتظاری نداشته باش! ... دارم فکر می کنم ... همین که "غلط کردم" ات را پاک کرده ای، همین که به ظاهر نیستی ولی از گذشته بیشتر، بودنت را استمرار بخشیده ای، جدا از هر مفهوم دیگر می دانی معنایش چیست؟! یعنی مستقیما می گویی:"من به داغان ترین شکل ممکن گرفتار توام!" وقتی می گویی مرا بیش از این با نوشتن هایت عذاب نده، وقتی عذاب می کشی و لذت می بری ... اصلا نمی دانم باید چه بگویم یا چه احساسی داشته باشم؟! … ادامه دارد *بخشی از یک کار بلند ...
پ.ن:نوشتن های نیمه شبانه، حال خوب، نسکافه، سافت میوزیک، گلس آیز، وینستون، ذوق ذوق انگشتان، 04:35، تجربه ی دیوانه وار لحظه های ابی :)

Most Popular Instagram Hashtags