[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فتانه_ملک_محمدی

MOST RECENT

خانم فتانه ملک محمدی و اقای نیما همسرشون
#فتانه_ملک_محمدی#بازیگر#سوپراستار#عکاس
@eliahmadiii
#honarmandanmarof

.
" فتانه " جان " ملک محمدی " و همسرش / اکران خصوصی فیلم " پل خواب "
.

#instagram
#فتانه_ملک_محمدی
#هنرمندان#هنرمندان_زن#بازیگران#بازیگران_ایرانی#بازیگران_سینما#بازیگران_تلویزیون#بازیگر_زن#هنرمند#هنرمند_زن#بازیگر#بازیگر_ایرانی#بازیگر_سینما#بازیگر_تلویزیون#بازیگر_زن#سینما#اکران_خصوصی#فیلم_پل_خواب#عکس#عکس_هنرمندان#عکس_بازیگران#خواهران_دریا

photo by : @khaharanedarya




** دوستان عزیز می توانید اخبار و عکس های بیشتر از هنرمندان و ورزشکاران را در کانال تلگرام ما نیز پیگیری کنید : 👇

telegram.me/khaharanedarya

.
شِــعر نگو 😂😄 فیلم #سوپراستار
کارگردان #تهمینه_میلانی
سال تولید 1387
.
.
.
.
.
هشتگ اختصاصی فیلمهای سینمایی
#Shahaboddin_Movies
.
.
.
.
.
.
.
.
✅ صفحه دوستداران سید شهاب الدین حسینی
---------------------------------
#شهاب_حسینی #فیلم #سینما #سکانس #هنر #هنرمند #فتانه_ملک_محمدی #لیلا_زارع #ShahabHosseini #SuperStar

.
حرفهایم به سوی تو که می دوند
معنی شان می ریزد
مانند خجالت،
زمان بوسه!
یا مثل ترس،
وقت گفتن اولین دوستت دارم!

حرف هایم نزدیک تو رنگشان میپرد
مثل دل بعد از دیدار
مثل هوش پس از آغوش
مثل
آخر همین شعر... آمدی...
همه اش پرید!
.
#حامد_نیازی
.
#سکانس_برتر #فیلم #سوپراستار #شهاب #شهاب_حسینی #فتانه_ملک_محمدی #کارگردان #تهمینه_میلانی #شعر #سکانس #عشق #عاشقی #رابطه #غم #نگاه #حرف #نگاهت #زمانی_برای_دوست_داشتن #من #تو #لبخند #چشمهایش #قدم_زدن #شب #دیالوگ #دیالوگ_ماندگار #سینمای_ایران #زمستان #برشی_از_زندگی

رها شدم که بدانم چرا ز تن نرهانم تو را

رها ! رها ! نتوانم

تمام گشته قرارم به عشق هم برسانی مرا

تو را که من نتوانم به مرگ هم برهانم

چرا به من ضربانت رسید دیر رهایم

به حرف گفتن دلدار

دگر نبود سزایم

چو عشق را برهانم

شفا رسد ز دعایم

به درد ها برسانم رها

پس از تو عشق شفایم

به لعنتی که سزاوار گشته ام

دگر نکن تو عذابم

رها بمان برهانم

شعر نیمایی رها از امیر عباس شریف زاده
#شهاب_حسینی
#فتانه_ملک_محمدی
#سوپراستار
#امیر_عباس_شریف_زاده
#نیمایی

💝📝⬇
.

همینجوری در حال انتظار بودیم که یهو یه خانمی اومد و گفت:سلام خوب هستین؟
.
همگی بهش سلام میگیم و من میپرسم:ببخشید شما همسر آقای کریلایی هستین؟
.
مرجان:بله عزیزم
.
من:ببخشید مرجان خانم نشناختمتون مرجان خانم .
باهاش روبوسی میکنم و میشینه روی صندلی بقل کربلایی
.
من:خب اون عزیز دیگه کی میاد؟
.
شهاب زیر لب میگه:میاد دیگه
.
تکیه میدم به صندلی و آهی میکشم و میبینم که توی رستوران یه سن هست برای خواننده و نوازنده ولی میبینم که کسی نیست و خالیه از شهاب میپرسم:شهاب چرا سن اینجا خالیه؟
.
شهاب:بزودی پر میشه!
.
چشمکی میزنه و بازم توی فکر فرو میرم بعد از چند دیقه کل رستوران خالی میشه و مردم میرن و یه سکوت وحشتناکی کل فضای رستوران رو پر میکنه یهو میشنوم که صدای مردی داره پخش میشه که داره گیتار برقی میزنه و آواز میخونه:چه بلاتکلیفم وسط این بحران
تو کجایی بانو تو کجایی الان
من دچار آسمم این هوا آلودس
تو اگه برگردی ماسک اکسیژن هست
این هوا آلودس حتی تو شعر کهن
تو کجایی الان منبع اکسیژن
بی تو هر ویروسی به سرم میچسبه
خبر ترحیمم سر کوجه نصبه
.
یهو میاد بیرون و آهنگش اوج میگیره میبینم که رضا یزدانیه وای خدا خواننده مورد علاقم بعد از شوک جیغی میزنم و رضا در حال خوندن و گیتار برقی زدن میاد سمتم و دراز میکشه روی میز.بهت زده بودم دقیقا هم آهنگی رو میخوند که عاشقش بودم وای خداییااا
.
میرسه به قسمتی از آهنگ که میگه:بی تو جنگ سوم تو جهانم رخ داد
همه ی گلهارو گوله پاسخ داد
وقتی نیستی تو شب من
قلب یادش میره پمپاژ
قلب یادش میره پمپاژ
میشه یه ماشین سنگین ته تاریخ یه گاراژ
.
و خوندنش تموم میشه و همه پا میشن و دست میزنن من پا میشم و میرم سمتش و میگم:رضا تو عالی هستی وای خدایااا حرفی دیگه ای واسه گفتن ندارم
.
رضا:بذار بقیه حرف رو شهاب جان بزنه
.
برمیگردم وشهاب رو با تعجب نگاه میکنم و شهاب بلند میشه و.......

💝📝⬇
.

من با گریه گفتم:نه نمیتونم خجالت میکشم جلوی اون همه آدم بگم چی شده
.
شهاب سعی کرد بغضشو نگهداره و گفت:خجالت؟؟! تو باید خجالت بکشی یا اون کثافت که میخواسته همچین بلایی سرت بیاره معلوم نیست اگه سرتو نمیزدی تو آینه چه بلایی سرت میورد پاشو خواهش میکنم خجالت، آبرو و این چیزارو بذار کنار ما اگه نریم و شکایت نکنیم یعنی داریم هم دست میشیم با فرجام عوضی من اگه به پلیس هیچی نگم بی غیرتی بیش نیستم خواهش میکنم
.
من:باشه فقط صبر کن به بچه ها و مریم خبر بدیم
.
شهاب:نه ولش کن بذار خودمون بریم بگیم زود باش باید به اجرا هم برسیماااا
.
من:اجرا؟؟من با این حالم بیام اجرا نقش کمدی بازی کنم؟ .
شهاب:ما هیچ کسیرو نداریم بذاریم جات در ضمن تو دوست داری برای اولین تجربت یکی دیگه جات بازی کنه؟؟ قراره تو جشنواره تئاتر فجر هم اجرا داشته باشیم باید تلاش خودتو بکنی باید شروعی تازه بکنی نباید همش به این یه چیز فک کنی نذار نگاه و کار های هرزه گونه مرد ها جلوی موفقیتت رو
بگیره قوی باش عاقل باش و مستقل!!
.
من با حرف های شهاب به خودم اومدم خدایی حرف های خیلی خوبی زد اون راست میگه من باید تلاشمو بکنم ولی خودمونیم حرف های اون باعث شد که من بیشتر از قبل ازش خوشم بیاد اون با بقیه واقعا فرق داره!
.
با شهاب به کلانتری رفتیم

💝📝⬇
.

چند روز با سردرد بدبختی و روز هایی که نمایش رو اجرا نتونستیم بکنیم داشتم مرخص میشدم روزی که داشتم مرخص میشدم شهاب و اشکان و بابک و مهشید و کربلایی اومده بودن و مریم نیومده بود چون از بیمارستان با مریم تماس گرفتن که باید حتما باید میرفت سر کارش بچه ها منو به خونه شهاب بردن چون که خونه خودمون کسی نبود و نمیتونستم تنها بمونم و اگه کسی از بچه ها هم میومدن خونمون متاسفانه همسایه ها حرف در میوردن مهشید هم باید به دوستش سر میزد کمکم کردن که روی تخت بخوابم و همه بچه ها ازم خداحافظی کردن و رفتن شهاب داشت میرفت که همراهی شون کنه تا دم در مچشو گرفتم و گفتم:تو نرو!
.
شهاب بغل روی تخت بغل من نشست و گفت:باشه نمیرم .
با گفتن این جملش دلم آروم گرفت و خوابم برد بعد از چند ساعت که هنوز دستم مچ شهابو گرفته بود دیدم اونم نشسته خوابش برده و نگاهی به لباسم انداختم و دیدم که یکی از لباسای شهاب تنمه چون لباس نداشتم و مریم هم گرفتار بود نمیتونست بیاره شهاب لباس خودشو تنم کرده بود همون لباسی که خیلی دوسش داشتم مشکی رنگ بود و روش با رنگ سفید نوشته بود:
.
گفتا غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتا که ماه من شو گفتا اگر بر آید
.
همین طوری که داشتم به قول مریم عاشقانه نگاهش میکردم یهو چشاشو باز کرد و دید که دستش تو دستمه گفت:خوب خوابیدی؟
.
من:ممنون ، ببخشید که تورو هم اذیت کردم
.
شهاب:این چه حرفیه! دوستی واسه همین روزاست دیگه! راستی اگه حالت خوبه میشه واسم تعریف کنی که چه اتفاقی افتاد؟؟
.
من دستشو ول کردم و گفتم:توی تئاتر بودم خیلی خلوت بود یهو یه صدایی اومد فک کردم صدای باده رفتم تو اتاق گریم یهو فرجام عین وحشی ها درو شکوند و اومد تو هولم داد و پرت شدم رو زمین فهمیدم قصدش چیه بلند شدم و سرمو محکم زدم به آینه و بیهوش شدم فک کنم اون عوضی هم در رفت همین!
.
شهاب بغض کرد و بلند شد و گفت:اون آشغال؟؟ اذیتت که نکرد؟
.
منم بغض کردم و بلند شدم گفتم:نه حالا چیکار کنیم شهاب؟؟
.
شهاب:باید ازش شکایت کنیم پاشو لباس بپوش بریم کلانتری

💝📝⬇
.

اشکان:من و مریم خانم که پیتزا پپرونی مگه نه؟؟
.
مریم:آره من پیتزا پپرونی خیلی دوست دارم
.
بابک:منم پیتزا مخلوط
.
من:با اجازتون من لازانیا میخورم
.
شهاب:آقا یه پیتزا مخلوط دو تا پیتزا پپرونی دو تا هم لازانیا لطفا
.
گارسون:چشم الان
.
اشکان:بله هر کاری شهرزاد بکنه تو هم همون کار و میکنی خیلی خوبه .
شهاب با حالت شوخی گفت:خفه بابا
.
بعد از این که سفارش میدیم شروع میکنیم به گپ زدن
.
شهاب:ولی خدایی اجرای خوبی بوداااا
.
شهرزاد:آره موافقم
.
اشکان:آره خدایی خیلی خنده دار و باحال بود ما که پوکیدیم از خنده
شامو میارن میذارن جلومون که یهو شهاب میگه:حمله حمله به خورش قیمه
با این حرفش انقدر بلند خندیدم که همه مارو نگاه میکردن یهو بچه ها افتادن به خنده و دیگه بند نمیومد جلوی خندمو نمیتونستم بگیرم یهو به شهاب گفتم:خدا نکشتت شهاب
شهاب چشش گرد شد و خندید حالا خودم فهمیدم چه حرف مزخرفی زدم از اون ورم مریم و اشکان و بابک جلوی خندشونو نمیتونن بگیرن
خندشون تموم میشه بلافاصله از بابک میپرسم:چرا خانمتون رو بعد از اجرا ندیدم
بابک:بعد از این که تغظیم کردیم و اینا سریع آماده شد رفت آخه یهو خبر رسید که یکی از دوستاش مریض شده رفت بیچاره حتی گریمشم پاک نکرده بود
من:آخی متاسفم ایشالاه که دوستشون خوب شن جاشون خالیه
بابک:لطف دارید قربان شما
.
خلاصه شامو خوردیم کلی گپ زدیم اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود بعد هر کدوم به خونه هامون رفتیم و فردای اون روز که بازم اجرا داشتیم من از همه زود تر رفته بودم خودمم نمیدونم چرا این کارو کردم خلاصه همینجوری داشتم واسه خودم تنهایی پرسه میزدم توی تئاتر که یه دفعه یه صدایی شنیدم گفتم:کسی اونجاس؟؟ شهاب؟؟اشکان؟ آقای کربلایی؟؟
.
کسی جواب نداد منم چون اون روز باد شدیدی میوزید گفتم شاید صدای باد باشه و خیالاتی شدم به اتاق گریم رفتم در رو بستم ناگهان فرجام در رو شکست و تو اومد جیغ میزدم کمک میخواستم منو هول داد و روی زمین افتادم فهمیدم قصدش چیه و طاقت نیاوردم سرمو محکم زدم توی آینه اتاق گریم و از حال رفتم و فرجام هم متواری شد حال عجیبی داشتم همینطور بی هوش افتاده بودم که بعد به هوش اومدم دیدم توی بیمارستان هستم همه بچه ها بالا سر من و مریم هم داره گریه میکنه چشامو باز کردم سرم درد عجیبی داشتم
.
شهاب:شهرزاد چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری هستی؟ من رسیدم آینه شکسته بود در تئاتر باز و تو سرت خونی و مالی بود
.
چشامو باز تر کردم و گفتم:نمیدونم نمیدونم

💝📝⬇
.

بعد از اجرای نمایش و همه سختی ها و خستگی هایی که داشتیم گریممونو پاک میکردیم و لباسامونو میپوشیدیم که شهاب بلند گفت:بچه ها امشب همه مهمون من رستوران هستین منظورم بابک، مریم خانم، اشکان، شهرزاد خانم و آقای کربلایی هست.مهشید خانم هم که رفت...
.
کربلایی:ببخشید من امشب خانمم مریض احوال نمیتونم بیام .
شهاب:باشه پس من و اشکان، بابک، مریم خانم و شهرزاد میریم
یهو انگار آب سردی ریختن روی من آخه شهاب هیچ وقت منو به شهرزاد صدا نکرده بود! عین خلا ذوق کرده بودم. بعد از این که کارامونو کردیم همه راه افتادیم بابک و مریم و اشکان تو ماشین اشکان بودن من و شهاب تو ماشین شهاب بودیم وقتی تو راه بودیم ماشین هامون نزدیک هم شد و اشکان داد زد گفت:خوشمیگذره؟؟! خوب خلوت کردیناا
.
شهاب و من که خجالت کشیدیم شهاب بلند داد زد گفت:به شما بیشتر خوشمیگذره
.
بالاخره میرسیم پیاده میشیم و میبینم که اسم رستوران شهرزاد هست همه میزنن زیر خنده اشکان به شهاب میگه:به خاطر دل شهرزاد خانم اومدیم اینجا؟
شهاب جلوی خندشو نگه میداره و میگه:خفه قاتی داریااا بچه
با این حرف شهاب همه میزنیم زیر خنده خودشم کلی میخنده بعد اشکان جلوی خندشو میگیره و میگه:خوبه شهاب بلده چطوری مخ دخترارو بزنه
همه میخندن من و شهاب هم سرمونو میندازیم پایین و از خنده میپوکیم بعد از چند دیقه خندیدن وارد رستوران میشیم میریم سمت یه میزی که 5 تا صندلی داره
من:من اینجا بقل مریم میشینم .
اشکان:نه دیگه شما اشتباه حساب کردی من پیش مریم میشینم و شما پیش شهاب .
بابک:منم میشینم اینجا تکی راحت تمام
.
اشکان:بله دیگه
.
شهرزاد:ببخشید اخه من اینجا راحت ترم
.
اشکان:شما اگه پیش مریم بشینین شهاب ناراحته پس بفرمایید پیشش
.
من و شهاب خجالت میکشیم و مریم میخنده من رو به مریم:زهرمار مگه خنده داره .
با گفتن این جمله من هممون با هم خندمون میگیره و در همین حین گارسون میاد و میگه:سلام خوش آمدین چی میل دارین؟
.
شهاب:چی میخورید بچه ها؟

💝📝⬇
.

روز ها میگذره و تمرین میکنیم بالاخره روز اجرا میرسه وای خدا فکرشو بکن امشب ما اجرا داریم!!! جلوی کلی آدم توی این تیاتر مهم و بزرگ!!! خیلی ذوق دارم باید حواسمو جمع کنم نخندم اخه نقش خیلی خنده داری دارم وای خدااا قلبم داره میاد تو حلقم فقط 1 ساعت مونده به اجرا همینجوری دارم فک میکنم که گیریمور صدام میکنه
گریمو:شهرزاد جون بیا باید گریم شی .
من:باشه الان میام
.
روی صندلی میشینم و گریم میشم و شهاب و بابک و مهشید هم همینطور اول از همه باید من وارد شم
.
من:بچه ها من برم دیگه 5 دیقه دیگه همه وارد میشن
.
شهاب:اجرای خوبی داشته باشی
.
من: تو همینطور!
.
صدای یه خانمی میاد که میگه:لطفا تلفن همراهتون حین اجرا خاموش کنید
این حرفش استرسمو بیشتر میکنه صحنه تیاترو میبینیم خیلی تاریکه کربلایی بهم گفته بود که وقتی نور اومد وارد شو و بالاخره نور اومد وارد شدم با گریم و لباس و عینک و این چیزا بعد پشت میز میشینم یه نگاه کوتاهی به تماشاچیا میندازم میبینم که کلی آدم نشسته سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و بالاخره شهاب وارد میشه و دیالوگامونو میگیم
شهاب:سلام خانم مهرزاد امروز برناممون چیه؟
من:سلام آقای دکتر امروز کاسبی بده مشتری نداریم
یهوهمه میخندن سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و تمرکز کنم
شهاب:خانم مشتری چیه کاسبی چیه مگه اینجا بقالیه؟
با این جمله شهاب همه میخندن و بعضی ها نمیتونن جلوی خندشونو بگیرن خیلی از این بابت خوشحال شدم خندوندن آدما بهم آرامش میده
و بالاخره اجرامون تموم شد همه هم خندیدن رفتیم پشت صحنه و به همراه کربلایی اومدیم تعظیم کردیمو بعضی ها گل دادن بهمون دیدم که مریم و اشکان سوت میزنن و دست میزنن دیدمشون و لبخندی که دندونام معلوم بود زدم همینجوری که داشتم میخندیدم بین تشویق تماشیاچیا یهو فرجامو دیدم که یه گوشه نشسته و یه نگاهای عجیبی به من میکنه با این که داشتم اذیت میشدم خودمو زدم به کوچه علی چپ و بالاخره رفتیم توی اتاق گریم

💝📝⬇
.

مریم به طرف اتاقش رفت و طبق معمول خوابید و من دیالوگ هارو میخوندم و تمرین میکردم و تلاش میکردم که نقشو پیدا کنم ساعت ها گذشت و من داشتم تمرین میکردم که صدای خنده مریم از پشت در میومد سریع رفتم درو باز کردم اون بلافاصله گفت:آه ای شهاب عشق من بیا منو بگیر!!
.
من:بسه مسخره خفت میکنماااا
.
مریم:جرات داری بکن (خنده)
.
من:اااا اینطوریه باشه وایسا ببینم
.
مریم میدوید و منم دنبالش آخرش پاش گیر کرد به فرش خورد زمین و من هم افتادم روش و کلی خندیدیم خیلی شب خوبی بود فردا صبح شد و داشتم آماده میشدم که برم تمرین تئاتر راستشو بخواین بیشتر ذوق داشتم واسه دیدن شهاب نه واسه کار! بالاخره آماده شدیمو رفتیم و رسیدم اونجا سلام و علیک این چیزا و دیدم که بابک هم اومده بود رفتم سمتش و گفتم:سلام خوب هستین؟؟ آقای حسینی شما چرا روز تست گریم تشریف نداشتید؟؟
.
بابک:واسه من یه مشکلی اومده بود نتونستم بیام
.
من:آها
دیدم یه سمت دیگه یه خانمی وایساده رفتم سمتشو گفتم:سلام ببخشید شما بازیگرید؟
مهشید: سلام من مهشید حسینی هستم همسر بابک و بازیگر هستم و نقش زن رییس ساختمونو دارم
من:منم شهرزاد هستم شهرزاد فراهانی بازیگر نقش منشی
مهشید:خوشبختم
من:منم همینطور
.
کربلایی اومد و گفت:بیاین شروع کنید بچه ها اول داستان منشی ورود میکنه و میاد میشینه پشت میزشو مرتب میکنه
اومدم وارد شدم مثلا همون کارای منشیرو انجام دادم
کربلایی:خب بعد دکتر میاد
شهاب اومد بالا سر من که پشت میز نشسته بودم و دیالوگاشو گفت البته از روی کاغذ نگاه میکردیم .
توی دلم داشتم دعا میکردم که همکارای خوبی واسه هم باشیم بدون اینکه هیچ مشکلی پیش بیاد. نشستیم با شهاب و بابک و کربلایی و مهشید تمرین کردیم و یه روز عالی بود.کلی هم خندیدیم به منشی خنگی که نقششو داشتم خنده همه بهم انرژی میداد ولی خنده شهاب بهم زندگی

💝📝⬇
.

کربلایی:سلام خوش اومدین
.
من:ممنون
.
پسرش فرجام:سلام خوبی؟
.
دستشو جلوی من دراز کرد ولی من دستمو طرفش نبردم و بعد چند ثانیه انداخت. به آقای کربلایی گفتم:خب باید چی کار کنیم همش که نمیشه اینجا وایسیم حرف بزنیم!
.
کربلایی: بله بله بفرمایید گریمور منتظر شما و شهاب هست، شهاب با خانم فراهانی پیش گریمور برید
.
شهاب:بفرمایید خانم فراهانی
.
بازم متوجه نگاه های احمقانه فرجام شدم ولی خودمو زدم به اون راه و با شهاب پیش گریمور رفتیم.گریمور 1 ساعت رو صورتم کار کرد اخرش دیدم یه عینک ته استکانی بند دار روی چشممه قیافمو شبیه خنگا میکرد و نقشمم آدم خنگی بود از قیافه خودم خندم گرفته بود. بعد از این که کارمون تموم شد بیرون رفتم و دیدم مریم داره با اشکان حرف میزنه رفتم سمتشونو گفتم:سلام مزاحم شدم؟؟!
.
اشکان:نخیر شما کارتون با شهاب خیلی طول کشید حوصله ما سر رفت مشغول اختلات شدیم
.
من واقعا از پروویی اشکان مونده بودم چی بگم ولی پسر خوبی بود.
.
من:من با آقای سعادت رفتیم پیش گریمور
.
اشکان:اوکی گرفتم
.
من:مریم بریم؟؟
.
مریم:کارت تموم شد؟
.
من:آره باید بریم خونه باید روی نقشم کار کنم
.
مریم جوری که انگار نمیتونه از اشکان دل بکنه میگه:باشه بریم خداحافظ اشکان
.
اشکان:خداحافظ
.
از اشکان خداحافظی کردیم و وقتی داشتیم میرفتیم دیدم شهاب و فرجام و آقای کربلایی کنار هم وایسادن رفتم پیششون و گفتم:خداحافظ ما داریم میریم
شهاب:خداحافظ
کربلایی:خدانگهدارتون
فرجام:خداحافظ شهرزاد
با این حرفش وقتی که داشتم میرفتم سرمو برگردوندم و چپ چپ نگاهش کردم و احساس کردم شهاب از این حرکتم خوشش اومد .
بالاخره خداحافظی کردیمو راه افتادیم به طرف خونه توی راه داشتم به این فکر میکردم چرا اون یکی همکارم که اسمش بابک حسینی و همسرش مهشید حسینی نیومده بودن همینجوری داشتم فکر میکردم که رسیدیم پیاده شدیم و به داخل ساختمونمون رفتیم

💝📝⬇
.

کربلایی:بله میخواستم بگم که امروز برای تست گریم باید بیاید .
من:باشه چشم قرارمون تئاتر شهر دیگه نه؟
.
کربلایی:بله تا 2 ساعت دیگه اینجا باشید خدانگهدار
.
من:باشه خداحافظ
.
خیلی ذوق داشتم من باید نقش یه منشی دکتر رو بازی میکردم و دکتر هم نقششو شهاب داشت و بابک هم نقش رییس و مهشید نقش همسر رییس اون ساختمونی که دکتر و منشی اونجا کار میکردن هست البته نقش های خیلی کوچیکم داریم که چند دقیقه بازی میکنن ولی آدم های اصلی ما چهار نفر هستیم اسم نمایش هم (آقای دکتر) هست نمایش یکم برگرفته شده از یه سریال کمدی تلویزیونی بود که اسمش ساختمان پزشکان هست البته با کلی تغییرات واسم عجیبه که همسر بابک روز قرار داد نبود خب شایدم با اون قبل از ما قرار داد بسته بودن بگذریم... با ذوق تا اتاق مریم دویدم و خودمو انداختم رو تختش و اون با حالتی پریشون بلند شد و گفت:چی شده؟؟؟!! زلزله اومده؟؟؟
.
من:نه بابا دیوانه قراره امروز برم واسه تست گریم تو هم با من بیا!!!
.
مریم:کی باید بری؟
.
من:2 ساعت دیگه باید اونجا باشیم
.
مریم:زود باش حاظر شیم خب
.
من و مریم هل هلی حاظر شدیم تاکسی گرفتیم و رفتیم و نیم ساعت هم دیر کردیم وقتی رسیدیم داخل تئاتر شدیم و اولین کسیرو که دیدم شهاب بود و بهش گفتم:سلام شهاب!
.
اون نگاهی تمسخر آمیز کرد و گفت:چی؟؟
.
من:منظورم اینه که سلام آقای سعادت
.
شهاب: آها سلام ایشونو معرفی نمیکنین؟
.
تا خواستم معرفی کنم مریم بلافاصله گفت:من مریم هستم دوست شهرزاد از دیدنتون بسیار خوشحالم
.
شهاب خیلی سنگین برخورد کرد و گفت:خوشبختم
.
سه نفری به طرف بقیه عوامل رفتیم و آقای کربلایی و پسرشون هم وایساده بودن. راستشو بخوای از نگاهای پسرش خوشم نمیومد و دچار استرس میشدم من پسرشونو قبلا عکسشو دیده بودم و میشناختمش. رفتم جلو و گفتم:سلام خوب هستین؟

💝📝⬇
.

فردای اون روز وقتی که از اتاقم بیرون میام و میرم دست و صورتمو میشورم و مسواک میزنم و میخوام که برگردم توی اتاقم و کتاب بخونم مریم بلافاصله میاد و به من میگه: کلک دیشب پیچوندی نگفتی که چی شداااا بگو بینم یالا زود باش
.
من:چی قرار بود بشه رفتم دفترش قرار داد بستم عزیزم
.
مریم:بازیگراش کیا هستن؟؟؟
.
من:من هستم و بابک حسینی از بچه های تئاتر که تو نمیشناسی و شهاب سعادت
.
مریم با نیش باز میگه:چی؟؟؟؟؟
.
من:همین که شنیدی چیز عجیبی گفتم؟؟
.
مریم:ببخشیداا تو همیشه عاشق شهاب جون بودی همه عکساش به دیوار اتاقت بود همه فیلماشو دیدی بعد قراره باهاش کار کنی اونم با کسی که عاشقشی تو جای من بودی تعجب نمیکردی آیا؟؟؟
.
من:منظورت از شهاب جون آقای سعادت هستش؟؟
.
مریم:آخی عزیزم نمیخواد ادای خجالتی ها رو دربیاری خودت قبلا شهاب صداش میکردی
.
من:خودت داری میگی قبلا اون موضوع دیگه واسم تموم شده مریم خانم فهمیدی؟؟؟
.
با عصبانیت به داخل اتاقم میرم و کتاب میخونم ولی خوابم میبره با این که تازه از خواب بلند شده بودم!
.
چند ساعتی میگذرده و همچنان در خواب هستم ناگهان زنگ تلفنم به صدا در میاد با چشمای خواب آلود گوشی رو برمیدارم و میگم:الو بفرمایید
.
آن شخص:کربلایی هستم
.
من:اها سلام ببخشید نشناختم خوب هستین؟
.
کربلایی:ممنون خواب بودین؟؟
.
من:نه بابا خواب چیه .
کربلایی:نه اصلا دروغ گویی خوبی نیستین
.
من:ببخشید امری داشتین؟

💝📝⬇
.

من نگاهی به شهاب میکنم و میگم: بله
.
شهاب:بله البته بدون نگاه
بابک جلوی خندشو نگه میداره و میگه:بله شروع کنیم
.
اشکان:ما هم نظر بدیم واس کی؟
.
من باز هم از این حرکت احمقانم خجالت میکشم به نظرم شهاب مردی خجالتی و خویش تن داری به نظر میرسه این موضوع هم منو خوشحال میکنه هم منو از آینده میترسونه تنظیم قرار داد انجام میدیم و زمان رفتن شهاب به سمت ماشینش میره عینک آفتابیش رو میزنه و برای من دست تکون میده و سوار میشه میره. من که انقدر خجالت کشیده بودم که یه دست آرومی تکون دادم و دیدم که بابک و اشکان با هم میرن بهشون گفتم:خداحافظ
اشکان و بابک همزمان گفتن:میبینمت
بعد از چند دقیقه پیاده رفتم توی پارکی ساعت ها نشستم و فکر کردم و شب یه تاکسی گرفتم و راه افتادم به سمت خونه بالاخره رسیدم و با خستگی پله هارو بالا رفتم و وقتی رسیدم یاد این افتادم که این ساختمان آسانسور داره! درو باز کردم و داخل شدم و بر خلاف میلم مریم با چهره ای متعجب به من نگاه میکرد
من:شب بخیر
و به اتاقم میرم
.
مریم همون طور با حالت متعجب به من نگاه میکرد و شونه بالا میندازه و به اتاقش میره

💝📝⬇
.

پرسیدم: میشه بپرسم هم بازیم کی هستن؟
.
کربلایی: شهاب سعادت و بابک حسینی و همسرشون مهشید حسینی
.
من همون طور که داشتم چای میخوردم توی گلوم پرید و چند بار سرفه کردم و گفتم:واقعا آقای سعادت حظور دارن؟
.
کربلایی: حرف عجیبی بود؟؟ نکنه شما مشکلی با ایشون دارین؟
.
من:نه این چه حرفیه فقط شوکه شدم معذرت میخوام
.
در حال گپ زدن بودیم که یهو یه کی در زد
.
کربلایی:بفرمایید
.
ناگهان شهاب و مدیر برنامش و بابک حسینی که قرار بود همکارمون باشه داخل میشن با داخل شدن شهاب و روبه رو شدن باهش قلبم هوری ریخت ولی خودمو جمع و جور کردم
.
همه سلام احوال پرسی میکنن و من هم خیلی مودبانه سلام گفتم
.
شهاب:سلام ببخشید دیر کردیم ترافیک بود (شهاب مکثی میکنه و به من نگاه میکنه و میگه): خانم جوان خودتونو معرفی نمیکنید؟
.
شهرزاد:چرا ببخشید من شهرزاد فراهانی هستم همکار شما
مدیر برنامش میاد که اشکان بود اسمش میاد جلو و میگه:سلام من اشکان سیدی هستم مدیر برنامه شهاب جان
من:سلام خیلی خوشبختم
اشکان:منم همینطور
بابک حسینی هم میاد جلو و میگه:سلام من بابک حسینی از بچه های تیاتر هستم خوشحالم از دیدنتون و امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم
لبخندی میزنم و میگم:همچنین
.
کربلایی:ما مردیم و زنده شدیم تا شما بیاین بفرمایید بشینید
همگی مینشینیم و اشکان در گوش شهاب میگه:به به با عجب جیگری قراره کار کنی!! من که حرفشو شنیدم سعی کردم خودمو بزنم به کوچه علی چپ و شهاب بهم نگاه میکرد و فکر کنم فهمیده بود که حرفاشونو شنیدم و سر تاسفی واسه اشکان تکون داد. از اون ور بابک نمیتونه خندشو کنترل کنه شهاب که نمیدونه این وسط چه کنه الکی دنبال موبایلش که مثلا داخل برگه هاش گم شده بود میگشت سرشو داخل کیفش میکنه
اشکان بهش میگه:دنبال چی میگردی؟
شهاب:دنبال موبایلم
اشکان:موبایلت رو میزه که
با گفتن این حرفش من و بابک اشکان میزنیم زیر خنده شهاب هم که از خجالت خیس عرق شده بود سرشو میندازه پایین و دستشو میذاره رو چونش من از این فرصت استفاده میکنم و تیپشو را نگاه میکنم میبینم که اون بلوزی مشکی رنگ که با رنگ سفید روی اون نوشته:گفتا غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتا که ماه من شو گفتا اگر برآید و شلوار لی پوشیده بود شهاب که متوجه نگاه من میشه و خجالت میکشه و میگه:فک کنم این اتاق انقدر زیبا باشه که شما جذب این اتاق شید نه من!!!
.
من خجالت میکشم و آروم میگم:ببخشید
حالا این وسط بابک و اشکان خندشونو نمیتونن کنترل کنن و کربلایی سرشو ازبرگه هاش میاره بیرون
.
کربلایی:خب تنظیم قرار داد رو شروع کنیم؟؟ موافقید؟؟

Most Popular Instagram Hashtags