[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فاطمه_نعمتی

2048 posts

TOP POSTS

این همــــه دکتر و دکتر بازی!
دکتر مغز ...
دکتر قلب ...
دکتر اعصاب ...
دکتر روان هم داریم،
دکتر "احساسات" نداریم!
ما "احساساتِ" مان خدشه دار شده،
که می زند به مغزِ استخوانِ مان،
اعصاب و روانِ مان را به هم می ریزد!
"داروهای اعصاب" فقط سِرِّ مان می کنند،
خواب می کنند ما را تا بخوابیم،
خوابش را ببینیم ، حالمان بدتر شود!
صبح بفهمیم خوابش را ندیده ایم
بی اعصاب تر شویم!
دکتر احساسات اگر می داشتیم،
برای برخی یک قالیچه وسط پارک
یک سبد میوه ، یک مشت تخمه
و "دو استکان چای" تجویز می کرد!
برای دیگری ،توی کافه ،
"میز دونفره" رزو می کرد،
با دو فنجان قهوه ی ترک اصل!
یک "بلیط رفت و برگشت" ،
برای کسی که عزیزِ رفته اش،
چند کیلومتر آن طرف تر ،
بال بال می زند از "دلتنگی"
و فکر می کنیم دارد زندگی اش را می کند!
برای برخی آغوش و بوسه تجویز می کرد،
"موسیقی درمانی" شنیده اید که !؟
اینکه گوشِ راستت را بچسبانی ، سمتِ چپِ سینه اش،
کدام موسیقی آرام بخش تر است از تپش های ضربان قلبش که برای تو تندتر می تپد!؟
چقدر آدم ها کنار هم زندگی می کنند و از تاریخِ آخرین آغوشِ شان مدت ها گذشته و فاسد شده اند!
اگر چه مثل بعضی "دارو" ها که "نایاب" اَند،
آدم های کمی را می شود در آغوش کشید و بوسید،
امــــا عجیب درمان "بیماری های خاص" اند!

#فاطمه_نعمتی
....خاااص...
....شبت بخیر...
....شبتون بخیر....

من و تو آیینه های روبروی هم بوده ایم
و اینک نوزده سالگی ام را تمام قد روبرویم ایستاده ای!
تو سال به سال در آینه تکثیر می شوی تا خودت را به چهل ساله ای برسانی که بحران چهل سالگی اش را دوست ندارد که از چهل ساله ها به دنیای شاد کودکانه گریزان است!
آینه در آینه، تو همانی شدی که من، خود بوده ام و نه منطبق با درس های اخلاقی که در قالبِ "قصه های خوب برای بچه های خوب" ، آخرِ شب ها به خوردت می دادم،
مرا ببخش اگر زیادی درِ گوشَت لالایی خواندم، ببخش اگر تکه پازل های شخصیت تو را آن طور که دلم خواست چیدم!
اگر چتری هایت را زیادی کوتاه کردم و فکر کردم دنیا را بهتر می بینی، ببخش اگر موهای رهایت را پشت گوش انداختم و به بهانه ی بافتن مو، آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به خیال خودم تو را از ریسمان های سیاه و سفید بترسانم!
ببخش اگر خیاط خوبی نبوده ام و لباسِ گَلِ گشاد دنیا را به تنت تنگ دوخته ام، راحتی و آسایش را از تو گرفتم!
ببخشای اگر مادر خوبی نبودم تا چرخ دنیای نامراد را به کامت بچرخانم، اگر لباس های گُل گُلیِ کار شده یِ پر زرق و برق دنیا هم به تنت زار زد!
جرم اینکه هنوز کامل نشده بودم و آغوش مادری به رویت گشودم، اینکه الگوی ناقصی از آب درآمده بودم، اگر گاهی خوب نبوده ام و تو یاد گرفتی که گاهی می شود خوب نبود،
اگر خام و ناپخته بودم ، جوش آوردم یا آنجا که باید بالا و پایین می شدم خاموش شدم، همه و همه را ببخشای!
حلال کن مادرت را اگر تو را با نوزده ساله ی بیست سال پیش به یک چالش نابرابر کشانیدم!
دختر شهریوری من، کاش چله ی برف و سرمای زمستان به دنیا می آمدی، کمی آرام و صبور می شدی خودآزاری نمی کردی!
کاش چله ی تابستان می آمدی کمی پر شر و شور می شدی و باورهای چهل سالگی پوسیده ام را از هم می دریدی اما دختر پاییز نبودی،
حرف ها و بغض هایت را نمی بلعیدی!
همیشه گفته ام شهریوری ها خلق و خوی پاییزی دارند، دختر پاییزی من می ترسم بعد این خزان و خواب های غفلت زمستانه ی عمیق اجباری نوزده سالگی، حال و هوای جوانه زدن در بهارهای عمرت را نداشته باشی ، دلم نمی خواهد روزی دختر نوزده ساله ات روبروی مادر چهل ساله ای بایستد که نوزده سالگی اش را دوست نداشته باشد،
دختر شهریوری من ،شاد باش و به دنیا خرده مگیر، گیره به موهایت سنجاق کن،پیراهن های گل گلی قواره ی تنت را بپوش، به خودت عطر بزن، آهنگ های مورد علاقه ات را گوش کن ، با خدایت حرف بزن، کتاب بخوان، برای خودت دمنوش های گیاهی معطر داغ بریز و دوست داشته باش اما هرگز منتظر نباش دوست داشته شوی !

#فاطمه_نعمتی

#life #filband
آدم‌های اول صبح را دوست دارم!
همان‌ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ و تازه‌یِ تویِ دست‌شان ، با خستگیِ دل‌چسبِ بعدِ ورزشِ صبحگاهی، به خانه بر می‌گردند!
دو نفره‌هایی که با چشم‌هایِ پف کرده ، از بی‌خوابی‌هایِ دیشب‌شان می‌گویند،
آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها درباره ی آینده حرف می زنند،
دونفر را دیدم که با لذت، بستنی شکلاتیِ برجی، لیس می زدند ، آنقدر که حالشان خوب بود
و از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت
تنهای تنها بود و به طرز شعف انگیز و زیبایی
لب و چشم هایش با هم می خندید
به گمانم اول صبح، از "او" که باید
صبح بخیرش را شنیده بود!

#فاطمه_نعمتی : )

آدم های اول صبح را دوست دارم!
همان ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ
و تازه یِ تویِ دستِ شان ، با خستگیِ دلچسبِ
بعدِ ورزشِ صبحگاهی ،به خانه بر می گردند!
دو نفره هایی که با چشم هایِ پف کرده
از بی خوابی هایِ دیشب شان می گویند
آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها درباره ی آینده حرف می زنند
دونفر را دیدم که با لذت، بستنی شکلاتیِ برجی، لیس می زدند
آنقدر که حالشان خوب بود
و از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت
تنهای تنها بود
و به طرز شعف انگیز و زیبایی
لب و چشم هایش با هم می خندید

به گمانم اول صبح، از "او" که باید
صبح بخیرش را شنیده بود!

#فاطمه_نعمتی

سلام صبح بخير

:
عشق که نباید از دست ها شروع شود
نمی شود که از راه نرسیده
دستهای کسی را گرفت
یعنی که فلانی جان دوستت دارم!
دوستت دارم های دستی،
آنقدر دم دستی اند که تلگرامی کپی و فوروارد می شوند!
زنجیر وار دست به دست می شوند و صاحب ندارند!
از آدمی به آدم دیگر قابل انتقال اند!
می شوند گیفت های بوسه و آغوش که گرم نیستند!
می شوند استیکر آی لاو یو و قلبی که دیگران طراحی کرده اند !
می شود اَد تو استیکر بزنی و بشود مال خودت و بفرستی برای این و آن یعنی من هم دوستت دارم!
تازه بعدش می شود دیگر دوستشان نداشت
و دوست دارم ها را ادیت و دلیت کرد!
دوستت دارمی که از دست ها شروع شده باشد زود هم از دست می رود!
بیایید قبول کنیم
باید ابتدا به اندازه ی کافی کنار کسی بود!
باید خوب و بدهای یکی را خوب دید!
بعد که دیدیم از او سیر نمی شویم
بعد که دیدیم برای او داریم پیر می شویم
یک روز دل به دریا بزنیم و بگوییم
فلانی ما خیلی دوستت داریم!
فلانی ما بدون تو نمی توانیم!
بیایید قبول کنیم
به رسم قدیم
عشق باید از چشم ها شروع شود
بعد دست ها خودشان بلدند طوری دوستت داشته باشند
که دم دستی نباشد
که دست به دست نشود
که فرق کند یکی و دوست داشتنش برایت با بقیه!
که دوستت دارم را نتوانی از چشم ها پاک کنی!
که آدم کور شود از دوری
مثل یعقوب
مثل زلیخا
مثل من...
.
#فاطمه_نعمتی
#کانال_تلگرام_لینک_تو_بیو

می شود شما که چشم تان را باز کرده اید فضای_مجازی به خودتان دیده اید به من بگویید،
برای آدم هایِ تویِ گوشی به جز چت و چند تا استیکر که هی به روزرسانی می شوند، چه کار می شود کرد؟
وقتی ناراحتند، عصبانی اند، دلخورند، کلافه اند،حوصله ی چت که ندارند،
چگونه می شود آرامشان کرد؟
می شود سرشان را به سینه چسبانید و اجازه داد یک دل سیر گریه کنند؟
می شود شانه را در اختیارشان گذاشت و اجازه داد دست هایشان را قلاب کنند دور بازوها، چشم هایشان را ببندند و ساعت ها به شما تکیه کنند تا کمی آرام بگیرند؟
می شود سرشان را بگذاری روی پاها، دست ببری توی موهایِ شان برایشان با صدای آرام ، از آن حرف ها بزنی که دلگرم و آرامِ شان می کند؟
می شود شب ها کنارشان بیدار بمانی
تا زل نزنند به سقف و تا سپیده ی صبح خاطرات را اشک نکنند؟
می شود برایشان معجون های آرام بخش درست کنی و قاشق قاشق قربان صدقه به خوردشان بدهی؟
نه نمی شود ،
اوج همدردی با آدم هایِ خسته از زندگیِ تویِ گوشی
چک کردن پست هایشان است تا پی به احوال درونِ شان ببری!
زل زدن به پروفایلِ شان است تا ببینی کِی حالشان رو براه شده ،
کی توی عکس شان لبخند می زنند تا باز هم سلامی بکنی
و لعنت بفرستی
به این "تکنولوژیِ ارتباطِ از راه دورِ " لعنتی
#فاطمه_نعمتی

توی این مدتی که با هم بودیم
خیلی عوض شده بود
خودم عوضش کرده بودم
تمام ریزه کاری های زنانه را
در گوشش خوانده بودم
برای این که
برای دختر مورد علاقه اش
غرورش را کنار بگذارد
کلی زمان صرف کرده بودم
یادش داده بودم
وقتی از طرف دختر مورد علاقه اش
طرد می شود
دلسرد نشود
نرود
بماند و ناز بکشد
دل به دست بیاورد
خودم گفتم دخترها
عادت به ناز کردن دارند
خودم گفتم دخترها
تشنه ی ناز خریدن هستند
وقتی داشت می رفت
تمام این ها را هم داشت با خود می برد
دلم می خواست قبل رفتن
همه ی آن رازها را بگذارد و برود
دلم نمی خواست
تمام آن ریزه کاری ها را
برای آدم بعد از من بلد باشد
دلم می خواست
پنهانی
غرورش را سر جایش بگذارم
فکر کردم می توانم
همیشه
برای خودم نگهش دارم
و یادش ندادم دخترها
به آدم بعد خودشان
سخت حسودند!

#فاطمه_نعمتی

.
خواندیم آخرین شفای اندوه آدمی "شعر" است
اما شعر فقط اندوه آدمی را به زیور آرایه و تشبیه
و وزن و قافیه و ریتم آراست

با اندوه آدمی هم ساز شد اما شفا نبود!
همچنان که "موسیقی" نبود!

با شعر و موسیقی
فقط راحت ناله کردیم
و راحت تر اشک شدیم

فکر کردم شاید شفای اندوه آدمی"دیدار" باشد
اما فاصله ی بین دو دیدار
اندوه آدمی سر به فلک می کشید

خواستم بگویم آخرین شفای اندوه آدمی"وصال" است
اما دیدم به وصال رسیده هایی که جا زدند
که یادشان رفت اندوهی داشتند از فراق
که بیقرار بودند برای با هم بودن
چه عشق ها که با وصال
"حسرت" نمکِ رویِ زخمِ اندوهِ آدمی شد

خواستم بگویم آخرین شفای اندوه آدمی"مرگ" است
با خود اندیشیدم
برای همیشه "از هم بریدن" کجا شفاست؟

دیدم دنیای دار مکافات
و دنیای حساب و کتاب
دنیای بی اندوه نخواهد بود!

وقتی یک عمررررر قرار است
یکی حساب "نبود" دیگری را با خودش تسویه کند
آن یکی حساب "بودن"های بی حاصلش را
در دو دنیای دور که هیچ پلی قرار نیست به هم نزدیکِ شان کند!

به قطع، رنج آور ترین اندوه آدمی"دلتنگی" است

و آخرین شفای اندوه آدمی
در شعفِ همیشه "با هم بودن" ها
و همیشه "با هم حرف زدن" ها ست

#فاطمه_نعمتی

همان بهتر که آدم از یک جایی به بعد آلزایمر می گیرد
همان بهتر وقتی روی ویلچر روبروی آیینه نشسته
یادش نیاید چطور به مرور زیبا یی هایش را از دست داده است!
یادش نیاید موهایش خرمایی بود یا مشکی!؟
یادش نیاید کسی را داشت که برای موهایش شعر بگوید و ببافدشان یا نه!؟
یادش نیاید این دست های چروکیده ای
که مدام پتو پیچ می شوند زمانی چگونه گرم می شدند!؟
یادش نیاید " اردیبهشت " که می شده
تمام کوچه خیابان ها را
با همین پاهای ناتوان و ورم کرده
پا به پایِ کسی قدم می زده یا نه!؟
اصلا اگر آدم ها آن سال ها که تنها و خانه نشین می شوند تلخ و شیرین ها و آدم های رفته ی زندگی شان را به یاد داشته باشند یک شبانه روز هم دوام نمی آورند!
اصلا " آلزایمر " واکنش دفاعی بدن است به " گذشته " ای که قرار است یک آدم خانه نشین را در جا از پای درآورد
آدم ها از یک جایی به بعد آلزایمر می گیرند
تا زنده بمانند
به گمانم اما پیرزن ها " آلزایمر " هم که بگیرند یادشان نمی رود زمانی مردی داشته اند که دوستشان داشته
و تمام پیرزن ها ، تمام عصرهای کهنسالی شان ، زیر لب شعری پر از واژگان قدیمی را زمزمه می کنند که برای چشم ، گیسو و پیراهن دختری بیست ساله سروده شده است

#فاطمه_نعمتی

MOST RECENT

#life #filband
آدم‌های اول صبح را دوست دارم!
همان‌ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ و تازه‌یِ تویِ دست‌شان ، با خستگیِ دل‌چسبِ بعدِ ورزشِ صبحگاهی، به خانه بر می‌گردند!
دو نفره‌هایی که با چشم‌هایِ پف کرده ، از بی‌خوابی‌هایِ دیشب‌شان می‌گویند،
آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها درباره ی آینده حرف می زنند،
دونفر را دیدم که با لذت، بستنی شکلاتیِ برجی، لیس می زدند ، آنقدر که حالشان خوب بود
و از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت
تنهای تنها بود و به طرز شعف انگیز و زیبایی
لب و چشم هایش با هم می خندید
به گمانم اول صبح، از "او" که باید
صبح بخیرش را شنیده بود!

#فاطمه_نعمتی : )

من و تو آیینه های روبروی هم بوده ایم
و اینک نوزده سالگی ام را تمام قد روبرویم ایستاده ای!
تو سال به سال در آینه تکثیر می شوی تا خودت را به چهل ساله ای برسانی که بحران چهل سالگی اش را دوست ندارد که از چهل ساله ها به دنیای شاد کودکانه گریزان است!
آینه در آینه، تو همانی شدی که من، خود بوده ام و نه منطبق با درس های اخلاقی که در قالبِ "قصه های خوب برای بچه های خوب" ، آخرِ شب ها به خوردت می دادم،
مرا ببخش اگر زیادی درِ گوشَت لالایی خواندم، ببخش اگر تکه پازل های شخصیت تو را آن طور که دلم خواست چیدم!
اگر چتری هایت را زیادی کوتاه کردم و فکر کردم دنیا را بهتر می بینی، ببخش اگر موهای رهایت را پشت گوش انداختم و به بهانه ی بافتن مو، آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به خیال خودم تو را از ریسمان های سیاه و سفید بترسانم!
ببخش اگر خیاط خوبی نبوده ام و لباسِ گَلِ گشاد دنیا را به تنت تنگ دوخته ام، راحتی و آسایش را از تو گرفتم!
ببخشای اگر مادر خوبی نبودم تا چرخ دنیای نامراد را به کامت بچرخانم، اگر لباس های گُل گُلیِ کار شده یِ پر زرق و برق دنیا هم به تنت زار زد!
جرم اینکه هنوز کامل نشده بودم و آغوش مادری به رویت گشودم، اینکه الگوی ناقصی از آب درآمده بودم، اگر گاهی خوب نبوده ام و تو یاد گرفتی که گاهی می شود خوب نبود،
اگر خام و ناپخته بودم ، جوش آوردم یا آنجا که باید بالا و پایین می شدم خاموش شدم، همه و همه را ببخشای!
حلال کن مادرت را اگر تو را با نوزده ساله ی بیست سال پیش به یک چالش نابرابر کشانیدم!
دختر شهریوری من، کاش چله ی برف و سرمای زمستان به دنیا می آمدی، کمی آرام و صبور می شدی خودآزاری نمی کردی!
کاش چله ی تابستان می آمدی کمی پر شر و شور می شدی و باورهای چهل سالگی پوسیده ام را از هم می دریدی اما دختر پاییز نبودی،
حرف ها و بغض هایت را نمی بلعیدی!
همیشه گفته ام شهریوری ها خلق و خوی پاییزی دارند، دختر پاییزی من می ترسم بعد این خزان و خواب های غفلت زمستانه ی عمیق اجباری نوزده سالگی، حال و هوای جوانه زدن در بهارهای عمرت را نداشته باشی ، دلم نمی خواهد روزی دختر نوزده ساله ات روبروی مادر چهل ساله ای بایستد که نوزده سالگی اش را دوست نداشته باشد،
دختر شهریوری من ،شاد باش و به دنیا خرده مگیر، گیره به موهایت سنجاق کن،پیراهن های گل گلی قواره ی تنت را بپوش، به خودت عطر بزن، آهنگ های مورد علاقه ات را گوش کن ، با خدایت حرف بزن، کتاب بخوان، برای خودت دمنوش های گیاهی معطر داغ بریز و دوست داشته باش اما هرگز منتظر نباش دوست داشته شوی !

#فاطمه_نعمتی

.
اینکه می گویند دخترها بابایی اند و پسرها مامانی، معنی حرفشان را درک نمی کنم،
فقط بارها شنیده ام که می گویند پسرها مامانی اند ، شاید منظورشان این است ...
اصلا بگذارید اعترافاتی بکنم از نوع رابطه ی من و پسرم که ممکن است برایم سنگین تمام شود، تا به حال پسرم ساک های سنگین من را از بازار به خانه نیاورده، توی ساک های خرید من هم هیچ وقت صندل و پیراهن های پسرانه نبوده !
اعتراف می کنم که مادر خوبی برای پسرم نبوده ام، اصلا تا به امروز برای او مادری نکرده ام!
تا به حال تارهای صوتی حنجره ام را به ارتعاش در نیاورده ام تا "مادرانه" صدایش بزنم "پسرم" و پسری سمت من برگردد که شباهت عجیبی به کودکی های پدرش دارد!
من مادر بدی هستم که تا به حال تویِ چشم هایِ پسرم خیره نشده ام ، من نگاه هایِ امیدوار کننده یِ مادرانه یِ توی چشمم را از او دریغ کرده ام و فقط گاهی برایش اشک ریخته ام!
من حق مادری را در حق او به جای نیاورده و تا به حال دست های خسته اش را توی دست های چروکیده یِ لرزانم نگرفته ام، اما تا دلتان بخواهد لابلایِ کاغذهایِ مچاله، برای او "مادرانه" نوشته ام!
تا به حال تشویق اش نکرده ام ، سرش داد نزده ام ، تنبیه نشده و گوشش را نپیچانده ام ، من از کنار تمام دغدغه ها ، موفقیت ها و اشتباهات "او" همیشه ی خدا بی تفاوت عبور کرده ام!
تا به امروز برایش حتی یک توپ ناقابل نخریده ام اگر چه می دانستم او به فوتبال علاقه ای وافر دارد ، هرگز لباس های توی ساک ورزشی اش را تر و خشک نکرده ام و سنگ دلانه نپرسیده ام تیم مورد علاقه اش چیست تا برای تیم محبوبش نذر صلوات کنم!
برایش آش پخت پا نپخته ام، بالا پایین نیفتادم تا جای بهتری بیفتد او هم زنگ زدن را از من دریغ کرده!
برایش با عشق لقمه نگرفته، غذاهای مورد علاقه اش را نپخته ام، حتی یک بار هم پیش نیامده توی میهمانی، بشقاب میوه اش را بدهد دستم تا برایش پوست بکنم، تا به حال پُزِ دستپخت مادرش را به این و آن نداده تا الکی دل خوش کنم که پسرها مامانی اند!
من و پسرم همیشه با هم سر لج داشته ایم، کینه و عقده ای دیرینه از هم به دل داریم که آسان واشدنی نیست!
شما خودتان قضاوت کنید من چگونه می توانستم برای کسی که از آنِ من نیست مادری کنم؟ خودتان بگویید چگونه می توانستم برای "پسری که نیست" مادرانگی کنم؟
بی انصاف نباشید، من چگونه باید ابراز وجود می کردم برای کسی که تویِ زندگیِ همه جور تمامِ من "وجود نداشت" ؟
که من پسری اگر می داشتم ، توی تقویم هجری شمسی "روز پسر" هم داشتیم!

#فاطمه_نعمتی
.
#بهترینا #بهترین_متن #عکس #متن #عاشقانه #حس_خوب #بهترین_عکس #هنر #زندگی #شاد

.
من و تو آیینه های روبروی هم بوده ایم
و اینک نوزده سالگی ام را تمام قد روبرویم ایستاده ای!
تو سال به سال در آینه تکثیر می شوی تا خودت را به چهل ساله ای برسانی که بحران چهل سالگی اش را دوست ندارد که از چهل ساله ها به دنیای شاد کودکانه گریزان است!
آینه در آینه، تو همانی شدی که من، خود بوده ام و نه منطبق با درس های اخلاقی که در قالبِ "قصه های خوب برای بچه های خوب" ، آخرِ شب ها به خوردت می دادم،
مرا ببخش اگر زیادی درِ گوشَت لالایی خواندم، ببخش اگر تکه پازل های شخصیت تو را آن طور که دلم خواست چیدم!
اگر چتری هایت را زیادی کوتاه کردم و فکر کردم دنیا را بهتر می بینی، ببخش اگر موهای رهایت را پشت گوش انداختم و به بهانه ی بافتن مو، آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به خیال خودم تو را از ریسمان های سیاه و سفید بترسانم!
ببخش اگر خیاط خوبی نبوده ام و لباسِ گَلِ گشاد دنیا را به تنت تنگ دوخته ام، راحتی و آسایش را از تو گرفتم!
ببخشای اگر مادر خوبی نبودم تا چرخ دنیای نامراد را به کامت بچرخانم، اگر لباس های گُل گُلیِ کار شده یِ پر زرق و برق دنیا هم به تنت زار زد!
جرم اینکه هنوز کامل نشده بودم و آغوش مادری به رویت گشودم، اینکه الگوی ناقصی از آب درآمده بودم، اگر گاهی خوب نبودم و تو یاد گرفتی که میشود خوب هم نبود
اگر خام و ناپخته بودم ، جوش آوردم یا آنجا که باید بالا و پایین می شدم خاموش شدم، همه و همه را ببخشای!
حلال کن مادرت را اگر تو را با نوزده ساله ی بیست سال پیش به چالش نابرابر کشانیدم!
دختر شهریوری من، کاش چله ی برف و سرمای زمستان به دنیا می آمدی، کمی آرام و صبور می شدی خودآزاری نمی کردی!
کاش چله ی تابستان می آمدی کمی پر شر و شور می شدی و باورهای چهل سالگی پوسیده ام را از هم می دریدی اما دختر پاییز نبودی، حرف ها و بغض هایت را نمی بلعیدی!
همیشه گفته ام شهریوری ها خلق و خوی پاییزی دارند، دختر پاییزی من می ترسم بعد این خزان و خواب های غفلت زمستانه ی عمیق اجباری نوزده سالگی، حال و هوای جوانه زدن در بهارهای عمرت را نداشته باشی ، دلم نمی خواهد روزی دختر نوزده ساله ات روبروی مادر چهل ساله ای بایستد که نوزده سالگی اش را دوست نداشته باشد،
دختر شهریوری من ،شاد باش و به دنیا خرده مگیر، گیره به موهایت سنجاق کن،پیراهن های گل گلی قواره ی تنت را بپوش، به خودت عطر بزن، آهنگ های مورد علاقه ات را گوش کن ، با خدایت حرف بزن، کتاب بخوان، برای خودت دمنوش های گیاهی معطر داغ بریز، دیگران را زیاد دوست داشته باش اما هرگز منتظر نباش دوست داشته شوی !

#فاطمه_نعمتی
پ ن :دختر شهریوری من تولدت مبارک 🎂🎉

.
به گمانم
سختترین کاردنیای امروز "مرد"بودن است
نگاهت راازاخبار ایران و جهان برگیری
وخبرازدنیای"چشمان زنی"بگیری
که از صبح می خواسته
چیزی رابه توبگوید
اما"سکوت"کرده است! .
#فاطمه_نعمتی
#ادراک_خویشتن_پایان_اندوه_است

.
آدم‌های اول صبح را دوست دارم!
همان‌ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ و تازه‌یِ تویِ دست‌شان، با خستگیِ دل‌چسبِ بعدِ ورزشِ صبحگاهی، به خانه بر می‌گردند!
دو نفره‌هایی که با چشم‌هایِ پف کرده، از بی‌خوابی‌هایِ دیشب‌شان می‌گویند، آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها درباره ی آینده حرف می زنند، دونفر را دیدم که با لذت بستنی شکلاتیِ برجی لیس می زدند، آنقدر که حالشان خوب بود و از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت تنهای تنها بود و به طرز شعف انگیز و زیبایی لب و چشم هایش با هم می خندید.. به گمانم اول صبح، از "او" که باید صبح بخیرش را شنیده بود

#فاطمه_نعمتی
#travelwithsaba #iamtb

آدم‌های اول صبح را دوست دارم!
همان‌ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ و تازه‌یِ تویِ دست‌شان، با خستگیِ دل‌چسبِ بعدِ ورزشِ صبحگاهی، به خانه بر می‌گردند!
دو نفره‌هایی که با چشم‌هایِ پف کرده، از بی‌خوابی‌هایِ دیشب‌شان می‌گویند، آنهایی که اول صبح آنقدر انرژی دارند که ساعتها درباره ی آینده حرف می زنند، دونفر را دیدم که با لذت بستنی شکلاتیِ برجی لیس می زدند، آنقدر که حالشان خوب بود و از همه بهتر کسی بود که از کنارم گذشت تنهای تنها بود و به طرز شعف انگیز و زیبایی لب و چشم هایش با هم می خندید.. به گمانم اول صبح، از "او" که باید صبح بخیرش را شنیده بود

#فاطمه_نعمتی

این همــــه دکتر و دکتر بازی!
دکتر مغز ...
دکتر قلب ...
دکتر اعصاب ...
دکتر روان هم داریم،
دکتر "احساسات" نداریم!
ما "احساساتِ" مان خدشه دار شده،
که می زند به مغزِ استخوانِ مان،
اعصاب و روانِ مان را به هم می ریزد!
"داروهای اعصاب" فقط سِرِّ مان می کنند،
خواب می کنند ما را تا بخوابیم،
خوابش را ببینیم ، حالمان بدتر شود!
صبح بفهمیم خوابش را ندیده ایم
بی اعصاب تر شویم!
دکتر احساسات اگر می داشتیم،
برای برخی یک قالیچه وسط پارک
یک سبد میوه ، یک مشت تخمه
و "دو استکان چای" تجویز می کرد!
برای دیگری ،توی کافه ،
"میز دونفره" رزو می کرد،
با دو فنجان قهوه ی ترک اصل!
یک "بلیط رفت و برگشت" ،
برای کسی که عزیزِ رفته اش،
چند کیلومتر آن طرف تر ،
بال بال می زند از "دلتنگی"
و فکر می کنیم دارد زندگی اش را می کند!
برای برخی آغوش و بوسه تجویز می کرد،
"موسیقی درمانی" شنیده اید که !؟
اینکه گوشِ راستت را بچسبانی ، سمتِ چپِ سینه اش،
کدام موسیقی آرام بخش تر است از تپش های ضربان قلبش که برای تو تندتر می تپد!؟
چقدر آدم ها کنار هم زندگی می کنند و از تاریخِ آخرین آغوشِ شان مدت ها گذشته و فاسد شده اند!
اگر چه مثل بعضی "دارو" ها که "نایاب" اَند،
آدم های کمی را می شود در آغوش کشید و بوسید،
امــــا عجیب درمان "بیماری های خاص" اند!

#فاطمه_نعمتی

این همــــه دکتر و دکتر بازی!
دکتر مغز ...
دکتر قلب ...
دکتر اعصاب ...
دکتر روان هم داریم،
دکتر "احساسات" نداریم!
ما "احساساتِ" مان خدشه دار شده،
که می زند به مغزِ استخوانِ مان،
اعصاب و روانِ مان را به هم می ریزد!
"داروهای اعصاب" فقط سِرِّ مان می کنند،
خواب می کنند ما را تا بخوابیم،
خوابش را ببینیم ، حالمان بدتر شود!
صبح بفهمیم خوابش را ندیده ایم
بی اعصاب تر شویم!
دکتر احساسات اگر می داشتیم،
برای برخی یک قالیچه وسط پارک
یک سبد میوه ، یک مشت تخمه
و "دو استکان چای" تجویز می کرد!
برای دیگری ،توی کافه ،
"میز دونفره" رزو می کرد،
با دو فنجان قهوه ی ترک اصل!
یک "بلیط رفت و برگشت" ،
برای کسی که عزیزِ رفته اش،
چند کیلومتر آن طرف تر ،
بال بال می زند از "دلتنگی"
و فکر می کنیم دارد زندگی اش را می کند!
برای برخی آغوش و بوسه تجویز می کرد،
"موسیقی درمانی" شنیده اید که !؟
اینکه گوشِ راستت را بچسبانی ، سمتِ چپِ سینه اش،
کدام موسیقی آرام بخش تر است از تپش های ضربان قلبش که برای تو تندتر می تپد!؟
چقدر آدم ها کنار هم زندگی می کنند و از تاریخِ آخرین آغوشِ شان مدت ها گذشته و فاسد شده اند!
اگر چه مثل بعضی "دارو" ها که "نایاب" اَند،
آدم های کمی را می شود در آغوش کشید و بوسید،
امــــا عجیب درمان "بیماری های خاص" اند!

#فاطمه_نعمتی
....خاااص...
....شبت بخیر...
....شبتون بخیر....

Most Popular Instagram Hashtags