[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فاطمه_اختصاری

6999 posts

TOP POSTS

ناگهان
خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد
از فریاد درد... 👤فروغ فرخزاد
یک شب از خواب بدت می پرم و میمیرم... #فاطمه_اختصاری
از روزهای خوب نمیگویم وقتی تو را رفیق نخواهم دید... #سید_مهدی_موسوی
دلتنگتونم 😔 @seyed.mehdi.moosavi @fateme.ekhtesari

.
۱۷ آذر که می‌شود ریزه به ریزه‌ی خاطرات ۱۷ آذر سال ۹۲ و ۹۴ را به یاد می‌آورم.
«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد»

۱۷ آذر سال ۹۲ یکشنبه بود. قرار بود برای یک سفر تفریحی ترکیه باشم اما ممنوع الخروج شده بودم و برگشته بودم خانه. بدون هیچ انتظار و تصوری برای دستگیر شدن، رفتم سر کار. موقع برگشتن مقداری سوسیس و یک سطل ماست خریدم برای ناهارم در یک روز معمولی. اورکت قهوه‌ای تنم بود. برگشتم خانه. توی پارکینگ چند تا آدم ناشناس مسلح دور ماشینم حلقه زدند و می‌گفتند بدون هیچ حرکت اضافه‌ای بیایم بیرون. تصاویر برایم روشن و واضح است. بدون یک ثانیه از دست رفتن. و هر سال هر سال هر سال برای خودم و همه تکرار خواهم کرد. بعد از آن روز ۳۸ روز انفرادی بند دو الف بود. «انگار مادرم گریسته بود آن شب»

۱۷ آذر سال ۹۴ سه‌شنبه بود. برفی و سرد. جاده‌ها بسته شده بودند، اما نمی‌شد نرفت. خیلی اتفاقی همه چیز جوری پیش رفته بود که آن سه شنبه باید می‌رفتم لب مرز و از کوه و بیابان پوشیده از برف و کمینگاه فرار می‌کردم. چند نفری بودند که دست‌ها و چشم‌هایشان گرمای آن سه‌شنبه بود. خیلی چیزها را هنوز و شاید هیچ وقت نمی‌توان گفت. اما هرجور بود، با سختی زیاد، با دست به دست شدن بین قاچاق‌برهای مرز، رسیدم ترکیه. خودم را رساندم تحت حمایت سازمان ملل. «من این جزیره‌ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادم»

توی این سال‌ها همه جور حرفی و سوالی را شنیده‌ام. از «چرا رفتی» و «چرا برنمی‌گردی» گرفته تا توهین و تهمت. از «خوب شد اینجا نیستی» تا «جایت چقدر خالی‌ست». گاهی به آدم‌ها حق می‌دهم که بپرسند «چرا نماندی؟» چون برایشان یازده سال و نیم زندان و ۹۹ ضربه‌ی شلاق تنها یک عدد!! است. تنها مفهومی ست غیرقابل باور. حاضر نیستند درکش کنند و قبولش کنند. ترجیح می‌دهند توی ذهنشان بکوبندش و به خودشان بقبولانند که «مگر کدام حکومتی حاضر می‌شود یک آدم را اینهمه سال بیندازد زندان؟ اینقدر شلاق بزند تا بیهوش شود و بمیرد» آدم‌ها فکر می‌کنند «اگر می‌ماندی حتما خیلی زودتر از یازده سال و نیم آزاد می‌شدی.» آدم ها یا خیلی ساده گول تبلیغات حکومت و دوستان متصل!! را می‌خورند یا اینکه احتیاج دارند خودشان را گول بزنند و از زور دلتنگی به من غر بزنند و بگویند «باید می‌ماندی!» اما «من پشیمان نیستم! من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم دردآلود، من صلیب سرنوشتم را، بر فراز تپه‌های قتلگاه خویش بوسیدم».
ادامه در کامنت

.
.
با گوسفندها هوسِ خوردنِ کباب
با فیلسوف ها هوسِ خواندنِ کتاب
با خانواده دیدنِ سریال در سکوت
با دوستانِ پایه، شب شعر با شراب
با بالشم که نرم تر از دست های توست
شب ها یواش حرف زدن، توی رختخواب
با هیچ کس نه قاطیِ دعوا، نه دوستی
دو چشم پشت پنجره، دائم در اضطراب
با زندگی به هم زدنِ هر روابطی
خود را گره زدن به همین شعر با طناب
.
.
#فاطمه_اختصاری .
#fateme_ekhtesari .
#غزل_پست_مدرن

#شاعر : #مهدی_موسوی

زن ِ بدون غم انگیز و بغض و دلتنگی

زن مدرن، زن بی جهت، زن سنگی

زن ِ به جا مانده روی دست، جوهر ِ مُهر!

زن ِ کتاب بخواند کنار بعد از ظهر

زن ِ ادامه ی تحصیل توی دانشگاه

زن ِ قدم زده پای سفینه ای در ماه

زن ِ جدا شده از هر زنانه ی تاریخ

زن ِ بریده شده گیس خسته اش از بیخ!

زن ِ هرآنچه که هست و نمانده در یادم!

زن ِ بدون هنوز و گذشته، یک آدم!! .
#زن ِ عبوس تر از چین ِ روی شلوارش

زن ِ شبانه نه در تخت! بر سر ِ کارش!

زنی که آویزان است از طناب کلفت

زنی که عاشق تو بود و هیچ وقت نگفت

زنی که مُرد و نفهمید که... #سید_مهدی_موسوی
#شعر #ادبیات #زن #حقوق_بشر #سنگسار #اعدام #حقوق_زنان #غرق_شدن_در_آکواریوم #باموش_ها #کتاب #شاهین_نجفی #فاطمه_اختصاری #ایران #تایپوگرافی #پوستر
#female #womensrights #iran #execution

@seyed.mehdi.moosavi@fateme.ekhtesari
#سیدمهدی_موسوی #گفتگو_در_تهران👇
جلوی آینه می ایستد.موهایش رااتومی کشد.تافت می زند.کلافه است وتوی اتاق می چرخد.موبایلش رابرمی داردوزنگ می زند(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.)به پوسترها نگاه می کند.روی تخت می پرد.شعر جدید دختر رابا پونزروی دیوار کنار تختش چسبانده است😢.:(تودرکوچه های بن بست به دنبال زنی میگردی که روزی چشم هایم شبیه اوبود.من دراتوبوس پیر دور می شوم وعشق نامه ای بود که قبل فرستادن،برگشت خورده بود!)نگاه می کند به پوستر ناتالی پورتمن وشاهرخ خان.نگاه می کند به شلوار تازه اش روی جا لباشی.نگاه می کند به کتاب های دانشگاهی اش که هنوز لایشان را باز نکرده است.سرگیجه می گیرد‌.موبایلش زنگ می خورد.(دِکوشی محمود؟!ما با ماشین دم دریم با دوتاداف ردیف،یه برنامه ی تووووپ داریما.)(من نمیام حالم خوب نیست.)(تو هنوز مچل اون دختر شاعره ای؟ولش کن.کون لقش.می خوای بگم پانته آامروز دوسشو با خودش بیاره؟!)(نه... میخوام تنها باشم.) #فاطمه_اختصاری#مرده ای_که_مُرده_بود_یک_نفس عمیق_کشید_یا_۳۸_روز_انفرادی اوین
هفت
روزهای آخر بود.البته آن روزها نمی دانست روزهای اخر است.وقتی آزاد شدم فهمیدم روزهای آخر بوده.حاج خانم آمد دم در.گفت وسایلت را جمع کن.منظورش سه تا پتو ومسواک وچشم بند ومانتووچادررنگی ومقنعه گل گلی وقرآنم بود.برای خودش دارایی بزرگی به شمار می رود.چون احتمال می دهند بعضی ها خودکشی کنند گاهی همین ها را هم در اختیارشان نمی گذارند.گفت می روی سلول بغلی .یک خانم دیگر هم آنجا است فقط هیچ حرفی راجع به جرمت واینکه چرا اینجایی نمی زنی.هیچ حرفی ها!اگر بفهمیم صحبتی دراین باره کرده ای گزارش رد می کنیم وآن وقت درآمدنت با خدا است.گفتم نمی شود نروم؟گفت نه!دختر خوبی است.نترس.نمی خواستم.به سلولم عادت کرده بودم😢😢عزیزمی فاطمه عزیزتر ازجانم

.
بدون هر چه اضافیست پیش هر اتوبوس

بایستیم و با هم سوار را بکنیم

درون صندلی سفت پشت شیشهٔ مات

دچار دلهره‌ها انتظار را بکنیم

به ناکجا برسیم از کجا ادامه دهیم

در ایستگاه سر شب قطار را بکنیم

با چشم‌های بسته تا ته جهان سفریدن

با گونه‌های خیس از شیطنتت خندیدن

از تو به توی کسی که بوی کفن می‌داد

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدن

دوتا بدون بلیط و بدون مقصد که

میان هدفون قرضی نوار را بکنیم

دوباره شهر پر از رفت و آمد و آدم

کنار مترو تصویر غار را بکنیم

پیاده از اتوبان شلوغ رد بشویم

جلوی خط‌چین‌ها اختیار را بکنیم

درون ساندویچی پشت میز خورده شویم

و بعد یک جا شام و ناهار را بکنیم

شب است هر دو به یک خواب خوب محتاجیم

که زیر پل بغل هم فشار را بکنیم

که بیخیال تموم اضافه‌ها تنهام

مدام زندگی خنده دار را بکنیم

یواش می‌زنی از پشت سر به من دستی

که گرگ هستی و باید شکار را بکنیم

#بکنیم
#فاطمه_اختصاری
#شاهین_نجفی
.
@shahinnajafi
@fateme.ekhtesari

...
و ما شبیه دوتا پیک پر به هم خوردیم
رفیق!ما سر این دوستی قسم خوردیم
#فاطمه_اختصاری
#که_کیمیای_سعادت_رفیق_بود_رفیق
#رفیق_خوب
#رفیق

.
شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش
شهری که هی زیر دماغت می زند بویش
خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش
دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش
.
دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی!
.
بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است
پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است
دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست
چیزی که در من به زمان حال برگشته ست
.
هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟
.
پشت طناب رخت ها با برج میلادم
مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!
یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم
رو شد تمام دست، با برگی که افتادم
.
پاییز هم خوب است با شب های بارانی
.
از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم
چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم
چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!
دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم
.
دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی
.
یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است
تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است
نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است
هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است
.
اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!...
.
.
.
#فاطمه_اختصاری
@fateme.ekhtesari

تهران و بوی ذرّت مکزیکی و غروب
تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب
تهران و خطّ متروی تجریش تا جنوب
این شهر خسته را به شما می سپارمش

تهرانِ سکته کرده ی از هر دو پا فلج
تهرانِ وصله پینه شده با خطوط کج
تهرانِ تا همیشه ترافیک تا کرج
این شهر خسته را به شما می سپارمش

من روزهای خونی و پر التهاب را
من سطل های سوخته ی انقلاب را
بر سنگ فرش کهنه بساط کتاب را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

من خش و خش ِ رفتگر از صبح زود را
سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را
من هر که عاشقم شده بود و نبود را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک
نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک
کابوس های هر شبه از درد مشترک
یک روز می رسد که فراموش می شوند
تنهایی ام نشسته میان اتاق ها
بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها
گریه نمی کنم... همه ی اتّفاق ها
یک روز می رسد که فراموش می شوند !

#فاطمه_اختصاری
پ.ن يكم اخمو ام فقط☹️

MOST RECENT

قایم شده میان تَرَک ها
یا خواب مانده لای تشک ها
یا گم شده ست داخل شک ها
یا واقعاً وجود ندارد

حسّی ست مثل دیدن یک خواب
یا نور ذرّه ذرّه ی مهتاب
یا مثل قرص حل شده در آب
یا آتشی که دود ندارد

درهای بسته پشت درِ باز
یک روز خودکشی شده با گاز
بالَش شکسته موقع پرواز
یا جرأت فرود ندارد

بی وزن مثل ذرّه، معلّق
یک قصّه بین مردم احمق
یک عمر «بوده»، «هستی» مطلق
که طاقتِ «نبود» ندارد

از بی هوازیانِ هوازی ست
مثل اکانت های مجازی ست
در چند تا زمان موازی ست
«لحظه»ست، دیر و زود ندارد

یک مستطیلِ گِردِ هلالی
یک جمله است، گیج و سؤالی
یک خانه است، خالی خالی
شاید درِ ورود ندارد

نوری ست توی نور شناور
یا مثل یک پرنده ی بی پر
شعری ست غیر قابل باور
یا ظاهراً وجود ندارد!

#فاطمه_اختصاری
#پهلوان_زنده_را_عشق_است
https://telegram.me/fateme_ekhtesari
@fateme_ekhtesari

بیست ویک آدم نامربوط
بیست ویک آدم قد و نیم قد
بیست و یک جهش نامتعارف
بیست ویک مشت کروموزوم..
"من بودم
تو بودی
دکتر بود
.. ...وشاید هم خد"
نگاه می کرد به شیشه روبرو
انعکاس بیست و یک نفر
بیست و یک چیز چندش آور خیس
آدم کج و معوج
زیر نور میکروسکوپ بود!
"توی سلولهام نگاه می کردند!" بیست و یک جهان مچاله شده
بیست و یک شهر را به باد می دادم
بیست و یک با ر با باد می دادی
مثل واژه ای که "پدر "می خوانند
مثل واژه ای به اسم "مادر"
من بودم
پدر بود
مادر بود
وشاید هم ...."
بیست و یک بار مرا می کشتند
بیست و یک بار جهش می زدم از قانون
بیست و یک بار توی شهر گم کردم
هم خودم را هم جهانم را
دکتر از تولدم میترسید
"مادر"از سلامتی ام می پرسید
"پدر"از هیچ چیز خبر دار نبود
"توی"سلولهام جنگ شده بود!
بیست ویک آدم کج و معوج
توی شهرم به راه افتادند
من توی شهر
ماشین از ته کوچه
خون روی آسفالت!
"من بودم
تو بودی
مردم بودند
.. ... وشاید هم خدا
که از زیر عیکنش
به این گندی که زده بود
متفکرانع نگاه میکرد.#اسماعیل شهیدی

#شعر#شاعر#شعرا#کتاب_شعر#شعر_خوانی#یغما_گلرویی#فاطمه_اختصاری#شعر_بخوانیم#شعر _خوب#هنر_شعر_گفتن

اسم فیلم؛آینه

#شاعر : #مهدی_موسوی

زن ِ بدون غم انگیز و بغض و دلتنگی

زن مدرن، زن بی جهت، زن سنگی

زن ِ به جا مانده روی دست، جوهر ِ مُهر!

زن ِ کتاب بخواند کنار بعد از ظهر

زن ِ ادامه ی تحصیل توی دانشگاه

زن ِ قدم زده پای سفینه ای در ماه

زن ِ جدا شده از هر زنانه ی تاریخ

زن ِ بریده شده گیس خسته اش از بیخ!

زن ِ هرآنچه که هست و نمانده در یادم!

زن ِ بدون هنوز و گذشته، یک آدم!! .
#زن ِ عبوس تر از چین ِ روی شلوارش

زن ِ شبانه نه در تخت! بر سر ِ کارش!

زنی که آویزان است از طناب کلفت

زنی که عاشق تو بود و هیچ وقت نگفت

زنی که مُرد و نفهمید که... #سید_مهدی_موسوی
#شعر #ادبیات #زن #حقوق_بشر #سنگسار #اعدام #حقوق_زنان #غرق_شدن_در_آکواریوم #باموش_ها #کتاب #شاهین_نجفی #فاطمه_اختصاری #ایران #تایپوگرافی #پوستر
#female #womensrights #iran #execution

#new_work :
#مهدی_موسوی #شعر #باموش_ها
#.
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دست سلاخ چیز برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

عشق، بیماری غم انگیزی ست

جمع یک عضو جنسی و عادت

خنده در چند خانه ی دلگیر

گریه با تیک تاک یک ساعت

مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو

بر سر ِ گاو ِ نیمه خوشبختم

عشق، یک اسم دیگر از آن است

که نشسته ست داخل تختم

زندگی بچّه ای بدون توپ

گیج، در یک زمین خاکی بود

باختن بی مسابقه، بی هیچ!

زندگی چیز دردناکی بود
#سید_مهدی_موسوی
#شاعر #ادبیات #درد #سیاه #کثیف #دکتر
#کتاب #تایپوگرافی #شاهین_نجفی #فاطمه_اختصاری #زندان #گاو #پوستر #فونت #شر
#خوشبختی #هیچ #چاقو #خون #cow #life #die
#photoshop by me

.
.
با گوسفندها هوسِ خوردنِ کباب
با فیلسوف ها هوسِ خواندنِ کتاب
با خانواده دیدنِ سریال در سکوت
با دوستانِ پایه، شب شعر با شراب
با بالشم که نرم تر از دست های توست
شب ها یواش حرف زدن، توی رختخواب
با هیچ کس نه قاطیِ دعوا، نه دوستی
دو چشم پشت پنجره، دائم در اضطراب
با زندگی به هم زدنِ هر روابطی
خود را گره زدن به همین شعر با طناب
.
.
#فاطمه_اختصاری .
#fateme_ekhtesari .
#غزل_پست_مدرن

.
در رفتن از همیشه به هرگز
سر رفتن از تحمّل اعصاب
تهدید گرگ بر سر گلّه
آغوش عاشقانه‌ی قصّاب

سکسی‌ترین ترانه‌ی غمگین
در خاطرات وحشی دامن
از خواب‌ها بپرس: چرا تو؟!
از مرزها بپرس: چرا من؟!
.
قربانی شماره‌ی هیچم
جرمش چه بود؟ خواست بداند!
یک گوسفند خسته که می‌خواست
آواز عاشقانه بخواند

داغم شبیه بوسه‌ی آخر
با اینکه آفتاب ندارم
ربطی به اسم قرص ندارد
من سال‌هاست خواب ندارم

زندانی‌ام بکن ته آغوش
مشمول حبسِ تا ابدم کن
دارم فرار می‌شوم از خود
از مرزها شبانه ردم کن

تهدید گرگ بر سر گلّه
آغوش عاشقانه‌ی قصّاب
چیزی مهم نبود در این عشق
چیزی مهم نبود در این خواب

از مرزها شبانه ردم کن
جایی که حبس و بند نباشد
یک گوسفند بود که می‌خواست
بعد از تو گوسفند نباشد
ِ
سال ها حسرت میخوردم که چرا در زمان سعدی و حافظ به دنیا نیومده ام و هم عصر و هم زمان و چه بسا هم کلام باهاشون نبودم!
تا قبل از ورود به دوره ی جوانی و در دوره ی نوجوانی یک کلام از شعر استاد موسوی رو متوجه نمیشدم و صرفا میخوندم و درک نمیکردم؛ بعد از یه سری اتفاقات و رخدادها با خوندن هر بیت اشک میریزم و دگرگون میشم.
ظلم و ناحقی زیادی در حق استاد موسوی و خانم #فاطمه_اختصاری شد که مجبور به ترک وطن شدن و چه آزار و اذیت هایی از سوی نهادهایی به این دو استاد فرهیخته و بزرگ در سال های پایانی حضورشون در ایران شد اما خوشحالم که همچنان سایشون بر بالای شعر ایران و غزل پست مدرن هست؛ افتخار دیدارشون رو نداشتم و امیدوارم یک روزی بتونم ببینمشون از نزدیک.
به نظرم اگر کسی الان شکایت کنه که چرا در دوره ی سعدی و حافظ یا هر شاعر گران مایه ی دیگری متولد نشده، شکایت بیجا و بی دلیلیه چون ما هم عصر مرد بزرگی، استاد فرهیخته ای و دکتر مهربانی همچون سید مهدی موسوی هستیم.
قدر مفاخر و ستاره های درخشان آسمان هنر و ادبیاتمون رو بدونیم؛ شاید قرن ها ستاره ای به درخشانی دکتر موسوی متولد نشه و در نهایت هیچکس پادشاه زمان بتهوون یا یک فرمانده ی نظامی هم عصر موتسارت رو و یا یک والی هم دوره ی باخ رو بیاد نمیاره اما همه این سه ستاره و نابغه رو یادشون میاد و در آینده هیچکس حاکم، رئیس جمهور و یا بقیه ی مقامات سیاسی ایران رو یادشون نمیاد اما سید مهدی موسوی مثل خورشید یاد همه میمونه و بیاد میآورنش این خاصیت هنره!!
استاد #سید_مهدی_موسوی من به شما خیلی مدیونم
.
پ.ن: شما هم اگر با چهره و ستاره ای که خاطره دارید یا از اون الهام گرفتید و دوستش دارید و خوشبختانه هنوز در کنارتونه متنی، عکسی و... صفحتونو به روز کنید با هشتگ
#پهلوان_زنده_را_عشق_است.



‌ تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب
تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب
تهران و خط متروی تجریش تا جنوب
این شهر خسته را به شما میسپارمش

تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج
تهران وصله پینه شده با خطوط کج
تهران تا همیشه ترافیک تا کرج
این شهر خسته را به شما میسپارمش

من روزهای خونی و پر التهاب را
من سروهای سوخته ی انقلاب را
بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

من خش خش رفتگر از صبح زود را
سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را
من هرکه عاشقم شده بود و نبود را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک
نوشابه های شیشه ای، تخمه ،پفک
کابوس های هرشب از درد مشترک
یک‌روز میرسد که فراموش میشود

تنهایی ام نشسته میام اتاق ها
بر بیست و هشت سالگی ام جای دادها
گریه نمیکنم، همه ی اتفاقها
یکروز میرسد که فراموش میشود

#فاطمه_اختصاری#شاعر_جان

...
17 آذر ماهِ 94 #فاطمه_اختصاری و #سید_مهدی_موسوی عزیز, با بی رحمی, مجبور به ترکِ وطن شدند...
حالا به همین بهانه در 17 آذر ماهِ 96 میخواهم بگویم, #پهلوان_زنده_را_عشق_است ✌✌
براتون موفقیت و شادی آرزومندم عزیزانم💚💚
@seyed.mehdi.moosavi
@fateme.ekhtesari

.
۱۷ آذر که می‌شود ریزه به ریزه‌ی خاطرات ۱۷ آذر سال ۹۲ و ۹۴ را به یاد می‌آورم.
«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد»

۱۷ آذر سال ۹۲ یکشنبه بود. قرار بود برای یک سفر تفریحی ترکیه باشم اما ممنوع الخروج شده بودم و برگشته بودم خانه. بدون هیچ انتظار و تصوری برای دستگیر شدن، رفتم سر کار. موقع برگشتن مقداری سوسیس و یک سطل ماست خریدم برای ناهارم در یک روز معمولی. اورکت قهوه‌ای تنم بود. برگشتم خانه. توی پارکینگ چند تا آدم ناشناس مسلح دور ماشینم حلقه زدند و می‌گفتند بدون هیچ حرکت اضافه‌ای بیایم بیرون. تصاویر برایم روشن و واضح است. بدون یک ثانیه از دست رفتن. و هر سال هر سال هر سال برای خودم و همه تکرار خواهم کرد. بعد از آن روز ۳۸ روز انفرادی بند دو الف بود. «انگار مادرم گریسته بود آن شب»

۱۷ آذر سال ۹۴ سه‌شنبه بود. برفی و سرد. جاده‌ها بسته شده بودند، اما نمی‌شد نرفت. خیلی اتفاقی همه چیز جوری پیش رفته بود که آن سه شنبه باید می‌رفتم لب مرز و از کوه و بیابان پوشیده از برف و کمینگاه فرار می‌کردم. چند نفری بودند که دست‌ها و چشم‌هایشان گرمای آن سه‌شنبه بود. خیلی چیزها را هنوز و شاید هیچ وقت نمی‌توان گفت. اما هرجور بود، با سختی زیاد، با دست به دست شدن بین قاچاق‌برهای مرز، رسیدم ترکیه. خودم را رساندم تحت حمایت سازمان ملل. «من این جزیره‌ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادم»

توی این سال‌ها همه جور حرفی و سوالی را شنیده‌ام. از «چرا رفتی» و «چرا برنمی‌گردی» گرفته تا توهین و تهمت. از «خوب شد اینجا نیستی» تا «جایت چقدر خالی‌ست». گاهی به آدم‌ها حق می‌دهم که بپرسند «چرا نماندی؟» چون برایشان یازده سال و نیم زندان و ۹۹ ضربه‌ی شلاق تنها یک عدد!! است. تنها مفهومی ست غیرقابل باور. حاضر نیستند درکش کنند و قبولش کنند. ترجیح می‌دهند توی ذهنشان بکوبندش و به خودشان بقبولانند که «مگر کدام حکومتی حاضر می‌شود یک آدم را اینهمه سال بیندازد زندان؟ اینقدر شلاق بزند تا بیهوش شود و بمیرد» آدم‌ها فکر می‌کنند «اگر می‌ماندی حتما خیلی زودتر از یازده سال و نیم آزاد می‌شدی.» آدم ها یا خیلی ساده گول تبلیغات حکومت و دوستان متصل!! را می‌خورند یا اینکه احتیاج دارند خودشان را گول بزنند و از زور دلتنگی به من غر بزنند و بگویند «باید می‌ماندی!» اما «من پشیمان نیستم! من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم دردآلود، من صلیب سرنوشتم را، بر فراز تپه‌های قتلگاه خویش بوسیدم».
ادامه در کامنت

😕🔫
.
.
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
. "هوشنگ ابتهاج"

#هوشنگ_ابتهاج #شعر #تنها #غمگین #سیدمهدی_موسوی
#فاطمه_اختصاری #داریوش_اقبالی #شاهین_نجفی #اتحاد_اشرار #اشرار #عکسنوشته #تکست_عاشقانه #تکست_خاص #تکست_گرافی
#hooshangebtehaj #seyed_mehdi_moosavi #dariusheghbali #ashrar #text_love #text_graphy #shamlo #shahin_najafi #aks_neveshte


بی تو
دلتنگ ترين حآدثه ی قصه منم...
#فاطمه_اختصاری

دوسال گذشت
دوسال از حکم جعلی و ناجوانمردانه علیه دوشاعر این مملکت گذاشت
شاعرانی که جوانان ایران با اشعار انها بارها گریه کرده اند و با انها زندگی کرده اند
شاعرانی که جوانان ایران با تک تک ابیات انها خاطرات بسیار دارند و هیچگاه فراموش نخواهند کرد
حکمی که خط به خط و بند به بند ان فقط و فقط دروغ بود
بعد از دوسال پیام ما به دکتر سید مهدی موسوی و فاطمه اختصاری این است :

فاصله و دوری و غربت باعث نمیشه فراموشتان کنیم
یاد و ارمان ها و اشعار شما عزیزان تا ابد در ذهن و خاطرات ما ماندگار است
#سید_مهدی_موسوی
#فاطمه_اختصاری
#پهلوان_زنده_را_عشق_است

.
.
آخرین روز انتظارم من
اوّلین لحظه‌ی بهارم من
حاصل سال‌ها فشارم من
بمبِ در حالِ انفجارم من
یک به یک، دو به دو، هزاران جفت
همه را دانه دانه خواهم گفت

دور رفتند و بعد دیر شدند
سور دادند تا که سیر شدند
شوربختان شهر، شیر شدند!
کور بودیم تا که هی هی هی...
.
حسّ سیگار داخل کافه
خشتک داغ مثل نسکافه
بحث هایدیگر و دکارت و پوپر!!
نقد روی صدای یک شاعر
آخرین راه‌های سیر و سلوک
بهترین فیلم‌های «کیم‌کی‌دوک»
راه‌های شناخت انسان
بحث روی فواید قلیان!!
طرز پیچیدنِ درستِ حشیش!
داعشی بهتر است یا تهْ‌ریش!!
بعد، رفتن به خانه‌ی رفقا
تا که هی هی اگر که هی هی هی...
.
گرگ در نقشِ پیرِ آبادی
بهره از نعمت خدادادی
فحش دادن برای آزادی!!
موجِ تشویقِ مردمِ عادی
جلوی جمعیت، دو ورزشکار
پخش ساندیس‌های در انبار
آنورِ مرز، چند خواننده
ضبط آهنگ تازه با خنده
لعنتِ بر مبارزِ زنده!!
لایک‌های جماعتِ... هی هی...
.
با صدای نوار کوک شدند
راهیِ فتحِ فیس‌بوک شدند!!
توی کنسرت‌ها نترسیدند!
آنچه نادیدنی‌ست را دیدند!!
آنوری‌ها به اینوری هی هی...
اینوری‌ها به آنوری هی هی...
.
هی تکان خورده شد سر و دُم‌ها
تا که رفتند در توهّم‌ها
تا هنرمندها ذلیل شدند
تا مجهّز به دسته‌بیل شدند
صاحب علّت و دلیل شدند!!
نوچه‌ها هر طرف گسیل شدند
تا که خود را خدا تصوّر کرد
حاشیه جای متن را پُر کرد

چند تا گوسفند وقتِ چَرا!
چند تا پورشه‌دار پوچگرا!!
چند تا منقلِ فرو به فرا!!
جمع شد پشت یک ترانه‌سرا

ما که زیر شکنجه‌ها بودیم
ما که خاموشی صدا بودیم
توی سلّول شب، رها بودیم
یک نفر کارگاه شعر گذاشت

ما که در دادگاه، چَک خوردیم
ما که لبْ بسته و ترک خوردیم
ما که در کوچه‌ها کتک خوردیم
رفت آنسوی مرز، عکس گرفت

ما که در انتظارِ زندانیم
ما که جز هیچ‌چی نمی‌دانیم
ما که از زندگی پشیمانیم
به فلان شخص، باز نامه نوشت

یک طرف تیغ نصفه در حمّام
یک طرف قرص حل شده در سم
هیچ چیزی مهم نخواهد بود
دیگر از هیچ‌چی نمی‌ترسم

مردمِ انتظار و خاموشی
شهرِ آماده‌ی فراموشی
مسخره بودنِ رفاقت‌هاش
نعره‌های اراذل و اوباش
چند تصویرِ غیرِ قابلِ ذکر
از همین دوستان روشنفکر!

قبل پایان شعر، ساعت هفت
باید از شهر لعنتی‌تان رفت
فارغ از حرف‌های مردم شد
در میان غبارها گم شد
یک سرانجامِ دردناک شدن
بعد، از ذهنِ شهر، پاک شدن
پرش از قلّه‌ها برای سقوط
از همین لحظه تا همیشه سکوت...

.
دوستان، فکر شایعات جدید
دوستان، فکر نامه در تبعید
فکرِ یک عکس با کلاه سفید
فکرِ تزریق در میان ورید
همه در حال هی هی و هی هی...
.
.
#سید_مهدی_موسوی .
.
#فاطمه_اختصاری #آذر_لعنتی
.
@seyed.mehdi.moosavi

ناگهان
خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد
از فریاد درد... 👤فروغ فرخزاد
یک شب از خواب بدت می پرم و میمیرم... #فاطمه_اختصاری
از روزهای خوب نمیگویم وقتی تو را رفیق نخواهم دید... #سید_مهدی_موسوی
دلتنگتونم 😔 @seyed.mehdi.moosavi @fateme.ekhtesari

شعری از فاطمه اختصاری :«هستی»! ولی نشد که بفهمی «دکارت» را
توی سرت گذاشته‌ای «سیم‌کارت» را

می‌خواهی‌ام تماس بگیری بدون حرف
پوشانده است مغز تو را چند لایه برف

از حرف‌های سوخته‌ی توی گوشی‌ام
چیزی که روی یخ‌زدگی‌ها بپوشی‌ام

من زنگ/ می‌زنم به سرت فکر مرگ را
بر شیشه‌های پنجره مشتی تگرگ را

من فکر می‌کنم به تو از «هیچ‌کس نبود»
اما عزیز! عشق تو در دسترس نبود

هستی! ولی صدای ضعیفی ته خطوط
یک ارتباط وصل شده با فقط سکوت

امواج ناامید! به من می‌رسد ولی
در انتظارِ پاسخِ قبلم معطّلی

هستم! میان فلسفه‌ی هستن و شدن
پاکم کن از تمام ِ سرت، زنگ هم نزن

که دستگاه مشترکت، پشت هر عدد
در هیچ جا، به هیچ کس آنتن نمی‌دهد!

#یک_بحث_فمنیستی_قبل_از_پختن_سیب_زمینی_ها
#فاطمه_اختصاری
#شعر_امروز

.
.
کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره
به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات
فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»
.
بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را
کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است
جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دری ست...
پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تری ست!!
.
.
#فاطمه_اختصاری .
#fateme_ekhtesari .
#غزل_پست_مدرن

.
#شعر
#ادبیات
.
دندان ِ کرم خورده، سرت روی صندلی
کرم کتاب خواندن و تا صبح خر زدن

چک کردن ِ ایمیل و تمام کامنت ها
دنبال هیچ چیز، به هر سمت سر زدن

لیوان ِ چای، چُرت ِ پس از بحث فلسفی
بی حوصله به هر چه و هرکس تشر زدن

دل درد، خوردن ِ ژلوفن با نبات داغ
با هم اتاقی ات وسط تخت عَر زدن

با چشم های بسته رسیدن سر ِ کلاس
اسمی که «هست» بین حضور و غیاب ها

اسمی که حرف های فروخورده دارد و
از درد ِ درد گم شده لای کتاب ها

دستی بلند می شود و سعی می کند...
آماده اند قبل سؤالت جواب ها

با هم کلاسی پَکرت می روی فرو
با چشم های باز، فرو، توی خواب ها

کرمی درون جمجمه ات وول می خورد
از لرزش موبایل به دنیا می آیی و

در مرکز اتاق شلوغی نشسته ای
هی سعی می کنی که بفهمی کجایی و

با هرچه هست دُورو برت، با خود ِ خودت
با هرکه زل زده به تو ناآشنایی و

حس می کنی که سوخته کلّ تنت، ولی...
پایت که خورده است به لیوان چایی و...
.
ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند
ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای

افتاده ای به جان خودت مشت می زنی
دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای

با لکه های تازه ی خون پشت پیرهن
روی کتاب های نخوانده نشسته ای

و بسته می شود وسط شعر، چشم هات
و باز می کنی چمدان را که بسته ای...
.
#فاطمه_اختصاری
@fateme.ekhtesari

.
.
روزهای خوش نیامده را
می‌شود باز با تو Share کنم!
دست من را بگیر امشب هم
تا تو را بوس و شب بخیر کنم!
.
#فاطمه_اختصاری

خوبم،همیشه خوب همیشه خوب
حتی اگر اخر غم باشد
لبخند میزنم به جهانی که
ما بین پوچی دو عدم باشد
#فاطمه_اختصاری

‏•••
قرارمان کافه نادری،
‏میان بهت من ‏در خیرگی به نگاه تو
‏و آرزوهائی که انگار باید ‏همیشه آرزو بمانند؛
‏از این سکوت سهم ما ‏تنها تلخی این قهوه؛
‏و روزگار که همیشه برنده ‏ناکامی های انسان هاست
..
#ناشناس‬⁩

‏ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند!
‏ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای
‏ ‏افتاده ای به جان خودت مشت می زنی
‏دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای
‏⁧‫#فاطمه_اختصاری‬⁩


پ.ن: بیا منو ببر کافه نادری و بذار یه دل سیر گریه کنم 💔 @arghavan.jm ...
ایام به کام ♥

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالیه قرص

به دوست داشتنم بین دوستش داری

به خواب رفتمت از گریه های تکراری
که میشود به رگ و پوست از تو تیغ کشید

که میشود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که میشود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد  #پهلوان_زنده_را_عشق_است
#سید_مهدی_موسوی
#فاطمه_اختصاری

چه قد زیادن شب هایی که فقط با خواندن شعرای دکتر جان عزیز خواب به چشمام اومده

.
کلاغ خانه نیامد، بهار سر نرسید
کسی که منتظرش بودم از سفر نرسید
#فاطمه_اختصاری
#رنگ#پالت#love

ناگهان زنگ میزندتلفن,ناگهان وقت رفتنت باشد
مردهم گریه میکندوقتی,سرمن روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش,بکشددست ازتو و دنیات
واقعاعاشق خودش باشی,واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم,پشت سرخنجررفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست,دشمنت باشد
دل به ابی اسمان بدهی,به همه عشق رانشان بدهی
بعد,درراه دوست جان بدهی....دوستت عاشق زنت باشد!!
چمدانی نشسته بردوشت,زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام ازادی,مقصدراه اهنت باشد
عشق مکثی ست قبل بیداری...انتخابی میان جبروجبر
جام سم توی دست لرزانت,تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از(انقلاب)و(ازادی),فندکی درمیاوری شاید
هجده(تیر)بی سرانجامی,توی سیگاربهمنت باشد
#سید_مهدی_موسوی
#شاهین_نجفی
#فاطمه_اختصاری
#پهلوان_زنده_را_عشق_است
#غزل_پست_مدرن

.
از آنجایی که عادت به سانسور خود و امور مرتبط یا سنجاق شده به خود ندارم باید چند نکته ی کلی را مختصر و اگر بتوانم موجز برای دوستان شرح دهم.
نکته ی یکم :
اینکه چرا آنگونه که گفتم به صورت جامع و جزء به جزء تفسیر اخیر در خصوص ادبیات پست مدرن را تا پایان پیش نمی برم.چراکه آنگونه که خودم می پنداشتم مشروح مطلب اگر تقسیم بر خرده مطالبی با مختصات سطر و واژه ی مطلب آغازین می شد حدوداً پانزده مطلب را در صفحه می بایست منتشر می کردم.که اگر ادامه ی امور بر این منوال که نهایتاً عارض خواهم شد پیش برود از دشت اعصاب آسیب دیده ام برهوتی بیش بر جا نخواهد ماند.
نکته ی دوم :
بدقولی هم حدی دارد و سعی می کنم تیتر وار مواردی را بنگارم و شِمایی از کلیت این جریان ارائه دهم.پیگیری و مطالعه و بقیه ی امور به عهده ی دوستانی که علاقه مند هستند در این خصوص به آگاهی و بینش مورد نیاز برسند.یکی از دوستان که می گویم چه کسی گفت : محمد اشتباه می کنی ، بگذار هر کس خواست برود بخواند ، که آخرش هم چهارنفر خواهند گفت :
چند جلد کتاب خواند و خواست به رخ بکشد !
سلام دوست خوبم 🙋 نترس نام و نام خانوادگی شما محفوظ است. (فکر کنم از اولین دفعاتی ست که در این صفحه از ایموجی و استیکر استفاده می کنم.شما هم نکنید خوب نیست.کلی واژه برای انتقال مفاهیم و احوالاتمان در اختیار داریم.واژه ، واژه قداست دارد)
اما من اینگونه می گویم :
راستش بدم هم نمی آید که چندتن پای چنین متن ها و توضیحاتی که منتشر می کنم از این قبیل کامنت بگذارند : ممنون از اطلاعات و دانشی که منتقل کردید و اگر هم نگذارند به زندگی ادامه خواهم داد هرچند که مادر ترزا گفت :
در این جهان ، نیاز به ستایش و دوست داشتن از نیاز به نان واجب تر است.
در کل چرا دروغ بگوییم ؟ مگر بد است ؟ بد نیست اگر به حسین رضازاده بگویند آفرین و مرحبا که آن وزنه را بلند کردی.چه اشکالی دارد من هزار بار در دل او را تحسین کرده و چنانچه روزگاری از نزدیک ببینم باز تحسین کرده و فزون تر در آغوشش گرفته میبوسمش و می دانم ، هم من هم او خوشحال خواهیم شد.درست است که یک وزنه را برداشت و قال قضیه را کند اما ده سال هر روز تمرینات و زحمات و مشقاتی را متحمل شد و ممارست کرد که این مهم مقدر شد.پس تنها روز مسابقه نبود و هرچه بگوییم زیاد نبوده.
ادامه در کامنت ها
نگارنده #محمد_افندیده

..
#پهلوان_زنده_را_عشق_است
.
همه رفتن از کنارم
تو نرو دردت به جونم
تو بمون تا که دوباره
مهدی موسوی بخونم...
.
بخونم از شب و روزی
که دیگه واسم یه رنگه
مثل شاهینی که حتی
ارتدادشم قشنگه...
.
زل زدم به این ترانه
سیلِ اشکم شده جاری
تو یکم بخون برام از
فاطمه ی اختصاری...
.
بغضِ چند شنبه ی من بود
که شبِ جمعه شکسته
من پر از عشق و امیدم
تنم اما دیگه خسته...
.
با همین خستگیا هم
تو بمون تا که بمونم
مهدی موسوی بخونی
مهدی موسوی بخونم...
.
#حسین_سربرجی
.
#سید_مهدی_موسوی
#فاطمه_اختصاری
#ش_ن

.
.
تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب

تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب

تهران و خط متروی تجریش تا جنوب

این شهر خسته را به شما می سپارمش

تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج

تهران وصله پینه شده با خطوط کج

تهران تا همیشه ترافیک تا کرج

این شهر خسته را به شما می سپارمش

من روزهای خونی و پرالتهاب را

من سطل های سوخته ی انقلاب را

بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را

بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

من خش و خش رفتگر از صبح زود را

سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را

من هر که عاشقم شده بود و نبود را

بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک

نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک

کابوس های هر شبه از درد مشترک

یک روز می رسد که فراموش می شوند

تنهایی ام نشسته میان اتاق ها

بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها

گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها

یک روز می رسد که فراموش می شوند

#فاطمه_اختصاری

#
در راستایِ چالشِ به راه افتاده توسط شاعرِ گرانقدر دکتر #سید_مهدی_موسوی، چالشی که در راستای سپاسگذاری از بزرگان و هنرمندانی به راه افتاده که هم اینک در بین ما هستند.
چالشی با عنوانِ #پهلوان_زنده_را_عشق_است
از نگاهِ من قبل از هر بزرگ و هنرمندی، لازم است از همه مبارزان راهِ آزادی و برابری و عدالت، قدردانی شود چرا که #پهلوان_حقیقی آنها هستند که با استثمارِ انسان و با جامعه طبقاتی مبارزه میکنند.
#پهلوانِ_اصلی، آن #کارگر_زندانی و #معلم_زندانی است که برایِ نابودیِ سیستمِ #سرمایه_داری مبارزه میکند. عزیزانی چون #رضا_شهابی #محمود_صالحی #محمد_نظری #اسماعیل_عبدی #آرش_صادقی #آتنا_دائمی و #مادر_ستار_بهشتی و مادرِ #فرزاد_کمانگر و....
ناگفته نماند که بسیاری از نویسندگان و شاعران هم در این مسیر هستند که نام بردن از یکایکِ آنها در این مجال نمی گنجد .
#استاد_شجریان
#داریوش_اقبالی
#شاهین_نجفی
#سید_مهدی_موسوی
#فاطمه_اختصاری
#زندانی_سیاسی
#کودک_کار
#نیروی_کار
و...
این هشتک، تنها، یادی است قبل از افسوسی ابدی.
#پیمان_فرهنگیان
به امید #یک_دنیای_بهتر
#نه_به_سرمایه_داری
#نه_به_استثمار_نیروی_کار
#نه_به_فقر
#نه_به_اعدام
#نه_به_شکنجه
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد

..
خانم دکتر فاطمه اختصاری یکی از بهترین شاعرهای خانم نسل جوان هستن که برای من خیلی ارزشمند هستن و با اینکه به دلایلی تبعید شدند ودر کشور دوست زندگی می کنند با این حال یاد این بانو همیشه در قلب من هست با هاش ارتباط خاصی از لحاظ شخصیتی برقرار می کنم.سالم وسلامت باشی فاطمه جانم💗😘
#پهلوان_زنده_را_عشق_است
#فاطمه_اختصاری
به عنوان هنرمند شاعر به دوستانم معرفی می کنم

Most Popular Instagram Hashtags