[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#فاطمه_اختصاری

6493 posts

TOP POSTS

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
«الف» به فکر پراکندگی ِ پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

@fateme_ekhtesari
#فاطمه_اختصاری
@dokhtarane_eterazi
#دختران_اعتراضی
#dokhtarane_eterazi
#آزادی #آزادی_یواشکی #چهارشنبه_های_سفید

...
جهان لیلی بود و
جنسیتش رو نفهمیدن...
.
#فاطمه_اختصاری
.
📷:@arefeh_bv

.
خیلی دوس دارم ترانه ی زیر با صدای یکی از این دو خواننده ی عزیز و محبوبم اجرا بشه. 🙏🙏🌹
@yasinsafatian

@arashsobhani .
.
.
#Repost @fateme.ekhtesari with @repostapp
・・・
.
داری میای از جاده ی خسته
با خنده ی با گریه پیوسته
با من قرار تازه ای داری
توو کوچه ای که دیگه بن بسته

چشمات می گه: خیلی پشیمونم
می گه: باهات یک عمر می مونم
اما دلم می ترسه و می گه:
دیگه نمی تونم، نمی تونم...
.
می خوای دوباره توو دلم جا شی
واسه م دوباره قدّ دنیا شی
اما دلم می ترسه و می گه:
دیگه نمی خوام پیش من باشی

تنهام بذار با سردی چایی
با این اتاقای مقوّایی
دیر اومدی، دیر اومدی، دیره
تنهام بذار با قرص و تنهایی

داری میای از خاطراتی که
سرشار درد و رنج و تشویشه
فک می کنی این آدم تنها
بازم دوباره عاشقت می شه

فک می کنی توو فکر تو بودم
هر ثانیه، هر روز و هر هفته
اما نمی دونی که اون آدم
دیگه از اینجا تا ابد رفته

فک می کنی عاشق تر از پیشم
فک می کنی دیوونتم بازم
فک می کنی رویای فردا رو
دارم با دستای تو می سازم

تنهام بذار با سردی چایی
با این اتاقای مقوّایی
دیر اومدی، دیر اومدی، دیره
تنهام بذار با قرص و تنهایی

#فاطمه_اختصاری

.
از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!
.
از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی
.
از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!
.
از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!
.
از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم
.
بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...
.
از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه
از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه
.
از سر زدن به خانه ام مابین ِ رفتن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات
.
می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم
.
رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده
.
پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی
.
از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت
.
از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!
.
بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم
.
از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها
.
باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
.
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
.
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
.
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
.
#شعر: #سید_مهدی_موسوی
#عكس: #فاطمه_اختصاری

.
.
تصمیم ِ دادن و نگرفتن
با بادها معامله کردن
حرفیدن ِ پلنگ ِ پتو را
از دست خواب ها گله کردن!
از خاطرات ِ مرد ِ نبوده
خود را به زور حامله کردن
از هرچه هست جیغ زدن در...
در هیچ چی مداخله کردن

یک مشت شعر ِ چاپ نباید!
از آدمی که غیرمجاز است
دیوار ِ دکمه های تو بسته
تا پنجره که موی تو باز است
ما را به درد خود بگذارد
هر کس که اهل ناز و نیاز است
موهای یار اینهمه کوتاه!
شب مثل چیز ِ چیز، دراز است...
.
اندیشه ی سکوت به لبخند
اندیشه ی بکش به درون تر
با قرص هام رابطه دارم
از قصّه هات اهل جنون تر
ماتیک قرمز تو در این متن
شرح دلی ست از همه خون تر
از فردهای حل شده در جمع
از جمع های تلویزیون تر

زن: انتهای سوزش سوزن
زن: ابتدای واژه ی زندان
انگیزه ی تبادل کالا
از دست شوهرش به نگهبان
سر خم نکردنت... و شکستن!
بیلاخ یک درخت به طوفان
تا خودکشی تو وسط ِ من
تا خودکشی من وسط ِ وان

از روزهای درس و شکنجه
کابوس های مدرسه رفتن
تا کشف ترسناک تن خود
شب ها کلاس هندسه رفتن!
از ابتدای کوچه دویدن
تا انتهای وسوسه رفتن
از یک قفس به نام «تعهّد»
تا واژه ی مقدّس ِ «رفتن»!
.
فحشی به نظم و اینهمه قانون
در جستجوی یک زن تازه
آواز در پیاده روی تو!
سنگی به شیشه های مغازه
ویراژ توی مغز جماعت
در پشت یک رنوی قراضه
داخل شدن بدون مجوّز
خارج شدن بدون اجازه

این زن برهنه است، برهنه
در کوچه اش پلیس ندارد
ابروش را مداد کشیده
چشم خمار و گیس ندارد!
پیغمبری ست خسته و تنها
که آیه و حدیث ندارد
که سال هاست گریه ی محض است
با اینکه چشم خیس ندارد

#سید_مهدی_موسوی
#غزل_پست_مدرن
#فاطمه_اختصاری
#شاعری
#شعر

... نشسته ام برود
سال و خاطراتش هم... میان آینه لبخند می زنم به خودم!
که روز عید نفهمد
چقدر دلتنگم!
که سال کهنه نفهمد چقدر پیر شدم... #فاطمه_اختصاری

نشسته ام برود؛

سال و خاطراتش هم.
میان آینه لبخند می زنم به خودم!

که روز عید نفهمد؛
چقدر دلتنگم!
که سال کهنه نفهمد چقدر پیر شدم... #فاطمه_اختصاری
#سوگلی
#پیرایش_موآرا
#حال_خوب
#سلامتیتون

............ ..
کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره
به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن
سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات
فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»
بدون روشنی و گرمی است این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را
کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید است
جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دری ست
پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تری ست!! #فاطمه_اختصاری
عکس :خودم از سفره ی هفت سین سال در گذر

MOST RECENT

...
جهان لیلی بود و
جنسیتش رو نفهمیدن...
.
#فاطمه_اختصاری
.
📷:@arefeh_bv

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
«الف» به فکر پراکندگی ِ پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

@fateme_ekhtesari
#فاطمه_اختصاری
@dokhtarane_eterazi
#دختران_اعتراضی
#dokhtarane_eterazi
#آزادی #آزادی_یواشکی #چهارشنبه_های_سفید

یک کوه زیر برف، ولی داغ از درون
یک هفته زندگیت رسیده ست به جنون
یک هفته است منتظر چند لکّه خون
یک شب تمام می شود این اضطراب ها

چسبانده بودی اش به خودت مثل ترس هات
در سینه اش گرومب گرومبِ صدای پات
باران زده به لخت ترین حالت حیاط/ت
بویی بلند می شود از فاضلاب ها

معتادِ دوست داشتنت بود و بوی موت
چسبیده بود مثل دو تا بوسه بر گلوت
مثل ملافه ای که –چه سردی! – کشید روت
یک شب شروع شد همه ی این عذاب ها

چسبیدنِ به پات به دنبالت آمدن
با شادی و به غصّه به هر حالت آمدن
با شکل های مسخره در فالت آمدن
درهم، به هم، یکی شدنِ توی قاب ها

دنیات غیرقابلِ حتّی سکونت است
انگار چیز زنده تری در درونت است
سنگین ترین ترشّح غم توی خونت است
بالا می آوری وسط انتخاب ها

بدبین ترین نگاه به دنیای ساده ای
در خاطرت به هیچ کسی دل نداده ای
حالا فقط مسافرِ تنهای جاده ای
که می رود فرار کند از جواب ها

#فاطمه_اختصاری
م.خاطب...

منم و عطر تو که
پخش شده توی تنم
بی تو دلتنگ ترین حادثه‌ی قصه منم... #فاطمه_اختصاری
#کلبه_مش_صفر
#مش_صفر

و من صدای یواشی در اضطراب ِ زنم
دلم گرفته و باید به کوچه ها بزنم
به زندگیم سرنگی پُر از هوا بزنم
«اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم؟
به عشق قبلی ِ یک مرد پشت ِ پا بزنم؟!» ببین میان تنم حسّ سرکش ِ غم را
که با هوای تنت گیج کرده آدم را
از آن دو چشم بریزان به من جهنّم را
«اجازه هست که عاشق شوم که روحم را
میان دست ِ عرق کرده ی تو تا بزنم؟!» به چند سالگی ام عاشقانه گریه کنم
به نامه های تَرت دانه دانه گریه کنم
بدون تو بدوم سمت خانه، گریه کنم
«دوباره بچّه شوم بی بهانه گریه کنم
دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم»

دوباره بین حروف ِ شکسته شعر شوم
میان دفتر ِ یک مرد ِ خسته شعر شوم
شبیه پنجره ای نیمه بسته شعر شوم
«دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم
و یا نه... یک تلفن به خود ِ شما بزنم!» جهان دو ابر شده، آسمان فقط خیس است
دو چشم ِ عاشق ِ بی خواب ِ پشت ِ خط، خیس است
اتاق و صندلی و پرده، بی جهت خیس است
«نشسته ای و لباس عروسی ات خیس است
هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم»

تو آس رو شده ی دل در آخرین دستی
بریده می شوی از من در این شب ِ مستی
که راه گم شده ی منتهی به بن بستی!
«برای تو که در آغاز زندگی هستی
چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟» دوباره آمدم آیینه ی دق ات باشم
و دستمال ِ تری زیر ِ هق هق ات باشم
بگو چگونه تر از این موافقت باشم؟!
«دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم
و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!» #فاطمه_اختصاری

م.خاطب...

#مولانای_جان

هر فسادی که در عالم افتاد از این افتاد که یکی ، یکی را معتقد شد به تقلید یا منکر شد به تقلید! کی روا باشد مقلد را «مسلمان داشتن»؟!
.
.
.
#مولانا
#مقالات_شمس
#روحانی
#روز_قدس
#فاطمه_اختصاری

Most Popular Instagram Hashtags