[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#شکوفه_حسین_زاده

57 posts

TOP POSTS

اصلا بی خیال همه چیز..
همین که به دوردستها چشم میدوزی و تو خیالت در یکی از خونه های اون سمت آب زندگی می کنی،
همین که از خونه رویائیت بیرون میای و توی کشتی های تفریحی سرگردان پرسه میزنی،
همین که به پرواز کاکایی ها خیره میشی و صدای سوت کشتی ها رو نمی شنوی
یا اصلا همین که بی تفاوت به همه پشت میکنی و غصه میخوری و یا رویا می بافی
همین که چونه ات را بی قید و بند روی دستت رها می کنی و میذاری آفتاب سخاوتمندانه روی موهای کوتاه قشنگت بتابه
همین لحظه، همین لحظه که همه چیز برات پر اهمیت و کم اهمیته... همین لحظه، چه شیرین، چه تلخ زیباست
زندگی همین لحظه است

#شکوفه_حسین_زاده
#زندگی#عشق#دوستی
@samira_yous

استکان چای را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره نشستم. اوایل اسفند بود و من داشتم فکر میکردم که برای عید باید گلهای تازه توی گلدونها بکارم.
به خودم گفتم گلهای بنفشه بهترن؟ یا نرگس؟ یا اون گلهای قرمز شمعدونی که دیروز کنار خیابون دیدم.
یادآوری گلهای قرمز منو برد به بیست سال پیش... سی ام اسفند ماه سال 1375 اولین سالی که با هم سفره هفت سین رو چیدیم. سال تحویل نزدیک بود و سفره هفت سین ما آماده بود. همه چیز به نظر کامل میومد که یک باره یادم افتاد گل نخریدم. خیلی ناراحت بودم. دوست داشتم یه دسته گل کنار سفره داشته باشم.
چیزی نگفت. رفت بیرون. چند دقیقه بعد با یه دسته گل قرمز زیبا برگشت. گلها فوق العاده خاص بودن. نه از اون گلهایی که توی هر گل فروشی پیدا میشه.
نگاه معنی داری بهش کردم. شیطنت از نگاه معصوم و مهربونش می بارید.
آهسته گفت:" نزدیک تحویل ساله و...باغچه دانشگاه خیلی نزدیکتر از گل فروشی بود."
خنده ام گرفت.. همیشه از زیبایی گلهای محوطه دانشگاه- محل کارم- که اتفاقا نزدیک خونه مون هم بود براش تعریف کرده بودم.
به محض اینکه گلها رو گذاشتم توی گلدون سال تحویل شد.

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#خاطرات#سال_نو_مبارک

به پسرم،

امروز روز مرد و پدره و من دارم به مردهای زندگیم فکر میکنم. کمی عجیبه... چرا تو به ذهنم اومدی؟
راستش خودم هم نمیدونم اما یه چیز روشنه و اون اینه که تو تازه در راه جدیدی پا گذاشتی که به کامل شدنت منجر میشه.
میخوام بدونی که مرد بودن به جنسیت نیست حالتی از انسان بودنه ...به احساس مسئولیت و اراده است... به تصمیم درست گرفتن و به موقع و بجا عمل کردنه... به احترام به دیگران و محبته... این روز فقط یک بهانه است برای قدردانی از افراد مهم زندگیمون. فقط یه بهانه، همین.

ممکنه این تبریک من کمی زودهنگام به نظر برسه اما برای من تو همون روز که به دنیا اومدی یک مرد بودی اما در قطع کوچک.
همون لحظه که دستت رو به مبل گرفتی و ایستادی ... همون موقع که در غیاب من از سماء مراقبت میکردی...یا همین حالا که داری به تنهایی زندگی کوچیکت رو اداره میکنی... تو یک انسان رو به تکامل در شکل مردانه هستی و حتم دارم در مسیر درست قرار گرفتی واسه همین این روز رو بهت تبریک میگم و امیدوارم شانس اینو داشته باشم که شاهد این راه منتهی به روشنایی باشم.

#شکوفه_حسین_زاده

خوب که باشی
آدمهای کوچک
با لبخندی بر لب
و الماسی درخشان در دست
قلبت را می آزارند
روحت را می خراشند
آسایشت را می گیرند... اما
تو خوب بمان

بگذار
خراش آزارشان
بار دیگر صیقل روحت شود
تا روشن تر بتابی
بگذار خسته شوند
از آزارت
لذت آزردن را
از این مردمان خُرد بگیر

باز هم خوب بمان

برای کسانی که
تو را می فهمند

برای کسانی که
تو را می خواهند

برای کسانی که
تو را دوست دارند... #شکوفه_حسین_زاده
#زندگی#مهر#عشق_و_دیگر_هیچ

...
هر شب به هنگام طلوع ماه
حسی مرا آهسته می خواند
هم می کشاند سوی خود آرام
هم بی شفقت، سخت می راند

هر شب، هجوم خاطرات تو
یادآور عشقی قدیمی، پاک
من می سپارم با دو دستانم
این قصه را هر بار زیر خاک

هر شب تو در نُه توی افکارم
گم می شوی یا نه؟ خیالم نیست
حسی که در من شاعری می کرد
جز عشق تو دیگر ندانم چیست

#شکوفه_حسین_زاده

#شهسوار_مازندران
#عکس_شکوفه
#یه_شب_مهتاب_ماه_میاد_تو_خواب...

"سه پرده از یک زندگی"

برایم قصه بگو
قصه آن دو کرم ابریشم
که روی شاخه درختی کهنسال
به سوی هم خزیدند
اما پیش از رسیدن دستهاشان
در اسارت پیله جا ماندند... برایم قصه بگو
قصه دو پروانه
که تمام باغ را پریدند و چرخیدند
از گلی به گل دیگر
سراغ گمشده خود را گرفتند
و نیافتند... برایم قصه بگو
قصه پرنده ای جا مانده از کوچ
که هر سال
به امید دیدار جفت مهاجرش
پر و بال می آراید
و تمام زمستان را
به انتظار می ماند
اما خوب میداند
که این تالاب متروک
سالهاست
مرغ مهاجری به خود ندیده است... نه،
اصلا
برایم قصه ای دیگر بگو
قصه ای که پایانش را ندانم
قصه ای که با "تو" آغاز شود... #شکوفه_حسین_زاده

#عشق#زندگی#شعر#انتظار

دور می شوی
دورتر
دورتر... از چه میگریزی؟؟
تو
هر قدر دور،
نزدیکی... همین جا
توی قلبم... #شکوفه_حسین_زاده

طولانی ترین کتاب

عاشقانه است

همین سه نقطه ی آخرِ
ِ
"دوستت دارم . . . "

#شکوفه_حسین_زاده

و من
تو را
همچنان دوست میدارم

بی ابتدا
بی انتها

بی دلیل
بی بدیل

بی توقع
بی تمتع

#شکوفه_حسین_زاده

#عشق#زندگی#شعرسپید

MOST RECENT

...
هر شب به هنگام طلوع ماه
حسی مرا آهسته می خواند
هم می کشاند سوی خود آرام
هم بی شفقت، سخت می راند

هر شب، هجوم خاطرات تو
یادآور عشقی قدیمی، پاک
من می سپارم با دو دستانم
این قصه را هر بار زیر خاک

هر شب تو در نُه توی افکارم
گم می شوی یا نه؟ خیالم نیست
حسی که در من شاعری می کرد
جز عشق تو دیگر ندانم چیست

#شکوفه_حسین_زاده

#شهسوار_مازندران
#عکس_شکوفه
#یه_شب_مهتاب_ماه_میاد_تو_خواب...

گاهی
با نگاهی
با پیامی
با کلامی
چه زیبا
با "نیما"
چه شاعرانه
غافلگیرانه
خوشبختی
به من تلنگر میزند

#شکوفه_حسین_زاده
#زندگی_عشق_و_دیگر_هیچ

#نیما_یوشیج

نمی شود دوستانی چنین داشته باشی و گردش شادی را زیر پوست خود احساس نکنی نمی شود صدایشان را بشنوی و زمزمه خوشبختی را زیر گوش خود نشنوی

نمی شود پیام محبتشان را بخوانی و خورشید را درخشانتر نبینی

نمی شود

#شکوفه_حسین_زاده
#زندگی_عشق_و_دیگر_هیچ

به پسرم،

امروز روز مرد و پدره و من دارم به مردهای زندگیم فکر میکنم. کمی عجیبه... چرا تو به ذهنم اومدی؟
راستش خودم هم نمیدونم اما یه چیز روشنه و اون اینه که تو تازه در راه جدیدی پا گذاشتی که به کامل شدنت منجر میشه.
میخوام بدونی که مرد بودن به جنسیت نیست حالتی از انسان بودنه ...به احساس مسئولیت و اراده است... به تصمیم درست گرفتن و به موقع و بجا عمل کردنه... به احترام به دیگران و محبته... این روز فقط یک بهانه است برای قدردانی از افراد مهم زندگیمون. فقط یه بهانه، همین.

ممکنه این تبریک من کمی زودهنگام به نظر برسه اما برای من تو همون روز که به دنیا اومدی یک مرد بودی اما در قطع کوچک.
همون لحظه که دستت رو به مبل گرفتی و ایستادی ... همون موقع که در غیاب من از سماء مراقبت میکردی...یا همین حالا که داری به تنهایی زندگی کوچیکت رو اداره میکنی... تو یک انسان رو به تکامل در شکل مردانه هستی و حتم دارم در مسیر درست قرار گرفتی واسه همین این روز رو بهت تبریک میگم و امیدوارم شانس اینو داشته باشم که شاهد این راه منتهی به روشنایی باشم.

#شکوفه_حسین_زاده

اصلا بی خیال همه چیز..
همین که به دوردستها چشم میدوزی و تو خیالت در یکی از خونه های اون سمت آب زندگی می کنی،
همین که از خونه رویائیت بیرون میای و توی کشتی های تفریحی سرگردان پرسه میزنی،
همین که به پرواز کاکایی ها خیره میشی و صدای سوت کشتی ها رو نمی شنوی
یا اصلا همین که بی تفاوت به همه پشت میکنی و غصه میخوری و یا رویا می بافی
همین که چونه ات را بی قید و بند روی دستت رها می کنی و میذاری آفتاب سخاوتمندانه روی موهای کوتاه قشنگت بتابه
همین لحظه، همین لحظه که همه چیز برات پر اهمیت و کم اهمیته... همین لحظه، چه شیرین، چه تلخ زیباست
زندگی همین لحظه است

#شکوفه_حسین_زاده
#زندگی#عشق#دوستی
@samira_yous

استکان چای را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره نشستم. اوایل اسفند بود و من داشتم فکر میکردم که برای عید باید گلهای تازه توی گلدونها بکارم.
به خودم گفتم گلهای بنفشه بهترن؟ یا نرگس؟ یا اون گلهای قرمز شمعدونی که دیروز کنار خیابون دیدم.
یادآوری گلهای قرمز منو برد به بیست سال پیش... سی ام اسفند ماه سال 1375 اولین سالی که با هم سفره هفت سین رو چیدیم. سال تحویل نزدیک بود و سفره هفت سین ما آماده بود. همه چیز به نظر کامل میومد که یک باره یادم افتاد گل نخریدم. خیلی ناراحت بودم. دوست داشتم یه دسته گل کنار سفره داشته باشم.
چیزی نگفت. رفت بیرون. چند دقیقه بعد با یه دسته گل قرمز زیبا برگشت. گلها فوق العاده خاص بودن. نه از اون گلهایی که توی هر گل فروشی پیدا میشه.
نگاه معنی داری بهش کردم. شیطنت از نگاه معصوم و مهربونش می بارید.
آهسته گفت:" نزدیک تحویل ساله و...باغچه دانشگاه خیلی نزدیکتر از گل فروشی بود."
خنده ام گرفت.. همیشه از زیبایی گلهای محوطه دانشگاه- محل کارم- که اتفاقا نزدیک خونه مون هم بود براش تعریف کرده بودم.
به محض اینکه گلها رو گذاشتم توی گلدون سال تحویل شد.

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#خاطرات#سال_نو_مبارک

نه نمناکی شمال و غربت
نه عطش جنوب و قربت
بلکه دیداری تازه
در نفس های کهنه سال
مرا
هر بار
هر سال
به این دیار می کشاند
به این دیار می کشانی

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#عشق#دوستی#مهربانی
#اهواز
#قاف

صبحانه های ایرانی را دوست دارم

نان و کره و... چشمهای عسلی تو

صبحانه های امریکایی را دوست دارم

پن کیک با ... چشمهای عسلی تو

من
چای صبحانه انگلیسی را هم دوست دارم

چای، شیر، و شیرینی چشمهای عسلی تو

من
صبحانه با تو را دوست دارم

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#عشق#مهر#مهربانی#صبح#صبحانه#شعر#شعر_سپید#ایرانی

بیست بهار
از تو روییدم
بیست پاییز
با تو باریدم

هر تابستان
با من سرودی
هر زمستان
در من غنودی

من در کنارت
اما تو بی تاب
من شاد و آرام
اما تو مشتاق

با هر نگاهت
من ایمن از ترس
هر روز، هر سال
دست تو در دست

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#عشق#مهر#مهربانی#بهار#پاییز#بیست_سال_زندگی_مشترک
#شعر#شعر_سپید

در چشمت چه داری؟
عشق، شاید

از قلبت چه می بارد؟
مهر، باید

در دستانت؟
شعر، حتما

در آغوشت؟
شور، قطعا

#شکوفه_حسین_زاده

#زندگی#عشق#مهر#مهربانی#دختر_پاییز#سما

خوب که باشی
آدمهای کوچک
با لبخندی بر لب
و الماسی درخشان در دست
قلبت را می آزارند
روحت را می خراشند
آسایشت را می گیرند... اما
تو خوب بمان

بگذار
خراش آزارشان
بار دیگر صیقل روحت شود
تا روشن تر بتابی
بگذار خسته شوند
از آزارت
لذت آزردن را
از این مردمان خُرد بگیر

باز هم خوب بمان

برای کسانی که
تو را می فهمند

برای کسانی که
تو را می خواهند

برای کسانی که
تو را دوست دارند... #شکوفه_حسین_زاده
#زندگی#مهر#عشق_و_دیگر_هیچ

ادامه:

به خاطر آوردم هشت ساله بودم. پس از ماهها استراحت و بازی، مدارس بازگشایی شدند و ما خندان و البته با غیبت یکی دو دندان پا به مدرسه گذاشتیم. چند روزی طول کشید تا کتابهای درسی توزیع شدند. از همان ابتدا یکی از کتابها به من چشمک میزد، "کتاب فارسی دوم دبستان". آن را قبلا دیده بودم و چند باری به دور از چشم خواهر بزرگترم که از اموالش به طرز عجیبی محافظت میکرد عکس هایش را تماشا کرده بودم. اما این بار فرق داشت. این کتاب متعلق به خودم بود و از همه مهمتر، دیگر نیازی نبود با نگاه کردن به عکس ها جریان درس را حدس بزنم. تا کتابها به دستم رسید، بی معطلی کتاب فارسی را برداشتم. نوخوان بودم و مشتاق. از همان درس اول که معلم دست ایرج را می گیرد تا کلاس دوم را به او نشان دهد محو خواندن این کتاب شدم. پس از آن "تصمیم کبری" را خواندم اما چنان غرق در کلمات بودم و چنان سرخوش از این توانایی تازه به دست آمده، که نتوانستم به سوال آخر درس پاسخ مناسبی بدهم. سرشار بودم از لذت، لذت درک شفاف تر تصویر از طریق خواندن. حال رابطه صورت نگران کبری و آن کتاب چروکیده زیر درخت را خوب متوجه می شدم.

کتاب را ورق زدم. شعر "زاغک و روباه" را چندین بار مرور کردم طوریکه ظهر هنگام بازگشت به خانه آن را برای مادرم از بر خواندم. قصه " حسنک کجایی" و داستان حیوانهای نگران مرا هم نگران حسنک کرد. "دوستان ما" را دوست داشتم که چه زیبا ما را از مزرعه گندم به نانوایی می کشاند و در انتها بوی خوش نان تازه واقعا به مشام می رسید. از "ننه سرما" همیشه می ترسیدم و هیچگاه ندانستم چرا؟! کتاب پر بود از داستان، پر بود از قصه. هر درس حکمتی نهفته را به رایگان در اختیارمان قرار میداد. از روی هر کدام بارها و بارها مشق نوشتم و هیچگاه خسته نشدم.

امروز پس از گذشت نزدیک چهل سال از آن روز به یاد ماندنی و خواندن صدها کتاب معمولی و وزین از نویسندگان بنام و گمنام، به جرأت می توانم بگویم که بهترین کتابی که خوانده ام "کتاب فارسی دوم دبستان" است.

#شکوفه_حسین_زاده

#کتاب#کتابخوانی#زندگی#خاطرات_کودکی#بهترین_کتابی_که_خوانده_ام#ادبیات#فارسی

وقتی به موضوع "بهترین کتابی که خوانده ام" برخوردم آخرین کتابی که خوانده بودم، "گتسبی بزرگ" اثر فیتز جرالد به ذهنم رسید. کتابی وزین و زیبا بود اما قطعا بهترین نبود. فکر کردم با کمی تأمل از میان صدها کتابی که خوانده ام، که عمدتا از نویسندگان برتر جهان هستند، بتوانم روی یکی از این آثار گرانقدر انگشت بگذارم و بگویم:"این، بهترین کتابیست که خوانده ام." عنوان صدها کتاب ارزشمند از ذهنم عبور میکرد. هر چه بیشتر می اندیشیدم، بیشتر دچار سردرگمی میشدم. کار ساده ای نبود. دوباره مرور کردم:
کتاب "دا" که چند سال پیش مرا به شدت تحت تأثیر قرار داده بود؟
"زمین سوخته" احمد محمود را که در سالهای کودکی و نوجوانی با گوشت و پوست و استخوانم لمس کرده بودم؟
کتابهایی درباره تاریخ ایران معاصر از جمله "این سه زن"، " خاطرات ثریا اسفندیاری"، "خاطرات فوزیه" و دهها کتاب دیگر که پنجره ای جدید از تاریخ و جامعه کشورم را روبرویم گشود؟
"دارالمجانین" استاد جمالزاده که به طرز عجیبی مرا مسخ کرده بود؟... همه در نوع خود عالی و بی نظیر بودند اما... ذهنم از ایران فراتر رفت. نمایش نامه "باغ آلبالو" آنتون چخوف، "برادران کارامازوف"، داستایوفسکی، "آنا کارنینا" لئو تولستوی، "غرش طوفان" الکساندر دوما، "بینوایان" ویکتور هوگو، "آرزوهای بزرگ" چارلز دیکنز، رمانهایی از دافنه دوموریه انگلیسی یا دانیل استیل امریکایی، یا حتی "مزرعه حیوانات" جورج اورول؟... چگونه می توانستم از نوشته های بی بدیل امیل زولا و آلبر کامو بگذرم؟
از لئو بوسکالیا رسم مهرورزی به انسانها بدون چشم داشت را آموخته بودم و از طریق کتابهای جک لندن در انسانها خوی حیوانی و در حیوانها ردی از انسانیت دیده بودم.

تعداد کتابها زیاد بود و همگی بسته به سن و سال و حال و هوای روزگارم تأثیرگذار و ماندگار بودند. شاید اگر این سوال چند سال پیش از من پرسیده می شد، بدون لحظه ای درنگ می گفتم:"صد سال تنهایی" مارکز. اما امروز و این سفر در زمان مرا به گذشته های دور برد- گذشته ای بسیار دور- به روزهای قصه های ساده تر: داستانهای تن تن و میلو، ماجراهای لورل و هاردی، و سری کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب.

اما کدام کتاب میتوانست شایسته عنوان " بهترین کتاب" باشد؟
-ادامه دارد... #شکوفه_حسین_زاده

#کتاب#کتابخوانی#زندگی#خاطرات_کودکی#بهترین_کتابی_که_خوانده_ام#نویسنده#ادبیات#فارسی#مسابقه_کتابخوانی

زنگ جغرافیا
و من
در رویای کشف سرزمین تو

آوایی
از جنگل های سرسبز شمال گفت
انگشتانم
در انبوه موهایت راه گم می کرد

او از کوههای برافراشته البرز نوشت
شانه هایت اما
بلندترین قله ای بود
که مشتاق فتحش بودم

از کویر لوت یاد کرد
و من
در دشت سبز چشمانت محو می شدم

آوایی
مرا از بادهای صد و بیست روزه سیستان بر حذر داشت
اما من
می خواستم دچار طوفان نفس هایت شوم

او از گرمای خوزستان نام برد
و من
داغی لبانت را آرزو کردم

از دریای عمان گفت
من اما
در خلیج قلبت لنگر انداختم

آوایی
از آسیا گفت
از استوا نوشت
از قطب جنوب... اما من
در سرزمین تو ماندنی شدم

#شکوفه_حسین_زاده

پی نوشت: جناب آقای آوایی دبیر جغرافیای سال دوم دبیرستانم بودند. اخلاقی خوش داشتند. بچه ی درسخوانی بودم و عینکی. ایشون از هر فرصتی استفاده می کردند تا از این خصلت من لطیفه ای بسازند و برای لحظاتی لبخند به روی لب دانش آموزان بیارند. من هم به دل نمی گرفتم. امروز به طرز عجیبی به یادشون افتادم و این نوشته رو در جواب تمام شوخیهاشون تقدیمشون می کنم. هر جا که هستند شاد باشند و تندرست
دوازدهم آذر ماه سال یک هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی

#زندگی#عشق#مهر
#آوایی#جغرافیا
#خوزستان#اهواز
#دبیرستان#خاطرات
#شعر_سپید#شکوفه

Most Popular Instagram Hashtags