[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#سید_علی_صالحی

44677 posts

TOP POSTS

.
میان من و این بغضِ بی قرار،
جای تو خالی ...
.
.
.
#سید_علی_صالحی

اشتباه ازمابود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی دلهامان پر گفتگوهامان، مثلا یعنی ما

کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیله‌گی خویش را بیاد نمی‌آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
دستمالی سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است

#سید_علی_صالحی

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!

#سید_علی_صالحی

همین الان سرکشی به روستاهای اطراف دشت ذهاب
#سر_پل_ذهاب #روستای_امام_عباس #زلزله #سید_علی_صالحی

.
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!
.
#سید_علی_صالحی
.
.
#میروم_و_نمیرود_از_سر_من_هوای_تو..
.
.
23آذر96💭

MOST RECENT

وای باران،باران
شیشه ی پنجره راباران شست،
ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست..!!؟؟
#حمیدمصدق💖💞💕 .
چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل
خوب است...
مثل همین باران بی‌سوال
که هی می‌بارد ....
که هی اتفاقا آرام و شمرده
شمرده
می‌بارد.... #سید_علی_صالحی

روز بارونی تون شاد،امیدوارم بهترینهابراتون رقم بخوره🙏🙏🙏🙏🙏

جـایی برایـم
گوشـه‌ی دلـ‌ـت می‌گـذاری ؟!
جایی که ...
جایِ هیــچ کس نیست
همـان گوشه‌ی خالی دلت
که هیـــچ کس پیـدایش نمی‌کنـد
هیـچ کس ...
آن‌جــا را ... بـرایِ مـن کنـار بگـذار !... #سید_علی_صالحی
❤️🍃

واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!

#سید_علی_صالحی

...
ماوای ما گلبرگ کوچکی ست
بازمانده از باغی دور
با هزار زمستان دیوانه اش در پی...
#سید_علی_صالحی
#گل_خشکیده_من

📚📚📚
يك نفر بيايد
و " تمام كردن " را يادمان دهد !
نقطه گذاشتن و سرِ خط رفتن را !
ما اسطوره هايى از نسلِ
رابطه هاى بى سر و ته ايم ...
كم و بيش ، همه ى ما ،
يك رابطه ى معلق را تجربه كرديم.
نه دلِ كندن داشتيم ،
نه توانِ ماندن ...
نه دوستش داشتيم ،
و نه طاقتِ با ديگرى ديدنش را ...
به خودمان كه آمديم ،
ديديم شيرين ترين لحظه هاى
زندگىِ مان را
داديم براىِ آدمى كه بعدترها ،
بى لياقتى اش را ثابت كرد !
يك نفر بيايد و الفباىِ
" تمام كردن " را يادمان دهد ..!!
.
.
#علی_قاضی_نظام .
.
.
.
.
〰〰〰🌺🌺〰〰〰
.
.
#گچساران_بام_نفت_ایران
#گچساران_باشت_باوی
#گچساران_شهر_من
#دوگنبدان_کارکنان_دولت
#یاد_ایام
#کافه_یغما
#مرا_از_ياد_برد_آخر_ولی_من
#بجز_او_عالمی_را_بردم_از_ياد
#فقط_خودش
#یا_رب_العالمین
#تو_جوونیم_کسی_رو_دوست_داشتم
#دختری_که_چشاش_آبی_بود
#یادم_تو_را_فراموش
#مستان_سلامت_ميكنند
#رفتی_و_نمیشوی_فراموش
#همیشه_برقرار
#به_نام_آدم
#مهربانتر_باشیم
#زندگی_رو_زندگی_کنیم
.
.
@vahid_ghazanfarii

🍂🍁🍂
عصر آهسته عجیبی ست
انگار هرچه پراکندگی ست
آمده اند حوالی همین بی حواسِ من
جمع شده..
می خواهند سر به سرم بگذارند
یعنی پاییز همه ی پارک های جهان
همیشه همین قدر خلوت است؟
🍁
#سید_علی_صالحی
🍁🍂🍁
#mobilgraphy
#mobilegraphy #photography #iran #guilan #rasht #rashtgraphy #kalanshahr #عکاسی #پاییز #پاییزه #پاییزی🍁 #ایران #گیلان #رشت #رشتگرافی #کلانشهرباران #کلانشهر

کار شاقی نکرده ام،
فقط به زانو در نیامدم
فقط تاریکی را از تکلم بیهودگی بازداشته ام.
دشوار نیست
شما هم بگویید نور!
بگویید امید!
بگویید عشق!
آدمی چیزی شبیه بوی خوش باران است.

#سید_علی_صالحی
#امید#عشق#باران#تهران#کاخ_سعدآباد

.
خسته‌ام ری‌را! 
می‌آیی همسفرم شوی؟ 
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است 
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم 
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم 
باران هم که بیاید 
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم، 
بعد هم به راهی می‌رویم 
که سهم ترانه و تبسم است
.
وقتی دستمان به آسمان برسد 
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم 
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید 
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم 
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

#سید_علی_صالحی
.
#ایران #ایرانگردی #مازندران #آمل #الیمستان #جنگل #جنگل_الیمستان #پاییز #ری_را #سفر #همسفر #باران #ابر #مه #مه_آلود
#Iran #mazandaran #aamol #alimestan #jungle #forest #fog #foggy #rain #cloud #autumn #fall #travel #tourism

#

واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!

#سید_علی_صالحی
@yellowsymphony
#
#yellowsymphony
#سمفوني_زرد
#telegramchannel
#كانال_تلگرام_ما_را_دنبال_كنيد🌿

@salar_binaei

#نشانی_ها
#نشانی_هفتم
#واپسین_نشانی
#اخرین_نشانی

#سید_علی_صالحی
#خسرو_شکیبایی

دير آمدی ... دُرُست! 
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده ای، دُرُست! 
مراقب خواناترين ترانه از هق هقِ گريه بوده ای، دُرُست! 
راز دارِ آوازِ اهل باران بوده ای، دُرُست! 
خواهرِ غمگين ترين خاطراتِ دريا بوده ای، دُرُست! 
اما از من و اين اندوهِ پُر سينه بی خبر، چرا؟
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم 
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر 
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور 
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی! 
باز عابران، همان عابرانِ خسته ی هميشگی بودند 
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و 
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...! من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم 
ديدار دوباره ی ما مُيَسّر است... ریرا! 
مرا نان و آبی، علاقه ی عريانی، 
ترانه ی خُردی، توشه ی قناعتی بس بود 
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

میدانم 
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمیرسد 
حالا همه میدانند که همه ی ما يک طوری غريب 
يک طوری ساده و دور 
وابسته ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه ايم.
آن روز 
همان روز که آفتاب بالا آمده بود 
دفتر مشق ما 
هنوز خوابِ عصر جمعه را میديد. 
ما از اولِ کتاب و کبوتر 
تا ترانه ی دلنشين پريا 
ریرا و دريا را دوست میداشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله ی آب نخواهم گرفت 
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت 
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت 
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر، 
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه، 
ديگر نه بُن بستِ باد و 
نه بلندای ديوارِ بی سوال ...! من، همين منِ ساده ... باور کن 
برای يکبار برخاستن 
هزارهزار بار فروافتاده ام.
ديگر میدانم 
نشانی ها همه دُرُست! 
کوچه همان کوچه ی قديمی و 
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته ی هفتم، 
خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!
ها ریرا، میدانم 
حالا میدانم همه ی ما 
جوری غريب ادامه ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه ايم. 
گريه در گريه، خنده به شوق، 
نوش! نوش ... لاجرعه ی ليالی! 
در جمع من و اين بُغضِ بیقرار، 
جای تو خالی! 🌷

سید علی صالحی
#رشت #رشتی #رشتیا #رشتیها #سالار_بینایی
#rasht #rashti #rashtia #rashtiha #salar_binaei
#مهربونی #گیلکم

@salar_binaei

#نشانی_ها
#نشانی_ششم

#سید_علی_صالحی
#خسرو_شکیبایی

نشانی ششم.. 🌷

آسمان، آبی ... و شهر، تمام شهر 
تا خوابِ نزديک به صبح نماز ... خلوت!
شبی که رفت 
غروبِ روشنش را از ياد نخواهم بُرد.
آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود 
باز تمام شهر خلوت بود 
و باز پايانِ پسينی غريب که بمبارانِ محله های ساکتش 
از همان عطسهی حُباب و هول و ولای سپيده دم پيدا بود 
تمام مردمِ شهر به دره های دور گريخته بودند 
گهواره ايی شکسته در کوچه و 
نامه ی مچاله ايی در باد ...! دو سه ستاره ی نوخط از خوابِ مدرسه 
به جانب کيسه های ماسه و 
سربندهای باران و ول وله میرفتند. 
آژير احتمالِ „نه ای خدا!” ، 
زُق زُق زخمی کهنه در پسِ پيراهنِ عزا، 
سوالی ساده و سوالی ساکت، 
سوالی که حتما بی چرا، ریرا! 
پرده ی سنگينِ خانه را از بوی باروت و بيم پس میزنم 
يک لحظه تو در کوچه ی روبه رو پديدار میشوی 
گريبانِ دخترانه ی تو گُلگون است 
کبوتری سر بُريده در آغوش، 
به جانبِ امدادِ آدميان میدَوی. 
باد میآيد 
باران میآيد 
نه، چيزی نيست 
ميدانِ ساکت پسين و 
چند پياده ی پُر شتاب ... ، 
فقط همين! 
تو چيزی، انگار بسته ای به کودکی می سِپُری 
پنچره ی خانه را نشانش میدهی 
نزديکتر از هميشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ 
انگار آژيرِ قرمزِ اين وقتِ نامراد را نشنيده ای ... ریرا!
کودک به جانب درگاهِ خانه میدَود، 
پله ها را در باورِ معجزه طی میکنم، 
پيش از دق الباب 
در به کوچه گشوده خواهد شد. 
رازی در راه ست! 
نگاه میکنم 
نه، چيزی نيست 
نه کودکی در راه و 
نه سايه ساری که تو بودی ... „تو هم با ما نبودی!” ديوارِ سنگ چينِ خانه ها، 
خواب های کودکانِ اُردیبهشت، 
کوچه باغی در مِه، 
و دوره گردی کور با چلچله ی کمانچه اش 
در پسين ايستگاهِ پنجشنبه های راه آهن. 
من هم مثل هميشه و هنوز 
با دستمالی سپيد، پاکتی سيگار و گزينهْ شعر فروغ 
چمدانی پُر از ترانه و شبنم 
دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو 
و سلامی ساده و چتری مشترک 
تا خوابِ دورِ نور میروم.
برهنه به بستر بی کسی مُردن، تو از يادم نمیروی 
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمیروی 
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار، تو از يادم نمیروی 
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی، 
تو از يادم نمیروی 
سوزَن ريزِ بی امانِ باران، بر پيچک و ارغوان، 
تو از يادم نمیروی 
تو ... تو با من چه کرده ای که از يادم نمیروی؟!
🌷

سید علی صالحی
#رشت #رشتی #رشتیا #رشتیها #سالار_بینایی

#rasht #rashti #rashtia #rashtiha #salar_binaei
#مهربونی #گیلکم

@salar_binaei

#نشانی_ها

#نشانی_پنجم

#سید_علی_صالحی
#خسرو_شکیبایی

نشانی پنجم

همين جا، نزديک به همين ميلِ هميشه ی رفتن 
انگار که بادبادکی از ياد رفته بر خارِ خوش باور 
چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور 
هی بی قراریِ غروب را تحمل میکند، 
اما کمی دورتر از بادِ نا بَلَد 
عده ای آشنا 
مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آينه اند، 
انگار شبِ ديدارِ باران و بوسه نزديک است.
تو هی زلالتر از باران، 
نازکتر از نسيم، 
دلِ بیقرارِ من، ریرا! 
رو به آن نيمکتِ رنگ و رو رفته 
بال بوته ی بابونه ... همان کنارِ ايستگاهِ پنجشنبه، 
همانجا، نزديک به همان ميلِ هميشه ی رفتن! 
اگر می آمدی، میدانستی 
چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و 
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است! 
راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه ی پيچک پوشِ دريا نبود؟ 
پس من اينجا چه میکنم؟ 
از اين چند چراغِ شکسته چه میخواهم؟ 
اينجا هيچکدام از اين همه پنجره ی پلک بسته ی غمگين هم نمیداند 
کدام ستاره در خوابِ ما گريان است.
من البته آن شب آمدم 
آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ لعابیِ آبی 
تا همان کاشیِ شبْ شکسته ی هفتم، 
اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و 
عَطرِ غريبی از گيسوی خيسِ تو با من نبود. 
آمدم، در زدم، بوی ديوار و دلْدلِ آبی دريا میآمد، 
نبودی و هيچ همسايه ای انگار تُرا نمیشناخت، 
ديگر از آن همه کاشی 
از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار 
هيچ نشانه ی روشنی نبود، 
کسی از کوچه نمیگذشت 
تنها مادری از آوازِ گريه های پنهانی 
از همان بالای هشتیِ کوچه میآمد، 
نه شتابی در پيش و 
نه زنبيلی در دَست 
فقط انگار زير لب چيزی میگفت. 
خاموش و خسته 
صبور و بی پاسخ از کنار ناديدهام گذشت.
آه اگر بميرم اين لحظه 
چه کبوترانی که ديگر از بالای آسمان 
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!
ریرا جان! 
ميان ما مگر چند رودِ گِل آلودِ پُر گريه میگذرد 
که از اين دامنه تا آن دامنه که تويی 
هيچ پُلی از خوابِ پروانه نمیبينم ...! 🌷

سید علی صالحی
#رشت #رشتی #رشتیا #رشتیها #سالار_بینایی
#rasht #rashti #rashtia #rashtiha #salar_binaei
#مهربونی #گیلکم

@salar_binaei

#نشانی_ها
#نشانی_چهارم

#سید_علی_صالحی

#خسرو_شکیبایی

نشانی چهارم
حالا ديگر دير است 
من نامِ کوچه های بسياری را از ياد برده ام 
نشانی خانه های بسياری را از ياد برده ام 
و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...! راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست 
که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد؟! نه ریرا! 
سالها و سالها بود 
که در ايستگاهِ راهآهن 
در خواب و خلوتِ ورودی همه ی شهرها 
کوچه ها، جاده ها، ميدان ها 
چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد 
سراغ کسی را میگرفتم که بوی ليموی شمال و 
شب حلالِ دريا میداد.
چقدر کوچه های خلوتِ بامدادی را 
خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم. 
من میدانستم تو از ميان روشنترين روياهای روزگار 
تنها ترانه های سادهی مرا برگزيدهای 
چرا که من هنوز هم خستهترين برادرِ همين سادگانِ زمينم، ریرا! 
هر بار که نام تو بر دفترِ گريه های من جاری شد 
مردمانی را ديدم که آهسته میآمدند 
همانجا در سايه سار گريه و بابونه 
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود میخواندند. 
مردمان میفهمند 
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور میفهمند 
مردمان ديریست که از رازِ واژگانِ سادهی من 
به معنای بعضی آوازها رسيدهاند. 
رازی دارد اين سادگی، 
اين رسيدنِ رويا 
معلوم است که بعد از „نامه ها” 
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گريه آموختهاند. 
کجا میروی حالا؟! بيا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه 
حرفِ ما بسيار و 
وقتِ ما اندک و 
آسمان هم بارانیست! 
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند، 
فرض که هيچ نامهای هم به مقصد نرسيد، 
فرض که بعضی از اينجا دور، 
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب، 
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفتهاند، 
با روياهامان چه میکنند؟! 🌷

سید علی صالحی
#رشت #رشتی #رشتیا #رشتیها #سالار_بینایی
#rasht #rashti #rashtia #rashtiha #salar_binaei
#مهربونی #گیلکم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام!

#سید_علی_صالحی

@salar_binaei

#نشانی_ها
#نشانی_سوم

#سید_علی_صالحی
#خسرو_شکیبایی

نشانی سوّم.. 🌷

چه بوی خوشی میدهد اين جامه ی قديمی 
اين پيراهن بنفش 
اين همه پروانه ی قشنگ در قابِ نامه ها، 
اين چند حَبه ی قند در کُنج روسری 
قابِ عکسی کهنه 
بر رَف گِل اندودِ بی آينه، 
و جستجوی خط و خبری خاموش 
در ورق پاره های بی نشان 
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.
ديدی! 
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی فردا گُم َت کردم 
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُم َت کردم 
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!
آخرين روزِ خسته، 
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست! ؟ 
سکهدی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو میکرد، 
پسين جمعه ی مردمانِ بی فردا بود، 
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن. 
تمامِ اهالیِ اطراف ما 
مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله ی خود بودند، 
که تو ناگهان چيزی گفتی 
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما 
در پچ پچِ محرمانه ی روزگار ... ناپيدا! 
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و 
وقت ما اندک و 
آسمان هم بارانیست... راستی هيچ میدانی من در غيبت پُر سوالِ تو 
چقدر ترانه سرودم 
چقدر ستاره نشاندم 
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟! رسيد، اما وقتی 
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه 
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی ديد.
در غيبت پُر سوالِ تو 
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی 
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند. 
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد. 
در غيبت پُر سوال تو عقربه های شَنگِ بی بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنجشنبه نرسيد. 
حالا که آمدی، آمدی ریرا! 
پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی مجال چرا؟! راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه ی آن سالها نيست؟ 
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود، 
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُم ت کردم 
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی فردا گُم ت کردم؟ 
مگر ما کجای اين باديه ی بی نشان به دنيا آمده ايم ریرا! 
ما هم زير همين آسمانِ صبور 
مردمان را دوست میداريم.
حالا بيا به بهانه ای 
تمام شبِ مغموم گريه را 
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم 
من به تو از خواب های آينه اطمينان داده ام ریرا! 
سرانجام يکی از همين روزها 
تمام قاصدک های خيسِ پژمرده از خوابِ خار زار 
به جانب بی بندِ آفتاب و آسمان بر میگردند.

سید علی صالحی
#رشت #رشتی #رشتیا #رشتیها #سالار_بینایی
#rasht #rashti #rashtia #rashtiha #salar_binaei
#مهربونی #گیلکم


⁠⁣من
خلافِ انتظارِ خیلی‌ها
راه افتاده آمده‌ام شفایِ کلمات را
به دستِ درماندگانِ سرزمینم رسانده‌ام.

گفتم شما خوب خواهید شد،
درد از دنیا رَخت برمی‌بندد می‌رود جهنم،
شما آرام باشید
همه چیز دُرُست خواهد شد،
ما هنوز هم برای آمدنِ #باران
به دعایِ پُر لکنتِ #کودکان محتاجیم.

باور کنید
تنها اشارهٔ روشن آن‌هاست
که گاهی به گوشِ سنگین آسمان می‌رسد.

#سید_علی_صالحی
____________
روزنه ( راه روشن اميد )
#روزنه #راه_روشن_اميد #مثبت_انديشى #hope #نور

اشتباه ازمابود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی دلهامان پر گفتگوهامان، مثلا یعنی ما

کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیله‌گی خویش را بیاد نمی‌آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
دستمالی سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است

#سید_علی_صالحی

شنیده ام یک جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ها دل‌ات گرفت
می توانی تمامِ ترانه های دختران میْ‌خوش را
به یاد آوری
می توانی بی اشارهٔ اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت می دارم
یک پیاله آب خُنک می خواهم
برای زائران خسته می خواهم.

دیگر بس است غمِ بی‌بامدادِ نان وُ
هلاهلِ دلهره
دیگر بس است این همه
بی راهْ رفتنِ من و بی چرا آمدن آدمی.
من چمدانم را برداشته
دارم می‌روم.
تمام واژه ها را برای باد باقی گذاشته‌ام
تمامِ باران‌ها را به همان پیالهٔ شکسته بخشیده ام
داراییِ بی‌پایان این همه علاقه نیز.

شنیده ام یک جایی هست
حدسِ هوایِ رفتن‌اش آسان است
تو هم بیا.

#سید_علی_صالحی

چیدن محبوبه‌های شب

ن ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد... #سید_علی_صالحی

کیک با تم پوکویو
#کیک#کیک_پوکویو#پوکویو#کیک_فوندانت#کیک_پوکویو_دوستان #کیک_الی#کیک_شاهرود#شاهرود_کیک#کیک_بداغی#کیک_پسرونه#کیک_الی#کیک_فوندانت#shahrood#shahroud#shahrood_cake #تم#تم_پوکویو#

‎پنجشنبه های بی دلبر
‎ پنج بار "شــنبه " است
‎ حتی کمی بی حوصله تر...
#سید_علی_صالحی
____________________________________ #honar_doostan#ax_matn#pic_poem#ax_caption#honar_pics#_ax_honari#photoaxgram#ax_khane#topcaprures#vscobaz#vsco_ir_#istgahe_honar#ir_bestcaptures#aks_khatereh#thstreetlife#thstreetlife

Most Popular Instagram Hashtags