[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#سي_و_يك_روز_خوشحالي

13 posts

TOP POSTS

.
.
دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاسا آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی دیدم که باید ازش عکس بگیرم!» که بازم من از همه جا بی خبر میگفتم باشه و اونم شروع میکرد به عکاسی.
یه عکس و دو عکس میشد ده عکس و بیست عکس و گاهی اوقات صد عکس و دویست عکس! به خودم که میومدم، کاملا فراموش کرده بود که اومدیم قرار و من اصلا وجود دارم! کلی ازم عذرخواهی میکرد و بعد که کارش تموم میشد، با یه عالمه ذوق میشست کنارم و در حالی که چشماش برق میزد و توی صداش میشد هیجان رو تماما حس کرد، میگفت: «ببین این چقدر خوب شده! وای خدا!» همون لحظه یه خنده ی خیلی قشنگی میشست روی لبش، خنده ای که شاید من هیچوقت نتونستم روی لباش بشونم، ولی یه عکس خوب میتونست!

میدونی، دنیا رو از یه دید دیگه ای میدید، یه جور لنز خاص که فقط توی چشم اینجور آدما وجود داره! اگه از من بپرسی عکاس کیه؟ میگم کسی که با عکسایی که گرفته زندگی میکنه! یا بهتر بگم، بتونه زندگی رو از دید خودش، با عکاسی ثبت کنه! من و تو ممکنه از توی یه خیابون رد بشیم و جز یه مشت آدم بی حوصله که دارن میرن و میان چیزی نبینیم، ولی یه عکاس، یه عکاس از همینایی که گفتم، پیرمرد و پیرزنی رو میبینه که پشت چراغ قرمز، توی ماشین دست همدیگه رو گرفتن، یا اصلا یه آدم خوش ذوق رو میبینه که توی این روزگاری که همه رنگای تیره میپوشن، پیرهن قرمز رنگش رو با کفشای قرمز و ساعتش سِت کرده و بی توجه به دنیای اطرافش آهنگ گوش میده.

شاید به همین دلیل بود که ازش خوشم اومد، شاید بگی خودخواهی تمام بود که نذاشتم یه عکاس باهاش دوست بشه و ازدواج کنن، یه نفر که مثل خودش دنیارو میبینه، یه نفر که توی پیاده رو وامیسته و از سایه ی ساختمونی که روی زمین شکل یه گیتار رو درست کرده عکس میگیره، ولی نه، من میخواستم توی دنیای رنگارنگ و زنده ای که اون میبینه و ثبت میکنه جریان داشته باشم، نه توی دنیای خشک و خالی و خاکستری خودم! من میخواستم عکسای اون، حس بدی که نسبت به همه چیز داشتم رو دفع کنه! آره، گمونم خودخواه بودم، خیلی هم خودخواه بودم، ولی شنیدی که، توی عشق و عاشقی و جنگ، همه چیز مجازه و منم حاضر بودم برای داشتن عکاس مورد علاقم هر کاری بکنم!
.
.
#امیررضا_لطفی_پناه
.
#دوازدهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
سلام اردیبهشت
یعنی که یادم نرود
که یادت نرود
چه نسبتی با بهار داریم
اردیبهشت... یعنی دوست داشتن
یعنی ستاره
یعنی پنجره
یعنی باران
یعنی بهار
یعنی سالروزتولدم ویاد آوری اینکه دربهترین وزیبا ترین ماه سال به دنیا آمده ام
ازهرچه بگذریم
سخن" اردی بهشت " نیکوست
.
.
تولد سحر جان جيرجيرك لپ سوراخمونه😍😍دوعدد ارديبهشتي در تصوير مشاهده ميكنيد😅سحررر جانم بهاري ترين باشي هميشه💗
.
.
#هفتمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

🔸
.
همینجور که چشماشو میمالید و خمیازه میکشید زیر لب غر میزد که آخه صبح جمعه، روزِ تعطیل کوه رفتنت چیـه خانوم....
دلم واسه پریشونِ موهایِ خرماییش که بلند تر از هروقت دیگه بود غنج رفت....
محوِ عسلی هایِ نیمه بازِ چشماش بودم و تو دلم عشق میلولید که بیـرونم کشید از عوالمِ عاشقی و با مظلوم ترین حالتِ ممکـن گفت : یه ساعت دیگه بخوابم...؟
شبیه گربه هایِ خونگی
که میخزن تو بغلتُ لوس میکنن خودشونو برات
خزید تو بغلم مـردِ گنده و دوباره گفت : یه ساعت دیگه، یه ساعت فقط....اگه دوسم داری....!
تو دلم هی میمـردم براش
هـی زنده می شدم.... سرمو گذاشتم رو بالشُ خزیدم زیرِ پتـو، گفتم میخـوابیم تا خودِ دوازدهِ ظهر
گورِ بابایِ کـوه وقتی یه کـوهِ بیستُ چند ساله همین الان مثلِ پسـرکوچولوهایِ پنج ساله که تو بغلِ مامانشـون دنبالِ آرامش میگردن و امنیتُ تـو آغوشم دارم....
خـدا کنه حالا حالا ها نپـرم از این خـواب...
💎🔹🌀
.
.
| #فاطمه_صابری_نیا |
.
.
#هشتمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون#💚

.
.
هرچقدر ساده تر بهتر ،
اینکه بخواهی شبیهِ تمامِ آن زنانی شوی که حتی لبخند هایشان ساختگی‌ست و سعی می‌کنند طوری با دقت لبخند بزنند که مبادا زیبایی‌شان زیرِ سوال برود را دوست ندارم، همین لبخندهایِ ساده و از سرِ شوقِ تو قلبِ من را می‌لرزاند. باور کن می‌لرزاند...
اینکه ذوقَت را از دیدنِ گُل‌هایِ وحشی پنهان نمی‌کنی، با دیدنِ پروانه‌هایِ کوچکِ بنفش چشمانت برق می‌زنند، و وقتی باران می‌بارد می‌توانی ریز ریز برای خودَت آواز بخوانی، و عاشقِ چای لیوانی هستی، اینکه می‌توان با تو ساعت‌ها به آسمانِ شب خیره شد و از داستانِ عاشقانه‌ی ستاره‌ها گفت و مطمئن بود تو انسان را دیوانه نمی‌خوانی
و آنقدر حس و حالِ بودنَت خوب است که خانه با وجودِ تو چیزی از بهشت کم ندارد...
همه‌ی این‌ها آرامش بخش ترین اتفاقاتِ دنیا هستند، باور کن اینکه بتوانی کنارِ کسی که دوستش داری بی هیچ تردید "خودَت باشی" بی‌مانند ترین حسِ دنیاست،
می‌دانی که چه می‌گویم ؟!
.
.
#مهسا_رضائی
.
#نهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚 .
.
با اينكه دير شد ولي امروز تولد سباي قشنگم و خاله جان مهربونمه.بهاري باشيد هميشه☘️☘️تولدتون مبارك💚
سبااااا ميس يو

.
.
عاشقِ پيراهنِ چهارخانه ى مردانه بود!
روبروى ويترين مغازه ها مى ايستاديم و برايم انتخاب ميكرد...
چشم بسته سليقه اش را قبول داشتم
قرار بود يك يادگارى بدهيم به يكديگر؛
يكى از چهارخانه هايم را خواست كه هروقت تن ميكردم
تا ساعتها قربانِ قد و بالايم ميرفت
انتخابِ خودَش هم بود...
يك روز برايم عكسى فرستاد كه ديدم لباسم را تن كرده و
آستينهايش را مثلِ خودم تا آرنج بالا زده و
لبخندِ لعنتى اش را هم چاشنىِ عكس كرده...
ميگفت دلم نمى آيد زياد بپوشمش
مبادا بوىِ عطرِ تلخِ مردانه ات از روىِ لباس بپَرَد!
ميگفت چهارخانه هايت را كه تن ميكنم،
امنيت تمامِ وجودم را ميگيرد
حالا سالهاست كه ندارَمش
دليلش مهم نيست
مهم تمام چهارخانه هايى ست،
كه ديگر صاحبخانه ندارد!
.
.
#علي_قاضي_نظام
.
#شانزدهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
تنهایی همدیگر را بردارید!
مثل تکه نخ مانده روی لباس
همین‌قدر ساده...
.
.
👤صابر_ابر
#ششمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
از یه جایی به بعد دیگه میگذره دوره ای که دلت یکی رو میخواسته که
دائم دوستت دارم بگه و همه حواسش بهت باشه و از دیدن یه تار موت رگِ غیرتش بزنه بیرون و نقطه ضعفش همه اطرافیانِ جنس مخالفت باشه...
از یه دوره ای به بعد خسته میشی از ناز کردنای بعد بحث و دعوا،
از حساسیتای زیاد و موقع بیرون بودن هی زنگ زدناش...
از یه جایی به بعد دیگه به نظرت قد بلند جذاب نیست،
یا یکی که خوب بلده حرف بزنه به نظرت دلبر تر نمیاد
و رنگ چشماش دیگه چندان مهم نیست...
از یه جایی دیگه مهم نیست که عطرش تلخه یا گرم
یا مهم نیست بلد باشه یه جور بغلت کنه که دردات یادت بره...
از یه جایی به بعد دلت اونی رو میخواد که باهاش آرومی،که تو تو حاشیه امنِ زندگیشی،
که تشویش نداری کنارش،
که دوستت دارم نمیگه ولی میخونی عشقشو از چشماش...
از یه جایی به بعد میفهمی غیرت یعنی نذاره خم به ابروت بیاد،
میفهمی ناز کردن بعد دعوا شیرین نیست تلخِ مزش مثلِ همون دعوا اِ...
از یه جایی به بعد میفهمی زنگ زدن دلیلِ توجه نیست و زنگ نزدنم مثالِ بی توجهیش بهت،
میفهمی جذابیت به نگاهشه به احساس غروری که موقع بودن کنارش داری...
از یه جایی به بعد یه شاخه گلم کفایت میکنه برای قرص شدن ته دلت و خندیدن چشمات...
از یه جایی به بعد میفهمی بهترین عطرِ دنیا عطر تنشه که مخلوط میشه با حس امنیتِ بودنش...
از یه جایی به بعد
دلت یکی رو میخواد که بودنش درمونه،مرهمه رو زخمات،
نه که درد رو درد باشه و نمک رو زخم...
از یه جایی به بعد عوضِ سرگرمی و بودنِ همینجوری آدما
دلت یکی رو میخواد که دلگرمی باشه و بودنش باعث بشه نبودِ هیچکس نیاد به چشم...
.
.
#فاطمه_جوادی
.
.
#بيست_سومين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
ارديبهشت را می شود ،
آرام آرام عاشقی کرد...
اردیبهشت را می شود
آرام آرام مُرد..!
به من باشد میگویم هیچ عشقی نباید
توی #اردیبهشت تمام شود ،
هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد ،
تنگ شود...
اصلا اردیبهشت را باید دوباره از نو
عاشق شد...!
بهار باید اول جاده ی دل بستن ها باشد ،
اول عاشقی کردن ها...
آن زمان که دلت و احساست
بنفش ملایم است
و دنیا مثل رنگین کمان چند رنگ
عشوه میاید و چشمک میزند،
اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی
گذاشت و زندگی کرد...
اردیبهشت را باید از پشت تمام
شال های نخی رنگی به تماشا نشست...
ملایم آرام یواش...
دقیقا " یواش " ...!
.
.
مریم سمیع زادگان
.
#يك_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون#💚

.
.

دوست داشتن هاى اولِ صبح
آنجا كه هنوز درگيرِ روزمرگى نشده اى
آنجا كه چشم باز ميكنى و هواىِ يار در سر ميپيچد
عجيب ميچسبد...
فكرش را بكن،
باران هم ببارد!
.
.

#علي_قاضي_نظام
.
#دهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚 .
از بهار باروني لذت ميبريددددددددددد؟؟؟😍

MOST RECENT

.
.
از یه جایی به بعد دیگه میگذره دوره ای که دلت یکی رو میخواسته که
دائم دوستت دارم بگه و همه حواسش بهت باشه و از دیدن یه تار موت رگِ غیرتش بزنه بیرون و نقطه ضعفش همه اطرافیانِ جنس مخالفت باشه...
از یه دوره ای به بعد خسته میشی از ناز کردنای بعد بحث و دعوا،
از حساسیتای زیاد و موقع بیرون بودن هی زنگ زدناش...
از یه جایی به بعد دیگه به نظرت قد بلند جذاب نیست،
یا یکی که خوب بلده حرف بزنه به نظرت دلبر تر نمیاد
و رنگ چشماش دیگه چندان مهم نیست...
از یه جایی دیگه مهم نیست که عطرش تلخه یا گرم
یا مهم نیست بلد باشه یه جور بغلت کنه که دردات یادت بره...
از یه جایی به بعد دلت اونی رو میخواد که باهاش آرومی،که تو تو حاشیه امنِ زندگیشی،
که تشویش نداری کنارش،
که دوستت دارم نمیگه ولی میخونی عشقشو از چشماش...
از یه جایی به بعد میفهمی غیرت یعنی نذاره خم به ابروت بیاد،
میفهمی ناز کردن بعد دعوا شیرین نیست تلخِ مزش مثلِ همون دعوا اِ...
از یه جایی به بعد میفهمی زنگ زدن دلیلِ توجه نیست و زنگ نزدنم مثالِ بی توجهیش بهت،
میفهمی جذابیت به نگاهشه به احساس غروری که موقع بودن کنارش داری...
از یه جایی به بعد یه شاخه گلم کفایت میکنه برای قرص شدن ته دلت و خندیدن چشمات...
از یه جایی به بعد میفهمی بهترین عطرِ دنیا عطر تنشه که مخلوط میشه با حس امنیتِ بودنش...
از یه جایی به بعد
دلت یکی رو میخواد که بودنش درمونه،مرهمه رو زخمات،
نه که درد رو درد باشه و نمک رو زخم...
از یه جایی به بعد عوضِ سرگرمی و بودنِ همینجوری آدما
دلت یکی رو میخواد که دلگرمی باشه و بودنش باعث بشه نبودِ هیچکس نیاد به چشم...
.
.
#فاطمه_جوادی
.
.
#بيست_سومين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
اردیبهشت که دو رقمی میشود،دلم میریزد....
زود است
خیلی زود...
به کجاچنین شتابان آرام جانم؟
هنوزکامل بغل نگرفتمت،هنوز زیر باران عشقت یک نفس این خیابان ها را ندویدم،دلتنگی هایم رابه دست بادنسپرده ام
کمی آرام تر مهربانم...
این همه انتظارآمدنت را کشیده ام!کمی آرام تر روزهایت راشب کن و شبت را به سپیده برسان
بگذار در پس کوچه های این شهر عاشقی هایم را ابدی كنم.
.
👈🏻چرا داري تموم ميشي؟؟ 😰
.
#بيست_دومين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚
#ماهور_ارديبهشتي_ما
#ماشالله

.
.
اگر صاحب پسری شوم
به او یاد خواهم داد
چطور در مدرسه از حق و حقوقش دفاع کند.
چگونه نظر دختر دلخواه اش را جلب کند.
چطور با یک خانم محترمانه صحبت کند.
چگونه صورت نحیف نوجوانی اش را اصلاح کند.
روز های دانشجویی با املت و نیمرو زنده بماند.
دلتنگی پادگان را تحمل کند.
از شانه خود سرزمینی امن برای همسرش بسازد.

اما اگر صاحب دختری شوم
برای پوشک پنهان شده
زیر دامن کوتاه صورتی اش
خواهم مُرد ... خواهم مُرد ... خواهم مُرد ..
.
.
#پدرام_مسافری
.
#ماهور_ارديبهشتي_ما
#نوزدهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚
#ماشالله

.
.
عاشقِ پيراهنِ چهارخانه ى مردانه بود!
روبروى ويترين مغازه ها مى ايستاديم و برايم انتخاب ميكرد...
چشم بسته سليقه اش را قبول داشتم
قرار بود يك يادگارى بدهيم به يكديگر؛
يكى از چهارخانه هايم را خواست كه هروقت تن ميكردم
تا ساعتها قربانِ قد و بالايم ميرفت
انتخابِ خودَش هم بود...
يك روز برايم عكسى فرستاد كه ديدم لباسم را تن كرده و
آستينهايش را مثلِ خودم تا آرنج بالا زده و
لبخندِ لعنتى اش را هم چاشنىِ عكس كرده...
ميگفت دلم نمى آيد زياد بپوشمش
مبادا بوىِ عطرِ تلخِ مردانه ات از روىِ لباس بپَرَد!
ميگفت چهارخانه هايت را كه تن ميكنم،
امنيت تمامِ وجودم را ميگيرد
حالا سالهاست كه ندارَمش
دليلش مهم نيست
مهم تمام چهارخانه هايى ست،
كه ديگر صاحبخانه ندارد!
.
.
#علي_قاضي_نظام
.
#شانزدهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاسا آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی دیدم که باید ازش عکس بگیرم!» که بازم من از همه جا بی خبر میگفتم باشه و اونم شروع میکرد به عکاسی.
یه عکس و دو عکس میشد ده عکس و بیست عکس و گاهی اوقات صد عکس و دویست عکس! به خودم که میومدم، کاملا فراموش کرده بود که اومدیم قرار و من اصلا وجود دارم! کلی ازم عذرخواهی میکرد و بعد که کارش تموم میشد، با یه عالمه ذوق میشست کنارم و در حالی که چشماش برق میزد و توی صداش میشد هیجان رو تماما حس کرد، میگفت: «ببین این چقدر خوب شده! وای خدا!» همون لحظه یه خنده ی خیلی قشنگی میشست روی لبش، خنده ای که شاید من هیچوقت نتونستم روی لباش بشونم، ولی یه عکس خوب میتونست!

میدونی، دنیا رو از یه دید دیگه ای میدید، یه جور لنز خاص که فقط توی چشم اینجور آدما وجود داره! اگه از من بپرسی عکاس کیه؟ میگم کسی که با عکسایی که گرفته زندگی میکنه! یا بهتر بگم، بتونه زندگی رو از دید خودش، با عکاسی ثبت کنه! من و تو ممکنه از توی یه خیابون رد بشیم و جز یه مشت آدم بی حوصله که دارن میرن و میان چیزی نبینیم، ولی یه عکاس، یه عکاس از همینایی که گفتم، پیرمرد و پیرزنی رو میبینه که پشت چراغ قرمز، توی ماشین دست همدیگه رو گرفتن، یا اصلا یه آدم خوش ذوق رو میبینه که توی این روزگاری که همه رنگای تیره میپوشن، پیرهن قرمز رنگش رو با کفشای قرمز و ساعتش سِت کرده و بی توجه به دنیای اطرافش آهنگ گوش میده.

شاید به همین دلیل بود که ازش خوشم اومد، شاید بگی خودخواهی تمام بود که نذاشتم یه عکاس باهاش دوست بشه و ازدواج کنن، یه نفر که مثل خودش دنیارو میبینه، یه نفر که توی پیاده رو وامیسته و از سایه ی ساختمونی که روی زمین شکل یه گیتار رو درست کرده عکس میگیره، ولی نه، من میخواستم توی دنیای رنگارنگ و زنده ای که اون میبینه و ثبت میکنه جریان داشته باشم، نه توی دنیای خشک و خالی و خاکستری خودم! من میخواستم عکسای اون، حس بدی که نسبت به همه چیز داشتم رو دفع کنه! آره، گمونم خودخواه بودم، خیلی هم خودخواه بودم، ولی شنیدی که، توی عشق و عاشقی و جنگ، همه چیز مجازه و منم حاضر بودم برای داشتن عکاس مورد علاقم هر کاری بکنم!
.
.
#امیررضا_لطفی_پناه
.
#دوازدهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.

دوست داشتن هاى اولِ صبح
آنجا كه هنوز درگيرِ روزمرگى نشده اى
آنجا كه چشم باز ميكنى و هواىِ يار در سر ميپيچد
عجيب ميچسبد...
فكرش را بكن،
باران هم ببارد!
.
.

#علي_قاضي_نظام
.
#دهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚 .
از بهار باروني لذت ميبريددددددددددد؟؟؟😍

.
.
هرچقدر ساده تر بهتر ،
اینکه بخواهی شبیهِ تمامِ آن زنانی شوی که حتی لبخند هایشان ساختگی‌ست و سعی می‌کنند طوری با دقت لبخند بزنند که مبادا زیبایی‌شان زیرِ سوال برود را دوست ندارم، همین لبخندهایِ ساده و از سرِ شوقِ تو قلبِ من را می‌لرزاند. باور کن می‌لرزاند...
اینکه ذوقَت را از دیدنِ گُل‌هایِ وحشی پنهان نمی‌کنی، با دیدنِ پروانه‌هایِ کوچکِ بنفش چشمانت برق می‌زنند، و وقتی باران می‌بارد می‌توانی ریز ریز برای خودَت آواز بخوانی، و عاشقِ چای لیوانی هستی، اینکه می‌توان با تو ساعت‌ها به آسمانِ شب خیره شد و از داستانِ عاشقانه‌ی ستاره‌ها گفت و مطمئن بود تو انسان را دیوانه نمی‌خوانی
و آنقدر حس و حالِ بودنَت خوب است که خانه با وجودِ تو چیزی از بهشت کم ندارد...
همه‌ی این‌ها آرامش بخش ترین اتفاقاتِ دنیا هستند، باور کن اینکه بتوانی کنارِ کسی که دوستش داری بی هیچ تردید "خودَت باشی" بی‌مانند ترین حسِ دنیاست،
می‌دانی که چه می‌گویم ؟!
.
.
#مهسا_رضائی
.
#نهمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚 .
.
با اينكه دير شد ولي امروز تولد سباي قشنگم و خاله جان مهربونمه.بهاري باشيد هميشه☘️☘️تولدتون مبارك💚
سبااااا ميس يو

🔸
.
همینجور که چشماشو میمالید و خمیازه میکشید زیر لب غر میزد که آخه صبح جمعه، روزِ تعطیل کوه رفتنت چیـه خانوم....
دلم واسه پریشونِ موهایِ خرماییش که بلند تر از هروقت دیگه بود غنج رفت....
محوِ عسلی هایِ نیمه بازِ چشماش بودم و تو دلم عشق میلولید که بیـرونم کشید از عوالمِ عاشقی و با مظلوم ترین حالتِ ممکـن گفت : یه ساعت دیگه بخوابم...؟
شبیه گربه هایِ خونگی
که میخزن تو بغلتُ لوس میکنن خودشونو برات
خزید تو بغلم مـردِ گنده و دوباره گفت : یه ساعت دیگه، یه ساعت فقط....اگه دوسم داری....!
تو دلم هی میمـردم براش
هـی زنده می شدم.... سرمو گذاشتم رو بالشُ خزیدم زیرِ پتـو، گفتم میخـوابیم تا خودِ دوازدهِ ظهر
گورِ بابایِ کـوه وقتی یه کـوهِ بیستُ چند ساله همین الان مثلِ پسـرکوچولوهایِ پنج ساله که تو بغلِ مامانشـون دنبالِ آرامش میگردن و امنیتُ تـو آغوشم دارم....
خـدا کنه حالا حالا ها نپـرم از این خـواب...
💎🔹🌀
.
.
| #فاطمه_صابری_نیا |
.
.
#هشتمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون#💚

.
.
سلام اردیبهشت
یعنی که یادم نرود
که یادت نرود
چه نسبتی با بهار داریم
اردیبهشت... یعنی دوست داشتن
یعنی ستاره
یعنی پنجره
یعنی باران
یعنی بهار
یعنی سالروزتولدم ویاد آوری اینکه دربهترین وزیبا ترین ماه سال به دنیا آمده ام
ازهرچه بگذریم
سخن" اردی بهشت " نیکوست
.
.
تولد سحر جان جيرجيرك لپ سوراخمونه😍😍دوعدد ارديبهشتي در تصوير مشاهده ميكنيد😅سحررر جانم بهاري ترين باشي هميشه💗
.
.
#هفتمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
تنهایی همدیگر را بردارید!
مثل تکه نخ مانده روی لباس
همین‌قدر ساده...
.
.
👤صابر_ابر
#ششمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

.
.
دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند...
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب،
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .

نزدیک بیایی... .
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام....
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... .

بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... .
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم....
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!

با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم... .
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... .
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم... .
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
.
فقط میدانی
دردَش اینجاست

که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم....
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...
.
.
#علی_سلطانی
#پنجمين_روز_ارديبهشت
#سي_و_يك_روز_خوشحالي
#بهارمون #💚

Most Popular Instagram Hashtags