#سمفونی_مردگان

7 posts

TOP POSTS

.
گفت: دنیا پوچ و بی ارزش است هیچ ارزشی ندارد
گفتم:حرف های خوب بزن دنیا بی ارزش نیست فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی

.
...راه افتادیم.دستم را زیر بازوش انداختم و گفتم:«خوب،تا برسیم،شعر روزها و لحظه ها را بخوان.»
گفت:«تا برسم،اگر یادم بیاید،این شعر روزها و لحظه ها را می خوانم.»
چشم هاش را كه می بست من با لبخند سر تكان می دادم و نگاهش می كردم.اما نمی توانست كه چشم هاش را ببندد.پیاده رو شلوغ بود.چرخ دستی ها،تنه ها،و بدتر از همه بچه هایی كه تند می دویدند.دلش می خواست در بیابان راه برود.جایی كه هیچ كس نباشد تا او بتواند چشم هاش را ببندد و راه برود.نمی دانست چرا دلش می خواهد یكی مدام بهش محبت كند.و نمی دانست چرا دوست دارد كه من همیشه در ذهنش باشم.ولی می دانست وقتی از خواب بیدار می شود،من یادش می آیم،و دوستش دارم،و نیستم.
. 📚 #سمفونی_مردگان
.
#Amirho_saint

پدرم خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد،تنهاست.
نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد.....
عباس معروفی
#عباس_معروفی
سمفونی مردگان
#سمفونی_مردگان


چه تنهایی عجیبی!
پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد، تنهاست... نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌توان حس کرد.

#سمفونی_مردگان #عباس_معروفی #معرفی_کتاب #نشر_ققنوس #کتاب_خانه

#صفحه_ملودرام_زندگی
‌‌
▪پست های قبل رو هم ببینین لطفا🍀
▪متن پست ها رو در کانال ما کپی کنین،لینک در قسمت بیو🌹
‌‌
#_____________________________________________
‌‌
من ازخودم هم خسته شده‌ام،
حوصله‌ام رااز دست داده‌ام
دلم داردمی‌پوسد.چه تنهایی عجیبی!
پدرخیال می کرد آدم وقتی درحجره‌ی خودش تنهاباشدتنهاست.نمی‌دانست که تنهایی رافقط درمیان‌جمع‌می‌شودحس کرد.
‌‌
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی

#ملودرام_زندگی

آیدین(به خواهر کوچکش) گفت؛امروز چقدر خوشگل شده ای!
آیدا خندید و سرش را کمی کج کرد.تا آن زمان کسی چنین حرفی بهش نزده بود و چقدر دلش می خواست حالا با آیدین حرف بزند و چقدر آیدین خوب بود... برف،شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان.آدمها هم مثل درختها بودند.یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد.بدیش این بود که آدمها فقط یکبار می مردند.و همین فاجعه دردناکی بود.

هیچ چیز براش تازگی نداشت،انگار یکبار در این دنیا زیسته و حالا تجربه دومش بود.

و..... این بود فراز هایی از؛
#عباس_معروفی
در
#سمفونی_مردگان

.
پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد،تنهاست...نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد.... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد تنهاست....چون نمی تواند به هیچکس جز همان آدم بگوید که چه احساسی دارد....و اگر آن ادم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، آن وقت تنهایی ات کامل می شود...
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
#انتشارات_ققنوس
کتاب راوی زندگی یه خانواده سنتی در یکی از شهرهای اطراف اردبیلِ،خانواده ای سنتی که سلطه پدر روی تمام افراد خانواده هست..مادر..پسر بزرگ یوسف،آیدا و اورهان.. به جز آیدین پسر دوم خانواده، که نماد روشنفکران آن دوران است و کتابخوان و هنرمندِ، فقط آیدین ِکه روبه روی پدرش می ایسته و می خواد راه خودشو بره نه ادامه کار و زندگی پدرش، نه کار توی حجره.. و در مقابل اورهان که فرزند محبوب پدرِ و حرص مال دنیا رو می زنه و از برادر کشی هم واهمه ای نداره........ کتاب شرح زندگی این خانواده از گذشته تا کنون ِ و یه ماجرا رو از زوایای مختلف تعریف می کنه...
پ.ن:واقعا کم نظیر این کتاب،کشش فوق العاده ای داره، آدم رو توی ماجرای شخصیت هاش غرق می کنه و می بره و به شدت ذهن رو درگیر خودش می کنه ❤❤البته به همون اندازه تاثیر گذاریش تلخ هم هست و تا چند روز اثرش روی آدم می مونه... 😢❤
#کتاب_ایرانی_خوب
#کتاب_بخونیم

عادت کرده ایم هرروز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهنمان هم به دوش نیاز دارد.

گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.

یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم.

شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟! بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم و توقع داریم در خواب پدربزرگمان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما!

#سمفونی_مردگان 📚
#عباس_معروفی 🖋

MOST RECENT

.
گفت: دنیا پوچ و بی ارزش است هیچ ارزشی ندارد
گفتم:حرف های خوب بزن دنیا بی ارزش نیست فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است .

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی

.
...راه افتادیم.دستم را زیر بازوش انداختم و گفتم:«خوب،تا برسیم،شعر روزها و لحظه ها را بخوان.»
گفت:«تا برسم،اگر یادم بیاید،این شعر روزها و لحظه ها را می خوانم.»
چشم هاش را كه می بست من با لبخند سر تكان می دادم و نگاهش می كردم.اما نمی توانست كه چشم هاش را ببندد.پیاده رو شلوغ بود.چرخ دستی ها،تنه ها،و بدتر از همه بچه هایی كه تند می دویدند.دلش می خواست در بیابان راه برود.جایی كه هیچ كس نباشد تا او بتواند چشم هاش را ببندد و راه برود.نمی دانست چرا دلش می خواهد یكی مدام بهش محبت كند.و نمی دانست چرا دوست دارد كه من همیشه در ذهنش باشم.ولی می دانست وقتی از خواب بیدار می شود،من یادش می آیم،و دوستش دارم،و نیستم.
. 📚 #سمفونی_مردگان
.
#Amirho_saint

ﭘﺪﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺠﺮﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ. ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ. 🔹کتاب| #سمفونی_مردگان
🔸نویسنده| #عباس_معروفی
🔸نشر| #ققنوس

گفتم: دنیا مثل آتشگران است. هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.
گفت: بله، آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.
گفتم: پس چه باید کرد؟!
گفت: تحمل و سکوت.
گفتم: وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

#سمفونی_مردگان #عباس_معروفی

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد.

این داستان یک حادثه را از منظر چند ناظر روایت می‌کند. شخصیت اصلی داستان شاعر جوانی است که گرفتار خشم پدر سنتی خود می‌شود. معروفی در این کتاب دردسرهای یک رونشفکر سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ را از منظر دید چند شخصیت مختلف داستان روایت می‌کند. ۱. اورهان، پسر کوچک خانواده و وارث تفکرات سنتی پدر نماینده نسل جدید قدیم اندیش ۲. آیدا، دختر خانواده، نماینده احساسات جامعه ۳. پدر، نماینده عوام تحت تاثیر مذهب ۴. بیوه همسایه روبرو، نماینده روشنفکران ۵. صاحب کارگاه چوب بری، نماینده روشن فکران محافظه کار ۶. آیدین یا سوجی، پسر خانواده، شاعر و نماینده نسل جوان درگیر در تناقضات.
#عباس_معروفی
#ققنوس
#سمفونی_مردگان
#تخفیف_کتاب
ارسال به تمام مناطق با تخفیف
این کتاب زیبا رو حتما بخونین

follow this page in feedly

Most Popular Instagram Hashtags