[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#سريال_شهرزاد

MOST RECENT

نظر شما چیه راجع به این سکانس؟قباد اینقدر بده که به بچه ی خودش آسیب برسونه واقعا؟؟؟😐
.
.
سکانس کامل در تلگرام
#سريال_شهرزاد #شهرزاد #فرهاد #قباد #شیرین #ترانه_علیدوستی #مصطفی_زمانی #شهاب_حسینی #پریناز_ایزدیار #حسن_فتحی #شهرزاد۳

قسمت چهارم از فصل سوم سريال شهرزاد هم اكنون در سراسر كشور توسط پخش دنياى هنر در دسترس شما همراهان گرامى مى باشد @pdhfilmco
#پخش_دنياى_هنر#سريال_شهرزاد#فصل_سوم_سریال_شهرزاد#دوشنبه_هاى_شهرزادى#قسمت_چهارم#ترانه_علیدوستی#مهدى_سلطانى_سروستانى

قسمت چهارم از فصل سوم سريال شهرزاد هم اكنون در سراسر كشور توسط پخش دنياى هنر در دسترس شما همراهان گرامى مى باشد @pdhfilmco
#پخش_دنياى_هنر#سريال_شهرزاد#فصل_سوم_سریال_شهرزاد#دوشنبه_هاى_شهرزادى#قسمت_چهارم#ترانه_علیدوستی#مهدى_سلطانى_سروستانى

- ببخشید؟
- منظورم اینه که چقدر شبیه شهرزاد خواهر زادمه، اون عکسه. داشتم فکر میکردم آشناس
- تو میشناسیش؟ خواهرزادت چند سالشه؟
- هممم. 5 سال؟
اگرچه عکس واضحی نبود و منم مدت طولانی دستم نگرفته بودمش، ولی من مطمئن بودم که اون شهرزاده! به راحتی میتونستم بفهمم، همون نگاه بود. - نه اون نیست! سنش نمیخوره
- کی نیست؟ این کیه؟
- مهم نیست.
- معلومه که مهمه ببین بیا اگه تو این رازتو بهم بگی منم یه راز بهت میگم!
- چرا باید این کارو بکنم؟
- چون ما دوستیم دیگه! دوستا اینو به هم بدهکارن. ببین من به خاطر تو آش و لاش شدم اینو بهم بدهکاریا
نفس عمیقی کشید و من تونستم یه لبخند محوی گوشه لبش ببینم. احساس کردم داره دیوار دورشه کم کم میزاره کنار...
- واقعا متاستفم! نمیخواستم بیرون رفتنمون به اینجا ختم شه! اصن کاش اینجوری آشنا نمی‌شدیم. اونجا توی اون عمارت...بزار ببینم چی شده...
سرمو گرفت توی دستاش، تازه فهمیدم قدش چقدر بلندتر از منه، داشت یه نگاهی به سر درناکم مینداخت. اونقدر نزدیکم بود که صدای قلبشو میشنیدم. ناخودآگاه خودمو چسبوندم بهش... سرمو گذاشتم روی سینش. امیدوار بودم چیزی نگه. ولی واقعا خیلی به این حس نیاز داشتم. دستاشو دورم حلقه کرد. درست انگار میخواد یه بچه کوچیکو از یخ زدن نجات بده. اروم زد به پشتم.
- هیش چیزی نیست، خوب میشی!
انگار که من نگران سرم باشم! - من همیشه انقدر توی عمارت محبوب نبودم. انگار که الان باشم! مادرم یه زن اشراف زاده نبود. پدرم اونو توی یکی از مسافرتاش به زمین‌های اطراف تهران دیده بود و عاشقش شده بود. بعدش که آوردش به عمارت خانواده دیوان سالار نتونست باهاش کنار بیاد. مخصوصا که پدرم بدون اجازه خانواده اش و با یه زن دهاتی ازدواج کرده بود، حامله ام بود. چند سال اول زندگیمو دور از عمارت بودم. با مادرم توی یه خونه‌ای که حالا درست یادم نمیاد کجا بود. خونه‌ای که یه خانواده دیگم توش زندگی می‌کردن. خاطرات من از اون روزا محون ولی این دختر بچه رو خوب یادمه! باهم بازی میکردیم. تنها کسی بود که اصیل نبودنمو توی روم نمیاورد. نمیدونم اون کیه و کجاست. حتی اسمشم نمیدونم. فقط میدونم از یاد برده بودمش و چند وقت قبل اینو توی وسائل های مادر خدابیامرزم پیدا کردم. این دختر برای من خیلی عزیزه...
- اوهووم...
- خوب یالا نوبت توئه
#شهرزاد#سريال_شهرزاد#قباد#شهرزاد_سعادت #قباد_ديوانسالار #عاشقانه #رمانتيك #رمان#داستان

پک عمیق دیگه ای به سیگارش زد:
- یعنی از این سن کم سیگار کشیدنو شروع کردی
قباد که به نظر میرسید متوجه سوتی حرفم نشده باشه با تعجب نگام کرد.
- وقتی نیومدم سر قرار فقط باید میرفتی خونه، این آدما با کسی شوخی ندارن
- اخه اینا کین؟ آدمای بزرگ آقا؟ شیرین؟ شهداد؟
- خل شدی؟ یه مشت اسم سرهم میکنی؟ اینایی که گفتی ته تهش خانواده منن. از من بدشون میاد ولی نه انقدر که بخوان اینجوری سر و تهمو هم بیارن
- پس یعنی خودتم نمیدونی اینا کین؟
- یه احتمالاتی میدم. به هرحال فرقش چیه؟ تو که اونارو نمیشناسی
یه نگاهی بهم انداخت با ناامیدی گفت: ببین متاستفم باشه؟ نمیدونم چرا اما هرچی سعی میکنم اوضاع بهتر بشه بدتر میشه.
صدای پارس چندتا سگ از دور دست میومد. باد میوزید و من با اون لباس صورتی پف پفی شبیه احمقا شده بودم. قباد دست کرد توی جیب بغلی کتش و یه بطری کتابی درآورد. رو کرد سمت من:
یکم میخوای؟ فکر کنم دردتو کم کنه...
- واقعا انتظار رفتار مهربانه تری باهات داشتم. بدش به من
بطریو ازش گرفتم و سر کشیدم، مزه گس مشروب زبون و حلقمو سوزوند و نزدیک بود بالا بیارم. خودمو کنترل کردم مثلا سعی داشتم پایه باشم، الان آخرین چیزی که لازم داشتم این بود که روی قباد بالا بیارم. برخلاف تصور اولیه ام همچین تاثیر مثبتی روش نداشتم.
- واسه یکی به سن تو زیادی نیست؟
- هر وقت جای من بودی اونوقت میتونی نظر بدی. - البته! شخصا میتونم تصور کنم اگه راه داشت تو میزدی اونور صورتمو میاوردی پایین
بطری و از دستم چنگ زد و سر کشید. - لحن حرف زدنت چرا اینجوریه؟
- چجوریه؟
- نمیدونم مثل خودته، عجیب غریب... همه چیزت عجیبه
روشو کرد پشت به من، زل زد به منظره رو به رو...
یه چیزی از جیبش افتاده بود پایین... برش داشتم کیف پولش بود. از داخلش چیزی افتاد بیرون. یه عکس.. از یه دختر بچه که عجیب صورت آشنایی داشت. این عکسو کجا دیدم...
- بدش به من...
کاور کار دوست خوبم @roya.nownahali_rn
#شهرزاد#سريال_شهرزاد#قباد#رمان#داستان#رمانتيك#عاشقانه

قسمت چهارم از فصل سوم سريال شهرزاد فردا دوشنبه ٣٠/بهمن ماه/ نود وشش توسط پخش دنياى هنر در سراسر كشور @pdhfilmco
#پخش_دنياى_هنر#سريال_شهرزاد#فصل_سوم_سريال_شهرزاد#دوشنبه_هاى_شهرزادى

قسمت چهارم از فصل سوم سريال شهرزاد فردا دوشنبه ٣٠/بهمن ماه/ نود وشش توسط پخش دنياى هنر در سراسر كشور @pdhfilmco
#پخش_دنياى_هنر#سريال_شهرزاد#فصل_سوم_سريال_شهرزاد#دوشنبه_هاى_شهرزادى

تو انسان خوشبختی هستی؛
اگر یک نفر را داشته باشی که بتوانی با خیال راحت به او محبت کنی و ترس از چشم افتادن را نداشته باشی! .
.
#سريال_شهرزاد #شهرزاد #عکس_نوشته #فرهاد #قباد #شیرین #ترانه_علیدوستی #مصطفی_زمانی #شهاب_حسینی #پریناز_ایزدیار #حسن_فتحی #عشق#عاشقانه #علی_سلطانی

حالا بريم سراغ خبر:
قصه اینجوری نبود که...
با صدای:اهورا ایمان
روایتی دیگر از قباد در سریال شهرزاد
به زودی
@ahooraiman
#stylist #celebritystyling #celebritystylist #styling #drstyle #style #استايل #استايلينگ #استايلينگ_هنرمندان #شهرزاد #شهرزاد٣ #سريال_شهرزاد

سوار ماشین شدم، مردی که صورتشو نمی‌دیدم به آرومی جواب سلاممو داد و راه افتاد. کمی بعد جلوی یه ساختمان خیلی مجلل ترمز کرد که شبیه به یه هتل بود. من پیاده شدم و رفتم داخل در ورودی، اینجا یه بار بود. اما نه یه بار ارزون قیمت، یه رستوران خیلی مجلل که تا چشم کار می‌کرد پر از مشتری بود. اونم چه مشتری‌هایی، هرکدومشون میتونستن ملکه یه قصر باشن. پیشخدمتی اسمم رو سوال کرد و منو راهنمایی کرد ب یه میز... پشت میز نشستم، برام نوشیدنی آورد. یکمی منتظر موندم...یکم بیشتر.. هی با خودم میگفتم حتما الان میاد. اما نیومد. تقریبا یک ساعت منتظر بودم. تقریبا مطمئن بودم که میخواسته منو مسخره کنه. اشک توی چشمام جمع شده بود و احساس حقارت میکردم. بلند شدم و از پیش خدمت خواستم اگه آقا قباد اومد بهش بگه که من برگشتم خونه.
قبلش خواستم که برم سمت سرویس بهداشتی از پیشخدمت سوال کردم و رفتم سمت یه راهرویی به پشت ساختمون ولی نتونستم پیداش کنم، یهو صدای آشنای قباد منو به خودم آورد، رفتم سمت صدا پشت ساختمون فکر کردم صدا از اون سمته، یه در اونجا بود. پشت در یه حیاط خلوت خیلی کوچیک بود. اما خبری از قباد و یا صدایی که خبر ازش بده نبود، میخواستم برگردم که یه مردی رو جلوی در دیدم:
ببخشید من فقط میخواستم دسشویی رو پیدا کنم
چرا من همیشه جاهایی هستم که نباید. با خودم فکر کردم. داشتم از ترس میمردم. - خانم باران؟
- بله
- من میبرمتون پیش اقا
دنبالش راه افتادم این چه بازی از سمت قباد بود؟ یکم بعد وارد یه اتاق شبیه اتاق اداری شدم. منتظر دیدن قباد بودم که همون مرد سیبیلوی جلوی در جلوم ظاهر شد و شترق خوابوند زیر گوشم جوری که پرت شدم روی زمین...واسه چند ثانیه بی حس بودم. گوشم زنگ میزد و صورتم میسوخت!
صداها توی گوشم نامفهوم بود... فکر کردم این بار دیگه تهشه....
#شهرزاد#سريال_شهرزاد#قباد#رمان#داستان#عاشقانه#رمانتيك

در جواب آقاي ازاد ارمكي با تمام احترامي كه براشون قائلم ولي نظرم باهاشون هم سو نيست! اولا دسته بندي شخصيت يك زن حتي در يك فيلم كار درستي نيست چون انسان ها تك بعدي نيستند و با توجه به شناختي كه از اقاي فتحي و كاراشون دارم ميدونم كه ايشون هم نويسنده اي نيستن كه كاركترهاي تك خطي بسازند. اينكه ايشون در فصل دوم و سوم مجبور شدن به علت يك سري فشارهايي كه روشون بوده مسير داستان، فصل ها و حتي كاركترهارو تغيير بدن توي حيطه بحث من نيست. اما ميخوام بگم بررسي يك انسان در وجه زن بودنش و اينكه مثلا چون فلاني در مقابل مشكلات ايستاد يا كس ديگري خواست خودكشي كني در بستر داستاني بوده كه تنها باعثش يك علت نيست! كاركتر شهرزاد با توجه به همه طرفداران و نقد كنندگانش يك انسانه مثل همه ما! فرشته نيست. ميتونه دروغ بگه، اشتباه كنه، تصميمات احمقانه بگيره و يا حتي اگر لازم شد ترك كنه. من اين وجه شخصيتش رو دوست دارم. من فكر ميكنم دليل محبوبيت سريال شهرزادم همينه كه هر يك از ما خودمون، عقده هامون، خيال پردازي هامون و غصه هامونو توي اين سريال ميبينيم. اگرچه شايد قباد و فرهادم هركدوم نماد يك شخصيت خاص در جامعه ما هستند، اما صرف و قالب نيستند! من نميخوام شخصيت هارو توصيف كنم اما ميبينيم قباد محافظه كار سنتي كه حتي به لباس شهرزاد در قسمتي گير ميده و به جرم زيبا شدن ازش ميخواد عوض كنه به جايي ميرسه كه حاضره قبول كنه شهرزادي كه با فرهاد شب و صبح كرده، برگرده پيشش. از سوي ديگه فرهادي كه توي اون وعض اجتماع به اصرار از شهرزاد ميخواد، رانندگي ياد بگيره يا حتي با وجود مطلقه بودن اصرار داره كه شهرزاد هم حق و حقوقي داره تبديل به آدمي ميشه كه ميتونه حسود و شكاك باشه. من ميخوام بگم كاركتراي داستان شهرزاد قبل از هرچيز انسانن و انسان عوض ميشه اونم در مقابله با وقايع زندگيش. اينكه كاركتراي سريال هر راهي و پيش بگيرن ريشه در گذشته شون داشته البته انتخاب با خود آدمه اما با اين حال دسته بندي انسان ها به زن مدرن و زن نيمه مدرن تا حدودي خنده داره!
#شهرزاد #سريال_شهرزاد#قباد#فرهاد#شهرزاد_سعادت #شيرين

قسمتي از مصاحبه اقاي ازاد ارمكي در مورد سريال شهرزاد براي من قابل توجه بود، ايشون جامعه پرداز هستن من با اينكه با نظر ايشون موافق نيستم ولي اول ميزارم بخونيد بعد نظر خودمو ميگم:
به نظرم در این سریال پنج ساحت متفاوت از زن به چشم می‌خورد. زنی که دارد مدرن می‌شود ولی با خیانت؛ مثل همان خدمتکار جوان خانۀ بزرگ‌آقا. دوم، زن سنتی و خادمی که تا آخرین لحظۀ عمرش وفادار است؛ مثل همان خدمتکار مسن خانۀ بزرگ‌آقا. مادر شهرزاد و مادر فرهاد، که نماد زن سنتی‌اند و بیش از اینکه زن باشند، مادرند به اصطلاح. شیرین و شهرزاد هم بازتاب‌‌دهندۀ زن مدرن بلاتکلیف و زن مدرن باهویت‌اند. کشمکش این دو زن مدرن در سریال، جذاب و دیدنی است. شیرین مدرن است به این معنا که از همۀ پدیده‌ها و لذائذ جهان مدرن می‌خواهد استفاده کند و اگر او را به حال خودش رها کنند، ممکن است پایش بلغزد. مثلاًاگر بزرگ‌آقا مراقب او نبود، ممکن بود در دام آن مرد جوان بیفتد و یا علیه قباد به کلی عصیان کند. ولی شهرزاد در این جامعۀ در حال مدرن شدن، بازی عاقلانه‌تری می‌کند. پزشکی می‌‌خواند، متعلق به یک خانوادۀ طبقۀ متوسط و
مورد توجه طبقۀ بالای جامعه است، فرزند می‌آورد و بارداری صفتش است، می‌تواند عاشق شود ولی در عین حال زندگی‌اش را مدیریت می‌کند و اگر ضرورت
داشته باشد، می‌تواند عشقش را رها کند. او صفات یک زن خوب را دارد که پایۀ شخصیتش در سنت است ولی در عین حال بازی مدرن و خوبی می‌کند.
#شهرزاد #سريال_شهرزاد#ترانه_عليدوستي #شهاب_حسيني #شهرزاد_سعادت

Most Popular Instagram Hashtags