#دردسر

2313 posts

TOP POSTS

.
دردسر های مرد عنکبوتی 😄
. 🙋 ✌✌ فالو یادتون نره :
.
@parsianclip
@parsianclip
@parsianclip
@parsianclip .
.
💹 🎶 برای سفارش تبلیغات به ای دی موجود در بیو پیام بدین .
.
#مردعنکبوتی #دردسر #دختر #کلیپ #کلیپ_طنز

همیشه میرم سمت دردسر
تا میشن درا یکی یکی بسته
هنوز نیومده سریع رفته
میدونم واقعی نیست ولی سخته
#مهرادهیدن #mehradhiddenofficial #دردسر
@mehradhiddenofficial

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمیرسد شاید چون آرزوهایم بلند است، ولی درخت سرسبز صبرم میگوید : امیدی هست چون خدایی هست☝️.
#بدشانسی#دردسر #زندگی

: #flashback 📷
#شیرین ... یه لحظه ... یهو میشه بدترین مزه
#عالی ... #بالا ... باز دوباره پایینه از صفر
سعی میکنم بذارم ... یه جا زیاد یه جا کم
با اینکه راه زیاد جلومه ولی نمیدونم چرا من؟
همیشه میرم سمت #دردسر !
تا میشن درا یکی یکی بسته!
هنوز نیومده سریع رفته!
میدونم واقعی نیس ولی سخته!

کارهای هیچوقت نکرده که در آمریکا مجبور به انجامش هستی!! قسمت اول؛
بله... در کشور خودمون ، ماشین لباسشویی یکی از ضروریات هر خونه هست...
در آمریکا ولی ، اینطوری نیست... بطور معمول اغلب ساختمانهای مسکونی رختشورخانه مشترک دارند... بعضی ها اونو هم ندارند... آپارتمانهایی که لباسشویی و خشک کن دارند، اگر پیدا کنید ، ماهی دویست تا سیصد دلار گرونترن. حالا اگه آپارتمانی بگیرید که دلتون بخواد خودتون بخرید و کار بگذارید چی؟ نمیشه! نمیشه جانم. اجازه نمیدن! اینجا معلوم نیست به چه علتی ( شاید هوایی که قراره مرطوب باشه و نیست! ) یا زمستون که قراره سرد باشه ( که از هفت درجه پایین نمیاد! ) لباسشویی و خشک کن جدا باید بگیری. رسمه! نمیخوای که بهت بخندن!
القصه... دو سال پیش که از آمریکا خارج شدم به قصد آوردن سها، کل لباسها و وسایلم رو بسته بندی کردم و دادم دست یکی از دوستان ، که بذاره تو انباری. شش ماه من کم کم زیاد شد. دختر عمو جان تحویلشون گرفت و گذاشت گوشه اتاق .بنده هم که الاف و اسیر ... یکسال تمام...امروز میام ، فردا میام... آخر هم که رسیدم بعد سه ماه بخور و بخواب در سایه الطاف دختر عمو جان؛ داریم یواش یواش و بی عجله میریم اون ور حیاط! تو آپارتمانی که اجاره کردیم...
همچین لباسها رو باز کرده نکرده... بوی انباری زد تو ذوقمون. گویای انباری یکساله نم داشته. کلا باید همش شسته میشد... القصه همانطوری سه تا چمدون لباس رو گذاشتم پشت ماشین! تو لباسشویی ساختمون باید دو تا دوتا صبر میکردم. خشک کن هم همینطور. رفتم به این محل دلگشا! با یک عدد اسپری ضد عفونی! د بپاش تو ماشین ها و د لبخند بزن به آدمها ی حیرون! شش تا ماشین همزمان لباس شستم و خشک کردم و تا کردم و بسته کردمو آوردم!
پ.ن. یاد ماشین لباسشویی عزیزم بخیر!
پ.ن.دو. گنج قارون هم یه روز تموم میشه!
پ.ن.سه. عزیزان من ، سعی کنید طنز رو توش پیدا کنید!😊
#لادن_طباطبایی #دلنوشته #مهاجرت #لباسشویی #دردسر

توی #غمات تو نمون زیاد
#دردسر از همون میاد
مثه من باش
مثه من باش
یکاری کن دشمنا به زبون بیان
#بیباک

دردسر یعنی بری واسه تعویض پاس اونوقت بگن حدوددوسال قبل که رفتی مهرخروج از کشورت نخورده وبگن برو اداره گذرنامه اونجام بگن کلی دردسر داره 😔😔😔
#دردسر
#گذرنامه

‏یه وقتایی میخوای یکی باشه ولی به دردسرهای بعدش که فکر میکنی میگی بیخیال بابا حوصله داری!
اینه که ترجیح میدی تنها باشی...
#حوصله#دردسر#بیخیال
#زد_ام

.
‎سخت است...
‎ميانِ گريه هايت لبخندي مصنوعي بزني
‎و تظاهر كني كه حالت خوب است...
‎كه اوضاع هميشه بر وفق مراد بوده است!
‎كه مشكلات راهشان را هيچوقت سمت تو كج نكردند،
‎كه دلت نگرفته و هيچوقت آدمي دلت را نشكسته!
‎كه غرورت له نشده و زندگي تا توانسته محبت نثارت كرده!
‎سخت است كه جوابِ تمامِ حالت خوب است ها!
‎بله و يك لبخند باشد...
‎و فقط خودت بداني كه
‎تا چه اندازه روزگار با تو نامهربان بوده..
‎اگر فقط يك نفر پيدا ميشد تا برايش همه چيز را گفت!
‎من همه ي دردهايم را اشك ميكردم بر شانه هايش ، اما نيست..
‎باور كنيد !
‎ ديگر كسي برايش مهم نيست تو چه موقع خنده هايت از ته دل و چه وقت درد دارد!
‎چه زمانی حالم خوب است هايت واقعي ست و کِی تظاهر!
‎كي بغض راه گلويت را گرفته و تو هي قورتش ميدهي مبادا كسي بفهمد...
‎ديگر كسي وقتی براي بلد شدنمان ندارد، زمانی براي فهميدنمان،
‎حالت اگر بد بود،
‎دلت اگر گرفته بود،
‎مشكلي اگر داشتي
‎راهشان را ميگيرند و ميروند..!
‎شايد این روزها تظاهر به خوب بودن بهترين و بی دردسر ترین حالتِ ممكن باشد...
.
@bavaraneh_asheghaneh
.
#عشق#راه#دردسر#بغض#مشکل#روزگار#لبخند#آیینه#زمان#دل#مهربان#تظاهر#زندگی#گریه#درد#معشوق#خدا#دلتنگی#گل

MOST RECENT

مال دوستان تگ و فالو يادتون نره🖤😈
#بازار#ياب#بازارياب#فروش#بي#دردسر

#رمان_اشک_دل
#پارت_25 ☆☆☆
جورابم کووووو کجاییییی تو آآآآآآآ
دیدمش بگییییین کوووجا تو یخچال بود😂😂😂😂چون من دختر منظمی هستم اونجا بود دیگه فکر اشتباه دیگه ای نکنین ها چون ایندفعه یکی از کشتی گیرا که اسمش هم یادم نیس طرفین
خلاااااااصه......
من الان در راه مدرسه ام و توی راه با رفیق های خل وضعم روبه رو شدم که در حال کرکر بودن 🙄🙄🙄🙄🙄
بله دیگه این دوست های گرامی به ترتیب سوگند و سوگل که آبجی ان و بعدش آنا کهاز 9سالگی که به ایران اومدیم با آنا و بعدش با سوگند و سوگل آشنا شدم کهههههه شدیم رفیق فاب هم بعله عرضم در غیابتون ما 16سالمونه و هر سه در رشته مهندسی هستیم خیعععلی هم رشتش عشقه بد مصب
☆☆☆: دیگهههههه بقیش
فضولیش به شما نیومده بعععععله داشتم سوتی صبحم رو به رفیقام تعریف میکردم که نزدیک مدرسه شدیم حالا اینا هم هیییی میگفتن فاتحه خودت رو بخون که تنبیه سختی در انتظارته حالا دیگه به در مدرسه رسیدم و به این پسر های شاخ که دم مدرسه بغل جمعن توجه نکردیم ولی اون پسره داره راجب من حرف میزنه یا بهتر بگم همیشه میزنه خواستم بیخیال رد شم ولی دیدم به شعورم خیعععلی بر میخوره پسسسسس سعی کردم جواب های دندون شکنی بهش بدم
پرهام=(بچه ها شنیدین جدیدن اسم کوه آتشفشان مد شده نوچ نوچ خجالت نمی کشن با این اسماشون)

من=(وااای نگگگو برو اول یه نگاه به اسم خودت کن بعد بیا اسم دیگران مسخره کن پری جون)
😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏 پری تری =(ملت اسم دارن ما هم اسم داریم😡😡) من=(اوا پری جون مگه تو فضول ملتی)
😎😎😎😎😎😄😄😄😄😄😄
پری تری=(ارهههه خوب که چی)

من=(هیچی فقط فضولی زیاد خوب نیستاااا از من گفتن بود)

پری تری=(تو برو اول اسمتو درست کن معلوم نیست مامانت چه عقده ای بوده که اسم ضایعه واست انتخاب کرده )😂 از عصبانیت صورتم قرمز شده بود و داشتم منفجر می شدم اون حق نداشت به مامانم که مثل فرشته ها بود توهین کنه .....دوستام سعی می کردن آرومم کنن ولی اونا که نمیدونستن حساسیت من فقط رو توهین به مادرمه نه اسمم ....پسره داشت با تعجب نگاه میکرد...هه بهت می فهمونم توهین به مادرم یعنی چی .
.
.
دستم رو مشت کردم و با تمام زورم به دماغش زدم که درجا بی هوش رو زمین ولو شد هه مثلا پسره واسه خودش 😏😏😏😏😏 به دوستای پسره نگاه کردم که دورش بودن
گفتم =(هی بهتره دوروبر ما نپلکین )

#آتش#مدرسه#دعوا #دردسر#رمان_اشک_دل

: #flashback 📷
#شیرین ... یه لحظه ... یهو میشه بدترین مزه
#عالی ... #بالا ... باز دوباره پایینه از صفر
سعی میکنم بذارم ... یه جا زیاد یه جا کم
با اینکه راه زیاد جلومه ولی نمیدونم چرا من؟
همیشه میرم سمت #دردسر !
تا میشن درا یکی یکی بسته!
هنوز نیومده سریع رفته!
میدونم واقعی نیس ولی سخته!

#رمان_اشک_دل
#پارت_23
☆☆☆ ☆☆☆
اونا همه اونجا جمع شدن اونوقت خواهر یکی یدونم رو تک و تنها دارن قضاوت میکنن این آخر بی انصافی😡😡😡😡😡😡از عصبانیت چشمام صد در صد قرمز شده و این برای منی که همیشه خونسرد و اعصاب خورد کنم خیییییلی بده چون اونا دست رو نقطه ضعف من یعنی خواهرم گذاشتن

چنتا نفس عمیق کشیدم و عصبانیت درونم رو پنهون کردم. ....زنگ کنار در دفتر مدرسه فشار دادم و دستم رو بر نداشتم
بعد دودقیقه درو باز کردن پووووف خوب شانس آوردن وگرنه 5ثانیه دیگه ساختمون رو سرشون خراب میکردم

معاون=(خانوم محترم ما جلسه داریم لطفا مزاحم نشید )

آبدیس=(من خانوم یزدانی هستم×توجه فامیلیش رو عوض کرده×ولی آتش و با من تماس گرفتین که بیام و الان نیم ساعته منو دم در الاف کردین هیچ چیزی هم پشت تلفن نمی گید که چه اتفاقی افتاده طلبکار هم هستین)

معاون=(ببخشید خانوم یزدانی نشناختمتون بفرمایید داخل)

داخل شدم به به جمعشون جمعه مظلوم هم که دارن دیگه چی کمه
خانوم مدیر=(بفرمایید بشینید خانوم یزدانی)

رفتم کنار آتش نشستم و منتظر خیره شدم به مدیر مثلا وظیفه شناس

مدیر=(همینطور که گفتم خواهرتون دردسری درست کردن و با پسر آقای کمالی دعوا کردن اونم بی دلیل برای پز دادن جلوی دوستاشون و شما هم باید از خواهرتون درخواست کنین معذرت خواهی کنند و خسارت شکستن بینی پسر آقای کمالی رو بدین)

آبدیس =(همین)

مدیر =(منظورتون چیه)

آبدیس(شما این اتفاقات رو از کی شنیدید)

مدیر=(از پرهام (پسر کمالی)جان شنیدم خانوم)

آبدیس =(می دونید شما فقط داستان رو از طرف آقای کمالی شنیدید اما کار اشتباهی کردی که نذاشتین خواهر من هم حرف بزنه وووو

من از بقیه دانش آموزاداستان رو شنیدم اما با اون چیزی که الان گفتین 180درجه باهاش فرق داشت چون آقای کمالی دروغ گفتن به شما )

همه ی این حرف هارو با لحن سردی میگفتم و سرم پایین بود و بعد از پایان حرفام سرم رو بالا گرفتم و با چشم های یخی زول زدم به پرهام آقا یا آقای دروغگو بدبخت کپ کرد فکر نمی کرد نقشش نگیره

به آتش نگاهی کردم که هنوز توی همون حالت بود ولی چرا حتی سلام هم نکرد یه ذره چشمام رو ریز کردم که فهمیدم اییییییی بابا این که خوابه
یکم تکونش دادم تا بیدار شه بریم تا.........ادامه دارد

#آتش #آبدیس #مدرسه #دعوا #دردسر#رمان_اشک_دل

.
‎سخت است...
‎ميانِ گريه هايت لبخندي مصنوعي بزني
‎و تظاهر كني كه حالت خوب است...
‎كه اوضاع هميشه بر وفق مراد بوده است!
‎كه مشكلات راهشان را هيچوقت سمت تو كج نكردند،
‎كه دلت نگرفته و هيچوقت آدمي دلت را نشكسته!
‎كه غرورت له نشده و زندگي تا توانسته محبت نثارت كرده!
‎سخت است كه جوابِ تمامِ حالت خوب است ها!
‎بله و يك لبخند باشد...
‎و فقط خودت بداني كه
‎تا چه اندازه روزگار با تو نامهربان بوده..
‎اگر فقط يك نفر پيدا ميشد تا برايش همه چيز را گفت!
‎من همه ي دردهايم را اشك ميكردم بر شانه هايش ، اما نيست..
‎باور كنيد !
‎ ديگر كسي برايش مهم نيست تو چه موقع خنده هايت از ته دل و چه وقت درد دارد!
‎چه زمانی حالم خوب است هايت واقعي ست و کِی تظاهر!
‎كي بغض راه گلويت را گرفته و تو هي قورتش ميدهي مبادا كسي بفهمد...
‎ديگر كسي وقتی براي بلد شدنمان ندارد، زمانی براي فهميدنمان،
‎حالت اگر بد بود،
‎دلت اگر گرفته بود،
‎مشكلي اگر داشتي
‎راهشان را ميگيرند و ميروند..!
‎شايد این روزها تظاهر به خوب بودن بهترين و بی دردسر ترین حالتِ ممكن باشد...
.
@bavaraneh_asheghaneh
.
#عشق#راه#دردسر#بغض#مشکل#روزگار#لبخند#آیینه#زمان#دل#مهربان#تظاهر#زندگی#گریه#درد#معشوق#خدا#دلتنگی#گل

#رمان_اشک_دل
#پارت_22
☆☆☆
#آبدیس
خدایاااااا من از دست این چیکار کنم وااای کلافم کررررد اه هیییی استفراغ میکنه تو اعصاب من ؛
همینطور داشتم راهرو مدرسه رو متر میکردم که متوجه جمعیت دانش آموزاپشت سرم شدم اووووه اینا دیگه چی میخوان
داشتم نگاشون میکردم که سه تاشون از جمعیت خارج شدن و روبه روی من ایستادن
اینها رو فکر کنم چند باری با آتش دیدم
منتظر نگاشون میکردم که بلاخره شروع به حرف زدن کردن
سمت راستی =(سلام من سوگندم دوست آتش هستم واینا هم ×اشاره به وسطی×سوگل خواهرم و×اشاره به سمت چپی×آنا ؛خوب راستش ما دوست های صمیمیش هستیم و از این اتفاق واقعا متاسفیم ....)
خواست حرفش رو ادامه بده که پریدم وسط حرفش
☆☆☆
☆☆☆
آبدیس=(صبر کن ببینم من اصلا نمی دونم چه اتفاقی افتاده من توی شرکت بودم که از طرف مدرسه باهام تماس گرفتن و گفتن (بیایید مدرسه آتش دردسر درست کرده)
☆☆☆
من چیز دیگه ای نمی دونم الانم منو دم در نگه داشتن و حتی یه توضیح هم نمی دن میشه به من بگین چی شده و آتش چی کار کرده که من بی خبرم؟؟؟😯😯😯😯بعدش با حالت سوالی نگاشون کردم تا حرف بزنند

سوگند=(خوب راستش آبدیس خانوم شما که می دونین مدرسه ما به مدرسه پسرانه دیوار به دیواره در هاش هم زیاد با هم فاصله نداره خلاصه ما چهارتا داشتیم با هم صحبت میکردیم که متوجه یه گله پسر دم درشونن و با صدای تقریبا بلند میگفتن=(بچه ها شنیدین جدیدن اسم کوه آتشفشان مد شده نوچ نوچ خجالت نمی کشن با این اسماشون نمی گن مردم یاد میگیرن اسم ضایعه می زارن )خوب آتش هم خیلی رو اسمش حساس بودو اینم نمی دونستیم اسمش رو از کجا می دونست در آخر با هم کل انداختن و پسره با مشتی که آتش بهش زد ربع ساعت بی هوش شد الان هم والدین پسره و خودش همراه آتش و مدیر های دوتا مدرسه با هم جمع شدن راجب هم دخالت میکنن و اینکه ما همه برای اخراج نکردن آتش جمع شدیم تا اعتراض کنیم چون ما دوستش داریم و همش تقصیره پسره بود)..............ادامه دارد

#آتش#آبدیس#مدرسه#دردسر#رمان_اشک_دل

باور نكن،حال من خوب نيست ،هميشه همين كار رو ميكنم خودم رو به #دردسر ميندازم ،ميرم تو يه #رابطه اي كه ميدونم نبايد برم ولي ميرم. حالا چه دوطرفه باشه چه يك طرفه
امروز #تولدش بود. پري ميخواست براش كادو بخره حسوديم شد. چرا من نباشم از يك طرف ميترسيدم تنهايي بهش كادو بدم. با پري شريك شدم. گذاشتيم رو ميزش تا اومد چشماش درخشيد گرد شد فوري گذاشت پشت سرش. فكر كردم كارت رو نخونده ولي يكي دو دقيقه بعد اومد سمتم سلام كرد تشكر كرد با همون لبخند هميشگي. راستش رو ميگم دلم نميخواست از پري تشكر كنه ولي ميدونستم امكان نداره. غرق تو خوشحالي خودم بودم كه انگار يكي بهم #تلنگر زد كه هي چه خبرته كجا داري ميري. اين نه اين نميشه ،#شيطان وجودم گفت چرا نشه خودش بهت توجه ميكنه تو چرا نه ،از صبح تو همين جنگ بودم بلاخره روز تموم شد خواستم برم خونه خسته بودم زنگ زد به يه دليل مسخره كه چرا شيريني به همه نرسيده منم عصبي شدم گفتم به من چه مگه من مسئولشم. اومد بالا منتظرش ايستادم تو دلم داشتم ميگفتم الان دعوا ميكنم شورشو درورده به من چه اما تا رسيد يه نگاهي بهم كرد كلا يادم رفت چي ميخواستم بگم آخر بحثمون هم دلم رو شكست و رفت من فقط ... #تيرماهي

Most Popular Instagram Hashtags