#ددی

4042 posts

TOP POSTS

بهتر
آن است که
ذهن را برای اندیشیدن
مورد استفاده قرار دهیم
نه برای انبار کردن اطلاعات.
#یونس
نظر بدید
#ذهن #اندیشه #انبار #اطلاعات #استفاده #مشورت #ددی #دوست #دختر #پسر #انسان #دنیا #خدا #مغز #تلاش #سیاه #سفید
#babaksoleimanei #yunus #daddy #l #man #woman #littl

@pik_nik_._
این یکی دیگه فازش چیه؟ خدا داند😂😂😂😂
#کلیپ#طنز#فاز#ددی
📍فراموش نکنید، دوستان خود را تگ کنید.
✔پستهای قبلیمونو از دست ندید.

پدر وپسر😀😀😀😀😀😀😘😘😘😍
#ددی
#نی_نی
#ارشان

#لیتل آمادس که #ددی بیاد تنبیهش کنه

وقتی #دخترا از #ددی#پول میخوان...

منو #ددی با #دایی گلم ی روز تووووووپ جاتون خالی

.
.
لعنتیای دوس داشتنی ممنون که اومدین و زندگی مارو ریدین بهش و الان ما رو تو کف انتظار رها کردین 🙊💜😭
کلی قلب♡♡♡♡
همیشه میدیمشون میگفتم عع اینا یه تختشون کمه ؛| ولی نمیدونم چیشد یهو دیگه نتونستم بدون دیدن و لبخند زدن بهشون روزمو شب کنم:]
بهترین فاجعه زندگی من اشنایی با این گروه همیشه شنگول وان دی بود چقد زود گنده شدین😭فاچ
واسه خودتون شدین فرشته های جذاب زندگیه کلی طرفدار:`)
لعنتیا همیشه دوستون دارم♡
#خروس_قندی_جیگولی 🍭
#ددی
#وزغ_چشم_اب_دماغی ;}
#تومو_دوس_داشتنی:]♡
.
#masi

MOST RECENT

کلید انداختمو درو باز کردم -تینا... تینا من خوبم؟؟؟ کلافه سری تکون دادمو گفتم:نیوشا تیام از ارایشه زیاد خوشش نمیاد رو چشمات که قو کشیدی با اون خطه چشمت -یعنی... یعنی بدم؟
بلند خندیدم:نه دختر شوخی کردم خیلیم خوشگلی
رفتم توی خونه اولین چیزی که به چشمم خورد مامان بود که روی زمین نشسته بود و مشغوله تکمیل کردنه بومه نقاشیش بود, با بستن در متوجه منو نیوشا شد سرشو بالا اورد تو چشماش خوشحالیو خوندم
با خوش رویی گفت:خوش اومدید دخترا
بانیوشا رفتیم سمتش بغلش کردمو محکم بوسیدمش
_سلام عشقه منننن
+سلام گوسفنده مامان خوبی؟
_مامااااااام توهم شدی تیام؟؟؟ نیوشا با خنده گفت:خب هستی دیگه
رومو برگردوندم گفتم:اصلا میرم پیشه تیام
مامان با بدجنسی گفت:برو منم میمونم با عروسه گلم حرف بزنم
چشمای نیوشا از خوشحالی برق زدو خندید
_نیشتو ببند -اااا سیما جون ببینیدش
زبون درازی کردمو بدون اینکه منتظره جواب باشم بدو بدو رفتم بالا پشته دره اتاقه تیام... چند بار در زدم اما جوابی نداد... اروم درو باز کردمو کلمو کردم تو... روی تختش خوابیده بود و طبقه معمول لپ تاپش روی شکمش بود... رفتم کنارشو لپ تاپشو از روش برداشتمو گذاشتم زمینو خودم جای لپ تاپو پر کردم... متوجهم شد
با صدای خواب الودش لب زد:اومدی گوسفند
_ااااا تیام
تو گلو خندید... صدامو اروم کردمو گفتم:پاشو نیوشا هم باهام اومده... چشماش باز تر از همیشه شد و برق زد, سرشو بالا اورد و گفت:راست میگی؟
_اهوم -من فداتشم که گوسفنده داداش
عصبی نفسمو دادم بیرون خواستم از روش بلند شم که دستشو انداخت دوره کمرمو خواست مانعم شه که با زخم هام برخورد کرد از درد چشم هامو بستمو لب گزیدم... تیام نگران بلند شدو منو نشوند
-تینا... تینا حالت خوبه چیشدی؟؟ _برای اینکه تیام متوجه نشه گفتم:چ چیزی نیست دیشب خوردم زمین... -رو هوا راه میری دختر؟ مگه نگفته بودم مراقب باش... لباستو بده بالا ببینم
سریع از روی پاش بلند شدم
_نه... نه چیزی نیست یکم قرمز شده فقط
-بیا اینجا ببینم چی شده
_نمیخوام
از جاش بلند شد و به سمتم قدم برداشت میدونستم اگه متوجه بشه نه منو نه شایانو زنده نمیذاره ...با دستش بازومو گرفتو دستش به سمته پیرهنم رفت... #بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

بهتر
آن است که
ذهن را برای اندیشیدن
مورد استفاده قرار دهیم
نه برای انبار کردن اطلاعات.
#یونس
نظر بدید
#ذهن #اندیشه #انبار #اطلاعات #استفاده #مشورت #ددی #دوست #دختر #پسر #انسان #دنیا #خدا #مغز #تلاش #سیاه #سفید
#babaksoleimanei #yunus #daddy #l #man #woman #littl

ابریشم هایی بافته شده
هوایی سرد و تنی از درون گرم
کم کم پوست سفید هم قرمز و گرم خواهد شد....
فقط کمی صبر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#ارباب#برده#دختر#زن#اسلیو#مستر#شکنجه#تنبیه#خشونت#عشق#احساس#زندگی#احترام#اعتماد#لیتل#لیتل_گرل#ددی#بی_دی_اس_ام#لخت#برهنه#بردگی#بردگی_جنسی

با شکستن چیزی از خواب پریدم... سر جام نشستمو نفس نفس میزدم, از جام بلند شدمو به سمته اشپز خونه رفتم, نیوشارو دیدم که روی زمین نشسته بود و مشغول جمع کردن شیشه های لیوانا بود... رفتم جلوتر و گفتم:با دست نیوشا؟
انگار انتظار شنیدنه صدامو نداشت چون با ترس از جا پرید... با دیدنم پر استرس گفت:اااا تینا معذرت میخوام بیدار شدی
کنارش روی زمین نشستم
_اشکال نداره
چشمم به دستش خورد که قطره های خون قرمزش کرده بودن... دستشو گرفتم
_نیوشا سرتو اونوری کن... -چی؟
خواست نگاه کنه که با دستم جلوی چشمشو گرفتم...
-چیکار میکنی تینا
میدونستم که نیوشا از وقتی صورته خونی خواهرشو توی تصادف دید فوبیا ی خون پیدا کرده و اگه خون ببینه حالش بد میشه برای همینم بود که نتونست پزشکی بخونه و به من ملحق شد تا معماری بخونیم... _نیوش بلند شو اروم... بدون مخالفت باهام از جاش بلند شد... میدونستم وسایل ضدعفونیش کجاست بردمشو روی کاناپه نشوندمش... _چشماتو باز نکن تا بیام باشه؟ -دستم... دستم میسوزه خون اومده؟
_حرف نباشه نگاه نکن تا بیام
به سمته روشویی رفتمو از توی کمده کوچیکش وسایلی که میخواستمو برداشتم و پیشه نیوشا برگشتم... اما با دیدنش بنده دلم پاره شد, رفتم کنارشو با عصبانیت گفتم :مگه نگفتم نگاه نکن
با چشمای اشکیش زل زد بهم و گفت :آ... آیدا
یاد خواهرش افتاده بود... بدون توجه به اشکاش دستشو گرفتمو با باند بستم... انقد باندو پیچیدم که حتی یک قطره از خون هم پیدا نباشه... دستامو دوره صورتش قاب کردمو گفتم :گریه میکنی؟ منم گریه میکنما
اشکاشو پاک کرد لبخنده مصنوعی ای زد و گفت:غلط میکنی
دستشو گرفتمو بردشم توی اشپزخونه... _بشین سره میز من شیشه هارو جمع میکنم... بدونه حرفی نشست سره میزی که اماده کرده بود ...شیشه هارو جمع کردمو به نیوشا ملحق شدم و مشغوله خوردن شدم... _پسرعموت رفت؟ -اهوم بعده اینکه تو خوابیدی رفت
_اهان...مامان اینا کی میان -قبله اینکه تو بیدار شی زنگ زد اتفاقا گفت تا اخره این هفته میان... _خوب دونفری خوش میگذروننا -اره
_خب نیوشا من برم خونه تیام و مامان منتظرن... -دانشگاه چی پس؟؟ _نمیام
-اع تینا من تنها برم
_خو توعم بیا بریم خونه ما
-وای واقعا؟ باشه پس من میرم اماده شم توهم پاشو
با چشمای گرد شده نگاهش کردم
_طارف کردمااااا
صداشو بچگونه کردو گفت:یعنی نیام؟ اخه تو تنها میمونی تو راه
_چقدم که تو به خاطره من میای... پاشو بریم, نیوشا خوشحال با جیغ از جاش بلند شد و سمته اتاقش رفت... #بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

دوست داری یه دختر کوچولوی لوس داشته باشم که روی ددیه خودش سلطه داشته باشه. دختر کوچولوی من اربابم باشه و از من حتی به عنوان توالتش استفاده کته و من بهش خدمت و محبت کنم.
#littlegirl #daddy #bdsm #domination #mistress #slave #scat #femdom #toilet #toiletpaper #piss #pee #poop #love
#دخترکوچولو #ددی #ارباب #برده #توالت #جیش #شاش #عن #گوه #سلطه #فمدام #لوس #عشق

چشم چرخوندم اما کسیو توی حال ندیدم که با صدای نیوشا متوجه شدم باید برم اشپز خونه
-اومدی تینا؟ بیا شام بخوریم... به نیوشا و پسرعموش ملحق شدم که نیوشا و نوید با دیدنم نیم نگاهی به هم انداختن و زدن زیره خنده! متعجب ازین رفتارشون بودم که نیوشا با خنده گفت:الهی فدات شم خواهر کوچولو لباس به تنت زار میزنه... نگاهی به لباس استین بلندی که استیناش انگشتامو پوشونده بود و سر شونه هاش افتاده بود و شلواری که تا زیر پام کشیده شده بود کردم حق داشتن زیادی خنده دار شده بودم, لبخنده ملیحی زدمو سره میز نشستم... نیوشا اومد کنارمو دستمو گرفت -بزار استیناتو تا کنم این چه وضعشه ؟!
تا دستش به دستم خورد شوکه زده گفت:تینا حالت خوبه ؟؟؟چرا انقد یخی دختر؟
_چیزی نیست با ابه سرد حموم کردم
نوید پرید بینه صحبتمون و گفت :نیوشا مگه نگفته بودم اب گرم باشه؟
_اب گرم بود فقط بدنم درد میکرد نمیتونستم تحملش کنم
از چشمای عسلی رنگه نوید دلسوزیو میشد خوند...
وا اونو چه به من؟چه دلسوزی ای؟
نگاهمو ازش گرفتمو برای خودم شام کشیدمو مشغول خوردنه ماکارانیه نیوشا شدم... زیاد اشتها نداشتم دوست داشتم با تیام صحبت کنم از جام بلند شدم
_نیوشا ممنونم... خیلی خوشمزه بود
-اع تو که چیزی نخوردی
_خوردم مرسی, میخوام با تیام صحبت کنم... شبتون بخیر
از میز فاصله گرفتمو به سمت کاناپه ی راحتی که جلوی تلوزیون چیده شده بود رفتم... شماره ی تیامو گرفتم انگار منتظره زنگم بود چون به ثانیه نکشید که جواب داد
-معلومه کجایی تینا؟ از کی قراره زنگ بزنی؟
همیشه عاشقه نگرانیش بودم... _فدات شم داداشی ببخشید
-واسه چی شب موندی اونجا هان؟ مگه اجازه داده بودم؟
از طرزه حرف زدنش دلم گرفت... با دلخوری گفتم:ببخشید
انگار خودش متوجه شد که ناراحت شدم چون سریع گفت:خب حالا مظلوم نشو جوجه... شام خوردی؟
_اره داداشی الانم میخوام بخوابم
-خیله خب... صبح زود بیا خونه ها
_چشم
-مراقبه خودت باش گوسفند
_تیام به من نگو گوسفندددددددد -آ آ معذرت میخوام یادم نبود چون دل درد داری عصبانی هستی
_تیااااااااام
بلند خندید :خیله خب برو جوجه
_مامان کجاست؟ -داره شامو جمع میکنه
_باشه, از طرفه من ببوسش -باشه, شب بخیر گوسفند جان
_هووووووف ,شب بخیر داداشی
پست اخر
دوست داشتین؟

#بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

لباسامو دراوردمو گوشه از از حمام گذاشتم, دوشه ابه گرمو باز کردمو رفتم زیرش, به محض اینکه اب به بدنم خورد از درد به خودم پیچیدم و با قدرته نداشتم ابو بستم... از درد بدنم ضعف کرد بدونه اینکه خودم بخوام سر خوردم روی زمین... جای شلاق ها میسوخت و ذوق ذوق میکرد... از درد اشک به چشم هام هجوم اورد... ذخمام ذوق ذوق میکرد به سختی از جام بلند شدم, شیرو چرخوندم و ابه سرد رو باز کردم... از سردی اب نفسم بند اومد... دیوونگی بود که توی این فصل از سال با اب سرد حمام کنم... اما این تسکینی بود برای زخم هام که احساس میکردم داره بهتر میشه... حدود 15دقیقه زیر اب موندم و بلاخره دل کندم, ابو بستمو حولرو دوره خودم پیچیدم... از حمام بیرون رفتمو روی تخت نشستم, با حوله ی کوچیکی که ست حوله تنپوشه نیوشا بود مشغول خشک کردنه موهای بلندم شدم... بعد از اینکه کمی خشک شدن از جام بلند شدم تا لباس هامو بپوشم... حولرو از بدنم دراوردم که چشمم به ایینه ی بزرگه روبه روم افتاد... کمی بدنمو کج کردم تا بتونم پشتمو ببینم... از توی ایینه به کمره ظریفم خیره شدم که از رده شلاق قرمز شده بود... با یاد اوردی اتفاقی که افتاد بغض کردم دیگه چجوری میرفتم دانشگاه؟! پووووف نفسه عمیقی کشیدم لباس زیر های قبلیمو به همراه لباس هایی که نیوشا داده بود تن کردمو حوله ی کوچیکو دوره موهای خیسم بستم و از اتاق بیرون رفتم...
میخوابید یا بازم بذارم؟
#بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

تینا :
نوید با شک نگاهم کرد...بعد از چند لحظه سکوت رو شکستو گفت:نیوشا کمکش کنو ببرش حموم بعد هم اون لباس هایی که گفتمو بده بپوشه, نیوشا سرشو به علامت تایید تکون داد و نوید از اتاق بیرون رفت... نیوشا از جاش بلند شد و سمت کمدش رفت چند تا چیز از توش دراورد و به سمت دره سفید رنگه اتاقش رفتو بازش کرد و باعث شد بخار گرمه حمام بیرون بزنه... رو به من برگشتو لبخند زد و گفت:بیا برو منم برم میزو بچینم حولرو میذارم پشت در, این لباس ها هم نوعه نوعه شاید یکم برات گشاد باشه اما بپوش, پسرعمو گفته لباس تنگ نپوشی, راستی تیام گفت قبله اینکه بخوابی بهش شب بخیر بگی وگرنه خوابش نمیبره... مثل برق گرفته ها از جام پریدم, به کل خانوادمو فراموش کرده بودم, انگار نیوشا متوجه شوکه شدنم شد چون گفت:خیالت راحت باشه بهش گفتم پیشه من میمونی فقط قبل از خواب بهش شب بخیر بگو انگار که زنشی که انقد لی لی به لالات میذاره... خیالم از اینکه تیام خبر دار شده بود راحت شد... خنده ی ریزی از حسادته نیوشا کردم میدونستم که به تیام علاقه داره... رفتم کنارشو گونشو بوسیدم... _حسودی نکن زن داداش, به هر حال ابجیشم دیگه با صدای من نخوابه با صدای سحر میخوابه ها... نیوشا بلند جیغ کشید و باعث شد قهقهه بزنم... سحر همسایمون بود که همیشه خودشو میچسبوند به تیام و نیوشا قایمکی حرص میخورد... -خیله خب, تینا من میرم شام اماده کنم برو دوش بگیر اگه چیزی خواستی صدام کن باشه؟
_باشه...
#بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

ایدی چنل تلگرام برای کسایی که گفتن چنل بزنم چون نمیتونن فالو کنن چون میخوام پیجو قفل کنم... "اسم چنل ربطی به داستان نداره همینجوری گذاشتم"
@purple_life1
#بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

سرمو میون دستام قاب گرفتمو کلافه نفس کشیدم... صدای گریه های بلند تینا از پشت در اتاق هم شنیده میشد... بلند بلند هق میزد
به سمته اشپزخونه رفتم... از یخچال شیر و عسل برداشتم... شیرو توی ظرف ریختمو مشغول گرم کردنش شدم... شیرو توی ماگ ریختمو توش یه قاشق عسل ریختمو هم زدم... پشت دره اتاق رفتم... -نیوشا... نیوشا
_بیا تو نوید
درو باز کردمو رفتم توی اتاق, تینا توی بغل نیوشا بود تا منو دید سرشو بالا اورد دوباره ترس به چشماش هجوم برد, خودشو از بغل نیوشا بیرون کشید و با صدایی که میلرزید و انگار از ته چاه درمیومد گفت:تو... تو اینجا چیکار میکنی... منو واسه چی اوردید اینجا... میخواید باز منو بزنید... ن نیوشا تو توعم با اینایی اره اره چرا میخواید منو اذیت کنید ها نیوشا.. نیوشا حرفشو قطع کرد و شروع کرد به نوازش کردنه صورتش
_اروم عزیزم اروم... نوید همه چیو توضیح میده اروم باش من تورو اذیت نمیکنم نمیزنمت عزیزه خواهر اروم باش... تینا انگار با حرفای نیوشا ارامش گرفته بود دوباره خودشو توی بغله نیوشا جا داد... جلو رفتم شیر عسلو گرفتم سمتش... -بخور... برات خوبه
با تردید به من و ماگ نگاه کرد
-نترس سم نریختم توش... بخور
ماگو از دستم گرفتو سر کشید... نیوشا اروم زمزمه کرد:نوید... فکر کنم باید بگی الان چیشده... کلافه نفسمو بیرون دادمو روی کاناپه ی گوشه ی اتاق نشستم... رو به تینا گفتم:واسه ی چی رفته بودی پیشه شایان؟
با بغض جواب داد:م... میخواستم رضایت بگیرم ازش... اخه... اخه گفت ازم شکایت میکنه... -دختر تو احمقی؟ اصلا شکایت میکرد تورو مینداختن زندان؟ عقل نداری پاشدی رفتی خونه ی پسری که هیچی ازش نمیدونی؟ اونم شایان که اوازه ی لاشی گریش تو کله دانشگاه هستش ...
همین حرفای من کافی بود تا تینا دوباره بزنه زیره گریه با هق هق جواب داد:اشتباه... اشتباه کردم... نمیدونستم اون... اون همچین ادمیه... -فقط زدتت؟
چشمای اشکیشو انداخت رومو پرسشگرانه نگاهم کرد... -فقط شلاقت زد؟ کاره دیگه ای نکرد؟
نیوشا هین بلندی کشیدی گفت:شلاااااق؟؟؟؟؟ نگاه تندی بهش کردم که ساکت شد... تینا دوباره به حرف افتاد:اره... -مطمعنی تینا؟
_اهوم... نظر لطفا؛)
#بی_دی_اس_ام #داستان #مستر #برده #اسلیو #لیتل #ددی #لیتلگرل #لیتل_گرل

Most Popular Instagram Hashtags