#داستان_فارسی

MOST RECENT

برای با تو بودن باید اینجا را بسوزانم
همینجا را همان قلب معما را بسوزانم
.
نمی خواهم بگویم از تو و از ماجرا سردم
در این تقویم می خواهم که فردا را بسوزانم
.
پر از تصویرهای وحشی یک نیمه شب هستم
نگو جرأت ندارم خواب دنیا را بسوزانم
.
دلم میخواهد از ماه آسمانی چاه بردارم
سکوتی تن کنم انسان تنها را بسوزانم
.
خزر را له کنم در هم بپیچم تار و پودش را
دمی با یاد تو سیگار دریا را بسوزانم
.
دعا کن خوب رویاهای من زیبای من امشب
غزل یاری کند غیر از تو زیبا را بسوزانم
...
#کسی_نمیشنود_بیا_آهسته_عاشقی_کنیم
📚📚
#چاپ#نشر#داستان#داستان_کوتاه#کتاب #شعر
#داستان_فارسی #ادبیات#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#انتشارات#قرارداد#کتاب_اول #غزل

نگهبان نر موزه قبل از این که جا شم توش من داشت می‌بست درشو - در یه رنوی مدل هفتادوچهار شمسی یا میلادی یا پرسیدم «داشتیم داداشم؟» یا «داداشم داشتیم؟» یا یه همچین چیزی. ببخش خیلی اگه نیست یادم. یا یه نگاه به قد تا بالام کرد ( چون از تو رنو داشت حرف می‌زد قد و بالام لاعلاج قد تا بالام می‌شد) پرسید «تو همون نبودی وقتی من ناظم مدرسه تون بودم اخراج شدم؟» «ولی آقا شما همون زمونام رنو داشتین؟ تو عالم نوجوونی خیلی بزرگ میومد به چشم چیزتون- همین اتول قراضه تون» «رنو که رنو - ولی نه این. تو جنگ ایران و عراق خودمون تاختش زدم با ...» «با چی؟» «اگه یادم بود که سه نقطه نمیذاشتم احمق!» «احمد #شاملو یا #زیدآبادی؟» «بعدش از #کهگیلویه_و_بویر_احمد رد داشتم می‌شدم که دیدم #بیضایی ... بهرام رو میگم - #داریوش_فرهنگ رو تو #شاید_وقتی_دیگر نشونده پشتش» «شاید تو یکی از همین تلویزیونای رستورانای بین راهی که تو فیلما نشون میدن دیده باشین. نه؟» «تو دوران ما به آدمای زیادی کنجکاو می‌گفتیم کو ...» «نی؟» «بلدیا!» «دیگه تو دست و بال همین تاریخ و جغرافیا بالا اومدیم!» حالا حساب کن این دیالوگا رو همینطور تند تند که داره استارت میزنه میگیم «‌پشتش کجا شد دقیقن آقا؟ دقیقن کجا شد؟» گازید رفت ولی من فقط پشت رنو منظورم بود که رسوندم.
حالا من چی بنویسم حالا من؟
«تو پسر مش اسمال نبودی تو؟»
«لابد مش اسمال بقال! جان من از این اسمای قصه مصه یی هی نکار تو کار! بابام حسین بود اسمش مثل اکثر باباها که حسینن یا ممد یا هوشنگ و منوچهر بلکم #آزادی_ور بلکم #چشم_آذر #بیضایی لاکن بهرام که کارمند شرکت گاز بود قبض گاز می‌برد در خونه مردم فحش می‌خورد» «حالا چرا گاز؟ چرا مثلن برق نه؟ مخابرات نه؟ لگد و پر و پاچه نه؟» «چون گازشو گرفتی رفتی - موند رو دلم دیگه - موند!»
ایمان و امان به سرعت برق/ می‌رفت که مومنین رسیدند
#ایرج_میرزا
میدونستی #درویش_ خان اولین قربانی تصادف اتومبیل تو این ایرون بوده؟ میدونستی اول جای این ایرون که برق کشیدن حرم #امام_رضا بوده که #حیدر_خان_عمو_اوغلی کمونیست کشیدش؟ حیدر برقی! حیدر بمبی! شعر سفید هی در - که قافیه ندارن - رفته براش بیاره #شهر_قصه
نگهبان نر موزه رو داشته باش اومده بپرسه «یعنی که چی؟ یعنی که چی که هی میگی؟» گمونم باز داره می‌بنده درشو
«خودت مگه نبودی حاجی می‌گفتی یه دبیر تاریخ داشتین می‌گفت تاریخ ساق و باسن #سوفیا_لورن نیست ولی حتی‌المقدور شیرینه؟»
«انکار کنم؟» «دیگه هر چی کرمته! میتونی بگی چی شد تو این تاریخ مذکر باز ذکر زن از زیر ناف اومد؟» «کممه! نگو! کممه!» ادامه تو کامنتا

.
#نشر_ژینو
#پاییز_فصل_آخر_سال_است
موضوع: #داستان_فارسی قرن 14
نویسنده : #نسیم_مرعشی
ناشر: چشمه
قطع: رقعی
سال انتشار: ۱۳۹۴
تعداد چاپ: ۵
عرض: ۱۴.۵
ارتفاع: ۲۱.۵
نوع جلد: نرم
تعداد صفحات: ۱۸۹
قیمت: ۱۸۰,۰۰۰ ریال

این‌همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و مرا آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. مرا نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگیمرا خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟

توجه
به دلیل اینکه کتاب "و خدایان دوشنبه ها میخندند" سالهاست در ایران چاپ نمیشود و ناشر آن نیز وجود خارجی ندارد و درنتیجه شرایطی برای تهیه آن دردست نیست، نسخه الکترونیکی کامل آن را میتوانید از کانال تلگرام بخردا دریافت کنید

486

نوشتن تنها برای فراموش کرد نیست، بلکه گاه برای به یاد اوردن است. به یاداورن چیزهایی که به محض نگاشته شدن راحت تر فراموش میشوند

و خدایان دوشنبه ها میخندند - محمدرضا خوش بین خوش نظر
#نشرمرغ_آمين

#کتاب #کتابخوانی #بخوانیم #بخردا #کتابخانه #مطالعه #ادبیات #داستان #و_خدایان_دوشنبه_ها_میخندند #داستان_فارسی

کتاب چهاردهم
#نوروز_تا_نوروز_با_بیست_و_چهار_کتاب
.
کتاب: حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه
نویسنده: مصطفی مستور
انتشارت: نشر چشمه
.
.
.
در یکی از پیچ‌های تند که به‌سرعت می‌دویدم، لحظه‌ای بی‌هوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج حقارت بارِ دانایی‌ام درهم کوبید که روحم مچاله شد. به زانو درآمد. گریست. نمی‌دانست او. این را نمی‌دید. نمی‌دانست به چه اتهامی چیزی نیامده باید بازگردد. همان‌جا بود که با بی‌رحمی نقطه را گذاشتم. و دور شد. انگار مشقی نیمه‌تمام. یا سیبی کال. یا عشقی بی‌قاف. بی‌شین. بی‌نقطه.
.
.
#کتاب #حکایت_عشقی_بی_قاف_بی_شین_بی_نقطه #نویسنده #مصطفی_مستور #نشرچشمه #نشر_چشمه
#کتاب_خوب #کتاب_موفقیت #کتاب_خوان #کتاب_بخوانیم #کتاب_باز #کتاب_دوست #کتابخانه #کتاب_خوانی #کتاب_عالی #کتاب_خواندن #کتاب_داستان #داستان #داستان_فارسی #داستان_کوتاه #رمان #ادبیات #مطالعه #بگذارید_کتابها_ما_را_بخوانند

رونمایی و جشن امضای کتابم
با حضور نویسندگان عزیز، محمدعلی مومنی و مرضیه صادقی
خوشحال می شوم در این روز، کنارم باشید.

#محمدعلی_مومنی
#مرضیه_صادقی

با تشکر از استاد بزرگوارم مهدی رضایی و دوست هنرمندم حامد بذرافکن
@mehdirezayi62
@hamedbazrafkan

۸ مرداد،دوشنبه،خیابان انقلاب،خیابان ۱۶ آذر،پلاک ۳۶،طبقه۲،خانه داستان چوک

#داستان_فارسی #داستان_کوتاه #مجموعه_داستان #نداپیش یار
#طراحی #طراحی_جلد #حامد_بذرافکن
#داستان #خانه داستان #چوک #مهدی_رضایی

(مطالب بخردا را از طریق کانال تلگرام صفحه دنبال کنید)

484

از میان گزیده های همراهان

جایی دیگر - گلی ترقی
#نشرنیلوفر

ممنون از همراه گرامی بابت ارسال عکس:
@fafar98

#کتاب #کتابخوانی #بخوانیم #بخردا #کتابخانه #مطالعه #ادبیات #داستان #داستان_کوتاه #داستان_فارسی #گلی_ترقی

.
همسفرها
علی محمد افغانی
نشر نگاه
داستان های فارسی

کتاب همسفرها شامل سه داستان؛آنتونیوی دلاور/همسفرها/افسانه بنی طی/
می باشد.

آنتونیوی دلاور؛
آقای لئون بونیفاس،صاحب کافه رستوران تولدو(چالمای سابق)،سبیلو،سرزنده،که به کمترین مزاح دست به شکمش می گرفت و شلیک خنده را سر می داد،بدون کت و با جلیقه،دم در کافه اش آمد و جوان بیست ساله ی کپی به سری را که بی هدف در سایه ی پیاده رو،آن سوی خیابان،ایستاده بود صدا زد:-آنتونیو،آهای آنتونیو!بیا خبری برایت دارم..
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
همسفرها؛
آقای دیکسون سه روز و سه شب بود نه زنش را دیده بود نه روبرت پسرش را.برای آن ها خیلی دلتنگ شده بود.اما بنابراین اصل مکانیکی که هر عملی را عکس العملی است مساوی و مخالف آن،تصمیم داشت مقاومت نشان بدهد و تا ساعتی که کاری نیافته یا لااقل روزنه امیدی به رویش گشوده نشده،به کاترین تلفن نکند...
🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵
افسانه بنی طی؛
تهامه،یا چنانکه گاهی به نام اصلی اش وی را می نامیدند،رومینا،در چادر دیوانی بود.صبح و عصر و شب،تا آن دمی که پرده سکون و سکوت بر جنبندگان صحرا نیفتاده بود و جنب و جوشی به چشم می خورد،در خدمت امیر یا همسر سوگلی اش،بانو ثمیلا بود و زندگی مستقل و آزادی از آن خود نداشت...(از متن کتاب)
⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪⚪
#همسفرها#علی_محمد_افغانی#انتشارات_نگاه#داستانهای_فارسی#کتابخوانی#کتاب_خوب#کتاب_خوب_بخوانیم#پیشنهاد_مطالعه#پیشنهاد_کتاب#معرفی_کتاب#بریده_ای_از_یک_کتاب#کتاب_باز#کتابخانه_من#کتابخانه_شخصی#رمان_ایرانی#رمان_فارسی#داستان_فارسی
#bookish#bookstagram#bookphotography#bookclub#bookchallenge#booklove#booklover#bookworm#mybookshelf

کتاب سیزدهم
#نوروز_تا_نوروز_با_بیست_و_چهار_کتاب
.
کتاب: تهران در بعد از ظهر
نویسنده: مصطفی مستور
انتشارت: نشر چشمه
.
.
.
«اون روز رو خوب یادم مونده چون گفتی داری می‌ری روستایی دور تا خدا رو پیدا کنی. به... به آسور. گفتی شک نداری خدا توی آسور منتظرته. همون شب بود که دوتا اوباش زنم رو دزدیدن و سه روز بعد جنازه‌ش رو انداختند توی جاده‌ی قلعه‌حسن‌خان. واسه همینه که اون شب رو هنوز فراموش نکردم. من همون شب فهمیدم خدایی در کار نیست یا اگه هست تو تهرون نیست. شاید توی آسور بود، اما مطمئنا اون شب توی تهرون نبود. خوب، پیداش کردی؟ منظورم اینه خدا توی آسور بود؟»
.
.
پ.ن: این کتابای کوچیک و داستان کوتاه چقدر خوبن، کلا سه ساعت وقت برد کلا بخونمش😊
.
#کتاب #تهران_در_بعد_از_ظهر
#نویسنده #مصطفی_مستور #نشرچشمه #کتاب_خوب #کتاب_موفقیت #کتاب_خوان #کتاب_بخوانیم #کتاب_باز #کتاب_دوست #کتابخانه #کتاب_خوانی #کتاب_عالی #کتاب_خواندن #ادبیات #رمان #داستان #داستان_فارسی #داستان_کوتاه #بگذارید_کتابها_ما_را_بخوانند

.
می‌گویند وقتی کسی به زندان می‌افتد مهم نیست که پیش از آن کجا بوده و چه می‌کرده، مهم این است که باید حال و آینده‌اش را در مکانی بگذراند که باب طبع و سلیقه‌اش نیست. اما بند محکومین کیهان خانجانی این آدم‌ها را به چشم دیگری می‌‌بیند و آن‌ها را اتفاقاً به‌ واسطه‌ی گذشته‌‌شان یک‌ جا جمع کرده است. این رمانی است که در زندان لاکان رشت می‌گذرد، اما در بندی که متعلق است به محکومین متفاوت که هر یک صاحب گذشته‌ای منحصربه‌فرد هستند. کار نویسنده این بوده که گذشته‌ی این آدم‌ها را روایت کند و بعد از کنار هم نشاندن چیزهایی که در این گذشته مشترک است آن‌ها در این تجربه‌ی تازه‌شان شریک کند؛ گذراندن ایام در زندان. این‌ است که هر آدمی گذشته‌ی خود را همراهش آورده و آن‌چه در زمان حال نصیبش شده نتیجه‌ی مستقیم همان گذشته است. روایت آن‌ها که حالا زیر سقف زندان لاکان رشت باهم سرگرم زندگی‌اند یکی نیست. داستان‌ها متفاوت¬اند؛ درست مثل آدم‌ها. هیچ دو آدمی را نمی‌شود سراغ گرفت که قصه‌ای شبیه به¬هم داشته‌اند. هر کسی برای کاری که کرده دلیلی دارد و این دلیل پای آن‌ها را به زندان باز کرده است. آن‌چه در رمان می‌خوانیم روایت همین دلیل‌هاست؛ این‌که چرا از دنیای بیرون به دنیای داخل آمده‌اند و چگونه نظم دنیای بیرون از زندان را به‌هم زده‌اند و محکوم شده‌اند به اقامت در مکانی که احتمالاً هیچ‌کس دوست ندارد حتا یک روز از زندگی‌اش را در آن بگذراند.
.
#بند_محکومین#کیهان_خانجانی #کتاب_های_قفسه_ی_قرمز #داستان_فارسی #چشمه_خوان#نشرچشمه #کتاب#باکتاب

هفت کوه و هفت دریا آن‌ طرف تر

مجموعه داستان
نوشته: موسی علیجانی
تعداد صفحه: ۱۶۰
قطع: رقعی
قیمت: ۸۰۰۰ تومان
ناشر: سمام

نمی دانم چند سال است که روی این صندلی نشسته و خیره شده‌ام به این خیابان بی انتها !
ساعت مچی من مدت‌هاست از کار افتاده. هردو گمشده‌مان را پیدا نکرده‌ایم. مدت‌هاست حرفی نزده، همین طور خیره شده ایم به خیابان. شاید دور خود می چرخیم. شاید این خیابان دایره‌ای بیش نباشد. شاید دختری که کنارم نشسته ایلیاناست.

سایت: www.nashresomam.ir
تلگرام: http://telegram.me/nashresomam

#کتاب #کتاب_خوب #داستان #مجموعه_داستان #داستان_معاصر #داستان_فارسی #سمام #نشر_سمام #موسی_علیجانی

#کافه_پیانو
#داستان_فارسی
.
.
.
نویسنده: #فرهاد_جعفری .
.
.
.

کافه پیانو داستانِ آدمی‌ست که برای خودش کافه‌ای زده تا بتواند همه مهریه زنش را جور کند و در نهایت آسودگی و آرامش بتواند کنار پنجره کافه‌اش بنشیند و خیابان را ببیند و سیگاری بگیراند،‌ یا پیپ خوش‌دستش را روشن کند و بوی خوش توتون را در هوا پراکنده کند و حواسش به درخت‌ها و پرنده‌ها باشد و اگر خیال می‌کنید که این کافه‌چی آدم بدی‌ست، سخت اشتباه می‌کنید، چون یکی از خوب‌ترین آدم‌هایی‌ست که تا حالا در دنیای داستانی سروکله‌اش پیدا شده و چرا یک نویسنده نه‌چندان موفق، یک سردبیرِ سابقِ نشریه‌ای ورشکست‌شده، یک پدر مهربان و یک همسر غرغروی سیگار بدست که علاقه بی‌حدی به «ناتور دشت» و «جی. دی. سالینجر» دارد .
داستان از زبان اول شخص روایت شده و فضای آن بیشتر در داخل یک کافه رقم می‌خورد که مشتری‌های خاصی دارد . صاحب کافه مردی است که در گذشته سردبیر یک روزنامه بود و بعد از کسب تجربه‌ای تلخ در باب این موضوع، رو به کافه‌داری می‌آورد. نگاه او به مشتری‌هایش بسیار جالب و عجیب است و می‌توان تحلیل او را برای هر یک از آن‌ها در قالب کلمات مطالعه کرد.

ازمتن کتاب:

همین که پایم را می گذارم توی خانه کسی؛ قبل از هر کجای دیگر، می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلوی کتابخانه ی کسی، بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت.

زندگی ما زندگی جالبیه هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسطشو پر کنه.
.
.
.

#نشر_چشمه
___________________________________________________
#باغ_ایرانی 
معرفی کننده #کتب #رمان #روانشناسی
#موفقیت #زندگینامه و...
___________________________________________________
#کتاب #نه_به_کتاب_نخواندن
#کتابفروشی_محله_خود_را_زنده_نگه_داریم
___________________________________________________

کتابخوانی گروهی مجموعه داستان #حواس_دیگر در انجمن غیر دولتی فرهنگ پژوهان افق نو؛ کتابخانه مرکزی اردبیل

#داستان_ایرانی #داستان_فارسی #داستان_ترکی

☘☘☘
.
☘☘ _ معرفی کتاب _
.
- امید؟ امید به زندگی؟ امید به آینده ؟ امید به دیدن دوباره ی طلوع خورشید؟ امید چه واژه نامانوس و غریبی است برای انسانی که طلوع و غروب خورشید برایش هیچ چیزی جز درد و رنج به همراه ندارد و همواره نگاهش به عقربه های ساعت است تا عزرائیل سر برسد و جانش را بگیرد .
گاهی وقت ها واژه ها چقدر حقیر و خوار می شوند در مقابل عزم و اراده ی آدم ها .گاهی وقت ها هیچ سوسوی امید و روشنایی بخشی وجود ندارد در مقابل تلخی و تاریکی زندگی.
.
.
. - وقتی سالها گذشته باشد از تاریخ مرگ یک رابطه ی عاشقانه ، راحت تر می توانی خاطرات گذشته را ورق بزنی .آن وقت است که یاد می گیری هرچه از گذشته باقی مانده شاید فقط سیاهی و تلخی نبوده، منصف که باشی شاید حتی سیاهی جای خودش را به خاکستری و تلخی هم جای خودش را به گَسی بدهد.گذر زمان باعث می شود واقعیت های تلخ و شیرین زندگی را بهتر ببینی.

#شورآب#کیوان_ارزاقی#نشر_افق#داستان_فارسی#
.
#tintinfigurine #tintinfans #tintinfigure #tintifan #tintin #Tinin #

صمد رحمانی خیاوی : "به گمان من #رضا_کاظمی در میان نویسندگان ما جزو داستان نویسان نادری است که با عزم هدایت باریکه راه داستانهای مدرن آذربایجان ایران به ادبیات جهانی کار می کند... درباره #مارک_تواین یکی از نویسندگان برجسته آمریکایی گفته شده است که خواننده آثار او با یک چشم می گرید و با چشم دیگر می خندد. طنز در اصل باید چنین باشد. آثار رضا کاظمی نیز آتش در جان خواننده می ریزد..."؛ سطرهایی از کتاب #بررسی_و_تحقیق_داستانهای_کوتاه_در_ادبیات_معاصر_آذربایجان_ایران ، نوشته: دکتر #صمد_رحمانی_خیاوی، ترجمه: #لیلی_موحد. این کتاب ترجمه ای است از: #معاصر_ایران_آذربایجان_حکایه_لرینین_تدقیقی_و_تحلیلی که اولی در انتشارات اختر و دومی به صورت مشترک در انتشارات آذر تورک و انتشارات نباتی چاپ شده. سطرها از صفحات صد و چهل و چهار و صد و چهل و شش انتخاب شده است
#داستان_ایرانی #داستان_ترکی #داستان_فارسی

:
" اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟
اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟
کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.

اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.

کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.اونها خیلی با هم شاد بودن.با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای دوستیشون این کار رو میکرد.

تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام.
اختاپوس گفت اما بازویی نیست. کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد!! بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه. . .

ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم. فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوسمون داره. فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. کوسه هایی وارد میشن و اروم اروم قسمت هایی از ادمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم، قطع میکنیم و نمیبینیمش که چه دردی میکشه، فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که طرف تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. دردناکه. اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون نداریم.
اینجاست که خسته میشیم و احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این تفکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم.

این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه، اینکه طرفی که سالها آزار داده، برمیگرده و میگه: دلم برات تنگ شده!! . .

به گذشتها که نگاه کنیم، کوسه هایی از خاطراتمون سرک میکشن و میگن: " سلام " برگردم؟
#داستان_فارسی #پند_آموز #کوسه_و_اختاپوس #رابطه #دوستی #میترا #دلنوشته #رفاقت

نام کتاب : جانستان کابلستان .
.
نویسنده : رضا امیر خانی .
.
ناشر : نشر افق
.
.
تعداد صفحات : 348
.
.
قسمتی از متن کتاب : هر بار وقتی از سفری به ایران برمی گردم ، دوست دارم سر فروبیافکنم و بر خاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم . این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم . برعکس ، پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی ، خطوط "مید این بریطانیای کبیر" ! پاره ای از نگاه من ، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه ... بلاکش هندوکش ...
.
.
#من_نوشت : افغانستان جایی از عالم هست که ما ندیدیم .خب البته خیلی کشور های دیگه هم نرفتیم.برای من افغانستان در هاله ای از ابهام بوده . این کتاب با این رسم الخط جالب و نثر زیبا ادم را برای رفتن به این کشور وسوسه میکنه . عکس هم زیاد داره. آقای امیر خانی به این سفرنامه چاشنی احساس هم اضافه کردن ... #از_خوندنش_لذت_ببرید .
.
.
#کتاب_خوب #کتابخوار #کتابکده #مطالعه #کتاب_باز #سفرنامه #داستان_فارسی #رضا_امیرخانی #نشر_افق #افغانستان #افغانستانی #افغان #جانستان_کابلستان #book #bookstagram #booking #reading #booklovers
#کتابدوست #خانواده_کتابخوان . 👈دوستان اهل مطالعه خود را تگ کنید👉

#راهنمای_مردن_با_گیاهان_دارویی
#عطیه_عطارزاده

داستان دختری نابینا که با مادر خود زندگی میکند و گیاهان دارویی درست میکنند.اینقدر این حس نابینا بودن عالی تعریف شد و انتقال داده میشه به خواننده که توصیف کردنی نیست
📚📚
کتاب خوبی بود.. نویسنده قلم گیرایی داشت و من یک جاهایی با این دختر از حس تنهایی می ترسیدم.. آخرای کتاب خیلی خوب بود. در کل کتاب خوندنی بود و حتما پیشنهاد میکنم بخونید.

@cheshmehpublication
@cheshmeh.babol
@ketabkade.sz
@book_selfie
@ketabdoostan
@ketabeekhoob
#زندگی_من #افسانه_لایف #کافه_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوانی #کتابخوانی #فیلم_خوب_ببینیم #کتاب_خوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #نشر_چشمه #نشر_چشمه_بابل #عطیه_عطارزاده #داستان_فارسی #کتابهای_قفسه_سیاه #کتاب_باز #با_هم_کتاب_بخوانیم

.
چوبک از اولین کوتاه‌نویسان قصه‌ی فارسی است و پس از محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت می توان از او بعنوان یکی از پیشروان قصه‌نویسی جدید ایران نام برد. نام آثار چوبک را در کامنت‌ها بنویسید. کدام اثر او را خوانده‌اید؟
#دپارتمان_ترجمه‌ی_سفیر #کتاب #صادق_چوبک#داستان_کوتاه #قصه‌نویسی #داستان_فارسی کتابخوانی

Most Popular Instagram Hashtags