#جمعه_با_كتاب

8 posts

TOP POSTS

...
صورتم را در دستهايم گذاشتم و به اين فكر كردم
كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم.
دانستم كه خيلي چيزها به اختيار آدم نيست.
زندگي خوابهاي گذشته است كه تعبير مي شود.
زندگي تاب خوردن خيال در روزهايي است
كه هرگز عمرمان به آن نمي رسد.
زندگي آغاز ماجراست...
...
...
... آنقدر شب ها به ستاره ها نگاه كردم
كه شايد او هم به آسمان نگاهي انداخته باشد
هر چند گذرا، آنقدر به پرنده ها چشم دوختم
كه شايد از بالاي خانه اش گذر كرده باشند.
و آنقدر به نسيم سلام كردم كه
شايد صداي مرا به گوش او برساند،
ولي كمترين اثري از او نيافتم...
...
...
...
انتظار كه چيز بدي نيست،
روزنه اميدي است در نااميدي مطلق.
من انتظار را از خبر بد بيشتر دوست دارم...
...
...
...
#كتاب #پيكر_فرهاد #عباس_معروفي
#كتاب_خواني #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتاب_خوب #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #رمان #رمان_خوب #رمان_ايراني #نويسنده #نويسنده_ايراني
#هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب
#جمعه_به_وقت_دل#عشق
#كتاب_١

...
عشق مگر حتما بايد پيدا و آشكار باشد تا به آدميزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست،
هست، چون نيست. عشق مگر چيست؟
آن چه كه پيداست؟ نه، عشق اگر پيدا شد كه ديگر عشق نيست.
معرفت است.
عشق از آن رو هست، كه نيست.
پيدا نيست و حس مي شود. مي شوراند. منقلب مي كند.
به رقص و شلنگ اندازي وا مي دارد.
مي گرياند. مي چزاند. مي كوباند و
مي دواند. ديوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است.
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه كردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو عشق مي جوشد، بي آنكه ردش را بشناسي. بي انكه بداني از كجا در تو پيدا شده، روييده. شايد نخواهي هم.
شايد هم بخواهي و نداني. نتواني كه بداني...
...
...
...
زخمي اگر بر قلب بنشيند، تو نه، مي تواني زخم را از قلبت وا بكني، و نه مي تواني قلبت را دور بيندازي. زخم تكه اي از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست.
زخم اگر نخواهي باشد، قلبت را بايد بتواني دور بيندازي.
قلبت را چگونه دور مي اندازي؟
زخم و قلبت يكي هستند...
#كتاب #جاي_خالي_سلوچ
#محمود_دولت_آبادی #محمود_دولت_آبادي
#كتاب_خوب #كتاب_بخوانيم #كتابخواني #كتابخانه #كتاب_مفيد #كتاب_خواني #كتاب_زندگيست #رمان #رمان_خوب #رمان_ایرانی #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
"-خب، از اينجا به بعد چه پيش مي آيد؟ كجا مي رويم؟
بهشتي در كار نيست؟
- نه، جاناتان، چنين جايي وجود ندارد. بهشت يك مكان نيست. زمان هم نيست. بهشت يعني رسيدن به كمال...
جاناتان، لحظه اي به بهشت نزديك مي شوي كه به كمالِ سرعت نزديك شده باشي و اين به معني پرواز با سرعت هزار مايل در ساعت، يا يك ميليون، يا پرواز با سرعت نور نيست. چون هر عددي با خود محدوديت مي آورد و كمال محدوديت ندارد...
...
...
...
جاناتان متحير گفت: سر در نمي آورم چرا توي اين دنيا هيچ كاري سختتر از اين نيست كه پرنده اي را متقاعد كني كه آزاد است و
مي تواند اين واقعيت را به خودش ثابت كند، به شرط آن كه كمي براي تمرين و تلاش وقت بگذارد. چرا بايد آنقدر دشوار باشد؟...
...
...
...
فلچر دلبندم، طفلك پاكدل. آنچه را چشمانت بهت مي گويند باور نكن. فقط محدوديت ها را نشان مي دهند. به بصيرتِ جان اتكا كن، حقيقتي را درياب كه در عمق وجودت پنهان است و به بركتش مي فهمي چطور بايد پرواز كرد..." ...
... جاناتان مرغ دريايي قصه مرغ دريايي است كه همه چيز دارد همانند بقيه مرغان دريايي اما نمي خواهد مثل بقيه باشد. مي خواهد بلندتر و سريعتر پرواز كند. مرغان دريايي ديگر اين كار او را خوش ندارند و او را طرد مي كنند. اما او مأيوس نمي شود و ادامه مي دهد...
#كتاب #جاناتان_مرغ_دریایی #ريچارد_باخ #ترجمه #كاوه_ميرعباسى
#رمان #رمان_خوب #رمان_خارجی #كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتاب_بخوانيم #كتابخواني #داستان #داستان_كوتاه #باخ #ريچاردباخ #جاناتان #كتاب_زندگيست #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
"وقتي آدم به تاريكي نگاه مي كند، به آنجا، مي داند كه چه چيزها ممكن است باشد، اما نمي داند چه ها مي گذرد. براي همين است كه در تاريكي خيلي خبرهاست...
...
...
...
جرعه جرعه مي نوشيد و پس از هر جرعه به شراب نگاه مي كرد و به دردي كه حالا ته نشين شده بود...
...
...
...
فخر النساء مي گفت: اينها كه كار نشد، خودت را داري فريب مي دهي. بايد كاري بكني كه كار باشد، كاري كه اقلا يك صفحه از تاريخ را سياه كند. تفنگ را بردار و برو كنار نرده هاي باغ و يكي را كه از آنطرف رد مي شود، نشانه بگير و بزن. بعد هم بايست و جان كندنش را نگاه كن. اما اگر از كسي بدت آمد، اگر ديدي كه طرف دارد يك بيت شعر را غلط مي خواند و يا بيني اش را مي گيرد و يا حتي پايش را گذاشته است روي سكوي خانه تو تا بند كفشش را ببندد مأذون نيستي سرش را نشانه بگيري. انتخاب طرف هر چه بي دليل تر باشد بهتر است...
...
...
...
مي خنديد، بي صدا، با همان خطوط كنار لب ها و چشم هايي كه پشت شيشه عينك پلك نمي زد. من كه نمي توانستم توي خانه بند بشوم. نصف شب مي آمدم، مست، كه نبينم، كه خطوط چهره اش ارام شده باشد، كه عينكش را برداشته باشد، كه پلك ها بسته باشد..."
...
...
...
كتاب در مورد فروپاشي نظام شاهي و خاني است.شخصيت اول رمان كه شازده احتجاب ناميده مي شود به روايت قسمتي از استبداد و بيداد خود و خانواده اش مي پردازد...
...
...
...
#كتاب #شازده_احتجاب #هوشنگ_گلشیری
#كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #رمان #رمان_خوب #رمان_ايراني #كتاب_زندگيست
#هر_هفته_یک_کتاب #هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
يادت هست ؟ اولين سوالي كه از من كردي يادت هست؟
_ كه دقيقأ يك ديوانه يعني چه؟
-دقيقأ اين بار ميتوانم جوابت را بدهم. بدون تقلب.
ديوانگي، يعني عزم توانايي انتقال باورها و تصورات. انگار كه تو در سرزميني بيگانه هستي. تو همه چيز را ميبيني، هر چه در اطرافت ميگذرد درك ميكني اما ناتوان از توضيح دادن و كمك گرفتن هستي چون زبان مردم را نميداني.
- ما همه يك زماني چنين احساسي داريم.ما همه ديوانه ايم، هر كس به نوعي...
...
...
...
در يكي از لحظات هوشياري اش، پرستاري از ورونيكا پرسيد: شما نميخواهيد از وضع خود مطلع شويد؟
او پاسخ داد: وضع خودم را مي دانم. آن چيزي كه شما در بدنم ميبينيد نيست،آنچه در روحم ميگذرد اصل است...
...
...
...
من روحم را كجا جا گذاشته ام؟ جايي در گذشته ام. در چيزي كه دوست مي داشتم زندگي من باشد...
...
...
#كتاب #ورونيكا_تصميم_ميگيرد_بميرد#پائولو_کوئیلو #پائولو_كوئيلو #پائولو_کوئیلو #پائولو_کوئلیو
#ترجمه #دل_آرا_قهرمان #رمان #رمان_خارجی #روانشناسي #كتاب_خوب #كتابخانه #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #كتاب_١ #هر_هفته_یک_کتاب
#جمعه_با_كتاب #كتاب_زندگيست

...
"راه رفتن خوب است. هميشه خوب بوده است. هميشه به درد مي خورد. وقتي فقيري و كرايه تاكسي گران تمام مي شود. وقتي كه ثروتمندي و چربي هاي بدنت با راه رفتن آب مي شود. اگر بخواهي فكر كني
مي تواني راه بروي. اگر هم بخواهي از فكر خالي بشوي باز هم بايد راه بروي. براي احساس كردن زندگي در شلوغي خيابان ها بايد راه بروي و براي از ياد بردن آزار و بي مهري مردم باز هم بايد راه بروي...
...
...
...
- مامان امير مي رود.
- پرنده او رفته است. خودش هم ديگر نمي تواند بماند.
بايد دنبال پرنده اش برود. بگذار برود...
...
كسي كه پرنده اش از جايي پر بكشد، مشكل مي تواند همان جا بماند. در خانه خودش هم غريبه مي شود.
آيا من هم پرنده اي دارم؟ پرنده خودم.
ولي مگر ممكن است كسي پرنده نداشته باشد؟.....
...
...
...
سال ها بعد ياد گرفتم كه حرف مي تواند حتي مخفيگاهي بهتر از سكوت باشد..."
...
...
...
داستان از زبان يك زن حكايت مي شود. زني كه درگير روزمرگي و سختي هاي زندگي زناشويي و بچه داري است.
شوهر زن بي وفا نيست ولي هم قدم او نيز نمي باشد. او بلندپرواز است و به روياهاي خود مي پردازد و ...
...
...
#كتاب #پرنده_من #فريبا_وفي
#رمان #رمان_ايراني #داستان #كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتاب_بخوانيم #كتابخواني #كتاب_من #كتاب_١
#هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب

...
"كروكس به آرامي گفت:
شايد حالا متوجه منظور من بشي. تو، جورج رو داري و مي دوني كه اون برمي گرده. حالا خيال كن يه سياه پوست بودي و هيچ كس رو نداشتي. اجازه نداشتي بري تو خوابگاه و با بچه ها بازي كني. آنوقت چه احساسي داشتي؟
فكر كن كه همه ساعت هاي بيكاريت هيچ كاري نداشتي، جز اينكه توي لونه ات بشيني و كتاب بخوني. شايد اجازه داشته باشي يه وقتايي با اونا نعل بازي كني، اما بعدش بايد بياي توي اتاقت و كتاب بخوني... آدما به يه نفر احتياج دارن كه كنارشون باشه...
بعد با يك دنيا غم ادامه داد:
آدم اگه كسي رو نداشته باشه، كارش ساخته اس. حالا هر كسي كه باشه، بايد يه نفر رو واسه خودش داشته باشه. وگرنه، نابوده..."
...
...
نويسنده اين داستان از سرگذشت غم انگيز دو كارگر مي نويسد كه در دوران ركود بزرگ، براي يافتن كار به هر سمت و سويي روانه
مي شوند...
از#مقدمه ...
...
#كتاب #موشها_و_آدمها #جان_اشتاین_بک #ترجمه #دكتر_فرزام_حبيبي_اصفهاني#كتاب_بخوانيم #كتاب_خواني #كتاب_من #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه#كتابخواني #كتاب_زندگيست #رمان #رمان_خارجی #رمان_خوب #داستان #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
چه بسيار شبهاي دراز را روي همان مبل گذراند، بدون اينكه خواب به چشمانش بيايد.
ساعت ها چرم را مي خراشيد يا آنكه با تحمل رنج بسيار مبلي را به سوي پنجره مي سُراند، خود را از لب پنجره بالا مي كشيد و با تكيه به پنجره، راست روي مبل مي ايستاد.
سپس به نظر مي رسيد غرق خاطره ي رهايي بخشي شده است كه از نگاه كردن هاي پيشين به بيرون به ياد مي آورد. روز به روز حتي موضوعاتي را كه نه چندان قديمي نبودند به شكلي مبهم تر به خاطر مي آورد.
...
...
پ.ن: مسخ سرگذشت انسانيست كه تا وقتي مي توانست مردي مثمر ثمر براي خانواده خود باشد و در رفع نيازهاي آنان بكوشد، براي آنان عزيز و دوست داشتني است. اما همين كه به دلايلي دچار از كار افتادگي مي گردد و ديگر قادر به تأمين مايحتاج خانواده نيست،نه تنها عزت و احترام خود را از دست مي دهد، بلكه به مرور به موجودي
بي مصرف، مورد تنفر خانواده و حتي مضر تنزل پيدا مي كند...
...
... #كتاب #مسخ #فرانتس_کافکا
#فرانتس_كافكا #درباره_مسخ #ولاديمير_ناباكوف #رمان_خارجی #ادبيات #فرزانه_طاهری #صادق_هدایت #كتاب_خوب #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #كتابخانه #كتاب_١
#جمعه_با_كتاب

...
"اين تنها ماندگي برايم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم . بولوار و پارك و كنار رود را زير پا مي گذراندم و يك نفر از اشخاصي را كه عادت كرده بودم يك سال آزگار در ساعت معين در جاي معيني ببينم نمي ديدم...
...
...
...
ولي آيا من آزردگي ام را به ياد مي آورم، ناستنكا؟ آيا بر آينه روشن و مصفاي سعادت تو ابري تيره مي پسندم؟ آيا در دل تو تلخي ملامت و افسونِ افسوس مي دمم و آن را از ندامتهاي پنهاني آزرده مي خواهم و آرزو ميكنم كه لحظات شادكامي ات را با اندوه بر آشوبم و آيا لطافت گل هاي مهري كه تو جعد گيسوانِ سياهت را با آن ها آراستي كه با او به زير تاج ازدواج بپيوندي پژمرده مي خواهم؟ نه هرگز،هرگز و صد بار هرگز. آرزو ميكنم كه آسمان سعادتت هميشه نوراني باشد و لبخند شيرينت هميشه روشن و مصفا باشد و تو را براي آن دقيقه شادي و سعادتي كه به دلي تنها و قدرشناس بخشيدي دعا مي كنم.
خداي من، يك دقيقه تمام شادكامي! آيا اين نعمت براي سراسر زندگي يك انسان كافي نيست؟...."
...
...
...
داستان شرح اشتياق جواني رويا پرداز است كه تنهاست و تشنه همنفسي با دمسازي. بي نوا چنان سرگشته است و با حرمان دست به گريبان كه در ديوارها، در و پنجره خانه هاي شهر دوست مي جويد و با آنها راز دل مي گويد. او در پترزبورگ به دنبال گمشده اي كه با او هم زباني كند به هر سو مي پويد تا عاقبت در كنار آبراه با دختري گريان كه او نيز عاشقي شيدا و تنهاست آشنا مي شود و ...
#از#مقدمه ...
...
...
#كتاب #شبهاي_روشن #داستايوفسكي#فيودور_دوستويفسكي #داستايوفسكي #ترجمه #سروش_حبيبي#رمان#رمان_خارجی #داستان #كتاب_خواني #كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتابخانه#كتاب_مفيد #كتاب_بخوانيم #عشق#خود #زندگيست #عاشق#ساعت_معين#جاي #معين #هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب#جمعه_با_كتاب #كتاب_١

MOST RECENT

...
صورتم را در دستهايم گذاشتم و به اين فكر كردم
كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم.
دانستم كه خيلي چيزها به اختيار آدم نيست.
زندگي خوابهاي گذشته است كه تعبير مي شود.
زندگي تاب خوردن خيال در روزهايي است
كه هرگز عمرمان به آن نمي رسد.
زندگي آغاز ماجراست...
...
...
... آنقدر شب ها به ستاره ها نگاه كردم
كه شايد او هم به آسمان نگاهي انداخته باشد
هر چند گذرا، آنقدر به پرنده ها چشم دوختم
كه شايد از بالاي خانه اش گذر كرده باشند.
و آنقدر به نسيم سلام كردم كه
شايد صداي مرا به گوش او برساند،
ولي كمترين اثري از او نيافتم...
...
...
...
انتظار كه چيز بدي نيست،
روزنه اميدي است در نااميدي مطلق.
من انتظار را از خبر بد بيشتر دوست دارم...
...
...
...
#كتاب #پيكر_فرهاد #عباس_معروفي
#كتاب_خواني #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتاب_خوب #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #رمان #رمان_خوب #رمان_ايراني #نويسنده #نويسنده_ايراني
#هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب
#جمعه_به_وقت_دل#عشق
#كتاب_١

...
"اين تنها ماندگي برايم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم . بولوار و پارك و كنار رود را زير پا مي گذراندم و يك نفر از اشخاصي را كه عادت كرده بودم يك سال آزگار در ساعت معين در جاي معيني ببينم نمي ديدم...
...
...
...
ولي آيا من آزردگي ام را به ياد مي آورم، ناستنكا؟ آيا بر آينه روشن و مصفاي سعادت تو ابري تيره مي پسندم؟ آيا در دل تو تلخي ملامت و افسونِ افسوس مي دمم و آن را از ندامتهاي پنهاني آزرده مي خواهم و آرزو ميكنم كه لحظات شادكامي ات را با اندوه بر آشوبم و آيا لطافت گل هاي مهري كه تو جعد گيسوانِ سياهت را با آن ها آراستي كه با او به زير تاج ازدواج بپيوندي پژمرده مي خواهم؟ نه هرگز،هرگز و صد بار هرگز. آرزو ميكنم كه آسمان سعادتت هميشه نوراني باشد و لبخند شيرينت هميشه روشن و مصفا باشد و تو را براي آن دقيقه شادي و سعادتي كه به دلي تنها و قدرشناس بخشيدي دعا مي كنم.
خداي من، يك دقيقه تمام شادكامي! آيا اين نعمت براي سراسر زندگي يك انسان كافي نيست؟...."
...
...
...
داستان شرح اشتياق جواني رويا پرداز است كه تنهاست و تشنه همنفسي با دمسازي. بي نوا چنان سرگشته است و با حرمان دست به گريبان كه در ديوارها، در و پنجره خانه هاي شهر دوست مي جويد و با آنها راز دل مي گويد. او در پترزبورگ به دنبال گمشده اي كه با او هم زباني كند به هر سو مي پويد تا عاقبت در كنار آبراه با دختري گريان كه او نيز عاشقي شيدا و تنهاست آشنا مي شود و ...
#از#مقدمه ...
...
...
#كتاب #شبهاي_روشن #داستايوفسكي#فيودور_دوستويفسكي #داستايوفسكي #ترجمه #سروش_حبيبي#رمان#رمان_خارجی #داستان #كتاب_خواني #كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتابخانه#كتاب_مفيد #كتاب_بخوانيم #عشق#خود #زندگيست #عاشق#ساعت_معين#جاي #معين #هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب#جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
"وقتي آدم به تاريكي نگاه مي كند، به آنجا، مي داند كه چه چيزها ممكن است باشد، اما نمي داند چه ها مي گذرد. براي همين است كه در تاريكي خيلي خبرهاست...
...
...
...
جرعه جرعه مي نوشيد و پس از هر جرعه به شراب نگاه مي كرد و به دردي كه حالا ته نشين شده بود...
...
...
...
فخر النساء مي گفت: اينها كه كار نشد، خودت را داري فريب مي دهي. بايد كاري بكني كه كار باشد، كاري كه اقلا يك صفحه از تاريخ را سياه كند. تفنگ را بردار و برو كنار نرده هاي باغ و يكي را كه از آنطرف رد مي شود، نشانه بگير و بزن. بعد هم بايست و جان كندنش را نگاه كن. اما اگر از كسي بدت آمد، اگر ديدي كه طرف دارد يك بيت شعر را غلط مي خواند و يا بيني اش را مي گيرد و يا حتي پايش را گذاشته است روي سكوي خانه تو تا بند كفشش را ببندد مأذون نيستي سرش را نشانه بگيري. انتخاب طرف هر چه بي دليل تر باشد بهتر است...
...
...
...
مي خنديد، بي صدا، با همان خطوط كنار لب ها و چشم هايي كه پشت شيشه عينك پلك نمي زد. من كه نمي توانستم توي خانه بند بشوم. نصف شب مي آمدم، مست، كه نبينم، كه خطوط چهره اش ارام شده باشد، كه عينكش را برداشته باشد، كه پلك ها بسته باشد..."
...
...
...
كتاب در مورد فروپاشي نظام شاهي و خاني است.شخصيت اول رمان كه شازده احتجاب ناميده مي شود به روايت قسمتي از استبداد و بيداد خود و خانواده اش مي پردازد...
...
...
...
#كتاب #شازده_احتجاب #هوشنگ_گلشیری
#كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتابخواني #كتاب_بخوانيم #رمان #رمان_خوب #رمان_ايراني #كتاب_زندگيست
#هر_هفته_یک_کتاب #هر_هفته_با_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
"كروكس به آرامي گفت:
شايد حالا متوجه منظور من بشي. تو، جورج رو داري و مي دوني كه اون برمي گرده. حالا خيال كن يه سياه پوست بودي و هيچ كس رو نداشتي. اجازه نداشتي بري تو خوابگاه و با بچه ها بازي كني. آنوقت چه احساسي داشتي؟
فكر كن كه همه ساعت هاي بيكاريت هيچ كاري نداشتي، جز اينكه توي لونه ات بشيني و كتاب بخوني. شايد اجازه داشته باشي يه وقتايي با اونا نعل بازي كني، اما بعدش بايد بياي توي اتاقت و كتاب بخوني... آدما به يه نفر احتياج دارن كه كنارشون باشه...
بعد با يك دنيا غم ادامه داد:
آدم اگه كسي رو نداشته باشه، كارش ساخته اس. حالا هر كسي كه باشه، بايد يه نفر رو واسه خودش داشته باشه. وگرنه، نابوده..."
...
...
نويسنده اين داستان از سرگذشت غم انگيز دو كارگر مي نويسد كه در دوران ركود بزرگ، براي يافتن كار به هر سمت و سويي روانه
مي شوند...
از#مقدمه ...
...
#كتاب #موشها_و_آدمها #جان_اشتاین_بک #ترجمه #دكتر_فرزام_حبيبي_اصفهاني#كتاب_بخوانيم #كتاب_خواني #كتاب_من #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه#كتابخواني #كتاب_زندگيست #رمان #رمان_خارجی #رمان_خوب #داستان #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
"-خب، از اينجا به بعد چه پيش مي آيد؟ كجا مي رويم؟
بهشتي در كار نيست؟
- نه، جاناتان، چنين جايي وجود ندارد. بهشت يك مكان نيست. زمان هم نيست. بهشت يعني رسيدن به كمال...
جاناتان، لحظه اي به بهشت نزديك مي شوي كه به كمالِ سرعت نزديك شده باشي و اين به معني پرواز با سرعت هزار مايل در ساعت، يا يك ميليون، يا پرواز با سرعت نور نيست. چون هر عددي با خود محدوديت مي آورد و كمال محدوديت ندارد...
...
...
...
جاناتان متحير گفت: سر در نمي آورم چرا توي اين دنيا هيچ كاري سختتر از اين نيست كه پرنده اي را متقاعد كني كه آزاد است و
مي تواند اين واقعيت را به خودش ثابت كند، به شرط آن كه كمي براي تمرين و تلاش وقت بگذارد. چرا بايد آنقدر دشوار باشد؟...
...
...
...
فلچر دلبندم، طفلك پاكدل. آنچه را چشمانت بهت مي گويند باور نكن. فقط محدوديت ها را نشان مي دهند. به بصيرتِ جان اتكا كن، حقيقتي را درياب كه در عمق وجودت پنهان است و به بركتش مي فهمي چطور بايد پرواز كرد..." ...
... جاناتان مرغ دريايي قصه مرغ دريايي است كه همه چيز دارد همانند بقيه مرغان دريايي اما نمي خواهد مثل بقيه باشد. مي خواهد بلندتر و سريعتر پرواز كند. مرغان دريايي ديگر اين كار او را خوش ندارند و او را طرد مي كنند. اما او مأيوس نمي شود و ادامه مي دهد...
#كتاب #جاناتان_مرغ_دریایی #ريچارد_باخ #ترجمه #كاوه_ميرعباسى
#رمان #رمان_خوب #رمان_خارجی #كتاب_خواني #كتاب_خوب #كتاب_مفيد #كتابخانه #كتاب_بخوانيم #كتابخواني #داستان #داستان_كوتاه #باخ #ريچاردباخ #جاناتان #كتاب_زندگيست #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١

...
عشق مگر حتما بايد پيدا و آشكار باشد تا به آدميزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست،
هست، چون نيست. عشق مگر چيست؟
آن چه كه پيداست؟ نه، عشق اگر پيدا شد كه ديگر عشق نيست.
معرفت است.
عشق از آن رو هست، كه نيست.
پيدا نيست و حس مي شود. مي شوراند. منقلب مي كند.
به رقص و شلنگ اندازي وا مي دارد.
مي گرياند. مي چزاند. مي كوباند و
مي دواند. ديوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است.
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه كردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو عشق مي جوشد، بي آنكه ردش را بشناسي. بي انكه بداني از كجا در تو پيدا شده، روييده. شايد نخواهي هم.
شايد هم بخواهي و نداني. نتواني كه بداني...
...
...
...
زخمي اگر بر قلب بنشيند، تو نه، مي تواني زخم را از قلبت وا بكني، و نه مي تواني قلبت را دور بيندازي. زخم تكه اي از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست.
زخم اگر نخواهي باشد، قلبت را بايد بتواني دور بيندازي.
قلبت را چگونه دور مي اندازي؟
زخم و قلبت يكي هستند...
#كتاب #جاي_خالي_سلوچ
#محمود_دولت_آبادی #محمود_دولت_آبادي
#كتاب_خوب #كتاب_بخوانيم #كتابخواني #كتابخانه #كتاب_مفيد #كتاب_خواني #كتاب_زندگيست #رمان #رمان_خوب #رمان_ایرانی #هر_هفته_یک_کتاب #جمعه_با_كتاب #كتاب_١


اميد هميشه با آينده ارتباط دارد.اميد توانايي انسان در متصور شدن خودش در شرايطي متفاوت با وضعيت موجود او است.پس،چه چيزي ميتواند انساني تر از اميد باشد؟ .
.
.
#روح_پراگ #ايوان_كليما #فروغ_پورياوري #نشر_آگه .
.
.
روح پراگ مجموعه اي از چند مقاله است كه نويسنده در پيشگفتار كتاب متذكر شده كه در طي پانزده سال انهارا به رشته ي تحرير در اورده است.
مقالات به پنج دسته تقسيم ميشوند.
يك:بخشي از زندگي نويسنده
دو:پاورقي هاي ادبي
سه:مقالات سياسي
چهار:تفسير ادبيات عصر جديد
پنج:نقدي درباره ي كافكا .
.
اگر دنبال كتابي متفارت ميگردين و درباره ي اروپاي شرقي در زمان جنگ جهاني و دوران حكومت كمونيست ها كنجكاو هستين اين كتابو بخونيد.
#📚 #پراگ#اروپا#اروپاي_شرقي #چك##چكسلواكي #🇷🇺#ivanklima #thespiritofprague
#جمعه_با_كتاب #انتشارات_نیلوفر


دايي،اي دوست قديمي تمام چيزهايي كه با اطمينان ميدانم پيامد و حاصل مبارزه ي من با دردي است كه از انتن توي كله ام ناشي ميشود.
.
هروقت سوالي مطرح ميكنم و دردم ميايد ميدانم سوالي كرده ام كه واقعا سوال خوبي است.
.
به خودم ياد ميدهم درد بيشتري تحمل كنم و هرچه درد بيشتري تحمل ميكنم ، چيزهاي بيشتري ياد ميگيرم.
توالان از درد ميترسي دايي اما اگر درد را نپذيري هـيچ چيز ياد نميگيري.و هرچه بيشتر ياد بگيري،خوشحال تر ميشوي كه درد را تحمل ميكني.

#افسونگران_تايتان #كورت_ونه_گات
#انتشارات_نيلوفر
#جمعه_با_كتاب
.
.
.
••
‏من هرچه مولانا شدم، او شمس ِ تبریزم نشد

ای شمس ِ ناتبریزی ام، هرگز فراموشم مکن !
#آبي_باش #💙 #❤️ #هجدهمين_روز از #صد_روز_خوشحالی
#😊 #🌸 .
.
. •••
افسونگران تايتان رو خيلي دوس دارم چون يادگاري عزيزترين دوستمه و منو ياد ٢٧ شهريور تاريخي امسال ميندازه 😄😄

Most Popular Instagram Hashtags