#بیدیاسام

4260 posts

TOP POSTS

مگه داریم خوشبخت تر از تو؟
#ال_استار
#آل_استار
#بی_دی_اس_ام
#بیدیاسام

#mask #71
تقریبا نیم ساعتی همونجا ایستادم. خسته شده بودم و دلم میخواست بشینم. هی این پا و اون پا میکردم تا خستگیم کم بشه، بوی شکلات و قهوه و نان هنوز تو اتاق بود و طاقتم داشت تموم میشد... اما با وجود همه اینها دوست نداشتم از همین روز اول ضعیف باشم و طاها رو الکی عصبانی کنم. باید زودتر آموزش میدیدم و به آزادیم میرسیدم...
تو افکارم غرق بودم که دستی روی شونه ام نشست. چون حواسم نبود با ترس از جا پریدم و سریع برگشتم. طاها بود.
- توی ویلا کسی جز من نیست که ازش بترسی کوچولو...
چیزی نگفتم، او هم منتظر نشد و ادامه داد:
- دنبالم بیا.
به اتاق کناری رفت و منم دنبالش روانه شدم. این اتاق کوچکتر بود و چیز خاصی نداشت. بنظر میومد اتاق مهمان باشه ولی دقیق مطمئن نبودم. بعد از آن راهرویی بود که سرویس حمام و دستشویی آنجا بود. طاها حرفی نمیزد ولی معلوم بود داره ویلا رو بهم نشون میده... بعد از راهرو، به در چوبی رسیدیم. مکثی کرد و از جیبش، کلیدی درآورد و در قفل چرخاند. قبل از اینکه دستگیره رو بچرخونه، برگشت و نگاهم کرد. کنجکاوانه نگاهش کردم. نفس عمیقی کشید و گفت:
- اینجا اتاقی هست که هرکسی حق وارد شدن بهش رو نداره. الان برای قرارداد اجازه میدم بیای اما بعدش هرگز! باید خیلی لایق باشی که اینجا بیارمت برای بازی...
همانطور نگاهش کردم. میدونستم بازی برای لذت بردن دو طرف هست اما من قصد نداشتم با طاها وارد بازی و لذت بشم... فقط میخوام زودتر یادم بده و آزادیمو از رییس پس بگیرم...
شاید طاها از نگاهم حرفای دلم رو خوند چون بی حرف دیگه، دستگیره رو چرخوند و داخل رفت. منم وارد شدم، یه لحظه مات موندم...
برخلاف اتاق های کناری، اینجا کاملا بسته بود و هیچ روزنه ای به بیرون نداشت. دیوارها کاملا محافظت شده و سیاه بودند. سمت چپ انواع شلاق و ترکه روی دیوار به زیبایی و دقت آویزان شده بودند. تخت دونفره قرمز رنگ چرمی هم آن طرف تر بود... تختی که همیشه دلم میخواست همانندش رو داشته باشم و همراه با ارباب واقعی قلبم روش بازی کنم و بخوابم...
سرمو تکون دادم تا حسرت هام رو از ذهنم دور کنم و به طرف راست اتاق نگاه کردم. چند میز و کمد سیاه و قرمز چیده بودند و گوشه دیگر آن، چندین طناب و زنجیر آویزان بود. از چند جای مختلف سقف هم قلاب و زنجیرهایی آویزان بود.
یک اتاق رویایی برای یک رابطه رویایی...
به سمت طاها برگشتم که پشت میز بزرگ سیاهش نشسته بود و با نگاه جدی به من خیره بود:
- خوشت اومد؟
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #58
خنده اش که تموم شد گفت:
- بزار دوتا چیز رو بهت بگم که همیشه تو ذهنت بمونه... اول اینکه من گوش های تیزی دارم!
یخ کردم... وای نکنه حرفمو شنیده؟
- و دوم اینکه بله قراره به دست من درست بشی...
دوباره متعجب شدم... این یارو کیه؟ چی داره میگه؟ افکارم رو به زبون آوردم:
- میشه بگی کی هستی و قصدت از این حرفها چیه؟
- بعدا میفهمی.
دستهامو با حرص تو هم قلاب کردم:
- از ندونستن هایی که قراره بعدا بفهمم، خوشم نمیاد...
خندید و با لذت نگاهم کرد.
- میدونی مادیان یعنی چی؟
مات نگاهش کردم... نمیخواستم جواب بدم... نمیخواستم اون هم جواب بده...
- مادیان یعنی...
حرفشو قطع کردم:
- بسه...
پرسشگرانه نگاهم کرد. بدون اینکه جوابشو بدم، از کنارش رد شدم و رفتم. مردک پررو! واقعا خسته ام میکنن این مردهایی که فقط روی اعصاب من یورتمه میرن...
یه لحظه خندم گرفت... اگر رییس، آراز، کارن و کامبیز و هومن و این مرد عجیب و.... بفهمن به راه رفتنشون گفتم یورتمه، حتما منو از سقف آویزون میکنن...
خندیدم و بیخیال به سمت دیگری رفتم. ساعتی دیگر تحمل کردم اما دیگه واقعا خسته بودم... به اتاقم رفتم. کسی نبود... راستی اون دختر و پسر چی شدند؟ سرمو تکون دادم و درو قفل کردم. چه اهمیتی داره؟ لخت شدم و آرایشمو پاک کردم. پیش به سوی تختخواب...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

MOST RECENT

#mask #80
صدای نفس های عمیق و منظم ارباب که توی موهام حسشون میکردم، بهم آرامش میداد. دوست داشتم همیشه همینطور باشیم...
صدایی تو وجودم با تعجب پرسید:
- همیشه؟!!!!
جوابی ندادم، آروم چرخیدم رو به ارباب و صورتمو توی سینه اش پنهان کردم جوری که انگار از همه دنیا قایم شدم... انقدر همونجا بوی عطر تن ارباب رو با همه وجودم نفس عمیق کشیدم که خوابم برد...
وقتی بیدار شدم، توی تخت ارباب بودم اما تنها... یک لحظه ترسیدم که نکنه همه اینها خواب بود؟! با حالت عصبی از جا پریدم و با بغض دهنمو باز کردم تا صداش کنم اما صدایی از گلوم درنیومد... بیشتر عصبی شدم و دستمو دراز کردم ساعت کنار تخت رو برداشتم. با تمام قدرت به دیوار روبروم کوبیدمش و زدم زیر گریه...
صدای دویدن شنیدم و باز شدن در. چهره نگران ارباب رو دیدم که به ساعت خورد شده و من گریان نگاه میکرد. نمیدونم از نگاهم چی فهمید که آروم به سمتم اومد و لبه تخت نشست:
- چی شده مادیان؟
با شنیدن صداش دوباره اشکام سرازیر شد. طاقت نیاورد و دست دورم انداخت و منو تو بغلش کشید. روی پاهاش نشستم و با گریه نگاهش کردم. سرمو روی شونه اش گذاشت و توی گوشم آروم شروع مرد حرف زدن:
- هیششش نترس توله عزیزم تموم شد دیگه... نلرز عزیزم تو که توله قوی من هستی... یادت رفت تو ماده اسب شیطون منی و همیشه باید بخندی و شیطنت کنی... هیششش...
دلم میخواست همینطوری حرف بزنه تا باور کنم واقعیه و خواب نیست... انقدر حرف زد تو گوشم تا آروم شدم و دیگه گریه نکردم. سرمو بلند کرد و با نگاهی آروم تو چشمام خیره شد:
- بهتری؟
سرمو به معنی آره تکون دادم. لبخندی زد و منو روی تخت گذاشت:
- خوبه پس اینجا بمون تا بیام کوچولوی من...
با ترس دستشو گرفتم. دیگه فهمیده بود درد و ترسم از کجاست. گونه ام رو نوازش کرد:
- نترس توله من... زود میام. همسر مش حسین برات سوپ پخته. میرم یه کم برات بیارم حالت بهتر بشه... بعدش باهم صحبت میکنیم. باشه؟
سرمو تکون دادم و او پایین رفت. خودمو زیر پتو جمع کردم.
افکار بچگانه و شیطونم فعال شدن... ارباب هم یه کم گیج میزنه هااا... اول بخاطر اومدنم به اتاق تنبیهم کرد اونوقت حالا همش تو تختشم و تازه باهام مهربونه...
ریزریز خندیدم و منتظرش شدم تا بیاد تا یه کم اذیتش کنم...
عاشق وقتاییم که یه آدم جدی رو اذیت کنم تا دیوونه بشه...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام
بچه ها دیگه چشمام خماره...
شبتون بخیر💙

#mask #79
بعضی وقتها یجوری خوابت میبره که وقتی بیدار میشی انگار سالها خوابیدی... منم وقتی چشمامو به سختی باز کردم، همین حس رو داشتم... همه جا تار بود و کم کم هوشیار شدم. نور آفتاب که روی سقف افتاده بود، رو میدیدم و نمیدونستم چرا انقدر تنم کوفته ست... یادم اومد که دیشب گوشه اتاق خوابم برد... وای من کجام؟ چی شد؟ دستمو تکون دادم تا بلند شم که نفس داغی به گوش سمت راستم خورد و دستی قوی منو به خودش فشرد!
مطمئن نبودم که حدسم درسته یا نه... آروم و با شک سرمو به سمت راست چرخوندم... با دیدن ارباب که با اخم غرق در خواب منو محکم تو بغلش گرفته بود، مات و مبهوت موندم...
نمیتونستم حرفی بزنم یا تکونی بخورم... فقط بهش خیره موندم... دلم میخواست تو همین حالت تا ابد بمونم... تو بغل مردی که نمیشناسمش اما ارباب و مربیم شده. مردی که حتی نمیدونم زندگیش چطور گذشته اما بهش اعتماد دارم. مردی که صبورانه پا به پای خنگ بازی هام و درجا زدن هام اومد و بی دلیل عصبانی نشد. مردی که سنگینی دستهاش و نگاه جدی اش منو به دریایی از ترس و اطاعت میندازه اما با لبخندهای محو و کوتاهش یه دنیا شاد میشم. مردی که اجازه نمیداد حتی بغلش کنم و فقط بعد از تنبیه نوازشم میکرد. مردی که با قد و هیکل بزرگش گاهی از دست دختر ریزه میزه ای مثل من قهقهه میزد و طبق عادتش درحین خنده میگفت: * ماده اسب شیطون *
مردی که توی این یک ماه باوجود شیطنت هام و حتی گاهی که دلم میخواسته باهاش بخوابم، تنها با هرچیزی ارضام کرده اما هیچوقت مثل بقیه مردها سعی نکرده ازم لذت ببره...
واقعا این مرد کیه که اینطور مردونه منو محکم بغل کرده انگار که من خود خواب عمیقش هستم؟
نمیدونم چی شد و چرا و به چه علت اما ناخودآگاه سرمو بالا آوردم و با چشمان بسته بوسه ای عمیق به سیب گلوش زدم...
وقتی ازش جدا شدم، دیدم چشماش رو باز کرده و خمار اما با مخلوطی از جدیت و مهربونی نگاهم میکنه...
هول شدم و اومدم سلام کنم ولی صدایی از گلوم درنیومد!!! متعجب و حیران دست به گلوم بردم... درد میکرد... یعنی چی؟!
ارباب منو بیشتر تو بغلش کشید و با صدای بم و خواب آلود تو گوشم زمزمه کرد:
- نترس توله سرمای شدید خوردی... گلوت و حنجره ات واسه همین اینجوریه... بخواب و وول نخور هنوز خوابم میاد...
هنوز قانع نشده بودم و تکونی خوردم که دوباره فشارم داد و این بار پاهاشو هم دور پاهام قفل کرد و غرید:
- هیشش گفتم بخواب توله... جات امن و گرمه پس تکون نخور... سه روزه بیهوش بودی و بخاطرت نخوابیدم پس بیشتر از این خسته ام نکن...
مات شدم... سه روز بیهوش بودم؟
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام
بریم لالا؟

#mask #78
صدای شکافتن هوا توسط شلاق ارباب و نشستنش روی تن خیس من، جیغم رو به آسمون برد:
- آخ... یک ارباب... معذرت میخوام دیگه هیچوقت از دستوراتتون سرپیچی نمیکنم و مطیع میمونم...
صدای جیغ من و ضربه های شلاق و رعد و برق باهم مخلوط شد...
ذهنم پر زد و برگشت به زمان حال...
دوباره به تخت نگاه کردم و با حس همون شلاق زیر بارون، عقب رفتم و گوشه دیوار دراز کشیدم و حالت جنینی تو خودم جمع شدم. صدای بارون و رعد و برق اجازه نمیداد صدایی از پایین رو بشنوم. حس رخوت و خشکی به تنم وارد میشد و نمیدوستم ارباب کی میاد... برای اینکه گرم بشم دست و پاهامو مالیدم و همزمان شروع کردم مثل بچگی هام زیرلب آهنگ لالایی ویگن رو زمزمه کردن... بابام وقتی میترسیدم یا خوابم نمیبرد برام میخوند... اشکی از چشمم چکید...
لا لالا لالایی لالا لالا لالایی
لالایی لالایی لالالایی
ببار ای نم نم بارون
ببار ای نم نم بارون
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه
بخواب، بخواب ای دختر نازم
به روی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم
همش تنگه همش تنگه
که همچون سینه ی سازم
همش تنگه همش تنگه
لالا لالا لالایی لالا لالا لالایی
لالایی لالایی لالالایی
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانست
هر ناله ی شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر ناله ی شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست...
نمیدونم چقدر گذشته بود که دیگه دست و پاهامو حس نمیکردم. خواستم بلند بشم اما نتونستم و فقط آهی همراه با بخار از دهانم خارج شد... چشمام سنگین شد و روی هم افتاد...
صدای ماشین ارباب رو از دور شنیدم و فریادش‌که نمیدونم از چی بود. قلبم لرزید و خواستم بلند بشم اما نتونستم فقط ناله ی ضعیفی کردم:
- ارباب...
انگار تمام انرژیمو با همین یک کلمه از تنم خارج کردم و.... سیاهی مطلق...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #77
تو تاریکی و روشنایی فهمیدم کمد لباسه و سریع با خوشحالی یکی از پیراهن ها رو درآوردم و پوشیدم. برگشتم و به اتاق نگاه کردم. نور کمی تو اتاق بود و تونستم تشخیص بدم که یه تخت دونفره با روتختی سیاه اونجاست. کمی اونورتر آینه قدی و میز کوچک سیاه رنگی کنارش بود. چرا همه چیز سیاهه؟! شاید هم چون تاریکه اینجوری به نظر میاد...
تخت بهم چشمک میزد که برم زیر پتوش و آروم بخوابم اما از واکنش ارباب و تنبیه هاش میترسیدم...
خیره به تخت ، ذهنم پر کشید به روزی که بی اجازه ارباب به طبقه بالا رفتم.
هنوز درب اتاق رو باز نکرده بودم که موهام از پشت کشیده شد و صدای خشمگین ارباب زیر گوشم شنیدم:
- داری چه غلطی میکنی دختره احمق؟
جیغ زدم و سعی کردم موهامو از دستش بیرون بکشم ولی زورم بهش نمیرسید.
- غلط کردم ارباب آیییی موهام آخ ببخشیدددد...
همونجوری منو کشوند به سمت پله ها و پایین برد. برخلاف انتظارم که فکر کردم میره سمت اتاق بازی و تنبیه، درب ورودی رو باز کرد و منو بیرون برد.
بارون میزد و باد تندی هم همراهش می وزید و واقعا سرد بود اما ارباب بی توجه به هوا، منو همونجوری لخت به سمت درخت بزرگ وسط باغ برد و منو هل داد به سمتش و فریاد زد:
- درخت رو بغل کن توله احمق فضول!
با گریه نالیدم:
ارباب غلط کردم توروخدا ببخشید دارم یخ میزنم اینجا...
با سیلی که بهم زد، بیشتر گریه کردم... دوباره تکرار کرد:
- درخت رو بغل کن تا تنبیهت رو سخت تر نکردم...
با ترس و گریه درخت رو بغل کردم. انقدر بزرگ بود که دستهام از اون طرف به همدیگه نمیرسید. همونجوری که پشتم به سمت ارباب بود، با طناب منو بست.
بارون با شدت به کمرم و سرم میخورد و از سرما میلرزیدم. با ضعف نالیدم:
- ارباب سردمه... خواهش میکنم... معذرت میخوام...
از پشت بهم چسبید و بغلم کرد. گرمای تنش از روی لباس هم حس خوب و مطبوعی به تن سرد و لرزونم میداد. قلبم داشت آروم میشد که گفت:
- باید یاد بگیری مطیع دستوراتم باشی وگرنه همیشه تو سرما خواهی بود...
بعد ازم جدا شد و رفت. چند دقیقه زجرآور گذشت و من به سختی سرما و ضربات بارون رو تحمل میکردم که صدای ارباب رو شنیدم:
- با هر ضربه میشماری و ضمن عذرخواهی، میگی که دیگه اشتباهت رو تکرار نمیکنی و مطیع خواهی موند... فهمیدی توله بی عرضه؟
با گریه گفتم:
- چشم ارباب...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام
بازم پارت داریم 😉

#mask #76
از اتاق خودم کاغذ و قلم آوردم و روی میز آشپزخونه نشستم. تو نبودنش یواشکی رو صندلیش مینشستم و گاهی حتی اداشو درمیاوردم و میخندیدم با خودم...
زیر نور شمع شروع کردم به نوشتن لیست دلخواهم برای شب یلدا... هندونه، انار، ذرت بوداده و پفک و.... همه رو نوشتم و آخرش با شیطنت بچگانه نوشتم:
- و کمی توجه... دوستانه و بی غرض!
برگه رو برداشتم و نگاهش کردم که یهو صدای در و ماشین اومد. با خوشحالی از جا پریدم و چهار دست و پا به سمت در رفتم. امیدوار بودم مثل همیشه برای من خوراکی یا هدیه کوچیکی خریده باشه. بیشتر وقتها بخاطر تلاش سخت و تمریناتم بهم جایزه میداد و منو غافلگیر میکرد... باید اعتراف کنم که همین محبت ها و توجه های کوچکش هم خوشحالم میکنه..‌. همیشه آخرش هم لبخند محوی میزد و میرفت اتاقش.
موهامو دورم ریختم و سعی کردم لبخند بزنم. حس کنجکاویم بهم غلبه کرد و یواشکی از گوشه در سرمو بیرون بردم تا ببینم چه چیزایی دستشه اما با دیدن چیزی که تو حیاط دیدم نزدیک بود جیغ بزنم از ترس... اینا کی هستند؟
زن و مردی تو حیاط بودند. مرد درحال بستن درب بود و زن درحال کش و قوس به بدنش بود...
سریع جلو دهنمو گرفتم و برگشتم داخل. با هول و استرس همه شمع ها رو فوت کردم و دویدم به سمت بالا. ارباب گفته بود اجازه ندارم به طبقه بالا که اتاق خوابش هست، برم اما الان موقعیت اضطراری بود. وقتی رسیدم بالا فقط دوتا اتاق بود. در یکی رو باز کردم که سرویس حمام و دستشویی بود.
بستمش و در اتاق دیگه رو باز کردم. صدای در و زن رو شنیدم:
- ساااااامممم... عه چرا چراغ ها خاموشه؟ انگار کسی نیست...
مرد همراهش خندید و گفت:
- مهم نیست من که خسته ام میخوام بخوابم...
سریع داخل اتاق رفتم و خداروشکر کلید روش بود. سریع قفلش کردم ولی بازم با ترس به گوشه ای خزیدم. خیلی سرد بود و نمیدونستم سیستم گرمایشی بالا روشنه یا نه... با دستهام تن لختمو بغل کردم و از ترس اشکهام فرو ریخت... وای یعنی ارباب کی میاد؟ نکنه امشب نیاد؟ تازه یادم افتاد غذام روی گاز مونده بود... اصلا اینا کی هستن و کلید اینجارو از کجا آوردن؟ اگه این دو نفر بفهمن کسی تو خونه ست چی؟ اونهم یه دختر لخت! گریه ام بیشتر شد...
ارباب کجایی؟
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #75
روزها میگذره و من هر روز یه نکته جدید یاد می گیرم... هر روز صبح ورزش و تمرینات سنگینی که ارباب بهم داده رو انجام میدم و بعد از خوردن صبحانه زیر پاهاشون، توی اصطبل و حیاط باهام تمرین میکنه.
روزهای اول خیلی سخت بود برام و مدام تنبیه میشدم و ارباب با صبوری منتظر میموند تا مادیان وجودم رو بزرگ کنه... از همون روز اول موبایلم رو گرفت و ارتباطم با همه قطع شد... هرچند فرد خاصی رو نداشتم که بخوام حالشو بپرسم بجز مهناز و بچه های عمارت که هر هفته تو روزهای آزادیم، ارباب اجازه میداد زنگ بزنم و باهاشون حرف بزنم.
رییس اصلا باهام حرف نمیزد و این باعث آرامشم بود چون شنیدن صداش باعث استرسم میشد و یادم مینداخت که تا آخر اردیبهشت فرصت دارم تا آخر تربیتم...
ارباب بجز زمان های تمرین و کار، حرف دیگه ای باهام نمیزد. اوایل این مورد برام خوشایند بود چون دوست داشتم تو سکوت و تنهاییم آرامش داشته باشم اما کم کم حس خوبم تبدیل به غصه و فکرهای منفی شد... تا جایی که اواخر آذر بود که دیگه نمیتونستم کارهای ویلا رو درست انجام بدم... وقتی که ارباب به بیرون میرفت مدام به در و دیوار نگاه میکردم و گریه میکردم از تنهایی... نمیدونم متوجه شده بود یا نه اما ساکت تر و لاغرتر شده بودم. وقتایی که نبود هم برای فرار از ترس، تمرین میکردم و هیچی نمیخوردم...
یک ماه بود که هیچکس جز ارباب رو ندیده بودم و حس میکردم وقتی خودشم نیست دیگه نمیتونم هیچ جا برم و کاری کنم... توی این یک ماه هم ارباب اجازه نداده بود حتی تو روزهای تعطیلم بیرون از باغ برم چون معتقد بود باید یاد بگیرم روی خودم کار کنم و همچنین باوجود خودش بیرون برم جون غریبه بودم و امکان داشت گم بشم... اما خودش مجبور بود تو روزهای تعطیل من، برای سرکشی و کارهای شخصیش بیرون بره و من تنها میموندم با درهایی که قفل شدن و صدای بارون های همیشگی شمال...
یه روز که نبود و بازم تنها بودم، به فکر شب یلدا بودم. فقط شش روز مونده بود و تو افکارم غرق بودم که چه کارهایی بکنم... یعنی ارباب شب یلدا پیش من میمونه یا نه؟ میتونم لیست خرید براش بنویسم و خواهش کنم برام بخره؟
صدای رعد و برق شدیدی اومد که از جا پریدم و جیغ زدم. به دنبالش برق قطع شد. وای خدای من دوباره نه...
با کلافگی به آشپزخونه رفتم و کمد شمع ها رو باز کردم. چندین شمع بزرگ سفید درآوردم و چندجای خونه روشن کردم که از ترس سکته نکنم توی این تاریکی...
وقتایی که توی خونه بودم، به دستور ارباب کاملا برهنه باید باشم و برده کامل هستم که کارها رو بکنم و خونه تمیز باشه و...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #74
وقتی به خودم اومدم که لخت زیر میز ناهارخوری ارباب بودم که فقط یک صندلی داشت!
توی ظرف چوبی مستطیل شکلی که منو یاد اصطبل و گاوداری مینداخت، برای من سبزیجات و کمی گوشت پخته و حبوبات ریخته بود.
چون دو سه بار تلاش کردم از دستام استفاده کنم، هردو رو به پایه های میز بسته بود. نهایت حرکتم این بود که خم بشم و سرمو بکنم اوی ظرف...
- نگاهش نکن توله خنگ... بخور وگرنه جون نداری که زیر آموزش های من دووم بیاری!
پاشو بالا اورد و روی سر من گذاشت. فشار داد و سرمو فرو کرد توی کاهو و سبزیجات و...
گرسنه ام هم بود پس تو همون حالت شروع کردم به خوردن. خیلی تحقیرآمیز بود...
منی که تو عمارت رییس به همه دستور میدادم و واسه خودم قدرت داشتم حالا اینجوری لخت و حقیر زیر پای این مرد افتادم...
یاد لحظه ای افتادم که لخت وارد اتاق شدم و ارباب منو دید. لبخند محوی زد ولی سریع جدی شد و با پوزخند گفت:
- خوبه حداقل هیکلت و جذابیت های بدنت بیشتر از زبونت هست...
چقدر خجالت کشیدم و سرخ شدم... ولی باید عادت میکردم... تنها چیز پوشاننده قلاده ام بود که گردنمو پوشونده بود...
به سمتم اومد و همه جای بدنمو چک کرد و بررسی کرد. حس میکردم یه کالا آماده به فروش هستم که مشتری داره چک میکنه که مشکلی نباشه...
بعد از چک کردنش، منو روی دیوار خم کرد و گفت:
- برای شروع آماده ای توله اسب؟
- بله ارباب...
ضربه محکمی به باسنم زد:
- کدوم اسبی حرف میزنه که تو دومیش باشی؟
از ترس لال شدم... خندید و گفت:
- مثل یه کره اسب تازه بدنیا اومده سعی کن شیهه بکشی...
صدایی از خودم درآوردم ولی شبیه به هیچ حیوونی نبود! صدای خنده ارباب باعث خجالتم شد... دوباره صدا کردم و بدتر خندید...
- هر اشتباه یک اسپنک داره... بیشتر تلاش کن...
دوباره سعی کردم و صدایی بدتر بود که از حنجره من دراومد... ضربه محکمی روی باسن لختم نشست که باعث شد جیغ بلندی بزنم.
- هیسسس... فقط شیهه بکش...
انقدر صدا دراوردم تا بالاخره بعد از پانزده اسپنک تونستم یه کم شبیه صدای اسب دربیارم... بعدش بغلم کرد و کمی باسن داغ و ملتهبم رو نوازش کرد.‌ وقتی به سمت آشپزخونه رفت، شکمم هم اعلام گرسنگی کرد و منم به دنبالش روانه شدم...
- فکر نکن توله خنگ فقط بخور... تا آخرش...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام
.
بریم لالا؟
واقعا چشمام خماره...
شبتون پرستاره و زیبا💙

#mask 73
بعد از اوکی کردن قرارداد گفت:
- روزهای دوشنبه و پنجشنبه آزادی تو هست. هر لباس و مدلی که بخوای. میتونی توی باغ و یا بیرون بگردی و این اجازه رو بهت میدم که تا حد لازم تفریح کنی. بقیه روزها تو فقط مادیان حیوون من هستی و باید از تمام دستورات اطاعت کنی. لحظاتی که توی خونه هستیم برده هستی و توی باغ و اصطبل پشت خونه، مادیان...
مکثی کرد و توی چشمام خیره شد و آروم ادامه داد:
- اسب ماده من!
وقتی این سه کلمه رو گفت، حس کردم دلم لرزید و یجوری شدم... سرمو پایین انداختم.
بلند شد و‌ به سمت یکی از کشوها رفت:
- توی خونه هیچ لباسی تنت نمیخوام ببینم. هوای داخل خونه مطبوع و مناسبه پس نگران سرما خوردن نباش. برای بیرون هم لباس مخصوص برات میزارم اما حواست باشه تنبیه درجه ۳ نشی... اون موقع وای به حالت...
- تنبیه درجه ۳ چیه؟!
خندید و داخل کشو دنبال چیزی میگشت، گفت:
- تنبیه های من درجه دارن. درجه یک، تنبیه های کوچیک و کمی دارن. قابل تحملن و گاهی هم ممکنه جذاب باشن.
جعبه سیاهی درآورد و ‌به سمت من برگشت. به طرفم اومد و ادامه داد:
- تنبیه های درجه دو، کمی سخت تر و طولانی تر هستند و ممکنه قبلش اشتباهت رو ببخشم اما تنبیه همچنان هست و با قاطعیت انجام میشه.
از داخل جعبه، قلاده فلزی بزرگی درآورد و به موهام اشاره کرد. سریع موهامو بالا بردم و با دست جمع کردم. قلاده رو دور گردنم انداخت و با قفل کوچکی قفلش کرد. انگشت زیر چانه ام گرفت و سرمو بالا آورد:
- تنبیه های درجه سه، ترسناک ترین و بدترین و بیرحمانه ترین تنبیه هاست و در حدی هستن که من به شدت عصبانی میشم. تنبیه ها طولانی و غیرقابل انتظارت هستن پس توی این درجه بهتره وارد نشی چون واقعا دلم نمیخواد بدن خوشگل اسبم سیاه سیاه بشه...
با گفتن این جمله پشت دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید... نرم و آروم... چشمامو بستم و بی اختیار لبخند زدم... همون لحظه گونه ام سوخت‌‌‌...
با سرعت نور از جام پریدم و شوکه نگاهش کردم. خونسرد نگاهم کرد و سر تا پامو برانداز کرد.
- از کی تا حالا برده ها لباس میپوشن و جلوی اربابشون با گستاخی می ایستند؟
هنوز تو شوک سیلی اش بودم. انگار متوجه شد. لبخند زد، به سمت درب رفت و گفت:
- ده دقیقه دیگه طبق دستورم تو اتاق اصلی باش.
رفت و من تنها موندم تا کمی به خودم بیام...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #72
سعی کردم ذوق چشمام و صدامو مخفی کنم:
- خیلی قشنگه. امیدوارم لحظات قشنگی اینجا رقم بخوره براتون.
سری تکون داد و به مبل اشاره کرد:
- بشین.
نشستم و او دوتا برگه جلوم گذاشت. برداشتمشون و همونطور که نگاهشون میکردم، صداشو شنیدم:
- همه چیزهایی که برای یه مادیان لازمه رو نوشتم. احتمالا خیلی چیزها رو نمیدونی و بلد نیستی. من خیلی سخت گیرم اما درعین حال صبورم تو آموزشم. چون زمان قراردادت با خسرو کوتاهه پس تصمیم میگیرم از امروز شروع کنم. این برنامه ها رو بخون و با هرجاش مشکل داری، بگو تا باهم درستش کنیم.
حرفاش منطقی و لحن صداش حس امنیت میداد و این خوب بود. شروع کردم به خوندن. درست میگفت من خیلی چیزارو اصلا نمیفهمیدم چیه...
- هرکدوم که حس کردی نمیتونی و جزو لیمیتات هست رو توی این یکی برگه بنویس.
نگاهش کردم و سری تکون دادم. اخم کرد:
- وقتی تو خونه هستیم باید مثل یه برده واقعی بگی چشم. بیرون از خونه و تو مواقع آموزشی پت، جز صدای شیهه چیزی نمیخوام بشنوم.
چشمام گرد شد... شیهه؟!
اخمش غلیظ تر شد:
- نشنیدم...
- چیو؟
- چشم گفتنت رو...
هول شدم:
- اوه... ببخشید... بله چشم...
سر تکون داد و من شروع کردم به نوشتن لیمیت ها...
تقریبا نیم ساعتی طول کشید و خسته شده بودم. تمام مدت هم نگاهم میکرد و این بیشتر کلافه ام کرده بود. کش و قوسی به تنم دادم که گفت:
- تموم شد؟
- بله
برگه رو ازم گرفت و خوند. سری تکون داد و گفت:
- خوبه. زیر هردو برگه رو امضا کن.
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #71
تقریبا نیم ساعتی همونجا ایستادم. خسته شده بودم و دلم میخواست بشینم. هی این پا و اون پا میکردم تا خستگیم کم بشه، بوی شکلات و قهوه و نان هنوز تو اتاق بود و طاقتم داشت تموم میشد... اما با وجود همه اینها دوست نداشتم از همین روز اول ضعیف باشم و طاها رو الکی عصبانی کنم. باید زودتر آموزش میدیدم و به آزادیم میرسیدم...
تو افکارم غرق بودم که دستی روی شونه ام نشست. چون حواسم نبود با ترس از جا پریدم و سریع برگشتم. طاها بود.
- توی ویلا کسی جز من نیست که ازش بترسی کوچولو...
چیزی نگفتم، او هم منتظر نشد و ادامه داد:
- دنبالم بیا.
به اتاق کناری رفت و منم دنبالش روانه شدم. این اتاق کوچکتر بود و چیز خاصی نداشت. بنظر میومد اتاق مهمان باشه ولی دقیق مطمئن نبودم. بعد از آن راهرویی بود که سرویس حمام و دستشویی آنجا بود. طاها حرفی نمیزد ولی معلوم بود داره ویلا رو بهم نشون میده... بعد از راهرو، به در چوبی رسیدیم. مکثی کرد و از جیبش، کلیدی درآورد و در قفل چرخاند. قبل از اینکه دستگیره رو بچرخونه، برگشت و نگاهم کرد. کنجکاوانه نگاهش کردم. نفس عمیقی کشید و گفت:
- اینجا اتاقی هست که هرکسی حق وارد شدن بهش رو نداره. الان برای قرارداد اجازه میدم بیای اما بعدش هرگز! باید خیلی لایق باشی که اینجا بیارمت برای بازی...
همانطور نگاهش کردم. میدونستم بازی برای لذت بردن دو طرف هست اما من قصد نداشتم با طاها وارد بازی و لذت بشم... فقط میخوام زودتر یادم بده و آزادیمو از رییس پس بگیرم...
شاید طاها از نگاهم حرفای دلم رو خوند چون بی حرف دیگه، دستگیره رو چرخوند و داخل رفت. منم وارد شدم، یه لحظه مات موندم...
برخلاف اتاق های کناری، اینجا کاملا بسته بود و هیچ روزنه ای به بیرون نداشت. دیوارها کاملا محافظت شده و سیاه بودند. سمت چپ انواع شلاق و ترکه روی دیوار به زیبایی و دقت آویزان شده بودند. تخت دونفره قرمز رنگ چرمی هم آن طرف تر بود... تختی که همیشه دلم میخواست همانندش رو داشته باشم و همراه با ارباب واقعی قلبم روش بازی کنم و بخوابم...
سرمو تکون دادم تا حسرت هام رو از ذهنم دور کنم و به طرف راست اتاق نگاه کردم. چند میز و کمد سیاه و قرمز چیده بودند و گوشه دیگر آن، چندین طناب و زنجیر آویزان بود. از چند جای مختلف سقف هم قلاب و زنجیرهایی آویزان بود.
یک اتاق رویایی برای یک رابطه رویایی...
به سمت طاها برگشتم که پشت میز بزرگ سیاهش نشسته بود و با نگاه جدی به من خیره بود:
- خوشت اومد؟
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #70
اتاقک کوچکی قبل از اتاق اصلی بود که جاکفشی و چوب لباسی مملو از لباس های زمستونی آنجا گذاشته بودند. ایده جالبی بود و اولین بار بود میدیدم اتاقک کوچکی فقط برای کفش و ورودی تعبیه کردند. پوتین هام رو تو جاکفشی گذاشتم و وارد اتاق اصلی شدم.
با ورودم به داخل اتاق، موجی از هوای مطبوع و گرم روی صورتم نشست و بوی نان داغ و شکلات دلمو مالش داد... انگار نه انگار صبحانه مفصل خورده بودم!
به اتاق نگاه کردم که کاملا به سبک روستاهای شمالی چیده شده بود و همچنین دیدن کرسی بزرگی در گوشه اتاق هیجان زده ام کرد. از بچگی عاشق کرسی بودم...
- صبحانه خوردی؟
دقیقا پشت سرم ایستاده بود. برگشتم و با لبخند گل گشادی صادقانه گفتم:
- خوردم ولی الان با این بویی که شما راه انداختی بازم گشنمه...
خندید و دستاشو پشت سرش گرفت:
- پس اینجا یه توله شکمو داریم...
بی توجه به حرفش با چشمانی که میدونستم داره برق میزنه، گفتم:
- میشه روی کرسی صبحانه بخورم؟؟
پوزخندی زد و جدی نگاهم کرد:
- مگه اجازه دادم صبحانه بخوری که حالا دستور هم میدی؟
سعی کردم خودمو مودب نشون بدم. دستامو تو هم قفل کردم و سر به زیر گفتم:
- خب لطفا اجازه بده... واقعا گرسنه ام شده...
جوابی نداد. سرمو بالا آوردم و با مظلومیت تکرار کردم:
- لطفا...
لبخند محوی زد. اشاره کرد به گوشه اتاق و گفت:
- اونجا رو به دیوار می ایستی و منتظرم میمونی.
- بعدش صبحونه داریم با کرسی؟
خندید و با بدجنسی تمام خم شد روی صورتم و خیره تو چشمام زمزمه کرد:
- نه...
اخم کردم و لبام آویزون شد. صاف ایستاد و همانطور که به اتاق دیگر میرفت، گفت:
- کاری که گفتم رو بکن.
زیرلب غر زدم:
- خسیس...
مکثی کرد و همانطور که پشتش به من بود، گفت:
- یادت نره که گوش های تیزی دارم مادیان...
هول کردم و سریع رفتم همون گوشه اتاق رو به دیوار ایستادم و به خیال کودکانه خودم قایم شدم تا دست غول سیاه خطرناک بهم نرسه...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #69
بعد از یک ساعت و سرعت کم به بالای ارتفاعات رسیدیم. با ذوق و شوق به مش حسین گفتم:
- میشه بریم جایی که بشه از بالای ابرها همه جا رو دید؟
- نه دخترم دیر شده. طاها خان گفته بودن نهایتا ده و نیم برسم اما الان نزدیک یازده ست و ما هنوز به ویلا نرسیدیم.
با اخم لب برچیدم و دست به سینه نشستم. یادم نبود قراره برم پیش اون غول بیابونی و منظره خوشگل اینجا دلمو برده بود...
بعد از دقایقی، به ویلا رسیدیم و پیاده شدیم. باران ریز می بارید و نسبت به پایین ارتفاعات خیلی سردتر بود. مش حسین درب فلزی ورودی رو باز کرد و با هول رو به من گفت:
- شما بفرما داخل دخترم من دیگه برم.
- نمیاید داخل؟
- نه دیگه طاها خان گفتن فقط شمارو بیارم. مراقب خودت باش دخترم. در پناه خدا.
- خدانگهدار...
او رفت و من برگشتم به سمت ویلا. باغ بزرگی داشت و جلوتر که رفتم، خانه روستایی خوشگلی دیدم. دو طبقه بود و کاملا چوبی با سقف شیروانی قرمز رنگ. تو ایوان و کنار هر ستون چوبی، گلدان های سفالی با گل های خوشگلشون هوش از سر آدم میبرد.
با حس آرامش نفس عمیقی کشیدم و دستامو دو طرفم باز کردم. صورتم رو آسمون گرفتم و با لبخند پذیرای قطرات ریز بارون شدم...
با خودم گفتم وقتی آزاد بشم باید هر سال بیام تو خونه های روستایی اینجا با خودم خلوت کنم...
- میخوای همونجا زیر بارون بمونی و خیس بشی که من تنبیهت کنم؟
سریع چشمامو باز کردم و به سمت او نگاه کردم که تو ایوان به ستونی تکیه داده بود. پلیور سرمه ای بر تن داشت و موهاشو ساده عقب زده بود. لبخندی بر لب داشت و لیوانی در دست که از اون فاصله بخاری که ازش بلند میشد رو میدیدم.
بنظر نمیومد سگ اخلاق باشه تو این هوا... پس لبخند شیرینی زدم و جلو رفتم:
- سلام. صبح بخیر.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه خوشم اومد خیلی هم بی ادب نیستی... علیک سلام. زودتر برو داخل تا عصبانی نشدم.
خودمم قصد نداشتم تو این شرایط مریض بشم پس سریع وارد ایوان شدم و با اشاره اش، پوتین هام رو درآوردم. خواستم بپرسم کجا بزارمشون که گفت:
- دنبالم بیا. جاکفشی داخل ورودی هست.
یکی از درهای خونه رو باز کرد و داخل رفت. به دنبالش وارد شدم...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #68
اینطور که مش حسین، راننده، میگفت، دو ساعتی تا ویلای طاها راه داشتیم و عجیب تر این بود که مش حسین با جیپ اومده بود! من انتظار یه ماشین عادی داشتم... البته وقتی به جاده ای رسیدیم که به سمت بالای کوه میرفت، فهمیدم که فقط نیسان و جیپ و ماشین های آفرودی میتونن تو شیب تند این جاده خیس و مه گرفته بالا برن... او هم که مردی پیر اما فرز و چابک بود، با مهارت از پیچ های تند و خطرناک جاده بالا میرفت و گاهی به من توصیه میکرد که مواقب باشم نیفتم بیرون...
وقتی بچه بودم یه بار با خانوادمون اومدیم یه همچین جایی که وقتی به ارتفاعات رسیدیم، ابرها و دشت سبزرنگ و جنگل های شمال زیرپامون بودند...
با لبخندی از یادآوری اون روز، به جاده نگاه کردم و از مش حسین پرسیدم:
- طاها خان اومدن تفریح تو ارتفاعات؟
با لهجه شمالی و لبخندی پدرانه گفت:
- نه. ویلای طاها خان همون بالای ارتفاعات هست.
نفس عمیقی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم:
- این مسیر خطرناک رو چجوری پس میان پایین و بالا؟ هر روز خسته کننده نیست؟
- طاها خان ویلاهای زیاد و زمین های مختلفی دارن اما اینجا ویلای محبوبشون هست و واسه استراحت فقط میان اینجا. معمولا هم من و خانمم خرید میکنیم براشون و آماده میزاریم چون اون بالا هم مغازه خیلی کم هست هم گرون. البته واسه طاها خان این رقم ها مهم نیست اما خب ما که میدونیم اون بالایی ها گرون فروشن، خودمون از قبل اومدنشون خرید میکنیم.
به مه غلیظی که اطرافمون بود، نگاه میکردم و گوش به حرفای مش حسین میدادم. چطوری میتونست تو این مه غلیظ جاده رو ببینه و رانندگی کنه؟ اگه من بودم میزدم گوشه جاده و بجای رانندگی، صبر میکردم و از هوا لذت میبردم تا مه تموم بشه و بعدش حرکت کنم...
یهو چیزی به ذهنم رسید و با ترس و هول پرسیدم:
- مش حسین اینجا حیوون خطرناک هم داره؟
نیم نگاهی بهم انداخت و با خنده گفت:
- مثلا چی؟
- نمیدونم... گرگ؟ خرس؟ مار؟
خنده بلندی کرد و گفت:
- مار که همه جای شمال هست دخترجان! گرگ و خرس من ندیدم اینورا اما بعضیا میگن که هست. خلاصه مراقب خودتون باید باشین.
تو خودم جمع شدم و با احساس سرمای بیشتر، پالتومو بیشتر دور خودم پیچیدم...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #67
بدون خوردن شام با چشمان خیس به اتاق و تختم خزیدم. ساعت تنظیم کردم برای صبح و با خستگی خوابیدم.
نزدیکای صبح با صدای موج های خروشان و طوفانی دریا از خواب پریدم. همه تنم عرق کرده بود و میلرزیدم. خواب دیدم تو قفسی از آتش اسیر شدم و هرچی جیغ میزنم کسی نجاتم نمیده...
به ساعت نگاه کردم. نزدیک پنج صبح بود. با خستگی بلند شدم و لباس ورزشی پوشیدم. موهامو دم اسبی بستم و بیرون رفتم. تو محوطه ساحل شروع کردم دویدن و ورزش تا افکار بد رو از خودم دور کنم... انقدر ادامه دادم تا به نفس نفس افتادم و روی ماسه های نرم ساحل پرت شدم. کمی استراحت کردم و با دیدن طلوع خورشید از پس دریا، با لبخند بلند شدم و به ویلا برگشتم.
دوش گرفتم و صبحانه مفصلی برای خودم چیدم و با اشتها خوردم. استرس داشتم اما سعی میکردم پس بزنمش و آروم باشم. هرچی به ساعت هشت نزدیکتر میشدم، قلبم تندتر میزد و استرسم بیشتر میشد...
بعد از صبحانه، چمدونم رو کنار در ورودی گذاشتم و خودم حاضر شدم. شلوار جین ذغالی با تاپ بندی شکلاتی رنگ پوشیدم. آرایش ملایمی کردم و پالتو چرم قهوه ای به تن کردم و شال سفید سرم انداختم.
پوتین های بدون پاشنه پام کردم و منتظر نشستم.
راس ساعت هشت، زنگ آیفون رو زدند...
چه دقیق!
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #66
لب پنجره به دریا خیره شده بودم. پتویی دورم پیچیدم و به سکوت ویلا فکر میکنم...
دو هفته از اون شب گذشته و رییس و بچه ها برگشته اند. امروز آخرین روز آزادیمه.
رییس قبل از رفتن گفت فردا راس ساعت هشت راننده طاها میاد که منو ببره به ویلای خودش و تا طبق قرارداد باید اونجا بمونم.
وسایلم رو جمع کرده بودم و به غروب دلگیر جمعه نگاه میکردم که در انتهای افق دریا درحال غرق شدن بود...
کنترل پخش رو برداشتم و روشنش کردم. صدای آروم و پراحساس ابی تو فضای ویلا پخش شد... دلم برای مامانم تنگ شده بود. همیشه باهم اهنگهای ابی رو فریاد میزدیم و میخوندیم... آرزوش بود بره کنسرت ابی و من همیشه بهش میگفتم خودم یه روز میبرمت اما قولم شد حسرت...
مثل همیشه زیرلب شروع کردم باهاش خوندن و اشکهام دونه دونه جاری شد...
با چی خالی کنم هر شب یه بغضی قد یک کوهو
شبایی که بغل کردم یه قاب عکس بی روحو
کجایی که ببینی من چه دردی میکشم بی تو
چه زجری میکشم وقتی میبینم جای خالیتو
تو رفتی خاطرات تو رفیق اشک چشمامن
در و دیوار این خونه غریبی میکنن با من
یه دریا بودی و چشمم حریف بغض دریا نیست
تو اونقدر دور رفتی که ازت یک قطره پیدا نیست
کجایی که ببینی من چقدر دل خسته و تنهام
ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام
کجایی که ببینی من چقدر دل خسته و تنهام
ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام
من و تو ما شده بودیم عذابم میده من بودن
با داغ دوری از دستات یه عمری تن به تن بودن
دلم میگیره از تقدیر که دور از هم رهامون کرد
اگر قسمت جدایی بود واسه چی آشنامون کرد
کجایی که ببینی من چقدر دل خسته و تنهام
ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام
کجایی که ببینی من چقدر دل خسته و تنهام
ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام
...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

62.
به در تکیه دادم و خوابم برد. در اروم باز میشه. از خواب میپرم. چشمای خوابالودمو با دستم مالیدم. ایستاده بود و از بالا به پایین به من نگاه میکرد. همونطور که روی زمین بودم سرمو زیر انداختم. دلم نمیخواست ببینمش. دلم میخواست تنها باشم.
با صدای دورگه گفت:
_ بلند شو بیا تو
نمیخواستم گریه کنم. خودمو اروم کردم و از جام بلند شدم. بدنم وحشتناک درد میکرد. از همه بدتر گردن و کمرم. رفت کنار تا برم تو.
_ برو تو اتاقت بگیر بخواب
مستقیم میرم توی اتاقم. روی تخت میخوابم پتو رو میکشم رو سرم و تو خودم جمع میشم. چشمامو میبندم و سعی میکنم بخوابم. اونقدر پهلو به پهلو میشم تا کم کم خواب سراغم میاد. نزدیکای ظهر از خواب بیدارمیشم. چه شب افتضاحی صبح کردم. هنوز گردنم درد میکنه. از اتاقم بیرون میرم. نگاهی به اشپرخونه میندازم. هیچکس نیست. صدای قدمهاش از راه پله میاد. سرجام خشک میشم. میره توی اشپزخونه پشت میز میشینه و صدام میکنه برم براش چای بریزم. چای رو روی میز میذارم سرمو زیر میندازم و با دستام بازی میکنم.
چایش رو میخوره و نگاهم میکنه. سرم پایینه اما نگاهشو حس میکنم.
_ چی میخواستی تو اتاقم؟
_ هیچی به خدا
_ پس برای چی رفتی اونجا؟
_ میخواستم...وسایلتونو ..ببینم
_ دیگه اینکارو بدون هماهنگی با من نکن. این کار درست نیست.
_ چشم
_ دیشب چطور بود؟ تعریف کن برام ببینم.
_ نمیدونم
_ دوست داری بازم شب بفرستمت اونجا بخوابی؟ سوال میپرسم درست جواب بده
_ ببخشید اقا
بغضم ترکید.
#داستان #رمان #دختر #تنها #بیدیاسام

#mask #65
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- همچنین!
رییس لبخند مرموزی زد و گفت:
- مادیان ایشون دوست خوب و قدیمی من، طاها خان هستن.
دست دادم باهاش. برخلاف اون که محکم دست داد و دستش مردونه و گرم بود، من سرد و کوتاه دست دادم.
- خب شما باهم بیشتر آشنا بشید تا من بیام و یه خبر مهم بهتون بدم...
رییس رفت و من رو با غول تنها گذاشت. بی حرف به جمع مهمونا نگاه کردم. از ادمهای مرموز خوشم نمیومد و این طاها دقیقا همینجوری بود.
- میدونی که قراره اینجا بمونی؟
سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم:
- چی؟
او هم به سمت من برگشت و نیشخندی زد:
- قراره بیای ویلای من و یه مدت بمونی... خسرو درباره قرارداد بهت گفته دیگه؟
خشکم زد. نه این ممکن نیست...
- تو قراره منو تربیت کنی؟
دستاشو تو سینه اش قفل کرد و با اخم جدی گفت:
- اول اینکه تو نه، شما. دوم اینکه اره قراره به دست من تربیت بشی و یه مادیان مودب و رام واقعی باشی.
با عصبانیت پامو به زمین کوبیدم و برگشتم به اتاق رییس رفتم. با شدت در زدم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، درو باز کردم و داخل رفتم.
با صدای جیغ دخترها سرمو برگردوندم. دوتا دختر لخت تو بغلش بودند و درحال لذت دادن به رییس...
- مادیان کی بهت اجازه دادم بیای داخل؟
- باید باهاتون حرف بزنم.
- گمشو بیرون تا تنبیهت نکردم. وقتی صدات کردم بیا.
با حرص بیرون رفتم و درو کوبیدم. به اتاق خودم رفتم و رو تخت نشستم. چرا هربار که یه دلخوشی پیدا میکنم دوباره حالم گرفته میشه؟
صدایی تو سرم گفت به هرحال که یه نفر باید تربیتت کنه برای مادیان شدن... چه طاها چه دیگری...
دوباره جواب دادم اما من از این یارو خوشم نمیاد خیلی مرموز و خودخواهه...
صدا با صبوری گفت به آزادیت فکر کن و یجوری رفتار کن که بهانه دستشون ندی. تو میتونی دختر قوی...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #64
دو روز عادی گذشت ولی رییس بجز رفت و آمدش با اون شرکت ها برای کار، برنامه دیگری نداشت. همه بچه ها حوصلشون سر رفته بود و منم دلم میخواست زودتر تکلیفمو بدونم‌‌‌...
شب سوم، سر شام دیگه طاقت نیاوردم و رو به رییس گفتم:
- رییس من واقعا خسته شدم از ویلا... شما هم که فقط میرید سرکار... چرا اجازه نمیدید ما بریم بگردیم و خوش باشیم؟
بچه ها هم با حرف من دل و جرات پیدا کردن و شروع به اعتراض کردن. رییس بعد از شنیدن همه اعتراض ها، پوزخندی زد و آخرین قاشق بشقابشو به دهن برد.
بعد از جویدن خونسردانه، با لبخند گفت:
- باشه از فردا برید گردش اما با پسرها. کسی تنها بره تنبیه سختی میشه. و ضمنا... حواستون باشه خطایی ازتون سر نزنه...
همه خوشحال شدن و کلی جیغ و داد کردیم... از روز بعد همراه با بچه ها هر روز جاهای مختلف رفتیم و از وقتمون نهایت لذت رو بردیم. البته بعضی وقتها شیطنت های بچه ها به ویلای بقیه مسافران شمال یا تختخواب و سکس ختم میشد اما خب... همه یواشکی بود که رییس نفهمه...
هوای شمال و بوی دریا باعث شده بچه ها واقعا داغ کنن... البته خودم هم دلم به شدت برای این شیطنت ها تنگ شده بود اما به هزاران دلیل کنترلش میکردم...
آخر هفته رییس مهمونی کوچیکی برای دوستای شمالی اش ترتیب داد و به دخترها دستور داده بود که پت خوبی باشن. مهناز با کلی التماس رییس رو راضی کرد که تو بار لخت نباشه.
من هم که دیگه عادت داشتم، پیراهن ساده بنفش رنگی پوشیدم و موهامو دورم ریختم. مهمونی کوچیک رییس شامل پنجاه نفر بود... با کسایی که آشنا بودم، احوالپرسی کردم که رییس صدام کرد:
- مادیان بیا اینجا...
به سمتش رفتم و او منو تو بغلش کشید:
- میخوام با یه نفر آشنا بشی که خیلی مهمه...
سرمو برگردوندم. مرد قدبلندی روبرومون بود. چهره اش چقدر آشناست... کجا دیدمش؟! مرد گوشه لبش کمی بالا رفت و گفت:
- دوباره دیدمت مادیان وحشی... هنوزم دیر جواب مخاطب رو میدی!
وای... خودشه... همون مرد غول تو تهران که گوشاش تیز بود... خودمو جمع و‌جور کردم و سعی کردم جلوی رییس بی ادبی نکنم:
- سلام. خوشبختم...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

Most Popular Instagram Hashtags