[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#بیدیاسام

4889 posts

TOP POSTS

#mask 73
بعد از اوکی کردن قرارداد گفت:
- روزهای دوشنبه و پنجشنبه آزادی تو هست. هر لباس و مدلی که بخوای. میتونی توی باغ و یا بیرون بگردی و این اجازه رو بهت میدم که تا حد لازم تفریح کنی. بقیه روزها تو فقط مادیان حیوون من هستی و باید از تمام دستورات اطاعت کنی. لحظاتی که توی خونه هستیم برده هستی و توی باغ و اصطبل پشت خونه، مادیان...
مکثی کرد و توی چشمام خیره شد و آروم ادامه داد:
- اسب ماده من!
وقتی این سه کلمه رو گفت، حس کردم دلم لرزید و یجوری شدم... سرمو پایین انداختم.
بلند شد و‌ به سمت یکی از کشوها رفت:
- توی خونه هیچ لباسی تنت نمیخوام ببینم. هوای داخل خونه مطبوع و مناسبه پس نگران سرما خوردن نباش. برای بیرون هم لباس مخصوص برات میزارم اما حواست باشه تنبیه درجه ۳ نشی... اون موقع وای به حالت...
- تنبیه درجه ۳ چیه؟!
خندید و داخل کشو دنبال چیزی میگشت، گفت:
- تنبیه های من درجه دارن. درجه یک، تنبیه های کوچیک و کمی دارن. قابل تحملن و گاهی هم ممکنه جذاب باشن.
جعبه سیاهی درآورد و ‌به سمت من برگشت. به طرفم اومد و ادامه داد:
- تنبیه های درجه دو، کمی سخت تر و طولانی تر هستند و ممکنه قبلش اشتباهت رو ببخشم اما تنبیه همچنان هست و با قاطعیت انجام میشه.
از داخل جعبه، قلاده فلزی بزرگی درآورد و به موهام اشاره کرد. سریع موهامو بالا بردم و با دست جمع کردم. قلاده رو دور گردنم انداخت و با قفل کوچکی قفلش کرد. انگشت زیر چانه ام گرفت و سرمو بالا آورد:
- تنبیه های درجه سه، ترسناک ترین و بدترین و بیرحمانه ترین تنبیه هاست و در حدی هستن که من به شدت عصبانی میشم. تنبیه ها طولانی و غیرقابل انتظارت هستن پس توی این درجه بهتره وارد نشی چون واقعا دلم نمیخواد بدن خوشگل اسبم سیاه سیاه بشه...
با گفتن این جمله پشت دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید... نرم و آروم... چشمامو بستم و بی اختیار لبخند زدم... همون لحظه گونه ام سوخت‌‌‌...
با سرعت نور از جام پریدم و شوکه نگاهش کردم. خونسرد نگاهم کرد و سر تا پامو برانداز کرد.
- از کی تا حالا برده ها لباس میپوشن و جلوی اربابشون با گستاخی می ایستند؟
هنوز تو شوک سیلی اش بودم. انگار متوجه شد. لبخند زد، به سمت درب رفت و گفت:
- ده دقیقه دیگه طبق دستورم تو اتاق اصلی باش.
رفت و من تنها موندم تا کمی به خودم بیام...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

زنگ زدم بهش:پرستو این چ کاری بود؟
-من کاری نکردم که دوس دارم امشب بهت خوش‌بگذره عزیزم -وااای نمیدونم چی بهت بگم خیلی خوشگلن اخه خودت احتیاج نداری؟
-مریم میدونی که لباس زیاد دارم نگران منم نباش الانم سریع آماده شو باید بری در ضمن امشب ندی بهشاااا بعدشم خندیدیم و گوشیو قطع کردیم
سریع لباسامو پوشیدم یه رژ قرمز زدم یکمی کرم مالیدم به صورتم جلو آینه خودمو دیدم خیلی خوشگل شده بودم رنگ پوستم سفید بود به چشم میومدم قشنگ دل تو دلم نبود دیگه باید میرفتم یه عطر ۱میلیون م زدم.
زنگ زدم آژانس بیاد دم در دوس نداشتم تو محل با این ریخت دیده شم
آژانس اومد آدرس و دادم و حرکت کرد
همش به این فکر میکردم چجوری باید رفتار کنم که رسیدیم
از ماشین پیاده شدم وارد کافه شدم جای دنجو خوبی بود صندلیای چوبی با ی میز گرد رنگ قهوه ای سوخته و تزئیناتش از دور دیدم سر یه میز نشسته رفتم جلو سلام کردم از جای خودش پاشد و به احترام دستشو دراز کرد:سلام‌خوبی؟ -مرسی ببخشید معطل شدین
-این چ حرفیه شما که اذیت نشدین تو راه میگفتین من میومدم دنبالتون -اینطوری راحت تر بودم
صندلیو واسم کشید عقب که بشینم تشکر کردم و نشستم -چی میخورین؟
منو رو داد دست من منم یه چی سفارش دادم نشستیم
-خب مریم خانم نمیدونم چجوری شروع کنم ...
وقتی حرف میزد محو صورتش شده بودم لبای گوشتی رنگ چشاش وااای آبی بود اصن روم‌نمیشد نگاش کنم -من صاحب شرکت ...هستم
باورم نمیشد صاحب شرکت... این آقا باشه یه لحظه تعجب کردم
-اونروزم کار پیش اومده بود جلسه داشتم که اونطوری شد بازم ازتون معذرت میخوام -خواهش میکنم
_توروخدا راحت باشید با من اینطوری معذبم -چشم آقا آرش -آفرین دختر خوب حالا شد -من تنها زندگی میکنم کلا آدمیم که تنهاییو بیشتر دوست دارم راستش چیزی‌که میخواستم امروز بهتون بگم این بود که من ازتون خوشم اومده راستش‌خواستم اگه بشه با هم باشیم -من اوم چی بگم نمیدونم ... سرخ شده بودم خیلی سریع پیشنهاد داد
-ببین مریم الان نمیخواد جواب بدی دوس دارم‌منو بشناسی بعدش جواب بدی
همین موقع دوستش زنگ زد : الان؟ اها باشه بذار بهت خبر‌میدم فقط کامران جمع و جور کن دیگه باشه باااشه خداحافظ
-دوستم بود تو باغ خانوادگیمونه خالیه اگه دوس دارین بریم اونجا بی ادبی نشه اگه دوستتونم میان باهم بریم یه دوره همی‌ ساده .
یه جذابیت یه ابهتی‌تو نگاهش بود نمیتونستم بگم‌نه ولی گفتم:بذارید زنگ بزنم من
زنگ زدم پرستو ماجرارو تعریف کردم -ااا مریمممم حللله پس‌من الان آماده میشم -اهان کار داری؟
#bdsm #littlgirl #kitten
#بیدیاسام #بی_دی_اس_ام

#memories
لحظه ای بود که از شدت درد شلاقش... فشار‌ دندونهام... و فرو خوردن بغضم... حس می کردم که الان خفه میشم...
همون لحظه بود... درست همون لحظه بود که چنان بغضم ترکید و گریستم که شلاق تو دستش شل شد و افتاد...
تنها آغوشش بود و صدای ظریف و آرومش که زیر گوشم زمزمه کرد:
- هیـــس... گریه کن عزیزکم...
.
ارسال از دخترک بانو...
#خاطرات #مادیان #بیدیاسام

Come on..let's go to my red room..
#بیدیاسام #بی_دی_اس_ام

#mask #124
تا خونه ارباب مهر سکوت به لباش زده بود و حتی نگاهم نکرد اما من مصرانه خیره اش بودم و سعی میکردم از هر راهی وارد بشم که توجهشو جلب کنم. جایی نگه داشت و گفت:
- همینجا میمونی تا من برم برای ویلا خرید کنم و بعدش میریم. جلب توجه نکنی حوصله دردسر ندارم.
- چشم ارباب.
او پیاده شد و من تا برگشتنش به این فکر کردم که چرا مثل همیشه خریدها رو مش حسین و خانومش انجام نمیدن؟! شاید رفتن سفر یا مریضن...
بعد از مدتی برگشت و چندین کیسه بزرگ خرید رو عقل گذاشت و حرکت کرد. زبونم داشت میترکید که بچرخه و سوال بپرسه اما نگران بودم عصبانی بشه اونهم با این اخم هایی که رو صورتشه...
مدام با خودم کلنجار رفتم تا سوال نپرسم که گفت رسیدیم و اشاره کرد پیاده بشم. خداروشکر رسیدیم که دیگه درگیر ذهنم نباشم.
درو باز کردم و بیرون اومدم اما... اینجا که ویلای خودمون نیست! با تعجب و حیرت به ویلای جدیدی که نزدیک دریا بود، نگاه کردم و سپس نگاهم به ارباب برگشت...
چندتا از کیسه های خرید رو از صندلی عقب برداشت و گفت:
- بدو کمک کن دختر...
- اینجا کجاست ارباب؟
مکثی کرد و به سمت ویلا رفت، در همان حال جواب داد:
- ویلای من.
دوتا کیسه برداشتم و دنبالش رفتم:
- میدونم ویلای شماست اما چرا همون ویلای بالای ارتفاعات نمیریم؟ من فکر کردم اونجاییم...
- به دلایل شخصی که صلاح دیدم اینجا باشیم.
از پشت سر ادایی براش درآوردم و زبونمو هم بیرون دادم. لوس مغرور سادیست... همش نسیه ای حرف میزنه!
وارد ویلا شدیم و او به آشپزخونه که سمت راست بود، رفت. کیسه ها رو روی میز آشپزخونه گذاشت و گفت:
- قلمروت رو پوشش بده خانوم خانوما!
عادت داشت وقتی میخواست دستور کار کردن تو خونه رو بده از این جملات استفاده کنه... و چه جذاب بود اگه هر مردی میدونست با کمی تغییر دادن جملات میتونن انقلابی تو وجود و احساس زن بوجود بیارن که هزار برابرش به شکل آرامش خودش برگشت داده میشه...
لبخندی زدم و او بیرون رفت تا بقیه چیزها رو بیاره. کیسه ها رو روی اپن گذاشتم و رفتم سراغ فضولی... کنار آشپزخونه راهرویی بود که انتهایش پله میخورد و به بالا میرفت. به سمت هال و پذیرایی بزرگ نگاه کردم که در سمت چپ ویلا قرار داشتند با دو مدل مبل و کاناپه و میز شطرنج و... همه چیز تکمیل و کمی حالت سنتی داشت.
بین فاصله ی هال و پذیرایی درب بزرگ شیشه ای بود که به بالکن بزرگ میرفت، همراه با چشم انداز دریای خروشان شمالی... با ذوق همه وسایل رو نگاه کردم. یک میز بزرگ چوبی هم توی بالکن بود.
- فضول خانوم بیا کاراتو بکن که من شام خوشمزه میخوام...
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام

#mask #98
ضربه ها از یه طرف، درد و ناله هام از طرف دیگر و تمرکز روی جمله جدید گفتن حواسمو از همه چیز پرت کرده بود. بعد از بیست و پنجمین ضربه دیگه تحملم تموم شده بود، با گریه به خودم پیچیدم و جیغ زدم:
- بیست و پنج ارباب... معذرت میخوام غلط کردم که حواس پرتی کردم و سراغ نقاشی رفتم...
لبخندی زد و ترکه رو کنارم انداخت. با این حرکتش تکونی خوردم که متوجه شد:
- نترس کوچولو تموم شد...
پاهای لرزونم رو باز کرد و کنارم اومد. بغلم کرد و گفت:
- بلند شو توله باید راه بریم...
با گریه نالیدم:
- نمیتونم ارباب نمیتونم...
اخم کرد و بلندم کرد. دست دورم انداخت و گفت:
- با کمک من راه برو...
میدونستم باید بعد از فلک راه برم وگرنه ورم و خطرات شدید حتی سکته ممکنه سراغم بیاد ولی واقعا توان نداشتم. اولین قدم رو که برداشتم جیغم به هوا رفت. ارباب صبورانه کنارم موند و با حرفاش کمکم میکرد تحمل کنم:
- آفرین توله آفرین داری خوب انجامش میدی... بیا... آها... یه قدم دیگه... چیز زیادی نمونده... تو میتونی توله قوی من...
انقدر تو گوشم حرف زد و منو دور اتاق چرخوند که کم کم حس کردم بهترم...
بعد از یک ربع، دست زیر زانوهام انداخت و بغلم کرد. چشمامو بستم و سرمو روی سینه اش گذاشتم...
منو روی تخت گذاشت و پتو روم انداخت. لبخندی زد:
- واقعا نازنازی ترین توله منی... نصف تنبیه هایی که رو بقیه انجام میدادم هم روت پیاده نکردم و اینجور میفتی...
با ناله ضعیف گفتم:
- به من چه خب من ضعیفم... توانم همینه ارباب...
خندید و موهامو نوازش کرد:
- حاضرجوابی هم که میکنی..‌. من میرم برات یه چیزی بیارم جون بگیری بعدش ادامه تنبیه... منو که از شام خوردن انداختی!
با ترس دستشو گرفتم:
- بازم تنبیه ارباب؟
پوزخندی زد:
- بخاطر ضعیف بودنت بهت آسون میگیرم اما هنوز تموم نشده.‌‌..
لبهام آویزون شد که خندید و بوسه ای به پیشونیم زد. بلند شد تا از اتاق بره و نگاهم دنبالش رفت....
#داستان #ماسک #مادیان #بیدیاسام
.
.
.
دوستان این آخرین پارت امشب بود.
پارت ها طبق برنامه نوشته میشن لطفا غیر از شبهای زوج نپرسید که ادامه چی شد و چرا پارت نوشته نمیشه و...
ممنونم از محبت و درکتون و همچنین وقت و انرژی که میزارید.
شب همگی بخیر❤🌹

MOST RECENT

#خرگوش #برده #بیدیاسام

بانی رابت(خرگوش دست آموز).. یکی از لایت ترین رول ها در اس امه بانی رابت برده ای با رول خرگوش دست آموزه که بیشتر برای سرگرمی ارباب نقش بازی میکنه و میشه گفت این شخصیت یکی از مطیع ترین برده ها در اس امه .رابت شخصیت لوس و فانتزی داره و در این رول احتیاجی به تنبیه فیزیکی و زبانی نیست رابت ها پر انرژی و بازیگوش هستند و میتونید باهاشون بازی کنید . گرفتن ژس خرگوش هنگام رابطه براشون لذت بخشه و به تل های خرگوشی و دم کوتاه گرد فتیش خاصی دارند

عکس سمت چپ چهره مارستون هیفنر سردبیر و موسس مجله پلی بوی رو نشون میده که کنار یکی از مدلهاش نشسته.از ارم مجله و طرز لباس پوشیدن مدلها (تل های خرگوشی همراه با دم)مشخصه که هیفنر به فانتزی بانی رابت علاقه خاصی داشته!!!

#پونی#پونیگرل #ponygirl #بیدیاسام #اسلیو
پونی گرل اسب نجیب و مغرور فرمانبر با حس بردگی وسلطه پذیری(در رول مربوط به خودش) و هرزگاهی چموش و سرکش.. پونی وارد قسمت هارد تر بی دی اس ام میشه چون سواری دادن به ارباب(سوارکار) استایل و اندام تنومندی میخاد در غیر این صورت برای هرگونه سرپیچی باید شلاقهای ارباب رو تحمل کنه!
شخصیت پونی بیشتر برای سواری و آموزش سلفژ نمایشی و تنبیه های سخت شکل گرفته اما تحقیرهای لفظی یا تحقیرهای خارج از رولش جزو فانتزیش نیست و بالاخره باید در رولی که هست وظیفشو انجام بده
پونی میتونه یه اسب نجیب و فرمانبر باشه و با سوارکارش رابطه عاطفی داشته باشه یا زمانی که نیازهای مازوخیسمیش تشدید میشه میتونه سرکش و حسابی چموش باشه و ارباب باید بدرستی این اسب چموش رو رام کنه
پونی ها گرایش زیادی به آموزش درطبیعت به خصوص استبلها وهمچنین گرایش به لوازم رول خودشونو دارند(لوازم سوارکاری) داشتن یه افسار و دم فانتزی براشون لذت بخشه و
پوشیدن بوت پاشنه دار هنگام رابطه میتونه توهم سم اسب رو براشون داشته باشه! پس با یه شلاق بلند چرمی حسابی سورپرایزشون کنید

slapping face !

#اسلپینگ #سیلی #بیدیاسام

سیلی زدن به برده یکی از فانتزیهای بی دی اس امه.که خیلی از برده ها گرایش زیادی به سیلی خوردن دارند.سوال سیلی زدن باید چطور باشه؟؟؟ در عکس بالا نواحی که در داخل دایره سبز مشخص شده بهترین نقطه برای سیلی زدنه(دقیقا نواحی مرکز لپ) این نقطه از صورت تحمل کافی برای سیلی خوردن رو داره.نکته!سیلی زدن به غیر از نواحی مشخص شده صورت فرد غلط و ناشیانه ست در هنگام سیلی زدن مراقب گوش و لب و دهان و بینی باشیم .بهترین حالت دست برای سیلی فانتزی اینه که انگشتها باز و چسبیده بهم باشه و با سر انگشتهای دست اقدام به سیلی زدن کنید( در ناحیه مشخص شده)شدت سیلی در این ناحیه از صورت آزاده

نظر بعضی از روانشناسان در مورد بی دی اس ام !

#روانشناسی #بیدیاسام

با سرچ زدن در مورد بی دی اس ام در سایتها متوجه جبهه بعضی از روانشناسان در مقابل بی دی اس ام و مطلق دانستن شخصیت سادیسمی و مازوخیسمی بی دی اس ام ها میشویم همچنین تبلیغات منفی علیه بی دی اس ام و بیمار گونه بودن آن.

فرض کنید تو خیابون پشت ترافیک سنگینی هستید و افرادی بیجهت با بوق زدن بیخود باعث تنش و آلودگی صوتی میشوند(مقیاس سادیسم این افراد در نظر گرفته شود) و در مثال دوم فرض کنید زوجی هنگام رابطه جنسی دوس دارند در یک بی دی اس ام لایت نقش معلم و دانش اموز خطا کار رو بازی کنن و با یه تنبیه خیلی ساده در حد اسپنک رابطه جنسی فانتزی داشته باشند (مقیاس سادیسمی این رابطه رو هم در نظر بگیرید) و مثال سوم فردی شرور در خیابان با فحاشی و سلاح سرد ایجاد رعب و وحشت عمومی میکنه(مقیاس سادیسمی این فرد رو در نظر بگیرید)
با مقایسه کردن این مقیاسها متوجه میشیم که مطلق دانسته بودن سادیسم به افراد بی دی اس ام نشانه از ...
1.عدم آگاهی روانشناس از بی اس ام و نداشتن منبع علمی درست در این زمینه که اکثراین افراد با سرچ در گوگل و ویکیپدیا! وکپی پیست کردن مطالب بی دی اس ام در وبلاگها و سایتهاشون و همچینین دیدن عکسهایی با ظاهر خشن بی دی اس ام آنها را دچار منفی گرایی مطلق در مورد بی دی اس ام کرده(البته بی دی اس ام میتونه هارد باشه اما خیلی از عکسها و کلیپها بیشتر ظاهر خشن دارند تا باطن خشن)

2بخاطرسیاستهای مالی یعنی با تلقین بیمار بودن به خیلی از افرادی که بصورت فانتزی و لایت با رضایت کامل بی دی اس ام رو انجام میدن هدف درامد زایی از این افراد را دارند

پس لازمه از نظرات مطلق منفی در مورد بی دی اس ام وتوهین شخصیتی به همه بی دی اس امی ها(بعنوان افراد سادیسم و بیمار) خودداری کنیم.چون اگر قرار باشه بی دی اس امی ها زیر ذره بین باشند شما باید در زندگی روز مرگیتون به ناهنجاریهای خیلی وخیم تر از بی دی اس ام در زندگی عمومی افراد بپردازید!

Most Popular Instagram Hashtags