#بداهه_نویسی

516 posts

TOP POSTS

نغمه:
اهنگ گذاشته بودم داشتم واسه خودم تو اتاقم کار میکردم،درواقع کار نمیکردم،کار میتراشیدم.
داشتم با روتختیم تانگو میرقصیدم و انقدر وسط اسمون و زمین میچرخوندمش که قشنگ مرتب بشه،ریتمو گرفته بودم و توی اوج خودم بودم...
داشتم با وسواسسسس،یعنی وسواسا،دقیقا با همون توصیف "الذی یوسوس فی صدور الناس"...لوازم ارایشی و قرتی بازیمو میچیندم.شاید دوساعت ،شاید سه ساعت،هی بچین هی بد بشه هی از دوباره...
داشتم تمام لباسامو تصفیه میکردم و هرچی حس کردم دیگه دوست ندارمو مینداختم یه گوشه که دیدم هیچی نموند
خیلیییی ریززز دوباره از همون گوشه برشون داشتم و خیلیییی ریزتر ،تا کردم که بذارم سرجاشون و به خودم تشر زدم:چییی موند؟همه رو که میخوای بدی بیرون!!اخییییی چقدرررر شما پولدارین...بذار سرجاش ببینم ...چشم سفید...قناعتم خوب چیزیه...دوتا،نهایتا سه تا...
داشتم همین شال و روسری های مذکورو میریختم تو ماشین ...
داشتم تابلوی تو اتاقمو با یه تابلوی جدید عوض میکردم...
داشتم اب حوضو عوض میکردم:)
داشتم واسه خودم اهنگ میخوندم،میپریدم،میجهیدم،تو اینه برای خودم سخنرانی میکردم،
کتابای قدیمی رو ورق میزدم،البومارو گردگیری میکردم،رژای مدادی رو میتراشیدم،ناخونامو هی لاک میزدم هی نظرم عوض میشد یکی دیگه...
خلاصه داشتم هی واسه خودم کار میتراشیدم...
بیکاری بعضی وقتا لازمه.از کارای بیخودی که ساعت ها برای خودم تراشیدم یه اتاق مرتب،چند تا کمد مرتب،چند سری لباس شسته شده،لوازم ارایش مرتب شده،حتی وسایل پیداشده دراومد.
خلاصه یهو باخودم فکر کردم کاش همیشه بیکاری هام انقدر مفید از اب در میومد...
خلاصه اتاقم ،ماه شده و دست و رو شسته،سلام میرسونه...
پی نوشت اولندش:حوضه ،حوضه،حوضه...هر کی بگه بهش کاسه...منم بهش میگم:"ه ،بای فور اور:)))."
پی نوشت دومندش:اون کشو رو که گند زده به منظره ی جذابم؛)،مبینید؟کسی راه حلی داره کشو ها خودشون یهو نیان بیرون؟هیچ کودک و بعضا بزرگسالی بعد از دیدن این صحنه ی خروج خودبه خود کشوهای من،بدون هیچچچ تماسی،دیگه تو اتاقم نمیاد.
ممکنه این به خاطر پنجره ای باشه که توی یکی از این کمداست؟منظورم اینه که ممکنه جن ها از راه اون پنجره بیان تو؟؟از کانال پشت پنجره؟؟؟:))))))
پی نوشت سومندش:من خیلی شاخ ادمی هستم که انقدر بیکاریام مفیده:)
...مثلاااا دیگه حالا
#بداهه_نویسی
سه روز مونده به ماه اوج گرمای سال هزار و سیصد ونود و شش خورشیدخانومی
امضاء:صدا

.
🌱🌸
میدانی!
گاهی دلتنگیم آنقدر زیاد میشود که نمیداند الان سر ظهر است،باید شب‌ها به سراغم بیاید.گاهی آنقدر فکر میکنم که حساب روزها از دستم در میرود حتی منتطرم امروز قبل از غروب بیایی و برایم مهم نیست که جمعه باشد یا نه،بقول بعضی‌ها آدم بشوم سه‌شنبه هم می‌آیی #آقا ...
أَيْنَ بابُ اللَّهِ الَّذى مِنْهُ يُؤْتى؟
___________________________
#بداهه_نویسی #ندبه_خوانی
#ظهور #غروب #مولا #بیا #نبودنت #امان #بریده
96/4/31

.
بداهه ۲:
.
ادد: آره! تو می ری هلن ، تو می ری چون مجبوری که بری
هلن: می دونی چیه ادد؟ آدمها تغییر می کنند ‌... وقتی که تغییر می کنند یه چیزایی درونشون میمیره ... اینه که ... ترک می کنند!
ادد: اما تو انگار داری خودت رو ترک می کنی! اون هلن، دختر خوب و دوست داشتنی ... که برای همه مهربون بود ... مهربونی می کرد، تو داری اونو ترک می کنی
هلن : آره ادد، آره ، من آدم یک ماه پیش نیستم .... حتی آدم یک روز پیش نیستم ... یه چیزایی ... یه چیزایی درون من بودن که دیگه نیستن ... مجبورم برم ادد ... مجبورم
ادد: برو هلن، اما بدون که اگه پاتو از این در بیرون بزاری دیگه راه برگشت نداری...
.
هلن: می‌فهمم ادد، اما ... اون چیزای تازه ... اون چیزای تازه مجبورم می کنند ... (مکث) که برم
ادد: کاش اون چیزای تازه تو یه نفرت بزرگ خلاصه نشده باشن هلن؟
هلن: خیلی بدتر از اونه ادد ... یأس .
#سارا_اسماعیلی
#دیالوگ
#بداهه_نویسی

🌷
ایام شهادت #امام_صادق #(ع) تسلیت باد
#بداهه_نویسی

بوی اردیبهشت می آید در این حوالی... بوی بهاری ترین شیروانی های نم خورده این شهر... بوی خاک و دلبریها... سنگ تمام بگذارید ها... نبینم یک وقت برای اردیبهشت از جان مایه نمیگذارید... اردیهشت را باید نفس کشید •
زندگی کرد•
دلبری کرد•
دلبری ؟ ...
شاید ...شاید تعملٌی ...
شاید ... با اردیبهشت جانِ جان لطفا کمی مهربان تر تر باشید... #حنائیسم
#بداهه_نویسی

.
کاش می شد بعضی وقت ها قفلی به در قلبمان بزنیم که با هر نگاهی ، هر صدایی ، هر دوستت دارمی ، هر قول و قراری ... باز نشود .
#عکس و #متن :
#سمیرا_زارعی
.
. ‌ #بداهه_نویسی های من

.
من و اوریانا فالاچی توی میدان مین دراز کشیده بودیم. گفتم:«چه گردن قشنگی داری.»
سرش را چرخاند و به چشم‌هایم نگاه کرد. گفتم:«منظور بدی نداشتم.» خندید. بعد شروع کرد به باز کردن دکمه‌های لباس‌ام که از جنس روزنامه بود. با دست‌اش گلویم را فشار داد و گفت:«تو هم گردن قشنگی داری.» چشم‌هایش را بست. لب‌هایم را بوسید. گردن‌ام را بوسید. وسط کار چشم‌هایش را باز کرد و لباس مچاله شده‌ام را برداشت. گفت:«این مصاحبه رو من انجام دادم.» گفت:«خیلی جوون بودم.» گفت:«هنوز کسی ازم نمی‌ترسید.»
بلند شد. سیگاری روشن کرد. گفتم:«ادامه بده.»
گفت:«گمنام بودم هنوز‌.»
گفتم:«نه، عشق‌بازی‌مون...»
گفت:«لباس‌هات رو بپوش و برو‌.»
گفتم:«همیشه مسائل کاری‌ت رو با مسائل عاطفی قاطی می‌کنی‌.»
گفت:«می‌دونم. برو.»
گفتم:«فقط بگو هنوز هم...»
گفت:«نه، از حالا ما فقط دوتا روزنامه‌نگار هستیم.»
لباس‌هایم را پوشیدم. پر از خبرهایی درباره جنگ بود‌. پر از وعده‌های صلح بود با تیترهایی فریبنده.
.
#مرتضی_ملک_محمدی
#بداهه_نویسی
#اوریانا_فالاچی

.
هی پیله بستم دور تو
تا قد آغوشم بشی
پروازو از یادت ببر
سخته فراموشم بشی

#بداهه_نویسی
#مجید_نجفی
#پروانگی
#پروانه
#خواب_ناز

پ.ن: یواشی بیاین پیج پروانه کوچولوم خوابه😊😉

MOST RECENT

.
🌱🌸
میدانی!
گاهی دلتنگیم آنقدر زیاد میشود که نمیداند الان سر ظهر است،باید شب‌ها به سراغم بیاید.گاهی آنقدر فکر میکنم که حساب روزها از دستم در میرود حتی منتطرم امروز قبل از غروب بیایی و برایم مهم نیست که جمعه باشد یا نه،بقول بعضی‌ها آدم بشوم سه‌شنبه هم می‌آیی #آقا ...
أَيْنَ بابُ اللَّهِ الَّذى مِنْهُ يُؤْتى؟
___________________________
#بداهه_نویسی #ندبه_خوانی
#ظهور #غروب #مولا #بیا #نبودنت #امان #بریده
96/4/31

...
حرف های دل من خط خطی ذهن ماهی هاییست
که شیطنت های خیسشان رویایی خشک مرا نمناک می کند
برای آنان نمی نویسم .

نوشتنم سفارش حیاطیست ، که هرگز کسی به او یک حوض کاشی هدیه نداد . .
.
.
.
.
.
سمیرا قطمیری .
پ.ن1: دیروز کویر را کنار رودخانه دیدم .....نمی دانم آب می خواند یا شعر .....مرا که دید ، احوال حوض را پرسید .....
..
.
چه دروغ ترک خورده ای ، .......گفتم، پر آب است و کاشی اش ماهی دارد . .
.
.
. .پ.ن2:راستی ...چه بلایی سر حوض فیروزه ای خانه هامان آمد ؟....چه چیزی دلمان را زد ؟......روشنی آب ؟....کاشی ها ؟.....یا ماهی ها؟.....
.
.
.
#آب#آرامگاه_سعدی#حوض_کاشی#سمیرا_قطمیری#بداهه_نویسی#حوض_فیروزه

نغمه:
اهنگ گذاشته بودم داشتم واسه خودم تو اتاقم کار میکردم،درواقع کار نمیکردم،کار میتراشیدم.
داشتم با روتختیم تانگو میرقصیدم و انقدر وسط اسمون و زمین میچرخوندمش که قشنگ مرتب بشه،ریتمو گرفته بودم و توی اوج خودم بودم...
داشتم با وسواسسسس،یعنی وسواسا،دقیقا با همون توصیف "الذی یوسوس فی صدور الناس"...لوازم ارایشی و قرتی بازیمو میچیندم.شاید دوساعت ،شاید سه ساعت،هی بچین هی بد بشه هی از دوباره...
داشتم تمام لباسامو تصفیه میکردم و هرچی حس کردم دیگه دوست ندارمو مینداختم یه گوشه که دیدم هیچی نموند
خیلیییی ریززز دوباره از همون گوشه برشون داشتم و خیلیییی ریزتر ،تا کردم که بذارم سرجاشون و به خودم تشر زدم:چییی موند؟همه رو که میخوای بدی بیرون!!اخییییی چقدرررر شما پولدارین...بذار سرجاش ببینم ...چشم سفید...قناعتم خوب چیزیه...دوتا،نهایتا سه تا...
داشتم همین شال و روسری های مذکورو میریختم تو ماشین ...
داشتم تابلوی تو اتاقمو با یه تابلوی جدید عوض میکردم...
داشتم اب حوضو عوض میکردم:)
داشتم واسه خودم اهنگ میخوندم،میپریدم،میجهیدم،تو اینه برای خودم سخنرانی میکردم،
کتابای قدیمی رو ورق میزدم،البومارو گردگیری میکردم،رژای مدادی رو میتراشیدم،ناخونامو هی لاک میزدم هی نظرم عوض میشد یکی دیگه...
خلاصه داشتم هی واسه خودم کار میتراشیدم...
بیکاری بعضی وقتا لازمه.از کارای بیخودی که ساعت ها برای خودم تراشیدم یه اتاق مرتب،چند تا کمد مرتب،چند سری لباس شسته شده،لوازم ارایش مرتب شده،حتی وسایل پیداشده دراومد.
خلاصه یهو باخودم فکر کردم کاش همیشه بیکاری هام انقدر مفید از اب در میومد...
خلاصه اتاقم ،ماه شده و دست و رو شسته،سلام میرسونه...
پی نوشت اولندش:حوضه ،حوضه،حوضه...هر کی بگه بهش کاسه...منم بهش میگم:"ه ،بای فور اور:)))."
پی نوشت دومندش:اون کشو رو که گند زده به منظره ی جذابم؛)،مبینید؟کسی راه حلی داره کشو ها خودشون یهو نیان بیرون؟هیچ کودک و بعضا بزرگسالی بعد از دیدن این صحنه ی خروج خودبه خود کشوهای من،بدون هیچچچ تماسی،دیگه تو اتاقم نمیاد.
ممکنه این به خاطر پنجره ای باشه که توی یکی از این کمداست؟منظورم اینه که ممکنه جن ها از راه اون پنجره بیان تو؟؟از کانال پشت پنجره؟؟؟:))))))
پی نوشت سومندش:من خیلی شاخ ادمی هستم که انقدر بیکاریام مفیده:)
...مثلاااا دیگه حالا
#بداهه_نویسی
سه روز مونده به ماه اوج گرمای سال هزار و سیصد ونود و شش خورشیدخانومی
امضاء:صدا

🌷
ایام شهادت #امام_صادق #(ع) تسلیت باد
#بداهه_نویسی

❤❤❤
اپراتوری که من از آن استفاده می کنم، یک عادت بد پیدا کرده!
نمی دانم اپراتور های دیگر هم رسم نامردی پیش گرفته اند یا نه اما "ایرانسل" برای من شده یکی از همان هایی که هیچ وقت نتوانستم ببخشمشان!
راستش چند وقتی بود که پیام دریافت می کردم که آهای فلانی، صاحب فلان شماره، اگر تا فلان تاریخ از سیم کارت قدیمی خود استفاده ی فعال نکنید، خط شما واگذار می شود!
اما حتی یک بار فکرش را هم نکرده بودم که این پیام می تواند بلای جان باشد...
می تواند یکی از همین روز های آینده که تمام مدت برایشان برنامه ریزی می کردم، تمام رویا های خود ساخته ام را نقش بر آب کند.
امروز دوباره از شبکه ی تلگرام پیام دریافت کردم که فلانی عضو تلگرام شد!
و باز درگیر شدم با این فکر که تلگرام چقدر در این نقشه بر آب شدن ها نقش داشته!
اصلا چه لزومی دارد جار بزند و همه چیز را گزارش دهد؟
انگار نمی فهمد حال دل بعضی ها خوب نیست.
نمی فهمد دل ترک برداشته ی بعضی ها، لنگ یک صدای هشدار ساده است که طراح تلگرام روز ها و شاید ماه ها برای طراحی اش وقت گذاشته، بی خبر از این که این صدا می تواند بلای دل باشد.
نمی دانم...
یعنی نمی دانستم!
نمی دانستم تا روزی که همین صدای هشدار بلند شد که بیا فلانی عضو تلگرام شده!
باورش سخت بود!
نمی دانم آخرین باری که تماس گرفتم و صدای خانم مخابراتچی که می گفت "دستگاه مشترک بی وفا خاموش می باشد" را شنیدم، کی بود اما.........
چشم های تار از اشکم که باز شدند، دست های لرزانم کار خود را کرده بودند...
-وقتی می رفتی، تلگرام مد نبود! شاید که رفتنت را هشدار می داد!
و در جواب دل بی تابم دوباره همان صدا بلند شد.
-شما؟!
بگذریم از این که چقدر از فراموش شدن دلگیر بودم اما.........
-این خط واگذار شده!
فراموش شدنم شد آرزو.
با تو ام ایرانسل عزیز...
اگر شبی، نیم روزی، وقتی، گوشه ای، دلتنگی ام امان برید...
کدام شماره را بگیرم، تا بدانم، پشت این همه خاموشی، هنوز هم همان کسی نفس می کشد، که نفس من،
به او وصل است...؟!
❤❤❤
#پگاه_رستمی_فرد
#بداهه_نویسی
#اپراتور
#ایرانسل
#تلگرام
❤❤❤

.
منو!
شال سفید تابستونی ... .
گرمه!
طوریکه انگار دلشوره افتاده باشه به دل زمین! که نکنه آسمون ازش دلسرد بشه و دیگه گرمش نکنه
اینه که آفتابو می‌کشه به خودش و هرم گرما رو میده بیرون!
اما زمین خبر نداره
آسمون اگه آسمون باشه، هیچوقت آفتابش رو از دل زمین دریغ نمی کنه ...! .
سارا اسماعیلی (#یهویی_نویسی)
.
پ ن: انجمن شعر پایتخت و جلسه محسن محمدی عزیز که همیشه گرم و پر باره .

#سارا_اسماعیلی
#بداهه_نویسی
#منو_شال_سفید_تابستونی
#

#بداهه_نویسی
#مدرس_استاد_مرتضی_جمالی
چکیده جلسات اخیر 👇👇👇 بداهه پردازی، بداهه نویسی، بداهه نوازی و و آیا تفاوتی دارند؟ یا نقطه مشترک دارند؟ آنها کدام؟

امشب به این سؤالات جواب خواهیم داد، و یکی از مشترکات آنها را تعریف و پردازش خواهیم کرد

بداهه‌پردازی :
بداهه پردازی در بازیگری نمایشنامه نویسی، تآتر، نقاشی، مجسمه سازی بکار میرود

بداهه نوازی:
بداهه‌نوازی در موسیقی و هنر هایی که با آوا پردازش میشوند کاربرد دارد

بداهه نویسی:
بداهه نویسی در نویسندگی، نمایشنامه، سناریو، داستان و و کاربرد دارد،
و در تمام اینها یک نقطه مشترک وجود دارد و آن!

بداهه و آنی از کجا می آید؟
طبق تعریفی که بنده در جلسات گذشته عرض کردم، بداهه خیال پردازیی و نتیجه گیریی توسط هنرمند است

پس با این تعریف خیال پردازیی نقطه اصلی و آنی بداهه است

و یک بداهه خوب خیال خوب هنرمند است، تجسم زندگی و قاره پنهان و کشف آن در خود؛ این تعریف زیبا هنرمند را وادار میکند تا کاری هنری و آنی کند

همه ما میدانیم خیال چیست!
همه ما خیال کرده ایم، همه ما از خیالتان نتیجه گیریی کرده ایم و حتی آن را با تفکر و تعقل در موضوعات اشتباه گرفته ایم، و خیالی را واقعی کرده ایم! و این اشتباه آغاز گر داستانی در زندگی خودمان و دیگران شده است، همین خیال است که به خواسته ما آفریده میشود و در قلم، آلات موسیقی، بوم نقاشی، مجسمه ی برنزی حقیقت یافته است و دست یافتنی، همین است که باید بدانیم هنر خیال است خیالی خوب که ما به تنهایی به عنوان هنرمند آن را کشف و ساخته ایم، و بدنیا و مخاطبمان عرضه کردایم

و تمام این تعاریف در آغازی آنی و نگاهی یکباره به اطراف و خودمان ساخته میشود. فکر میکنم این تعریف برای بداهه کافی باشد، و ارزش آن را در کارمان و هنرمان نمایان میکند

بداهه نویسی پردازش خیال است، و تعریف و نتیجه گیریی، یعنی آغاز، میانه، و انتها. اینها عناصر یک داستان نیز هستند، پس بداهه تنها اصل نویسندگی میتواند باشد.

چیزیی که در تمرین های دوستان وجود دارد تشبیه کردن قاشق است، و استفاده بردند از واژه قاشق در متن شان،

درخواست بنده تفسیر و نگاه متفاوت بود، تشبیه و استفاده از واژه خوب است، ولی نگاه جدید و متفاوت است که مخاطب را جذب نوشته تان میکند

برای نگاه جدید باید واژه را درخودتان غرق کنید، یا خودتان را در واژه،
یعنی:

یعنی خود را در واژه ببنيد و واژه را خودتان.
ولی تفسیر یک واژه یا یک شی :
تفسیر باید اصول اصلی تفسیر یعنی، نگاه، همراه با سخنوری در مورد وژه پرداخته شود
بقیه مطالب آموزشی از کانال انجمن میتوانید دریافت کنید
@radepk

.
#خداوندا
یک #دل پر #درد دارم و یک #جان پرزجر،
عزیز دوگیتی!این بیچاره را چه #تدبیر!
.
#الهی
#زندگانی همه بایاد تو،
و#شادی همه با یاقت تو،
و جان آن است که در او #شناخت تو.
.
الهی
#گناه در جنب کرم تو زبون است،
زیرا که کرم قدیم و گناه اکنون است.
#عاشق را یک #بلا در روی و دیگری در کمین است.
#مناجات_نامه
#خواجه_عبدالله_انصاری
.
.
#گناه_را_کوچک_نشمریم_حتی_اگر_قد_ارزن_باشد
.
.
#کتابت_نستعلیق (قلم یک میل)
#بداهه_نویسی
#قلم_در_دست_مجنون_گر_بیفتد
21
4
96

نفر اولي كه وارد شد يه مرد بود.
سياه پوشيده بود، من سياهپوشارو خيلي نگاه ميكنم. خودمم يكيشونم، اگر كسي بي سبب سياه پوشيده باشه انگار كه نصف راه معاشرت رو رفته باشم باهاش، مثل اين كه هر دومون طرفدار ليورپول باشيم، يا مثلا هردومون فلان كارگردانو كه خيليا خوششون نمياد بپسنديم. داشت اطرافو نگاه ميكرد. اتفاقات اين جا در جريانن ولي نسبت به هيچكدوم واكنشي نداشت. انگار كه براي اين غلغله اينجا نيست، دلم خواست فكر كنم اين مرد از جنگ اومده، شايد از آخرين نبردِ جنگ جهاني دوم، همه ي زندگيش از وقتي جوونيشو شروع كرده تو جنگ بوده، حالا برگشته و انگار كه نميفهمه چي بوده تو اين صلحي كه براش اينهمه سال جنگيده. از اين بيگانگي ميون آدمايي كه يه روز حاضر بود جونشو براشون بده راضي نيست ولي گله اي هم نداره. دنبال چيزي ميگرده كه بازم براش بجنگه، ولي هيچ چيزي از جنگجويي تو اين آدما نميبينه، فك ميكنم يه مدت ميون ادما بگرده و بفهمه وسطِ خط مقدمِ "شهر" گير كرده و قاعده ي اين جنگو بلد نيست
#بداهه_نویسی

Most Popular Instagram Hashtags