[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#بخشی_ازکتاب

4 posts

TOP POSTS

#بخشی_ازکتاب
از زبان یک #سکس وورکر((فاحشه )):
برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می‌گیرم.
یک ساعت در واقع اغراق است.
اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را كنار بگذاریم، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی #جنسی.
یازده دقیقه ... !!!
دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد!!
به خاطر این یازده دقیقه در یک روز 24 ساعته!!
(با این فرض که همه‌ی زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند،‌خانواده تشکيل مي‌دهند، گريه‌ي بچه‌ها را تحمل مي‌کنند،مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه،به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه‌ی ژنو بزنند،برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر،
به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند در حالی که اصلا نمی‌دانند این کمبود چیست؟!!
برای همین یازده دقیقه است که:
صنعت عظیم لوازم ‌آرایش،
رژیم‌های غذایی،
باشگاه‌های ورزشی،
پورنوگرافی،
صنعت عطر و ادکلن،
بارها و کاباره ها،
فاحشه خانه ها،
صنایع مشروبات الکلی
و... قدرت می گیرند!!
و تازه وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، ‌
برخلاف تصور زن‌ها،
اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند.
از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند ... !!!
یک جای تمدن بشری ما ایراد اساسی دارد!!!
یک جای این "آدمیت" می لنگد!!
واقعا می لنگد و نه تو می دانی و نه من
تمدن بشری خدا را فراموش کرده است.
یادش رفته خدا حاضر است و ناظر
یادش رفته هدف معنویست نه مادی.
تمدن بشری اومانیست شده نه آسمانیست...
خدایا گم شدی
یعنی گمت کردم،گم ...
خدایا تو رو خدا پیدا شو
خدایا کجایی؟
یازده دقیقه
#پائولوکوئیلو

#بخشی_ازکتاب
از زبان یک #سکس ووکر ((فاحشه))
برای این که ی ساعت را با مردی بگذرانم .350فرانک میگیرم .یک ساعت که در واقع اغراق است .
اگر دراوردن لباس هارا حساب نکنیم و تظاهر ب محبت و لباس پوشیدن را کنار بگذاریم ،کل این مدت میشود یازده دقیقه رابطه #جنسی .
یازده دقیقه...!
دنیا دور چیزی میگردد که فقط یازده دقیقه طول میکشد!! بخاطر این یازده دقیقه در روز 24 ساعته ((با فرض این که همه زن و مرد ها هر روز #عشق بازی میکنن که مزخرف است و دروغ)) مردم ازدواج میکنند ،خانواده تشکیل میدهند، گریه بچه را تحمل میکنند ، مدام توضیح می هند که چرا دیر امده اند ب خانه ،به صد زن دیگر نگاه میکنند با این ارزو که با انها یک چرخی دور دریاچه ژنو بزنند .برای خودشان لباس های گران میخرند برای زنهایشان لباسهای گران قیمت تر ، ب فاحشه ها پول میدهند تا جبران کمبودهایشان را در زندگی زناشویی شان بکنند در حالی که اصلا نمیدانند این کمبودها چیست ؟؟
برای همین یازده دقیقه است که :
صنعت لوازم #آرایشی
#رژیم های غذایی
#پورنو گرافی
صنعت #عطر و #ادکلن
بارها و کاباره ها
و...قدرت میگیرند! !!
و تازه وقتی #مردها دور هم جمع میشوند ،بر خلاف تصور #زن ها اصلا راجب زنها حرف نمیزنند، از کار و پول و ورزش حرف میزنند !!!!
یک جای تمدن بشری ما ایراد اساسی دارد! !
یک جای این #ادمیت میلنگد!!!
واقعا میلنگد و نه تو میدانی و نه من
تمدن بشری خدا را فراموش کرده است ....فراموش کرد خدا حاضر است و ناظر ...فراموش کرده هدف معنویت است نه مادی ... تمدن بشری اومانیست شده نه اسمانیست... خدایا گم شدی
یعنی گمت کردم،گم...
خدایا تورو به خدا پیدا شو
خدایا کجایی؟؟
# یازده_دقیقه
# پائولوکوئیلو

.
در لحظه ی آخر پشیمان شدم و جلد دوم کتاب را سرجایش گذاشتم و فقط جلد اول را برداشتم. پیش احساسی می گفت تا فردا اتفاقی می افتد که دیگر برای تهیه ی خوراک خود نیازی به فروختن جلد دوم کتاب نخواهم داشت.
پشت شیشه ی تمام دکان ها کاغذی چسبانده شده بود« کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم» موج فروش کتاب در جزیره به راه افتاده بود. می گفتند کتابها را به جزیره ی همسایه می برند و با قیمت خوبی می فروشند. اما پچ پچه هایی هم بود که حاکم جزیره کتاب ها را می خرد و خمیر می کند. مدتی بود که هیچ کتابی چاپ نمی شد.
جلد اول کتاب «افسانه های جزیره ی ما » را به نشانه ی وداع بوسیدم. وقتی داشتم از اتاق بیرون میر فتم، برگشتم و نگاهی به کتاب هایم انداختم. کتاب «وداع با روشنی » را هم برداشتم.
پشت چند دکان تأمل کردم و بالاخره وارد دکان کلوچه پزی شدم. فروشنده از پشت پیشخوان به سوی من آمد و دستش را برای گرفتن کتاب ها دراز کرد. در لحظه ی آخر دلم نیامد هر دو کتاب را بدهم. کتاب «وداع با روشنی » را به فروشنده دادم و گفتم : «این باشه برای فردا »
کلوچه ی ریزی گرفتم و به سوی ساحل رفتم. یک لقمه بیشتر نبود و طعم کتاب می داد. انگار کاغذی جویده بودم.
دریا بازهم جلوتر آمده بود و دامنه ی تپه را شسته بود . از تپه بالا رفتم و در شیب آن نشستم، کتاب «افسانه های جزیره ی ما» را روی دامنم گذاشتم و زبانم را با لذت روی لبانم کشیدم. کتاب کلفت تر بود و فردا کلوچه ی بزرگتری نصیبم می شد.

#فرشته_ساری
#جزیره_نیلی
#نشرگردون
سال انتشار #71
#رمان #بخشی_ازکتاب

MOST RECENT

#بخشی_ازکتاب
از زبان یک #سکس ووکر ((فاحشه))
برای این که ی ساعت را با مردی بگذرانم .350فرانک میگیرم .یک ساعت که در واقع اغراق است .
اگر دراوردن لباس هارا حساب نکنیم و تظاهر ب محبت و لباس پوشیدن را کنار بگذاریم ،کل این مدت میشود یازده دقیقه رابطه #جنسی .
یازده دقیقه...!
دنیا دور چیزی میگردد که فقط یازده دقیقه طول میکشد!! بخاطر این یازده دقیقه در روز 24 ساعته ((با فرض این که همه زن و مرد ها هر روز #عشق بازی میکنن که مزخرف است و دروغ)) مردم ازدواج میکنند ،خانواده تشکیل میدهند، گریه بچه را تحمل میکنند ، مدام توضیح می هند که چرا دیر امده اند ب خانه ،به صد زن دیگر نگاه میکنند با این ارزو که با انها یک چرخی دور دریاچه ژنو بزنند .برای خودشان لباس های گران میخرند برای زنهایشان لباسهای گران قیمت تر ، ب فاحشه ها پول میدهند تا جبران کمبودهایشان را در زندگی زناشویی شان بکنند در حالی که اصلا نمیدانند این کمبودها چیست ؟؟
برای همین یازده دقیقه است که :
صنعت لوازم #آرایشی
#رژیم های غذایی
#پورنو گرافی
صنعت #عطر و #ادکلن
بارها و کاباره ها
و...قدرت میگیرند! !!
و تازه وقتی #مردها دور هم جمع میشوند ،بر خلاف تصور #زن ها اصلا راجب زنها حرف نمیزنند، از کار و پول و ورزش حرف میزنند !!!!
یک جای تمدن بشری ما ایراد اساسی دارد! !
یک جای این #ادمیت میلنگد!!!
واقعا میلنگد و نه تو میدانی و نه من
تمدن بشری خدا را فراموش کرده است ....فراموش کرد خدا حاضر است و ناظر ...فراموش کرده هدف معنویت است نه مادی ... تمدن بشری اومانیست شده نه اسمانیست... خدایا گم شدی
یعنی گمت کردم،گم...
خدایا تورو به خدا پیدا شو
خدایا کجایی؟؟
# یازده_دقیقه
# پائولوکوئیلو

اصن خود عشق در نگاه اول با مقوله هیز بازی دچار تفاوت نظر هستن باز نظر شما متین دوست عزیز...🙃

#بخشی_ازکتاب
از زبان یک #سکس وورکر((فاحشه )):
برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می‌گیرم.
یک ساعت در واقع اغراق است.
اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را كنار بگذاریم، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی #جنسی.
یازده دقیقه ... !!!
دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد!!
به خاطر این یازده دقیقه در یک روز 24 ساعته!!
(با این فرض که همه‌ی زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند،‌خانواده تشکيل مي‌دهند، گريه‌ي بچه‌ها را تحمل مي‌کنند،مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه،به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه‌ی ژنو بزنند،برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر،
به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند در حالی که اصلا نمی‌دانند این کمبود چیست؟!!
برای همین یازده دقیقه است که:
صنعت عظیم لوازم ‌آرایش،
رژیم‌های غذایی،
باشگاه‌های ورزشی،
پورنوگرافی،
صنعت عطر و ادکلن،
بارها و کاباره ها،
فاحشه خانه ها،
صنایع مشروبات الکلی
و... قدرت می گیرند!!
و تازه وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، ‌
برخلاف تصور زن‌ها،
اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند.
از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند ... !!!
یک جای تمدن بشری ما ایراد اساسی دارد!!!
یک جای این "آدمیت" می لنگد!!
واقعا می لنگد و نه تو می دانی و نه من
تمدن بشری خدا را فراموش کرده است.
یادش رفته خدا حاضر است و ناظر
یادش رفته هدف معنویست نه مادی.
تمدن بشری اومانیست شده نه آسمانیست...
خدایا گم شدی
یعنی گمت کردم،گم ...
خدایا تو رو خدا پیدا شو
خدایا کجایی؟
یازده دقیقه
#پائولوکوئیلو

.
در لحظه ی آخر پشیمان شدم و جلد دوم کتاب را سرجایش گذاشتم و فقط جلد اول را برداشتم. پیش احساسی می گفت تا فردا اتفاقی می افتد که دیگر برای تهیه ی خوراک خود نیازی به فروختن جلد دوم کتاب نخواهم داشت.
پشت شیشه ی تمام دکان ها کاغذی چسبانده شده بود« کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم» موج فروش کتاب در جزیره به راه افتاده بود. می گفتند کتابها را به جزیره ی همسایه می برند و با قیمت خوبی می فروشند. اما پچ پچه هایی هم بود که حاکم جزیره کتاب ها را می خرد و خمیر می کند. مدتی بود که هیچ کتابی چاپ نمی شد.
جلد اول کتاب «افسانه های جزیره ی ما » را به نشانه ی وداع بوسیدم. وقتی داشتم از اتاق بیرون میر فتم، برگشتم و نگاهی به کتاب هایم انداختم. کتاب «وداع با روشنی » را هم برداشتم.
پشت چند دکان تأمل کردم و بالاخره وارد دکان کلوچه پزی شدم. فروشنده از پشت پیشخوان به سوی من آمد و دستش را برای گرفتن کتاب ها دراز کرد. در لحظه ی آخر دلم نیامد هر دو کتاب را بدهم. کتاب «وداع با روشنی » را به فروشنده دادم و گفتم : «این باشه برای فردا »
کلوچه ی ریزی گرفتم و به سوی ساحل رفتم. یک لقمه بیشتر نبود و طعم کتاب می داد. انگار کاغذی جویده بودم.
دریا بازهم جلوتر آمده بود و دامنه ی تپه را شسته بود . از تپه بالا رفتم و در شیب آن نشستم، کتاب «افسانه های جزیره ی ما» را روی دامنم گذاشتم و زبانم را با لذت روی لبانم کشیدم. کتاب کلفت تر بود و فردا کلوچه ی بزرگتری نصیبم می شد.

#فرشته_ساری
#جزیره_نیلی
#نشرگردون
سال انتشار #71
#رمان #بخشی_ازکتاب

Most Popular Instagram Hashtags