[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#او

82282 posts

TOP POSTS

🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹
#آیه_های_جنون
#قسمت_چهل_و_هشتم‌
#سوره_ی_دوم
نورا شیرینے اے داخل دهانش میگذارد و میگوید:ڪہ اینطور!
سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم،همانطور ڪہ شیرینے را میجود بہ چشمانم زل میزند.
با مطهرہ ڪہ بہ خانہ برگشتیم،بہ بهانہ ے درس بہ اتاق نورا آمدم و همہ چیز را برایش تعریف ڪردم.
نگاهم را از چشمانش میگیرم و لیوان چایم را در دست.
آرام میگوید:چشمات دارن میخندن!
متعجب نگاهش میڪنم:چے میگے؟!
جرعہ اے از چایش را مینوشد و لبخند میزند:از وقتے همہ چیو راجع بہ رابطہ ے هادے و نازنین فهمیدے چشمات دارن میخندن!
پفے میڪنم و میگویم:همہ چیو برات تعریف نڪردم ڪہ سر بہ سرم بذارے.
اخم میڪند:خب حالا! پس ڪہ دامادمون معشوق ندارہ!
لیوان چاے را نزدیڪ دهانم میبرم و میگویم:نچ!
سپس جرعہ اے چاے مے نوشم،ڪمے فڪر میڪند و میگوید:پس اون یڪے چے؟!
_ڪدوم یڪے؟!
_همون پسرہ ڪہ جلوے ڪافے شاپ باهاش لم دادہ بود بہ ماشینو بستنے میخورد! اونو چطور میخواد توجیہ ڪنہ؟!
میخندم:درد نگیرے الهے.
لیوانش را روے زمین میگذارد و میگوید:یہ حلالیت بهش بدهڪار شدیم! تو از طرف من...
سریع میان حرفش میپرم:تو حلالیت میخواے بہ من چہ؟! مظلوم بہ چشمانم خیرہ میشود،لیوان چایم را برمیدارم و ڪتاب تست اقتصادم را زیر بغلم میزنم:ترجیح میدم همون تو اتاق خودم درس بخونم!
نورا با حرص ڪتاب فیزیڪش را بہ سمتم پرت میڪند:واے واے! انگار تو جنے و هادے بسم اللہ! اسمش ڪہ میاد فرار میڪنے!
بہ نشانہ ے خداحافظے برایش دست تڪان میدهم و زبان درازے میڪنم:باے باے!
سپس از اتاق خارج میشوم،همین ڪہ پا در اتاقم میگذارم صداے زنگ موبایلم بلند میشود.
ڪتابم را روے میز تحریر مے اندازم و بہ سمت ڪولہ ام میروم،زیپ ڪولہ ام را میڪشم و موبایلم را برمیدارم.
شمارہ ے همتا روے صفحہ خودنمایے میڪند،سریع جواب میدهم:جانم!
_جونت بے بلا! سلام!
لبخند میزنم:سلام! خوبے؟
_شڪر خوبم تو خوبے بے وفا؟! از پنجشنبہ ڪہ رفتے خبرے ازت نشد،نہ زنگے،نامہ اے ڪفتر پیغوم رسونے چیزے!
بلند میخندم:ببخشید! میدونے ڪہ سال ڪنڪورِ و...
اجازہ نمیدهد حرفم را ادامہ بدهم،با لحن بامزہ اے میگوید:خُبہ خُبہ! یہ خانم نیمچہ متاهل هم باید بہ درسش برسہ هم خانوادہ ے شوهرش.
_ببخشید خانوادہ ے شوهر! دیگہ تڪرار نمیشہ.
_اوووووم! بہ یه شرط میبخشم!
روے تخت مے نشینم:چہ شرطے؟
صداے یڪتا از دور مے آید:خیلے شرط ها!
با خندہ میگویم:بہ یڪتا سلام برسون.
همتا هم میخندد:اونم سلام دارہ،غرض از مزاحمت ڪہ یہ زحمتے برات داشتم.
_این حرفا چیہ؟! مراحمے.
✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے
ادامہ در پنج ڪامنت اول👇🏻

#حافظ
ما به او محتاج بوديم
او به ما مشتاق بود .. #او

#او _يك_جادوگر_است @meysamtorkani @axon_restaurant(ذهن سراشپز)

#بهشت
آقای من...
شنیده ام که بعضی شما را با چشمانشان حرم‌ ملاقات میکنند و با خود میگویم شنیدن کی بُوَد مانند دیدن!
در دنیایی که با درد های مادر شروع میشود و با درد بی مادر ها انتها میابد..
توقع گزافیست اگر به شما بگویم تمام درد و رنج های دنیا را برای عاشقانتان خاتمه بدهید..
اما..
انسان به امید زنده است و اگر خداوندگار عالم قدرت فراموشی را به بنده اش عطا نمیکرد...
نمیدانم چه اتفاقی رخ میداد که چرخ روزگار بدین سان زیبا بچرخد...
پس از شما که از نامتان خوب پیداست که آقا هستید و آقایی کردن ریشه در حقیقت وجودیتان دارد اینگونه میخواهم...
که اجازه بدهید به مهربانی و رئوفی تان امید ببندم و از شما اینگونه و البته مودبانه طلب کنم که...
اگر امروز به درد و رنجی مبتلا شوم..
خواه مادی و خواه جسمی و حتی فکری..
از #دریایی بودن وجودتان قطره ای را شامل حالم کنید..
راست میگویید..
من خدایی دارم که دریای وجود شما آفریده دستان اوست..
شکی در این نیست..
اما صحبت ازین است که شما عزیز او هستید..
شما نشانه واضح بزرگی هایش هستید..
پس خوب خواهید توانست با #او در میان بگذارید نداشته هایم را و بخواهید که روزگارم را بر دفق مرادم رقم بزند..
راستی...
یک موضوع مهم!
اگر تلاش کردم و از خدایم و آقای مهربانی هایم خواستم و باز اینگونه که دلم میخواهد رقم نخورد..
مهم نیست...
چرا که ایمان دارم در آن حکمت و قسمتی نهفته است..
که اگر اینگونه نبود..
چطور میشود گفت که به ذات پاک و توانمندتان ایمان حقیقی دارم؟
پس با این حال زیرکی میکنم و دل به شما میبندم..
اگر استجابت شد که خب شکر الله..‌
و اگر هم‌ نشد...
باز هم شکر که فهم پذیرفتنش را بمن داده اید تا بفهمم که روزگار همیشه بر وفق مرادم نیست و گاهی سختی هایی مقدمه پیروزی های بزرگیست که شما برایم تدارک دیده اید..
حتی مرگ خودم را اگر شما به خیر و صلاحم بدانید شیرین تر از عسل خواهم دانست..چون شما خواسته اید!
#ایمان
لطفا روی این متن کمی تامل کنیم..
#السلام_علیک_یا_علی_ابن_موسی_الرضا_علیه_السلام 🍁🍀🌺🍃
#امام_رضا_(ع)
#آمدم_ای_شاه_پناهم_بده
#زیارت
#حاجت
#دعا
#حرم_مطهر_رضوی
#مشهد_مقدس
#امام_هشتم
#ضامن_آهو
#صحن_انقلاب
#خادم_افتخاری
#الامام_الرضا_(ع)
#شیعه
#مشهد_مقدس
#بارگاه_ملکوتی_امام_هشتم_(ع)
#خراسان_رضوی
#ثامن_الحجج
#گنبد_طلا
#حرم_امام_رضا_علیه_السلام
#السلام_على_الحسين_وعلى_علي_ابن_الحسين_وعلى_اولاد_الحسين_وعلى_اصحاب_الحسين
#یا_ثامن_الائمه
#سلطان_خراسان
#imam_reza

می‌دانم اگر #قضاوت نادرستی درباره‌ی کسی بکنم ، #جهان همه‌ی تلاشش را می‌کند تا #مرا در شرایط #او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی همه‌ی ما #شبیه یکدیگریم# . 👤 #داستایفسکی

بس يخلص رمضان اسوي كيك بركاني وايت #او وايت ودارك سوى 😍

.
سَرَم روى تخته
صدام توىِ شَهره
حواسم به عطرت
دلم دستِ تو
.
به من باشه از تختخوابم
يه راهه كه هرشب ببوسم تو رو
دُرُس قبلِ بن بستِ تو...

براى فراموش كردن؛ عده اى تختخوابشان را عوض مى كنند، عده اى لباس هايشان را، عده اى موسيقى هميشگى شان را، عده اى پاتوق هر روزه شان را امّا عطرها...
تا عطرى كه دوست داشت را عوض نكنيم هيچ چيز فراموش نمى شود، عطرهاى لعنتى در مشام خاطره ها مى مانند و درست جايى كه فكرش را نمى كنيم همه چيز را به يادمان مى اندازد مخصوصاً اگر عطرى باشد كه #او براى #تو انتخاب كرده است.
#ترانه #عطر #فراموشی #شهر #امروز

.
#دلبر كه #جان #فرسود از #او...
.
پ ن : در حاشيه شبي در كنار دوستان ستادي 💚💜

MOST RECENT

‎لـو ڪاانت انفاسڪ سامةه 💜ۦ ‎سـأتنفسهها و اموت مبتسماً 😍
#او

.
#دلبر كه #جان #فرسود از #او...
.
پ ن : در حاشيه شبي در كنار دوستان ستادي 💚💜

.
اولین سالگرد نبودنت به صرف آهی از سر درد و دلتنگی..
#او نیست# مادر#سالگرد

🏴🏴🏴
چند ساعت قبل از راهپیمایی روز #قدس علیه استوانه ایستادگی نظام مطلب مینویسد.چند نفر اجیر میشوند در راهپیایی علیه #او شعار دهند.بعد از آن شروع میکنند به مظلوم نمایی و...
پ ن:آنها دوست دارند مفهوم #آتش_به_اختیار را عوض کنند.
#پایان_روحانی
#دولت_دروغگویان
#نفاق

مرا از #من گرفت؛
که از من خود دیگری سازد…
نه #او من شد…
نه من او…
نه او ماند…
نه من برگشتم به خود...!

• شـلون إحب غيرگہ دخيلگ ”🌸 • وإنتـھ مثل إلله عرفتگ؛❕ بلا شريگـہ💚
#او

دو قدمیم وایستاد...
خیره به چشماش گفتم:ساندویچت! و با چشمام اشاره کردم به ساندویچی که تازه برداشته بود از روی زمین...
+کثیفه،نخورش
-سلام
+سلام گل دختر،بدش به من..
(بدون حرف داد دستم)خب حالا حرفت رو‌بگو
-اومده بودم گل بخرم،نبودین، منتظرشدم تا بیاین،همین
+مگه من گفتم دلیل انتظارتو بگو؟
به وضوح تکون خورد مردمک چشماش...انتظار این برخورد منو نداشت...(بازم رز قرمز بخر اگه میتونی)
-اتوبوس میاد الان،من بااجازتون میرم دیگه
وقتی رسید اونور خیابون،بلند گفتم:قابل نداشت ولی،
گلی که الان خریدین رو‌میگم...
دستاشو گذاشت روی صورتش...
دیگه نگاهش نکردم...به اندازه کافی اذیتش کرده بودم...
خدایاااااشکرت...
«فرشته»
پله هارو تند تند بالا رفتم،
امروز بچه هاش میومدن دیدنش و من باید علاوه بر پرستاری،دستی هم به خونه میکشیدم..
در اتاقش رو باز کردم،منو که دید خندید:دلتنگت بودم
-سلام به عزیزِ زندگی، منم دلتنگت شده بودم
+هزار بار گفتم شبا همینجا بمون،تو که میری میترسم
صورت چروکیدشو بوسیدم وگفتم:آخه قربونت برم،میدونی که نمیشه،وگرنه منم دوس ندارم تنهات بذارم..
صبحانه شو که آماده کردم و دارو هاشو دادم، افتادم به جون خونه...
اتفاقات صبح رو که مرور میکردم ته دلم یچیزی قنج میرفت...
گل دختر...تازه بود برام...
امروز به حدی سوتی دادم که دیگه روم نمیشد ببینمش...
امروز یه سعید تخس جلوی من بود که کمربسته بود به قتل من...و من بی دفاع درحال سوتی دادن بودم...
تکیه زدم به نرده های تراس و زل زدم به رفت وآمد ماشینا...
حواسم رفت پی مرموزِ ساعت۱۲...
آشنا بود یاغریبه؟
-هستی؟
ظرف غذا رو جلو کشیدم و مشغول خوردن شدم...عادت نداشتم با بچه های عزیز سر یه میز غذابخورم...
صدای نوتیف پیام باعث شد شیرجه بزنم رو‌ی گوشی
+علیک السلام،خوبم،قربون تو،روز تو هم بخیر
ریز خندیدم و نوشتم:-خب باشه،سلام
+بازم ممنون،خوبم بابا،انقدر احوال نپرس
-خوبی؟
+چه عجب...خوبِ خوبم،چیشد یادی از من کردی؟
-بیکار بودم
+آها بله،زمان بیکاری ما میشیم دوست!
-ساندویچم دستش موند
+خوشم میاد بی ربط گوی خوبی هستی،چرت وپرتاتم قشنگه،نوش جونش خب
-دیگه دارم به این نتیجه میرسم واقعااین حس واقعیه
+دوست داره؟دیشبم پرسیدم
-من دوسش دارم،به اندازه جفتمون
«سعید»
لقمه‌ی ساندویچش توی دهنم موند...
پیامش یه حس عجیبی توی رگام تزریق کرد
-من دوسش دارم،به اندازه‌ی جفتمون...
به جایی که صبح وایستاده بود نگاه کردم...زنده بود...زل زده بود به داخل مغازه...
خودمو دیدم،سرکوچه،دست به جیب...زل زده به عسلیِ زندگیم
ادامه...
#عطر #یاد #او #عشق

Most Popular Instagram Hashtags