[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#آساره_جودکی

365 posts

TOP POSTS

.
تو زندگيم،فقط اون لحظه كه در گوشش گفتم:
"هيچوقت اين روز رو با تو تصور نمي كردم..."
#آساره_جودکی

🍎
خودتون ببینید و قضاوت کنید که به چه جرمی این بچه،توی عکسای دسته جمعی علنا با من دشمنی کرده و نذاشته به چشم بیام
😂
#خوهرزا😘
#آنیسا
#آساره_جودکی

🍎
ماتیلدا : زندگی همیشه انقدر سخته ، یا فقط وقتی بچه ای این طوریه ؟
لئون : همیشه همین جوریه...
.
#اتاق_عمل
#آساره_جودکی

🍎
شاید باورتون نشه؛
ولی این عکس،
این زخم
و این روز،
از بهترین روز های زندگیم بود...!
یادمه اون روز وقتی زخمم خونریزی شدیدی داشت،
چقدر گریه کردم!
ولی اون روز،
از بهترین روز های زندگیم بود...!
تنها چیزی که خدا رو به خاطرش شاکرم،
ذهنیه که خاطرات رو خوب ثبت می کنه!
دیگه چیزی ندارم که بهش دلمو خوش کنم...!
#آساره_جودکی

🍎
خانواده ی #مو_قرمز ها
😘😘😘
خوشبحال هرکسی که یه دختر مو قرمز داره😍
#آساره_جودکی

🍎
در دنیای کوچک هر زنی یک مرد بزرگ وجود دارد
مردی که زبان دل میداند و از نگاهت میخواند نگفته های قلب نازکت را
مردی که بازوانش دیواری‌ست جنس امنیت، چیده شده با ملاتی از مردانگی
مردی که با آمدنش به زندان پیله ات رنگ پرواز میدهد
بودنش دنیایت را بهشت میکند و رفتنش...
و امان از وقتی برود
جای پای بودنش یک عمر گلویت را میفشارد...
#عماد_پروانه_حسینی
🍎
پ.ن:
متن خوبی بود و خودم خیلی دوسش داشتم.
گفتم پست کنم،شما هم بخونید...😊🍎🌟
#آساره_جودکی

🍎
کاش می شد اسمشونو هم این جا اورد تا بخونن بلکه قد سر سوزن که هیچ،یک هزارمش خجالت بکشن...
#فامیل
#حسادت
#تف_ده_ری_فامیل_گن
#آساره_جودکی

.
بی تو تقویم پر از جمعه ی بی حوصله هاست...
و جهان
مادر آبستن خط فاصله هاست
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر پاییز...توافق کردیم!
#علیرضا_آذر ...
پ.ن:
عکس برای پارسال همین موقع هاست😊
وقتی همه چی خوب بود...💔
#آساره_جودکی

.
راستشو بخواین،قول داده بودم دیگه ناراحت نشم!
ولی وقتی بعد دو ماه جرئت کردم برم دانشگاه،
توی کلاس جای خالیشو دیدم،
بدجور کم اوردم...😔
منی که آخرین بار که توی این کلاس بودم با #بهنوش می خندیدم،
حالا ...😞
(یا رفیق من لا رفیق له)
#آساره_جودکی
#بهنوش_رزمگیر

MOST RECENT

🍎
در من زنی عاشق تر از من
مثل خود من بی قرار است
مثل خودم هر عصر جمعه
در خانه ام چشم انتظار است...
🍎
#آساره_جودکی

🍎
من سیاسی نیستم؛
از انقلابی شعر می سرایم
که چشمان تو
در دل من به پا کرده اند...!
🍎
#آساره_جودکی 🍎📚
#انقلاب
#مستعار
🍎

.
می گفت:"ماشین نهار،امروز به خط نمیاد.لشکر تک نفره ی تو باید امروز از سفره ی جنگ،ترکش بخوره!!!"
توی سنگر خودش،یه #سیب سرخ رو گاز می زد و پرت می کرد توی سنگر من.:
-"هر کی عاشق تره،پیروز این جنگه!"
سیبو می گرفتم توی دستام و می گفتم:"اگه #نارنجک تو رو خنثی نکنم،عاشق نیستم!"
و بعد یه گاز می زدم به سیب!
#ترکش می خوردم و می افتادم زمین...
ما #دیوونه بودیم؛
دیوونه های تکرار نشدنی...!
#آساره_جودکی
#مستعار
#سیب_و_ترکش

🍎
اوایل میگفت:"چیزه...دندونم شکسته،الانم سرما خوردم واسه همین وقتی سرفه می کنم خون از دهنم بیرون میاد...چیزی نیست!"
وقتی که دید کسی قانع نمی شه و می دونن که این خون،خون توی لثه ش نیست و خون تازه ست،رفت تو فاز شوخی و گفت:"بابا خو از بس آساره خانم نشست غمبرک زد و نالید و گریه کرد و این چرت و پرتا رو نوشت و حال همه گرفته شد،حالم بد شده.باور کنید این خون،خون دلمه!!!"
لج کرده بود.نمی خواست واقعیت رو بگه!از ما هم کاری ساخته نبود،نمی تونستیم به زور ازش حرف بکشیم.
چند وقت گذشت،تا این که زیر چشماش گود افتاد و سرفه هاش بیشتر شد.مدام یه دستمال باهاش بود که پنهونش میکرد تو مشتش یا جیبش.وقتی هم می خندید رگه های خون لای دندون هاش مشخص بودن.اونم دندونایی که تک تکشون سالم بودن!ولی آخه ما چی می تونستیم به اون مرد یه دنده و مغرور بگیم؟
بگیم اگه دندونت شکسته چرا نمی ری دکتر؟
چرا درد نداری؟
و...و ...و...
بالاخره یه روز خودش بی هیچ مقدمه ای گفت:"من شیمی...چیزه... سرطان خون دارم!دلیلشم اون چند سالیه که تو بیمارستان صحرایی بودم...بالای سر اون مجروحای شیمیایی!"
من فکر می کردم شاید وقتی برای درمان،بره بیمارستان و بستری شه این غرور و یه دندگیو کنار بزاره،اما بدتر هم شد!
پزشک معالجش می گفت:"باید کسی باشه که تا آخر دوره،کنارت باشه و لااقل روحیه بهت بده تا پیشرفت بیماریت،کند شه!"
اونم می گفت:"مادر مرحومم از خاک بیرون بیاد و بخواد بالا سرم باشه هم قبول نمی کنم!"
پزشک می گفت:"این جوری نمیشه!اگه من دکترتم،صلاحتم من می دونم!"
وقتی دید که پزشکش،از خودش یه دنده تره،در کمال آرامش گفته بود:"بگین فقط آساره بیاد!اون پیشم بمونه،بسه!"
پزشک می گفت:"اون که دیروز اومد مطب حالتو بپرسه،یه دل سیر گریه کرد و بعدشم گفت که تو خیلی وقته ازش قطع امید کردی؟!اگه دل خوشی ازش نداری،چرا می خوای اون باشه؟این جوری با هر فشار عصبی،بیماریت بیشتر پیشرفت می کنه!"
اونم گفته بود:"دقیقا چون دل خوشی ازش ندارم،می خوام باشه!این جوری با اون حرفاش و اون اشکاش دقم می ده و زود تر راحت می شم تا این که قرار باشه یه عمر با این مرض دست و پنجه نرم کنم و کنم و بعد بمیرم!"
🍎
پ.ن:
وقتی که با گریه به دنیا اومدم،
ازم انتظار نداشته باشید آدم غمگینی نباشم!
باید از شاد بودنم تعجب کنید؛-)
#آساره_جودکی

🍎
یادداشت های سیزده سالگی من/قسمت دوم: 🌟30 بهمن
چند روزی را گذاشته ام به همین منوال بگذرد تا قلق این #قلدر ها دستم بیاید و بفهمم چطور باید به آن ها ثابت کرد که قلدر منم نه آنها!به قول داداش سیاوش:"بچه!لات کجانی؟!"
یک روز که از حمام بر می گشتم،رفتم سراغ کمدم و دیدم که بعله...!نمک در #نمکدان ته کشیده و #شکر هم نصف شده!همان لحظه،فکری زد به سرم که چطور باید این ها را ادب کرد،که نفهمند از کجا خورده اند!
#نمک را ریختم توی شکر پاش و شکر را ریختم توی نکمدان و بعد هم سرمست از باده ی پیروزی،رفتم توی حیاط تا #درس بخوانم!
امشب شام نداشتیم!
یک خود شیرین مسئولیت پخت #شام را به جای من بر عهده گرفته و خواسته من امشب را زحمت نکشم.اما اشتباها به جای نمک،توی آنهمه #خورشت شکر ریخته و حالا اعصاب همه خراب است که باید #برنج خالی بخورند.جز من!!!
در کمال آرامش می روم سراغ کمدم و کنسروی را که برچسب داروی نظافت زده ام رویش را در می آورم و گرم می کنم!
🌟1 اسفند
یکی از بچه ها دچار #اسهال شده بود!هیچ کس حتی خودش دلیلش را نمیدانست.البته که خودش تظاهر به ندانستن کرده بود و من هم خوب می دانستم دلیلش چیست...!
از #عسل متنفر بودم و مادرم یک شیشه فرستاده بود و تاکید کرده بود باید صبح ها عسل بخوری و بعد بروی سر کلاس!
شیشه ی عسل چند روز همانطوری توی کمدم بود و به طرز عجیبی از حجمش کم می شد!
من هم فکری به سرم زد!یادم بود که مایع ظرفشویی لیمویی که مادرم استفاده می کرد،رنگ و ظاهرش شبیه عسل بود.زنگ زدم خانه و گفتم برایم یکی عین همان را بفرستند!
عسل را بردم دادم به آبدارچی مدرسه تا صبح که #معلم ها می آیند،برایشان #لقمه ببرد و حتما نام مرا همراه عسل ذکر کند!
بعد هم توی ظرف خالی عسل،#مایع_ظرفشویی ریختم.
می دانستم بالاخره یک نفر عادت دارد #چای اش را با عسل شیرین کند!
🌟2اسفند
در حال حاضر هیچکس جرئت بی ادبی برای من را ندارد!
چرا که علنا اعلام کردم هرگونه دستبرد به کمد را شخصا به مدیر مدرسه اعلام خواهم کرد
🌟6اسفند
امان از دلسوزی های مادرانه...آماده است سراغم مرا به خانه برگرداند!
#آساره_جودکی
پ.ن1:این عکس جدید است.
پ.ن2:من توی مدرسه ی نمونه ی دولتی درس می خوندم و زمان ما،مدارس نمونه برای بچه هایی که بومی نبودن، خوابگاه داشتن.

🍎
یادداشت های سیزده سالگی من/قسمت اول: 💥19بهمن
این دوران #بلوغ من،شده خطرناکترین دوران زندگی من!دلیل خطر ناک بودن این دوران قلدری های وقت و بی وقت من و عشق لاتی من است و همین ها مرا به دختری تبدیل ساخته که مادرم از بزرگ شدن من وحشت دارد و پدرم بعد از اینکه من از خود رفتار ناپسندی نشان می دهم،لحظه ای نگاهم می کند و بعد آهی می کشد و سری به نشانه ی تاسف تکان می دهد و می گوید:"روله اجاقم ده لا تو کوره!"
💥21 بهمن
پدر و مادرم از دست من به تنگ آمده اند و پی راه چاره ای می گردند که به راه راست هدایت شوم،ولی انگار فایده ندارد و چنین راهی در جهان هنوز کشف نشده.توی یکی از کتاب های داداش سیاوش خوانده ام:"ای بابا...بحران بلوغ است،جدی نگیرید!"
همین را هم به پدر و مادرم گفتم ولی چنان درس عبرتی به من دادند که من خود به خود شیر فهم شدم که تنها پدیده ای که #بحران ندارد،بلوغ است!
💥22بهمن
همچنان که پدر و مادرم سر در گم بودند و پی راه چاره ای برای من می گشتند،من در طی یک جر و بحث ساده و به مسخرگی یک سیمکارت #ایرانسل پنج هزارتومانی که گم شده بود،با برادرم سیاوش در اتاقش،درگیر شدم وعشق لاتی ام گل کرد و پریدم توی هوا و لگدی نثار سیاوش کردم که از بخت بد من خورد به گیجگاهش و او که از ضربه به گیجگاهش خاطره ی بدی داشت،در یک آن از حال رفته و غش کرد.
در چشم بر هم زدنی،پدر و مادر بزرگوار به اتاق آمدند و صحنه ی تاسف باری را دیدند که ...
خودتان باقی اش را حدس بزنید!
💥23بهمن
من توسط پدر بزرگوارم با یک ساک پر از لباس و وسایل شخصی از خانه،مستقیم به سمت #مدرسه و سپس به دفتر،نزد مدیر آورده شدم.
پدرم آبرو داری کرد و گفت دخترم زود رنج است و تحمل فضای خانه را ندارد و مدام #دلتنگ مدرسه و دوستانش است.شنیدم دو تا از دوست های صمیمی اش در #خوابگاه مدرسه هستند.گفتم بیاید کنار آنها باشد هم حالش بهتر می شود و هم درسش را راحت می خواند!
بله ... و اینگونه شد که من به خوابگاه مدرسه آمدم.
💥24بهمن
بچه های خوابگاه،همه از شهرستان و #روستا های اطراف آمده اند و تحمل مرا که بچه ی همین شهرم و زیر بار حرف زور هیچکدامشان نمی روم،ندارند.همه اش پی بهانه ای می گردند تا من از خوابگاه اخراج شوم.مدام به بهانه ی کمبود جا،تختم را جابه جا می کنند و گیر میدهند شب ها با لباس خواب نخواب،مگر مجبوری؟
وقت هایی که نظافت سالن و سرویس بهداشتی،نوبت من است،از فرصت استفاده می کنند و به کمدم دستبرد می زنند.
نمیگذارند کمدم #قفل داشته باشد و می گویند وضع برای همه اینطور است و اینجا امنیت کامل دارد!
💥ادامه دارد...!
#آساره_جودکی

.
تو زندگيم،فقط اون لحظه كه در گوشش گفتم:
"هيچوقت اين روز رو با تو تصور نمي كردم..."
#آساره_جودکی

.
تو زندگيم،فقط اون لحظه كه در گوشش گفتم:
"هيچوقت اين روز رو با تو تصور نمي كردم..."
#آساره_جودکی

.
ضریحِ سیلته دِم نیری هرگز
مه دَ جُز تو زیارتگاهی نارِم
گِره دَم گُلوَنیمه وِ ضَریحِت
مُرادِ مَنِه بِه بیمار ژارِم
#آساره_جودکی
#لری_مینجایی
🌸🌸🌸🌸
برای دانلود عکس،موزیک و فیلم های لری به کانال تلگرامی من بیایید❤
لینک کانال در bio صفحه اینستاگرامم درج شده🌸
#فاطمه_جودکی
#دختر#لر

.
1⃣تو رَتی روزِ خوش دِ مِه ری گِرِت
هُوکارِه شُو ویم تیامه خی گِرِت
2⃣دِما تو خِیر دِ زندگیم نِئیمَه
هر چی که درد وی ری زِمی کَشیمَه
3⃣دِما تو حالِم خوو نِبوئَه هرگز
دی هِمَه داغ که دیمَه ویمَه عاجز
4⃣ویرِ تونو تیات هِمیشَه ها وام
بیا وِ دیِنِم صِقه سِرِت بام
5⃣ وا ای هِمَه غصه و غم که دارِم
هِنی سی دیِنِت چَش انتظارِم
🌸🌸
1⃣تو رفتی و روز خوش از من رو برگرداند
به شب عادت کردم و چشم هایم رنگ خون شدند
2⃣بعد از تو،از زندگی ام خیر ندیدم
هرچه درد روی زمین بوده را کشیده ام
3⃣بعد از رفتن تو،هرگز حالم خوب نمی شود
من از این همه داغ که دیده ام،درمانده شده ام
4⃣یاد تو چشمانت همواره با من است
به دیدنم بیا فدای سرت شوم
5⃣با این همه غصه و غم که دارم،
برای دیدنت هنوز هم چشم انتظاری می کنم
#آساره_جودکی
#لری_بالاگریوه
🌸🌸🌸
برای دانلود فیلم،موزیک و متن های لری،به کانال تلگرامی من مراجعه کنید.
لینک کانال در bio اینستاگرام درج شده.
#فاطمه_جودکی
#دختر_لر
#لر

پرسید:
"از کجا معلوم که تو زودتر از من می میری؟"
گفتم:
"من از خدا خواستم،قبل از عزیزانم بمیرم.چون تحمل دیدن مرگشونو ندارم!"
گفت:
"تو که همیشه میگی هر چی از خدا می خوام بهم نمی ده...؟!" راست می گفت... #آساره_جودکی

@asarejoodaki

🍎
ماتیلدا : زندگی همیشه انقدر سخته ، یا فقط وقتی بچه ای این طوریه ؟
لئون : همیشه همین جوریه...
.
#اتاق_عمل
#آساره_جودکی

🍎
پرسید:
"از کجا معلوم که تو زودتر از من می میری؟"
گفتم:
"من از خدا خواستم،قبل از عزیزانم بمیرم.چون تحمل دیدن مرگشونو ندارم!"
گفت:
"تو که همیشه میگی هر چی از خدا می خوام بهم نمی ده..."
...
راست می گفت...
#آساره_جودکی
#دلتنگی
#دلنوشته
#سیب

🍎
خودتون ببینید و قضاوت کنید که به چه جرمی این بچه،توی عکسای دسته جمعی علنا با من دشمنی کرده و نذاشته به چشم بیام
😂
#خوهرزا😘
#آنیسا
#آساره_جودکی

🌍
حالِ دلم، شبیه زن فقیری است که که در پاساژ های بالاشهر قدم می زند، با اینکه می داند، جیب هایش خالیِ خالی است...!!! #آساره_جودکی
🌼🌻🌷🌸🌹🌹🌸🌷🌻🌼
#غرب_تهران_قلب_ایران
#gharbe_tehran_ghalbe_iran
#غرب_تهران
#ایران #طهران #تهران
#iran #tehran #west
________________________
#کوروش #مجتمع_کوروش #پاساژکوروش #مجتمع_تجاری #مرکز_خرید #نود #پاساژ
#kouroshcomplex #kourosh

🍎
این پست صرفا به احترام روز جهانی کودک اشتراک گذاری شده.
1.عکس اول،که یک سالگی من و زمان حالمه!
به نوعی ثابت کردم و متذکر شدم موهام قرمزه😋😖
(عکس اول مخاطب خاص داره😂)
(لطفا ورق بزنید)
2.عکس دوم،شعریه که هفت سال پیش توی وبلاگم گذاشتم.
3.و اما عکس ناب سوم که عکس ضمیمه شده ی همین پسته تو وبلاگم و از بچگی دوستش داشتم.
هم چگواراست و هم به نوعی لیلا خالد❤
4.روز جهانی کودک،مبارک😊
#آساره_جودکی 🌟
#روز_جهانی_کودک#روز_جهانی_کودک_مبارک#یمن#غزه#سوریه#گلونی#مو_قرمز#جودی_آبوت#چگوارا#لیلا_خالد

🍎
اوایل میگفت:"چیزه...دندونم شکسته،الانم سرما خوردم واسه همین وقتی سرفه می کنم خون از دهنم بیرون میاد...چیزی نیست!"
وقتی که دید کسی قانع نمی شه و می دونن که این خون،خون توی لثه ش نیست و خون تازه ست،رفت تو فاز شوخی و گفت:"بابا خو از بس آساره خانم نشست غمبرک زد و نالید و گریه کرد و این چرت و پرتا رو نوشت و حال همه گرفته شد،حالم بد شده.باور کنید این خون،خون دلمه!!!"
لج کرده بود.نمی خواست واقعیت رو بگه!از ما هم کاری ساخته نبود،نمی تونستیم به زور ازش حرف بکشیم.
چند وقت گذشت،تا این که زیر چشماش گود افتاد و سرفه هاش بیشتر شد.مدام یه دستمال باهاش بود که پنهونش میکرد تو مشتش یا جیبش.وقتی هم می خندید رگه های خون لای دندون هاش مشخص بودن.اونم دندونایی که تک تکشون سالم بودن!ولی آخه ما چی می تونستیم به اون مرد یه دنده و مغرور بگیم؟
بگیم اگه دندونت شکسته چرا نمی ری دکتر؟
چرا درد نداری؟
و...و ...و...
بالاخره یه روز خودش بی هیچ مقدمه ای گفت:"من شیمی...چیزه... سرطان خون دارم!دلیلشم اون چند سالیه که تو بیمارستان صحرایی بودم...بالای سر اون مجروحای شیمیایی!"
من فکر می کردم شاید وقتی برای درمان،بره بیمارستان و بستری شه این غرور و یه دندگیو کنار بزاره،اما بدتر هم شد!
پزشک معالجش می گفت:"باید کسی باشه که تا آخر دوره،کنارت باشه و لااقل روحیه بهت بده تا پیشرفت بیماریت،کند شه!"
اونم می گفت:"مادر مرحومم از خاک بیرون بیاد و بخواد بالا سرم باشه هم قبول نمی کنم!"
پزشک می گفت:"این جوری نمیشه!اگه من دکترتم،صلاحتم من می دونم!"
وقتی دید که پزشکش،از خودش یه دنده تره،در کمال آرامش گفته بود:"بگین فقط آساره بیاد!اون پیشم بمونه،بسه!"
پزشک می گفت:"اون که دیروز اومد مطب حالتو بپرسه،یه دل سیر گریه کرد و بعدشم گفت که تو خیلی وقته ازش قطع امید کردی؟!اگه دل خوشی ازش نداری،چرا می خوای اون باشه؟این جوری با هر فشار عصبی،بیماریت بیشتر پیشرفت می کنه!"
اونم گفته بود:"دقیقا چون دل خوشی ازش ندارم،می خوام باشه!این جوری با اون حرفاش و اون اشکاش دقم می ده و زود تر راحت می شم تا این که قرار باشه یه عمر با این مرض دست و پنجه نرم کنم و کنم و بعد بمیرم!"
🍎
پ.ن:
وقتی که با گریه به دنیا اومدم،
ازم انتظار نداشته باشید آدم غمگینی نباشم!
باید از شاد بودنم تعجب کنید؛-)
#آساره_جودکی

🍎
لعنت به صبح شنبه ای که قرار بوده زندگیتو از نو شروع کنی
بعد ببینی که آخرین یادگاری عزیز ترین رفیقت،یعنی پروفایلی که از خودش به جا گذاشته،شیش ماه بعد از رفتنش حذف شده...!
گفتم شیش ماه...؟
چه زود گذشت خدای من!
یعنی همین شیش ماه پیش بود که قول و قرار گذاشته بودیم از نو شروع کنیم با هم و امسالمون بهتر از پارسالمون باشه...؟!
یعنی همین شیش ماه پیش بود که من و بهنوش،شوخی شوخی سرنوشتمونو انتخاب کردیم و جدی جدی همون سرنوشتمون شد...؟
یعنی همین شیش ماه پیش بود که بهنوش گفت:"من پایان تلخو انتخاب کردم"
و من فوری گفتم:"با تو یه تلخی بی انتها"...؟
یعنی واقعا شیش ماه از پایان تلخ بهنوش گذشت و من با یادش دارم با یه تلخی بی انتها دست و پنجه نرم می کنم...؟!
من چه می دونستم خدا اون لحظه،سرنوشتمونو همونجوری پیش میبره که خودمون گفتیم...؟
کاش منم می گفتم:"پایان تلخ"
که سرنوشت نخواد تا آخر عمر،با این بیت #علیرضا_آذر روزگارمو بگذرونم...!
از مرگ تو جز درد مگر می ماند؟
جز واژه ی برگرد مگر می ماند؟
#رفیق
#آساره_جودکی

🍎
سیب سیب است تن،انگیزه ی هر آه منم...
رطب عرش نخیل او،
قد کوتاه منم...!
#تومور2
#علیرضا_آذر 🍎
چقدر من ای دکلمه رو دوست دارم و می پرستمش!
#آساره_جودکی

🍎
یادداشت های سیزده سالگی من/قسمت دوم: 🌟30 بهمن
چند روزی را گذاشته ام به همین منوال بگذرد تا قلق این #قلدر ها دستم بیاید و بفهمم چطور باید به آن ها ثابت کرد که قلدر منم نه آنها!به قول داداش سیاوش:"بچه!لات کجانی؟!"
یک روز که از حمام بر می گشتم،رفتم سراغ کمدم و دیدم که بعله...!نمک در #نمکدان ته کشیده و #شکر هم نصف شده!همان لحظه،فکری زد به سرم که چطور باید این ها را ادب کرد،که نفهمند از کجا خورده اند!
#نمک را ریختم توی شکر پاش و شکر را ریختم توی نکمدان و بعد هم سرمست از باده ی پیروزی،رفتم توی حیاط تا #درس بخوانم!
امشب شام نداشتیم!
یک خود شیرین مسئولیت پخت #شام را به جای من بر عهده گرفته و خواسته من امشب را زحمت نکشم.اما اشتباها به جای نمک،توی آنهمه #خورشت شکر ریخته و حالا اعصاب همه خراب است که باید #برنج خالی بخورند.جز من!!!
در کمال آرامش می روم سراغ کمدم و کنسروی را که برچسب داروی نظافت زده ام رویش را در می آورم و گرم می کنم!
🌟1 اسفند
یکی از بچه ها دچار #اسهال شده بود!هیچ کس حتی خودش دلیلش را نمیدانست.البته که خودش تظاهر به ندانستن کرده بود و من هم خوب می دانستم دلیلش چیست...!
از #عسل متنفر بودم و مادرم یک شیشه فرستاده بود و تاکید کرده بود باید صبح ها عسل بخوری و بعد بروی سر کلاس!
شیشه ی عسل چند روز همانطوری توی کمدم بود و به طرز عجیبی از حجمش کم می شد!
من هم فکری به سرم زد!یادم بود که مایع ظرفشویی لیمویی که مادرم استفاده می کرد،رنگ و ظاهرش شبیه عسل بود.زنگ زدم خانه و گفتم برایم یکی عین همان را بفرستند!
عسل را بردم دادم به آبدارچی مدرسه تا صبح که #معلم ها می آیند،برایشان #لقمه ببرد و حتما نام مرا همراه عسل ذکر کند!
بعد هم توی ظرف خالی عسل،#مایع_ظرفشویی ریختم.
می دانستم بالاخره یک نفر عادت دارد #چای اش را با عسل شیرین کند!
🌟2اسفند
در حال حاضر هیچکس جرئت بی ادبی برای من را ندارد!
چرا که علنا اعلام کردم هرگونه دستبرد به کمد را شخصا به مدیر مدرسه اعلام خواهم کرد
🌟6اسفند
امان از دلسوزی های مادرانه...آماده است سراغم مرا به خانه برگرداند!
#آساره_جودکی
پ.ن1:این عکس جدید است.
پ.ن2:من توی مدرسه ی نمونه ی دولتی درس می خوندم و زمان ما،مدارس نمونه برای بچه هایی که بومی نبودن، خوابگاه داشتن.

🍎
یادداشت های سیزده سالگی من/قسمت اول: 💥19بهمن
این دوران #بلوغ من،شده خطرناکترین دوران زندگی من!دلیل خطر ناک بودن این دوران قلدری های وقت و بی وقت من و عشق لاتی من است و همین ها مرا به دختری تبدیل ساخته که مادرم از بزرگ شدن من وحشت دارد و پدرم بعد از اینکه من از خود رفتار ناپسندی نشان می دهم،لحظه ای نگاهم می کند و بعد آهی می کشد و سری به نشانه ی تاسف تکان می دهد و می گوید:"روله اجاقم ده لا تو کوره!"
💥21 بهمن
پدر و مادرم از دست من به تنگ آمده اند و پی راه چاره ای می گردند که به راه راست هدایت شوم،ولی انگار فایده ندارد و چنین راهی در جهان هنوز کشف نشده.توی یکی از کتاب های داداش سیاوش خوانده ام:"ای بابا...بحران بلوغ است،جدی نگیرید!"
همین را هم به پدر و مادرم گفتم ولی چنان درس عبرتی به من دادند که من خود به خود شیر فهم شدم که تنها پدیده ای که #بحران ندارد،بلوغ است!
💥22بهمن
همچنان که پدر و مادرم سر در گم بودند و پی راه چاره ای برای من می گشتند،من در طی یک جر و بحث ساده و به مسخرگی یک سیمکارت #ایرانسل پنج هزارتومانی که گم شده بود،با برادرم سیاوش در اتاقش،درگیر شدم وعشق لاتی ام گل کرد و پریدم توی هوا و لگدی نثار سیاوش کردم که از بخت بد من خورد به گیجگاهش و او که از ضربه به گیجگاهش خاطره ی بدی داشت،در یک آن از حال رفته و غش کرد.
در چشم بر هم زدنی،پدر و مادر بزرگوار به اتاق آمدند و صحنه ی تاسف باری را دیدند که ...
خودتان باقی اش را حدس بزنید!
💥23بهمن
من توسط پدر بزرگوارم با یک ساک پر از لباس و وسایل شخصی از خانه،مستقیم به سمت #مدرسه و سپس به دفتر،نزد مدیر آورده شدم.
پدرم آبرو داری کرد و گفت دخترم زود رنج است و تحمل فضای خانه را ندارد و مدام #دلتنگ مدرسه و دوستانش است.شنیدم دو تا از دوست های صمیمی اش در #خوابگاه مدرسه هستند.گفتم بیاید کنار آنها باشد هم حالش بهتر می شود و هم درسش را راحت می خواند!
بله ... و اینگونه شد که من به خوابگاه مدرسه آمدم.
💥24بهمن
بچه های خوابگاه،همه از شهرستان و #روستا های اطراف آمده اند و تحمل مرا که بچه ی همین شهرم و زیر بار حرف زور هیچکدامشان نمی روم،ندارند.همه اش پی بهانه ای می گردند تا من از خوابگاه اخراج شوم.مدام به بهانه ی کمبود جا،تختم را جابه جا می کنند و گیر میدهند شب ها با لباس خواب نخواب،مگر مجبوری؟
وقت هایی که نظافت سالن و سرویس بهداشتی،نوبت من است،از فرصت استفاده می کنند و به کمدم دستبرد می زنند.
نمیگذارند کمدم #قفل داشته باشد و می گویند وضع برای همه اینطور است و اینجا امنیت کامل دارد!
💥ادامه دارد...!
#آساره_جودکی

سلام!
لطفا متن زیر رو با دقت بخونید:
⚠در اولین بند کتاب داماپادا (مجموعه سخنان و پندهای بودا) آمده که انسان از مجموعه افکارش ساخته شده است: "اگر رفتار کسی بر مبنای گفتار یا رفتار پلید باشد، درد و رنج به سراغ او خواهد آمد، همانطور که چرخ به دنبال پاهای گاوی که گاری را می کشد، می رود."
.
⚠بنیادی ترین اصول اخلاقی آیین بودا در پنج آموزه خلاصه می شوند. راهبان موظفند از این آموزه ها پیروی گفتند، و پیروی از آنها به افراد عادی هم توصیه می شود. اولین آنها پرهیز از کشتن موجودات زنده است. یکی از اهداف مراقبه مذهبی بودایی ایجاد حالتی از "عشق و محبت" در میان همه موجودات است.
.
⚠در بند پنجم داماپادا آمده: "نفرت هیچگاه نفرت را علاج نمی کند: نفرت تنها با عشق از بین می رود. این یک قاعده ابدی است."
.
⚠مدتی پیش، پس از اینکه در شهر اواکان در شمال رانگون یک دختر مسلمان دوچرخه سوار با یک راهب پیاده برخورد کرد، گروهی از بودایی ها به مساجد حمله کردند و دست کم ۷۰ خانه را سوزاندند. در جریان این حملات یک نفر کشته شد و ۹ نفر هم مجروح شدند. اما آیا راهبان بودایی قرار نیست آدم های نیکوکار مذهبی باشند؟
#آساره_جودکی
🍎
#میانمار#میانمار_را_دریابید
#stop_killing_in_myanmar
#stop_killing_muslims_in_burma
#stop_killing_muslims_in_myanmar
#stop_killing_muslims

🍎
لطفا کپشن را تا آخر بخوانید!
⚠کولبران(حمل کنندگان) به افرادی گفته می‌شوند که برای کسب درآمد زندگی خود مجبور به حمل غیرقانونی اجناسی بین دو طرف خط مرزی می‌شوند.#کولبران بیشتر در استان‌های آذربایجان غربی، #کردستان، کرمانشاه و سیستان و بلوچستان مشغول به کولبری هستند. آن‌ها به خاطر بیکاری و از روی ناچاری و در قبال دستمزد ناچیز اقدام به حمل و ورود کالای خارجی از نقاط غیررسمی و بدون مجوز گمرکی می‌کنند.
🍎
#کولبری در استان‌های مرزی بیشتر رواج دارد و جزو یکی از خطرناکترین کارها در ایران محسوب می‌شود. بیشتر افراد #کولبر را جوانان و افراد میانسال تشکیل می‌دهند که فقط برای امرار معاش روزانه خود روی به این شغل خطرناک آورده‌اند. بازه سنی این کارگران بین ۱۳ الی ۶۰ سال می‌باشد. هرساله بیش از صدها نفر از کارگران کولبر جان خودرا در مرزهای کشور ایران از دست می‌دهند. بیشتر آنها در حین گذر غیرقانونی از مرز مورد تیراندازی نیروهای مرزی قرار می‌گیرند.
🍎
⚠این موضوع در #مجلس مطرح شد که نباید(!!!) به کولبران #شلیک کرد بلکه چنانچه کولبری جرم محسوب می‌شود باید حداکثر بازداشت شوند و در دادگاه به اتهام آنان پرداخته شود...
🍎
⚠بسیاری از کولبران در مسیر حمل کالا از مرز، علاوه بر این که گرفتار بهمن می‌شوند یا در اثر پرتاب از صخره‌ها و غرق شدن در رودخانه کشته می‌شوند توسط نیروهای انتظامی مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند و کشته می‌شوند.
🍎
#آساره_جودکی

وقتی که بازی ما جنگ بازیه
دیگه معنایی نداره کودکی
مرگ چشم می زاره تا قایم بشیم
توی ترس حمله های موشکی
#آساره_جودکی

آیا واقعا میخواهید بمیرید؟
هیچکس خودکشی نمیکند برای اینکه میخواهد بمیرد...
آدمها خودکشی میکنند چون دیگر تحمل درد را ندارند......تیفانی
#آساره_جودکی

1⃣تو رَتی روزِ خوش دِ مِه ری گِرِت
هُوکارِه شُو ویم تیامه خی گِرِت

2⃣دِما تو خِیر دِ زندگیم نِئیمَه
هر چی که درد وی ری زِمی کَشیمَه

3⃣دِما تو حالِم خوو نِبوئَه هرگز
دی هِمَه داغ که دیمَه ویمَه عاجز

4⃣ویرِ تونو تیات هِمیشَه ها وام
بیا وِ دیِنِم صِقه سِرِت بام

5⃣ وا ای هِمَه غصه و غم که دارِم
هِنی سی دیِنِت چَش انتظارِم
🍎🌟
1⃣تو رفتی و روز خوش از من رو برگرداند
به شب عادت کردم و چشم هایم رنگ خون شدند

2⃣بعد از تو،از زندگی ام خیر ندیدم
هرچه درد روی زمین بوده را کشیده ام

3⃣بعد از رفتن تو،هرگز حالم خوب نمی شود
من از این همه داغ که دیده ام،درمانده شده ام

4⃣یاد تو چشمانت همواره با من است
به دیدنم بیا فدای سرت شوم

5⃣با این همه غصه و غم که دارم،
برای دیدنت هنوز هم چشم انتظاری می کنم
..
#شعر_لری
#عاجز
از:
#آساره_جودکی

رژ لب قرمز دوست داشتنی
کجایی؟
رژ لب قرمزهایم تاریخ مصرفشان دارد می گذرد
#آساره_جودکی

🍎
1⃣تو رَتی روزِ خوش دِ مِه ری گِرِت
هُوکارِه شُو ویم تیامه خی گِرِت
🍎
2⃣دِما تو خِیر دِ زندگیم نِئیمَه
هر چی که درد وی ری زِمی کَشیمَه
🌟
3⃣دِما تو حالِم خوو نِبوئَه هرگز
دی هِمَه داغ که دیمَه ویمَه عاجز
🍎
4⃣ویرِ تونو تیات هِمیشَه ها وام
بیا وِ دیِنِم صِقه سِرِت بام
🌟
5⃣ وا ای هِمَه غصه و غم که دارِم
هِنی سی دیِنِت چَش انتظارِم
🍎
1⃣تو رفتی و روز خوش از من رو برگرداند
به شب عادت کردم و چشم هایم رنگ خون شدند
🌟
2⃣بعد از تو،از زندگی ام خیر ندیدم
هرچه درد روی زمین بوده را کشیده ام
🍎
3⃣بعد از رفتن تو،هرگز حالم خوب نمی شود
من از این همه داغ که دیده ام،درمانده شده ام
🌟
4⃣یاد تو چشمانت همواره با من است
به دیدنم بیا فدای سرت شوم
🍎
5⃣با این همه غصه و غم که دارم،
برای دیدنت هنوز هم چشم انتظاری می کنم
...
#شعر_لری
#بالاگریوه
#عاجز
از:
#آساره_جودکی

من
پس از تو... راستش
من پس از تو،
یکی دو ساعت پای آینه می ایستم
و با حوصله آرایش می کنم.
مثل همیشه،
صورتم را برنزه میکنم
سایه ی سفید و طلایی را پشت پلک هایم پخش میکنم،
مژه های بورم را ریمل می زنم،
و در آخر
به لب هایم
رژ لب قرمز!
نه برای تو،
برای اینکه مبادا صورت رنگ پریده ام را کسی ببیند...
مردم را که می شناسی...؟! من پس از تو،
آخر شب ها،
گیسوانم را باز می کنم و شانه می زنم
و روی تخت خواب می خوابم،
نه کنار تو،
که لا به لای موهایم انگشتانت را رقص بدهی؛
کنار تنهایی
و دردی عجیب!

من پس از تو،
ده عدد مسکن قوی می خواهم برای گیسوان پریشانم؛
جای خالی انگشتانت در لا به لایشان
بد جور درد می کند...! من پس از تو،
هنوز هم وقتی دلم می گیرد،
به ناخن هایم لاک قرمز میزنم.
نه اینکه تو می خواهی دستم هایم را بگیری،
برای اینکه مبادا
هنگام مرور خاطراتت،
ناخن های ترک خورده ام را زیر دندان هایی که از درد شکستن قلبم،
روی هم فشار می دهم
بجوم!

خلاصه،
پس از تو
هر رنگ قرمز در من،یک رنگ زیبا کننده نیست،
یک هشدار است،
یک خط قرمز ؛
برای جان سخت بودن زنی که پس از تو،
هر شب می میرد
ولی صبح،زنده می شود...! #آساره_جودکی ┏━ 💞 ━━━━━━━━━━┓ 🆔 @asarejoodaki👩🏽
┗━━━━━━━━━━ ❤️ ━┛

بی تو خیابانهای شهر،سنگفرش ندارند
رد قدم های تو پوشانده زمین را... #آساره_جودکی ┏━ 💞 ━━━━━━━━━━┓ 🆔 @asarejoodaki👩🏽
┗━━━━━━━━━━ ❤️ ━┛

ضریحِ سیلته دِم نیری هرگز
✨💫
مه دَه جُز تو زیارتگاهی نارِم
✨💫
گِره دَم گُلوَنیمه وِه ضَریحِت
✨💫
مُرادِ مَنِه بِه...... بیمار ژارِم
✨💫
#آساره_جودکی ✔️
@KHORAM_MUSIC 💯

به یاد کودکی هایم که اینجا گذشت...
و پسر همسایه که توی ظل گرمای خرداد،
بعد از امتحانات کلاس پنجم،
دوان دوان می رفتم در مغازه ش تا پفک و بستنی بخرم،
فوری از یخچال مغازه،یک پارچ آب خنک در می آورد و با یک لیوان استیل باریک از لب های تشنه ی من پذیرایی می کرد.
و من نفس نفس زنان با لبخندی کودکانه از اویی که حتی نامش در خاطرم نمانده،
سپاسگزاری می کردم...
پسری که بعد ها در سنین نوجوانی،شنیدم رفته روی مین
و انگار یکی از لیوان های آب خنک خودش را روی سرم خالی کردند...
#آساره_جودکی
#مرز_نشین
#چریک

در من زنی عاشق تر از من
مثل خود من بی قرار است
مثل خودم هر عصر جمعه
در خانه ام چشم انتظار است...
#آساره_جودکی

‍ 🔹چاپ شعری در رابطه با اندیمشک از آساره جودکی شاعر جوان اندیمشکی در روزنامه جهان اقتصاد🔹

یادم نمی آید آخرین بار کی در تو زندگی کرده ام
 که دلم در تو جا مانده و اکنون دارد در تو زندگی می کند...
در میان یکی از خیابان های میدان راه آهن...!!
در یک کوچه به نام باران
میان سینه ی یک دختر بچه ی مو قرمز..!
یا میان دست های پسرکی یتیم و مو مشکی
راستی....؟؟؟؟
چند بار آسمانت را تماشا کرده ام و ستاره شمرده ام
که ستاره ی آسمان این شبهای دل من شده ای و دلم اینگونه روشن است ؟؟؟
دلم روشن است که دوباره در تو زندگی خواهم کرد...!!! #آساره_جودکی

به کانال تلگرام andimeshk_official@ بپیوندید و از مهترین اخبار شهرستان مطلع شوید 👇👇
t.me/andimeshk_official

شاید باورتون نشه؛
ولی این عکس،
این زخم
و این روز،
از بهترین روز های زندگیم بود...!
یادمه اون روز وقتی زخمم خونریزی شدیدی داشت،
چقدر گریه کردم!
ولی اون روز،
از بهترین روز های زندگیم بود...!
تنها چیزی که خدا رو به خاطرش شاکرم،
ذهنیه که خاطرات رو خوب ثبت می کنه!
دیگه چیزی ندارم که بهش دلمو خوش کنم...!
#آساره_جودکی

🍎
اسطوره ی من❤
#leilakhaled

#آساره_جودکی


یادم نمی آید...
آخرین بار کی در تو زندگی کرده ام
که دلم درد تو جا مانده
و اکنون دارد در تو زندگی می کند...
در میان یکی از خیابان های میدان راه آهن،
در یک کوچه به نام باران،
میان سینه ی یک دختر بچه ی مو قرمز
یا میان دست های پسرکی یتیم و مو مشکی؟
راستی!؟
چند بار آسمانت را تماشا کرده ام و ستاره شمرده ام؛
که ستاره ی آسمان این شبهای دل من شده ای و دلم اینگونه روشن است!؟
دلم روشن است که دوباره
در تو زندگی خواهم کرد...!


شعر : #آساره_جودکی
عکس : بام جاده سد دز _ تنگوان
📷 @ariyandoostani

____📺____
✔️ راههای ارتباطی با پیج اندیمشک :
🍀👉 http://Telegram.me/m_3_n
🍀👉direct
🍀👉#andimeshk
======================================
📺 تصاویر و مطالب مرتبط با اندیمشک رو حتما با هشتگ اندیمشک به اشتراک بذارید
( به این صورت #اندیمشک )
تا کاربرا بتونن پست شمارو با جستجو کردن ببینن و اگه می خواید تصویر یا پستتون رو صرفا به ما نشون بدید کافیه اون رو با اسم صفحه تگ یا هشتگ کنید
( اینجوری @andimeshk )

🍃 تصاویر و کلیپ هاتون رو برای ما ارسال کنید

➖➖➖➖➖➖➖➖
#khouzestan #khuzestan #khozestan #andimeshk_city #m_3_n #dezdam #dez_dam
#خوزستان#انديمشك #شمال_خوزستان #زاگرس
#لرستان#اندیمشک_خوزستان_ایران #جاده_سد_دز
#سد_دز #سد_دز_اندیمشک #بام_اندیمشک

مجله تصویری اندیمشک

Most Popular Instagram Hashtags