[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

#آرمان_صورتگر

221 posts

TOP POSTS

اينم يك ويديو جالب از كاپيتان صورتگر!
نوازندگيـِ هنگ درام با لباس خلبانيـ قبل از پرواز!✈️🌀
#هنگ_درام #آرمان_صورتگر

.
حسی مخلوط
در سگ کشی نگاهت!
خلاصه لعنت دیواری بود, بلند!
که چشمان دزدکی ات را برایم فلسفه میکرد!
به اندازه رجز خوانی..
دعای شبانه گرگی در ماه...
گمگشتگی ات...
در طولانی ترین زوزه تکرار میشود در ذهنم!
#آرمان_صورتگر
#پ__پ
#Always
#Snape

. .
✈️🎥 🚨توجه ، براى مشاهده نسخه كامل ٤ دقيقه اى به كانال مراجعه نماييد | #ببينيم : پرواز با ملكه آسمان هاى #ماهان
در دل شب همراه با موزيكى آرام بخش تقديم به همه علاقمندان به دنياى آسمانسوارى
.
🔹با سپاس از #خلبان #آرمان_صورتگر بابت تهيه و ارسال
.
@Aerocenter ٩٦/٤/١٤
.


" آرمان صورتگر " عزیز


#armansouratgar#آرمان_صورتگر‌

* دوستان عزیز می توانید عکس های بیشتر را در کانال تلگرام ما نیز پیگیری کنید : 👇

telegram.me/khaharanedarya

شروع پخش سریال(نفس شیرین)از امشب اول مهر،شبکه سوم صداوسیما. ضمن عرض خسته نباشید به همه عوامل خوبم و تشکر از همه عزیزانی که مارادر ساخت این سریال همیاری کردند... مشاورپروژه:داریوش بابائیان . کارگردان:عباس خواجوند . تهیه کننده : کیان بابائیان
#کیان_بابائیان #سیامک_خواجه_وند #علیرضا_جلالی_تبار #سارا_منجزی #نیما_شاهرخ_شاهی #فخرالدین_صدیق_شریف #داریوش_بابائیان #کیمیا_بابائیان #مریم_معصومی #شهین_تسلیمی #مریم_شاه_ولی #حامد_رضی #آرمان_صورتگر #مهدی_امینی_خواه #کوروش_معصومی #متین_گودرزوند #داریوش_اسدزاده #زهره_حمیدی #مهوش_وقاری #غزل_کرمعلی #ترنم_کرمانیان #امید_آمری #فریبرز_سیگارودی #رضا_سعیدی #سریال_ایرانی #شبکه3

بهترين ها زاده نميشوند!.....ساخته ميشوند!❤️💫#آرمان_صورتگر

پریناز جان و آرمان صورتگر در سریال مثل یک کابوس
#پریناز_ایزدیار #آرمان_صورتگر #مثل_یک_کابوس

MOST RECENT

شروع پخش سریال(نفس شیرین)از امشب اول مهر،شبکه سوم صداوسیما. ضمن عرض خسته نباشید به همه عوامل خوبم و تشکر از همه عزیزانی که مارادر ساخت این سریال همیاری کردند... مشاورپروژه:داریوش بابائیان . کارگردان:عباس خواجوند . تهیه کننده : کیان بابائیان
#کیان_بابائیان #سیامک_خواجه_وند #علیرضا_جلالی_تبار #سارا_منجزی #نیما_شاهرخ_شاهی #فخرالدین_صدیق_شریف #داریوش_بابائیان #کیمیا_بابائیان #مریم_معصومی #شهین_تسلیمی #مریم_شاه_ولی #حامد_رضی #آرمان_صورتگر #مهدی_امینی_خواه #کوروش_معصومی #متین_گودرزوند #داریوش_اسدزاده #زهره_حمیدی #مهوش_وقاری #غزل_کرمعلی #ترنم_کرمانیان #امید_آمری #فریبرز_سیگارودی #رضا_سعیدی #سریال_ایرانی #شبکه3

دیالوگ ماندگار از من‌مادرهستم
سعید : میدونم انگار از اعتمادت سوء استفاده کردم که چقدر بیزارم از این سوء استفاده ... میدونم باید بگم ببخشید، اشتباه کردم ، ولی من اشتباه نکردم من فقط عجله کردم .
منو ببخش بخاطر همه چیزهایی که باید می گفتم و نگفتم ... تو این دو سال هر کاری کردم که اینقدر به بودنت؛ به صدات؛ به بوت محتاج نشم .

#اعدام#باران_کوثری#فرهاد_اصلانی#هنگامه_قاضیانی #فریدون_جیرانی#من_مادر_هستم#اعتراض#آرمان_صورتگر #جیرانی#پرفروش#تاثیر_گذار#حبیب_رضایی #امیرحسین_آرمان#سینما#اجتماعي#پانته_آ_بهرام#غلامرضا_موسوی#سینمای_ایران#خطوط_قرمز#تجاوز#اعتماد

یکی از تاثیرگذارترین سکانس های سینمای ایران سکانس دیدار قبل از اعدام در من مادر هستم است
فریدون جیرانی در توضیح این سکانس این چنین گفته است : این‌سکانس را به بازیگران واگذار کردم در واقع هر بازیگر کار خودش را کرد و فرهاد اصلانی به نظر من در این سکانس بی نظیر است
@aslooni
@pantiart
@gr_mousavi
@hengamehghaziani
@amirarman
@arman_souratgar
@barankosari
#اعدام#باران_کوثری#فرهاد_اصلانی#هنگامه_قاضیانی #فریدون_جیرانی#من_مادر_هستم#اعتراض#آرمان_صورتگر #جیرانی#پرفروش#تاثیر_گذار#حبیب_رضایی #امیرحسین_آرمان#سینما#اجتماعي#پانته_آ_بهرام#غلامرضا_موسوی#سینمای_ایران#خطوط_قرمز#تجاوز

#پروانگی

#پایان

قسمت ۱۰۹

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

شاهین روی صندلی اش لم می دهد. قدر از چای سبزش می نوشد و به تصویر سه بعدی نقشه می نگرد. کمی حوصله اش سررفته است.

ترانه پله های نیمه کاره را بالا می رود و به سطح طبقه نرسیده، فریاد می زند:« اوستا! اوستا!»
اوستا:« بله، بله خانوم!»
ت:« مصالح جدید رسید؟»
اوستا:« بله خانوم، دیروز اومد.»
ت:« ببین این شرکته جدیده ها! حواستو جمع کن مث قبلی نشه!»
اوستا:« چشم خانوم حواسم هست.»
ت:« تیغه ها رو کشیدین؟»
اوستا:« بله خانوم، بیاین ببینین خودتون.» ازدحام دانشجویان، هوا را برای نفس کشیدن کم می کند. دکتر کبیری، همانطور که با دست همه را پس می زند:« فقط یه نفر! یه نفر می تونه تو این آزمون قبول بشه!»
دوباره صدای همهمهی دانشجویان بلند می شود و اعتراض می کنند.
د.ک:« تیم تحقیقاتی فقط یه نفر می خواد! این سر و صداها هم فایده نداره!»
باز دانشجویان اعتراض می کنند.
د.ک:« این سماجتتونو بذارید برای ارائه ی مطالب توی آزمون!» مهتاب نشسته است وسط پنجدری و موهایش را شانه می زند.
مادر صدایش می کند:« مهتاب؟ نیومده جوابا؟»
مهتاب آهی می کشد:« نه! یه ماه دیگه میاد! منم قبول نمیشم!»
مادر:« از کجا می دونی!؟ حالا هی نفوس بد بزنه!»
م:« ربطی به نفوس بد نداره مادر جون! ربط به جوابای پرت و پلایی که سر جلسه ی آزمون دادم، داره! قبول نمیشم دیگه... از اولم باید میذاشتید برم هنر!» هیلدا جایش را روی مبل راحت می کند و به چشمان دکتر خیره می شود:« خب؟!»
دکتر:« وضعیت هورمونات نرمال نیستن! باید یه دوره ی دارویی بگذرونی تا ببینیم چی میشه!» شاهین بر می خیزد و به اتاق ترانه می رود. به نقشه ای که روی میز کنفرانس پهن است، می نگرد. لبخند می زند. روی نقشه، کمی پنجره ها را بزرگتر و برای ترانه یادداشت می گذارد:« خانه ی عشق باید پر نور باشد!» ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهم بودین 💕💕 قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید 😅
امیدوارم دوست داشته بوده باشین 😁

میتونین تو کانال، این قصه و قصه قبلی ( #پرسه_های_خیال ) رو بخونین 🙏🌺🌺 لینک کانال تو بیو هست

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۸/مرداد/۹۶ ‌ شنبه حدود ‌ ۲۳:۴۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۸

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

شاهین ناامیدانه به پدر می نگرد و آه می کشد:« دختره!»
پدر جدی می شود:« آخرین باری که من دیدمش پسر بود!» نفس عمیقی می کشد:« من یه دختر دارم، به اسم مهتاب! که اونم هنوز بچه ست.»
شاهین سرش را پایین می اندازد:« من که نمی خوام الان خواستگاری کنم!»
پدر به شاهین چشم غره می رود.
مهتاب ترانه را که از دور می بیند، با سینی چای به سمت پدر می رود و سینی را روی میز می گذارد:« بفرمایید.»
به چشمان پدرش می نگرد.
چشمان مهربانی که تمام احساساتش را پشت مردانگی پنهان نموده است.
مهتاب لبخند می زند:« ممنون اومدین دنبالم، بابا.» و گونه ی پدرش را می بوسد.
ترانه به میز می رسد:« سلام.» هول است. نمی داند با دستانش چه کند. به پدرش نمی نگرد، بلکه روی میز را نگاه می کند.
نگاه شاهین، میان پدر و دختر جا به جا می شود
پدر، دخترش را نمی شناسد.
مهتاب زیرلب می گوید:« بابا! ترانه.»
نگاه مرد میانسال روی صورت ترانه قفل می شود. همان ابروهای کمانی که امیر زیرشان را تمیز می کرد و چقدر بر سر این کار دعوا داشتند! همان بینی قلمی، و لبها، همان لبهایی که یک بار دیده بود امیر با ماتیک رنگشان می کند. چه قشقرقی به پا شده بود. چقدر امیر را توبیخ و تنبیه کرده بود و... قدش همان است، اما دیگر لاغر نیست. امیر لاجون بود، گوشت نداشت. اما ترانه، یک لایه گوشت دارد و اندامش،... پدر آه می کشد. چه بر سر پسرش آمده! بر می خیزد.یک قدم به سمت ترانه بر می دارد. ترانه عقب نشینی می کنم و خودش را از دسترس پدر دور می کند. صدای پدربزرگ در سر پدر می پیچد:« مرد روی دخترش دست بلند نمی کنه!» پیش از این سیلی های زیادی را به امیر روا دانسته، اما اکنون... حالا دختری روبرویش ایستاده که نم اشک چشمانش را تر کرده است. و کدام پدری ست که اشک دخترش را تاب بیاورد.
دستش را به سوی ترانه می برد و به موهای ترانه چنگ می اندازد.
ترانه هم مقاومتی نمی کند.
پدر ترانه را به آغوش می کشد.
بوی عطر و لوازم آرایش ترانه در ریه های پدر فرو می رود. مرد می گرید.
باید این روز را در تاریخ ثبت کنند.
روزی که پدری پس از سی و اندی سال، پسرش را به دختری می پذیرد.
ترانه نمی خواهد از آغوش پدر جدا شود و پدر هم نمی خواهد دیگر او را از خود جدا سازد.
شاهین زیر لب می گوید:« همینو می خواستم بگم!»
مهتاب به شاهین می نگرد، دماغش را بالا می کشد و آرام می گوید:« فکنم گفتین!» ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهیم کردید💕 لطفا نظر فراموشتون نشه🙏

#طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۸/مرداد/۹۶ ‌ شنبه حدود ‌ ۲۳:۴۵

#پروانگی

قسمت ۱۰۷

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

شاهین:« رفتن نماز بخونن!»
پدر نگاهی به سر تا پای شاهین می اندازد؛ به خون خشکیده ی روی لباسش.
مهتاب:« امروز ایشون خیلی کمکمون کردن...»
پدر:« چه کمکی؟!»
م:« فر- هیلدا خودکشی کرد، بعد شاهی- آقای سماواتی، اومدن با ما آوردیمش بیمارستان. بعد بابای هیلدام سکته کرد...»
پدر با بی حوصلگی:« امیر کجاست؟»
م:« ترانه، رفت نماز بخونه. الان میاد.»
ش:« جناب ملکی، من می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟»
پدر با سردی:« در چه مورد؟»
مهتاب لبخند ریز و موذیانه ای می زند.
ش:« والا...»
م:« بریم اون طرف بشینیم؟ تا ترانه میاد!»
پدر:« کجا؟»
مهتاب با دست نشان می دهد:« دم بوفه.»
پدر بی آنکه چیزی بگوید، به سوی بوفه می رود. مهتاب، دختر کوچک و لوس خانواده از دست پدرش آویزان است. و شاهین در سکوت و اضطرابی خفه، به دنبالشان راه می رود.
پدر می نشیند.
ش:« من یه چیزی...»
م:« شما بشینید من میرم چایی بگیرم.»
ش:« بیا این کارت منو...»
پدر بر می خیزد:« آقای مهندس! شما بشینید!» چند اسکناس از جیبش در می آورد و به مهتاب می دهد.
مهتاب می رود. می خواهد آنقدر معطل کند تا شاهین حرف دلش را بزند.
ش:« ببخشید...»
پدر:« چیو؟!»
ش:« من می خواستم یه مسأله ایو مطرح کنم...»
پدر:« اینجا؟!»
ش:« نه جای مناسبی هستم، نه من ظاهرم مناسبه! اما باید بگم خب...»
پدر:« بفرمایید!»
ش:« چجوری بگم...» و از شرم سرش را پایین می اندازد.
پدر:« مهتاب خیلی کوچیکه! چی فکر...»
ش:« مهتاب؟!!»
پدر:« پس کی؟!»
ش:« ترانه خانوم!»
پدر:« ترانه؟!»
شاهین آب دهانش را قورت می دهد. گفتنش سخت است و نگاه سرد پدر سخت ترش می کند. آرام و زیر لب می گوید:« امیر.»
پدر می خندد.
ش:« چرا می خندین؟!»
پدر:« داری پسرمو ازم خواستگاری می کنی؟!»
شاهین ناام
ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهم بودین 💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۶/مرداد/۹۶ ‌ ۵ شنبه حدود ‌ ۰۰:۴۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۶

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

مهتاب:« نمیخوام الان بشینم...»
شاهین:« نگفت که اصلا! فقط گفت شک داره!»
مهتاب به گریه می افتد.
ش:« مهتاب جان!»
مهتاب به هق هق می افتد.
ش:« مهتاب جان! چیزی نشده که اینجوری گریه می کنی!»
م:« چیزی نشده؟! واقعا این چیزی نیست؟!»
ش:« نه من نمیگم مهم نیست!! مهم هست، ولی با گریه کردن که چیزی تغییر نمی کنه! اونم اینجور گریه کردن!»
م:« بریم بشینیم!»
ش:« بریم.»
مهتاب گوشی اش را دستش
می چرخاند:« مسأله فقط تردید هیلدا نیست آخه!»
ش:« پس چیه؟!»
م:« من خودمم...»
هنوز قدمی برنداشته اند که مهتاب جا می خورد.
م:« وا! اون آقاهه چقدر شبیه بابامه!»
شاهین با نگاهش، میان افرادی که در عبور و مرور هستند به دنبال فرد خاصی می گردد:« کدوم؟»
م:« بابامه؟!»
ش:« من پدرتونو تا حالا ندیدم!»
م:« بابامه!!» و به سوی مرد میانسالی می دود:« بابا!»
مرد میانسالی با موهای کم و بیش سفید، چند خط از صبح دیروز به پیشانی اش اضافه شده، قد بلندی دارد.
مهتاب به آغوشش می پرد و محکم بغلش می گیرد.
شاهین همانطور که نظاره گر این صحنه است، لُپ هایش را باد می کند:« پوف» سپس آرام و با قدم های شمرده به سمتشان می رود.
مهتاب ادامه ی گریه اش را به آغوش پدر کشانده است.
پیش از آنکه شاهین کلامی بگوید، گوشی اش زنگ می خورد:« الو!... جلوی در... بیاید بیرون ما رو می بینید!... حالا شما بیاید!» تماس را قطع می کند و به پدر مهتاب لبخند می زند:« سلام!»
پدر:« شما؟!»
ش:« ام من...»
مهتاب از آغوش پدر جدا می شود و اشکهایش را پاک می کند:« ایشون مهندس سماواتی هستن! خواستگا- چیزه همکار ترانه!»
پدر:« همکار؟!»
م:« رئیسشم هس.»
ش:« نه بابا رئیس چیه! با هم کار می کنیم.»
پدر:« ترانه!! کجاست؟»
ش:« رفتن نماز بخونن!»
پدر نگاهی به ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهم بودین 💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۶/مرداد/۹۶ ‌ ۵ شنبه حدود ‌ ۰۰:۳۰

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۵

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

مهتاب:« چرا خواب باشه! بیدار بود ک!!»
شاهین:« خب مسکن زدن بهش دوباره خوابید.»
م:« آهان، شما که اونجا بودین؟»
ش:« آره آره... مگه نمی خواستی به دوستات زنگ بزنی؟»
م:« کیف و گوشیم تو ماشینه!»
ش:« بیا بریم سوئیچ دست منه، بردار.»
م:« اوکی بریم.»
بر می خیزند و به سمت ماشین می روند.
ش:« میگم...»
م:« هوم؟ بله!»
ش:« اگه فرهاد یا همون هیلدا...»
م:« خب؟»
ش:« تغییر جنسیت نده چی؟»
م:« چرا نده؟»
ش:« چه می دونم، میگم اگه.»
م:« خب آخه چرا؟! میخواد...»
ش:« مثلا فکر کن بهش مجوز ندن!»
م:« خب از ایران میریم!»
ش:« نه...» به اتومبیل ترانه اشاره می کند و با دکمه ی سوئیچ، قفلش را باز می کند.
مهتاب در را باز می کند و داخل ماشین خم می شود.
ش:« میگم ینی اگه نظرش عوض بشه!»
مهتاب با کوله اش از ماشین بیرون می آید:« چرا نظرش عوض بشه آخه!»
ش:« خب میگم اگه!»
م:« وا!»
ش:« بالاخره آدم باید همه احتمالاتو در نظر بگیره خب!»
م:« احتمال چیزی که محاله؟!!» در اتومبیل را می بندد.
شاهین دزدگیر را به صدا در آورد:« اصلا هم چیز محالی نیست!»
مهتاب رو در روی شاهین می ایستد و با آنکه قدش کوتاه تر است، در چشمان او خیره می شود:« محاله! فرهاد...» صدایش می لرزد، از ناراحتی یا عصبانیت:« فرهاد پشیمون نمیشه! به خاطر من، به خاطر رابطه امون...»
ش:« من نمی خوام ناراحتت کنم...»
م:« پس نکنید!»
ش:« خودش بهم گفت!»
م:« چی؟!! امکان نداره!» این بار قطعا صدایش از بغض می لرزد.
ش:« من نمی خوام ناراحت بشی!»
م:« ولی شدم!!»
ش:« بیا بریم همونجا بشینیم درموردش صحبت...»
م:« چه صحبتی؟! اصلا من میخوام برم پیش فرهاد!»
ش:« یه دقه آروم باش!»
م:« چجوری آروم...»
ش:« بیا با من بریم اونجا بشینیم...»
م:« نمیخوام الان بشینم.
ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهم بودین 💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۶/مرداد/۹۶ ‌ ۵ شنبه حدود ‌ ۰۰:۰۰

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۴

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

شاهین می خندد:« نوبت کی بود راستی؟»
مهتاب سرش را پایین می اندازد:« نمیدونم. من اعتقاد ندارم...»
ش:« به خدا؟»
م:« نه، به نماز و اینا! مامانم میگه بخونا...»
ش:« خانواده اتون شهرستان نیستن!؟»
م:« نه، ولی با ترانه قطع رابطه کردن!»
ش:« چرا؟!»
م:« چرا؟!!»
ش:« آهان! خب پس چجوری زندگی کرده... بالاخره دانشجو بوده و...»
م:« مامانم! بابام کلا طردش کرد ولی مامانم یواشکی کمکش می کرد.»
ش:« هزینه ی عمل باید سنگین باشه!»
م:« آره هست، هزینه های جانبی هم داره! هورموتراپی و اینا ولی هم بیمه هست، هم آستان قدس کمک می کنه.»
ش:« پس حسابی سختی کشیده! مرد شده!» و چشمک می زند.
مهتاب لبخند می زند:« آره، همینطوره. تا اینجا چاهار تا طلب من!»
شاهین با صدای بلند می خندد:« ایول، خیلی حسابگری!»
م:« پس چی! فکر کردین سرم کلاه میره؟!»
ش:« خیلی خب! بپرس.»
م:« هنوز سر حرفتون هستین؟»
ش:« حرفم؟!»
م:« در مورد ترانه.»
ش:« آهان! خب... نمیدونم... من همینجوری از اول دیدمش... اصلا نمیدونم قبلا از، این، چیز، چه شکلی بوده...»
م:« عکسشو تو گوشیم دارم، یادم بندازین بهتون نشون بدم.»
ش:« باشه. البته اگه ارزون حساب کنی.»
مهتاب می خندد.
ش:« من الان تو سرم پُر از سؤاله!»
م:« خب بپرسین!»
ش:« از کی؟ روم نمیشه همه رو از خودشون یا حتی از شما بپرسم... سؤالایی راجع به...»
م:« مسائل جنسی؟»
ش:« دقیقا!»
م:« خب من کارت یه دکتر زنان رو بهتون میدم، ازش مشاوره بگیرید.»
ش:« مگه به زنان مربوط میشه؟!»
م:« نه دقیقا ولی سؤالاتونو از این خانوم دکتر می تونین بپرسین.»
ش:« عجب. ممنون.»
م:« بریم یه سر به فرهاد بزنیم؟»
شاهین تکانی می خورد.
م:« من ندیدمش!»
ش:« الان باید خواب باشه!»
م:« چرا خواب باشه! بیدار بود ک!!»
ش
ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که بیشتر از صد قسمت همراهم بودین 💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۲۵/مرداد/۹۶ ‌ ۴ شنبه حدود ‌ ۲۳:۴۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۳

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

مهتاب به گریه ادامه می دهد.
شاهین منقلب شده است. می خواهد از حرفهای جدید هیلدا بگوید اما می داند اکنون موقعیت مناسبی نیست.
ش:« مهتاب جان! کلا نباید به کسی انقدر وابسته بشی! حالا هیلدا یا هر کس دیگه ای!»
ت:« وابسته نشه؟! خب مگه دست خود آدمه؟ بالاخره یکیو دوست داره بهش وابسته میشه دیگه!»
ش:« می دونم! اما خب بهتره که نشه...»
ت:« ینی شما وابسته نمیشین؟»
ش:« چرا خب منم میشم، ولی میگم آدم باید خودشو واسه هر چیزی آماده کنه!»
ت:« حرفتون بد نیستا، اما یکم غیر منطقیه!»
ش:« نه غیر منطقی نیست! ببین همین الان، اگه هیلدا رفت دکتر و گفتن ترنس نیست و بهش مجوز ندادن چی؟!»
مهتاب از لابلای گریه اش:« چرا ندن؟!! ترنسه دیگه...»
ت:« نه خب هنوز که تأیید نشده!»
ش:« ممکنه بگن نه دیگه!»
م:« آخه چرا؟ میدن مجوزو!»
ش:« نه، ببین من دارم یه احتمالو میگم! بالاخره احتمالش هست دیگه!؟» و از ترانه تأیید می خواهد.
ت:« آره خب احتمالش هست. چون خیلی سخت می گیرن!...»
ش:« پس بهتر اینه که وابسته نباشی دیگه!»
م:« من نمیفهمم الان دارین چی میگین! اصلا چه ربطی به مجوز داره! من ناراحت بلایی ام که امروز سر خودش آورد! اگه ما نمی رسیدیم چی؟!»
ترانه شانه های مهتاب را نوازش می کند:« آره عزیزم، حق با توئه.» و با چشم و ابرویش به شاهین اشاره می کند که چیزی نگوید.
نهارشان را می خورند.
ت:« ببخشید، من برم...»
م:« نماز؟»
ترانه لبخند می زند:« آره عزیزم.»
ش:« برید. ما همین جا می شینیم.»
م:« شایدم بریم پیش فرهاد.»
ت:« باشه، زنگ میزنم پس.»
ش:« التماس دعا!»
ت:« سلامت باشید.»
م:« برا فرهاد خیلی دعا کن.»
ت:« چشم.» و می رود.
ش:« شما نمی خونی؟»
م:« شما چی؟»
شاهین می خندد:« نوبت کی بود راستی؟»
مهتاب سرش را پایین می
ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که صد قسمت همراهم بودین 💕💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۱۸/مرداد/۹۶ ‌ ۵ شنبه حدود ‌ ۱۵:۱۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۲

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ترانه:« کجا بره؟ بالاخره آدمه!»
مهتاب:« چه ربطی داره! کس و کارش که نیستیم! برای چی بمونه!؟ وقتی مونده ینی مرام داره. اصلا ببینم شما قصد ازدواج نداری؟»
ت:« مگه به قصد داشتنه؟»
م:« پس به چیه؟»
ت:« شرایط من یه جوری نیست که خیلی راحت بتونم با هر کسی ازدواج کنم!»
م:« ببخشید مگه شرایطتون چشه؟!»
ت:« چش نیس! همین آقایی که شما میگی علاقه داره، از وقتی فهمیده ببین سرد شده! تو صورتم نگاه نمی کنه...»
م:« خب شوکه شده! زمان بهش بده! هرچند به نظر من که سرد نشده.»
ت:« سرد نشده؟!»
م:« نه نشده! فقط یکم خجالت می کشه، اونم به نظرم چون تو همش میزنی تو برجکش!»
ت:« پس تقصیر منه دیگه!؟»
م:« بله تقصیر شماست! الان داره میاد، یکم باهاش مهربون باش.»
ت:« خیلی خب.» و به شاهین که با دو سینی در دست می آید، لبخند می زند.
شاهین می آید و سینی ها را روی میز می گذارد:« غیبتمو می کردین؟»
مهتاب بشقاب املت را برمی دارد:« نه خیلی!»
ترانه ظروف را جا به جا می کند:« نه بابا غیبت چیه!» و باز لبخند می زند.
شاهین به لبخند ترانه می نگرد:« حالتون خوبه خانوم ملکی؟»
ت:« من خوبم... خیلی زحمت افتادین...»
ش:« خواهش میکنم چه زحمتی.» سپس رو به مهتاب:« مهتاب جان، برای شما آش گرفتم، گفتم املت چربه معده ات اذیت میشه.»
م:« ممنون اتفاقا آش دوست دارم.» و کاسه ی آش را سمت جلوی خودش می گذارد.
می خواهند غذا بخورند، اما مهتاب نمی تواند. بغض راه گلویش را می بندد و اشک در چشمانش جمع می شود.
ش:« چی شد؟!»
مهتاب با بغض و گریه می گوید:« اگه چیزیش میشد چی!»
ترانه دستش را دور شانه ی مهتاب حلقه می کند:« ششش حالا که خوبه حالش!»
م:« یه لحظه هم فکر نکرده من بدون اون چی کار می کنم چی میشم...» و به گریه ادامه می دهد.
شاهین ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که صد قسمت همراهم بودین 💕💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۱۸/مرداد/۹۶ ‌ ۵ شنبه حدود ‌ ۱۵:۰۰

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۱

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

شاهین:« ای بابا!»
ترانه:« الان یه چیزی برات می گیرم.»
ش:« اجازه بدید، من می گیرم.»
ت:« نه، ما تا اینجاشم خیلی به شما زحمت دادیم!»
ش:« بابا تعارف که نداریم با هم!»
ت:« تعارف نمی کنم! اصلا شما که نمی دونید برای من چی بگیرید!»
ش:« خب پس بیاید با هم بریم.»
مهتاب دوباره سرش را روی میز می گذارد.
شاهین و ترانه به سمت بوفه می روند.
ش:« خب چی میل دارید؟»
ترانه با خنده:« چه منویی هم پیش رومونه!»
شاهین می خندد:« شیش ستاره ست.»
ت:« خب شما انتخاب کنید اول!»
ش:« خانوم ملکی! وقتی یه آقا همراهتونه که شما نباید حرف حساب کردن بزنید و دست تو کیفتون کنید!! زشته خب!»
ت:« شما لطف دارید!»
ش:« نه بابا لطف چیه! جدی میگم. الان مهتاب هم اینو می دونه! انتخاب کنید براتون چی بگیرم، بعد برید از مهتاب بپرسید.»
ت:« مهتاب می دونه؟»
شاهین باز هم نگاهش را می دزد و با لحن مهربانی:« همه دخترا می دونن!»
ترانه جا می خورد و خجالت می کشد:« خیلی خب، من املت میخورم. اگه نداشت، هر چی برای خودتون گرفتین.»
ش:« باشه.»
ت:« میرم پیش مهتاب.»
ش:« اوکی.»
ترانه نزد مهتاب می آید. کنارش می نشیند و شانه هایش را می مالد.
مهتاب سرش را بلند می کند:« چی شد؟»
ت:« هیچی. الان میگیره میاد.»
م:« انقد نزن تو سر این بیچاره! میره بی شوهر می مونیا!»
ترانه دست از مالیدن شانه های مهتاب بر می دارد:« ینی چی؟!»
م:« بابا خودتم می دونی هر کاری می کنه واسه کی و چی می کنه! انقد نگو لطف دارید! به لطف نداره! علاقه داره.»
ت:« علاقه داشت! تا قبل از اینکه چیزی در موردم بدونه.»
م:« اصلا همچین چیزی نیست.»
ت:« چرا هست.»
م:« اگه بود میذاشت می رفت.»
ت:« کجا بره؟ بالاخره آدمه!»
م:« چه ربطی داره! کس و کارش که نیستیم! برای چی بمونه!؟ و
ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که صد قسمت همراهم بودین 💕💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۱۰/مرداد/۹۶ ‌ ۲ شنبه حدود ‌ ۱۲:۴۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

#پروانگی

قسمت ۱۰۰

ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ش:« کجا برم؟»
ترانه:« خونه، آخه با این لباس و خستگی و... هیلدا که حالش خوبه، پدرشم بهتره.»
ش:« مگه من به خاطر اونا اینجام؟!» و بالاخره به چشمان ترانه می نگرد. اما این نگاه دو طرفه، چندان طولانی نیست. نگاهشان را از هم می دزدند. شاهین در این دزدی قهارتر است.
ت:« شما لطف دارین!»
ش:« لطف... من سؤال دارم!»
ت:« سؤال؟»
ش:« بله.»
ت:« خب بپرسین!»
ش:« اگه یکی مثل شما، چی بود...»
ت:« ترنس!»
ش:« آره، اگه یه ترنسی نخواد عمل کنه که...»
ت:« خب اونجوری دیگه ترنس نیست!» و به سمت در اشاره می کند، تا همانطور که صحبت می کنند، بیرون بروند.
ش:« نیست؟ پس چیه؟ ینی منظورم اینه که...»
ت:« ببینید ترنس به کسی میگن که صد در صد با جنسیتش مشکل داره و می خواد تغییر جنسیت بده! اگه بشه نود و نه درصد، دیگه ترنس نیست که!»
ش:« خب پس چیه؟»
ت:« ینی چی چیه؟! باید بره دکتر، بره ببین چه تمایلی داره... اصلا شاید تحت تأثیر چیزی قرار گرفته!»
ش:« آهان! میشه یه سؤال دیگه بپرسم؟»
ت:« بپرسید.»
ش:« الان شما چه فرقی با بقیه دارید؟»
ت:« خب از نظر روحی که هیچی! شاید حساس تر و لطیف تر هم باشم! اما جسمانی، خب یه فرق هایی هست. اونم فقط تو اندام های جنسی.»
آنقدر سؤال در چشمان شاهین موج می زند که ترانه خودش ادامه می دهد:« من... ینی هر خانوم ترنسی که عمل کرده، نمی تونه بچه دار بشه! این بزرگترین دردیه که وجود داره!»
ش:« همین؟!»
ت:« کمه؟»
به مهتاب نزدیک می شوند و هر دو سکوت می کنند.
مهتاب پشت میزی نشسته و سرش را روی میز گذاشته است.
ت:« مهتاب؟»
م:« هوم؟» سرش را بلند می کند. رنگش پریده است.
ش:« چیزی نخوردی؟»
م:« حواسم نبود، کیف و پولم تو ماشینه!»
ش:« ای بابا!»
ت:« الان یه چیزی برات می گیرم.»
ش:« اجازه بدید، ا⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ا

ممنونم که صد قسمت همراهم بودین 💕💕💕
به زودی داستان تموم میشه 🙏

ببخشید انقد دیر به دیر پست میذارم🙏🙏 ممنونم از دعای خیرتون 🙏🌺 لطفا بازم خیلی دعام کنید.

اگه یه موقع غلط تایپی دیدید بگید لطفا 😁🙏 ممنون

لطفا نظر فراموشتون نشه☺😉🙏 با تچکر
به کانال هم سربزنید، داستان قبلی رو اونجا گذاشتم
لینکش تو بیو هست
از همگی ممنونم ک همراهیم می کنید🙏🙏💖ا

و ببخشید ک مثل قبل لایک نمی کنم 🙈🙏 #طنین_علیخانی
#TadaeieTabasom ‌ ‌ #تداعیِ_تبسم

۱۰/مرداد/۹۶ ‌ ۲ شنبه حدود ‌ ۱۲:۴۵

#مرد #زن #ترنس #ترانه #مهتاب #هیلدا #شاهین #فرهاد #ترانه_آرام #آرمان_صورتگر #پوریا_پورسرخ
#Taraneh #Mahtab #Hilda #Shahin #drKabiri #Farhad
@aram_tarane2 @arman_souratgar @pouriapoursorkh

Most Popular Instagram Hashtags