sweet_home_hediye sweet_home_hediye

334 posts   96,898 followers   157 followings

ازدواج مجدد ما  داستان مااوایل پیج یه ظرف مسی که توش سوپه. اسمم نداره بقیه داستانهاهم سرگذشت واقعی هستن.مطالب اموزشی هم داریم کپی ممنوع. کانال تلگرام :

این پست صرفا جهت معرفیه یک مزون خاص. با لباسای خاص که میدونم خیلی خوشتون میاد
حتما ورق بزنبن و مدلاشو تو تنم بببنید . .
.خودم حضوری رفتم تا از نزدیک لباساشونو ببینم.
جنسشونو تنوع و کیفیتشونو.
همه ی محصولاتشون عالی و درجه یک هستن.
با خیال راحت خرید کنین .
@tanpoosh_kurti
@tanpoosh_kurti
@tanpoosh_kurti
فرصت نبود همرو بپوشم خودتون برین تو پیجشون و همه مدلارو ببینین.

#قسمت_چهارم_بها
دادزدم واقعاکه داداش .توقع داری من برم زن اون بشم.‌گفت هیییس!! خوب حالاصداتو بیار پایین. تو اگه یه ذره به فکر مامان بابا و من و خوشبختیه خودت باشی به حرفام فکر میکنی.گفتم اتفاقاچون به فکرشونم میخوام درس بخونم دکتر بشم‌ که بهم افتخار کنن.توام خودت زرنگ باش برو پشت میز بشین‌ یهو بلند شداز پشت موهامو گرفت گفت من به این‌کار نیاز دارم‌ اگه جواب مثبت ندی من میدونم و تو.جیغ کشیدم ولم کن. حالم ازت به هم‌میخوره.یهو مامانم از تو صدا کرد صفیه چیه صداتوگزاشتی سرت به مامانم هیچی نگفتم میدونستم‌حرفای داداشمو بشنوه طرف اونومیگیره صبر کردم بابام بیاد .وقتی اومد گفتم بابا خواهش میکنم منو ببر برای ثبت نام.‌نمیخوام‌ توخونه بشینم منتظر خواستگار که شوهر کنم.‌بازم بابام چیزی نگفت .گفت حالا ببینم‌چی میشه.‌یهو خود صادق گفت احمقی دیگه خواستگار به این خوبی برات پیدا شده .میخوایی بری دنبال مسخره بازی. شانس یه باردرخونه آدمو میزنه.مامانم گوشاش تیز شد.‌گفت خواستگار؟ کودوم خواستگار.جریان چیه. صادق گفت رئیسم میخواد بیاد خواستگاری صفیه.بابام‌گفت همونی که اومد ازمون انگور خرید گفتی رییسمه. گفت اره همون. بابا اگه صفیه زنش بشه کلی وضعمون تغییر میکنه. شهر نشین میشیم. با ادم باکلاسا همسایه میشیم.‌بابام خون‌توصورتش جمع شد. بلندشدیدونه محکم خوابوند زیر گوشش .گفت بچه تومثل اینکه کمر به بدبخت کردن خواهرت بستی. پولداره که پولداره واسه خودش داره.خدازیاد کنه. مامانم گفت چی کارداری بچمو.‌به فکرخوشبختیه ماوخواهرشه. بابام گفت چی میگی توام آتیش بیاره معرکه شدی .کودوم‌خوشبختی.دیگه نشنوم ازاین نسخه ها پیچیدین برای همدیگه. صادق داد میزداره همش بگوصفیه.فقط اون برات مهمه.عین خیالتون نیست من باچه جون کندنی واسه چندرغاز سگ‌دو میزنم اخرشم نمیتونم هیچ کاری بکنم. بابام‌گفت ازبس بی عرضه ای.حقوقتو چی کار میکنی‌ عوض اینکه هفته به هفته بلند شی بااون یه لا قباهای مثل خودت بری شهرکه مثلا بری سینما پولاتوجمع کن رفیق بازیاتوکم کن.سرتوبندازپایین پس انداز کن .واسه خودت خونه بگیر ماشین بگیر برو زن‌ بگیر چراخواهرتووسیله میکنی.اصلا خودت اونجاازخودت عرضه نشون بده حقوقتو بیشتر کنه.بازم قهرکردو دروکوبیدرفت. فردای اون روز قبل ازظهر بابام سر زده اومد تو.گفت صفیه .گفتم‌جانم بابا. گفت حاضر شو بیا بریم. گفتم‌کجا بابا.گفت بپوش بیا ببرمت مدرسه ای که دلت میخواد فقط بجنب آقا شعبون میخواد زحمت بکشه مارو باماشین ببره.‌ هاج و واج بابامو نگاه کردم. گفت چیه دختر بجنب دیگه وایسادی چیو نگاه میکنی؟گفت بپوش تا وسوسه نشدی بدبخت کنی خودتو

از كودكتان قول نگيريد كه كاري را ديگر تكرار نكند .
کودکان زیر 6 سال مفهوم قول دادن را نمی فهمند . چقدر به او می گویید قول بده این کارو نکن یا بکن و کودک دائم قول می دهد و مجدداً همون کارها را تکرار می کند.
او معنی قول دادن را نمی فهمد ولی چون می بیند با گفتن این کلمه خنده بر لبان شما می آید تند تند به شما قول می دهد.
صبورانه هر بار به صورت شفاف برایش توضیح دهید تا یاد بگیرد.
#فرزند_پروری #روانشناسی_کودک
دوستای گلم این لباسی که تن فهامه مال یه پیجیه که هیچ فرقی بین بچه های عادی و سندروم نزاشته‌.و ازشون به عنوان مدل استفاده کرده. به نظرم اگه دنبال لباس برای بچه هاتون هستین از این پیج حمایت کنین.
مدلاشون خیلی قشنگه .به نظرم برای عید خیلی مناسبه.
@kids_clothes_xside
@kids_clothes_xside

#قسمت_سوم_بها
باترس گفتم بله بابا .‌گفت بیا بالادخترم .گفتم راحتم اینجا. خندید گفت بیا بالادختر گلم‌ بیا که من حسابی گشنه ام‌ و دوست دارم برام دوتانیمرو بزنی باهم بخوریم.‌با اینکه هیچ وقت بابام باهام بدرفتاری نمیکرد ولی خیلی ازش حساب میبردم .یواش یواش اومدم بالا.با ترس نگاه بابام کردم سرمو بردجلو و بوسید.گفت بیا اینجا ببینم چی شده مامانت انقدر عصبانیه.‌روم نمیشد حرف بزنم.گفت تو که کار خودتو کردی دیگه حرف زدنش نباید سخت تر از انجام دادنش باشه.گفتم بابا.حبه داره میره شهدور مدرسه.الان همه دوستام‌میرن.منم دلم‌میخواد برم.درس بخونم.تروخدا بابا اجازه بدین من برم درسمو ادامه بدم. بابام سکوت کرد چیزی نگفت گفت حالا پاشو بیا بریم تو.‌رفتیم و من نیمرو درست کردم.‌همش توفکر بودم.پس چرا بابام جواب نداد. یعنی چی میشه.چند روز گذشت و من هر روز دلواپس تر از اینکه مهلت ثبت نام تموم نشه .شب که بابام اومد گفت کجای‌شهدوره مدرسه ؟باهیجان گفتم تو همون خیابون بزرگه که کلی مغازه داره توش.‌صادق و صالح و سعید هم نشسته بودن. که یهو صادق گفت بازم که فیلت یاد هندستون کرده‌ .ادرس مدرسه رو میخوایین چی کار بابام گفت میخوام بدونم صفیه کجا میخواد بره درس بخونه. یهو صادق با صدای بلند گفت یعنی چی میخواد درس بخونه؟ کجا میخوایی بفرستیش؟ بسشه دیگه زیاد درس خونده. بابام عصبی شد گفت صداتو بیار پایین پسره پررو من هنوز زنده ام داری اینجوری هارتو پورت میکنی.هروقت مردم صداتو واسه خواهرت ببربالا.بی تربیت. گفت اخه اقا .بابام گفت ببند دهنتو دیگه.صفیه وکیل وصی نمیخواد. بهش برخورد وپاشد رفت بیرون.‌هم تودلم خوشحال بودم که بابا طرف منو گرفت هم ناراحت شدم که غرور داداشم جلو بقیه داداشام و مامانم خوردشد.چند روزگذشت صادق صدا کرد .گفت صفی بیایه دقه توحیاط رفتم گفت بشین. نشستیم گوشه دیوار.‌گفت ببین یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه.گفتم چی؟ گفت یادته یه بار چند وقت پیش یه اقایی اومد بامن اینجااز باباچنتاجعبه انگورخرید .گفتم اها همون آقاهه که یه ماشین خیلی خوشگل داشت .گفت اره اون رئیسمه.گفتم میدونم خوب!گفت خواستگارت شده. من یهو شاخ دراوردم.گفت ببین صفی اگه زن این آدم بشی کلا اوضاع احوالمون تغییر میکنه.هم من تو کارخونه میرم میشینم پشت میز هم وضع بابا اینا بهتر میشه. گفتم‌مگه تو مدرک داری بزاردت پشت میز.گفت اره بابا با پارتی بازی همه کار میشه.به خدا منم خسته شدم همش دارم کارگری میکنم.میخوام زن‌بگیرم نمیتونم.به خدا این آقای رئیس خیلی مرد خوبیه. یهو عصبانی شدم گفتم اون که اندازه بابای منه. گفت نه بابا شکسته شده سنی نداره

#قسمت_دوم_بها
گریه میکردم التماس صادقو کردم کتابامو آتیش نزنه.هی داد میزدم غلط کردم داداش ببخشید.تا بخواد نفت و بریزه انقدر خودمو زدم و جیغ زدم که دلش برام سوخت.‌گفت دفعه آخرت بود دهنتو به بل بل زبونی وا کردی.گفتم‌چسم غلط کردم. نفت و گزاشت سرجاشو رفت تو .سریع رفتم نشستم کتابامو جمع کردم.دوماه گذشت و من مجبور بودم برای اینکه صادق دوباره اون کارو باهام نکنه هرچی بگه گوش کنم.تو کار خونه ام کمک کنم.یه روز حبه اومد جلو در خونمون گفت صفیه من دارم با بابام‌میرم شهدور برای ثبت نام توام میایی؟ یهو هول کردم حالا چی کار کنم هنوز به بابام‌نگفتم الان اینام برن دیگه معلوم نیست بتونم برم یا نه. گفتم آره میخوام ثبت نام کنم اما بابام نییس رفته باغ امروز نوبت آب باغه . گفت خوب میخوایی خودت بیا اونجا اسمتو بگو بعدا با بابات برو شاید قبولت کردن.اگه شناسنامت دست خودته بردار.کارنامتم بیار.میدونستم جای شناسنامه ها کجاست .بدون اینکه معطل کنم یا اجازه بگیرم سوار وانت بابای حبه شدم.خیلی ذوق داشتم.دوتایی با حبه نشستیم جلو بغل دست باباش.دوساعت تو راه بودیم. رفتیم تو انقدر ذوق داشتم که نگو.از لحظه ای که وارد حیاط شدیم تا برسیم به ساختمون مدرسه خودمو تو لباس دکتری تصور میکردم. مدرسه شبانه روزی بود و اکثرا بچه های روستای اطراف اونجا میموندن و درس میخوندن. حبه ثبت نام کرد. اما منو قبول نکردن. گفتن حتما باید پدرش یا یکی از اعضای اصلی خانوادش باشن .بابای حبه گفت دختر روستای خودمونه من باباشو میشناسم امروز نوبت آبش بوده نتونست بیاد.هرچی ما اصرار کردیم اونا قبول نکردن.با بغض و ناراحتی برگشتیم.تو راه همش به حبه حسودیم شد.تو دلم‌میگفتم چقدر من بدبختم.چرا حبه انقدر خوشبخته. رسیدیم.دیدم مامانم چادر به سر جلو در با چنتا از خانما وایساده. تا منو دید دنبالم کردو جیغ میزد.گیس بریده ی نکبت کودوم گوری بودی. خانما هی جلوشو میخواستن بگیرن هی در میرفت دنبالم میکرد منم از دستش فرار کردم رفتم تو حیاط و بدو بدو رفتم زیر پله ی حیاط قایم شدم.‌پله هاش خیلی بلند بلند بودو مامانم نمیتونست بیاد.یادمه تا بابام از سر باغ بیاد من اون پایین بودم. هوا خنک بود گشنمم بود و تو سکوت زیرپله‌صدای قارو قوره شکممو میشنیدم.بابام اومدو سراغ منوگرفت. خیلی دوسم داشت.همیشه هوامو داشت.بعد از سه تا پسر کلی دعا و مناجات خونده بود خدا بهش دختر بده. میگفت دختر برکته. دختر عصای پیریه پدر مادره. مامانم با غرغر براش تعریف کرد انقدر بلند بلند حرف میزد صداشو میشنیدم.صدای دمپاییای بابامو شنیدم داره به زیر پله نزدیک میشه. صدام کرد.صفیه خانم؟

#قسمت_اول_بها
سی و پنج سال پیش تو یه روستای خیلی کوچیک بعد از سه پسر دنیا اومدم‌.اسممو گزاشتن صفیه.‌تو خیابونای خاکی و بدون برق یه ده دور افتاده زندگی میکردیم. بابام باغ انگورو سیب داشت .درامد آنچنانی نداشت.چون همیشه درختا بارزیاد نداشتن. یه سال بودو یه سال نبود. دوران ابتداییو تو روستا درس خوندم. به طرز عجیب غریبی عاشق کتاب بودم.همیشه شاگرد زرنگ‌کلاس بودم.با پسرا باهم مینشستیم سر کلاس.اون موقع ها لباس خونمون با لباس مدرسمون یکی بودیادمه وقتی برق دائمی شد .یه تلوزیون سیاه سفید یکی از مشتری های بابام که ازش انگور خریده بود بهمون بخشیده بود. از روزی که تلوزیون اومد تو خونمون خونمون بهشت شده بود.‌میتونستیم‌کارتون ببینیم. حتی بعد از ظهر ها یادمه دوستامونم میومدن خونمون همه تو یه اتاق کنار هم کارتون‌میدیم.ولی خوب همه این شادی و خوشبختی یک ساعت بود چون مامانم خاموش میکرد و میگفت پول برق میاد.‌یکی از آرزوهام یادمه این بود من و هم کلاسیهامم مثل بچه های تو تلوزیون مانتو و مقنعه های مثل هم بپوشیم.‌دوران ابتدایی من تموم شد. مثل همه سالهاشاگرد اول شدم. تو دهات دیگه مقطع بالاتر نداشتیم. یا باید ترک تحصیل میکردیم یا میرفتیم‌ یه شهری که تقریبا دوساعت با ما بافاصله داشت و از دهات ما مجهز تر بودخیابوناش آسفالت شده بودو خونه هاش آجری بودو مغازه های رنگی داشت.روز آخری که مدرسه تموم شد به بابام گفتم آقاجون من‌میخوام بازم درس بخونم.مامانم گفت بیخود.بسه ت دیگه . این همه درس خوندی فیلسوف شدی.جای درس خوندن بلند شو ببا آشپزخونه دوتا استکان جا به جا کن فردا رفتی خونه شوهر منو تف و لعنت نکنن. من محل به این حرفا نمیدادم. تا وقت گیرمیاوردم درس میخوندم. حتی وقتی مدرسه تموم میشد سه ماه تابستونو من باز همه کتابامو دوره میکردم و میخوندم.‌همش از کار خونه فرار میکردم و مامانم همیشه دعوام‌میکرد.یادمه داداش بزرگم تو کارخونه سیمانی که نیم ساعت با ما فاصله داشت کارمیکرد.یه روز که اومد خونه مامانم گفت پاشو واسه داداشت چایی بریز .من کتاب دستم بود. چندبار مامانم صدام کرده بود و من محل نزاشتم.یهو صادق دستشو دراز کرد از رو طاقچه یکی از کتابامو برداشت پرت کرد سمت صورتم.گفت هووووی کری مگه .نمیشنوی مامان چی میگه.منم لجم گرفت گفتم به من چه.مگه من همش باید چایی بیارم .یه بارم خودت پاشو.چون من دخترم همش به من زور میگین.یهو با حرص بلند شد و از موهام گرفت بلندم کرد همینجوری که جیغ میزدم و مامانمو صدا میکردم از در پرتم کرد تو حیاط. بعدم همه کتابامو اورد ریخت تو حیاط و رفت نفت و برداشت .

وقتی میگن زن و شوهر بهم اطمینان داشته باشن
فقط منظور این نیست که خیانت نکنن.
وفاداری بخشی از اطمینانه
اما زن و شوهر باید انقدر به هم اطمینان خاطرداشته باشن که اگر ، چه زن و چه مرد تو یه سری شرایط حرفیو راجب خانوادش کارش یا دوستش یا حالا اشتباهاتی که کرده بزنه
طرف مقابلش اون‌موضوع رو بر علیه خودش یه جا دیگه استفاده نکنه.
یعنی انقدر خیالشون راحت باشه که بتونن برای هم درد دل کنن و مطمئنا که از حرفاشون نه سو استفاده میشه .نه تبدیل به سرکوفت میشه .
تاحالا شده حرف تودلتون باشه دلتون بخواد به همسرتون بگین ولی نتونین ؟ فقط برای اینکه ترسیدین همونو بر علیه خودتون استفاده کنه؟؟؟
#روانشناسی#زوج_درمانی#خیانت#اطمینان#ولنتاین

پس امروز متوجه شدیم مادری کردن برای همسر ممنوعه.
داری میری بیرون لباس گرم‌بپوش .
غذا بخور گشنه نمونی
میخوایی لقمه بدم ببری
کلیدتو جانزاری
مواظب لباسات باش کثیفش نکنی .
و...و.. و.. جمله هایی که هر مادری برای بچش به کار میبره. شما با تکرار این حرفا از مردتون یه پسر بچه ی پر توقع بی مسئولیت ساختی که دیگه خودتم‌حریفش نیستی.
اخرشم جای دستت درد نکنه
بهت میگه تو زندگی کردن بلد نیستی .
.
هد بند حجاب از پیج @nilgoon_design

اون گل سینه قشنگم کار دست یه دختر هنرمند که نیاز به حمایت داره.
@nashminhandmade

جواب سوال سوم‌ شما
از کجا بفهمیم یه مرد وابستس.
اگه وابستس چه کنیم.
وابستگی بیش از حد پسران به مادرشون .

لطفا دوستاتونو تگ‌کنین.
حتما ورق بزنین که به شدت شنیدن صحبت های خانم دکترو پیشنهاد میکنم.
@dr.sogolmashayekhi
#روانشناسی#مشاوره#مرد_وابسته#زوجدرمانی#همسر_ایده_آل

یه چیزی بگم بهتون؟
فکر کنم یه سری از ماها دچار یه طرز فکر اشتباه هستیم.
اونم اینه که احساس میکنیم ما وظیفه داریم همه رو از خودمون راضی نگه داریم.
خودمونو به آب و آتیش میزنیم‌.از خودمون میگذریم که مثلا یکی از ما خوشش بیاد .
میدونی چیه .
وقتی داری اینکارو میکنی اولین فرکانسی که از شما دریافت میشه تحقیر کردن خودتونه.
بی ارزش جلوه دادن خودتونه.
در نتیجه نه تنها هیچ جذابیتی برای اون طرف نداری بلکه هرکاریم‌میکنی اون طرف ازت راضی نمیشه.‌
اینو بدون واقعا تو وظیفه نداری از خودت بگذری برای خوشحال کردن دیگران.
تو وظیفه داری خودتو خوشحال کنی و به خودت بها بدی.‌
اینجوری برای همه عزیزی

مجردها_بخوانند

به هیچ وجه ازدواج موجب افزایش خوشبختی زن و مرد نمی شود.
یعنی شما اگر خوشحال و خوشبخت هستید ازدواج هم بکنید خوشحال و خوشبخت هستید.
اگر خوشحال و خوشبخت نیستید ازدواج هم بکنید خوشحال و خوشبخت نخواهید شد.
ازدواج دوای هیچ دردی نیست و مشکل گشای هیچ مسئله ای نیست.
حداکثر این است که تا ٣ ماه فرد را در شرایط تازه ای قرار مي دهد ولی بعد به حالت قبلي اش بر می گردد.
زیرا خوشبختی موضوعی درونی است که در نگاه و باور ما وجود دارد و به واسطه ازدواج و یا بودن با کسی حاصل نمی شود.
.

این نظر سنجی فقط جنبه تفریح داشت.‌
خونه عزیز بودیم گفتیم کنارهم یکم شلوغ بازی کنیم خوش بگذره.
فقط اونجایی که میگه بهتربن خاطرات دوستیتون چی بوده امیر میگه دوست داشتن همدیگه😅😅😅
شمام انجام بدین‌مزه میده.
سعی کنین اوقاتی که باهمین خوش بگذرونین

خیلیا بلدن از اندامشون مراقبت کنن.
از نوع لباس پوشیدنشون مراقبت کنن.
از ظاهر صورتشون مراقبت کنن.
ازلوازم‌منزلشون مراقبت کنن.
اما.
اما.
اماااااا
یه چیزی نیاز به مراقبت شدید داره که اکثرماها بلد نیستیم انجامش بدیم.
اونم‌ مراقبت از نیازهامونه.

همون قدر اهمیت دادن به نیازها خواسته هاتون مهمه که خوردن غذا یا نفس کشیدن مهمه.
زن و شوهر ها باید بلد باشن نیازهاشونو به هم‌بگن.
حالا هرکس همسرشو خوب بشناسه قلقش میاد دستش و راحت راجب نیازهاش حرف میزنه.
خودتونو دوست داشته باشین و به نیازهاتون بها بدین.
شاید نیاز شما در روز فقط یک ساعت تنها بودن و فکر کردنه‌
شاید نیازتون بغل کردن و بوسیدنه‌
شاید یکی نیازش کتاب خوندنه‌
یه نفرم نیاز داره قربون صدقش برن.
حالا هرکی خودش میدونه نیاز روح و روانش چیه.. روسری از پیج
@sormeh_scarf
@sormeh_scarf

Most Popular Instagram Hashtags