shiper.m shiper.m

94 posts   1586 followers   719 followings

zz  اصفهااااان شیپر سگ میس ملیکا 🐶🐶🐶

داستان ملکه ملیکا قسمت ۹
تحت نظارت مستقیم ملکه @melik.mm15
ملکه با خونسرد ی تمام روی صندلی زیبای خودشون نشسته بودند. درست برعکس او مرد بیچاره!! ملکه دستور دادند تا خانواده اون مرد رو بیارن و در مقابل مرد غل و زنجیر کنند تمام اعضای خانواده مرد را اوردند و جلوی چشماش دست و پاهاشون رو با زنجیر بستند. مرد به ملکه التماس میکرد. واقعا داشت ضجه میزد و میگفت با خانوادم کاری نداشته باشین ولی تنها جوابی که از ملکه دریافت میکرد لبخندهای ایشون بود. ملکه دستور دادند تا تک تک اعضای خانواده اون مرد رو جلوی چشماش سر ببرند. حکم داشت اجرا میشد. مرد طاقت دیدن این صحنه رو نداشت و سعی میکرد چشماشو ببنده ولی با ضربه شلاقی که به پشتش برخورد میکرد چشماش ناخوداگاه باز میشد. تمام اعضتی خانواده اون مرد به جز همسرش به دستور ملکه کشته شدند. مرد همه خانوادش رو از دست داده بود و حالا به امید بخشش ملکه ملتمسانه به ایشون نگاه میکرد. ملکه جلاد را صدا زدند. جلاد خدمت ملکه رسید زانو زد و سپس در مقابل ایشون سجده کرد ملکه بهش اجازه بلند شدن دادن جلاد بلند شد. ملکه چیزی در گوش جلاد گفتند و شروع کردند به قهقهه زدن. جلاد هم چشمی گفت و پس از ادای احترام خود را به مرد رساند. انبر خود رو برداشت و شروع کرد به کندن تک تک ناخن های اون مرد. مر از شدت درد نعره میزد. در مقابل چشمان همسرش فریاد میزد و ملتمسانه از ملکه عذرخواهی میکرد. ولی هرکس نمیدانست من میدانستم که اوج لذت ملکه در همین است. ایشان عاشق شکنجه بودند. و کاملا از این وضعیت رضایت داشتند. ملکه مطابق انتظار هیچ توجهی به فریادهاس مرد نداشتند. همسر مرد از هوش رفته بود. جلاد حالا تمامی ناخن های مرد را کشیده بود.چند ساعتی اجرای حکم را متوقف نمودند تا مرد به حالت تقریبا عادی برگردد. شاید در ان لحظه هزار بار ارزوی مرگ کرده بود. جلاد چاقوی بزرگی را برداشت. ناگهان ملکه حالت نشستن خود را تغییر دادند و کنجکاوانه به سمت میدان خیره شدند. ظاهرا منتظر این صحنه بودند. جلاد چاقو را برداشت و بالای سر ان مرد ایستاد دستان مرد را روی زمین قرار دادند. ناگهان با ضربه محکم جلاد هر ۱۰ انگشت مرد قطع شد. مرد در ۵ ثانیه اول انقدر شوکه بود که حتی اخ نگفت. ولی یکباره چنان فریادی زد که همه جا را لرزاند. ملکه هم که در اوج لذت بودند. با دیدن زجرهای مرد به خنده افتادند. بالاخره در حین فریادهای مرد با اشاره انگشت ملکه سر مرد از بدنش جدا شد. مرد به بدترین شکل ممکن کشته شد. جوری که مطمئنا دیگه هیچکس به خودش این جرأت رو نمیده که به جان ملکه سوقصد کنه.
ادامه در کامنت اول...

اوضاع من...

داستان ملکه ملیکا قسمت ۸
تحت نظارت مستقیم ملکه @melik.mm15
نگهبانا وارد شدند. اونا دست و پا و دهن اون مرد رو بسته بودند. نگهبانا اون رو جلوی پای ملکه انداختند و خودشون به سمت ملکه سجده کردند. مرد خیلی ترسیده بود اینو میشد کاملا از چشماش خوند. شاید اگه میدونست چی در انتظارشه الان از ترس مرده بود. هیچکس نمیدونس که ملکه میخواد با این مرد چیکار کنن. همه و حتی خود اون مرد فکر میکردن که ملکه این مرد رو خواهد کشت. اما این بهترین اتفاق برای این مرد بود. ملکه زیر چشمی و با غرور به اون مرد نگاه میکردند. یه دفعه جوری داد زدند سر اون مرد که من بند دلم پاره شد.
_چطور جرآت کردی به خودت اجازه بدی این کارو انجام بدی. بلایی به سرت میارم که مرغای هوا به حالت گریه کنن.
ملکه رو کردند به من و دستور دادند که تخت روانشونو اماده کنم. ایشان میخواستند که مجازات این مرد در میدان اصلی شهر صورت بگیره. من با اجازه ملکه خارج شدم صدای شلاق نگهبانا و خنده ملکه و فریاد اون مرد اغاز شد صدای فریاد اون مرد اینقدر زیاد بود که تا چندین متری اتاق هم صداش به گوش میرسید. تخت روان ملکه را اماده کردم همه چیز مرتب بود این تخت توسط ۴ نفر از برده های سیاه پوست ملکه که اندام تنومندی داشتند حمل میشد. تخت مجللی بود که مخصوص ملکه ساخته شده بود. تخت را به نزدیک زندان اوردیم. چند دقیقه قبل از رسیدن ما مرد را به میدان اصلی شهر برده بودند تا با امدن ملکه مجازاتش انجام بگیره. من به داخل زندان رفتم. ملکه همچنان روی صندلی خود نشسته بودند سجده کردم و بابت تاخیر معذرت خواستم ملکه از روی صندلی خودشون بلند شدند و به سمت تخت روان حرکت کردند. من سریع خودم را به تخت رساندم کنار تخت دراز کشیدم تا ملکه از من به عنوان پله استفاده کنند و سوار شوند. ملکه سوار تخت روانشون شدند و با دستور ایشان برده ها تخت را بلند کردند و به راه افتادند. تخت روان ملکه در شهر یه حرکت افتاد و توسط چندین نگهبان اسکورت میشد. من هم در کنار تخت روان حرکت میکردم و منتظر شنیدن دستورات ملکه بودم بالاخره به میدان شهر رسیدیم. برده ها تخت روان ملکه را روی زمین گذاشتند و من دوباره دراز کشیدم تا ملکه راحت پیاده بشن. ملکه از تخت پیاده شدند همه مردم شهر به سمت ایشان سجده کردند صحنه جالبی بود. توی اون لحظه به خودم افتخار کردم که سگ مخصوص ملکه هستم همین که گاهی میتونم پاهای زیباشونو ببوسم بزرگترین افتخاره که شاید خیلی از این مردم حسرتشو میکشن. ملکه در جایگاه مخصوص خودشون که از قبل اماده شده بود قرار گرفتند جایی که کاملا به میدان مسلط بودند.
ادانه در کامنت اول...

داستان ملکه ملیکا قسمت 7
تحت نظارت مستقیم ملکه @melik.mm15
شیپر اماده نوشتن شد و ملکه شروع به گفتن قوانین جدید فرمودند. طبق قوانین جدید تمام اختیارات از مردان گرفته شد. از مردان تنها برای انجام کارهای سخت استفاده میشد و کسانی که از لیاقت کافی برخوردار بودند به انتخاب خود ملکه به عنوان سگ ایشان انتخاب میشدند. پس از اعلام قوانین جدید صدای اعتراض در میان مردان بالا گرفت ولی زنان از این قوانین استقبال کردند. نیمه شب ان روز زمانی که ملکه در خواب عمیق فرو رفته بودند و شیپر نیز پایین تخت ایشان به خواب رفته بود شخصی به نیت سوقصد به جان ملکه قصد ورود به دربار را داشت که که توسط نگهبانان دستگیر و به زندان فرستاده شد، صبح پس از اینکه شیپر از خواب بیدار شد توسط نگهبانان از این قضیه با خبر شد، به پایین تخت ملکه رفت و با بوسه های ارامی که بر پای ملکه زد ایشان را از خواب بیدار نمود، ملکه به ارامی چشمان زیبای خود را باز کردند و با اشاره انگشت شیپر را در مقابل خود فرا خواندند، شیپر سریعا خود را به مقابل ایشان رساند ملکه با یک حرکت بر پشت شیپر سوار شدند و دستور دادند:
_ برو سمت دستشویی حیوون
شیپر به سرعت به سمت دستشویی حرکت کرد . ملکه از پشت شیپر بلند شدند و روی توالت خود نشستند شیپر در مقابل ایشان سجده کرد تا ملکه در ارامش تمام به کار خود برسند. شیپر هنوز جرأت نکرده بود خبر را به ملکه انتقال دهد، ترجیح میداد وقتی ملکه کاملا سر حال شدند این خبر را به گوش ایشان برساند، ملکه از جای خود بلند شدند و با ضربه ای که به سر شیپر زدند شیپر از سجده بلند و در مقابل اینه قرار گرفت تا ملکه از وی به عنوان صندلی استفاده نمایند وقتی کار ملکه به اتمام رسید شیپر ملکه را به کنار میز مجلل صبحانه که قبلا برای ایشان اماده کرده بود رساند وقتی ملکه بر روی صندلی نشستند پای خود را اندکی از زمین بالا گرفتند و شیپر که به خوبی به وظایفش آگاه بود ارام بوسه ای به پای ملکه زد. ملکه ضربه ای به صورت شیپر زدند و فرمودند.
_ میتونی بری به کارات برسی حیوون
شیپر سریعا خود را به دستشویی رساند و با زبان خود مشغول تمیز کرد دستشویی شد. با دقت تمام نقاط دستشویی را با زبان تمیز و برق انداخت کم کم صبحانه ملکه نیز تمام شده بود ملکه با زنگ مخصوص شیپر را صدا زدند. شیپر به سرعت خود را به ملکه رساند در مقابل ایشان سجده کرد و گفت:
+ ملکه خبری هست که باید خدمتتون اعلام کنم
_چه خبری؟؟
ادامه دارد...

بدون شرح...

داستان ملکه ملیکا قسمت ۶
تحت نظارت مستقیم ملکه @melik.mm15
پس از پایان مهمانی ملکه به اتاق خود رفتند، چند دقیقه ای را تنها در اتاق سپری کردند سپس شیپر را به حضور فرا خواندند. شیپر در زد، ملکه اجازه ورود دادند شیپر وارد شد و یک دفعه با دیدن ملکه میخکوب شد، ملکه لباسی از حریر سفید که تا بالای زانوهای ایشان را میپوشاند بر تن داشتند و کفشهای پاشنه دار زیبایی به پا کرده بودند، تاج پادشاهی را بر سر گذاشته بودند و با ارایشی ملیح بر روی صندلی مخصوص خود نشسته بودند و پاهای خود را روی یکدیگر انداخته بودند، شیپر با دیدن این صحنه از خود بیخود شد. ناخود آگاه خود را به مقابل ملکه رساند و سجده کرد. حسرت در چشمان شیپر مشهود بود. ارزو داشت تا ملکه به او اجازه میدادند و به پاهای ایشان میفتاد و تا میتوانست انها را میبوسید و ارامش میگرفت، مانند گذشته. زمانی که ملکه هنوز ملکه دربار نشده بودند و شیپر را در زیر زمین خانه پدری خود در قفسی ۱ متری نگهداری میکردند. غذای شیپر ذباله های منزل ملیکا و خانواده اش بود. و در بهترین روزها از ته منده غذای آنها تغذیه مینمود. ان زمان شیپر چندین روز را در حسرت میگذراند تا ملیکا به او اجازه خروج از قفس و پرستش پاهای خود را بدهد. بعد از خروج از قفس بایستی خود را کامل در جوی اب میشست و سپس به محضر ملیکا میرسید تا بتواند فقط برای چند لحظه پاهای ملیکا را ببوسد و لبخند رضایت را بر لبان ملیکا نمایان کند. حال ملکه در مقابل شیپر بود اما شیپر اکنون امین ملکه بود. مقام گرفته بود. چیزی که شیپر به آن اهمیت نمیداد. تنها خدمت به ملکه برای او مهم یود
_ شیپر توله خوب من، من بالاخره به چیزی که لیاقتشو داشتم رسیدم. تو هم به چیزی که لیاقتشو داشتی رسیدی. الان شدی ارشد تمام سگ ها (صدای خنده ملکه بلند شد)
_الان میتونی یه ارزو بکنی تا براورده بشه
لبخند شیطنت امیزی بر لبان ملکه نقش بست. شیپر در حالی که در مقابل ملکه به خاک افتاده بود سر خود را بالا کردبه چشمان ملکه نگاهی کرد و گفت
+ ارزوی من خدمت به شماست سرورم. اجازه بدین پاهاتونو ببوسم سرورم
ملکه که رضایت در چشمانش موج میزد با غرور به شیپر نگاهی انداختند و فرمودند
_ ارزوی بزرگیه ولی میتونی یه بار پاهامو ببوسی
شیپر که در پوست خود نمیگنجید سریعا لبهای خودش رو به کفشهای زیبای ملکه رساند و بوسه ای اراااام و طولانی به پاهای ملکه زد. ملکه با پا به صورت شیپر کوبیدند و فرمودند.
ادامه در کامنت اول...

داستان ملکه ملیکا قسمت پنجم
تحت نظارت مستقیم ملکه @melik.mm15
جشنی به مناسبت رسیدن ملکه به تاج و تخت برگزار گردید. ملکه دستور داده بودند تا بر کردن تک تک برده ها قلاده انداخته شود. نزدیک به ۲۰ برده در مقابل ملکه با قلاده حضور داشتند. ملکه وارد شدند همه در برابر ایشان سجده کردند. به دستور ملکه برده ها همگی مانند سگ بر رپی چهار دست و پا به این سمت و ان سمت میرفتند صدای پارس کردن برده ها با صدای خنده ملکه امیخته شده بود. شیپر سگ مخصوص ملکه دمی را که به دستور ملکه به پشت خود وصل نمونه بود را تکان میداد، کنار ملکه مانند سگی گرسنه نشسته بود و له له زنان زبان خود را به ملکه نشان میداد، ملکه با دیدن چشمان مظلوم شیپر بازی خود را با سگ مخصوصشان اغاز کردند:
_ شیپر این استخونو خوب بو بکش..
+ مممممم
_ بدو بیارش حیووون
+ هاااپ هاااپ
شیپر سریع خود رو به استخوان رساند و با دهان اون رو خدمت ملکه اورد و در مقابل ایشان زانو زد.
_ شیپر تو چی منی؟؟
+ من سگ شمام ملکه، من نوکر تمام عیار شمام ملکه، من توالت قصر شمام سرورم
_ افرییییین سگ خوب من، میتونی پاهامو ببوسی و حقارت خودتو نشون بدی در مقابل من
شیپر که به ارزوش رسیده بود سریع به سمت پای ملکه خیز گرفت ولی ملکه با خرکت دادن پاهاشون مانع از رسیدن شیپر میشدند. شیپر که از این حرکت ملکه و خنده های ایشان دیوانه شده بود دائما به دنبال پاهای ملکه میرفت. تا بالاخره ملکه کف کفش خود را روی دهان شیپر گذاشتن و فرمودن:
_ فقط یه دونه... شیپر از ته دل بوسه ای محکم به کف کفشان ملکه زد و برای تشکر در مقابل ایشان سجده کرد و دم خود را برای ملکه تکان داد.
ملکه در حالی که پای خود را به سر شیپر میکشیدند زیر لب فرمودند:
_ به زودی باید قوانین مملکت تغییر کند...
ادامه دارد...

داستان ملکه ملیکا قسمت چهارم
تحت نظارت مستقیم ملکه ملیکا @melik.mm15
فردای آن روز مراسم باشکوهی برپا گردید، همه مردم شهر در مقابل کاخ ملکه حاضر شدند. ملکه با تخت روانی که توسط ۴ برده حمل میشد در محل حاضر شدند. به محض ورود ایشان تمامی درباریان در مقابل ایشان سجده کردند. زمانی که بر روی تخت خود نشستند اجازه برخاستن را صادر و همه از سجده بلند شدند. به فرمان ایشان پادشاه را وارد کردند، پادشاه در برابر مردم شروع به صحبت کرد:
- از امروز شخصی لایقتر و با کفایت تر اداره امور مملکت را در دست خواهد داشت، من میخواهم در همینجا تاج و تخت و فرمانروایی مملکت را به «ملکه ملیکا بزرگ» تقدیم نمایم...
پس پایان صحبت پادشاه همهمه در میان مردم اغاز شد، عده ای مخالف و عده ای موافق بودند، اکثر موافقان از زنان تشکیل میشدند. مراسم تاجگذاری ملکه به خوبی انجام گرفت، پس از پایان مراسم ملکه دوباره دستور زندانی کردن پادشاه سابق را صادر کردند تا وی به مدت چند سال در سیاهچال بماند و پس از فراموشی مردم در فرصتی مناسب وی را به قتل برسانند. پس از مراسم ملکه جشنی را به مناسبت موفقیتی که به دست اورده بودند ترتیب دادند جشنی کاملاااااا متفاوت...
ادامه دارد...

داستان ملکه ملیکا قسمت سوم
زیر نظر مستقیم ملکه ملیکا @melik.mm15
ملیکا پادشاه را برای شام به اتاق خود دعوت کرد، شیپر میزی مجلل برای شام اماده کرده بود انواع. اقسام غذاها بر سر میز شام فراهم بود. شیپر و دیگر خدمتکاران در حال انجام وظیفه بودند که ملکه ملیکا با زیبایی توصیف نشدنی به همراه پادشاه وارد شدند تمام خدمتکاران به سمت ملکه و پادشاه به سجده افتادند. ملکه به سمت صندلی خود در یک سر میز رفته و با بشکنی که زد شیپر بلافاصله از جای خود بلند شده و صندلی را برای ملکه عقب کشید تا ایشان به راحتی بتوانند سر میز شام بنشینند سپس شیپر به سمت پادشاه رفته و همین کار را برای او تکرار کرد هر دو در میان خنده و شوخی مشغول صرف شام بودند و خدمتکاران در پایین میز کماکان در حالت سجده بودند تا اینکه با فرمان ملکه شیپر شرابی که به گفته ملکه شراب صد ساله بود و ایشان به خاطر حضور پادشاه ان را تدارک دیده بودند را برای پادشاه سرو کرد پادشاه که بسیار از این اقدام ملکه غافلگیر شده بود یک نفس شراب را سر کشید، ملکه که نقشه خود را عملی میدید تمامی خدمتکاران به غیر از شیپر را مرخص نمود. داروی بیهوشی رفته رفته بر پادشاه اثر کرد، دنیا در برابرش سیاه شد و ناگهان بر روی میز شام افتاد، شیپر بلافاصله به دستور ملکه دست و پای پادشاه را بست و در نیمه شب او را به سیاه چالی که قبلا ملکه به این منظور خالی کرده بودند برد.
فردای ان روز وقتی پادشاه به هوش امد در حالی ملکه را بالای سر خود میدید که با دست و پای بسته و بدون لباس در گوشه سیاهچال افتاده بود. ملکه در طول روز با رشوه و تهدید تقریبا تمام قصر را از آن خود کرده بودند و فریادهای پادشاه که در میان خنده های ملکه گم شده بودند پاسخی دریافت نمیکرد.
ملکه با انبری که در دست داشتند به پادشاه سابق که اکنون مانند یک کرم در زیر پاهای ملکه قرار داشت نزدیک شدند...
_ خب جناب پادشاه از امروز این سرزمین تنها یک فرمانروا داره و اون کسی نیست جز من، ملکه ملیکا فهمیدی؟؟؟
پادشاه که عصبانی شده بود فریاد زد
+ مگه از رو نعش من رد بشی، امکااان نداره
_ اگه لازم باشه از رو نعشتم رد میشم
و با خنده شروع به کندن اولین ناخن دست پادشاه کردند.
پادشاه فریاد میزد ولی کسی فریادرس نبود.
ملکه ۳ تا از ناخنهای پادشاه را کنده بود. انبر رو روی ناخن چهارم گذاشت که با شروع التماس های پادشاه لبخند بر لبانش نقش بست و ارام گرفت
+ملکه التماستون میکنم، به پاتون میفتم، هرچی شما بگین قبوله، فقط بهم رحم کنین، تا اخر عمر بهتون خدمت میکنم، فقط بهن رحم کنین
ادامه در کامنت اول...

داستان ملکه ملیکا قسمت دوم
زیر نظر مستقیم ملکه ملیکا @melik.mm15
جسارت ملیکا مانند تیری در وجود پادشاه نفوذ کرد. پادشاه به دنبال چنین ملکه ای بود، کسی که با اقتدار بتواند به او در اداره امور مملکت کمک کند، کسی که در اوج جوانی بتواند با قاطعیت تصمیم بگیرد، کسی که زیبایی و جسارتش در سراسر سرزمین زبانزد خاص و عام باشد. اری این همان ملکه ایست که پادشاه به ان نیاز داشت.
پس از رایزنی پادشاه با وزرا و دیگر مسئولان مملکت بالاخره ملیکا به عنوان همسر پادشاه و ملکه مملکت انتخاب گردید.
طی یک مراسم با شکوه ملیکا به عنوان ملکه به کل سرزمین معرفی گردید در طول مراسم کلیه پرسنل دربار برای دستبوسی و بیعت در مقابل ملیکا زانو زدند. همچنین در طول برگزاری تمام مردم حاضر در این مراسم بایستی به احترام ملکه جدید کشور در مقابل ایشان زانو می زدند.
یک سال از مراسم معرفی ملیکا به عنوان ملکه میگذشت، طی این مدت ملیکا توانسته بود تمامی عوامل دربار را تحت کنترل بگیرد. قوانین جدیدی توسط ملیکا برای درباریان وضع شده بود. برای مثال اگر کسی قصد ملاقات با ملکه را داشت بایستی با وقت قبلی که با خدمتکار شخصی ملکه هماهنگ مینمود به حضور ایشان میرسید. هرکدام از عوامل قصر از وزرا تا تمامی خدمتکاران بایستی بلافاصله پس از رویت ملکه به سمت ایشان سجده میکردند و تا زمانی که ملکه اجازه صادر نمیکردند در همان حالت میماندند. پادشاه نیز مخالفتی با قوانین ملکه نداشت و معتقد بود فرمان ملکه فرمان شخص پادشاه است.
روزی ملکه خدمتکار شخصی و امین خود را صدا کردند....
- شیپر زود بیا اینجا
شیپر به سرعت خود رو به مقابل ملکه رساند و در مقابل ایشان سجده کرد
+بله ملکه، در خدمتگذاری حاضرم سرورم
_ به نظر تو پادشاه لیاقت فرمانروایی به این سرزمین رو داره؟
+اگه شما در کنار ایشون باشین بله سرورم
_اهان یعنی بدون حضور من پادشاه هیچی نیست درسته؟؟
+بله سرورم ایشون در تمام تصمی گیری ها کاملا به شما وابستن ملکه
_خوبه، تو اولین کسی هستی که قراره از تصمیمم باخبر بشه، وای به حالت اگه کسی از این تصمیمم پیش از موعد با خبر بشه
ملکه پاش رو روی سر شیپر گذاشت و روی زمین فشار داد و ادامه داد:
_اون موقع خودت میدونی چه بلایی سرت میاد، دست چپت هم مثل دست راستت بی انگشت میشه...
در حالی که خنده های شیطنت امیز و تحقیر کننده ملکه شروع شده بود شیپر با ترس و صدایی لرزان گفت:
+بله سرورم به دستور شما لال و کر و کور میشم
+از من حقیر کمکی ساختست سرورم؟؟ ادامه در کامنت اول ...

داستان ملکه ملیکا قسمت اول
تحت نظارت مستقیم میس ملیکا بزرگ @melik.mm15
پادشاه جوان کشور همه وزرا و درباریان را برای یک جلسه مهم به حضور خود فرا خواند. زمانی که مدعوین به حضور رسیدند پادشاه شروع به صحبت کرد: «من از امروز به عنوان پادشاه این سرزمین انتخاب شده ام، لازم است که برای انتخاب ملکه دربار، شایسته ترین دختران شهر به دربار احضار شوند.» پس از پایان جلسه همهمه بین حضار اغاز شد. همگی در مورد معیار های پادشاه برای انتخاب همسر و ملکه اینده مملکت صحبت میکردند. چندین گروه و هر گروه به سرپرستی یک وزیر انتخاب و هر کدام به یه منطقه از کشور عازم شدند. پس از چندین روز تحقیق و جستجو نزدیک به صد نفر لیاقت حضور در قصر را پیدا کردند تا به حضور پادشاه برسند. زمانی که همه در قصر حاضر شدند تصمیم بر این شد که آنها در گروه های ۱۰ نفره به حضور پادشاه برسند تا از بین این ۱۰ نفر یک نفر و در اخر از بین ۱۰ نفر انتخاب شده یک نفر به عنوان ملکه آینده کشور انتخاب شود. هر روز ۱۰ نفر به حضور پادشاه می رسیدند و پس از ۱۰ روز ده نفر نهایی توسط شخص پادشاه انتخاب شدند. ۱۰ نفر از بهترین دختران مملکت برای انتخاب ملکه به حضور پادشاه رسیدند. پادشاه تک به تک دختران زیبا را بر انداز میکرد، دختران زیبا و شایسته شهر همگی در برابر پادشاه قرار داشتند. از بین این ۱۰ نفر نگاه پادشاه بر روی یک نفر قفل شد دختری زیبا، با پوستی سفید و اندامی کاملا تراشیده، دختری که با ۱۷ سال سن توانسته بود تا این مرحله پیش بیاید. جوانترین دختر شایسته سرزمین تحت سلطه پادشاه... پادشاه نزدیک دختر شد اسمش را پرسید. دخترک در چشمان پادشاه نگاه کرد و با جدیت تمام گفت: ملیکا...

عاااالیه

Most Popular Instagram Hashtags