sargol_jafary sargol_jafary

89 posts   23108 followers   909 followings

🌻سارگل🌻  la simplicité est la sophistication suprême. 🔐💙 »»violinist -- Ballet ««

.🍂.
ما آدم ها خیلی عجیبیم!
به کسی دل میبندیم که به طور واضح میبینیم دلش پیش مانیست...
از هرچی که داریم و نداریم براش مایه میذاریم
خودمونُ گول میزنیم که نه دوسم داره...
میبینیم  وقتی که باهمیم خوشحال نیست،
فکر یک نفرِ دیگه اذیتش میکنه،
وباز هم سرخودمون شیره میمالیم... ومسلما بعد یه مدت
ترکمون میکنه و ازما میمونه فقط یک تیکه چوب که تو رودخونه افتاده و هرطرف که آب میره اونو با خودش میبره...
بدون هیچ هدف و امیدی!
اونجاست که مینالی از زمین و زمان!
دقیقا همونجا ؛
بهتره یکم فکرکنیم ... شاید این ماییم که اشتباه کردیم...
ماییم که آدم اشتباهی رو وارد زندگیمون کردیم...
ماییم که نخواستیم واقعیت رو قبول کنیم!
#المیرا_دهنوی .
.
.
پ ن : یه روز بلاخره دلو زدم به دریا و متنای مورد علاقمو دکلمه کردم و برای دوستام فرستادم خودمو اماده این کرده بودم که اگه بزنن زیر خنده یا به هرنحوی دست بگیرنو مسخره بازی در بیارن منم پِیِشو بگیرمو بزنم جاده خاکی که اره سر مسخره بازی بوده که یه وخ خدایی نکرده ضایه نشم مثلا!(این طرز فکر از بیخ و بن غلطه ها باید کاریو که دوس داریمو حالمونو خوب میکنه رو انجام بدیم و بیخیال بقیه) خلاصش اینکه عکس العملشون کاملا برعکس چیزی بود که فکر میکردم و چِققققققد تشویق و جیغ و دست و هورا نصیبم شد منم خودمو جمع و جور کردم و بادی غَب غَبم انداختم و با یه مچکرم خشک و خالی صحنه رو ترک کردم و نگاه حُضار رو بی پاسخ! 😂 نه نه اینا همش یه سری فانتزیه ذهنیه واقعیت اینه عرض و طول اتاقو از ذوق ریز ریز ریز (با ریتم خوانده شود) متر کردم! و اینقد استیکر تشکر و ماچ و بغل اینا فرستادم براشون که این وسط اصن یه سریشم اشتباه شدو ابرو ریزی شد که اصن هیس بیایید هیچی نگیم!
این شد که گفتم یه سری ازین مورد علاقه هامو شماهام بشنوید ...
اگه تشویقا زیاد شد و درخواستاش بیشتر و تعداد این دکلمه ها بیشترتر حتما یه کانال تو تلگرام درست میکنم و براتون اونجا شِیرش میکنم. نظرتونه؟
.
.
.
و در اخر از همین تریبون یه تشکر ویژه دارم از اینستاگرام که مثل همیشه گند میزنه تو کیفیت...
موچکریم!

🌸🌸🌸
.
.
.
اگر قراره زندگيمونو براي چيزي خرج كنيم، بهتر كه اون رو خرج لطافت يك لبخند کنیم...
این همه محقق هر روز دارن جون میکنن و عرق جبین میریزن که به تعداد فواید لبخند زدن هروز هی اضافه کنن و اخر سرشم بگن بخندید دیگه اینم دلیل علمیش...
به قول اقامون چارلی چاپلین:
اگه زندگی صد دلیل برای گریه کردن
به تو نشون میده تو هزار دلیل برای
خندیدن به اون نشون بده..
خیلیم سخت نیس شما یکیشم پیدا کنی کافیه... .
.
.
پ ن: اخرین باری که خندیدین کی بود؟ دوس داشتین دلیلشم بگید؟
بعدا میگم چرا اینو پرسیدم...
#میشنوم 👂❤

.🌻.
.
.
کپشن رو شما بگید برام❤
.
.
.
.
. 🔽پ ن اولندش: بلاخره اومدم و البته با یک عدد عکس کاملا زیر خاکی...
🔽پ ن دومندش: خیلی وقته که ننشستیم یه دل سیر باهم حرف بزنیم
برنامتون برای تابستون چیه؟ روزاتون چجوری میگذره؟
خلاصه بشینید برام از سیر تا پیازشو تعریف کنید دیگه...❤

.
.
.
آدم رویایی، خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقه ی کوچکی پیدا کرده تا این آتش احیا شده قلب سرمازده ی او را گرم کند.

#شبهای_روشن
#فیودور_داستایفسکی
.
.
.
پ ن اولندش: یه سری رویاها هستن تو گذشته ادم رها میشن خوب یا بدش وقتی ادم میره سراغش یه حس عجیبِ گاهی خوب گاهی بدی با ادم همراه میشه... شاید این خاصیت “گذشتس“ که هرچی باهاش همراه میشه اینطوری عمیق تو عمق احساسات ادم فرو میره!
البته نمیدونم برای شمام اینطوری هست یا نه! ولی خیلی عجیبه!
.
.
.
پ ن دومندش: خب بین این همه پیشنهادای روزانه اینستاگرامرا امروز من براتون به جای یکی دوتا پیشنهاد ویژه دارم...
اول اینکه گاهی بریم سراغ رویاهای گذشتمون شاید فراموش شدن و نباید میشدن و هنوز وقت هست که بهشون پر و بال بدیم و واقعی بشن...
دوم اینکه از کتاب" بلندی های بادگیر " اصلا نگذرید و حتما بخونیدش اینقد خوبه که نمیشه ازش گذشت... اگرم خوندید که نظرتونو برام بنویسید
....
بازم کلی حرف زدم که 😶
خلاصش اینکه مرسی گوش میدین

📚📖...
.
.
.
از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.
چنین روی داد: یک روز ،بسیار پیش از آنکه خدایان ِ بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند _ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت  زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم : «دزد، دزدان نابکار...» مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس ِ من به خانه هایشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم ،جوانی که بر سرِ بامی ایستاده بود، فریاد بر آورد:
«این مرد دیوانه است!»
من سر برداشتم که او را ببینم; خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید. و من از عشق ِ خورشید مشتعل شدم ، و دیگر  به نقاب هایم  نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم: «رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند»
چنین بود که من دیوانه شدم .
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام; آزادی ِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را که در وجودمان است به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت ، زیادی غَره شوم .حتی یک دزد هم در زندان از دزد ِ دیگر در امان نیست!

#چگونه_دیوانه_شدم
#جبران_خلیل_جبران
.
.

پ ن : خیلی وقته باهم حرف نزدیم خب چه خبر؟ برام تعریف کنید
.
.
.

📚☕📖
.
.
.
این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها،
موقع پیری شکایت می‌کنند که
زندگیشان را بی‌خودی تلف کرده‌اند.
دایم نفرین و ناله می‌کنند که
زندگیشان را بی‌خودی تلف کرده‌اند.
دایم ناله و نفرین می‌کنند
و از همه چیز شکایت دارند.
من می‌خواهم بدانم که،
راستی راستی، زندگی یعنی اینکه
تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی
تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا اینکه طور دیگری هم
توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟
📚 ماهی سیاه کوچولو
👤 صمد بهرنگی
...
پ ن اولندش: اینم کتاب این هفتمون
“داستان های صمد بهرنگی“
فک نکنم کسی باشه که باهاش خاطره نداشته باشه و حداقل یه داستانشو نخونده باشه ...
.
.
.
پ ن دومندش: طبق روال هر هفته قسمت مورد علاقتون ازین کتابو برام بنویسید ... راستی کودوم داستانشو بیشتر دوس داشتید؟
من که بیست و چهار ساعت در خواب و بیداریو خیلی زیاد دوس داشتم
...
☕ لته ارت خفنمونم که کار حامدمونه!
@riphamed

.📚☕.
(ورق بزنید)
.
.
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!
👤 صادق هدایت
📚 بوف كور
.
.
پ ن اولندش: طبق قرار هر هفتمون (برای معرفی کتاب دیگه) با خودم گفتم این هفته به کتاب بوف کور یه نگاهی بندازیم و اگه نخوندیم بخونیم اگرم خوندیم که یه مرورش کنیم که خالی از لطف نیس...
.
.
پ ن دومندش: طبق معمول هر هفته قرارِ قسمت مورد علاقتون ازین کتابو برام بنویسید ...
...
(راستی اون ورق بزن اول کپشن برای عکس هاس که یه سری از دوستان پرسیده بودن اپدیت اینستا بوده(خیلیم تازه نیس) برای اینکه چند عکسو در یک پست جا بدید)
مرسی از حامد برای لته ☕ خفنش
📚❤

🍃🌻🍃
‏ماه هاى سال :
عيد، 🍃ارديبهشت🍃، فرجه، امتحان، گرما، مسافرت، ترم جديد، ماه الافى، فرجه٢، امتحان سخت، بعد امتحان، تعطيلات قبل عيد
خیلی سوسکی خواستم ماه تولدمو عزیز جلوه بدم
خود شیفتگی تا کجا؟
.
.
.
پ ن اولندش: مرسی از همه چه اونایی که تبریک گفتنو و سوپرایز کردن خلاصه اصن نگم براتون چه اوناییم که کلا خنثی بودن و چیزی نگفتن و چیزیم نمیگم براتون!😂
.
.
پ ن دومندش: واقعا دمتون گرم بابت همه تبریکا و اون عشقی که برام فرستادید فک نکنید ندیدما دیدم با تک تکشونم صدبار ذوق مرگ شدم
اگه جوابی ندادم نذارید پای بی حوصلگی و ندیدن و اینا فقط اینکه تعدادش خیلی زیاد بود واقعا برام مقدور نبود. خلاصه خیلی گلید و امسالو برام خیلی گل گلی کردید...
.
.
.
پ ن اخرندش: مرسی علیرضا بابت این کادوی خفنت! (من عاشق اون قسمت ضایعاتیشم فقط😂)
@alirezakhatibiii .
.
.

🔹🔸🔹
او هم یک زن معمولی گرفت! اغلب مردها همین طورند. آنها زن معمولی را بیشتر دوست دارند. نه اینکه زن معمولی بد باشدها؛ نه.
منظورم این است که زن معمولی خیلی با ایده ها و آمال ها و حرف های مردها فرق دارد و دقیقا مساله ی من معمولی بودن مردهاست. بیش از آنکه زن ها معمولی باشند؛ مردها معمولی اند. یعنی اولش معمولی نیستند. آنها درباره ی فلسفه حرف می زنند؛ درباره ی رخ دادن جنگ جهانی سوم و آن وسط ها درباره ی تاریخ بیهقی و کلیدر هم حرفی به میان می آورند. موسیقی؟ آنها همه ی دستگاه‌های موسیقی را می شناسند و حتی قانون هم زده اند. آنها می دانند در آینده چه اتفاقی رخ می دهد و همگی دوست‌دارند یک باغچه داشته باشند در فلان روستا و از بورژوآزی حاکم بر جامعه ی ایران دست بشویند. آنها تا اینجای کار اصلا معمولی نیستند. می نشینی آنها را نگاه می کنی و سر تکان می دهی که اوهوم؛ چه خوب. می خوای بعدش چی کار کنی؟ و آنها می خواهند در آن روستا که ته ایران است بزرگترین اختراع جهان را صورت بدهند.آنها اعتقادات بزرگتری هم دارند: آزادی زن؛آزادی اندیشه و بر چیدن تبعیض نژادی در دنیا. آنان سفت و سخت مخالف قوانین حاکم بر جامعه ی اسلامی هستند و معتقدند تعریف زن در جهان مدرن امروز فرق کرده است. چندسال بعد همان مرد زن می گیرد. نام زنش را در فیس بوک نمی گذارد مبادا همکاران غریبه ببینند عکسی از او رو نمی کند و اگر هم رو کند زنی است غیرقابل دسترس. زنی است از یک خانواده ی معمولی که حجاب خود را به خوبی رعایت می کند؛ فنون بازی را بلد نیست؛ و حسود است. پسران زیادی را میشناسم که آخر عاقبتشان همین شد.درباره ی رویاهای عجیبشان حرف می زدند و من شنونده بودم.یکی شان تصمیم داشت ایران را اشغال کند. یک روز یک کاغذ بزرگ را پهن کرد جلویم که: ببین؛ ببین من تا سال ۱۳۹۰ ایران رو فتح می کنم. آرزوی بزرگ زندگی اش بوسیدن مرضیه ( خواننده)‌بود و روی میز کوبید که من تا ابد زن نمی گیرم.
حالا او روزهای متوالی است در فیس بوک دوست من است. عکس هایش اینطوری است: خودم و زنم؛ زنم و خودم؛ زنم؛ زنم و خواهرش؛ خواهر زنم و زنم؛ من و زنم و گلدان کوچک خانه مان. زنش کیست؟ دختر همسایه بغلی شان. آنها نمی دانند که همیشه ؛ هربار با مرد جدیدی در زندگی ام روبرو می شوم که ایده های جدید دارد توی دلم قهقهه ای سر می دهم و با خودم می گویم: ههههوف؛یک مرد معمولی دیگر که در نهایت یک زن می گیرد که آشپزی اش خوب باشد.بعد دوتایی با هم عکس بیندازند و از آن به بعد مدام بترسند و از خدا بخواهند هیچوقت جنگ جهانی رخ ندهد
#آلما_توکل
...
پ ن: طولانیه میدونم ولی بخونید

🔺🔊🔻
.
.
.
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد... .
.
@alireza_ghorbani
👤 علیرضا قربانی
🎶 تورا دوست دارم
.
.
.

پ ن: اخر هفتتون قرار چجوری بگذره؟

🔺🔸🔻
.
-دلم میخواست زمان برمیگشت به عقب اون روز میدیدمت دم سعد اباد و باهات حرف میزدم
:من باهات حرف زدم
-هیچی یادم نیس هیچی
:حتا زنگ صدات توى گوشمه
تو چشمام نگاه كردي
حتا يه لحظه قفل شد نگاهمون
يه مكث كردي
يه چيزي حدود ٤٥٠ ميلي ثانيه ( مقیاس جدیدِ)
با يه صداي يه كم گرفته
گفتي نه!
چند صدم ثانيه بعدش
سه كيلومتر دور شده بودي...
.
.
.
پ ن: از هیچی نباید ساده گذر کرد بعضیا فقط یک بار اتفاق میوفتن وبس...
.
.
.

🌿🌸🍃
همه چی با یه سؤ تفاهم ساده شروع شد. درست وقتی که اونو به یه فنجون چایی از فلاسک کوچولوی داخل کوله پشتیم دعوت کردم. همه من و فلاسکمو میشناختن، یه دانشجوی مهندسی که پاتوقش کتابخونه ی دانشکده بود و کمتر چایی شو با کسی شریک می شد.
اون موقع دنج ترین جایی که سراغ داشتم زیر یه بید مجنون بود توی پارک نزدیک دانشگاه. هیچ وقت فکرشو نمی کردم دعوتمو قبول کنه ولی خُب کمتر کسی بود که از چایی دارچینای مخصوص من بگذره. منتظرش بودم و داشتم اومدنشو نا امید میشدم که یهوو یه صدایی از پشت گفت بیدا چطوری مجنون می شن؟ صدای خودش بود، هول شده بودم انگار کل یخای قطب شمالو توی بدنم اب کرده باشن، بدنم سرد و خیس عرق بود.
گفتم: سلام ، گفت: سلامتی. همیشه جواب سلامو با سلامتی می داد. راستش همین مثل بقیه نبودنش رو دوس داشتم. یادم نیست چیا گفتیم اما یادمه وقتی چایی رو ریختم گفت پس قندش؟ و نفهمید که قندش رو توی دلم دارن آب میکنن...
اونقدری پیش هم بودیم که روشن شدن چراغای پارک یادمون انداخت شب شده. قرار هفته ی بعد رو همون موقع گذاشتیم و رفتیم. وقتی می رفت انگار یه تیکه از قلب منم با خودش می برد. از اون روز نگاهامون توی دانشگاه فرق می کرد حداقل من اینجوری فکر میکردم. بعد چند روز، دیگه وقتش شده بود تا این بیت رو براش بفرستم:
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...
و جوابم رو با این بیت داد:
همه جا از همه کس زخم زبان می خوردم
این وسط، اسم تو مرهمش شدنش حتمی بود...
نمیدونم شاید اینجا هم سؤتفاهم بود اما من باورش کرده بودم.
فکر می کردم یه بخش از وجودمه جوری که زندگی بدون اون بی معنی بود. دو تا یی سعی می کردیم هیچ خیابونی رو مدیون راه رفتانمون نزاریم و حسرت نشستن و شعر خوندنمون به دل هیچ کافه ای نمونه اما پاتوق اصلیمون زیر همون بید مجنون بود اونجا بود که از آغوشش تا آسمون پرواز می کردم و ستاره ها رو یکی یکی از روی صورتش می چیدم. توی خورشید چشماش ذوب می شدم و توی شب موهاش به خواب می رفتم.
شاید اونقد خواب بودم که نفهمیدم کی و کجا آسمون تیره شد و ماه من رو دزدیدن...
از اون روزا فقط همون فلاسک برام مونده و درخت بیدی که حالا دیگه میفهمم چطور مجنون شده...
یادمه می گفت آبی خیلی بهم میاد،
اما حالا می بینم این شال قرمز هم بد نیست. راستش یه دانشجوی انصرافی مهندسی، باغبون خوبی میشه حداقل دیگه نمیزاره کسی زیر درختا با دلش سؤ تفاهم پیدا کنه.

#علیرضا_فراهانی
.
.
.
پ ن: کپشن طولانی خر است ولی بخونید😀💓
.
.
.

Most Popular Instagram Hashtags