saba.shbzn saba.shbzn

429 posts   42,241 followers   1,049 followings

❄️ Flöckchen❄️  صبا هستم...با ص slightly tipsy...like the breeze from the east Nicht alle Schneeflocken werden im Winter geboren.

.
حالا می تونم بفهمم معنی جمله‌ی «جای‌خالی‌ات» یعنی چی. خوشی‌هایی که از راه دور قسمت می‌شن، همشون این روزا به همین جمله ختم میشن.
نه حرف از دلتنگیه، نه‌ بی‌تابی، نه اگه بگی حتی یه قطره اشک... دور که باشی کم‌کم حسرت خنده‌های آدم‌های مورد علاقه‌ت، میشه مثل صدای موج‌دریا، وقتی گوش‌ماهی‌هارو به گوشت میچسبونی.
به عکس‌های دسته‌جمعی نگاه می‌کنی و سعی می‌کنی به یاد بیاری کی چجوری میخندید، هرکی موقع عکس گرفتن چه ادا و اطواری در میاورد، کی اصلا از عکس فراری بود.
تازه میفهمی هرچقدر هم بگی: جای من فلانی رو ببوس، باز دلت حال نمیاد.
ولی چاره‌ چیه؟ باز تلفن رو برمی‌داری زنگ می‌زنی که بگی دوستان به جای ما، جای من فلانی رو ببوس. و لبات از این بوسه‌های راه دور که بوی کاغذ ضخیم بلیت‌های یک‌طرفه می‌دن فشرده میشه.

.
وسط یکی از گفتگوهای روز، وقتی که خم شده بود روی پنجره و به رهگذرا نگاه می‌کرد، گفت دلم میخواد از این‌جا بزنم بیرون. نگاه پرسش‌گرم رو که دید گفت منظورم از این کشوره؛ زیادی خسته‌کننده‌ست، همه چی آرومه، خبری نیست.
دست خودم نبود، خشمگین شدم. گفتم با یه پاسپورت که جلوی ملیتش نوشته: آلمانی ، خوشی زده زیر دلت. نمیدونی این آرامشی که برای تو خسته‌کننده‌ست، چیزیه که مردم کشور من به امیدش چمدون میبندن و خونه و زندگی و خانواده‌‌شون رو پشت سر جا میذارن. اینجا «خبری نیست»، و این چیزیه که هم‌سن ‌سال‌های من و تو دنبالشن. اینکه هر روز که از خواب بیدار میشی خیالت راحته ارزش پول توی جیبت نصف نشده و پس‌انداز چندین‌ساله‌ت هنوز کفاف زندگیت رو میده، برای تو بدیهیه، اما برای مردم من دغدغه‌ی مداومه.
خوشی زده زیر دلت که میتونی از کوچک‌ترین نارضایتی‌ت با صدای بلند گله کنی.
تویی که از کاغذبازی و نوبت‌های طولانی سر صبح برای کارهای اداری‌می‌نالی، فقط وقتی قدر زندگی و زمانت رو میدونی که خودت رو جای جوونی تصور کنی که دو سال باید انتظار بکشه تا بتونه بیاد توی کشوری که از دید تو، روز‌هاش مثل همه.
آره حق با توئه، اینجا خیلی از روز‌ها مثل همه. دل خیلی از مردم من هم برای همین ریتم ملایم زندگی لک زده.
میگی مردم اینجا سردن؟ این سردی بهتر از آتیش تند و خشم و ناراحتی‌ مردم منه. آتیشی که داغیش، آدم‌هارو به خون هم تشنه کرده.
یه نفر توی مسیج برام نوشته بود به دوستهات، هم‌خونه‌ای‌ها و همکارهات درمورد فرهنگ خوب و مردم مهمان‌نواز و صلح‌طلب ایران بگو، بگو که اینجا هم حساب مردم و دولت جداست و ما اون چیزی نیستیم که اخبار به جهان نشون میده. بگو ما هم جشن و شادی داریم و همش عزاداری نیست.
شاید درست میگفت،... اما عزا به رخت سیاه و روز‌های قرمزِ تقویم نیست؛ عزا برای این روز‌های ما یعنی تنی که هر‌روز از عدم‌اطمینان از زندگی و آینده‌ت بلرزه، که حتی نتونی برای هفته‌ی آینده‌ت برنامه‌ریزی کنی، که بدونی یه عده از مردمت هر‌روز گر‌سنه‌تر میشن... ببینی که یأس داره مثل ساقه‌ی رونده از عمر تک‌تکمون بالا می‌ره.
از گردن خمیده و نفس‌های بلندش فهمیدم دردی که هیچوقت به چشم ندیده رو داره توی تمام تنش حس میکنه.

.
کی فکرشو میکرد توی گرمای اینجا هلاک بشیم؟! اصلا کی فکرشو میکرد این‌جا اینقدر گرم بشه؟! اینجا تنها راهی که برای خنک کردن هوای خونه هست پنکه‌ست؛ کولر و این‌چیزا معنی نداره🤦🏻‍♀️
اینه که آرپینه راه میره میگه
ughhhh das wetter is ekelhaft! 😂
میدونم وقتی زمستون بشه از گفتن این جمله سخت پشیمون میشم ولی در حال حاضر دلم شدیدا زمستون میخواد!

.
امروز وسط کلی دوندگی کارهای بیمه و رفتن از این اداره به اون اداره برای کاغذبازی، بهم گفت بیا بریم میخوام یه چیزی نشونت بدم؛ رسیدیم پای این درخت گفت برو بالا😂 هیچی دیگه کار و زندگی رو ول کردیم از درخت رفتیم بالا! از دست و پا زدن منم فیلم گرفته اون آخر🤦🏻‍♀️

همین می‌شود آرامش میانه‌ی طوفان

.
آنچنان‌ عکس و دلنوشته بی‌ربطه که خودم در حیرتم!
. ولی بخونید. جدی هم نگیرید. دلنوشته‌ای از خیاله؛ نه از واقعیت.
.
گوشه‌ی یه عکس دست جمعی دیدمش که ایستاده بود دست‌ به سینه، با چشم‌های خسته و موهای ژولیده.
آخرین باری که اینجوری دیده‌بودمش رو به یاد ندارم. همیشه مرتب بود و خنده‌به‌لب. بلد بود نشون نده احوال بدش رو، یا هر‌بار که ازش میپرسیدم حالت چطوره این روزا؟ با مکث، نفس عمیق و یه لبخند بلند بگه شُکر. همین کافی بود برای هردومون. اما گوشه‌ی این عکس، وسط بساط رقص و شادی، بی‌رمق‌ترین چهره‌ی جمع رو داشت.
کاش اونی که عکس رو گرفته بود ازش پرسیده بود فلانی خوبی؟ که لا‌اقل موقع ثبت عکس، لبخندِ بلند و شُکرِ نصفه‌و نیمه‌ش دل آدم رو خوش‌کنه تو این روز‌های دوری... مث دیوونه‌ها با عکسش حرف زدم! نگاهش کردم که چشم‌هاشو ریز کرده و خیره به لنز دوربینه اما نگاهش جای دیگه‌ست.
از همون وقت‌ که رفت نگاهش جای دیگه بود. دست کشیدم روی بافت سیاهِ فِرِش و گفتم احوالت چطوره این روزا؟ همچنان ساکت بود و خیره.... گفتم ماهی چه میفهمه حال پروازو؟ پرنده کجا دلش برای شنا کردن تنگ میشه؟ یادته با هم پادکست لورازپام گوش میدادیم؟ تو هم هربار پا‌به‌پاش آهنگ «شب به گلستان» رو زمزمه می‌کردی؛ میگفتی راست میگه گوینده؛ این شعرو برای بی‌خبرا ساختن.... بی‌خبرِ منتظر.
شب به گلستان تنها.... منتظرت بودم....منتظرت بودم....

If it isn’t magic, then what is it?

*•Six feet off the floor•*

.
در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
#فروغ_فرخزاد

That’s how you should remember summer!

.
‎هنوز هم فکر می‌کنم قشنگ‌ترین عکسی که از تو ثبت شده‌ متعلق به آن روز یکشنبه‌ست، وقتی که پیش از ظهر لبه‌ی پنجره‌ نشسته بودی و روی کاغذ‌های نت من ماندالا میکشیدی. زیر‌چشمی نگاه می‌کردی به من و طفره می‌رفتی از لنز دوربین. خم شدم و از گلدان کنار دستت شاخه‌ی باریک نسترن را جدا کردم و نشاندم لای خرمن موهایت. از من بپرسی، هنوز هم آن گرم‌ترین یکشنبه‌ی تاریخ آن شهر بوده است. وقتی که از لای پنجره‌ای که تو مانع بسته شدنش شده بودی، به جای خنکای پاییز، عطر گرمِ عسل و اسطوخودوس به مشامم می‌خورد.
‎آنقدر نگاهت کرده‌ام تمام این روز‌ها که رخسارت از خطوط چهره‌ی خودم برایم آشنا‌تر‌ست. گلگونی گونه‌ات برایم از رز‌های باغچه سرخ‌تر، چشمانت‌ از ستاره‌های کویر درخشان‌تر و صدایت، از هماهنگی نت‌های این کهنه‌ساز خوش‌آهنگ‌تر است. ‎چشم که می‌بندم می‌بینمت، از هوایی که نفس می‌کشم به من نزدیک‌تری، معطر به بوی بهار، رنگی، مثل جعبه‌ی مداد رنگی‌هایی که وقت و بی‌وقت روی میز کار من پخش می‌کردی.
‎تو تداعی خانه‌ای، در دور‌ترین فاصله‌ام از آن.

Get you a friend who gets you a friends t-shirt
.
اینقدر قراره منو توی این تی‌شرت ببینید که مطمئنم به زودی ازم متنفر
می‌شید😂
@hm #hmxme

Most Popular Instagram Hashtags