saba.shbzn saba.shbzn

473 posts   42,058 followers   1,077 followings

Schneeflöckchen  صبا هستم...با ص slightly tipsy...like the breeze from the east 📍Germany- Rheinland-Pfalz

.
تصمیم گرفتیم بیایم یکم جنگل گردی اطراف شهر Köln برای همین توی اپلیکیشن Airbnb یه اتاقی که هم ارزون باشه و هم نزدیک به محل مورد نظرمون پیدا کردیم و اومدیم. صاحبخونه یه مرد آلمانی بود. وقتی در رو رومون باز کرد دیدم یه لباس پوشیده که روش شعر سعدی نوشته شده و خونه‌ش با کلی فرش و پارچه و وسیله از ایران تزیین شده؛ قیافه‌ی متعجب منو که دید گفت دیدم از ایرانی گفتم برای خوشامدگوییتون این لباسمو بپوشم.و تعریف کرد که ده سال با یه زن ایرانی ازدواج کرده بوده. (حالا باز هی تو دایرکت بپرسید: درسته میگن آلمانیا سرد و خشک و نژادپرستن؟؟ ما شنیدیم با خارجی‌ها بد برخورد می‌کنن😑)
مسیری که باید طی می‌کردیم تا به خونه برسیم از وسط دو‌ تا روستا میگذشت و غرق برگ‌های پاییزی بود.
دم صبح همه جا مه کامل بود، وسط روز یا بارون تند میبارید یا همه جا از بارون روز قبل خیس بود.
وقتی میخواستیم اتاق رو تحویل بدیم صاحبخونه ازم خواست ادویه‌هایی که از قبل براش مونده بود رو بو کنم و بگم کدوم چیه و مال چه کاری. جالبیش اینجا بود که تا گفتم این شنبلیله‌ست و اون یکی لیمو عمانی یهو ذوق کرد و گفت گقمه‌زبتزی!

.
آگوست ۲۰۱۵ اولین سفر من به آلمان بود.اون موقع برای بورسیه DAAD اقدام کرده بودم و وقتی قبول شدم شهر دوسلدورف رو برای یک ماه گذروندن دوره‌م انتخاب‌کردم. اون یک ماه سفر، تجربیاتم، آدم‌هایی که باهاشون آشنا شدم و حسی که تجربه کردم باعث شد روزی که توی فرودگاه دوسلدورف منتظر پروازم بودم که برگردم خونه، به خودم قول بدم که دوباره بیام اینجا. و حالا چند سال بعد دوباره همونجام. نقشه رو که باز کردم حتی محل خونه‌ای که اون یک ماه اجاره کرده بودم هنوز سِیو بود.
توی هایلات مهاجرت درمورد سایت www.DAAD.de توضیح دادم. توی این وبسایت میتونید بورسیه‌ها و دوره‌های‌مختلف رو پیدا کنید و براشون درخواست بدید. این وبسایت به من خیلی کمک کرد.امیدوارم به درد شما هم بخوره.
#daadscholarship

•Kölner Dom•

•Autumn Pallet•

.
The weather is fright'ning
The thunder and lightning
Seem to be having their way
But as far as i'm concerned, it's a lovely day

قسمت دوم:
اون موقع‌ها پرونده‌ی کسانی که قبول شده بودن و ویزا گرفته بودن رو توی یه فایل پی‌دی‌اف میزدن و هر چند‌وقت یک‌بار توی سایت سفارت آپدیت می‌کردن. آخ که من کارم شده بود اسکرول کردن این سایت لعنتی!
یادمه روزی که شماره‌ پرونده‌م دراومد و رفتم دم سفارت، پرونده من پیدا نمیشد. و من باز از ترس یه ریجکتی دیگه روی پرونده‌م وسط جمعیت عین موش ایستاده بودم و به در فلزی سفارت خیره بودم. خوشبختانه اون روز هم تعطیل رسمی‌بود! آفیسری که مسئول چک کردن شماره پرونده‌ها بود، رسید من رو گرفته بود و بیست دقیقه‌ای بود که پیداش نبود. تا اینکه دیدم یهو از اون ته داره بلند میگه این باد صبا کو؟ باد صبا رو بذارید بیاد تو ویزاشو پیدا کردم! دختر، کل سفارتو گشتم دنبال پرونده‌ت!
یه بار، یه خاطره‌ی شیرین کافیه که تمام سختی‌های پیش از اون برات شیرین بشه. خاطره تعریف کردم که بگم میدونم خیلی‌هاتون دارید همین مسیرو طی می‌کنید، میدونم گاهی خسته میشید و میخواید تسلیم بشید، ولی ته تهش ارزشش رو داره.
عکاس هم مادر هستن که هر‌بار من ساعت‌ها اون تو گرفتار بودم بیرون منتظرم مینشست، از تابستون خشک و گرم اونم وسط ماه رمضون تا زمستون خیس و سرد وسط برف.
ناگفته نماند که بانک ملی رو‌به‌روی سفارت هم نقش به‌سزایی در آسایش ما داشت به وقت انتظار. روزهای معمولی نیمکتهای راحت داخلش و روزهای تعطیل پله های سنگی خارجش!
گمونم از دست اطراق کردن ما بود که دیگه مامور گذاشتن دم پله‌هاش و نمیذارن کسی اونجا بشینه، چه برسه که افقی بشه و بخوابه😁

مرور خاطره, قسمت اول:
حال این عکس و اون روز عمرا یادم نمیره. اصلا مگه میشه یادم بره؟ چند سال اخیر زندگی من نصفش تو جاده‌ی اصفهان-تهران گذشت و بقیه‌ش پشت در سفارت آلمان!
اتوبوس شب رو بگیری که کله‌ی سحر پشت در سفارت باشی، تا وقتی کارمندا و آفیسر‌های سفارت میان، بشینی روی اون سکوی سنگی یخ‌کرده نون پنیرتو گاز بزنی و با آب‌پرتقال بی‌کیفیت رویال‌سفر گلوتو تر کنی.
مگه میشه یادم بره؟ روز مصاحبه‌م تاریخی بود! بعد از مدت‌ها برف اومد، تا یه کم زیر زانو؛ (البته زانوی‌ من!) اسنپ گیر نمی‌اومد، گیر هم می‌اومد قیمتها نجومی‌ بود. گروه بچه‌های هلفن رو چک می‌کردم و نگران، که نکنه برفی که اومده و مدرسه‌ها و اداره‌جات رو تعطیل کرده، بهونه‌ی سفارت هم بشه و من بعد از ۸ ماه انتظار بازم بمونم تو خماری. دم سفارت که رسیدم سرد بود و خلوت. خودمونیم، روزهای تعطیل آفیسر‌هاشون خوش‌اخلاق‌ترن! اونی که دم در بود یه نگاه به من کرد که از سرما میلرزیدم، و من رو با نوبت‌های ساعت ۸ فرستاد تو! تازه به قسمت بازرسی بدنی که رسیدم به همکارش گفت آخه این گشتن داره؟ بمب که نداری با خودت؟! پس برو تو! از اون روز‌ها بود که تاس مینداختم جفت ۶ می‌اومد. آفیسر اصلی که باهام مصاحبه کرد یکی‌ بود شکل ‌امیر جعفری، یه سر و گردن بلندتر و درشت‌تر. اینقدر خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد بود که تمام گریه‌هایی که تا اون روز توی سفارت از دست بقیه‌ مصاحبه‌کننده‌ها سر داده بودم یادم رفت. اون روز که تموم شد اولین بار بود که یخ‌کرده اما خوشحال از در پشتی سفارت اومدم بیرون.

.
شیرین‌ترین خاطره‌ای که ازش دارم برمی‌گرده به دوران مدرسه!! وقتی که توی حیاط ظرف ناهارشو باز کرد تا با هم غذا بخوریم. عدس‌پلو آورده بود.قاشق اولو که خوردم دونه‌های شکر زیر دندونم قرچ‌قرچ کرد. قیافه‌ی منزجرم رو که دید گفت ما عدس‌پلو رو شیرین میخوریم، بابا با خرما، من با شکر! و از همون روز بود که عدس‌پلو برای من رفت توی لیست سیاه! یادمه از همون بچگی تفاوت‌های زیادی داشتیم. اون محجبه بود، من تنها کله‌ سیاه بین اون همه بچه‌ی قد‌‌ و نیم‌قد با مقنعه‌های یه‌دست سفید. اون عاشق عدس‌‌پلو با شکر بود، من نه عدس‌پلو دوست داشتم نه شکر!
اعتقاداتمون تقریبا هیچوقت به هم نزدیک نبود، اختلافات فرهنگیمون زیاد بود، آداب معاشرت متفاوت داشتیم، با این حال سالها صمیمی‌ترین دوست هم بودیم.
بیشتر از ۱۵-۱۶ سال از دوستیمون میگذره و هنوزم، با اینکه دیگه اونقدر در ارتباط نیستیم، خاطراتش برام زلال و قشنگه.
یادم نمیاد هیچوقت منو قضاوت کرده باشه، یادم نمیاد هیچوقت به خاطر تفاوت دیدگاهش ازش دوری کرده باشم، وقتی به خاطر اختلافات فرهنگی و عقیدتی به نتیجه نمیرسیدیم، همدیگه رو پس نمیزدیم.
معمولا اغلب اختلافات ما از فرهنگ و خانواده و دیدگاه متفاوتمون نمیاد، از کله‌شقی‌ و قضاوت‌هامون میاد، از اونجا که تا کسی شبیهمون نیست با انگشت نشونش میدیم و ازش فاصله می گیریم.
حالا چرا من با عکس فشرده شدنم توسط مرله، یاد خاطره‌ی عدس‌پلوی شیرین سال دوم افتادم، خودمم نمیدونم!
@pariggermerle vermisse euch alle

.
Wieder in Mainz, wo ich einen großen Teil von mir gelassen habe und deshalb immer wieder her komme.

.
پرسید زندگیت چطوره؟ چالش داره به اندازه کافی؟ زندگی بی‌چالش زندگی نیستا!
نگاهش کردم و گفتم خیلی وقته به جای چاله فقط همین چالشها هست.
اینکه میبینی حرف نمیزنم، غر نمیزنم، برای اینه که به جای گیر کردن توی چاله‌ها، درگیر چالش‌هامم.... و از اینه که حالم خوبه.

.
روز آخر...

first of many Halloweens
گِیشا با پیرسینگ و یقه اسکی!!! بریم برای هالوین😌
#halloween #geisha

Most Popular Instagram Hashtags