rouzbeh_moein rouzbeh_moein

577 posts   47447 followers   98 followings

روزبه معین  Author نویسنده،نمایشنامه نویس،کارتونیست ~ هنگامی که باران پیانو می نوازد قهوه سرد آقای نویسنده (نشر نیماژ) آنتارکتیکا،89 درجه جنوبی (آینده)

http://tlgrm.me/rouzbeh_moein

چاپ دوم کتاب #قهوه_ی_سرد_آقای_نویسنده به پایان رسید و دوستان میتوانند چاپ سوم کتاب را تا ساعت ۱۲ شب تهیه کنند.
#ادمین
#قهوه_ی_سرد_آقای_نویسنده

خیلی خوشحالیم که امروز دوستان زیادی رو ملاقات کردیم. استقبال امروز بی سابقه بود. جشن امضا تا ساعت ۱۲ شب ادامه داره.
میبینیمتون.
#ادمین #قهوه_ی_سرد_آقای_نویسنده

خوشحالم از اینکه دوباره دارم میبینمتون.
نیم ساعت قبل از شروع مراسم جشن امضای کتاب #قهوه_ی_سرد_آقای_نویسنده

.
بارها گفتم، باز هم میگم؛ داشتن شما آرزوی هر نویسنده ای هست.
رونمایی اول کتاب در کشورمون بی سابقه بود. تمام شدن چاپ اول در کمتر از دو ساعت.
جمعه با صف طولانی و جمعیت کثیری که برای رونمایی آمده بودن نشان دادیم که فقط کشورهای پیشرفته نیستن که می تونن صف های طویل رونمایی کتاب درست کنن.
فردا هم #رونمایی_دوم کتاب قهوه سرد آقای نویسنده، بزرگتر و با چاپ های بیشتر برگزار میشه.
به امید دیدار همه ی شما و نوشتن یادگاری
#فردا، تهران، کریمخان، خیابان عضدی( آبان جنوبی)، خیابان ارشد، شماره هفت، کافه گالری آ ( نزدیک به مترو هفت تیر)
ساعت چهار الی ده شب
#روزبه_معین
به امید دیدار
لطفا اطلاع رسانی کنید.
پ.ن. ممنونم از کسانی که کتاب را خوندن و این همه پیام محبت آمیز فرستادن، نمی توان این همه مهر و محبت را پاسخگو بود.

#تهران کافه گالری آ
ممنونم از کسانی که در صفحه شان منتشر می کنن
بهتره نگم به دلیل استقبال خوب! باید بگم به دلیل دلجویی از هزاران مهربانی که نشان دادند کتاب و کتابخوانی در کشور ما دارای بها و ارزش ست...
متاسفانه فقط هزار جلد در دو ساعت اول رونمایی فروخته شد، شاید رکورد بود در ایران اما....
باید جبران بشه، در مکانی بزرگتر و احترامی صد برابر بیشتر به کتابخوانان و فرهیختگان.
نشر نیماژ به همراه کافه گالری آ برنامه ریزی انجام داده برای یک رونمایی به مراتب بزرگتر و هنرمندانه.
#چندین_هزار_جلد_کتاب آماده توزیع شده و کافه گالری آ آماده استقبال از همه مهمانان گرامی ست.
من روز سه شنبه حضور خواهم داشت و تا هر زمانی که باشد با دل و جان و با افتخار برایتان می نویسم
حالا آرزوم اینه که تموم کسانی که نتونستن کتاب رو بخرن، تموم کسانی که نتونستم واسشون یادگاری بنویسم، و تموم هنرمندان و دوستان و آشنایانی که لطف کردند و روز جمعه تشریف آوردند و من سعادت نداشتم هم صحبتشون بشم رو دوباره ببینم.
سه شنبه، تهران، کافه گالری آ
مهرتان برقرار #روزبه_معین
لطفا و خواهشا #اطلاع_رسانی_کنید
ورود برای عموم آزاد و رایگان است

.
درخواستی که من از ناشر داشتم این بود که به تعداد کافی کتاب برای رونمایی آماده کنه اما نشد و حضور بی نظیر مهربانان همه رو شگفت زده کرد...هزاران نفر بدون کتاب و ناراحت به خونه برگشتن، خیلی ها از شهرهای دور تشریف آورده بودن که همین جا از همه باز هم عذر خواهی می کنم.
در مورد مسئله دیگر هم بهتره صحبت نکنم!
تو کشوری که سرانه مطالعه ی ناچیزی داره و کسی حمایتی از نویسندگی و کتاب نمی کنه داشتن مخاطبانی مانند شما ارزشمندترین داراییه، و ناراحتی و نارضایتی شما مهربانان بدترین عذابه برای من...
امیدوارم به زودی جبران بشه، امیدوارم رضایت همه جلب بشه...
ممنون از مهر دیشبتان...دیشب رو نخوابیدم و چندین هزار پیام و دایرکتی رو که فرستادید خوندم و آروم شدم.

.
من حالم جسمیم خوبه اما حال روحیم نه، هرگز
این رسمش نبود که بعد از این همه سال انتظار برای چاپ کتاب مراسم رونمایی رو توقیف کنن
بعد از یک ساعت سعی در بردن من داشتن اما با اصرار من دوباره گذاشتن که به مراسم برگردم
ولی دوباره من رو از مراسم بردن و من رو شرمنده همه عزیزان کردن
کتاب بعد از یک ساعت تمام شد و ناراحتم از نشر نیماژ که چاپ های بعدی را به جشن امضا نرسوند
شرمنده همه تونم
از همگی عذر خواهی می کنم به خاطر فشار جمعیت و همه کاستی ها
ناراحتم من نرفتم...من رو بردن
امیدوارم مسئولین نشر جبران کنن

#یک_اردیبهشت_رونمایی
دوست دارم برگردم به چند سال پیش،وقتی که یه دختر لاغر مردنی و دیوونه ی نجوم بودم با یه گروه از بچه های هنری رفتم کویر،بچه های باحال و خون گرمی بودن،دور آتش جمع شده بودیم و چایی می خوردیم و ستاره ها رو تماشا می کردیم،تو اون گروه پسری بود که یه پیرهن چهارخونه قرمز به تن داشت و با کسی زیاد گرم نمی گرفت،می گفتن اون همیشه تو دنیای خودشه و سرش با گیتارش گرمه.چند ساعتی گذشت و شب نشینی ما تموم شد.هرکدوم به چادرمون رفتیم تا کمی استراحت کنیم،اما اون پسر بیرون موند،صدای گیتار و ترانه ای که زمزمه می کرد اونقدر دلنشین بود که ناخودآگاه از چادر بیرون زدم و رفتم کنارش نشستم.وقتی من رو دید گیتار رو کنار گذاشت و گفت: می دونی اسم این ستاره ها چیه؟ گفتم:آره،این خوشه ی پروینه،بهش هفت خواهر هم میگن و اون ستاره ها هم که انگار یه آدمن با یه شمشیر اسمشون شکارچیه،شکارچی همیشه دنبال هفت خواهره.گفت: چرا دنبالشونه؟ گفتم:این یه افسانه یونانیه،یه شکارچی به نام اوریون عاشق یکی از هفت خواهر میشه و اون ها رو دنبال می کنه،هفت خواهر به آسمون پرواز می کنن و شکارچی هم به آسمون میره و تا همیشه در تعقیب عشقش می مونه.گفت:اما هیچ وقت بهش نمی رسه.گفتم:نه هیچ وقت،حالا تو بگو چی داشتی می خوندی؟ گفت:اسمش شب تیره ست،یه ترانه معروف روسیه که البته فرهاد هم بازخونیش کرده.نامه ایه که یه سرباز تو جنگ داره واسه عشقش می نویسه و امید به دیدار دوباره اون داره،بعد شروع کرد به ساز زدن و خوندن:شبی تاریک،در دشت تنها صفیر گلوله،در جاده تنها نفیر باد،در دور دست نور ستاره ها،می دانم بیداری و در بستر جوانیت پنهانی اشک هایت را پاک می کنی،شب تیره ما را از هم جدا می کند و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده.اون لحظه حسی عمیق و تازه داشتم،انگار از نو متولد شده بودم،هر دو به ستاره ها خیره موندیم و بدون اینکه حرفی بزنیم به چادرهامون رفتیم و صبح هم به خونه برگشتیم،شاید صحبت هامون رو گذاشته بودیم واسه دیدار دوباره،اما دیدار دوباره ای در کار نبود و کسی دیگه ازش خبری پیدا نکرد.
شب های زیادی در تنهایی گذشت،و من بارها با اون آهنگ به دیدار دوباره امیدوار شدم،و مثل شکارچی در تعقیب ابدی هفت خواهر موندم.اما دیگه هیچ وقت حسی رو که اون شب رویایی به اون پسر داشتم تجربه نکردم،حسی متفاوت،انگار با کسی که هزار سال می شناختیش روبرو شدی.حالا اگه ازم بپرسی دوست داری این لحظه کجا باشی؟میگم دوست دارم به اون شب برگردم و این بار شجاع باشم،چون خوب فهمیدم که خیلی وقت ها دیدار دوباره ای در کار نیست.
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین

.
حالا اگه می خواید از من بپرسید این چیزها چطور به ذهنم می رسه. باید بگم من انگار هزار سال زندگی کردم، شاید هم حافظه ام یه بار پاک شده. من کلیه ام سالمه، خدا رو شکر سنگ نمی سازه، ذهنمه که مریضه، داستان می سازه، باید یه جوری داستان ها رو دفع کنم، واسه همینه که می نویسم.
~
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
.
قهوه سرد آقای نویسنده یک ام اردیبهشت (جمعه) رو نمایی می شود، علاقه مندان می توانند کتاب را در روز رونمایی تهیه نمایند.
مکان رونمایی و جشن امضا : چهار راه ولیعصر، فلسطین جنوبی، خیابان محتشم، کافه میزانسن
ساعت: ۴-۸ بعد ازظهر
ورود برای عموم آزاد و رایگان

.
ممنون از کسانی که در صفحاتشان منتشر می کنند.
"قهوه سرد آقای نویسنده" کتابی که سه سال صرف نوشتنش شد، پس از مدت ها مجوز چاپ گرفت و منتشر می شود. در تمامی این سال های انتظار قدردان تک تک شمایی بودم که با مهرتان از من و این رمان حمایت کردید. داشتن شما آرزوی هر نویسنده ای هست.
بی صبرانه در انتظار دیدار عزیزانی هستم که یک اردیبهشت به مراسم رونمایی می آیند و می توانیم کنار هم باشیم و برایشان یادگاری کوچکی بنویسم.
لازم به ذکر است که کتاب تنها در روز مراسم رونمایی قابل تهیه است و چند هفته ی دیگر، پس از پایان نمایشگاه کتاب در کتابفروشی های تمام کشور منتشر می شود، پس همین جا از عزیزان شهرستانی به خاطر این چند هفته تاخیر عذر خواهی می کنم.
به امید دیدار شما
#روزبه_معین
لطفا و خواهشا کسانی را که علاقه مند به خواندن این کتاب بودند زیر این پست تگ کنید و دیگران را از این رویداد باخبر سازید.
ورود برای عموم آزاد و رایگان است.
#نشر_نیماژ

.
مارکو، شعبده باز آماتوری که نهایت شعبده بازیش غیب کردن دسته گل و تردستی با پاسور بوده به همراه همسرش، به یه سیرک باشکوه میره و نمایش شعبده باز معروف شهر رو تماشا می کنه که مثل یک روح از دیوار آجری رد میشه.
مارکو با دیدن این نمایش دچار انقلابی درونی میشه و بی اختیار به زنش میگه "منم می خوام یه نمایش بزرگ راه بندازم." زنش با شوق و ذوق میگه "واقعا؟یعنی می خوای از دیوار رد شی؟" مارکو میگه "نه، نمی خوام از این یارو تقلید کنم، من می خوام پرواز کنم، اسم نمایشم هم می ذارم کلاه پرنده!"
مارکو ماه ها واسه اجرای نمایش کلاه پرنده تمرین می کنه، آخه کم کاری نبوده، اون می خواسته پرواز کنه! و چون تازه کار بوده مجبور میشه خودش سرمایه گذار نمایش بشه و واسه جلب نظر مردم روی پوسترهای تبلیغاتی می نویسه "نمایش کلاه پرنده، اگر پرواز نکردم می توانید پولتان را پس بگیرید."
روز نمایش فرا می رسه و هزاران نفر واسه دیدن کلاه پرنده به سالن نمایش میان. مارکو واسه دست گرمی چند تا گل رو ناپدید می کنه و بعد میره سراغ نمایش اصل کاری. اینجاست که نفس حضار توی سینه هاشون حبس می شه. مارکو ابتدا کلاه جادویی رو به همه نشون میده و بعد یه پرنده رو داخل کلاه غیب می کنه، کلاه رو روی سرش میذاره و شروع می کنه به بال زدن. اما مارکو از جاش تکون نمی خوره! مردم شروع می کنن به بد و بیراه گفتن و با نارضایتی میرن تا پولشون رو پس بگیرن.
مارکو نا امید از شکستی که خورده به زنش میگه"فکر کنم یه جای کار ایراد داشت"
زنش میگه"ناراحت نباش، یه بار دیگه تلاش می کنی، من باورت دارم"
مارکو دلگرم از باور زنش جون تازه ای واسه کار کردن می گیره و تموم سرمایه اش رو خرج یه اجرای دیگه می کنه. اما در شب دوم اجرا فقط سی نفر به دیدن نمایش کلاه پرنده میان. مارکو دوباره همون کارها رو تکرار می کنه اما باز هم پرواز نمی کنه. دلسرد از شکست های پیاپی تصمیم می گیره حرفه ای رو که عاشقش بوده رها کنه، اما همسرش باز بهش روحیه میده و میگه "باور کن تو یه روز بهترین شعبده باز دنیا میشی"
بله، مارکو خودش رو واسه اجرای سوم آماده می کنه،اما در شب اجرای سوم تنها یک نفر بلیت میخره، همسر وفادارش!مارکو روی سن میاد سه پرنده رو توی کلاهش غیب می کنه و کلاه رو روی سرش می ذاره و پرواز می کنه.
مارکو بعدها توی کتاب آموزش شعبده بازیش می نویسه، این شعبده بازی فقط با یه جادو امکان پذیر بود،جادوی باور!
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین

.
می‌خوام یه اعتراف بکنم!
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره.
ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور بود زنگ خونۀ ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسه ش باز می‌کردم، اونم می گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم.
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو » چایکوفسکی رو بهش یاد می‌داد و اون خوشبختانه این قدر بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره،به هر حال تمرین به بی‌استعدادی چربید و اون کم کم داشت آهنگ رو یاد می‌گرفت.
اما پشت دیوار،حال و روز من چندان تعریفی نداشت،چون می‌دونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ‌ها نخواهد بود!
واسه همین همۀ هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام،یواشکی چند صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتم شون سر جاش.
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود.
روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچۀ قو».شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن،پیرزنه فقط جیغ می‌کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید.
تنها کسی که این وسط لذت می برد،من بودم،چون می دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت‌ها دست‌کاری شدن.
همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت،هر روز صدای زنگ،هر روز «ممنونم عزیزم» و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مُرد،فکر کنم دق کرد!بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم،ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تک نوازی پیانو گذاشته.
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همۀ آهنگ ها رو هم با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر.یکهو دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه،تن خودمم داشت می‌لرزید؛دریاچۀ قو رو به مضحکی هر چه تموم‌تر با نت‌های قلابی من اجرا کرد،وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می کردن، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم اون آهنگ دریاچه قو نبود!اسمش شده بود «وقتی که یک پسر بچه عاشق می‌ شود.»
~
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین

follow this page in feedly

Most Popular Instagram Hashtags