[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

rouzbeh_moein rouzbeh_moein

575 posts   59207 followers   98 followings

روزبه معین  Author نویسنده، نمایشنامه‌نویس، کارتونیست ~ قهوه سرد آقای نویسنده (نشر نیماژ _ چاپ سی‌ و سوم) آنتارکتیکا، ۸۹ درجه جنوبی (کتاب آینده)

http://t.me/rouzbeh_moein

.
شنیده ام چشم به راه باران پاییزی
کنار پنجره اتاقت می نشینی و بوسه بر سیگار می زنی
خوش به حال سیگارها...
شنیده ام تنهایی به کافه می روی
خیابان ها را متر می کنی
بی دلیل می خندی
شنیده ام خواب هایت زمستانی شده اند
روزهایت کوتاه، موهایت کوتاه...
راستی، کنار همیشگی هایت، شب های تنهایی، دلتنگ من هم می شوی؟
#روزبه_معین

.
اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی.
بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با دیدنش هر مردی هورمون هاش بالا و پایین می شد و باهاش رویاپردازی می کرد. و درسته که شیطنت های خاص خودش رو داشت و با این و اون زیاد گرم می گرفت. ولی به نظر دختر بدی نمی اومد! جدی میگم. حداقل با من یکی خیلی محترمانه رفتار می کرد. اصلا من و اون در کل سه چهار بار بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم. یک بار فقط واسه سفت کردن شیر حموم خونه ش ازم کمک خواست. یکی دو بار هم ازم پماد گرفت، از همین پمادها که گرم می کنه، می گفت عضلات پشت کمرش تو استخر می گیره و باید حتما ماساژ بده تا خوب شه. همین! تموم صحبت من و اون دختر همین بود و بینمون هیچ اتفاقی نیفتاد. نمی خوام دست پیش رو بگیرم پس نیفتم اما چرا شما فکر می کنید که همه مردها مثل همن؟ چرا فکر می کنید که جنس مذکر حاضره با هر زن و دختر غریبه ای رابطه داشته باشه؟
البته نمیگم من پاک و منزه هستم و تا حالا از این رابطه ها نداشتم، داشتم! نمیگم چون من به مذهب اعتقاد دارم، چون من کتاب های زیادی رو از ادبیات کلاسیک خوندم، چون من باخ و شوپن و موتزارت گوش میدم به دور از هر اشتباهی هستم و تا حالا دنبال اون کارها نرفتم، رفتم! من هم مثل هر مرد دیگه ای یه شب به سرم زد با یه غریبه باشم و خوش بگذرونم.اما آخرش، همون وقتی که دم و دستگاهت آروم میگیره و می خوای احساس آرامش کنی، حالم از خودم بهم خورد. باورت میشه؟ نسبت به اتاقم، لباسم، و تختم احساس تنفر داشتم. حتی دچار وسواس شده بودم، روزی چند بار می رفتم حموم تا عطر تن اون غریبه رو از خودم پاک کنم. تو که من رو خوب می شناسی، می دونی که من عاشق عطر زنونه ام. می دونی که چقدر از حس کردن عطر زن ها و دخترها تو خیابون لذت می برم.
ولی عطر و بوی تن آدم ها روی تخت خواب بحثش جداست.من نمی تونم کسی رو که عاشقش نیستم، کسی رو که واسم یه غریبه ست در آغوش بگیرم و بوکنم. باور کن نمی خوام ادای آدم خوب ها رو در بیارم ولی اون تجربه تلخ باعث شد بفهمم همبستر شدن بدون دوست داشتن، بدون عشق، چندش آور وحال بهم زنه. حالا هرچقدر طرف میخواد خوشگل باشه، خوش هیکل باشه، وقتی خودش و عطرش رو دوست نداشته باشی، رابطه باهاش افسرده ات می کنه.
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین
امیدوارم این کتاب نیز به زودی منتشر شود

.
‎آری، پاییز نزدیک است.
‎اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست
‎پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید.
‎پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است.
‎گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده
‎گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.
‎پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست
‎گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز
‎گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.
‎ساده بگویمت،
‎دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...
~
‎عطر چشمان او / #روزبه_معین

.
اگه قرار بود ساز باشم، دوست داشتم ویولن سل باشم!
چون ویولن سل زدن کار هر کسی نیست، هر کسی که از راه برسه نمی تونه آهنگ قشنگی با ویولن سل بزنه... #روزبه_معین
~
پ.ن:
تا به حال به این فکر کردی که دوست داری چه چیزی یا اینکه چه سازی باشی؟...

.
دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه.
بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟
چارلی آهنگ رو نگه داشت، لبخندی زد و ساکسیفونش رو بهم تعارف کرد. گفتم: نه نه، می دونی چارلی من هنوز بلد نیستم ساکسیفون بزنم.
وقتی که داشتم این حرف رو می زدم به دست هام نگاه کردم، چروک شده بودن! تو خواب حداقل هشتاد سال رو داشتم اما هنوز بلد نبودم ساکسیفون بزنم. می دونی این یعنی چی؟ یعنی فاجعه! من از بچگی آرزوم این بود که بتونم یه روز ساکسیفون بزنم، ولی هیچ وقت نتونستم، در واقع شرایطش پیش نیومد. وقتی بیست سالم بود با خودم می گفتم که اگه به دوران نوجوانی بر می گشتم حتما ساکسیفون زدن رو یاد می گرفتم. وقتی بیست و پنج سالم شد هم با خودم می گفتم که اگه به بیست سالگی بر می گشتم حتما دنبال ساکسیفون می رفتم. به همین شکل این حرف رو تا چهل پنجاه سالگی به خودم می گفتم و همیشه فکر می کردم که اگه حتی از پنج سال پیشش هم دنبال علاقه ام می رفتم حتما به یه جایی رسیده بودم.
راستش خواب دیشب خیلی فکرم رو مشغول کرده. توی خواب حتی دستم می لرزید و قطعا اون سن واسه شروع کردن خیلی دیره. اما همش دارم به این فکر می کنم نکنه هشتاد سالم بشه و باز هم به خودم بگم که اگه از هفتاد و پنج سالگی ساکسیفون رو شروع کرده بودم تا الان می تونستم تو یه گروه جاز باشم.
شاید هم توی سال های آینده رفتم دنبال ساز زدن اما آدم هیچ وقت نمی دونه تا کی فرصت داره و چقدر زنده می مونه. اگه چارلی پارکر هم مثل من بود و همش افسوس گذشته رو می خورد هیچ وقت اسطوره ی ساکسیفون زدن نمی شد، چون اون فقط سی و پنج سال زنده بود...
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین

.
چند هفته ای هیچکس ازش خبر نداشت، ناگهان ناپدید شده بود. خودت رو بذار جای من، یه روز از خواب بلند شی و بفهمی بچه ات غیب شده. می دونی من و اون هیچ وقت با هم مشکل نداشتیم. فکر می کردیم شبونه گذاشته رفته، حتی با خودمون گفتیم شاید مرده.
اما بالاخره با یه شماره ناشناس به خونه زنگ زد، صداش عجیب و غریب شده بود. می گفت توسط بیگانه ها و موجودات پیشرفته دزدیده شده و دارن آزمایش های سری روش انجام میدن. آخه کی باورش می شه؟ اصلا مگه اون ها وجود دارن؟ فکر می کردیم شوخیش گرفته.
تا اینکه یک روز در اتاقش رو باز کردیم و دیدیم روی تختش خوابیده. در حالی که هیچکس ندیده بود که وارد خونه بشه! از خواب بیدارش کردیم و باهاش درباره گم شدنش و اون تماس تلفنی عجیب و غریب حرف زدیم اما اون هیچی یادش نمی اومد و مدام تکرار می کرد "نمی دونم از چی صحبت می کنید، من دیشب خوابیدم و الان بیدار شدم."
باور نکردنی بود، هیچ چیز از چند هفته ای که ناپدید شده بود به یاد نمی آورد. انگار تمام اون مدت از حافظه اش پاک شده بود!
بعد از اون اتفاق هر موقع از خواب بیدار می شد یکراست سراغ تقویم می رفت تا بفهمه چه مدت خوابیده... می ترسید، می ترسید از فراموشی، می ترسید از اینکه دوباره قسمتی از زندگیش رو به یاد نیاره. همش به یاد داستانی می افتاد که وقتی بچه بود واسش تعریف می کردم. وقتی بچه بود بهش گفته بودم که فرو رفتگی بالای لب ها به این خاطره که وقتی به دنیا می آییم یه فرشته انگشتش رو بالای لبمون می ذاره و بهمون میگه هیس! و اون موقع همه چیزهایی رو که دیدیم فراموش کنیم...منظورم رو می فهمی؟
وحشتناک نیست؟ فکر کن یه روز علم به جایی برسه که بتونیم به راحتی قسمتی از حافظه مون رو پاک کنیم، چه جهنمی درست میشه. آدم هایی رو تصور کن که حاضرن واسه فراموش کردن خاطرات بدشون هزینه های گزافی بپردازن. خاطرات بدی که شاید دردناک باشن. اما آموزگارهای بزرگی هستن، درس های بزرگی بهمون میدن. و وقتی پاک می شن، دیگه تجربه معنا نداره و اشتباهات گذشته پیاپی تکرار می شه. دوستی داشتم که می گفت همیشه خاطرات بد رو بیشتر از خاطرات خوب دوست داشته باش.
~
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین

.
ممنون از کاریکاتوریست برجسته و کاربلد، #شهاب_جعفرنژاد و گروه طراحی #کاریکادو برای کادو دلچسبشان.
خیلی شبیه شده، نه؟
.
.
@shahabjafarnejad
@carikaado

.
جشن تولد چهارده سالگیم بابام دستم رو گرفت و من رو به زیر زمین خونمون برد وگفت: "حالا وقتش رسیده که چیز مهمی رو بهت نشون بدم، این یه راز بزرگه"
من هیچ وقت اجازه نداشتم به زیر زمین برم، واسه همین همیشه فکر می کردم که تو زیرزمین خونمون یه نقشه گنج یا یه راه مخفی وجود داره، اما وقتی بابام در زیر زمین رو باز کرد، دیدم که اونجا کلکسیونی از پروانه های کمیاب رو جمع کرده. بابام که انگار دیدن اون پروانه ها همیشه واسش تازگی داشت، سیگارش رو روشن کرد و به من گفت: "حیرت انگیزه، نه؟ دوست داری بی نظیرترینشون رو ببینی؟" گفتم: "البته!" آستین هاش رو بالا زد و شروع کرد بین کلکسیونش گشتن. در همون حال هم سیگارش رو دود می کرد و پروانه های رنگارنگ رو نشونم می داد و از اون ها و نحوه شکارشون می گفت. تا اینکه بالاخره پروانه ای که مد نظرش بود رو پیدا کرد، ولی اون پروانه معمولی ترین پروانه ی کلکسیون بابام بود، با بال های سفید که هیچ طرح خاصی نداشتن. چند دقیقه خیره موند به اون پروانه، بعد سیگارش رو انداخت کنار و گفت: "خودشه، می بینی؟ حرف نداره، شاید به نظر ساده بیاد اما این با همشون فرق می کنه، این یکی خودش بی هوا پیداش شد، واسم رقصید، دلبری کرد و بعد بال زد و رفت، من بلافاصله تور شکارم رو برداشتم و افتادم دنبالش. من پروانه های زیادی داشتم، از همه رنگ و از همه نوع، اما واسه این یکی خیلی تلاش کردم، مدت ها دنبالش دویدم، واسش جون دادم، این یکی من رو به نا کجا برد، این یکی بدجور گمم کرد..."
~
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
عکس: @shahpararmat

.
تو می خوای تا همیشه تنها بمونی.
- نه اینطـور نیست، تا همیشه تنها بودن خیلی ترسناکه، دوست دارم کسی وارد زندگـیم شه که با وجودش خـلوتم رو هم داشته باشم، جـوری کـه انگار دارم با خـودم زندگـی می کنم و اون طـرف فقط جنسیتش فرق می کنه.
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین

.
کاتالوگ ویژه ماهنامه کانون نویسندگان #ایرلند در شماره جدیدش به معرفی بنده و کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده پرداخته است
#روزبه_معین

.
کسی صدای فریاد پسران را نمی شنود!
خبر شوکه کننده ای بود!
امروز یک سرباز وظیفه آموزشی، چهار نفر را با شلیک گلوله در پادگان آموزشی کهریزک کشت و چند نفر را به شدت زخمی کرد.
یک سرباز دیگر در کلانتری شیراز با شلیک گلوله خودکشی کرد.
26تیر، یک سرباز وظیفه در پادگان آبیک سه هم خدمتی خود را کشت و چندین نفر را زخمی کرد...
این ها فقط بخشی از سرگذشت غم انگیز کسانی است که فشار بیش از اندازه ی سربازی اجباری را نمی توانند تحمل کنند و دچار جنون آنی می شوند.
به چشم خود دیده ام سربازی را که برای گرفتن یک روز مرخصی شیشه پنجره را شکست و تمام بدنش را خراشید، به چشم خود سوراخ سقف برجک ها رو دیده ام که نشان از تیرهای خلاص بود...چرا باید به کسی که مشکل اعصاب و روان دارد اسلحه داد؟ چه کسی جواب خانواده ی داغدار این عزیزان را می دهد؟
مگر قرار است همه اسلحه به دست و تیرانداز باشند؟ مگر خدمت کردن به وطن در گروی سربازی رفتن است؟ مگر همه با سربازی رفتن مرد می شوند؟
پسری که از دانشگاه فارغ التحصیل می شود باید با سخت ترین شرایط زندگی دست و پنجه نرم کند. حقوق اندک، فشار های روانی، از دست دادن دو سال زندگی، بیکاری و...
چرا باید این تنها راه تقویت نیروی نظامی باشد؟ اگراین بهترین کار است چرا همه کشورهای دنیا این کار را نمی کنند؟
شاید راه های بهتری باشد که هم هر کسی بنا به تخصص و شرایط روحی که دارد به کشورش خدمت کند و هم افرادی بتوانند با امکانات و حقوق خوب به سربازی اختیاری بروند تا شاهد این همه فشار روحی بر پسران این سرزمین نباشیم...
#روزبه_معین #سربازی #سربازی_اجباری

.
گاهی با خودم میگم کاشکی کسی زبان کسی رو بلد نبود و هرکسی به زبان خاص خودش صحبت می کرد، اون وقت شاید نصفی از مشکلات این دنیا حل می شد.
 حالا فکر کن از یکی خوشت بیاد اون وقت باید بری پیش خودش و با ایما و اشاره ازش بخوای که چند وقتی پیشش بمونی تا زبانش رو یاد بگیری. البته شاید اون هم زبان تو رو یاد گرفت، یا شاید هم یه زبان من در آوردی بین دو تا زبانتون به وجود آوردید و با هم معاشرت کردید. اون وقت بعد از یه مدت طولانی که کامل حرف هم رو فهمیدید از عشق و دوست داشتن حرف می زنید.
درسته، این اتفاق در واقعیت امکان پذیر نیست. شاید هرکسی تحمل این رو نداشته باشه که چند ماه، یا چند سال صبر کنه تا بتونه به کسی بگه دوست دارم. ولی اینجوری اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشی شکیبایی به خرج میدی تا زبان اون رو یاد بگیری. این جوری دیگه آدم ها از "دوستت دارم" استفاده ابزاری نمی کنن و رابطه های الکی هم به وجود نمی آد.
ما سال هاست که فکر می کنیم زبان هم رو بلدیم، اما شاید هنوز نمی تونیم حرف هم رو بفهمیم.
#روزبه_معین
برای داشتن نوشته ها به کانال تلگرام بپیوندید، لینک در بیو اینستگرام

Most Popular Instagram Hashtags