rouzbeh_moein rouzbeh_moein

571 posts   57549 followers   83 followings

روزبه معین  Author نویسنده، نمایشنامه نویس، کارتونیست ~ قهوه سرد آقای نویسنده (نشر نیماژ _ چاپ بیست و پنجم) آنتارکتیکا، ۸۹ درجه جنوبی (کتاب آینده)

http://t.me/rouzbeh_moein

.
تو می خوای تا همیشه تنها بمونی.
- نه اینطـور نیست، تا همیشه تنها بودن خیلی ترسناکه، دوست دارم کسی وارد زندگـیم شه که با وجودش خـلوتم رو هم داشته باشم، جـوری کـه انگار دارم با خـودم زندگـی می کنم و اون طـرف فقط جنسیتش فرق می کنه.
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین

.
رضا جان زادروزت خجسته، نفست گرم رفیق مهربان
@rezasadeghi_official

.
کاتالوگ ویژه ماهنامه کانون نویسندگان #ایرلند در شماره جدیدش به معرفی بنده و کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده پرداخته است
#روزبه_معین

.
کسی صدای فریاد پسران را نمی شنود!
خبر شوکه کننده ای بود!
امروز یک سرباز وظیفه آموزشی، چهار نفر را با شلیک گلوله در پادگان آموزشی کهریزک کشت و چند نفر را به شدت زخمی کرد.
یک سرباز دیگر در کلانتری شیراز با شلیک گلوله خودکشی کرد.
26تیر، یک سرباز وظیفه در پادگان آبیک سه هم خدمتی خود را کشت و چندین نفر را زخمی کرد...
این ها فقط بخشی از سرگذشت غم انگیز کسانی است که فشار بیش از اندازه ی سربازی اجباری را نمی توانند تحمل کنند و دچار جنون آنی می شوند.
به چشم خود دیده ام سربازی را که برای گرفتن یک روز مرخصی شیشه پنجره را شکست و تمام بدنش را خراشید، به چشم خود سوراخ سقف برجک ها رو دیده ام که نشان از تیرهای خلاص بود...چرا باید به کسی که مشکل اعصاب و روان دارد اسلحه داد؟ چه کسی جواب خانواده ی داغدار این عزیزان را می دهد؟
مگر قرار است همه اسلحه به دست و تیرانداز باشند؟ مگر خدمت کردن به وطن در گروی سربازی رفتن است؟ مگر همه با سربازی رفتن مرد می شوند؟
پسری که از دانشگاه فارغ التحصیل می شود باید با سخت ترین شرایط زندگی دست و پنجه نرم کند. حقوق اندک، فشار های روانی، از دست دادن دو سال زندگی، بیکاری و...
چرا باید این تنها راه تقویت نیروی نظامی باشد؟ اگراین بهترین کار است چرا همه کشورهای دنیا این کار را نمی کنند؟
شاید راه های بهتری باشد که هم هر کسی بنا به تخصص و شرایط روحی که دارد به کشورش خدمت کند و هم افرادی بتوانند با امکانات و حقوق خوب به سربازی اختیاری بروند تا شاهد این همه فشار روحی بر پسران این سرزمین نباشیم...
#روزبه_معین #سربازی #سربازی_اجباری

.
گاهی با خودم میگم کاشکی کسی زبان کسی رو بلد نبود و هرکسی به زبان خاص خودش صحبت می کرد، اون وقت شاید نصفی از مشکلات این دنیا حل می شد.
 حالا فکر کن از یکی خوشت بیاد اون وقت باید بری پیش خودش و با ایما و اشاره ازش بخوای که چند وقتی پیشش بمونی تا زبانش رو یاد بگیری. البته شاید اون هم زبان تو رو یاد گرفت، یا شاید هم یه زبان من در آوردی بین دو تا زبانتون به وجود آوردید و با هم معاشرت کردید. اون وقت بعد از یه مدت طولانی که کامل حرف هم رو فهمیدید از عشق و دوست داشتن حرف می زنید.
درسته، این اتفاق در واقعیت امکان پذیر نیست. شاید هرکسی تحمل این رو نداشته باشه که چند ماه، یا چند سال صبر کنه تا بتونه به کسی بگه دوست دارم. ولی اینجوری اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشی شکیبایی به خرج میدی تا زبان اون رو یاد بگیری. این جوری دیگه آدم ها از "دوستت دارم" استفاده ابزاری نمی کنن و رابطه های الکی هم به وجود نمی آد.
ما سال هاست که فکر می کنیم زبان هم رو بلدیم، اما شاید هنوز نمی تونیم حرف هم رو بفهمیم.
#روزبه_معین
برای داشتن نوشته ها به کانال تلگرام بپیوندید، لینک در بیو اینستگرام

.
ممنون از پیام های تبریک پر مهرتان عزیزان من. داشتن شما مهربانان آرزوی هر نویسنده ایه.
زادروزی دیگر...
دوستتان دارم
سوم مرداد نود و شش
#روزبه_معین

.
می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟
دزدی! شاید باورت نشه، قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه کسی آن چنان نمی شناختش، یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی داره و به راحتی می دزده، احمقانه نیست؟ از فرداش همه می گفتن وای خدای من، مونالیزا دزدیده شده؟ مونالیزا...مونالیزا...
بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه، حتی کافکا هم رفته بود، در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد! عجیبه، نه؟
منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست، من میگم هرچیزی که ناگهانی از دست بره، ارزشمند میشه و مردم می پرستنش.
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین

.
چشم هات رو ببند، این شاید فراتر از یه بازی باشه، من اسمش رو گذاشتم مخمصه بزرگ!
این بازی هیچ قانونی نداره، فقط باید چشم هات رو ببندی و جایی رو ببینی که دوست داری الان باشی.
هیچ لازم نیست اون جا رو پیدا کنی، چون اون جا تو رو پیدا می کنه!
میتونی هر کجا باشی، جایی توی گذشته ی لعنتی، جایی توی آینده ی رویایی و یا شایدم هیچ کجا!
اما شک نداشته باش همونجایی داری زندگی می کنی که وقتی چشم هات رو می بندی می آد سراغت.
از همه نفس گیرتر هم، گذشته ی لعنتیه!
~
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین

#چشمهات_رو_ببند #دوست_داری_الان_کجا_باشی؟

.
تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار می شود؛
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
~
#روزبه_معین
عکس از: شهرام شهابی

.
من چند ماه پیش یه کشف بزرگ انجام دادم، یه کشف که خیلی ها تا حالا بهش اهمیت ندادن. یادمه اون شب چراغ اتاقم رو خاموش کرده بودم و توی تاریکی داشتم فکر می کردم، تا اینکه یکهو چراغ مطالعه ای که اتصالی داشت و همیشه خاموش بود، روبروم روشن شد و نور زرد رنگی به صورت من تابید.
این اتفاق من رو یاد اولین تئاتر زندگیم انداخت که نقش پسری رو بازی می کردم که می خواست خودش رو از یه ساختمون پرت کنه پایین. تو ابتدای اون تئاتر من بالای یه چهارپایه وایساده بودم و وقتی اون نور زرد رنگ به من می تابید، نمایش شروع می شد.
اون شب هم بعد از روشن شدن ناگهانی چراغ مطالعه احساس کردم که اون نمایش دوباره شروع شده، و وقتی نمایش شروع می شه تو دیگه خودت نیستی، دیگه یکی از شخصیت های داستانی. واسه همین از پنجره بیرون رفتم و لبه ی دیوار وایسادم، طول نکشید که جمعیت زیادی تو خیابون جمع شدن و با انگشت من رو به هم نشون دادن. منم یکی از دیالوگ های اون تئاتر یادم اومد و فریاد زدم: آهای! به چی نگاه می کنید؟ الان منم میام پیشتون، اما نه با پا، با سر! این رو که گفتم صدای مردم بلند شد و من واسه اولین بار تونستم با نقشی که بازی می کردم ارتباط برقرار کنم، نقش پسری که نامزدش رهاش کرده بود، شغلش رو از دست داده بود و زندگیش واسش جهنم شده بود و تنها واسه دیده شدن بود که می خواست خودش رو پرت کنه پایین.
در حالی که مردم فریاد می زدن نپر، نپر، من به این فکر می کردم که تو این شهر، این کشور و این دنیا، چقدر پسر مثل نقشی که من بازی می کردم وجود داره، پسرهایی که یکی رو با تموم وجود دوست داشتن اما اون رو از دست دادن و دیگه دوست داشتن واسشون معنا نداره، درس خوندن اما استعدادشون داره هدر می ره، کار می کنن اما چیزی عایدشون نمیشه. پسرهایی که ما هر روز تو قطار، کافه و خیابون داریم می بینمشون، اما کسی از چهره شون چیزی رو نمی خونه، شاعری واسشون شعری نمی گه و نویسنده ای واسشون داستانی نمی نویسه، داستانی کلیشه ای که واسه همه بی اهمیته.
آقای معاون من اون لحظه کشف کردم که گاهی باید یه نمایش ساخت و نقش دیگرون رو بازی کرد، واسه اینکه بتونیم بهتر درکشون کنیم و بتونیم واسه مدتی از خودمون دور شیم. می دونید آقای معاون من مدت ها لبه اون دیوار وایسادم و مردم هم فریاد می زدن نپر نپر، اما چیزی که مانع پریدن من شد فریاد مردم نبود، چراغ مطالعه ای بود که دوباره اتصالی کرد و خاموش شد.
~
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
عکس ارسالی : @peyman.asn

.
این پاریس لعنتی درست شبیه زندگی می مونه، شبیه عشق، یا شبیه یه دختر خوشگل، همه شون تو رویا و خیال قشنگ ترن.
اولین باری که پاریس اومدم هجده سالم بود. اون زمان منم مثل خیلی های دیگه عاشق پاریس بودم و واسه دیدنش لحظه شماری می کردم. شب ها توی خیالم توی شانزلیزه قدم می زدم، لب رود سن می نشستم، و ایفل رو تماشا می کردم.
ولی وقتی وارد پاریس بشی و چند روزی توش زندگی کنی، وقتی که تا زانو توی کثافت و آشغال فرو بری، وقتی کارتن خواب ها و شلوغی ها دیوانه ت کنن، می فهمی پاریس اون چیزی نبود که توی ذهنت تصور می کردی، می فهمی همیشه خبر از کافه های دلفریب و شانزلیزه و ایفل نیست، و می فهمی هر چیزی در عین زیبایی می تونه نفرت انگیز بشه.
اما پاریس همیشه پاریسه، زندگی همیشه زندگیه، و یه دختر خوشگل همیشه یه دختر خوشگله. هر کسی شاید یه روز گرفتار این ها بشه، ولی همه بلد نیستن ازش فرار کنن...
~
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین
برای داشتن متن ها و گوش دادن به موسیقی ها به کانال تلگرام بپیوندید.(لینک در بیوگرافی اینستاگرام)

.
امشب واقعا لذت بردم از بودن کنار مردم عزیز مشهد، استقبال فوق العاده ای شده بود و در حدود هفت ساعت مراسم و صف جشن امضا طول کشید
تشکر ویژه از دوستان عزیزم در #بوکناب که به بهترین شکل مراسم را برگزار کردند، بدون شک باید از همچنین گروه های فرهنگی حمایت های بیشتری شود.
@booknaab_general1

Most Popular Instagram Hashtags