[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

romisa_rastegar romisa_rastegar

142 posts   5456 followers   376 followings

رُمیصا رستگار هستم =)  ▫ ◽ècrivain | writer✒ ▫ 🔹من زندگی را مینویسم 🔹حوصله ی شرح قصه نیست 🔹گوش کن با لب خاموش سخن میگویم☕ 🔘کانال من:

http://t.me/romisa_rastegar

.
باید یکی را در زندگی داشت...
حتما که نباید عشق یا معشوقت باشد!
میتواند یک دوست یا یک رفــیــقِ
خیلی صمیمی باشد
که حالت کنارش خـــوبـــــه خوب باشد
که شریکِ غـــم و شـــادی هایَت باشد
که تـفریح و شـوخی و خــنده هایت
کنار او باشد...
که روز هایت چه خــوب و چه بـــد
کنار او بگذرد...
باید "یـــکی" را در زندگی داشت
یکی از جنسِ رفـیـقی بـــی ریــا،
یکی درست مثلِ "تـــو"...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
زمـیـنـی شدنت مـبـارک خواهرِ پاییزیِ من👭❤
خـوشحالیت و خـوشبختیت آرزومـه🙇‍❤
هرچی #آرزوی_خوب مال تو...🌸
راستش سحرم من هنوز که هنوزه نفهمیدم
تو پاداش کدوم کار خوب یا جزای کدوم گناهِ
کبیره ی منی آخه یخچالی! =)))
و در آخر حرفم باید بگم
جوری که تو رو دوست دارم واقعا عجیبه!
124 سال کنار من و همسرت
و خانوادت باش و بمون لطفا
همین...❤7/26
#یعنی_مثل_دیوونه_ها
#با_من_برو_با_من_بیا
.
.
.

.
دلم یک "صبح" میخواهد،
یک" تو "و یک "سقف مشترک"
که ثمره ی عشقِ خوش فرجامِمان را
ببینیم و دیگر هیچ...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
بی دلیل و بدون اینکه بدونم کجا میخوام برم،
سوار مترو شدم.
واگن ها همه پر بودن، یه ذره هم جا نبود!
به زور خودم رو به یه گوشه رسوندم
و یه جا چسبیدم.
دیگه کم کم داشتم له میشدم
نفس تنگی گرفته بودم...
تو هر ایستگاه که قطار می ایستاد
چند نفر آدم پیاده میشدن،
چند نفر دیگه اضافه
و همینجور ادامه داشت...
به چهره‌ ی آدمهای اونجا نگاه میکردم
یکی میخندید، یکی تو چشماش غم بود،
یکی بی حوصلگی از چهرش میبارید،
یکی هندزفری تو گوشش بود و اشک میریخت...
خلاصه هرکی رو که دیدم تو حال و هوای خودش بود،
مثل خودم که "خنده بر لب و غم در دل فراوان" بودم!
خیره شدم به چهره‌ی به ظاهر غم زده‌ی یکیشون و
تو فکر فرو رفتم...
جالبه ما که میدونیم بالاخره یه روز میمیریم پس چرا باید
اونجوری که دوست نداریم زندگی کنیم؟
چرا باید خودمون رو عذاب بدیم واسه این
دو روزی که همه ازش میگن؟
چرا باید مدام غصه بخوریم سر چیزای الکی و بیهوده؟
چرا باید اجازه بدیم وحشیانه به روح و روانمون تجاوز کنن؟
آره... آدمها میتونن با چشمهای باز به زندگی ادامه بدن،
میتونن ماسک مصنوعی رو بردارن و طبیعی نفس بکشن!
میتونن هر جوری که بخوان زندگی کنن،
هر جوری که بخوان از شادی حتی جلو بزنن!
میتونن زندگی رو از یه زاویه ی دیگه ببینن و تجربه کنن!
فقط باید "خودشون" بخوان، "خودم" بخوام...
تو همین افکار پی در پی بودم که یهو دیدم
واگنی که من توش بودم خالیه خالی شده بود!
واگن پشت سریم هم همینطور...
تنهایی وسط واگن ایستادم
و صندلی های خالی رو نگاه کردم...
تو همون حالت به این فکر کردم که چقدر راحت
دنیامون رو مثل مترو پر از آدم میکنیم
و به یکباره "خالی" میشه!
فهمیدم به شلوغی های اطرافمون اعتباری نیست!
آخرش ما باز تنهاییم و هیچکس جز خودمون
به فریادمون نمیرسه!
و آخرین باز مانده ی جمعیت خودمونیم و بس...
#رمیصا_رستگار
.
#تجربه_شخصی
.
.
.

.
قرار داشتیم
همون کافه ی همیشگی
نشستیم رو به روی هم
+خب بگو من آمادم
_سخته برام گفتنش
یه سیگار از تو پاکت درآوردم روشن کردم
+اگه سخت بود که الان اینجا نبودی!
_سخته ولی باید بگم
یه پک محکم به سیگارم زدم
+میشنوم
_من واقعا دوستت داشتم
ولی ما خیلی از هم دور شدیم!
+کی بهت نزدیک شده که منو از خودت
دور میبینی؟ اینو بگو!
سرشو انداخت پایین
_من هنوز عاشقشم دلم پیشش گیره
نتونستم فراموشش کنم
میخواستم با تو فراموشش کنم ولی نشد
اون برگشته...
.
دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم
"اون برگشته"مثل اکو تو سرم میپیچید!
_امیدوارم درکم کنی و بزاری برم
اون اومد پیشم، گریه کرد
گفت پشیمونه میخواد برگرده
میخواد باهم ازدواج کنیم
تا همه چی رو از نو بسازیم
من از اول مال اون بودم!
+باشه آزادی...
_واقعا؟مشکلی نداری؟
تو خیلی آدم با درک و فهمی هستی خیلی خوبی
میدونستم که بهم حق میدی
+فقط برو
_عزیزم؟
+گفتم پاشو برو
دیگه هم پاتو تو این کافه نزار!
_باشه منو ببخش
امیدوارم خوشبخت شی خداحافظ .
کیفشو برداشت و رفت
رفتنشو تا لحظه ی آخر تماشا کردم
سیگار تو دستم خاکستر شده بود...
.
حالا پنج سالی میشه که میگذره.
از محل کارم طبق معمول داشتم میرفتم سمت کافه که
یهو از بیرون، پشت میز همیشگیمون دیدمش
دستو پام یخ کردن! بعد پنج سال عشق زندگیمو دیدم،
جایی که قرار بود دیگه پاشو نزاره!
رفتم تو، خیلی آروم رفتم رو به روش نشستم
عوض شده بود لابه لای موهاش پر موی سفید بود
تو چشمام زل زد
ایندفعه دیگه نمیخندید،مثل ابر بهار گریه میکرد!
از تو جیبم یه دستمال درآوردم بهش دادم،
اشکاشو پاک کرد
_میدونستم میای، تو اینجارو مثل من که
ترکت کردم ترک نمیکنی!
+چرا برگشتی؟
_پشیمونم از اینکه باورش کردم
+گفتی اونم گریه میکرد، یادته؟
_حق داری تیکه بندازی
+نه دارم حرفاتو یادآوری میکنم
_کاش نمیذاشتی برم من مال تو بودم
+نمیتونستم جلوتو بگیرم خودت گفتی مال اونی
دلت پیش اون گیر بود،تو حق انتخاب داشتی!
_خیلی بدی،واقعا آدم بی درکی شدی
این حرفا عوض دلداری دادنته؟
+میدونی،حرفاتم مثل خودت عوض شدن اما من نه!
_نمیفهمم!
+یعنی با عشقی که از پنج سال پیش تا همین امروز بهت
دارم ولی حرف همون روزم رو باز تکرار میکنم"پاشو برو"...
مات نگاهم میکرد
_یعنی با این حالم بهم میگی برم؟
+من یه اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنم
رو مال مردم دست نمیزارم
برو دیگه هم پاتو تو این کافه نزار!
با هق هق از جاش بلند شدو
بی خداحافظی رفت...
نتونستم رفتنشو تماشا کنم
این رفتنش با چشم گریون کجا
اون رفتنش با خنده و خوشحالی کجا!
و همچنان
سیگار تو دستم در حال خاکستر شدن بود...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
⁩حسینی بودن خودمان را
در پیراهن مشکی پوشیدن،
چادر مشکی گذاشتن،
گریه کردن در حد خون گریه،
سینه زنی که چه عرض کنم خودزنی،
مداحی کردن آن هم در سبک ریتمیکِ شاد
و خیلی چیزهای دیگر که
خودتان بهتر از من میدانید می بینیم،
اما در واقع همه ی اینها ظاهرنمایی بیش نیست!
در این ماه اگر میخواهی واقعا حسینی باشی
بیا و دست یک انسان نیازمند را بگیر،
شکم گرسنه ای را سیر کن،
دروغ نگو،
به ناموس مردم چشم نداشته باش،
قضاوت نکن و تهمت نزن،
مال مردم نخور،
دل کسی را نیز نشکن... همین!
حال، دیگر تو یک حسینیِ واقعی هستی...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
یه سری از آدما همیشه چمدون به دستن
اونم یه چمدون پر از غم و مشکل...
با همون چمدون میرن تو رابطه،
یه لحظه هم زمین نمیزارنش!
سهم این آدما همیشه رفتن بوده...
باید یکی پیدا شه اون چمدون رو
از دستشون بگیره و بهشون بگه:
چرا همش میخوای بری؟
خب یبار نرو! من هستم!
بمون، چمدونت رو من میارم...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
پدر میگفت همیشه در زندگی ات ریسک کن!
مادر میگفت حواست باشد دم به تله ی
هر کسی ندهی...
اولین ریسک زندگی را من با او تجربه کردم
و بعد باختم ! او رفت...
بعد از او، دیگری با دلی پر از عشق
به سمتم آمد و من که چشمانم ترسیده از
هر عشقی چون عشق قبلی بود،
دم به تله اش ندادم! او هم رفت...
نمیدانم، شاید اشتباه از من بود که به حرف
پدر و مادرم در آن زمان و موقعیتی که
قرار داشتم "جا به جا" عمل کرده ام!
اما این را خوب میدانم که دیگر
در زندگی ام نه ریسک خواهم کرد
و نه دم به تله ی هر عشقی خواهم داد...
تجربه یکبارش بس است!
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
رفتنی، رفتنیست!
یکی از دنیا میرود
یکی از کشور میرود
یکی از خانه میرود
یکی هم از رابطه میرود...
جلوی هیچ رفتنی را نمیتوان گرفت
"رفتنی، رفتنیست"...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
فکر میکنم به سی سال بعد...
همان سن و سالی که پوست صورتم دیگر صاف و شفاف نیست
گیسوانم بلند و یک دست مشکی نیست
چشمانم حالت آهویی اش را بخاطره پف و
چروک زیرش از دست داده است...
خودم را تصور میکنم که سی سال بعد
در حیاط خانه یمان روی صندلی چوبی مخصوصم نشسته ام
و آمدنت را از سرکار انتظار میکشم...
نگاه میکنم به گل هایی که خودم پرورش دادمشان،
همان گل هایی که تو هم عاشق رنگ و بویشان هستی.
بچه هایمان را تصور میکنم ‌از دانشگاه برگشته اند خسته و گرسنه دلشان یک دستپخت خانگی میخواهد از مادر خیالبافشان، تو هم همین حول و حوش دیگر کم کم باید به خانه برسی مگر اینکه اضافه کاری داشته باشی...
راستش تهِ دلم میلرزد!
یعنی مرا با خط های کمرنگِ پیشانی ام هم دوست خواهی داشت؟
یعنی با موهای سفید هم باز برایت جذابترین زن دنیا میمانم؟
یعنی حوصله ی پر حرفی های پیرزنانه ام را
به جای قربون صدقه ها و حرف های شیرین دوره ی جوانیمان را داری؟
معلومه که داری!
اصلا مگر میشود اینهمه عشق اینهمه شب بیداری ها و قربان صدقه رفتن ها تمام شود؟
خیلی ها مخالف وصلت من و تو یعنی "ما "شدنمان بودند، کاش آنها هم میتوانستند سی سال بعد ما را ببینند
که چقدر خوشبختیم،
که آن هفت صبح بیدار شدنم برای بدرقه کردنت به اداره
همچنان پابرجاست
هنوز هم هر صبح عطر نان گرم میاید
نه هیچ چیز بین ما عوض نمیشود...
ما ثمره ی عشقمان را میبینم
بزرگ شدنشان را، احتمالا روزی آنها هم با کلی سرخاب سفیداب شدن به من میگویند "مامان به بابا نگی هااا ولی یکی هست.."
و من تا ته خط را میخوانم
لبخندی از سر شوق میزنم و یاد خودمان میفتم....
میبینی من تا کجاها تصورت میکنم و تا کجا خوشبختیمان را میبینم؟
عزیز من حیف نیست اینهمه تصور زیبا با نبودنت خراب شود؟
من میدانم سی سال بعد
من و تو زیر این سقف خانه ی ساده و رویاییمان
خوشبخت ترین زوج عالم میشویم
پس لطفا بمان...
بمان تا به همه این رویای شیرین را ثابت کنیم،
چای پنجاه سالگی ام فقط با تو میچسبد جانان من...
#رمیصا_رستگار
#سحر_رستگار
.
حسِ مشترک من و سحرِ عزیزم👭
@sahar_rastegar_paaaradox
.
.
.

.
اگر به فکر بهشت و جهنمِ
دنیای آخِرَتتان هستید
از من به شما نصیحت
در این دنیا عاشق نشوید؛
اینجا بوسیدنِ معشوق گناه است!
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
گفت: "بمیری که هیچوقت حرفت رو به موقع نزدی..."
.
اون عشق اولم نبود، اصلا نمیدونم چیه من بود،
اما مطمئنم حسی که بهش داشتم حس عشق بود.
اون با همه فرق داشت!
یه جور خاصی بود، حداقل برای من...
دورو اطرافش آدم زیاد بودن اما با من یه جور دیگه ای
رفتار میکرد، من عزیزدلش بودم
ولی باختمش...
سر یه غرور بچگانه و احمقانه من اون حس رو باختم!
اون زمان درگیر غرورم بودم،
اولویت زندگیم و تصمیماتم فقط غرورم بود!
میدیدمش اما نمیخواستمش
دروغ چرا میخواستمش ولی همیشه خواستن توانستن نیست...
تظاهر میکردم که وجودش اصلا برام مهم نیست،
توان بودن در کنارش رو نداشتم
در واقع توان عاشقی کردن رو نداشتم!
شنیدید که میگن تو محیط کارتون هیچوقت
مسائل شخصیتون رو با مسائل کاریتون قاطی نکنید؟
ولی من این کارو کردم!
منتهیٰ من مسائل شخصی زندگیم رو با
احساسِ اون قاطی کردم،
همینم باعث شد که ازش دور بشم...
با خودم میگفتم این دوری به نفع هردومونه!
با این کارم اونم فکر کرد که واقعا هیچ
علاقه ای بهش ندارم
اما دوستش داشتم...
دیوونه وار هم دوستش داشتم!
ازش خواستم که بره، اونم ازم برید و رفت...
بعد از یه مدت طولانی جدال و درگیری با خودم
یه روز قید غرورم رو برای همیشه زدم
رفتم دنبالش،
بهش گفتم دوستت دارم!
بهش گفتم من بدون تو نمیتونم!
گفتم تا زمانی که تو کنارم هستی دیگه هیچی برام
مهم نیست، فقط توئی که مهمی!
گفتم...
گفتم...
همه ی اون حرفایی رو که توی اون چند سال
همیشه منتظر بود تا از من بشنوه رو گفتم
اما اون فقط سکوت میکرد...
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
"بمیری که هیچوقت حرفت رو به موقع نزدی..."
.
فهمیدم نامزد کرده
گفت "برای این حرفا دیگه خیلی دیر شده...
اون زمان که تو برای آخرین بار ردم کردی ازت
نا امید شدم، الانم به یکی دیگه قول دادم..."
.
دوباره رفتنش رو دیدم، اما ایندفعه تنها نبود...
آخرِ بیشتر داستان های عاشقانه اگه پای رفتنی باشه
فقط یه نفر میره...
ولی تو قصه ی ما
هم اون رفت، هم من...
از پیش خودم...
از احساساتم...!
چندسالی میگذره از رفتنش و من هنوزم تنهام!
اون رفت اما صداش هر روز و هرشب توی گوشم میپیچه
که بهم گفت:
"بمیری که هیچوقت حرفت رو به موقع نزدی"...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
شاید با خودتان بگویید قتل به هیچ وجه قابل توجیه نیست،
اما بیایید اینطور به قضیه نگاه کنیم:
همه ی ما در زندگیمان با واژه ای به نام
"#خط_قرمز" آشنا هستیم.
هر یک از ما خط قرمزهایی در زندگی داریم،
این که خط قرمز من و شما چیست را خودمان تعیین میکنیم! رفتارهایی را که برای خودمان مشخص میکنیم،
آن حد و مرزی را که برای خودمان ارزش قائل هستیم
و مدام در تلاشیم که از آن خط عبور نکنیم.
این خط قرمزها میتواند غرورمان باشد،
احترام و حرمتی باشد که انتظارش را از اطرافیانمان داریم،
حفظ کردن شخصیتمان و و و ...
تنها یک خط قرمز مشترک هست که
در زندگی تک تک ما وجود دارد،
آن هم خط قرمزی به نام "#خانواده" و اصلی ترین
عضوش هم شخصی به نام "#مادر" است...
فقط کافیست دست درازی به سویشان شود
تا آن دست را قطع کنیم!
از نظر من آدمی که از این خط رد میشود
دیوانه یا مجرم نیست!
او فقط یک انسان با شرف و با غیرت است،
میفهمی؟! با غیرت...
#رمیصا_رستگار
.
.
پ.ن:
با اینکه من یه دخترم اما فقط کافیه یه نفر به مادرم بگه بالای چشمش ابروئه تا خودم زنده به گورش کنم!
از این جرم دفاع نمیکنم فقط میخوام بگم آره پای پدر و
مادرت که بیاد وسط خط قرمز رو خودت رد میکنی...
بله من و شما هم یه #حمید_صفت میشیم!
#حمایت_از_مادر_جرم_نیست!
#از_یک_انسان_حمایت_میکنم!
#هنوزم_میشه_بخشید_همو...
#قضاوت_نکنیم...
.
.
.

Most Popular Instagram Hashtags