romisa_rastegar romisa_rastegar

134 posts   5506 followers   479 followings

رُمیصا رستگار هستم =)  ▫ ◽Live the moment now♣ ◽ècrivain | writer✒ ▫ 🔹من زندگی را مینویسم...📝 🔹حوصله ی شرح قصه نیست...📕 🔹گوش کن با لب خاموش سخن میگویم...☕ 🔹کانال من 👇

http://t.me/romisa_rastegar

.
من از بچگی با تمام مسائل زندگیم منطقی برخورد کردم
اما تو یه موقعیت های خاص، برای یه تعداد آدمهای خاص
تو زندگیم فوق العاده احساسی بودم و هستم...
مثلا هرکی میومد خونمون مهمونی،
اینکه بیشتر بمونن یا نه برام فرقی نداشت!
برام عزیز بودن ولی نه اونقدری که بخوام آخر مهمونی
بخاطر رفتنشون ناراحتی کنم.
اما برای اون یه تعداد آدمهای خاصی که تو زندگیم هستن
اینجوری نبودم...
منِ منطقی...منِ مغرور
همیشه موقع رفتن ازشون میخواستم که
بیشتر بمونن، یا بعد از خداحافظی
یه مکان تاریک و خلوت رو پیدا میکردم
اونجا قایم میشدم و آروم زانوهام رو تو بغلم میگرفتم
تا اشکهایی که بی اختیار از چشمام جاری میشدن رو
کسی نبینه!
حالا تــو
آدمِ خاصِ زندگیم،
چند روزی مهمون قلبم بودی و یهو قصد رفتن کردی...
برای تو مغرور نبودم!
ازت خواستم که نری اما تو گفتی
نمیتونی بمونی و باید بری...
بعد از خداحافظیِ تلخِمون یه جای تاریک و خلوت
پیدا کردم، زانوهام رو بغل گرفتم
و بی صدا گریه کردم...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
مهربانان تا یه مدتی دیگه نیستم
تصمیم گرفتم مجازی رو ترک کنم
(یکم نیاز به تنهایی تو دنیای واقعی دارم)
شاید برای مدت طولانی یا برای همیشه...
یک دنیا ممنونم از تک تک شما عزیزان
که همراهم بودید و به بنده همیشه لطف داشتید❤
(قول چاپ کتاب رو هم یادم نمیره...)
دوست داشتنی هستید،
خدانگهدارتون باشه تا سلامی دیگر...🌹
.
.
.

.
یکسری دوستی هایی هم هست که
هرگز در زندگی ات فکرش را نمیکردی
از سلام و علیکی کوتاه، حد رابطه ات
با او بیشتر از بیشتر شود!
این از همان دوستی هاییست که تا مدتی قبل برایت
مثل دیگر آدمهای دور و اطرافت
یک آدم معمولی بود،
اما یکهو تبدیل به دوستی نزدیک و صمیمی
آن هم از نوعِ "عـزیـزِدل" میشود!
فرقی نمیکند این دوست
بـهـاری باشد یا تـابستانـی
پـاییزی باشد و یا زمستانـی،
زاد روز زمینی شدنش را باید با ذوق و شوقی فراوان
برایش جشن گرفت و آمدنش به دنیا را
از صمیم قلب تبریک گفت،
آخر او همان دوست نازنینی ست
که "عـزیـزدلِ" زندگی ات شده است...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
زمینی شدنت مبارک عـزیـزدلِ زندگیِ من❤
.
Ich liebe dich❤#دل_یار
.
.
.

.
+یادمه ترم دوم دانشگاه که بودم
یه استاد خیلی خوش برخورد و خوش صحبت داشتیم.
یروز بحث خانواده تو کلاس شد و بهمون گفت:
(قدر این دعا و جمله ای که یکی بهتون میگه "خدا سایه ی پدر و مادرت رو بالای سرت حفظ کنه" رو بدونید،
درسته یه روزایی اون سایه ها روی شما سنگینی میکنن
حالا چه با سرزنش کردناشون چه با عصبانیتاشون
و چیزای دیگه
اما خدا نکنه یروز یکی از اون سایه ها از سرتون کم بشه!
قسمتی از وجودتون کنده و تو خالی میشه
و خدا قسمت نکنه که هر دو سایه از سرتون کم بشه،
شما میمونید و یه جسم سبک که حتی یه باد کوچیکم خیلی راحت میتونه شما رو به هر طرفی که دلش میخواد ببره!
پس قدر این سایه های سنگین رو تا روزی که نفس میکشن
تو زندگیاتون بدونید.)
اونجا بود که فهمیدم چرا یه جاهایی تو زندگیم احساس
تو خالی بودن میکردم...
#رمیصا_رستگار
.
رمان#سرگذشت_یک_نویسنده_ی_روانی
.
.
.

.
یادمه سال پیش جلو آینه داشتم موهامو شونه میکردم
که یهو چشمم به یه تار موی سفید افتاد
بهش خیره شدم خیره شدم خیره شدم...
یه حال خیلی عجیبی داشتم !
یه تار موی سفید دیدم...ارثی بود یا نبود نمیدونم،
ولی نمیتونستم ازش راحت بگذرم
و رد بشم!
یادمه اون شب تا صبح بخاطرش خیلی غصه خوردم.
ترسیده بودم...
ترسم از چی بودو نمیدونم!!!
هر روز صبح تا از خواب بیدار میشدم
اول میرفتم جلو آینه اونو میدیدم و بهش زل میزدم....
دیگه کم کم انقدر مشغله فکریم زیاد شد و
انقدر درگیر زندگیم و غرقِ کارام شده بودم که
اون یدونه تار موی سفید کلا از یادم رفت...
تا اینکه دیشب یهو یادم اومد که من
یه تار موی سفیدی داشتم
برم ببینم هنوزم هست یا نه!
رفتم جلو آینه
اول یه نگاه به خودم انداختم
چقدر عوض شده بودم...
خیلی وقت بود خودمو با دقت نگاه
نکرده بودم
نه شکسته شده بودم و نه به قول اطرافیانم بزرگترو
از این حرفا...
فقط "عوض" شده بودم!
فقط دیگه اون آدم چند سال پیش نبودم...
دست کشیدم تو موهام
فرق سرمو باز کردم و دیدم که اون
یه تار موی سفیدم دیگه مثل من
تک و تنها نیست!
دیگه یدونه نیست!
خیلی شده بود
خیلی...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن1:
یه تار موی سفیدی که دیگه تنها نیست...
سفید شدن مو هم بعضی وقتا
ارثی نیست، حرصیه...
پ.ن2:
کامنت رو بستم تا شاهد خوندن پیام هایی مثل
"منم همینطور" و "منم دارم" ها نباشم
چون بیشتر غمگین میشم...
.
.
.

.
زندگیِ من و تو
پر از "اتفاق"های نیفتاده است،
عزیزم بیا یکبار هم ما
یک چیز را به بقیه ثابت کنیم؛
بیا تا با آمدنت ثابت کنیم که جمله ی
"غیر ممکن،غیر ممکن است"
دقیقا یعنی چه!
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
عـشقِ تـو آب نیست
که تشنگی ام را برطرف کند!
غذا نیست که گشنگی ام را رفع کند!
عشقِ تـو "هـوا" است...
تـــو باید باشی
باید هــوایَم باشی
تـا تــو را "نـــفــس" بکشم!
تــو باید باشی تا مـن زنده بمانم "هـــوایِ مـــن"...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
تو همان لیوانِ آبِ خنک
سر سفره ی افطاری
که دل بی قرارم مدام عطشِ تو دارد...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
در باغی قدم میزدم
با افکار خودم همراه بودم که تو را از دور
در هاله نوری بیرنگ دیدم...
نمیدانم که من با میل خود به این باغ
آمده بودم یا حضور نورانی تو
مرا به اینجا خوانده بود!
صدایم کردی و من
به دنبال صدای تو آمدم.
صدایی که مانند نسیمی ملایم
همراه با عطر خوشت
از کنارم گذشت و من را
مست و دیوانه ی خودش کرد...
میدانی
من همیشه تو را در دنیایی ناپیدا
حضورت را، صدایت را
و نگاهت را حس کردم...
این بار قلبم را،وجودم را برای وصال و
رسیدن به تو آماده کرده بودم
اما هر بار که به یک قدمی ات نزدیک شدم
و فاصله بینمان مرزی باریک شد
تو را در غربت افکارم،
بی هیچ رد و نشانی گم کردم!
ای"معبودم"
باز هم من تو را در خواب و رویا
دیدم و احساس کردم...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
"یا ‌حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَه"
من همينو بلدم...
تو اما همه هستی
يا تو
يا تو...
.
.
.

.
خیلی وقتا این جمله میومد توی سرم
"لحظه ی تلخ آخر!"
وقتی بهش فکر میکردم به خودم میگفتم این لحظه دقیقا کدوم لحظست؟
چه زمانی و چجوری اتفاق میوفته؟
یعنی این لحظه همون لحظه ای هستش که یارت ولت میکنه و میره؟
یا شایدم همون لحظه ی خداحافظی با عزیزانت هستش که برای مدت طولانی به یه جای دور سفر میکنن!
اما حالا فهمیدم "لحظه ی تلخ آخر" هیچ کدوم از اینایی که تو فکرم بودن، نبود!
لحظه ی آخر اون صحنه ای بود که امروز دیدم و تلخیش رو هم مزه کردم...
بوی نم خاک، دسته گلهای گلایل و گلبرگ های پرپر شده ی گل رز، ترمه و گلاب با یه تابلوی فلزی که اسم تو روش حک شده بود!
آره لحظه ی آخر اون لحظه ای بود که برای آخرین بار روی ماهت رو دیدم...
آخرین بار! حتی فکرشم برام عذابه!
من چجوری با این آخرین بار کنار بیام؟
چجوری با نبونت کنار بیام!
اونم منی که حداقل هفته ای چندبار صدات رو میشنیدم!منی که چهرت رو همیشه میدیدم
چجوری به خودم بقبولونم که همه ی اینا دیگه برای آخرین بار بود؟
جای خالیت رو موقع گذاشتن آخرین سنگ لحد و چهره ی شیرینت که برای همیشه از دیدم محو شد، خیلی عمیق حس کردم...
صدات هنوزم تو گوشم میپیچه!
من چجوری به جای خالی تو عادت کنم؟
دیگه با کی برم تو خیابونای شهر دستاش رو بگیرم و تاب بدم ،
با صدای بلند آهنگ "دوست دارم زندگی رو" بخونم،
با کی برم نوتلا بار و اون پیتزا نوتلای بزرگی که دوست داری رو بخرم،
با کی بعد کلاسامون مسابقه ی دو بزارم و تا خود ایستگاه اتوبوس مثل بچه ها بدوئم،
با کی از اون سر دنیا بکوبم برم بریانک فلافلی هفت چنارو سه تا فلافل به قول تو تپل سفارش بدم و بگم "سه تا سفارش دادم به نیابت اون سه تایی که به تیمتون زدیم" بعد بلند بلند بخندم،
بگو...بگو دیگه با کی برم بام و
سر دنیا و آدماش با تمام وجودم فریاد بزنم دق و دلیم رو خالی کنم؟
دیگه به کی سر جلسه ی امتحان تقلب برسونم، اونم با یه چشمک و بیرون آوردن دندوناش بهم نشون بده که دیگه استرس نداره و ازم تشکر کنه،
دیگه کی بیاد از دیوونه بازی ها و خاطراتی که از بچگی تا الان با همدیگه ساخته بودیم بگه و مدام یادآوریم کنه؟
همین الان که دارم به نبودنت فکر میکنم یه پلک میزنم و سیل اشک از چشمام جاری میشه...
لحظه ی تلخ آخر واقعا خیلی تلخ بود!
تصدقت بشم
تو که رفیق نیمه راه شدی و رفتی...
رفتی و جای خالیت رو با چندتا عکس یادگاری که چهره ی مهربونت رو فراموش نکنم برام گذاشتی
اما با انصاف خودت بگو!
من با این همه خاطراتی که الان دارن توی قلبم
میجوشن و جیگر میسوزونن
تک و تنها چیکار کنم؟
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
خاطراتت حالمو بدتر کرد...برگرررد...
.
.

.
یروز تُو اون داسـتانِ عـاشـقـی که غـرقش شـدی به خـودت میای!
نمیدونی اون موقع دیــر شده برات یا نه،
ولی این رو خوب میدونی که به نقطه ی
اوجِ دیــوونگی رسیدی و دیگه مجبوری
هرجا که هستی، همونجا تـرمُـز کنی...
دقیقا همون لحظه لبه ی پرتگاهِ
جــنــونِ عاشقی قرار میگیری و
میبینی که تا الان تک و تنها با یه
ماشـینی که پر از بنزین بی نــهــایـــت بود،
یه جاده ی "یــک طــرفــه" ای که آخرش به
بُـن بَـســت میرسید رو گــازشـــو گرفته بودی
و همینجور بـی وقــفـه واسه خودت
مـیـرفـتـیُ مـیـرفـتـی و مـیــرفـتــی...
و در آخـر لحظه ی سقوط
چشمات رو میبندی و به این فکر میکنی
که چقدر دیـر فهمیدی این راه از اول
یه "مـسـیـرِ اشـتـبـاه" بوده...
#رمیصا_رستگار
.
پ.ن:
در یک روز اشتباه از هفته ای اشتباه!#wrong
.
.
.

.
تازه به سن بلوغ رسیده بودم
حدوداً شونزده ساله بودم
با خانوادم به یک جشن عمومی رفته بودیم،
جمعیت زیاد بود،
انقدر زیاد که برای چند لحظه خانوادم رو گم کردم!
تصمیم گرفتم همونجایی که هستم بمونم و جایی نرم تا
یکم که خلوت تر شد دنبالشون بگردم.
مشغول تماشای برنامه بودم که یک آن
حس کردم دستی به پشتم کشیده شد!
لرز شدیدی به جونم افتاد...
از ترس نمیتونستم حتی سرم رو به عقب برگردونم
فقط یک دست مردونه رو روی گودی کمرم
احساس میکردم.
همون لحظه چشمام رو بستم
و فقط با سرعت دوییدم تا هرچه زودتر از اون حوالی دور بشم...
نفس راحتی کشیدم اما تا آخر شب اون ترس لعنتی از ذهن آشفتم بیرون نرفت که نرفت...!
باز هم چند وقت پیش که
سوار اتوبوس شده بودم
قسمت خانم ها پر شده بود و من هم که عجله داشتم به ناچار مجبور شدم خودم رو گوشه ای، کنار درِ قسمتِ آقایون جا بدم.
تمام حواسم رو پرت موبایلم کردم، توجهی به اطرافم نداشتم و مشغول پیام دادن به دوستم شدم،
چند دقیقه ای گذشت
یکهو متوجه شدم که
یکی داشت خودش رو به تنِ من میکوبید!
با خودم فکر کردم حتما بخاطر دست اندازه؛
تا اینکه دوباره اون حرکت تکرار شد و
همون لحظه صدایی چندش آور
دم گوشم بهم گفت "عجب اندامی..."
با خشم برگشتم طرفش، ترس رو کنار گذاشتم و
با عصبانیت توی چشماش زل زدم...
دلم میخواست سرش جیغ بکشم
هوار بزنم...
اصلا عزیزش رو به عزاش بنشونم...
اما تنها کاری که میتونستم توی اون لحظه انجام بدم
فقط ساییدن دندونام به همدیگه و هر چه زودتر
از اون اتوبوس لعنتی پیاده شدن بود...
بعد از چند ساعت که به خونه رسیدم،
مانتوم رو در آوردم و جلوی آینه رفتم؛
به خودم و اندامم نگاه میکردم و هر ثانیه از اون
مدتی که نگاهم رو به آینه انداخته بودم
از بدنم متنفر میشدم...
تازه فهمیدم
که ما زن ها و دخترها
هیچوقت امنیت جسمی نداشتیم!
ما هر موقعی که
در یک جمع مردونه بودیم، همیشه استرس داشتیم
و این استرس لعنتی هنوز هم هست...
هنوز هم هست که مبادا به بدنمون بد نگاه کنن...
مبادا دستشون به فلان جای بدنمون بخوره...
بخاطر همین چیزهاست که من به شخصه
یاد ندارم در محیط مردونه لباسی پوشیده باشم
که اندامم خود نمایی کرده باشه
اما باز هم همیشه ی خدا معذب بودم
چون من یک زنـم...
#رمیصا_رستگار

چند روز پیش با هشتگی آشنا شدم به نام #بدن_من
که خانمِ #فرانک_عمیدی راهش انداخت؛
این هم داستان "حقیقت" کوتاهی باشد از
بدن ما...=))
.
.
.

.
ببین عزیز دل
من خیلی کارا بلد نیستم انجام بدم
مثلا خانومی کردن دقیقا نمیدونم چجوریه!
نمیدونم خورشت قورمه سبزی رو چجوری درست میکنن
میدونم دوست داری اما من درست کردنش رو بلد نیستم!
اول سبزی رو سرخ میکنن یا گوشت رو؟
با هم سرخ میکنن یا جدا جدا؟
چایی چجوری دم میکنن؟ لیپتون رو فقط بلدم!
تو قابلمه برنج چقدر باید آب بریزم؟
کی مشخص میشه که پخته؟
بوی ضُخم مرغ رو چجوری از بین میبرن؟
میبینی عزیزم!
من هیچکدوم از کارای اصلی یه خانوم خونه رو بلد نیستم
حتی هر سری هم که ظرف میشورم همیشه یکی دوتا
ظرف اول و آخرش میشکنم!
خونه رو تمیز میکنم ولی همش دلم پیش بازیگوشیامه!
انقدر تند تند کارای خونه رو انجام میدم که
نمیفهمم کی تموم میشه
اما...
اما کارای دیگه رو خوب بلدم انجام بدم،
مثلا چجوری تمیز اون لاک خوش رنگی که
دوست داری رو بزنم،
یا اون لباسایی رو که دوستشون داری رو از تو کمد
در بیارم اتوشون کنم و مرتب بپوشمشون،
بلدم موهام رو هر روز شونه کنم و بهشون برسم،
میدونم تو موهای بلندم رو خیلی دوست داری و
نمیخوای کسی جز خودت اونا رو ببینه...
ملیح آرایش کردن رو خوب بلدم،
آخه دلم میخواد همیشه برات قشنگ باشم با اینکه
میدونم از رژلب زدنم زیاد خوشت نمیاد و
مدام بهم میگی:
"سرب دارن اینا دختر جون، نزن! ضرر داره!"
بلدم چجوری سر به سرت بذارم بعد آخر سر که
حرصت در اومد بغلت کنم،
صورتت رو نوازش کنم و ببوسمت...
بلدم برای اون چشمای سیاهت، برای صدای قشنگت،
بِیت بِیت شعر بنویسم و آروم تو گوشِت بخونمشون...
خوشحال کردنت رو بلدم
خندوندنت رو بلدم
بلدم...
من با تو دیوونه بازی در آوردن رو بلدم...
از سرو کولت بالا رفتن برای شامِ بیرون و
آخر شب دوتایی تو خیابون قدم زدن رو بلدم...
با تو "پی اس فور" بازی کردن و
شیطونی کردن رو بلدم...
شب خوابیدن و صبح کنارت بیدار شدن و
خدا رو شکر کردن بخاطر داشتنت رو بلدم
هر روز گفتن دوستت دارم و با یه بوسه
بهت ثابت کردنش رو بلدم
لوس کردن و دلبری کردن اول صبح تا
آخر شب رو بلدم...
بله عزیزدل...
من شاید خانوم خونه بودن رو بلد نباشم
اما در عوض دیوونگی با تو رو بیشتر از
هر چیزی و بهتر از هر کسی بلدم!
عاشقی کردن و دوست داشتنت رو
خیلی خوب بلدم...
تو فقط کنارم باش،
همیشه دوستم داشته باش،
من خانومی کردن رو هم یاد میگیرم...
#رمیصا_رستگار
.
.
.

.
هوش و حواسم را به باد داده ای!
من در صفحه صفحه ی جزوه ام
به جای خواندن جواب سوال ها
فقط نام "تو" را میبینم و میخوانم...
آخر جانم
من سر هر جلسه‌ی امتحان،
با این همه معادلاتی که در ذهنم
آخرش به "تو" ختم میشود
چه کنم...؟
#رمیصا_رستگار
.
.
.

Most Popular Instagram Hashtags