[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

roman_jodayi.napazir roman_jodayi.napazir

232 posts   800 followers   548 followings

رمان جــــــــــدایی ناپذیر  رمان راجبه دختر پرورشگاهی که دنبال کارمیگرده تا اینکه با شرکتی بزرگ اشنا میشه و.. ژانر:عاشقانه وطنز نویسنده:Shaghayegh.kh درحال تایپ فصل دوم ....

ومیز صبحانه چیده شده ایول میبینم طبق قوانین پیش رفتن خدمتکارا
رفتم صندلیو کنار کشیدم و منتظر ارشاویر موندم
ارشاویر که وارد سالن غذا خوری شد با تعجب نگاهی انداخت و گفت ایول میبینم همجا مرتب شده جریان چیه خدمتکارا که به این زودی نمیان
لبخندی بهش زدم وگفتم این خونه دیگه خانم داره عزیزم قرار نیست همچیز بی نظم باشه که به طرفم اومد بوسه ای رو سرم زدو گفت قربون این خانم بشم من که انقدر به این خونه سرو سامون داده
بعد از خوردن صبحونه تصمیم گرفتیم
یک گشتی بزنیم
تمام روزو با ارشاویر همه جارو زیر پا گذاشتیم
حول و حوش ساعت ده شب بود تصمیم گرفتیم برگردیم خونه توی ماشین بودیم دستامون تو دستای هم قفل و تمام نگاهم به ارشاویر بود
انگار با اینکار میخواستم تمام دلتنگیهامو رفع کنم
اونم واسه مردی که تمام وجودم
ارشاویر برگشت و گفت
خانم کوچولو اینجوری نگاه نکن حواسم پرت میشه تصادف میکنیم لبخندی به این توجه اش زدم ونگاهمو به روبرو دوختم و گفتم
چیکار کنم هرچی نگاهت کنم سیر نمیشم
ارشاویر خنده ای کرد وگفت میخوای بخوریم بلکم سیر شی
با حرص به بازوش زدم که تلافی پروییش بشه
اخ دستمو شکوندی خانوم
عه مسخره خودت کن ارشاویر
کوچولوی من اگه اشکال نداره یه سر تا شرکت بریم
نه چه اشکال داره

محکم زدم به سینش گفتم ارشاویر واقعا دیوانه ای
ارشاویر گفت ایی نبودم زور و بازویی بهم زدی
تو علاوه بر درس خوندن و رانندگی احتمالا کلاس دیگه ای نمیری با شک نگاش کردم که زد زیر خنده بمیرم پسرم خل شده
ارشاویر پرسید دوست داری بچه اولت چی باشه
کمی فکر کردم اوووم خب دوست داشتم دختر باشه رو بهش گفتم دختر
نچی کرد وگفت نه من پسر دوست دارم
البته دوست دارم بچه اولم پسر باشه بچه دومم دختر باشه
با چشمای گرد نگاش کردم که گفت نکن چشماتو اونجوری من هردوتاشو دوست دارم ولی برای این گفتم پسر که بعد دخترم اومد برادرش بتونه از خواهرش محافظت کنه لبخندی به این رویای شیرنش زدم وگفتم واقعا دیونه ای ارشاویر میدونستی بینیمو کشید وگفت اره عزیزم دیونه ی تو
لبخندی زدم گفتم خوب حالا دوست داری اسمشون چی بذاری ؟
پسرم علی
گیج گفتم هان ؟
گفت دوست دارم اسم پسرم علی باشه علی نماد قدرت واقتدارو غیرت
دوست دارم پسرم مثل اسمش باشه
دخترم شد ستایش نمادی از پرستش دوست دارم دخترمو مثل اسمش بپرستن
ته دلم قیل ویلی شد از اینکه ارشاویر با من و بچهامون تا کجا پیش رفته
بوسه ای رو صورتم کاشتم و گفتم من میرم حمام
دنبالم بلند شدو گفت کجا باهم بریم حموم
چپ چپ نگاهی بهش کردم وگفت چیه زنم دوست دارم
دستمو کشید طرف حمام به اجبار باهاش همراه شدم
بعد از دوش دونفرمون کلی شیطنت رفتیم پایین دیدم همجا مرتب و تمیز شده

رفت سمت اتاق خواب
اونشب دوباره با مرد زندگیم یکی شدم حس داشتنش بالاترین خوشبختی بود که من داشتم
و بعدش به خواب عمیق و شیرینی فرو رفتم
عشق من چشماشو بازنمیکنه خانمی
با حرف زدنای ارشاویر چشمامو باز کردم گفت
صبح بخیر خوشکلم
صبح بخیر عزیزم کی بیدار شدی؟

یک ساعتی میشه .

چیییییی ؟ چرا صدام نزدی

چون تو خواب مظلوم بودی گناه داشتی الان دلتنگ چشمات بودم وگرنه صدات نمیزدم

لبخندی بهش زدمو گفتم تمام دنیامی
بعد یاد رابطه دیشب افتادم وای خدا
با استرس محکم زدم به سینه ارشاویر گفت همش بخاطر توهست اینطوری که پیش میری شب عروسی من بایدبا یک شکم گنده بیام
ارشاویر چند دقیفه ای هنگ نگام کرد بعد زد زیرخنده وگفت الهی ناز بشی بیای اتفاقا من عاشق نی نیم اون قبل از عروسی بعد نگاهی شیطنت امیز خیرم شد ازاین همه پرویش دوست داشتم سر به فلک بذارم

ارشاویر بوسه ای دیگه ای رو موهام زد وگفت خوشحالم که همچین احساسی
داری
لبخندی بهش زدم و گفتم پس اون یکی پلاک زنجیر چی میشه
خنده ای کرد وگفت اون دیگه مال تو نیست خانم کوچولو واسه خودمه
به شوخی اخمی کردم زدم به بازوش اونم به مسخره گفت ایییی اییی دردم اومد

دیونه ای نثارش کردم وگفتم خودم برات اویزش میکنم
چشم خانمم
زنجیر و پلاک بدستم داد و سرشو اورد پایین

طوری که نفساش به گردنم میخورد کل بدنم مور مور شد
این بشرم خوب بلده اذیت کنها
زنجیرو براش بستم
همین که خواستم بیام عقب بوسه ای زیر گلوم کاشت که همونجا استپ زدم حال وهوام اصلا دست خودم نبود که ارشاویرم قشنگترش کرد

بعدش
ارشاویر دست انداخت زیر پام و کمرم منو بلند کردو گفت گرسنه ای ؟؟ با تعجب گفتم نه نیستم
چشمک شیطنت امیزی زد وگفت پس پیش به سوی تخت خواب
چپ چپ نگاهی بهش کردم که زد زیر خنده

Part 83

بعد از خوردن کیک
ارشاویر اهنگ شاد دونفره ای گذاشت و گفت خانم خوشکله من افتخار یه دور رقصو میدی
بله عزیزم
بلند شدم ارشاویر دستشو انداخت پشت کمرم منم سرمو گذاشتم رو سرشونش
وهمدیگه رو تو این رقص شیرین همراهمی کردیم بعد از رقص ارشاویر گفت
خوب خانوم خوشکله حالا موقعه کادو هست

جیغی کشیدم و گفتم ایول
منو نشوند روی میز
و دوتا پلاک دراورد
که هردو پلاک جور میشدن بهم و قلبی و تشکیل میدادن
یکی از اون پلاک رو با زنجیرش برداشت به گردنم اویز کرد
دستی به پلاک کشیدم و گفتم خیلی خوشکله مرسی
بوسه ای روی پیشونیم زد وگفت عزیزم این نشونه من به تو هست معذرت میخوام که سرعقدمون برات حلقه نیاوردم اون واسه عروسیمون جبران میکنم
فعلا این نشون من برات باشه تا بعد
لبخندی بهش زدم وگفتم مرسی بابت همچی متشکرم بخاطر این همه خوشبختی

کیک کوچولی به شکل قلب بود با شمع ۲۲ باتعجب نگاهی به شمع انداختم بعدش نگاهی به ارشاویر امروز
ای واییییی من امروز تولدم بود
مگه امروز چندم بود
سوال پرسیدم امروز چندم
۱۲ دی عزیزمن تولدت مبارک

اشک از چشمام افتاد انقدر تنها بودم که دیگه وقتی نداشتم به روز تولدم فکر کنم واین روز و برای خودم جشن بگیرم
ارشاویر اشکامو پاک کرد وگفت ای وای من خشکله انقدر اشک نریز ناراحت میشم
ارایش خشکلت هم خراب میشه
هی وای اون همه خشکل شدم
سریع اشکامو پاک کردم ارشاویر نشست روی صندلی
دست من و کشوند نشوند روی پاهاش هنوزم نتونسته دست از این عادتش برداره
هی وای من
لبخندی بهش زدم وگفتم بابت امروز بابت بودنت واین همه سوپرایزهای خوب خیلی خیلی ممنونم
سری تکون داد وگفت منم بخاطر حضور قشنگت و اینکه متولد شدی تا من عاشقت
باشم خیلی خیلی متشکرم
هردو هم زمان گفتیم
دوست دارم
چقدر خوب و زیبا بود که احساسات همدیگه رو درک میکردم به همدیگه لبخند زدیم که

ارشاویر گفت ببخش که مهمونی بزرگی
واسه این روز
باشکوه نگرفتم برات
دوست داشتم این روز باهمدیگه تنها دوتایی خوش
بگذرونیم
سرمو به معنای نه تکون دادم وگفتم
وجود تو الان اینجا اون با من
به اندازه صدتا
مهمونی برای من میارزه
عزیزمنی
دیگه حرفا رو نزنی
لبخندی زد وگفت تو فقط خانوم منی مال من
عشق من قول بده تا اخر عمرت فقط برای من باشی
قول میدم عشقم
چشمای معصومش ارام شد وگفت
خوب حالا نوبت اینکه ارزو کنی
وشمعارو فوت کنی
چشم بلندی گفتم و برگشتم طرف کیک دست ارشاویر توی دستام گرفتم
واز خدا ظهور اقا امام زمان
و خوشبختی تمام جوان ها وخودمو ارشاویر خواستم
خم شد و شمعارو فوت کردم
ارشاویر برام دست زد وگفت مبارک باشه عشق من
مرسی نفسم

پارت 81 ⌛ دو پله موند به اخرو سرمو اورد بالا از دیدن شخصی که جلو روم بود اشک توی چشمام جمع شد

سریع پلهارو طی کردم پریدم تو بغل مردی که تمام دنیام همه ارزومه
اونقدر محکم به خودم فشارس میدادم که مبادا فرار کنه و بوی عطرشو به مشامم میکشیدم تا همیشه توی ذهنم این عطر خوش تداعی بشه
سرمو اوردم بالا و به چشمام زل زدم و بعد تک تک اعضای صورتشو از نظر گذروندم
انگار تمام حرفا تمام دلتنگیها تو این سکوت داشت به فریاد کشیده میشد

که ارشاویر با ولع و طمع افتاد به جون لبهام شروع کرد به بوسیدن
اولش هنگ بودم ولی بعد که فهمیدم جریان چیه همراهیش کردم
وهمراه باهاش صورتم شد خیس خیس از دل تنگی از همدیگه جداشدیم
چشمامو باز کردم ارشاویر گفت نبینم عشق من اینطوری گریه میکنه چقد دلم برات تنگ شده بود عزیزکم
لب زدم نه بیشتراز من
بوسه ای روی پیشونیم زد گفت نه دیگه جرزنی نکن به یک اندازه
خنده ای کردم وگفتم باشه
دستاشو محکم به دستم گرفته بودم که واقعیت بودنش حس کنم
همش احساس میکردم توخواب و رویام
دستمو کشید طرف سالن اصلی گفت خب
چقد سوپرایز شدی از دیدن من
خیلی گفتنی نیست
بینیمو کشید وگفت عزیزم
ورودی سالن اصلی چشمام از این همه شمع باز موند خیلی خشکل همجارو باشمع چیده بودند
و ورودی سالن دو طرف شمع چیده بودن
باهم وارد شدیم ورسیدیم به میزی که روش
کیک کوچولی به شکل قلب بود باتعجب به ارشاویر نگاه کردم...

پایان فصل سوم ...💗💗 بخش دوم 💜💜 پند هشتم💍💍 این پندو من باب ویژگیهایی میذارم که اروشا وارشاویرطی زندگی مشترکشون سعی کردن حفظش کنند انشالله که بقیه هم بهره ببریم و زندگی شادتری داشته باشیم👸🏼🤴🏻 🌹 🍃 ویژگی‌های یک همسر خوب 👈 مؤدب باشید.
👈 صادقانه تعریف و تمجید کنید.
👈 خرده‌ گیری و عیب جویی نکنید.
👈 نق نزنید و همسر خود را سرزنش نکنید.
👈 همسر خود را همان گونه که هست بپزیرید.
👈 به امور کوچک زندگی زناشوئی نیز توجه کنید.

سرویس طلایی سفیدی هم اورد و اویز کردم واقعا همچیز تکمیل بود برگشتم خوودمو تو ایینه دیدم
اصلا خودمونشناختم پوست سفیدم با رنگ قرمز درحال تضاد بود ودرخشندگی خاصی رو
رو میکرد

الهه گفت ماشالله خانم خیلی خوشکل شدید
مثل یه تیک قرص ماه
نگاهی بهش انداختم وگفتم لطف داری الهه جون فقط زیادی لباس بی حجاب نیست ؟

نه خانم کجاش بی حجاب؟؟؟ باشه هم مشکل نداره
همه زن هستن
سری تکون دادم که گفت

ساعت ۸ دیگ کم کم مهمون ها میرسن بهتره شما اینجاباشین همه که اومدن من میسکالی روی گوشی شما میندازم بیاید پایین

سری تکون دادم رفت منم وایسادم نگاه کردن به خودم توایینه واقعا خشکل شده بودم به من میگن عشق اوه اوه یکی جلو منو بگیره منو این همه خودشیفتگی محال است

بعد از یک ربع که از رفتن الهه گذشت میسکال و انداخت نگاهی جزیی تو ایینه به خودم کردم رفتم بیرون
همین که در اتاق و باز کردم
کل برقا رفت
وروشنایی نور شمعی بود که از ابتدا تا انتها راه پله روشن میکرد
تعجب کردم چرا صدایی و شلوغی از هیچ مهمونی نیست فک کنم همه ماتم زده شدن پلهای مارپیچ رو رد کردم دو پله موند به اخرو سرمو اوردم بالا...... .
.
.

گفت بله خانم همون
من دیگه برم بهش میگم بیان
باشه مرسی عزیزم
دستت بابت ارایش درد نکنه فقط چقدر میشه
حساب شده خانم
سری تکون دادم ودوبارتشکری کردم که رفت
دوباره خودمو توایینه دیدم هرچی خودمو نگاه میکردم سیر نمیشدم
با صدای در از ایینه دل کندم
که دیدم الهه با یک جعبه بزرگ وارد شد
جعبه رو تخت گذاشت درشو باز کرد
ولباس قرمز رنگ که بلندیش تا روی زانو بود دراورد
لباس کاملا ساده بوده و با دوتا بند
نقره ای که سرشونه ها رو میگرفت ویه کمربند نقره ای دور کمرش میگرفت زیباییش تکمیل شد
خیلی ساده و شیک بود
کفش نقره ای رنگ رو از هم جعبه در اورد رو به من گفت کمتکتون کنم واسه پوشیدن سری تکون دادم و با کمک الهه لباسو پوشیدم

حدود یک ساعتی گذاشت و بعد ارایشگر اجازه داد که من خودمو ببینم
وقتی بلند شدم و
تو ایینه قدی خودمو دیدم اصلا نشناختم
موهام فرکرده بود
و بالای سرجمع کرد
از بالا به پایین موج انداز ریخته شده بودند

چند تار موهامو فر کرد و ریخت بود توصورتم
وارایش عروسکی ساده ای که واقعا صورتم محشر کرده بود
اخی ارشاویرم کجایی ببینی زنت چه خوشکل شده
برگشتم طرف
ارایشگر گفتم وای
حالا چه لباسی بپوشم ارایشگر گفت خدمتکار لباستون
بهم نشون داد و من طبق اون ارایشتون کردم
بلند گفتم واقعــــــــــا
گفت اره
گفتم همون الهه که پیشم بود

با خیال راحت خودمو سابیدم وتمیز کردم حوله حمومی رو انداختم رو تنم اومدم بیرون
دیدم الهه با یک خانم منتظر ایستاده با تعجب نگاهی به خانم انداختم که
الهه گفت ارایشگر هستن

سری به معنای فهمیدن تکون دادم وگفتم مگه چطور مجلسی که دیگ ارایشگرم اوردی
الهه لبخندی زدو گفت تمام خانم های سهامداران شرکت دعوت هستند و اقا گفتن باید شما بین اونابدرخشین و چیزی کم نذاریم
اخی قربون ارشاویر برم که به فکر درخشش منم هست
رو به ارایشگر گفتم لباسامو عوض کنم
نه عزیزم بیا بشین وقتی ارایشت کردم و امادت کردم لباس مهمونیو بپوش
باشه ای گفتم و رو به الهه گفتم
الهه جان شماهم زحمت بکشید ببین همه چی تکمیل
نیاز به چیز دیگه ای نیست کم وکاستی نباشه
الهه لبخند ارامش بخشی زدو گفت عزیزم اصلا نگران نباش همه چیز حله
و رفت بیرون منم خودمو سپردم دست ارایشگر

Most Popular Instagram Hashtags