roholah_rahimi roholah_rahimi

27 posts   315 followers   90 followings

روزنوشت های روح اله رحیمی  نویسنده و مترجم 📚 یادداشت های روزانه یک زن مطلقه و رمان مجازی ساقه بامبو (برگردان روح اله رحیمی) ۲۷ داستان فعلامجازی در تلگرام آدرس کانال تلگرام👇👇

#نمایشگاه_کتاب
نفس پرسه زدن میان غرفه های کتاب لذت‌بخش است
حتی اگر هیچ کتابی نخری

@roholah_rahimi
#روح_اله_رحیمی
#کتاب #داستان #پرسه_زنی #لذت

#بهار
برای دستیابی به شادی و لذت نیازی به امکانات پیچیده و عجیب و غریب نیست. لازم نیست حتما ماشین مدل بالا داشته باشیم یا ویلای لب دریا. ضرورتی ندارد حتما سفر اروپا برویم یا در هتلی لوکس اقامت داشته باشیم. فقط کافی است با طبیعت و محیط دور و برمان هماهنگ باشیم. اگر در ایام قبل از عید قرار داریم و مردم و شهر در تکاپو هستند، به خیابان و بازار برویم و در این تکاپو و هیجان سهیم شویم؛ اگر بهار است و طبیعت رخت نو به تن کرده، به پارک و باغ و دشت برویم و زیبایی طبیعت را به تماشا بنشینیم. اگر زمستان است و برف می بارد، از پشت پنجره چای در دست نشستن برف روی آسفالت کوچه را نظاره کنیم. اگر.... #روح_اله_رحیمی
@roholah_rahimi
#طبیعت #زندگی #شادی #سفر #جاده #عید_نوروز #عید_دیدنی #نویسنده

ساقه_بامبو
نویسنده این رمان، سعود السنعوسی، رمان نویس جوان کویتی است. رمان ساقه بامبو در سال 2013 در ششمین دوره جایزه ادبیِ « بوکر عربی» موفق به کسب رتبه اول شد.
از این رمان سریالی نیز تهیه و در تلویزیون کویت پخش شد که مورد استقبال چشمگیری قرار گرفت. رمان یادشده داستان پسر جوانی را روایت می کند که از مادری فیلیپینی و پدری کویتی به دنیا آمده است.
او به تدریج دچار دوگانگی هویتی می شود چراکه در فیلیپین او را عرب به شمار می آورند و در کویت، فیلیپینی. رمان پیش رو، از آغاز تا انجام، تلاش پسر جوان برای یافتن هویت و وطن واحد را روایت می کند.
ترجمه این رمان دو سال به طول انجامید و در سال 93 به پایان رسید. تعداد صفحات رمان( ترجمه آن) 272 است.
#ساقه_بامبو_قسمت_اول
نویسنده: سعود السنعوسی؛ مترجم:#روح_اله_رحیمی

اسم من Jose است. این طوری نوشته می شود. ما فیلیپینی ها آن را هوزه تلفظ می کنیم، انگلیسی زبان¬ها هم همین طور. اما این اسم در زبان عربی و اسپانیایی خوسه تلفظ می شود. در زبان پرتغالی هم عینا با همین حروف نوشته می شود، با این فرق که ژوزه خوانده می شود. اما اینجا در کویت اسمم هیچ ربطی به این اسم با تلفظهای مختلفش ندارد، چراکه اینجا مرا عیسی صدا می زنند. چرا و چطورش را نمی دانم. من اسمم را انتخاب نکردم تا علتش را بدانم. تنها چیزی که می دانم این است که همه دنیا توافق کرده اند که سر اسمم اختلاف داشته باشند.
مادرم وقتی فیلیپین زندگی می کردیم، دوست نداشت مرا به اسم عیسی که پدرم در کویت برایم انتخاب کرده بود صدا بزند، هرچند این اسم، اسم خدایی بود که به آن ایمان داشت . عیسی اسمی عربی است که در فیلیپین Isa تلفظ می شود. اما معنای این کلمه به زبان فیلیپینی، عدد یک است. و خب مسخره بود که مردم وقتی مرا صدا می زدند بگویند:« هی! یک!». مادرم اسم Jose را به خاطر علاقه اش به خوسه ریزال، قهرمان ملی فیلیپینی ها، انتخاب کرد؛ پزشک و داستان نویسی که مبارزاتش باعث شد مردم فیلیپین برای طرد اشغالگران اسپانیایی از فیلیپین قیام کنند، هرچند قیام مردم بعد از اعدام خوسه ریزال شروع شد.
هوزه، خوسه، ژوزه، عیسی... مشکلم با تعدد اسمهایم، موضوعی نیست که ارزش صحبت کردن داشته باشد چراکه من مشکلی با هیچ کدام از این اسمها ندارم.
لطفا جهت خواندن ادامه داستان یا خرید فایل رمان (ساقه بامبو) به کانال تلگرام مراجعه نمایید. آدرس کانال تلگرام در بیو پیج 👇
@roholah_rahimi
#داستان#رمان #نویسنده #کتاب #کتاب_بخوانیم#مترجم #داستان_عربی #writer #کویت#فیلیپین#داستان_مجازی#نشر #کتاب_خوب #القصه#داستانخوانی #فضای_مجازی

#مرزنگو/قسمت اول
صدای خنده از اتاق بزرگه بلند می شود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. کاش می توانستم بروم دم در اتاق بزرگه و گوشم را بچسبانم به در تا بفهمم چه می گویند به هم. اگر عفریته سر نمی رسید و گوشم را نمی پیچاند و توی مطبخ نمی انداختم و در را به رویم قفل نمی کرد الان همه چیز دستگیرم می شد. -اللهم صل علی محمد و آل محمد.
صدا از اتاق بزرگه می آید. یعنی همه چیز تمام شد؟ آقاجان رضایت داد زن کدخدا شوم؟ به همین راحتی؟ لنگه های در مطبخ باز می شود و نور آفتاب چشمم را می زند. عفریته در چارچوب در ظاهر می شود. « پاشو برو پیش پدرت کارت داره». برقِ توی چشمهایش می گوید بلایی که ازش می ترسیدم به سرم آمده.
آقاجان پشت داده به دیوار پاهایش را دراز کرده و قلیان می کشد. با سر اشاره می کند روبروش بنشینم. شیلنگ قلیان را از دهانش بیرون می آورد و نگاهم می کند. نگاهش غم دارد. می گوید:« مبارکه!». صدایش هم غم دارد. -اما آقاجان...
حرفم را قطع می کند:« به صلاحته زن کدخدا شی. مال و منال داره. خیلی از دخترا آرزو دارن زنش شن».
می خواهم بگویم من جزو آن خیلیها نیستم. من آرزو ندارم زن کدخدا شوم. زن یک پیرمرد لرزان که به زور قدم از قدم برمی دارد. نمی گویم. خجالت می کشم از آقاجان. تا حالا پیش نیامده روی حرفش حرف بزنم. -اینا به کنار، تو خونه کدخدا از دست این سلیطه در امانی.
عفریته را می گوید. نامادری ام. می داند وقتهایی که خانه نیست آزارم می دهد. خبر دارد با کوچکترین بهانه ای- بعضی وقتها هم بی هیچ بهانه ای- با ترکه به جانم می افتد و تنم را کبود و سیاه می کند. این چیزها را نمی شود مخفی کرد. بالاخره اثرش می ماند روی تن آدم. تازه همسایه ها هم که کر نیستند. صدای گریه هر روز من و فحشهای آبدار عفریته را می شنوند. -اونجا دیگه دستش به تو نمی رسه.
آخ آقاجان آخ! کاش برای یک بار هم شده ترکه را برمی داشتی و به جان عفریته می افتادی و تنش را سیاه و کبود می کردی تا می فهمید چه دردی دارد. کاش برای یک بار هم شده ماشه را داغ می کردی و می گذاشتی پشت دستش تا می فهمید چه سوزشی دارد. نمی توانی. ازت ساخته نیست. تقصیری هم نداری. دستت زیر ساطور است. پدرش ارباب است و اگر خبردار شود دست رویش بلند کرده ای روزگارت را سیاه می کند. زمینهایی را که داده برایش زراعت کنی از دستت می گیرد و جلوی کس و ناکس فلکت می کند.
#روح_اله_رحیمی
ادامه داستان را در کانال تلگرام بخوانید آدرس کانال تلگرام در بیو پیج 👇
@roholah_rahimi
#داستان#نویسنده #کتاب#داستان_کوتاه #داستانخوانی#فضای_مجازی#نامادری #کدخدا#مادر#ادبیات#جبر #تنها#writer#فراتربرو

#به_همین_راحتی

گاهی وقتها آدمها سر موضوعی به شدت بی اهمیت و پیش و پا افتاده به جان هم می افتند، طوری که اگر پایان دعوا ازشان بپرسی اختلافشان سر چه بوده شاید حتی به یاد نیاورند!
بیشتر این دعوا مرافعه ها با وساطت بقیه ختم به خیر می شوند اما گاهی پیش می آید که کش پیدا می کنند و کار به جاهای باریک می کشد، طوری که به قیمت جان یک آدم تمام می شود.
چه بسا قتلهایی که جرقه اولیه آن یک شوخی ساده بوده و چه بسا نزاعهای خونینی که با یک چشم غره، یا تنه زدن یا تیکه انداختن شروع شده...
دیروز غروب توی صف نانوایی شاهد یکی از این دعواها بودم، دعوایی که اگر دیگران وساطت نمی کردند، معلوم نبود عاقبتش به کجا ختم می شد.
مرد میانسالی همراه دختربچه اش آمده بود دو تا نان بخرد و برود. نان دومی انگار کمی کوچکتر از اولی بود، برای همین آن را برنداشت و از شاطر خواست یکی دیگر به او بدهد.
شاطر نان دیگری به او داد اما همزمان غرولند کرد که حالا مگر آسمان به زمین می آید اگر اندازه یکی از نانها کمی کوچکتر از بقیه باشد.
مرد میانسال در جواب گفت وظیفه ات هست در عوض پولی که می گیری نان درست و حسابی دست مردم بدهی.
شاطر درآمد که حالش از آدمهایی که از همه چیز ایراد می گیرند به هم می خورد و مرد هم کم نیاورد و گفت او هم حالش از شاطرهای مثل او که کارشان را بلد نیستند به هم می خورد.
کمی بعد بحث بالا گرفت و دو طرف حسابی از خجالت هم درآمدند. یکی این می گفت و یکی آن دیگری و هیچ کس نمی خواست در این جنگ کلامی نفس گیر کم بیاورد:
- فکر می کنی کی هستی؟ دو روزه از دهات پا شدی اومدی برای ما شاخ شدی!
#روح_اله_رحیمی
ادامه مطلب را در کانال تلگرام بخوانید آدرس کانال تلگرام در بیو پیج 👇
@roholah_rahimi

#پیش_پا_افتاده #دعوا #نانوایی #قتل #گذشت #سخت_نگیر #نویسنده #داستان #روزنوشت #تیکه #بحث #اختلاف #غرور
#خشم #writer #book #dastans

#مهمان_ناخوانده

مرگ در نمی زند
خبر نمی دهد
اجازه نمی گیرد
ناخوانده می آید
بی تعارف
بی محابا
زمانی می آید که خاطرت از استواری زمین زیر پایت آسوده است
ودلت به استحکام سقف بالای سرت قرص
زمانی می آید که همه چیز مرتب است
و هیچ دلیلی برای نگرانی نیست
#روح_اله_رحیمی
@roholah_rahimi
#زلزله #کرمانشاه #کرد #هموطن #همدردی #نویسنده #مرگ #درد #غم #earthquake #sympathy #انسانیت #ایران #iran

#نثر_ادبی
بارها کنار بساط اندوه
اسیر جادوگر خیال شده ام
حتی باده بهار
جور برفهای زمستان را
در آن طرف پنجره تنهایی
از یادم نبرد.
#روح_اله_رحیمی
___________________________________________
آدرس کانال تلگرام در بیو پیج👈👈👈👇
@roholah_rahimi ***********************************************
#نویسنده #داستان #شعر #نثر #باده #پنجره_تنهایی #بهار #زمستان #برف #خیال #کتاب #کتاب_بخوانیم #poem #writer

#افسوس_گذشته_را_نخوریم
هیچ وقت خودتان را به خاطر تصمیم اشتباهی که در گذشته گرفته اید سرزنش نکنید.
هیچ وقت حسرت فرصتی را که سالها پیش از دست داده اید نخورید. هیچ گاه خودتان را به خاطر انتخاب اشتباهی که مسیر زندگی تان را عوض کرده ملامت نکنید.
تصمیمها و انتخابهای هر کدام از ما معلول ده ها علت و صدها اما و اگر است که بعضی هاش تحت کنترل ما نیست؛ به همه اینها شرایط و حالات روحی و تنگناهایی که در آستانه یک تصمیم یا انتخاب با آن روبرو هستیم را نیز اضافه کنید.
چه کسی می تواند ادعا کند که همیشه در همه شرایط و موقعیتها درست ترین تصمیم گرفته و بهترین انتخاب را انجام داده؟ کیست که در انتخاب دوست یا همسر یا رشته دانشگاهی و شغل اشتباه نکرده باشد؟
ما نه جام جهان نما داریم و نه خبر از آینده که بتوانیم نتایج و عواقب هر کدام از تصمیمها و انتخابهای مان را از قبل پیش بینی کنیم و بهترین گزینه ها را انتخاب کنیم.
هر کدام از ما در موقعیتی که در آن قرار می گیریم با توجه به سن و سال و تجربه و شرایط مان تصمیمی را می گیریم که فکر می کنیم بهترین و درست ترین است.
تنها گذشت زمان و افزایش سن و تجربه و دانش است که تعیین می کند تصمیم ما درست بوده یا اشتباه. پس چه جای سرزنش و حسرت؟ و تازه سرزنش و حسرت چه سودی دارد؟
نه آب رفته به جوی برمی گردد و نه تیر رها شده به کمان.
#روح_اله_رحیمی
@roholah_rahimi
___________________________________________________________
#نویسنده #داستان #کتاب #گذشته #حسرت #تصمیم #گذشت_زمان #تجربه #فراتربرو #کتاب_بخوانیم #writer #گل #شمعدانی #بالکن #طبیعت #ادبیات

#میان_بر/قسمت اول
نمی خواست سوار شود. هیچ وقت ماشین شخصی سوار نمی شد. شده بود نیم ساعت گوشه خیابان منتظر تاکسی شود و سوار ماشین شخصی نشود.
این بار اما نتوانست خیلی مقاومت کند. باران می آمد و تاکسی ها انگار آب شده بودند رفته بودند توی زمین. از طرفی توی شرکت کلی کار داشت و اگر دیر می رسید کارها روی سرش آوار می شد. تازه غرغرهای مدیر شرکت هم بود که اصلا حوصله اش را نداشت.
از گوشه چشم به راننده نگاه کرد. بهش می آمد سی و دو سه سالی داشته باشد. چهارشانه بود و ته ریش داشت و موهای پرپشت قهوه ای اش را با کش مو پشت سرش جمع کرده بود. یک لحظه به فکرش رسید موبایلش را از کیفش بیرون بیاورد و طوری که راننده متوجه نشود از نیم رخش عکس بگیرد و برای سیامک بفرستد
. منصرف شد. ممکن بود بفهمد و بربخورد به او و ازش بخواهد از ماشین پیاده شود. آن وقت دوباره وسط باران می بایست منتظر تاکسی شود.
پشت چراغ قرمز، راننده موزیک گذاشت و صدایش را زیاد کرد. صدای مردانه خش داری که انگلیسی می خواند همراه دوبس دوبس فضای ماشین را پر کرد. صدا زیادی بلند بود و گوشش را آزار می داد. خواست بگوید صدا را کم کند اما نگفت. ترسید ناراحت شود و بگوید اگر ناراحتی پیاده شو. روز قبل وقتی از سر کار برمی گشت، با راننده تاکسی سر سیگار کشیدن بحثش شده بود و راننده با کمال خونسردی زده بود کنار و به او گفته بود:« خانم اگه ناراحتی پیاده شو».
ادامه داستان را در کانال تلگرام دنبال کنید آدرس کانال تلگرام در بیو پیج👈👈 @roholah_rahimi
#روح_اله_رحیمی
_________________________________________________________
#داستان #داستان_کوتاه #راننده #سوءظن #کتاب #کتاب_خوب #داستان_خوانی #مطالعه #مجازی #ترس #نامردی #قوی #جاده_#بیراهه#writer#book#dastans #short_story #نویسنده #نوشتن #قصه #ادبیات #کتاب_بخوانیم

#نثر_ادبی
آنجا که آبی آسمان با سبزی برگهای درختان هم آغوش می شود
در حیاط جاروکرده ای که پاکی صبح گونه دارد
معجزه لبخند کودکانه ات
تمام حجت زندگی کردن می شود.

#روح_اله_رحیمی
@roholah_rahimi
____________________________________________
#نثر_ادبی #کتاب #نویسنده #آسمان #معجزه #آبی #کودکانه #برگ #زندگی #writer #درخت #دلنوشته #داستان

#محفل_ادبی_استاد/قسمت اول
اول خواستم مانتوی مشکی ساده و مقنعه قهوه ای ام را بپوشم اما وقتی خوب فکر کردم دیدم خیلی رسمی است.
بالاخره محیط خانه با دانشگاه فرق داشت و صورت خوبی نداشت با همان لباسی به خانه استاد بروم که با آن به دانشگاه می رفتم.
برای همین مانتوی سورمه ای کمردارم را پوشیدم و آن را با شال فیروزه ای ام ست کردم. بعد نوبت به آرایش صورت رسید. دودل بودم آرایش بکنم یا نه. اولش تصمیم گرفتم آرایش نکنم.
قرار بود توی یک جلسه فرهنگی شرکت کنم نه توی جشن و عروسی.
اما بعد دیدم یک ذره آرایش هیچ اشکالی ندارد. وانگهی با آن مانتو و شال خوشرنگی که من پوشیده بودم، صورت بی آرایش توی ذوق می زد. برای همین رژ قرمز کم حجمی به لبهایم مالیدم و بفهمی نفهمی به صورتم پنک زدم.
هیجان داشتم و قلبم تند می زد. از وقتی استاد فرهمند، استاد ادبیات فارسی مان در دانشگاه، دعوتم کرد که برای شرکت در جلسه شعرخوانی به خانه اش بروم، روی پایم بند نبودم.
هفته قبل، آخر کلاس صدایم کرد و گفت بروم دفترش. توی دفترش به من گفت که می خواهد عصرهای پنجشنبه توی خانه اش جلسه شعرخوانی برپا کند و از آنجا که من شعر می گفتم پیشنهاد کرد که توی جلسه شرکت کنم.
گفت که چند تا از دوستانش که از شاعران معروف کشورند هم توی این جلسات شرکت می کنند.« توصیه می کنم تو این جلسه شرکت کنی. برای پیشرفتت خوبه. هم شعرات نقد می شه هم با شاعرای مطرح آشنا می شی. خدا رو چه دیدی شاید یکی از اونا شعراتو پسندید و داد به ناشرش که چاپ کنه».
خداخواسته و ذوق زده قبول کردم. همیشه دوست داشتم توی همچین جلساتی شرکت کنم.
ادامه داستان را در کانال تلگرام روز نوشت های روح اله رحیمی دنبال کنید.
آدرس کانال تلگرام در بیو پیج 👈 @roholah_rahimi
#روح_اله_رحیمی
___________________________________________________________
#داستان #استاد #ادبیات #جلسات_شعر #روزنوشت #شاگرد #اعتماد #محفل_ادبی #کتاب #کتاب_بخوانیم📚 #هوس #دوست_داشتن #نویسنده #نویسندگان #داستان_کوتاه #قصه #dastan #writer

#شعر_سپید

در آرزوی لبخندی ساده می سوزم
لبخندی ساده
نه آبستن فهم
یا از سر درد
لبخندی ساده
لبخندی شیرین

#روح_اله_رحیمی

@roholah_rahimi
_________________________________________________________________________________________________________________________

#متن_ادبی #لبخند #درد #فهم #پاییز #شیرین #ساده #آرزو #انسان #دلنوشته #ادبیات #داستان #نویسنده #شاعری #شعر_ #معاصر #احساس #دلتنگی

Most Popular Instagram Hashtags